تبليغاتX
کاریز یزد

کاریز یزد

کاريز قلب کوير است و يزد ،شهر ديرينه تاريخ،شهری که هزاران سالست نقاش طبعيت بردامن کوير رفو کرده است

جهان ناگزير از يک تدبير همگاني

 جهان ناگزير از يک تدبير همگاني
محمد صادقي: چندي پيش کتاب «کلمه ها» که دربردارنده سخنان دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن است راهي بازار کتاب ايران شد. اين کتاب دربردارنده گفتارهاي ايشان درباره موضوع هاي گوناگون همچون حقوق بشر، آزادي، تاريخ، فرهنگ و تمدن و... است. دکتر اسلامي ندوشن و همسرش دکتر شيرين بياني به تازگي از سفر کانادا بازگشته اند و در سخنراني هاي خويش نگاهي نيز به دگرگوني هاي سياسي اخير در امريکا داشته اند. آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که چند روز قبل با ايشان انجام داده ام و همچنين شايسته است از ايشان براي فرصتي که در اختيارم گذاشتند، صميمانه سپاسگزاري کنم.

---

-مي دانم به تازگي و به دعوت دانشگاه کارلتون سفري به کانادا داشتيد. مي خواستم درباره اين سفر و سخنراني هايي که در آنجا انجام داديد، صحبتي بفرماييد؟

سخنراني در دانشگاه «کارلتون» کانادا درباره حافظ بود. ايرانيان مقيم «اتاوا» که محل استقرار اين دانشگاه است، به اين موضوع اظهار علاقه کرده بودند. مردم از حافظ جواب سوال هاي امروزي خود را مي جويند. وي دست روي رگه هايي از زندگي گذاشته است که هنوز در دوره ما مصداق دارند. بايد گفت يا ايراني نسبت به 600 سال پيش تغيير نکرده، يا حافظ هم گذشته نگر، هم حال نگر و هم آينده نگر بوده است. من عنوان سخنراني خود را «مبادي پنج گانه شعر حافظ» قرار دادم که عبارت باشند از عشق، باده، تزوير، پيرمغان، رند و در مورد هر يک توضيحي دادم. البته شعر حافظ جنبه کنايه يي قوي دارد و بايد به لايه زيرين آن توجه کرد. همسرم دکتر شيرين بياني نيز تحت عنوان «زمان و مکان حافظ» سخنراني کرد، يعني محيط فکري شاعر. البته در پايان هر سخنراني، سوال و جواب هاي متعددي مطرح شد.

-اين روزها در ميان ايرانيان خارج از کشور و به ويژه جوانان ايراني که در خارج از ايران زندگي مي کنند، توجه زيادي به فرهنگ و تمدن ايران ديده مي شود، نسبت به زبان و ادبيات فارسي و آموختن آن نيز علاقه نشان مي دهند. با وجودي که در ايران زندگي نکرده اند و از نزديک با فرهنگ ايران در ارتباط نيستند ولي هنگامي که آثار فرهنگي، ادبي و... ايران را مطالعه مي کنند علاقه نشان مي دهند و برايشان جذاب به نظر مي رسد. جنابعالي اين موضوع را چگونه مي بينيد؟


ايرانيان مقيم خارج چند گونه اند؛ بعضي از آنها در کشور خود هم وابستگي به ايران نداشته اند. اينها اقليت کوچکي بوده اند. گروهي ديگر پي کار خود هستند، هر طور شد، شده. اما گروهي که عده بيشتري را تشکيل مي دهند، نسبت به تاريخ و فرهنگ ايران کنجکاوي و علاقه نشان مي دهند مانند کساني که پدر و مادر خود را از دست مي دهند و با حسرت به خود مي گويند کاش قدر آنها را بيشتر دانسته بوديم.

موضوع قابل فهم است. وقتي در کشور بيگانه يي زندگي مي کنيد و مي بينيد مردم بومي کشور، وطني دارند، وابسته به خاکي هستند و شما بايد دورادور ناظر و نگران سرزمين خود باشيد، احساس کمبود مي کنيد. وطن تا زماني که انسان در آن هست، آن را امري طبيعي مي بيند. مانند آنکه شما هرگز به فکر قدرداني از هوا نمي افتيد که آن را تنفس مي کنيد؛ اگر گرفتار هوايي چون هواي تهران شويد، آنگاه قدر هواي پاک را خواهيد دانست. اين افراد چون از وطن دور افتاده اند، ناگزير به يادگارهايش دل خوش مي کنند، يعني تاريخ و فرهنگ. هرچند اين تاريخ و فرهنگ به سرزمين ايران وابسته اند، و تا بوي خاک ندهند جوهره خود را نمي نمايند، ولي در هر حال با رشته يي به ايران وصل مي شوند. مولوي گفت؛

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوي گل را از که جوييم؟ از گلاب

-فرهنگ و تمدن نوين غرب، درخشش هاي فراواني داشته و دارد و پيشرفت هاي بزرگي را در زمينه هاي مختلف پديد آورده است، انسان محور است و... اما يک پرسش همواره وجود دارد؛ چگونه است که با وجود دستاوردهاي ارزشمند دنياي نو هنوز از جنگ و خشونت (به عبارتي کشتار انسان ها) به ميزان قابل توجهي کاسته نشده و برخي تصميم گيري ها و سياست هاي موجود حتي در درون تمدن غرب به کشتار انسان ها در جهان مي انجامد؟ در نظر دارم گاهي رفتارهايي از جانب ديگران دولت هاي غربي را تحريک مي کند اما به هر ترتيب اگر قرار باشد اساس بر آزادي، دموکراسي، حقوق بشر و... باشد، اين ديگر با اما و اگر سازگار نيست و مفاهيم انساني است که بايد همواره مورد نظر باشد.

اين را در چند جا عنوان کرده ام. علتش معلوم است. پيشرفت علم با فرهنگ، يعني هنر زندگي کردن هماهنگي نداشته است. علم که حاصل آن تکنولوژي است خيلي سريع حرکت کرده، ولي درون بشر دستخوش محدوديت هايي است و نتوانسته است آن را همراهي کند.

نشستن در آزمايشگاه يا کتابخانه و به کشف يکي از رازهاي علمي پرداختن، کار ناممکني نيست، ولي بر سرکشي ها و خودخواهي هاي بشري غالب شدن، چيزي است که از عهده هر کسي برنمي آيد و اين همواره مساله بزرگ انساني بوده است. همه اندرزها و آموزش ها و تعاليم روانشناسي متوجه آن بوده اند، بي آنکه به يک راه حل نهايي دست يابند.

اين سوال مطرح بوده است که بايد فرد درست شود تا اجتماع سامان درست بيابد، يا برعکس بايد اجتماع و حکومت سامان درستي داشته باشد تا فرد خود را با آنها تطبيق دهد؟

جامعه جديد به اين نتيجه رسيده است که فرد تابع اجتماع است و سامان اجتماعي و حکومت ها، افراد را به قالب خود گرايش مي دهند، گرچه منکر ذاتيت افراد نمي توان شد.

-جنابعالي در يکي از سخنراني هاي خود در کانادا اشاره کرده ايد رشد و پيشرفت تکنولوژي و دسترسي آسان به رسانه هاي مدرن و ماهواره ها موجب شده برخي انتقام خود را از وضع موجود جهان بگيرند و تهاجم 11 سپتامبر را نشانه اعتراض به نظم موجود جهاني خوانده ايد که بي ترديد نکته مهمي است. در اين باره بيشتر توضيح بفرماييد. البته به نظر مي رسد مسيري که دنياي نو در آن پيش مي رود، غيرقابل بازگشت باشد و جاماندگان از دنياي نو هستند که بايد چاره يي براي خود بينديشند. پس پرسش من اين است که چگونه مي توان با اين کاروان فرهنگ و تمدن نوين همراه شد؟

اگر دنيا را «دهکده جهاني» خوانده اند، بدين معني است که جهان بر اثر ارتباطات، به اندازه يک دهکده کوچک شده است. اين وسايل که رايج ترين آن ماهواره ها هستند، دنيا را گرانبار از خبر کرده اند. ديگر هيچ انساني نمي تواند با خود خلوت داشته باشد، يعني در واقع به «هست» خود آگاه بماند. چنين انساني، در عين آنکه پايبندي هاي انسان گذشته را دارد، تا اندازه يي با او فرق دارد، يعني از خود جدا شده و به جمع جهاني پيوسته. نتيجه آنکه بايد به چنين انساني جهاني انديشيد، وگرنه عدم تعادل بزرگي پديد خواهد آمد که نمودارش همين سرکشي ها و خشونت هاست. خشونت نزد بشر هميشه بوده است. جزء تاريخ است، ولي جنبه موضعي داشته. اما اکنون دنياي جديد مانند يک درياي متلاطم شده است. اين تلاطم در درون هاست و از آگاهي نسبت به ناهنجاري امور سرچشمه مي گيرد.

-انتقال قدرت در امريکا از جمهوريخواهان به دموکرات ها، اين بار به شکلي ديگر رخ داد. نخست، انتخاب رياست جمهوري جديد امريکا با شعار تغييرخواهي همراه بود و دوم اينکه يک سياهپوست اين سمت را در دست گرفت که هنوز هم چگونگي اين انتخاب مورد توجه رسانه ها و کارشناسان سياسي دنياست. بنابراين مي خواستم بدانم ارزيابي جنابعالي از به قدرت رسيدن آقاي باراک اوباما در امريکا چيست؟

من در اين باره چون به تازگي مطلبي نوشته ام (مقاله دنيا علامت مي دهد- روزنامه اطلاعات شماره هاي 2 و 5 و 6 بهمن) تکرار را مناسب نمي دانم. انتخاب يک سياهپوست غريبه و مسلمان زاده به عنوان رئيس جمهور امريکا، نشانه يک دگرگوني بزرگ در امريکا و جهان است که نمي دانيم نتيجه اش به کجا بينجامد. دنيا خواهان تغيير خود است، حتي مي توان گفت به آن نيازمند است، ولي معلوم نيست توانايي اين تغيير را داشته باشد، زيرا بشر امروز هم همان است و هم نه همان. امريکا که نژادپرست ترين ملت دنيا بوده است، وقتي دست به اين تغيير زد، معلوم مي شود که احساس ضرورتي کرده است.

-آقاي باراک اوباما در نخستين اقدام خويش، دستور برچيدن زندان گوانتانامو را صادر کرد. اين اقدام به اين خاطر که انتقادهاي فراواني را در زمان رياست جمهوري آقاي جرج بوش به دنبال داشت اکنون بسيار مورد توجه قرار گرفته است و اگر در زمان رقابت هاي انتخاباتي، شعار تغييرخواهي آقاي اوباما در عمل پرسش هايي را ايجاد مي کرد، اکنون اراده يي نيز در عمل به آن گفتار ديده مي شود. جنابعالي درباره اقدام آقاي اوباما چگونه مي انديشيد و آيا اين مي تواند سرآغازي جديد و جدي در بازنگري امريکا نسبت به رفتارهاي گذشته اش تلقي شود؟


زندان گوانتانامو يک نماد قرار گرفته است براي زندان هاي بزرگ دنيا. آن تنها نيست و با برچيدن آن هم مشکلي حل نمي شود. بايد کاري کرد که زندان ها پر نشوند. سوال اين است وقتي جرم هاي بزرگ و خرابکاري و بمب گذاري کور در جهان انجام مي گيرد، آيا مي شود از زندان صرف نظر کرد؟ سوال ديگر اين است چرا کساني دست به ارتکاب جرم مي زنند که نفع آن عايد شخص آنها نمي شود، در حالي که مجريان اصلي، يعني مسبب ها و محرک ها پشت پرده هستند و مجازاتي شامل آنها نمي شود؟

من گمان مي کنم ايرادي که به گوانتانامو گرفته اند آن است که چرا زندانيان را به موقع به محاکمه عادلانه نسپرده اند، وگرنه اصل زنداني کردن مجرم، مساله يي غيرعادي نبوده است.

-مناسبات جديد جهاني موضوعي است که جنابعالي هم در نوشته هاي خويش نسبت به آن حساسيت نشان مي دهيد. نقص هاي کنوني جهان را نيز به طور مشخص در عدم توازن ميان کشورها، بحران محيط زيست و... مي دانيد اما آنچه در گام دوم انتظار مي رود ارائه راهکارها و پيشنهادهايي است که بتواند از آسيب به گيتي و ساکنان آن بکاهد، در اين زمينه چه راهکارهايي را مناسب تر و راهگشاتر تشخيص مي دهيد؟


متاسفانه هر پيشنهادي که ترکيب موجود جهان را بخواهد به هم بزند، ايده آلي شناخته مي شود، تا حدي کار جهان گره کور شده است. جهان در ميان تناقض هاي خودش دست و پا مي زند تا ببيند به کجا منتهي مي شود. دو سال پيش (تابستان 1385) مقاله يي انتشار دادم تحت عنوان «مگرم چشم سياه تو بياموزد کار» که عنوانش از اين بيت حافظ گرفته شده بود، زيرا مصراع بعد مي گويد؛ «ورنه مستوري و مستي همه کس نتوانند» يعني دو چيز متضاد با هم جمع نمي شوند.

فهرست پيشنهادها که هر يک توضيحي با خود داشت، اين بود؛

1- نگاهداري جمعيت در حد اعتدال 2- کاهش تراکم جمعيت در شهرهاي بزرگ 3- بازيافت پيوستگي با طبيعت 4- نظارت بر وسايل ارتباط جمعي 5- توليد محصولات صنعتي در حد احتياج 6- پرهيز از آلودگي محيط زيست 7- منع بهره برداري بي قاعده از منابع زمين 8- منع توليد صنايع گزندآور 9- نگاهداري سرعت در حد معقول

10- برقراري نظمي تازه در امر توليد و مصرف دارو و سيگار و مشروب الکلي 11- سوق دادن آموزش به جانب بسط تفاهم انساني 12- برقراري نظمي عادلانه در تقسيم مواهب و ثروت جهان.

مي دانستم که تحقق اين پيشنهادها در وضع کنوني جهان ناممکن است. ولي مگر جهان «دهکده» نشده است؟ پس ناگزير بايد يک تدبير همگاني جهانشمول درباره آن به کار افتد، هرچند تا آنجا فاصله زياد است. يک «خرد جهاني» چاره ساز بايد به کار افتد. گرچه بزرگمهر حکيم گفت؛ «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز به دنيا نيامده اند.»

-آيا به باور جنابعالي موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها و پيگيري آن توسط اهالي فرهنگ و انديشه و همچنين سياستمداران مي تواند در جهت کاستن از نابساماني هاي کنوني دنيا موثر باشد؟ زماني که موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها از سوي ايران در سازمان ملل متحد مطرح شد استقبال فراوان سران کشورها را در پي داشت و انديشمندان زيادي نيز در سراسر جهان از پيشنهاد انسان دوستانه ايران پشتيباني کردند.

البته گفت وگو مي تواند موثر واقع شود بشر با گفت وگو زندگي کرده است. ولي گفت وگو بده بستان است. هر کس نفع خود را از آن انتظار دارد. بايد دو نفع با هم تقارن پيدا کنند تا گفت وگو به نتيجه يي برسد. يک گفت وگوي بزرگ ميان مردم و دستگاه حاکمه بايد باشد که آنچه از جانب مردم هم هست شنيده شود چون تاکنون شنيده نشده. دولت ها در ميان خود حرف خود را مي زنند. اگر بخواهند تغيير روش داده شود و مردم نيز به حرف آيند، بايد يک «مجمع جهاني مردمي» مرکب از نمايندگان فرهنگ و خرد جهاني گرد آيند و چاره انديشي کنند، به شرط آنکه پيشنهادهاي آنها ضمانت اجرا داشته باشد.
جستاري در ديدگاه ها و افکار دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن
تک درخت
فريدون مجلسي

گاه در دشت و بياباني، گاه بر تپه يي يا کوهي عريان و خشک، تک درختي مي بيني که حيرت مي کني، که اگر اين دشت و آن کوه درخت پرور است، چگونه است که جز اين تک درخت نپرورانيده، و اگر درخت پرور نيست، راز آن تک درخت در چيست؟ گويي فرهنگ و ادب ايران زمين نيز چنين است. ناگهان از کنجي دور تک نواي حنظله بادغيسي به گوش مي رسد که نوزايي زبان فارسي را نويد مي دهد، سپس جداجدا، تک درخت ها جان مي گيرند و پديدار مي شوند، خواه در شعر و ادب، خواه در فلسفه و رياضيات و علوم و هيئت. رودکي سمرقندي، ابن سينا، ابوريحان بيروني، فردوسي طوسي، ابونصر فارابي، خيام نيشابوري، خوارزمي، جلال الدين بلخي، نظامي گنجوي مسعودي، ابوالفضل بيهقي، خواجوي کرماني، عبيد زاکاني، سعدي و حافظ شيرازي،... گويي بادغيس و سمرقند، و بخارا و فرغانه و طوس بلخ و گنجه و بيهق و فارياب و زاکان و حتي شيراز همچون مکاتب فلسفي معاصر فرانکفورت و شيکاگو و پاريس محافل دانشگاهي آنچناني و پژوهشکده هاي ويژه يي داشته اند که اينان فرآورده هايشان بوده باشند.

چنين نبوده است، آن مکان ها در شمار دشت هاي خشک و نيمه خشک و سراهاي ساده و گلين بوده اند که اين تک درخت ها در آنها روييده و باليده اند، و به جاي اينکه شهرت از شهر و ديار خود برده باشند شهر و ديارشان را شهرت بخشيده اند. شايد بتوان گفت آنان از تبار همان دهقان مداري اصيلي باشند که فردوسي صريحاً خود را در آن شمار مي داند. دهقانان، نه به معناي امروزي روستايي و کشاورز ساده، در واقع تجلي اشرافيت فرهنگي جامعه ايراني بوده اند، که ميراث اين فرهنگ را از نسلي تحويل گرفته، بار آن را به دوش کشيده، و سنگين تر از گذشته به نسل ديگر منتقل کرده اند. دهقان نه قدرتمند است و نه بازرگان، اما به قول امروزي ها، ريشه در خاک دارد.

از زماني که در 40 سال پيش دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن را در کلاس درس شناختم، برايم يادآور چنين خصوصيتي بود، که در آن زمان نمي توانستم تشريح کنم. اما چندين سال پيش که گروهي از دوستدارانش با نوشتن مقالاتي، کتابي در بزرگداشت او پديد آوردند که نمي دانم کدام ذهن نازک بين نام تک درخت را بر آن گذاشت، با خود گفتم، تک درخت اوست، فرزند کوير، جايي که ارزش سايه تک درخت و «سرو سايه افکن» در برهوت خشک بيشتر درک مي شود، و وارث اصالت دهقاني فردوسي و حافظ و مولانايي است که با آنها آشنايي ديرين دارد، و از آنان سخن مي گويد.

به تازگي کتاب يا جنگ آراسته «کلمه ها» که گزيده يي از نوشته هاي اوست، و قدري پيش از آن کتاب «ديروز، امروز، فردا»، که جنگي ديگر از مجموعه يي از مقالات او است که غالباً در دوره هاي فصلنامه هستي منتشر شده است به دستم رسيد. (10 سال پيش نيز جنگ ديگري از گزينه نوشته هاي اجتماعي و فرهنگي او در 40 سال از 1337 تا 1377 منتشر شد) مطالعه اين جنگ ها نشان دهنده شخصيت فرهنگي چندبعدي نويسنده است. او که تحصيلاتش در رشته حقوق بوده و دکترايش را نيز در همين رشته از فرانسه دريافت کرده است، و من زماني در همين رشته شاگرد او بوده ام، به زودي با تبعيت از ذوق شاعرانه و احساس ايران دوستانه اش از آن عرصه فراتر مي رود، و به ژرفاي تفحص شعر و ادب فارسي گام مي نهد و در آن عرصه به اوج مي رسد، زيرا اعتقاد دارد «ادب فارسي بزرگ ترين ابرازگر استعداد، نيرو و نبوغ ايراني شد». آنچه اين شناخت عالمانه را انسجام مي بخشد تسلطش بر تاريخ ايران است. از آغاز امپراتوري کوروش، که به نام و هويت ترکيبي ايران، با اتکا به احساس عدالت و برابري شهروندانش، معنا و مفهومي پايدار بخشيد که راز بقاي ايران را در آن مي يابد، تا دوران پس از اسلام و آنچه بر اين کشور گذشت.

با شناخت تاريخ است که در لابه لاي سطور و ابيات فردوسي و حافظ و مولانا و سعدي و ديگران ارتباط آن نکات و پيچش هاي مو، تضادها، انعطاف ها، چشم پوشي ها و پافشاري ها، تقصيرها و مسووليت ها را در روند تاريخي اين کشور بازمي شناسد و بازمي گويد. و همواره، با پايبندي به سنت در عين تجدد خواهي و نودوستي، به چيزي که آن را «جوهره ذاتي» و مايه اميد و کاميابي و نجات اين کشور مي داند اميد بسته و بازيافت آن را تنها راه ايران مي داند. و معتقد است؛ «مفهوم ايران براي ايراني زمان روشن مي شود که از آن دور مي گردد.» ميانه روي و اعتدال در سرشت او است، و بر خلاف آنکه «افراط و تفريط را مميزه ديگر ايراني» مي داند، خود در باب ميهن دوستي نيز هرگز راه افراط نمي پيمايد. ايران را همان طور که هست، با کاستي هايش، دوست دارد، و هيچ برتري متعصبانه و نژادپرستانه يي براي آن قائل نيست، بلکه نژاد را در ايران «تابع فرهنگ» مي نامد نه تابع خون. يعني پذيراي هر دوست و دشمني است که سرانجام جذب و مجذوب اين فرهنگ شده باشد. و استعداد ايراني را همچون «پري رو» مي داند که اگر در به رويش بندي سر از روزن برآرد، در باب آزادي نيز مفهوم آن را در ايران، برخلاف مفهوم يوناني، «به معناي رها ماندن از قيد بيگانه» مي داند. اين گفته درست است و بهترين تجلي آن را در نهضت ملي شدن نفت ايران مي توان ديد، که فقط به خاطر درآمد بيشتري از استخراج نفت نبود، به خاطر رهايي از نيروهاي تازه به دوران رسيده يي بود که ايران را، که يکي از شش کشور تمدن ساز جهان (در کنار چين، هند، مصر، يونان و روم) مي داند، دست کم مي گرفتند، و معتقد است که «ما نه مي توانيم خود را انسان برتر بدانيم، و نه انسان فروتر، و نه از مردم دنيا جدا هستيم.»

آشنايي دکتر اسلامي ندوشن منحصر به فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران نيست، بلکه با تمدن غرب نيز عميقاً آشنا است. در سه جلد خاطرات چاپ شده در کتاب «روزها»، که بي اندازه خواندني است، درمي يابيم که چگونه غرب را سير کرده و به دو زبان اصلي آن يعني انگليسي و فرانسه نيز تسلط کامل يافته و ترجمه هاي گرانقدري از آثار ارزنده آن به ارمغان آورده است و اين آشنايي ابزار مقايسه و داوري مناسب تري در اختيارش قرار داده است، و در مقام جامعه شناسي نکته بين، در کنار مقام فرهنگي، ادبي، حقوقي و تاريخي، به او اين امکان را داده است که با نوعي روانکاوي اجتماعي به تحليل مسائل ايران بپردازد.

نوشته هاي شاعرانه اش همچون اثر انگشت نشاندار و ويژه است، و ملايمت و نزاکت از خصوصيات اوست. زماني مصاحبه گري عناوين پرسر و صدايي مانند «غرب زدگي» و «بازگشت به خويشتن» را با ذکر برخي اسامي مطرح کرد که افراط گرايي آنان البته باب طبع او نيست، در پاسخي مفصل بي آنکه نامي از کسي بياورد، گفت؛ «البته در اين 50 سال نظريات تفنني زيادي ابراز شده است. منشاء آن کودتاي 28 مرداد بود که براي ملت ايران يک شکست روحي بود و قدري شرمندگي داشت و کساني را به واکنش واداشت...» و آنگاه با ديدي واقع بينانه و منصفانه حساب بدکاري هاي غرب را از حساب ارزش هايش جدا مي کند...

در باب سياست نيز شاهد همين روشن بيني هستيم، در مقاله يي زير عنوان «در پايان کار يک جبار» درباره صدام حسين پس از تحليلي جالب مي نويسد؛ «در جنگ ايران و عراق نزديک به تمام کشورهاي عربي از صدام پشتيباني کردند؛ در حالي که مي دانستند تجاوز از جانب او صورت گرفته است و کشورهاي صنعتي نيز، از چپ و راست، و از روس و امريکا و اروپا، همين شيوه را در پيش گرفتند. ايران دست تنها، تنها با خون جوانان خود توانست مقاومت ورزد...» و سپس مي پرسد؛ «... در دم آخر گفت؛«مرگ بر ايران، مرگ بر غرب» چرا ايران؟ در ميان آن همه کشور، 170 کشور، چرا از ايران نام برد؟ بعد از خاتمه جنگ برخورد چنداني با عراق در ميان نبود... ايران همسايه عراق بوده است، و به استثناي چند ساله دوره صدام با آن در مسالمت به سر برده است.... و مردمش به علت بقاع متبرکه همواره روي خوش به سوي آن داشته اند. پس اين سوال پيش مي آيد که چرا صدام حسين در دم مرگ گفت؛ «مرگ بر ايران.» سوال مهمي است که بايد درباره علتش کنجکاوي به خرج داد.» سال گذشته به دليل نگراني درباره مسائل و مشکلات ملي و جهاني محيط زيست و به عنوان وظيفه يي اجتماعي کتاب «برنامه ب2» را که مهم ترين کتابي مي دانم که تاکنون در اين حوزه به وسيله لستر براون فعال بين المللي و سرشناس حفاظت از محيط زيست تاليف و تدوين شده است، ترجمه مي کردم. با شناخت نزديکي که از دکتر اسلامي ندوشن و عقايد و دلواپسي هايش داشتم، پيوسته چهره او در نظرم مجسم مي شد، نزديکي بسياري از مطالب با ديدگاه هاي او به حدي بود که گويي داشتم آنها را دوباره از زبان او اما از قلم لستر براون مي شنيدم. پس از چاپ کتاب نسخه يي را به ايشان تقديم کردم، دو سه هفته نگذشته بود که چشمم به مقاله يي بسيار مفصل، در حد يک کتاب، افتاد که در تحليل آن کتاب در دو شماره در صفحات يک متري اطلاعات منتشر کردند، که نشان مي دهد چگونه در معرض آخرين اطلاعات و تحولات روز در مدرن ترين و پيشروترين زواياي آن است. اين روزآمدي و حضور دائمي در عرصه فرهنگ و انديشه جهاني به گفته هايش اعتباري ديگر مي بخشد. هم اکنون که اين سطور را مي نويسم و فقط سه روز از انتخاب باراک اوباماي سياهپوست به رياست جمهوري امريکا مي گذرد، روزنامه اطلاعات سوم بهمن را در مقابل خود دارم که در آن در مقاله يي مفصل زير عنوان «دنيا علامت مي دهد» نخست به زمينه ها يا پيش زمينه ها، و نيز انتظارات و تبعات انتخاب اوباماي متفاوت به رياست جمهوري مقتدرترين کشور جهان پرداخته و با يادآوري نام داستاني مشهور ماندينگو، برده سياهي که قرباني تبعيض نژادي و سياه بودن خودش مي شود، مي نويسد؛ «در چنين کشوري، اکنون يک هم نژاد همانند ماندينگو که نام حسين بر خود دارد، و اسم اولش «باراک» است که کلمه يي يهودي- مسلماني است... بر اريکه رهبري ايالات متحده تکيه مي زند...» و مي پرسد «آيا اين چرخش حيرت انگيز نيست؟» و مي ستايد که چنين تغييري با مسالمت انجام گرفته است و سپس به تحليلي ظريف درباره بحران اقتصادي امروزي امريکا و در نتيجه جهان، هم به عنوان مشکل بزرگي که اوباما پيش رو دارد، و هم به عنوان امر خطيري که در گزينش او و برنامه «تغيير» او بي اثر نبوده است، مي پردازد. منظورم تاکيد بر خصلت روزآمدي اوست که لحظه يي از خواندن، و نوشتن باز نمي ايستد و اسير جمود نمي شود. با انگشتي که انحاي قلم بر آن کماني بر جاي گذاشته و گاهي متورم و دردناک مي شود، عمر پرفيضش دراز باد.
از کبوده تا جاودانگي
سعيد فائقي

«وجود نياز دارد پنجره اش را به روي باغ دلگشاي دروني باز نگه دارد.»
دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن

پدر خدابيامرزم مجله يغما را مطالعه مي کرد، به حس کنجکاوي دوران نوجواني هرچند گاهي به تورق مجلدات يغما مي پرداختم، بي آنکه از محتواي دروني آن سر در بياورم. بيشتر به دنبال داستان مي گشتم و کمتر مي يافتم، همين حس کنجکاوي و فرهنگ دوستي پدرم به تدريج اين حقير را با ادب و ادبيات آشنا کرد. گرچه در کتاب هاي درسي به آن پرداخته مي شد ولي جمله بالا تاثير عجيبي در روح و جان اين نوجوان داشت و بر آن شدم که بيشتر در اين حوزه مطالعه کنم و در کنار دکتر، راه نشين چهار مرز باشم؛ «شرق و غرب، قديم و جديد». در حقيقت استاد پيام آور قرن بود و اين کوچک پيام گير پيامي که اولين بار جانم را به تکاپو واداشت. «ايراني براي آنکه بتواند نقش واقعي خود را در دنياي امروز ايفا کند، بايد وزن تاريخي خود را بشناسد، هرگز نبايد فراموش کند که طي هزار سال، قدرت اول آسيا يا يکي از دو قدرت بزرگ جهان بوده، بايد سرش را يافت.» (از اشاره مقاله پارس خاستگاه تحسين امپراطوري جهاني) «من اگر نيکم اگر بد تو برو خود را باش... ما چنان بايد عمل کنيم که عارضه پذير نباشيم. يعني دست ببريم توي کيسه خود و ببينيم از سرمايه يي که داريم چه مي توانيم بيرون بياوريم که به ما ايستادگي و منش و ارزش بخشد.» (از مقاله مرزهاي ناپيدا) شناخت خود و سر شناختن خود اولين گام در مسير تکامل الهي است. «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» و استاد چه پرمغز پيام آور از ياد نبردن ايران عزيز بود با شناخت دو مرز؛ مرز فيزيکي و مرز فرهنگي.

ايستادگي و منش و برازش حاصل آزادگي است. آنجا که استاد در ديباچه کتاب آزادي مجسمه به تحليل تمدن امريکايي سخن از آرامش در گورستان دارند و تمدن به سبک امريکا را و عارضه امريکايي زدگي را هشدار مي دهند که؛ «براي مردم امريکا آزادي پسندي و نيرو و تحرکي که داشته اند احساس تحسين داشته ام ولي چنان مي بينم که نياز به آزادي در اين کشور بيشتر در سطح و در جهت گرايش هايي جريان مي يابد که «ابزار مصرف» بايد فرونشاننده آنها بشوند، در حالي که آزادي بدون آزادگي و غناي مادي بدون غناي دروني برخلاف مسيري است که بتواند مورد آرزوي بشر باشد.» (از ديباچه کتاب آزادي مجسمه) اين هشدار امروز که همه از امريکا سخن مي گويند خيلي عجيب نيست. عجيب آن است که اين کلام در سال هاي دور روي کاغذ نقش بسته، در سال هايي که امريکازدگي در اوج خود بود.

اصلاً چه نيازي است از استاد دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن حرف زدن؟، باز الهام از خود ايشان بگيريم.

يک؛ سير تکامل تاريخي نشان داده است که افراد با فکر خلاق کم به دنيا مي آيند.

دو؛ خودساختگي اين گونه انسان ها برگرفته از غناي فرهنگي ايران عزيز است.

سه؛ آيندگان حق دارند از تجارب گذشتگان بهره مند شوند.

چهار؛ کم اند انسان هايي که تن به پستي نمي دهند.

پنج؛ انديشه پاک وقتي با عمل پاک همراه مي شود جاودانگي به همراه دارد.

شش؛ اولياي الهي بازگشت به اصل را در دستور کار خود قرار مي دهند.

هفت؛ انسان ها دوست دارند ستاره درخشنده در اوج را به تماشا بنشينند.

فکر خلاق، خودساختگي، بازگشت به اصل انديشه و عمل پاک و تن به پستي ندادن استاد از او ستاره يي درخشان پديد آورد که اوج گرفته است و در زندگي سه بعدي اقتصادي، فرهنگي، ايماني؛ استاد با وجدان بيدار و عشق به اين مرز و بوم با اخلاق حسنه، علم و فرهنگ را هدف گرفت تا روزها1 از پس هم آيند و در ترکيب آدم هاي جامعه «خوبان و بîدان و بي خبران» که بîدان همواره از بي خبران بهره جسته اند، فرهنگ غني ايران مصونيتي باشد تا بي خبران خبر گيرند و اسير بدان نشوند. «شرق اگر طالب دموکراسي است بايد جسارت و دليري ورزد، بايد از تقليد ناروا بپرهيزد و بيمي نداشته باشد که ظواهر عاريتي دموکراسي فرنگي را از دست بنهد. نخست بايد پايه هاي دموکراسي را محکم سازد و همان گونه که برنامه براي ساختن راه و سد طرح مي کند، نقشه دموکراسي را در کشور بپردازد و مرحله به مرحله به اجرا درآورد. اين کار شهامت و هوشمندي و ايثار بسيار مي خواهد. (از مقاله دموکراسي در شرق، کتاب ايران را از ياد نبريم به دنبال سايه هماي) ملاحظه بفرماييد در دنياي پليدي و پاکي و پوچي لااقل از مشروطيت تا به حال پاکي بسيار تلاش کرده پليدي و پوچي را هدايت کند. کم فرجامي آزاديخواهي اين ملت که انصافاً دليري ورزيده و ايثار کرده و شهامت به خرج داده به جز اين است که از هوشمندي خود کمال استفاده را نبرده و عاريتي به سراغ دموکراسي رفته به جز اين است که در تمام اين سال ها فقط مي دانسته چه نمي خواهد و اينکه چه مي خواهد را طرح و برنامه يي نداشته، انسان متجدد و جديد با انسان قديم چه فرقي دارد؟ آيا جز اين است که انسان جديد نقشه و طرح دارد و اسلحه علم بر دست و در اين سال ها گوهر تابناکي که استاد بشارت داد «ايران را از ياد نبريم» از سال 1339 از اوج اختناق تا به امروز اگر با راهبرد دموکراسي در هم مي آميخت «شهر يادگار» عنوان به کارگرفته توسط استاد به باغ سبز عشق مبدل مي شد و آزادي و آزادگي نهادينه مي شد؟ و اگر به کار مي گرفتيم، چهار رکن جامعه اصيل که استاد مي فرمايند «فرهنگ، عدالت، آزادي و توازن» چهار رکني که حيات طبيعي جامعه به آن نياز دارد و براي فرهنگ، به قول خود استاد آنقدر نشر کرد تا نابود نشود. و اما استاد، به محضرتان سر تعظيم فرود مي آورم که ايران را از شما شناختم، ادب و فرهنگ را از شما ياد گرفتم و زبان فارسي را مديون شما هستم. بر کبوده درود مي فرستم که شما را بر ما ارزاني داشت و به تاسي از شما دو مخدوم و دو محور فکري شد جان زندگي؛ «فرهنگ و مردم». اي ققنوس خوشرنگ و خوش آواز، با آتش جان خود تخمي را در درون جان ما کاشتي که هر روز از 360 آواز دل تان بهره گيريم و بر بلنداي کوه در مقابل باد و توفان نهراسيم و دست در دست هم آواز سردهيم؛

ايران ما آباد باش، آزاد باش

پي نوشت؛-------------------------

1- روزها- کتاب سرگذشت استاد در دو جلد

ہاز مديران ارشد ورزش در دولت اصلاحات
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط حسین مسرت  |