|
|
![]() جهان سر بسر حکمت و عبرت است چرا بهره غافلان غفلت است؟ اين چند روزه در روزنامه ها خبري بود حاکي از اينکه يک «کرسي کنفوسيوس شناسي» در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران ايجاد شده است. کنفوسيوس، چنان که معروف است، حکيم پرآوازه چيني است، و ايران و چين که دو کشور کهنسال آسيا هستند، بجا بود که از مصلحت بيني هاي روز فراتر روند، و يکديگر را در گذشته هاي دور، در حکمت و فکر نيز بازيابند. کنفوسيوس براي ملت چين و گروهي از مردم خاور دور، حالت نيمه پيامبر دارد، و نماينده يکي از آيين هاي سه گانه آن سرزمين است که عبارت باشند از بودايي، تائويي و کنفوسيوسي. گاه سقراط را به ياد مي آورد و گاه بزرگمهر، حکيم ايراني را، ولي از هر دو آنها نفوذي گسترده تر به هم زده است. اين را گفتم براي آنکه برگردم به خاطره يي که از 33 سال پيش دارم. در بهار سال 1354 بود که دانشگاه پکن از من و همسرم دعوت کرد که يک ديدار فرهنگي از چين داشته باشيم؛ که شرح آن را در کتاب «کارنامه سفر چين» آورده ام. پيش از سفر، سفير چين به مناسبت همين سفر مجلس شامي ترتيب داد که طي آن حرف از مناسبات فرهنگي دو کشور به ميان آمد. من بر سبيل صحبت گفتم که کنفوسيوس شما نظير سعدي در کشور ماست، و منظور اين بود که اندرزها و مکتب تربيتي سعدي در اين 700 سال همان اندازه نافذ بوده است که تعليمات کنفوسيوس در چين. ناگاه سفير اندکي برافروخته شد و گفت؛ «به سعدي که مرد بزرگي است، توهين نکنيد. او را با کنفوسيوس پليد کنار هم نگذاريد.» من يکه خوردم و دنباله حرف را نگرفتم. زمان انقلاب فرهنگي بود، و نمي دانستم که کنفوسيوس تا اين پايه از نظر چين جديد مطرود است. البته سفير، مانند هر سفير مصلحت بيني تابع سياست روز کشور خود بود، و به عنوان يک مامور وظيفه شناس لازم دانست که مرا که عازم کشورش بودم، از همين لحظه متوجه موضوع کند. آن شب گذشت و ما دانستيم که قضيه از چه قرار است. در چين، در جلسه هاي متعددي که با معاريف آن زمان کشور داشتيم، در دانشگاه ها، مجامع و «نشست ها»، انتقاد از کنفوسيوس جزء شرط کار بود. ما آن را از زبان بچه چهارساله شنيديم و از استاد 80 ساله نيز. او را نماينده کهنگي و ارتجاع فرهنگ چين مي دانستند، و از او چنان حرف مي زدند که گويي هم اکنون در برابر شما ايستاده است و با امپرياليسم دست به يکي است و کمر به هدم انقلاب کشور بسته است. دشمني سهمناک تر از او نمي شناختند. ايرادهاي متعدد به او داشتند که از همه مهم تر آن بود که «طرفدار بردگي» بوده، و با «فئودال ها» همراهي مي کرده. آن سال، آخرين سال زندگي مائو بود که مانند بت پرستيده مي شد، و بعد از مرگ او همه چيز رو به دگرگوني نهاد. سفر ديگر 18 سال بعد (شهريور 1372) باز به دعوت همان دانشگاه پکن به چين رفتم. آب ها از آسياب ها افتاده بود. چشم باور نمي کرد که چه تغييري حادث شده بود. يک نمونه بگويم؛ يک دوره پنج جلدي کتاب راجع به وقايع دوران انقلاب انتشار يافته بود که يک جلد کامل آن فهرست کساني بود که طي اين سال هاي انقلاب فرهنگي جان داده بودند و جلد ديگر مربوط به کساني که در زندان و تبعيد به سر برده بودند. واکنش چنان بود که همسر سوگلي مائو تسه تونگ محاکمه و به طرز خفت باري محکوم شد. در اين ميان کنفوسيوس هم به عرصه اقتدار خود بازگشته، و همان مقام پيامبرگونه يي را که داشت، باز يافته بود. وي طي اين 2500 سال نماينده «جوهره» فرهنگ چين بوده است، و البته هر دوره زمامداران زمان نظريات او را به سود خود تعبير و تفسير مي کرده اند. کنفوسيوس چون در يک دوره انحطاط اخلاقي تاريخ چين به سر مي برده است- مانند سعدي در دوران بعد از مغول- بنا به اصل واکنش، خواسته است به ترميم اخلاقي مردم خود کمر بندد. زندگي شخصي او نيز خالي از نشيب و فراز نبوده است. چندي به وزارت مي رسد، و چندي هم به تبعيد و در به دري مي افتد. وجود يک کرسي «کنفوسيوس» در دانشگاه تهران چون تازگي دارد، بد نيست که فهرستي از تعليمات او را (يعني تعليماتي که به او منسوب داشته اند) در اينجا بياوريم. خواهيم ديد که روح آن همان است که بر قلم حکماي ما و از جمله فردوسي و سعدي رفته است؛ بدين گونه؛ 1- طرفداري از حکومت مرکزي مقتدر، به منظور ايجاد نظم و امنيت. 2- احياي اخلاق اجتماعي و حفاظ. 3- رعايت اعتدال در همه شئون. 4- «تنسيق کلمات»، يعني آنکه کلمات در معاني اصلي خود به کار برده شوند، و نه تهي شده از معنا. 5- ضرورت انسان نمونه بودن فرمانروا، براي آنکه بتواند سرمشق ديگران قرار گيرد. 6- کافي نبودن ترس از مجازات براي پرهيز از جرم. بايد مردم پيشاپيش از ارتکاب جرم بپرهيزند. 7- لزوم دادن تربيت درست به مردم، زيرا انسان در نفس خود خوب است. 8- لزوم رعايت انضباط و حفظ سلسله مراتب. مردم بايد از فرمانروا اطاعت کنند، به شرط آنکه پارسا باشد، و فرزند از پدر و برادر کوچک تر از برادر بزرگ تر اطاعت داشته باشد. 9- از جز به کل رفتن. يعني چون فرد اصلاح شد، جامعه نيز خود به خود اصلاح مي شود. اين داستان را هم به او نسبت داده اند؛ کنفوسيوس با شاگردانش از راهي مي گذشت. زني را ديد که بر سر گوري نشسته است. از او پرسيد چرا آنجاست؟ زن جواب داد؛ پدر شوهر و شوهر و پسرم به دست ببري در اينجا کشته شده اند. گفت؛ پس تو در اينجا چه مي کني؟ زن جواب داد؛ در اينجا حکومت ستمکار نيست. کنفوسيوس گفت؛ راست است، حکومت ستمکار سبع تر از ببر است. محاق کنفوسيوس در دوران انقلاب فرهنگي چين بسيار کوتاه بود. انديشه ها در سير زمان راه خود را مي پيمايند. در اختيار قدرتمندان نيست که آنها را متروک يا مطلوب بخواهند. صاحبان فکر و هنر، فرق دارند با صاحبان مقام که مهمان چند روزه يي بيش نيستند. در همين چين و ايران، دو کشور ديرينه سال، چه تعداد وزير و امير و رئيس آمده و رفته اند؛ جان بر سر جاه طلبي گذاشته و به سياهچال فراموشي سپرده شده اند. اما کساني که صاحب انديشه و دغدغه انساني بوده اند، برجايند. ما در کشور خود نمونه هايي چون کنفوسيوس داريم که در معرض انواع تعرض ها بوده اند. فردوسي را ببينيم و آن مذکر توس، که نگذاشت جنازه او در گورستان مسلمانان دفن شود. مثنوي را ببينيم که کساني آن را با انبر بلند مي کردند. مقبره حافظ را چند بار در شيراز ويران کردند، زيرا او را خارج از دين مي شناختند، و حتي سعدي، معلم اخلاق، که او نيز همين 50 ، 60 ساله از طعن و تهمت گروهي از چپ روها در امان نماند. از حسين منصورحلاج و شهاب الدين سهروردي و عين القضات همداني چه گوييم که شهيد راه آزادي فکر شدند؟ در جامعه استبدادزده و عوام زده، فکر داشتن و مردمي انديشيدن، تاوان دارد که بايد آن را پرداخت. با اين حال انسان بودن آنچنان ارزش والايي دارد که بتوان در برابرش تحمل محرومي کرد. 1100 سال پيش شهيد بلخي گفت؛ دانشا چون دريغم آيي از آنک؟/ بي بهايي وليک از تو بهاست بي تو از خواسته مبادم گنج/ هم چنين زاروار با تو رواست باادب را ادب سپاه بس است/ بي ادب با هزار کس تنهاست چين انقلاب فرهنگي گمان نمي کنم که با نيت بد خواست تا کنفوسيوس را از دور خارج کند. منظورش زدودن رسوب هاي کهنه از مغز مردم خود بود، براي آنکه راه آنان را به سوي تجدد بگشايد، ولي اشتباهاتش در آن بود که ندانست فکر روشنگر، کهنه و نو ندارد. اين خرافه و تحجر است، چه قديم و چه جديد، که سد راه پيشرفت مي شود. ولي زود به اين اشتباه پي برد، و از آن راه برگشت. اکنون که دانشکده ادبيات براي کسب معرفت تا به چين رفته است، خوب است در تدريس، به جوهره انساني ادب فارسي نيز بيشتر توجه کند که با انديشه هاي کنفوسيوس از يک خانواده اند. آنچه از سراپاي اين ادبيات استنباط مي شود، در درجه اول درس آزادگي است؛ رهايي از تعصب، خرافه، زبوني، بنده درم بودن، تزوير و تلبيس |
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت   توسط حسین مسرت
|

