یورش فرنگی مآبی در کشور ما به صورت نگران کننده ای در امده است هیچ حد و مرزی نمی شناسد با هیچ مقاومتی روبه رو نمی شود.ان چه بیشتر مایه ی نگرانی است ان است که ما از تمدن فرنگی قسمت های خوب را نادیده گرفته و به تقلید از ظواهر و زرق و برق قناعت کرده ایم زیرا توجه به این جنبه اسان تر بوده ,به کار انداختن حس خیلی اسان تر است تا به کار انداختن ادراک.حس با ظواهر سر و کار دارد ,ان ها را بی هیچ زحمتی می پسندد و می گیرد ,اما ادراک- که به معنی و عمق امور متوجه است-باید راه دراز و دشواری در پیش گیرد.
کسانی از ما چون به خیال خود متجدد شده اند خود را بی نیاز می دانند که به هیچ اخلاقی پایبند بمانند,نه اخلاق ایرانی و نه اخلاق فرنگی.پای بند اخلاق فرنگی نیستند به بهانه ی این که این نوع اخلاق,به درد محیط فرنگستان می خورد,نه به درد اینجا که عقب مانده است.پای بند اخلاق ایرانی نیستند زیرا ان را مغایر با تجدد و پیش رفت و روشن فکری می انگارند.
نتیجه ان شده است که گروهی از روشن فکران ما به صرفه ی خود ببینند که در آن ازاد بوم زندگی عمر به سر برند,خود را تابع هیچ قلمرو و اخلاقی نشمارند.
حساب این عده جداست اما اگر گروهی درصدد بودندکه اکثریتی از مردم را الوده کنند ان گاه باید واقعا به فکر چاره افتاد.ما اگر در سودای تجددپرستی حد و اندازه نشناسیم,خطر ان است که هر چه خوب و اصیل در زندگی خود داریم,از کف بنهیم,به مزایای واقعی تمدن غرب هم دست نیابیم.
هم اکنون در شهر های بزرگ ما زندگی سیمای تحمل ناپذیری به خود گرفته تشویش و دستپاچگی و تزلزل و بی اعتقادی و سطحی اندیشیدن و خود پرستی و بدبینی,روح مردم را مانند موریانه می خورد.از تقلب و دروغ و تزویز و ابتذال نگوییم که خود داستان جداگانه ای دارد.
امروز باید بیش از هر زمان دیگر در این کشور احساس مسئولیت کرد; زیرا جامعه ما در حال تحول است.این تحول در زمینه ی مادی خواه نا خواه انجام می گیرد,ولی در زمینه ی روحی و اخلاقی چه طور؟ چون اگر بین برون و درون,بین پیش رفت ماده و سیر معنی هم اهنگی نباشد,تزلزلی عظیم در ارکان زندگی جامعه خواهد افتاد,چنان که از هم اکنون نمونه ی ان مشاهده میشود.یک جامعه متمدن را نباید تنها با پلیس و دادگاه و قانون حفظ کرد ,باید پلیس او در درون خود او باشد.
وقتی چراغ ها خاموش شد,دزد ها و جنایت کاران میدان می بینند,محیط شبیخون ایجاد می شود ;حتی اشخاص خوب ,حتی کسانی که در یک صف قرار دارند,نا گزیر هم دیگر را زیر دست و پا له می کنند.
نظم یک شهر را نمی توان بر حسب ظاهر قضاوت کرد; نمی توان گفت چون مردم توی پیاده روها هم دیگر را تکه پاره نمی کنند پس شهر منظم است.هنگامی که پایه های اخلاقی جامعه فرو ریخت,مردم از جهت روحی هم دیگر را زخم می زنند.
خارج از هیاهوی تبلیغاتی , خارج از داد و ستد ها و سوداگری ها , خارج از کشمکش های مرامی,وظیفه ی دیگری بسی خطیر تر ,بر عهده ی همه ی مردم روی زمین است,و ان تعاون انسانی است برای روشن تر کردن فضای زندگی ; برای ایجاد هوایی تازه که بیش از هوای کنونی ,قابل تنفس باشد.
دنیای کنونی به دو دسته گران بارها و سبک بارها تقسیم گردیده; گران بارها در صنعت و پول غرق شده اند, اما مردم شرق به علت همان فقر خود از موهبت سبک بار بودن بر خوردارند و به کام گرداب کشیده نشده اند;بنابراین برای ایجاد نظم تازه ای در دنیا ,در وضع مناسب تری قرار دارند.
شرقی بودن و فقیر بودن نه گناه است نه ننگ,گناه و ننگ ان است که جامعه ای خود را قابل احترام نداند; سرزندگی و عزت نفس خود را از دست بدهد; مانند دنباله رو ها و وارفته ها به هر سویش می کشانند , کشیده شود; چون بچه های روستایی در برابر اسباب بازی ,دل و دین خود را به اندک چیزی ببازد;روح تسلیم و تقلید کورکورانه و دلقکی در خود بپروراند و پیوسته بخواهد خود را فراموش کند و سر گرم شود.
همچنین گناه و ننگ ان است که جامعه ای برای بهبود خود,برای رفع عیب های خود, چاره اندیشی نکند. ایستادن یا مانند شتر عصاری,گرد خود گردیدن,در حکم گندیدن است;جامعه ای که با صداقت و صمیمیت نخستین قدم ها را برای عزیمت برداشت, و خود را در راه افکند,جامعه ای قابل احترام است. به نظر من این مهم نیست که پیش رفت او با چه درجه از سرعت صورت گیرد ,یا کی به مقصد برسد;ان چه مهم است ,صداقت و انسانیت و زیبایی و وقار و هوشمندی ای که با سیر او همراه بشود.اگر در جامعه ای فرزند به پدر احترام نگذاشت ,پدر نسبت به فرزند احساس محبت نکرد ,زن به محض ان که شوهر کرد ,به فکر طلاق بود,دوستی وجود نداشت,مکر به قصد معامله و بده بستان;و همه چیز با مقیاس پول اندازه گرفته شد , حتی عقل و عشق و دانش و هنر و زیبایی ,چنین جامعه ای هرچند هم در ناز و نعمت غوطه بزند, خوش بخت نمی تواند به شمار رفت ;و هر چند قدرت و مکنت داشته باشد, قابل احترام نمی تواند بود.