تبليغاتX
کاریز یزد -







کاریز یزد

کاريز قلب کوير است و يزد ،شهر ديرينه تاريخ،شهری که هزاران سالست نقاش طبعيت بردامن کوير رفو کرده است


يزد، معماي کوير‏

   آيا هيچگاه شده است که از نهايت عطش به دنبال سراب در بيابان رفته باشيد؟ يا هيچگاه در درياي توفاني اسير موجهاي سهمگين شده و به انديشه تخته پاره اي بوده ايد؟ و يا هيچگا در بيابان برهوت ره گم کرده ايد؟
اگر در اين سه حالت: به چشمه آب گوارايي در پاي برکه اي سرسبز و خنک برسيد، يا از دور کشتي اي را ببيند که در حال نزديک شدن به شماست، يا به روستايي سرسبز با مردمي مهربان بر بخوريد، چه حالي مي شويد؛ اين حالت انسانها و جهانگرداني است که "از پس قرنهاي حادثه خيز" به يزد آمده اند. بي گمان هيچ گاه مارکوپولو، خانيکوف و يا استاک در انديشه شان خطور نمي کرد که از پس اي ماهورهاي خشک، سرزميني باشد آباد، سرسبز و با نهرهايي که چونان ماري سپيد در دل دشت سبز مي پيچد. اينان نيز همچون ديگر مسافران تاريخ از اين همه دوگانگي در تعجب مي ماندند.

  يزد، معماي کوير‏
حسين مسرت
آيا هيچگاه شده است که از نهايت عطش به دنبال سراب در بيابان رفته باشيد؟
يا هيچگاه در درياي توفاني اسير موجهاي سهمگين شده و به انديشه تخته پاره اي بوده ايد؟ و يا هيچگا در بيابان برهوت ره گم کرده ايد؟
اگر در اين سه حالت: به چشمه آب گوارايي در پاي برکه اي سرسبز و خنک برسيد، يا از دور کشتي اي را ببيند که در حال نزديک شدن به شماست، يا به روستايي سرسبز با مردمي مهربان بر بخوريد، چه حالي مي شويد؛ اين حالت انسانها و جهانگرداني است که "از پس قرنهاي حادثه خيز" به يزد آمده اند.
بي گمان هيچ گاه مارکوپولو، خانيکوف و يا استاک در انديشه شان خطور نمي کرد که از پس اي ماهورهاي خشک، سرزميني باشد آباد، سرسبز و با نهرهايي که چونان ماري سپيد در دل دشت سبز مي پيچد. اينان نيز همچون ديگر مسافران تاريخ از اين همه دوگانگي در تعجب مي ماندند. چگونه مي توانند متعجب نباشند، وقتي که مي بينند در اين دور جاي از ياد رفته، غني ترين مواريث تاريخي و فرهنگي و هنري غنوده است. در يک گوشه اش مسجدي قد برافراشته به سخت جاني هزاران سال استقامت، پايداري و استواري، با اندکي تدقيق در مي يابند که اين نه هزاره پايدار است که بنايي است که ريشه در تاريخ کهن و باستاني ايران دارد. هنوز از جزرهايش که زماني آتشکده اي بود، بوي دود مي آيد. به گوشه ديگر باغ دلگشايي قرار دارد که آبادان از دولت کوشش مردان اين ديار است که در اين خشک دامن صلابت بادگيرش کم از برجهاي تاريخي نيست، و يا "تالار آينه ها" اش که جايگاه آشتي دوباره آب و آينه است.‏
چگونه متعجب نباشند وقتي که مي بيند به اين پهن دشت، ريگزار که خورشيد چون تيغي برنده امان آدمي را مي برد، مي تواند آبي بنوشد به خنکي آب کوهساران پوشيده از برف. اين چه دستان توانمندي است؟ اين چه فکر هوشمندي است که مي داند، مي توان در اين آتشدان نيز آب خنک ساخت. مي توان با چند دانه خشت و مقداري ساروج و کمي ملات همت، آب انباري ساخت که "سقاي تشنه کامان" کوير باشد.
چگونه از دهقان پر شکيب اين مرز و بوم در شگفت نباشد، که چونان پولاد است و در انتظار يک قطره آب تا سپيده دمان چشم بر هم نمي گذارد. او به سان پدري مهربان که دست نوباوه اش را گرفته و تا به اميد همراهش مي رود همپاي آب از مظهر قنات تا دل دشت مي رود. بيل بر دوش و چشم نگران، اين عزيز دردانه را تا پاي محصول همراهي مي کند.
که دهقان کوير يار مهربان آب است. که آب فرشته نجاتش است. دهقان کوير دستش را براي گرفتن آب تا عمق صدها متر دراز مي کند. و براي رسيدن بدين معشوق از پاي کشتزار تا دل شيرکوه ده فرسنگ نقب مي زند، که آب مظهر پاکي است و بايد از چشم ناپاک به دور باشد! چگونه از معماري کويري که معماري تواضع دست و قناعت، در شگفت نباشد، هر خشت و هر پي و هر ديوارش حاصل و حامل انديشه انسانهايي است که مي دانند در اين گستره چه سان بايد زندگي کنند، و حال که ناگزير به زيستن است، چگونه و با چه ابزاري بايد اين "خشکانه" را به "ترانه" تبديل کرد چون شهري است کم باران، پس با خشت هم مي شود بنايي ساخت که صدها بلکه هزاران سال بماند. در اين شهر گل و بوته چون کيمياست. پس ميتوان اين پندار زيبا را بر گستره ديوار نقش کرد. آبي  آب آرزوي ديرينه مردم اين ديار است، پس چه بهتر، زمينه کاشي هايي که گل و بوته در آن مي رقصند. آبي باشد. آفتاب بي امان است، در پي سايه مي بايد بود. پس کوچه ها را بايد تنگ و با ديوارهاي بلندي ساخت که سايه گستر باشد. مي توان بر دامن ديوار سايه باني زد و "ساباطي" ساخت که "جاي آرميدن باشد"‏
‏ چه باک اگر گرما عرصه را بر ساکنان کوير تنگ کند. که حربه ما بادگير و جايگه زيرزمين.معمار کويري باد سوزان اين دشت را نيز رام خود مي کند. چنان در دهليز تنگ بادگير محصورش مي کند که راهي جز خنک شدن و به پايين سرازير شدن نداشته باشد. آن هنگام است که در زير اين بادگيرها مي توان ساعتها آسود.‏
‏ در تابستان کوير، زيرزمين خانه هاي اين وادي، چنان زهري را از گرما مي گيرد که انسان باشنده در اين خنکستان، به گاه غروب براي رهايي از سرمايه کرخ کننده آن راهي به جز گريز از اين جايگاه ندارد.‏
‏ هنگامي که مي بيند که دستان هنرمند صنعتگر اين ديار، تارهايي را به پود جان مي تند که حتي خاقان چين نيز طالب آن است و چگونه در شگفت نباشد وقتي که مي شوند ابريشم استرآباد در کارگاههاي شعربافي يزد به تن پوشي بدل خواهد شد که ابريشم کار استرآبادي از پوشيدنش برق شادي در نهانخانه چشمش مي جهد.
حناي بم و نرما شير در کارگاههاي يزد باستان است که به پوست مردم ماوراي قفقاز و مسکو لطافت مي بخشد.‏
‏ برق سنگ مرمر توران پشت يزد است که در کاخهاي تزار مي درخشد و زيب و زينت بسياري از بناها در گوشه و کنار جهان است.
اين وادي ياقوت هم دارد اما نه در زمين، که بر شاخساران درختان گلناري که که در سايه شيرکوه باليده اند و بر دامنه شيرکوهش ييلاقي جاي دارد که حسرت را بر دل خاک خشک و تفتيده آن مي گذارد.
چگونه در شگفت نباشد وقتي که مي بيند هنوز بوي عود و کافور همچون سده هاي گذشته در اين کهن سرزمين مشام جان را نوازش مي دهد. هنوز موبد پير در کنار سرخي آتش آيه هاي روشن اوستا را مي خواند و شبانگاهان تا سپيده بامداد در کنار مجمر آتش بيدار مي ماند که خواب يعني فرو مردن شعله هاي مقدس اين آتش که اين شعله را هزار و پانصد سال است نگاهبانند.‏
هنوز خون ايران آريايي، ايران چندين هزار ساله، ايران کهن، ايران ماد و پارت، ايران زادگاه فريدون دررگهاي بهدينان زرتشت پيامبر اين وادي گذر دارد. که پيروان اين آيين بهي به اندازه گلهاي وحشي سرزمينهاي باران خيز، بر جامه شان گلهاي رنگارنگ دارند. سبزپوشند و سپيده دل، آيينه کردارند و نيک گفتار.
سخن آخر
کيست که بدين وادي بيايد و سري به برج و باروهايش نزند، لختي در کوچه هاي آشتي کنانش قدم نزند. دمي در سايه ساباطش نيارامد، لحظه اي در کنار آب انبارش انگشت حيرت به دندان نگزد، از اوج شکوه بناهاي تاريخي اش  مات و مبهوت نشود، ساعتي در کنار مردمش بنشيند و از شيريني لطف لهجه روانش محفوظ نشود و در پاي دستگاههاي بافندگي اش از هنر و تلاش بافنده يزدي در شگفت نماند.
راستي کيست که در آرزويش نباشد روزي بدين وادي ره سپرد؟
شايد بارها از خود پرسيده اندکه مرواريد کوير ديگر چه ترکيبي است، همچون تشبيه هاي وهمي مي ماند که در کتب ادبي از آن نشان است!
يزد کجا و دريا کجا؟ آنچه دريايي است که صدف مي پرورد، کو صدفي که دري در آن باشد. چه دري است که اين دردانه اش باشد؟‏
يا گهگاه به نام "عروس کوير" بر مي خورند، کوير ديگر چه اعجوبه اي است که عروس به عقد او درآيد؟
اما اين گفته ها زماني به حقيقت خواهد پيوست که پا به اين ديار بگذارد، ماهورهاي خشک و بي آبي و علف کويرهاي مرکزي ايران را پشت سر بگذارند و در برابر خود گلستاني آباد را ببينند. سرزميني که به همت باشندگانش به سان دشت سرسبزي مي ماند که رودي خروشان آنرا سيراب مي کند. مگر مي شود از دل اين ريگزاران آب جست؟ مگر در اين شوره زار بذري خواهد روييد. آري مي شود با نيروي ايمان مي توان از دل سنگ هم آب جست، مگر نه آن که فيروزه و زمرد در دل سنگ نهانند، مگر نه آن که خورشيد جهان تاب در وراي اين جو قرار دارد، مگر نه آن که مرواريد را مي بايد از ته دريا و از دل صدف جست، پس آب را هم مي توان از دل کوير جست و همت را از مردم يزد‏.

نقل ازخاتم یزد۲۱/۴/۱۳۸۵

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت توسط حسین مسرت |