|
نوشته زنده یاد نیما مسرت |
|
دیروز هم در سالن تمرین کردیم .اما با این که سرد بود. خوشحال بودیم .چون حداقل نور برای تمرین وجود داشت و مجبور نشدیم بیرون از ساختمان در روی خاک ها تمرین کنیم .هر چند خاک صحنه خوردن خود سعادتی است. اما خاک حیاط خوردن فکر نکنم. سعی می کنم به بچه ها بفهمانم خوشحال باشند که همین مکان را هم داریم .چون خیلی از گروه ها حسرت همین سالن سرد و کم نور را دارند .به هر حال انگیزه مضاعف بچه ها به من انرژی دوباره می دهد .ای کاش این سرمایه ها بتوانند همین گونه در مسیر هنر حرکت کنند و روزی به این نیجه نرسند بودن یا نبودنشان برای بعضی ها فرقی نمی کند . |
۲۵ مهر برابر باجانباختگی یکی از رادمردان دلیر ایران زمین و یکی از سخنوران پاکباز این دیار همیشه جاوید، فرخی یزدی است .او که جان خود را برسر آرمانش نهاد و در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزید .اما ما زندگان آن چنانکه باید از او یاد نکردیم .در بسیاری از کشورها برای پاسداشت یاد این سرافرازان و نام آوران همواره دنبال تاریخ های سرراست ومناسبت برانگیز هستند. اما مابه آسانی از این مناسبتها می گذریم.امسال که هفتادمین سال درگذشت فرخی بود می توانست فرصت مناسبی برای بزرگداشت او باشد مجالی برای معرفی او به نسل نو فرصتی برای پاسداشت شجاعت ،فداکاری ،بیدارگری وآزادی خواهی.
هرچند این ایراد به خود من نیز وارد است. اما با توجه به شرایط روحی نادرستی که برایم بواسطه در گذشت فرزندم نیما پیش آمده بود.نتوانستم مطلبی در خور یا مقاله ای ارزنده را دراین باره سامان دهم ولی از یک ماه پیش به اکثر مدیران جراید استان این روز را با پیامک یادآوری کردم.
درهر رو سستی وبی تفاوتی دستگاه های فرهنگی استان یزد را در این روز به یاد ماندنی نمی توان فراموش کرد.تنها چند نشریه بومی یزد مانند تالی خبر وندای یزدبه یک گفتاری بسنده کردند ودیگر هیچ. اخیرا با پیگیریهایی مقرر شده نشریه خوب پرگار ویژه نامه ای در این باره منتشر کند که امیدوارم جای خالی دیگران را پرکند.
|
شهر مرا سالهاست نقاش طبيعت بر دامن كوير رفو كرده است. شهر من خشكانهاي در دل خاك ايران است. من زاده سرزميني هستم؛ كه آسمان نيز، باران را از آن دريغ ميدارد و آب؛ به دشواري در آن سبز ميشود. مردان شهر من سالهاست، آبشان را از ته حلقوم كوير در ميآوردند. من زاده سرزميني هستم؛ كه مردمي دارد به سرسختي پولاد و به قدرت ايمان مرداني كه زير نور پيه سوزها مشقت مينويسند و با قلمهايشان، رنج و كوشش را بر سينههاي كاريز نقش ميزنند آرميده در كوير سرزميني است كه پيشينهاي چندين هزار ساله به درازاي تاريخ به اندازه استقامت انسان و به پهناي ايمان دارد، سرزميني كه درختانش با عرق ساكنانش و با آب حياتي كه در ظلمت تيره خاك قرار دارد، آبياري ميشود. آنهايي كه پس از پشت سر گذاشتن ماهورها و بيابان هاي خشك و بي آب و علف پاي بدين ديار ميگذارند، بسان جويندگاني ميمانند كه در پي قطرهاي آب در درياي شن هستند و چون قطره را مي يابند، آن را مرواريد مينامند، مرواريد كوير، يا آن را عروسي ميدانند كه در اين بزم ديرينه، بر تخت جواهرنشاني نشسته و خودنمايي ميكند؛ عروس كوير شهر يزد اين سعادت را در طول پرفراز و نشيب ايران داشته كه كمتر اسير تاخت و تاز سپاهيان بيگانه و آشنا باشد سپاهيان سياهكاري كه خوراكشان فرهنگ، تمدن و انسان است – نيز در مقاطعي از تاريخ جان پناهي شده است، براي انديشوران و انديشمنداني كه از ستم ستمكاران جانشان بر سر راه بوده است، مدارس متعدد تاريخي آن، نشان از آن روزگاران دارد. در اين سرزمين چند هزار ساله، مسجدي را مي بيني به اعتبار هزار و چند ساله هم بيشتر، هنوز نگارههاي ساساني را بر ديوار كنگره دار خود دارد و بوي آتش و درد از لاي جرزهاي مقاوم آن كه با كاه خارشتر اندود شده ميآيد. آري سخن از مسجد جامع فهرج است. كوچه محلاتش را بنگر كه در تابستاني ميتواني دمي بياسايي زير خنكاي سقف بازارها و ساباطهايش، در انتهاي پلههاي نمور آب انبارش آبي بنوش به خنكي آب كوهساران در فصل زمستان، ميتواني دمي قدمي بزني در كوچههاي آشتي كنانش، سركي به برج و باروهايش بزني و ببيني كه اين طبيعت خشك، اگر بر انسانهايش خسيس بوده، بناهاي آبادش را از باران و برف مصون داشته است. در درون خانههايي كه استادانه بر پا شده است و در زير بادگيرهايش به اندازه چندين نسيم وزيده بر برف باد خنك نوش جان كني. ميتواني كف پايت را بسايي بر مخمل نرم و زرد ريگزاران و از آنجا در مظهر قنات هاي طويلش كه تا عمق استقامت ادامه دارد، آب گوارايي بنوشي به زلالي صفاي محبت و صداي ايمان و تلاش را در دهليزهاي قناتش بشنوي. مساجد و بناهاي تاريخياش در تلألو كاشيهاي فيروزهاي رنگ با آن گلهاي روح نواز، جلوهاي دلربا دارد، شايد اگر گوش جان بسياري، صداي آواز خشت زن را از آن وراي هزاران سال از درون بناهايش بشنوي، با صداي خواندن دو بيتي در شيار كوزههاي سفالين بر جاي مانده از قرون و اعصارش. اگر با من بياييد: من شما را به مهماني آب و آينه در خانههاي قديمي يزد خواهم برد و به پنج دريهاي خانه انسانيت كه با ارسيهاي صفا و محبت باز و بسته ميشوند. و از آنجا دستتان را خواهم گرفت و تا كوچه عشق همراهيتان خواهم كرد. من شما را به ميهماني گل خورشيد در سفالگريهاي ميبد خواهم برد، آنجا شما را با خورشيد خانم آشنايتان خواهم كرد. خورشيد خانم حوضي سفيد دارد كه ماهيهاي آبي رنگي درون آن شنا ميكنند. من شما را به ميهماني كهن شهري بازمانده از تاريخ، شهر سرو سايه دار و كهنسال ابركوه خواهم برد، كه چونان ايران سربلند و استوار و پا برجاست. من شما را به ميهماني گلهاي اسليمي فيروزهاي و شاه عباسي در مسند خدا خواهم برد، آنجا خدا بر ديوارهايش به قلم آفريده مؤمنش آيات قرآن را با گل ايمان پيوند زده است. چنانكه گويي واژهها عاشقانه دست در گردن يكديگر دارند. در خانه خدا حتي خورشيد هم ميتواند آبي باشد، باغچه خانه خدا پر است از ترنج و گلهاي لچكي. من شما را به ميهماني آتش و كندر در معبد پاك اهورا خواهم برد، آنجايي كه موبد پير آيههاي سپيد اوستا را ميخواند. من شما را به ميهماني دشت مخمل زرد خواهم برد، دشت گل هاي خودروي وحشي، دشت انسانهاي مقاومي كه در دل ريگ، آب سبز كردهاند. من شما را به تفت، به ميهماني دانههاي ياقوت و برگهاي گلنار، در زير سايه شيركوه خواهم برد، آنجا كه اقليت زرتشتيان به زبان نياكان ما سخن ميگويند و زنانشان جامههاي سبز رنگي پر گلهاي سوسن و ياس دارند. من شما را به بافق، به ميهماني شهر نخلهاي مقاوم و انسانهاي شكيبايي خواهم برد كه بيش از نيمي از عمر خود را در دل كوه آهن و در زير زمين تلاش ميگذرانند. من شما را به ميهماني شهر تاريخ، شهر مهريز خواهم برد، شهر نامهاي باستاني مهر پادين و مدوار و قرافر و استهريج، شهري كه در دامنه غربالبيزش، تمدن چندين هزار ساله يزد باستان غنوده است. من شما را به ميهماني دشت شور پسته زاران اردكان خواهم برد، به زير سايههاي دلچسب، ساباط، در زير سقفهاي سايه روشن بازار يزد، در پاي مأذنه و منار مسجد عشق، بر بالاي منارههاي بلند مسجد ايمان، يا در ته پاياب، آب انبار عطش، از مخزن آب تلاش، آبي به شما خواهم نوشاند با سردي بلور يخ. آري اگر با من بياييد، من به اندازه يك تاريخ برايتان ديدني دارم.
|
مرکز تحقیقات استراتژیک معاونت پژوهش های فرهنگی و اجتماعی مجمع تشخیص مصلحت، در روز 14 مهر ماه 1388، همایش «آینده شناسی هویت های جمعی در ایران» را در محل این مرکز در تهران برگزار کرد. در این همایش گروهی از اساتید و کارشناسان حوزه هویت و شناخت اقوام ایرانی سخنرانی داشتند . از جمله سخنرانان این برنامه می توان به محمد علی اسلامس ندوشن/دانشگاه تهران( مبادی هویت ایرانی)؛ ناصر فکوهی/ دانشگاه تهران( هویت های حماعتی – فرهنگی: واگرایی و هم گرایی)؛ علی کریمی مله/ دانشگاه مازنداران(پیش بینی تحولات هویت قومی در ایران)؛ حمید احمدی/دانشگاه تهران(نسبت جهانی شدن و هویت ملی در ایران)؛ ابراهیم حاجیانی/ مرکز تحقیقات استراتژیک( پیش بینی آینده وضعیت هویت ملی در ایران) و رحیم ابوالحسنی/دانشگاه تهران(گرایش یا جهت گیری هویت ملی در آینده) و... اشاره کرد.آنچه در ادامه می آید سخنرانی دکتر اسلامی ندوشن در این همایش است:
|
ادامه مطلب
|
|
|
|
ادامه مطلب

|
قبل از هر چيز بايد گفت كه جلالالدّين محمّد مولوي به جامعة جهاني تعلّق دارد. او بيش از هر كس از «يگانگي انساني» و «وطن جهاني» دم زده است. اين وطن مصر و عراق و شام نيست اين وطن جايي است كو را نام نيست او ميان مليّتها تفاوت نميگذارد و كتاب او هم خطاب جهاني دارد. شهري كه وي عمر خود را در آن به سر برده، يعني قونيه در آسياي صغير، يك شهر فارسيزبان بوده، كتابهايي كه در آن زمان در آن نوشته شده، به زبان فارسي است و سرودههاي مولانا هم به زبان فارسي است كه همگي در آن شهر سروده شدهاند. چگونه بتوان او را وابسته به تركيّه دانست، در حالي كه او خود به صراحت ميگويد: تو ماه تركي و من اگر ترك نيستم دانم من اين قَدَر كه به تركي است آب «سو» زبان فارسي وابسته به فرهنگ ايران است، و اگر دو كشور ديگر همچون افغانستان و تاجيكستان فارسيزبان هستند، آنها هم در خراسان بزرگ قرار داشتند كه در آن زمان جزء قلمرو ايران بوده. بنابراين اگر او در بلخ به دنيا آمده، و بلخ اكنون در افغانستان قرار دارد، به اين دليل، نميتواند افغاني شناخته شود؛ زيرا افغانستاني در آن زمان وجود نداشته، هر چند افغانها نيز به علّت آنكه زبانشان فارسي است و با ما اشتراك تمدّني دارند، آنان هم از او سهم دارند. مولوي قرار ميگيرد ميان زادگاه، اقامتگاه و آرامگاه كه هيچ يك از اينها ملاك مليّت نيست. ملاك، «تمدّن» است. شناسنامة شخصيّتي هر كس، از تمدّني است كه او در آن پرورش يافته و رشد كرده. مولانا جلالالدّين بدون زبان فارسي چه بود؟ بدون تاريخ ايران و تمدّن ايران چه بود؟بدون پيشگامي سنايي و عطّار و حلاّج و بايزيد و خرقاني چه بود؟ اين پيشينيان او بودند كه او را مولوي كردند، او حماسة جامعة ايراني را در دوران بعد از اسلام ميسرايد. همة قهرمانهاي داستانهاي او خصلتهايي دارند كه تركيب گرفته از ضعفها و قوّتها و آرزوها و مضحكههاي مردم ايران است. ما همين امروز، اخلاف آنان را در كوچه و بازار كشور بازميشناسيم. دنياي آرمانيي كه او براي خود پديد آورده، دنياي ايراني است، حتّي خرافههايش. عرفان كه محور فكري اوست، از تفكّر جهانوطني ايراني مايه دارد كه نمودار سياسي و عملي آن در زمان كوروش هخامنشي به نمود آورده شد. جان پيام او آن است كه اين جداييهاي فرقهاي و قومي را نابود كنيد: يك گهر بوديم همچون آفتاب بيگره بوديم و صافي همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سايههاي كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق (مثنوي، دفتر اوّل) ميگويد مليّتها به منزلة كنگرههاي يك برج هستند، كنگرهها را از ميان برداريد، همه يك بدنه از اين بنا ميشوند. اين همان مفهوم دربردارد كه بيت معروف سعدي: «بني آدم اعضاي يكديگرند..» و اين بيت حافظ نيز: جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند وحدت وجود مولوي چون دنبالهاش را بگيريم، در شاهنامه سرچشمهاش را ميبينيم. مگر نه آن است كه شاهنامه بيواسطه به جانب خدا ميرود، و كائنات را در دايرة خرد انساني ميسنجد؟ جنگ و انقلاب، مهاجرت را تشديد ميكنند. يورش مغول اين تأثير را داشت. در همين دوران معاصر، دو جنگ جهاني، انقلاب روسيّه و چين، و هماكنون، اشتغال عراق، هر يك موجي از مهاجرت و پناهندگي برانگيختهاند. خوب، اين افراد پراكنده در جهان واجد چه مليّتي هستند؟ حتّي كساني در كشور ديگري مقيماند و گذرنامه و شناسنامة آن كشور را هم در دست دارند، ولي هرگز نميتوان گفت كه از آن مليّتاند؛ بنابراين براي تعيين مليّت واقعي، جز وابستگي به تمدّن، شاخص ديگري را نميتوان درنظر گرفت. ضابطة تمدّني چنان دقيق است كه ما امير خسرو دهلوي و اقبال لاهوري را با آنكه آثارشان را به فارسي نوشتهاند، ايراني حساب نميكنيم؛ زيرا به تمدّن هند وابستهاند. تعداد زيادي شاعران كشميري هستند كه به فارسي ديوان دارند، ولي كشميري حساب ميشوند؛ امّا اميرمهدي بديع كه مقيم سوئيس بود و كتابهايش را به زبان فرانسوي نوشت (يونانيان و بربرها)، ايراني است نه سوئيسي. ايرانياني كه تمام عمر در خارج زندگي كردهاند، «ايرانيّت» خود را از دست ندادهاند، ايران با آنهاست، ولو كساني در ميان آنان باشند كه به آن پشت كرده باشند. پيكاسو، تمام عمر در فرانسه زندگي كرد و همانجا مُرد؛ ولي اسپانيايي ماند.همينگونه ون گوگ ـ نقّاش هلندي ـ كه زندگي و مرگش در كشور فرانسه، او را از هلندي بودن جدا نكرد. چهار مبنا هست: زادگاه، اقامتگاه، آرامگاه و زبان. هيچيك از اينها به تنهايي جوابدهنده نيست. نمونههاي متعدّدي ميشناسيم كه چون بخواهيم مليّت آنها را مــشخّص كنيم، برميگرديم به تمدّن. هرودت را بگيريم؛ مورّخ معروف (484 ـ 420 پ.م) در هاليكاراناس به دنيا آمد كه در آن زمان جزو قلمرو شاهنشاهي ايران بود، و اكنون در آسياي صغير در خاك تركيه قرار دارد. آيا ايراني است؟ نه، آيا اهل تركيه است؟ نه، او يوناني است؛ براي آنكه پروردة تمدّن يونان بود و كتاب خود را به زبان يوناني نوشت. اگر كسي بخواهد هرودت را تابع زادگاه يا تابع حكومت زمان خود بشناسد، دنيا به او ميخندد! دهها تن از افراد نامدار را در سراسر جهان ميتوان نام برد كه جابهجايي مليّتي يافتهاند؛ ولي سرانجام وابستگي تمدّني، هويّت آنها را مشخّص ميكند. هماكنون در آمريكا يا كانادا افرادي از مليّتهاي مختلف زندگي ميكنند كه تابعيّت يكي از اين دو كشور را دارند، ولي آمريكايي يا كانادايي حساب نميشوند؛ زيرا وابستگي تمدّني تبار خود را حفظ كردهاند. در ايران سيكهاي هندي هستند كه در اينجا زندگي ميكنند و ميميرند؛ ولي ما آنها را ايراني نميشناسيم. آيا كساني كه در دورة ساساني در تيسفون به دنيا آمدهاند، عراقي حساب ميشوند، براي آنكه تيسفون اكنون در خاك عراق است؟ يا جعفر برمكي كه در بغداد به دنيا آمد و به عربي حرف ميزد، عرب است؟ ملاك نبودن زبان زبان نيز ملاك نيست. در دورههايي، بنا به عللي، كساني ترجيح دادهاند كه به زبان غير از زبان مادري بنويسند؛ مثلاً ايرانيان در سه قرن اوّل اسلامي، چون ابنسينا، بيروني، رازي... به عربي مينوشتند. چه كسي ايرانيتر از حلاّج كه به عربي شعر ميگفت؟ علّت آن بوده است كه اين زبان در آن زمان رواج و خوانندة بيشتري داشته. در قرون وسطاي اروپا هم بعضي از اروپائيان به زبان لاتيني مينوشتند، مانند فرانسيس بيكن انگليسي و آراسموس هلندي، در حالي كه زبان خودشان هم بود. علّت آن بود كه لاتيني غنا و بُرد بيشتري داشت. در همين قرن نوزدهم، بعضي از نويسندگان روس به زبان فرانسوي نوشتهاند، به منظور ره يافت به اروپاي غربي. همين امروز هم كساني از هند به زبان انگليسي مينويسند، بر اثر همان انگيزهاي كه گفتيم... نوشتن به زبان ديگر، از كسي سلب مليّت نميكند، همانگونه كه زادن، زيستن و مردن در سرزمين ديگري، دليل بر مليّتپذيري از آن كشور نيست. در دوران ما تابعيّت دوگانه يا تابعيّت عَرَضي فراوان كسب شده؛ ولي آنچه چسبيده به ذات شخص و از او جداييناپذير است، تمدّن و تاريخ است. تنها ملاك هويّت همين است. آنچه مهّم است جان است كه از طريق آثار نموده ميشود، و آثار هم زاييدة تفكّر و تمدّني است كه شخص از آن برخاسته است. تن، ابزار وجود ندارد، چه فرق ميكند كه از كجا برخاسته و در كجا آرام گرفته؟ آن پنجة قلمزن و انگشت خوشنويس هر بندي اوفتاده به جايي و مفصلي (سعدي) مليّت مولوي كه حرف دربارة آن پيدا شده، و كشورهايي مدّعي آن هستند، روشنتر از روشن است. وي يا هر بزرگي چون او، متعلّق به ملّتي هستند كه بيشتري نصيب را به آنها داده است؛ امّا براي آشكارشدن حقيقت بايد مسئله را از دايرة سياست خارج كرد، و به بحث منطقي گذارد. تا صد سال پيش اين حرفها مطرح نبود. مولوي هفتصدسال است كه معلوم است كه در كجا آشيانه دارد. همينگونه بودهاند رودكي، سنايي و شهيد بلخي... آنان متعلّق به كشوري شناخته ميشدند كه در تمدّن آن زيسته و آن را سروده بودند: شير را بچّه همي ماند بدو تو به پيغمبر چه ميماني؟بگو (مولوي) خاك چه ارزشي دارد كه كسي در آن غنوده باشد؟ اگر چنين باشد در اين صورت، سلمانفارسي عراقي ميشود و دانيال نبي ايراني. ابيورد كه زادگاه انوري است، اكنون در تركمنستان است، پس آيا انوري را ميشود تركمن خواند؟ عجيب است كه مجامع علمي بينالمللي، در اين باره ساكت نشستهاند؛ امّا خوشبختانه واقعيّت، بر جاي خود محكم است، و حقايق آشكار بگومگو برنميتابند. همانگونه است نام خليجفارس كه بعد از هزاران سال ميخواهند آن را دگرگون كنند، امّا آن نيز چون سنگنوشتة بيستون نازدودني است. يادداشت: 1. براي تفصيل بيشتر، رجوع شود به مقالة من تحت عنوان «جدال با تاريخ» كتاب «مرزهاي ناپيدا»، اسفند 1375. * آواها و ايماها (قطره، چاپ اول 1387) |

