<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاریز یزد</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/</link>
<description>کاريز قلب کوير است و يزد ،شهر ديرينه تاريخ،شهری که هزاران سالست نقاش طبعيت بردامن کوير رفو کرده است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 04:06:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نور یا سرما.مساله این نیست!!!(وضعیت تیاتر یزد)</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>&lt;TABLE style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; borderColor=#111111 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=559 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=559 background=http://www.blogfa.com/layouts/pink2/index_17.gif height=40&gt;
&lt;DIV class=PostTitle dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://bamdadet.blogfa.com/post-15.aspx&quot;&gt;نوشته&lt;/A&gt; زنده یاد نیما مسرت&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-TOP-WIDTH: 1px; PADDING-BOTTOM: 7px; BORDER-LEFT: #feaba9 1px solid; COLOR: black; PADDING-TOP: 3px; BORDER-RIGHT-WIDTH: 1px&quot; align=middle width=&quot;100%&quot; bgColor=#ffffff&gt;
&lt;DIV class=PostBody dir=rtl align=right&gt;دیروز هم در سالن  تمرین کردیم .اما با این که سرد بود. خوشحال بودیم .چون حداقل نور برای تمرین وجود داشت و مجبور نشدیم بیرون از ساختمان در روی خاک ها تمرین کنیم .هر چند خاک صحنه خوردن خود سعادتی است. اما خاک حیاط خوردن فکر نکنم. سعی می کنم به بچه ها بفهمانم خوشحال باشند که همین  مکان را هم داریم .چون خیلی از گروه ها حسرت همین سالن سرد و کم نور را دارند .به هر حال انگیزه مضاعف بچه ها به من انرژی دوباره می دهد .ای کاش این سرمایه ها بتوانند همین گونه در مسیر هنر حرکت کنند و روزی به این نیجه نرسند بودن یا نبودنشان برای بعضی ها فرقی نمی کند .&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;وبلاگ گروه هنری بامداد۴/۱۰/۱۳۸۶</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 04:06:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همایش بزرگداشت آذریزدی برگزارمی‌شود </title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;FORM id=form1 name=form1 action=../../print.aspx?id=14387 method=post&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=contentDetails&gt;
&lt;DIV class=body id=ContentDetailsBodyDivision&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ahestan.files.wordpress.com/2009/07/376163_orig1.jpg&quot; align=left border=0&gt;مهندس غلامعلی سفید دبیر اجرایی همایش بزرگداشت استاد مهدی آذر یزدی با گرامیداشت یاد و خاطره استاد آذر اظهار داشت : این مراسم بزرگداشت 14 آبان ماه همزمان با روز فرهنگ عمومی با حضور شخصیت های برجسته فرهنگی كشوری و استانی در یزد برگزار می شود. 
&lt;P&gt;وی با بیان این مطلب در نشستی خبری افزود : دكتر محمد علی اسلامی ندوشن بعنوان سخنران اصلی این همایش برگزیده شده و همچنین آقایان مهندس محسن چینی فروشان مدیرعامل كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان كشور، دكتر محقق رئیس انجمن مفاخر فرهنگی ایران و مصطفی رحماندوست دیگر سخنرانان كشوری این همایش خواهند بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفید افزود : دكتر اسلامی ندوشن در خصوص زندگی استاد و مثنوی تصحیح شده توسط او و مهندس چینی فروشان به معارف قرآنی ذكر شده در آثار آذر خواهند پرداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دبیر اجرایی این همایش در ادامه تصریح كرد : آقایان اسدالله شكرانه و حسین مسرت بعنوان سخنرانان استانی برگزیده شده اند. وی همچنین گفت : پخش فیلم كوتاهی از زندگی استاد آذر و اجرای سرود توسط كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان استان یزد از دیگر برنامه های این همایش می باشد.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسدالله شكرانه دبیر علمی همایش بزرگداشت استاد آذر یزدی نیز در ادامه این نشست خبری تصریح كرد : شخصیت استاد آذر از دو بعد قابل طرح است. بعد نخست آثار آذر در ادبیات كودك و نوجوان و اینكه وی از نخستین نویسندگان كتاب كودك در تاریخ معاصر كشور است و بعد دیگر آنكه شخصیت آذر بعنوان یك یزدی مطرح است كه شخصیت فرهنگی و هنری وی می تواند در ارتقاء فرهنگ یزد و یزدی موثر باشد و قدمی تاثیر گذار در راستای اجرای طرح مهندسی فرهنگی در دارالعباده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وی افزود : در این همایش سعی خواهد شد تا ابعاد ناشناخته شخصیت استاد به جامعه شناسانده شود. دبیر علمی همایش نكوداشت استاد آذر یزدی گفت : استاد آذر یزدی بعنوان نویسنده توانای ادبیات كودك و نوجوان در كشور شناخته شده است در حالی كه اثر گرانقدر وی تصحیح مثوی معنوی است كه ناشناخته مانده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او ادامه داد : آذر در برهه تاریخی ادبیات كشور ما حضور پیدا كرده است و تا سال 1388 دائما در عرصه های فرهنگ حضور داشته است ولی بلحاظ اینكه خیلی تمایلی به ارتباط با جهان بیرون نداشته، مورد غفلت واقع شده است و در حق او كوتاهی شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شكرانه در پایان تصریح كرد : ایجاد دبیرخانه دائمی بزرگداشت آذر یزدی و نشان استاد در این همایش اعلام عمومی خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لازم به ذكر است این همایش بزرگداشت با مشاركت موسسه فرهنگی هنری جواد، كانون اطلاع رسانی و همبستگی یزدی تباران، موسسه ریحانه الرسول و كانون احسان و اندیشه توحید در سالن شهید عباسپور برق منطقه ای یزد برگزار خواهد شد.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FORM&gt;منبع:آینده نیوز </description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفتادمین سال درگذشت فرخی یزدی وکوتاهی ما</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dowran.ir/pics/18/04/01.jpg&quot; align=left border=0&gt;۲۵  مهر برابر باجانباختگی یکی از رادمردان دلیر ایران زمین و یکی از سخنوران پاکباز این  دیار همیشه جاوید، فرخی یزدی است .او که جان خود را برسر آرمانش  نهاد و در این راه از هیچ کوششی دریغ  نورزید .اما ما زندگان آن چنانکه باید از او  یاد نکردیم .در بسیاری از کشورها برای پاسداشت یاد این سرافرازان و نام آوران همواره دنبال تاریخ های سرراست ومناسبت برانگیز هستند. اما مابه آسانی  از این مناسبتها می گذریم.امسال که هفتادمین  سال درگذشت فرخی بود می توانست فرصت مناسبی برای بزرگداشت او باشد مجالی برای معرفی او  به نسل نو فرصتی برای پاسداشت شجاعت ،فداکاری ،بیدارگری وآزادی خواهی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    هرچند این ایراد به خود من نیز وارد است. اما با توجه به شرایط روحی نادرستی که برایم بواسطه در گذشت فرزندم نیما پیش آمده بود.نتوانستم مطلبی در خور یا مقاله ای ارزنده را دراین باره سامان دهم ولی از یک ماه پیش به اکثر مدیران جراید استان این روز را با پیامک یادآوری کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درهر رو سستی وبی تفاوتی دستگاه های فرهنگی استان یزد را در این روز به یاد ماندنی نمی توان فراموش کرد.تنها چند نشریه بومی یزد مانند تالی خبر وندای یزدبه یک گفتاری بسنده کردند ودیگر هیچ. اخیرا با پیگیریهایی مقرر شده  نشریه خوب پرگار ویژه نامه ای در این باره منتشر کند که امیدوارم جای خالی دیگران را پرکند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 04:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی وبلاگ یزدا</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>از وبلاگ های خوبی که تازگی با آن آشنا شدم .وبلاگ یزدا به &lt;A href=&quot;http://www.yazda.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;http://www.yazda.blogfa.com/&lt;/A&gt;است که نشانی بسیاری از وبلاگ های یزد ویزدی ها را دارد وبرای آشنایی و شناخت بیشتررسانه های مجازی دریزد سودمند است.بنظر صاحب یزدا از ذوق رسانه ی وابتکار عمل ونظر خوبی هم برخوردار است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 16:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر من یزد</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=2 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شهر مرا سالهاست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقاش طبيعت بر دامن كوير رفو كرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهر من خشكانه‌اي در دل خاك ايران است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من زاده سرزميني هستم؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه آسمان نيز، باران را از آن دريغ مي‌دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آب؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به دشواري در آن سبز مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردان شهر من سالهاست، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبشان را از ته حلقوم كوير در مي‌آوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من زاده سرزميني هستم؛ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه مردمي دارد به سرسختي پولاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به قدرت ايمان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرداني كه زير نور پيه سوزها &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشقت مي‌نويسند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با قلمهايشان، رنج و كوشش را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر سينه‌هاي كاريز نقش مي‌زنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرميده در كوير سرزميني است كه پيشينه‌اي چندين هزار ساله به درازاي تاريخ به اندازه استقامت انسان و به پهناي ايمان دارد، سرزميني كه درختانش با عرق ساكنانش و با آب حياتي كه در ظلمت تيره خاك قرار دارد، آبياري مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنهايي كه پس از پشت سر گذاشتن ماهورها و بيابان هاي خشك و بي آب و علف پاي بدين ديار مي‌گذارند، بسان جويندگاني مي‌مانند كه در پي قطره‌اي آب در درياي شن هستند و چون قطره را مي يابند، آن را مرواريد مي‌نامند، مرواريد كوير، يا آن را عروسي مي‌دانند كه در اين بزم ديرينه، بر تخت جواهرنشاني نشسته و خودنمايي مي‌كند؛ عروس كوير &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهر يزد اين سعادت را در طول پرفراز و نشيب ايران داشته كه كمتر اسير تاخت و تاز سپاهيان بيگانه و آشنا باشد سپاهيان سياهكاري كه خوراكشان فرهنگ، تمدن و انسان است – نيز در مقاطعي از تاريخ جان پناهي شده است، براي انديشوران و انديشمنداني كه از ستم ستمكاران جانشان بر سر راه بوده است، مدارس متعدد تاريخي آن، نشان از آن روزگاران دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اين سرزمين چند هزار ساله، مسجدي را مي بيني به اعتبار هزار و چند ساله هم بيشتر، هنوز نگاره‌هاي ساساني را بر ديوار كنگره دار خود دارد و بوي آتش و درد از لاي جرزهاي مقاوم آن كه با كاه خارشتر اندود شده مي‌‌آيد. آري سخن از مسجد جامع فهرج است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوچه محلاتش را بنگر كه در تابستاني مي‌تواني دمي بياسايي زير خنكاي سقف بازارها و ساباط‌هايش، در انتهاي پله‌هاي نمور آب انبارش آبي بنوش به خنكي آب كوهساران در فصل زمستان، مي‌تواني دمي قدمي بزني در كوچه‌هاي آشتي كنانش، سركي به برج و باروهايش بزني و ببيني كه اين طبيعت خشك، اگر بر انسان‌هايش خسيس بوده، بناهاي آبادش را از باران و برف مصون داشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در درون خانه‌هايي كه استادانه بر پا شده است و در زير بادگيرهايش به اندازه چندين نسيم وزيده بر برف باد خنك نوش جان كني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي‌تواني كف پايت را بسايي بر مخمل نرم و زرد ريگزاران و از آنجا در مظهر قنات هاي طويلش كه تا عمق استقامت ادامه دارد، آب گوارايي بنوشي به زلالي صفاي محبت و صداي ايمان و تلاش را در دهليزهاي قناتش بشنوي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مساجد و بناهاي تاريخي‌اش در تلألو كاشي‌هاي فيروزه‌اي رنگ با آن گل‌هاي روح نواز، جلوه‌اي دلربا دارد، شايد اگر گوش جان بسياري، صداي آواز خشت زن را از آن وراي هزاران سال از درون بناهايش بشنوي، با صداي خواندن دو بيتي در شيار كوزه‌هاي سفالين بر جاي مانده از قرون و اعصارش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر با من بياييد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به مهماني آب و آينه در خانه‌هاي قديمي يزد خواهم برد و به پنج دري‌هاي خانه انسانيت كه با ارسي‌هاي صفا و محبت باز و بسته مي‌شوند. و از آنجا دستتان را خواهم گرفت و تا كوچه عشق همراهي‌تان خواهم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني گل خورشيد در سفالگري‌هاي ميبد خواهم برد، آنجا شما را با خورشيد خانم آشنايتان خواهم كرد. خورشيد خانم حوضي سفيد دارد كه ماهي‌هاي آبي رنگي درون آن شنا مي‌كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني كهن شهري بازمانده از تاريخ، شهر سرو سايه دار و كهنسال ابركوه خواهم برد، كه چونان ايران سربلند و استوار و پا برجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني گل‌هاي اسليمي فيروزه‌اي و شاه عباسي در مسند خدا خواهم برد، آنجا خدا بر ديوارهايش به قلم آفريده مؤمنش آيات قرآن را با گل ايمان پيوند زده است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنانكه گويي واژه‌ها عاشقانه دست در گردن يكديگر دارند. در خانه خدا حتي خورشيد هم مي‌تواند آبي باشد، باغچه خانه خدا پر است از ترنج و گل‌هاي لچكي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني آتش و كندر در معبد پاك اهورا خواهم برد، آنجايي كه موبد پير آيه‌هاي سپيد اوستا را ميخواند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني دشت مخمل زرد خواهم برد، دشت گل هاي خودروي وحشي، دشت انسان‌هاي مقاومي كه در دل ريگ، آب سبز كرده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به تفت، به ميهماني دانه‌هاي ياقوت و برگ‌هاي گلنار، در زير سايه شيركوه خواهم برد، آنجا كه اقليت زرتشتيان به زبان نياكان ما سخن مي‌گويند و زنانشان جامه‌هاي سبز رنگي پر گل‌هاي سوسن و ياس دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به بافق، به ميهماني شهر نخل‌هاي مقاوم و انسان‌هاي شكيبايي خواهم برد كه بيش از نيمي از عمر خود را در دل كوه آهن و در زير زمين تلاش مي‌گذرانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني شهر تاريخ، شهر مهريز خواهم برد، شهر نام‌هاي باستاني مهر پادين و مدوار و قرافر و استهريج، شهري كه در دامنه غربالبيزش‌، تمدن چندين هزار ساله يزد باستان غنوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من شما را به ميهماني دشت شور پسته زاران اردكان خواهم برد، به زير سايه‌هاي دلچسب، ساباط، در زير سقف‌هاي سايه روشن بازار يزد، در پاي مأذنه و منار مسجد عشق، بر بالاي مناره‌هاي بلند مسجد ايمان، يا در ته پاياب، آب انبار عطش، از مخزن آب تلاش، آبي به شما خواهم نوشاند با سردي بلور يخ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آري اگر با من بياييد، من به اندازه يك تاريخ برايتان ديدني دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;DIV id=ctl00_contentmainpane_ctl00_ctl02_PanelComments&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مبادي هويت ايراني </title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.persian-language.org/Adabiat/Images/139.jpg&quot; align=left border=0&gt;مرکز تحقیقات استراتژیک معاونت پژوهش های فرهنگی و اجتماعی مجمع تشخیص مصلحت،  در روز 14 مهر ماه 1388،  همایش «آینده شناسی هویت های جمعی در ایران»  را در محل این مرکز در تهران برگزار کرد. در این همایش گروهی از اساتید و کارشناسان حوزه  هویت و شناخت اقوام ایرانی سخنرانی داشتند . از جمله سخنرانان این برنامه می توان به  محمد علی اسلامس ندوشن/دانشگاه تهران( مبادی هویت ایرانی)؛ ناصر فکوهی/ دانشگاه تهران( هویت های حماعتی – فرهنگی: واگرایی و هم گرایی)؛ علی کریمی مله/ دانشگاه مازنداران(پیش بینی تحولات هویت قومی در ایران)؛ حمید احمدی/دانشگاه تهران(نسبت جهانی شدن و هویت ملی در ایران)؛ ابراهیم حاجیانی/ مرکز تحقیقات استراتژیک( پیش بینی  آینده وضعیت  هویت ملی در ایران) و رحیم ابوالحسنی/دانشگاه تهران(گرایش یا جهت گیری هویت ملی در آینده) و... اشاره کرد.آنچه در ادامه می آید سخنرانی دکتر اسلامی ندوشن در این همایش است: 
&lt;TABLE id=Table1 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=white height=10&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;100%&quot; bgColor=white&gt;
&lt;TABLE id=Table2 cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=center align=middle bgColor=white&gt;
&lt;TABLE height=&quot;100%&quot; cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=center align=middle bgColor=white&gt; &lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 11:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت وگو با دکتر اصغر دادبه به مناسبت روز حافظ</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;B&gt;خرد ايراني&lt;A name=162306&gt;&lt;/A&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; noWrap align=right height=10&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#008080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که دوست خوبمان محمد صادقی همزمان با روز حافظ با دکتر اصغر دادبه انجام داده است ودر روزنامه اعتماد۲۳مهر منتشر گردیده است...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;--- &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-به ياد دارم سال گذشته و در مراسم بزرگداشت حافظ گفته بوديد؛ «سخنان و اشعار حافظ را با اعلاميه و منشور حقوق بشر بسنجيد، ببينيد آيا چيزي کم دارد؟» فکر مي کنم موضوع خوبي براي آغاز اين گفت وگو باشد. من هنگامي که به اين جمله فکر مي کنم يک پرسش در ذهنم ايجاد مي شود. فردوسي هم در شاهنامه به موضوع «خرد» پرداخته و در اهميت آن سخن گفته است، اما به نظر مي رسد که اين مفهوم را جز در متن جهان سنت نتوان فهميد. مفهوم خرد در کتاب شاهنامه با مفهوم عقل امروزي (و عقل مدرن) که معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد، متفاوت است و اين دو مفهوم همخواني چنداني با هم ندارند. چنانچه فردوسي مي گويد؛ «به هستيش بايد که خستو شوي/ ز گفتار بي کار يک سو شوي» و از اين سروده چنين فهم مي شود که «خرد» و کاربرد خرد از ديدگاه فردوسي يک سقفي دارد و تا جاي مشخصي مي تواند پيش برود و مبنا قرار گيرد. اکنون به سخن شما بازگرديم، آيا مقصود از اينکه سخنان و اشعار حافظ چيزي از اعلاميه و منشور حقوق بشر کم ندارد، تنها اشاره به مفاهيم ارجمندي مانند؛ مداراجوئي، نوعدوستي، عشق ورزي و... در شعر و انديشه حافظ دارد يا از اين هم فراتر مي رود؟ در اين باره بيشتر توضيح بدهيد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرسش نخستين شما در واقع دو پرسش است؛ يکي، خرد در نگاه فردوسي؛ دوم، حافظ و اعلاميه حقوق بشر.گرچه بحث ما در باب حافظ است، اما «خرد در نگاه فردوسي» هم مساله يي است که تنها مربوط به جهان بيني فردوسي نيست؛ حکايت «خرد در فرهنگ ايراني» است، لاجرم به حافظ و به جهان بيني حافظ هم مربوط است بنابراين حکايت را اين گونه &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پي مي گيريم؛ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الف؛ خرد در فرهنگ ايران؛ خرد، گرچه در پاره يي کاربردها معادل عقل است، به ويژه وقتي که در برابر عشق قرار مي گيرد، مثل اين بيت؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خرد که قيد مجانين عشق مي فرمود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خرد ز پيري من کي حساب برگيرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که باز با صنمي طفل عشق مي بازم&lt;BR&gt;&lt;IMG height=300 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-23/sa3.jpg&quot; width=200 align=left&gt;&lt;BR&gt;يعني که در اين کاربردها خرد، درست و راست معادل عقل است؛ عقل استدلالي؛ عقلي که اهل حساب و کتاب است و در برابر عشق و ديوانگان عشق قرار دارد. من طي يک بحث (سعدي، عاقلي عاشق و عاشقي عاقل) نام اين گونه خرد را که معادل است، عقل يوناني- ارسطوئي نهاده ام. نهايت حرکت و عملکرد اين عقل، استدلال است؛ استدلال برهاني. در نگاه بسياري از متفکران اين عقل، تنها در حوزه امور تجربه پذير، يا به تعبير کانت تنها در حوزه نمودها (فنومنون ها Phenomenon) عمل مي کند و راه به آنچه فراتجربه است يعني راه به حقايق، و به تعبير کانت راه به بودها (نومنون هاNomenon ) نمي برد. اين همان خرد، يا عقلي است، که به تعبير فردوسي بزرگ (بدانچه زين گوهران بگذرد) يعني همان بودها يا حقايق (فراتجربه ها) راهي ندارد و سرانجام اين همان عقلي است که از يونان ارسطو آمده و تا امروز بر جهان غرب حکم رانده و به تعبير شما «مبنا و معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد.» اما در اين ابيات تأمل کنيد؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين خرد خام به ميخانه بر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا مي لعل آوردش خون به جوش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خرد در زنده رود انداز و مي نوش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به گلبانگ جوانان عراقي&lt;BR&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 11:13:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مولوي كجايي است؟</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 14px&quot; color=blue&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 20px&quot; color=red&gt;مولوي كجايي است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12px&quot; color=green&gt;نوشته: دكتر محمدعلي اسلامي‌ندوشن&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.ettelaat.com/new/newdata/2009/10/10-07/13-05-38.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 14px&quot; color=#808080&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;TABLE dir=rtl borderColor=#000000 cellSpacing=0 borderColorDark=#000000 cellPadding=2 width=&quot;100%&quot; bgColor=#fffef0 borderColorLight=#f0f0f0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 14px&quot; color=#404040&gt;&lt;BR&gt;قبل از هر چيز بايد گفت كه جلال‌الدّين محمّد مولوي به جامعة جهاني تعلّق دارد. او بيش از هر كس از «يگانگي انساني» و «وطن جهاني» دم زده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين وطن مصر و عراق و شام نيست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين وطن جايي است كو را نام نيست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او ميان مليّت‌ها تفاوت نمي‌گذارد و كتاب او هم خطاب جهاني دارد. شهري كه وي عمر خود را در آن به سر برده، يعني قونيه در آسياي صغير، يك شهر فارسي‌زبان بوده، كتاب‌هايي كه در آن زمان در آن نوشته شده، به زبان فارسي است و سروده‌هاي مولانا هم به زبان فارسي است كه همگي در ‌آن شهر سروده شده‌اند. چگونه بتوان او را وابسته به تركيّه دانست، در حالي كه او خود به صراحت مي‌گويد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو ماه تركي و من اگر ترك نيستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دانم من اين قَدَر كه به تركي است آب «سو»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زبان فارسي وابسته به فرهنگ ايران است، و اگر دو كشور ديگر همچون افغانستان و تاجيكستان فارسي‌زبان هستند، آنها هم در خراسان بزرگ قرار داشتند كه در آن زمان جزء قلمرو ايران بوده. بنابراين اگر او در بلخ به دنيا آمده، و بلخ اكنون در افغانستان قرار دارد، به اين دليل، نمي‌تواند افغاني شناخته شود؛ زيرا افغانستاني در آن زمان وجود نداشته، هر چند افغان‌ها نيز به علّت آنكه زبانشان فارسي است و با ما اشتراك تمدّني دارند، آنان هم از او سهم دارند. مولوي قرار مي‌گيرد ميان زادگاه، اقامتگاه و آرامگاه كه هيچ يك از اين‌ها ملاك مليّت نيست. ملاك، «تمدّن» است. شناسنامة شخصيّتي هر كس، از تمدّني است كه او در آن پرورش يافته و رشد كرده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مولانا جلال‌الدّين بدون زبان فارسي چه بود؟ بدون تاريخ ايران و تمدّن ايران چه بود؟بدون پيشگامي سنايي و عطّار و حلاّج و بايزيد و خرقاني چه بود؟ اين پيشينيان او بودند كه او را مولوي كردند، او حماسة جامعة ايراني را در دوران بعد از اسلام مي‌سرايد. همة قهرمان‌هاي داستان‌هاي او خصلت‌هايي دارند كه تركيب گرفته از ضعف‌ها و قوّت‌ها و آرزوها و مضحكه‌هاي مردم ايران است. ما همين امروز، اخلاف آنان را در كوچه و بازار كشور بازمي‌شناسيم. دنياي آرمانيي كه او براي خود پديد آورده، دنياي ايراني است، حتّي خرافه‌هايش. عرفان كه محور فكري اوست، از تفكّر جهان‌وطني ايراني مايه دارد كه نمودار سياسي و عملي آن در زمان كوروش هخامنشي به نمود ‌آورده شد. جان پيام او آن است كه اين جدايي‌هاي فرقه‌اي و قومي را نابود كنيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك گهر بوديم همچون آفتاب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بي‌گره بوديم و صافي همچو آب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون به صورت آمد آن نور سره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شد عدد چون سايه‌هاي كنگره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كنگره ويران كنيد از منجنيق&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا رود فرق از ميان اين فريق&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(مثنوي، دفتر اوّل)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مي‌گويد مليّت‌ها به منزلة كنگره‌هاي يك برج هستند، كنگره‌ها را از ميان برداريد، همه يك بدنه از اين بنا مي‌شوند. اين همان مفهوم دربردارد كه بيت معروف سعدي: «بني آدم اعضاي يكديگرند..» و اين بيت حافظ نيز: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وحدت وجود مولوي چون دنباله‌اش را بگيريم، در شاهنامه سرچشمه‌اش را مي‌بينيم. مگر نه آن است كه شاهنامه بي‌واسطه به جانب خدا مي‌رود، و كائنات را در دايرة خرد انساني مي‌سنجد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جنگ و انقلاب، مهاجرت را تشديد مي‌كنند. يورش مغول اين تأثير را داشت. در همين دوران معاصر، دو جنگ جهاني، انقلاب روسيّه و چين، و هم‌اكنون، اشتغال عراق، هر يك موجي از مهاجرت و پناهندگي برانگيخته‌اند. خوب، اين افراد پراكنده در جهان واجد چه مليّتي هستند؟ حتّي كساني در كشور ديگري مقيم‌اند و گذرنامه و شناسنامة آن كشور را هم در دست دارند، ولي هرگز نمي‌توان گفت كه از آن مليّت‌اند؛ بنابراين براي تعيين مليّت واقعي، جز وابستگي به تمدّن، شاخص ديگري را نمي‌توان درنظر گرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ضابطة تمدّني چنان دقيق است كه ما امير خسرو دهلوي و اقبال لاهوري را با ‌آنكه آثارشان را به فارسي نوشته‌اند، ايراني حساب نمي‌كنيم؛ زيرا به تمدّن هند وابسته‌اند. تعداد زيادي شاعران كشميري هستند كه به فارسي ديوان دارند، ولي كشميري حساب مي‌شوند؛ امّا اميرمهدي بديع كه مقيم سوئيس بود و كتاب‌هايش را به زبان فرانسوي نوشت (يونانيان و بربرها)، ايراني است نه سوئيسي. ايرانياني كه تمام عمر در خارج زندگي كرده‌اند، «ايرانيّت» خود را از دست نداده‌اند، ايران با آنهاست، ولو كساني در ميان آنان باشند كه به آن پشت كرده باشند. پيكاسو، تمام عمر در فرانسه زندگي كرد و همان‌جا مُرد؛ ولي اسپانيايي ماند.همين‌گونه ون گوگ ـ نقّاش هلندي ـ كه زندگي و مرگش در كشور فرانسه، او را از هلندي بودن جدا نكرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چهار مبنا هست: زادگاه، اقامتگاه، آرامگاه و زبان. هيچ‌يك از اينها به تنهايي جواب‌دهنده نيست. نمونه‌هاي متعدّدي مي‌شناسيم كه چون بخواهيم مليّت آنها را مــشخّص كنيم، برمي‌گرديم به تمدّن. هرودت را بگيريم؛ مورّخ معروف (484 ـ 420 پ.م) در هاليكاراناس به دنيا آمد كه در آن زمان جزو قلمرو شاهنشاهي ايران بود، و اكنون در آسياي صغير در خاك تركيه قرار دارد. آيا ايراني است؟ نه، آيا اهل تركيه است؟ نه، او يوناني است؛ براي آنكه پروردة تمدّن يونان بود و كتاب خود را به زبان يوناني نوشت. اگر كسي بخواهد هرودت را تابع زادگاه يا تابع حكومت زمان خود بشناسد، دنيا به او مي‌خندد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ده‌ها تن از افراد نامدار را در سراسر جهان مي‌توان نام برد كه جابه‌جايي مليّتي يافته‌اند؛ ولي سرانجام وابستگي تمدّني، هويّت آنها را مشخّص مي‌كند. هم‌اكنون در آمريكا يا كانادا افرادي از مليّت‌هاي مختلف زندگي مي‌كنند كه تابعيّت يكي از اين دو كشور را دارند، ولي آمريكايي يا كانادايي حساب نمي‌شوند؛ زيرا وابستگي تمدّني تبار خود را حفظ كرده‌اند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ايران سيك‌هاي هندي هستند كه در اينجا زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند؛ ولي ما آنها را ايراني نمي‌شناسيم. آيا كساني كه در دورة ساساني در تيسفون به دنيا آمده‌اند، عراقي حساب مي‌شوند، براي آنكه تيسفون اكنون در خاك عراق است؟ يا جعفر برمكي كه در بغداد به دنيا آمد و به عربي حرف مي‌زد، عرب است؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ملاك نبودن زبان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زبان نيز ملاك نيست. در دوره‌هايي، بنا به عللي، كساني ترجيح داده‌اند كه به زبان غير از زبان مادري بنويسند؛ مثلاً ايرانيان در سه قرن اوّل اسلامي، چون ابن‌سينا، بيروني، رازي... به عربي مي‌نوشتند. چه كسي ايراني‌تر از حلاّج كه به عربي شعر مي‌گفت؟ علّت آن بوده است كه اين زبان در آن زمان رواج و خوانندة بيشتري داشته. در قرون وسطاي اروپا هم بعضي از اروپائيان به زبان لاتيني مي‌نوشتند، مانند فرانسيس بيكن انگليسي و آراسموس هلندي، در حالي كه زبان خودشان هم بود. علّت آن بود كه لاتيني غنا و بُرد بيشتري داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همين قرن نوزدهم، بعضي از نويسندگان روس به زبان فرانسوي نوشته‌اند، به منظور ره يافت به اروپاي غربي. همين امروز هم كساني از هند به زبان انگليسي مي‌نويسند، بر اثر همان انگيزه‌اي كه گفتيم... نوشتن به زبان ديگر، از كسي سلب مليّت نمي‌كند، همان‌گونه كه زادن، زيستن و مردن در سرزمين ديگري، دليل بر مليّت‌پذيري از آن كشور نيست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در دوران ما تابعيّت دوگانه يا تابعيّت عَرَضي فراوان كسب شده؛ ولي آنچه چسبيده به ذات شخص و از او جدايي‌ناپذير است، تمدّن و تاريخ است. تنها ملاك هويّت همين است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنچه مهّم است جان است كه از طريق آثار نموده مي‌شود، و آثار هم زاييدة تفكّر و تمدّني است كه شخص از آن برخاسته است. تن، ابزار وجود ندارد، چه فرق مي‌كند كه از كجا برخاسته و در كجا آرام گرفته؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن پنجة قلمزن و انگشت خوشنويس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر بندي اوفتاده به جايي و مفصلي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(سعدي)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مليّت مولوي كه حرف دربارة آن پيدا شده، و كشورهايي مدّعي آن هستند، روشن‌تر از روشن است. وي يا هر بزرگي چون او، متعلّق به ملّتي هستند كه بيشتري نصيب را به آنها داده است؛ امّا براي آشكارشدن حقيقت بايد مسئله را از دايرة سياست خارج كرد، و به بحث منطقي گذارد. تا صد سال پيش اين حرف‌ها مطرح نبود. مولوي هفتصدسال است كه معلوم است كه در كجا آشيانه دارد. همين‌گونه بوده‌اند رودكي، سنايي و شهيد بلخي... آنان متعلّق به كشوري شناخته مي‌شدند كه در تمدّن آن زيسته و آن را سروده بودند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شير را بچّه همي ماند بدو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو به پيغمبر چه مي‌ماني؟بگو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(مولوي)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خاك چه ارزشي دارد كه كسي در آن غنوده باشد؟ اگر چنين باشد در اين صورت، سلمان‌فارسي عراقي مي‌شود و دانيال نبي ايراني. ابيورد كه زادگاه انوري است، اكنون در تركمنستان است، پس آيا انوري را مي‌شود تركمن خواند؟ عجيب است كه مجامع علمي بين‌المللي، در اين باره ساكت نشسته‌اند؛ امّا خوشبختانه واقعيّت، بر جاي خود محكم است، و حقايق آشكار بگومگو برنمي‌تابند. همان‌گونه است نام خليج‌فارس كه بعد از هزاران سال مي‌خواهند آن را دگرگون كنند، امّا آن نيز چون سنگ‌نوشتة بيستون نازدودني است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يادداشت‌:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1. براي تفصيل بيشتر، رجوع شود به مقالة من تحت عنوان «جدال با تاريخ» كتاب «مرزهاي ناپيدا»، اسفند 1375.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* آواها و ايماها (قطره، چاپ اول 1387)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 08:39:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار در پائيز</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#404040 size=3&gt;بهار در پائيز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سفينه هفتاد و هفت رباعي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;168 ص جيبي (مصور به همراه لوح فشرده با صداي سراينده) 9000 تومان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناشر: يزدا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چاپ اول (به شكل فعلي): 1388&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كمتر كسي از اهل فرهنگ، بلكه كتابخوان و ايران دوست هست كه با نام و قلم آقاي دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن آشنا نباشد. اين شاعر، نويسنده، مترجم و سفرنامه نويس برجسته معاصر در سال 1304 در ندوشن يزد به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در يزد و تهران به پايان رسانيد. سپس راهي فرانسه شد و بعد از اتمام تحصيلات در رشته حقوق از دانشگاه سوربن و مدت کوتاهي اقامت در انگلستان، به ايران بازگشت و چند سالي در کار قضا بود؛ اما به سرعت به سمت علاقه پايان‌ناپذير خود يعني تدريس و تحقيق و نگارش در حوزه تاريخ و ادب فارسي کشيده شد و تا به امروز به سربلندي در اين کرانه باقي ماند.‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وي در مدت پنجاه سال، حدود پنجاه کتاب و صدها مقاله در موضوعات متنوع به رشته تحرير درآورده كه بيشتر آنها در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسي بوده است؛ به طوري كه به جرات مي‌توان گفت هيچ نويسنده‌اي به اندازه او در اين زمينه نينديشيده و قلم نزده است، بي آنكه از محدوده انصاف و حق گويي بيرون رفته و به ورطه افراط و احساسات افتاده باشد. تأسيس فرهنگسراي فردوسي و انتشار فصلنامه هستي از ديگر اقدامات او در زمينه اعتلاي فرهنگ و ادب فارسي اوست كه تا رسيدن به مرز مقصود استاد فاصله‌ها دارد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بخشي از آثار ايشان درباره ايران اينهاست: ايران‌ و جهان‌ از نگاه‌ شاهنامه، ايران را از ياد نبريم، ايران‌ و تنهائي‌اش، صفحه‌اي‌ از تاريخ‌ ايران‌ و يونان‌ در بستر باستان، ايران‌ چه‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارد؟، چهار سخنگوي‌ وجدان‌ ايران، به‌ دنبال‌سايه ‌هماي، ذکر مناقب‌ حقوق‌ بشر در جهان‌ سوم، سخن‌ها را بشنويم، و مرزهاي‌ ناپيدا. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درباره فردوسي و شاهنامه نيز اين كتاب‌ها شايان توجه‌اند: زندگي‌ و مرگ‌ پهلوانان‌ در شاهنامه، نامه‌ نامور، داستان‌ داستان‌ها، سرو سايه‌ فکن؛ و اينك ديگر كتاب‌ها: ماجراي‌ پايان‌ناپذير حافظ، تأمّل‌ در حافظ، ديدن‌ دگرآموز، شنيدن‌ دگرآموز (گزيده شعرهاي‌ اقبال‌ لاهوري‌)، ناردانه‌ها، شور زندگي‌ (وان گوگ)، روزها (سرگذشت - در سه جلد)، پنجره‌هاي‌ بسته، ابر زمانه‌ و ابر زلف، افسانه‌ افسون، جام‌ جهان‌ بين، آواها و ايماها، گفته‌ها و ناگفته‌ها، صفير سيمرغ، آزادي‌ مجسمه، در کشور شوراها، كارنامه سفر چين، پيروزي‌ آينده‌ دموکراسي، ملال‌ پاريس‌ و گلهاي‌ بدي (گزيده‌اي‌ از شعر و نثر شارل‌ بودلر، شاعر فرانسوي‌ قرن‌ نوردهم‌ است)، بهترين‌ اشعار لانگ‌ فلو، آنتونيوس‌ و کلئوپاترا، نوشته‌هاي‌ بي‌‌سرنوشت، يگانگي‌ در چند گانگي، فرهنگ‌ و شبه‌ فرهنگ، هشدار روزگار، کارنامه چهل‌ ساله، باغ‌ سبز عشق و...‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اكنون چشم دوستداران دكتر ندوشن به كتاب پربار «بهار در پائيز» روشن شده است كه نشان‌دهنده آشتي استاد با شاعري و سرايندگي است؛ هرچند آشنايان به قلم سحرآيين ايشان پيوسته در وراي آن نثر استوار، سايه شاعر سخن‌سنجي را مي‌ديدند كه بي‌آنكه از صلابت نثر بكاهد، طروات و آبداري شعر را در كام خوانندگان روان مي‌سازد. نيك مي‌دانيم كه پيشتر از اينها نيز استاد با طاووس شعر بود كه جلوه‌گري كرد و سپس به دلايلي آن را براي سالياني دراز به يكسو نهاد و تنها به نوشتن همت گماشت تا اينكه ديگر در برابر هجوم شعر تاب نياورد و سفينة حاضر را به رهاورد گشت و گذاري ديرپا در ساحت‌هاي گونه گون انديشه و خيال، براي دوستان به ارمغان آورد؛ شعري كه با همة ياد و نشانه‌ها از خيام و عطار و حتي فردوسي، مُهر ويژه اسلامي ندوشن را بر پيشاني دارد: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سر تا به قدم رنگ و نگاري جانا‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من پائيزم، تو نوبهاري جانا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن گوهر يکدانه که من مي‌طلبم‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دانم داري، نگو نداري جانا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن روز کجاست کايدم کام از تو‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بينم که شراب از من و جام از تو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وانگاه شکار از من و دام از تو‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;افتادن تشت با من و بام از تو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‏*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرسان پرسان خرام تا شهر گزين‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در ساية زلف، جاي بگزين و نشين&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين است مقام امن و اين است يقين‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن گمشده فردوس همين است، همين!‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‏*‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البرز ز برف، کوه سيمين شده است‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تهران به هزار جلوه آذين شده است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر چند که چون دو روز ديگر گذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بيني که همان عجوز پيشين شده است!‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‏*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برف آمد و برنشست بر شاخ درخت‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وين شهر ملول گشت چون خانة بخت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گلبرگ هزار بوسه باريد به باغ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بانوي هزار حجله بنشست به تخت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقاي دكتر اسلامي ندوشن فروتنانه در بخشي از ديباچه مي‌نويسند: آنچه در اينجا آمده است، چند ترانه بي‌ادعاست، براي تسلاي خاطر خودم. دريافتي را كه از عمر داشته‌ام، فشرده‌اش را در اين كلمات چكانيده‌ام. اين را موهبتي مي‌دانم كه در كشوري به دنيا آمده‌ام كه پر از حكمت و عبرت و رمز و راز است؛ كشوري چون ايران كه مانند معشوق‌هاي غزل فارسي هم دلفروز است و هم رنج‌دهنده.‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همين دوران كوتاهي كه ما زيسته‌ايم، تاريخ كل ذخيره خود را بر سر ما خالي كرده است. بودلر شاعر فرانسوي مي‌گفت: «من آنقدر خاطره دارم كه گويي هزار سالم است.» ما با آن تاريخ دراز، ‌بايد گفت چند هزارساله‌ايم. موهبت ديگر، زبان فارسي است؛ پير هميشه جوان، كه از بس شيب و فراز روزگار ديده، پوششي از حجب و‌هاله و كنايه و ايهام بر خود كشيده، مانند توري عروس كه مي‌تواند او را به صورت‌نگاري دگرگونه به جلوه آورد...‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با اين چند ترانه نبايد تصور كرد كه شاعري را از سر گرفته‌ام. با يك گل بهار نمي‌شود. در زبان انگليسي اصطلاحي هست به نام «تابستان هندي» و نشانه آن درخت‌هايي هستند در نقطه‌هايي از آمريكا كه در پاييز به جاي برگريزان، از نو سبز مي‌شوند، سيماي بهاري به خود مي‌گيرند. با بازگشت به شعر، من نيز چنين حالتي به خود گرفته‌ام، «بهار در پائيز» است و تا حدي لحن وداع دارد. به قول سنائي: «بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا!»‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنچه هستند،‌ محصول هواي آزادند، به هر معنا. در زير آسمان آبي، در طي همين سه چهار سال اخير، در ساعت‌هايي كه به هنگام قدم زدن‌هاي روزانه‌ام در پارك‌ها داشته‌ام؛ زاييده دمي خلوت با خود كه پل والري شاعري فرانسوي، اين خود را «همدم دلبند خاموشي من» مي‌خواند...‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي استاد عمري دراز و پربارتر آرزو مي‌كنيم و چشم به راه غزل‌ها و مثنوي‌ها هستيم كه گفت: ‏&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان‏ هزار بادة ناخورده در دل تاک است!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 08:38:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گر عشق به زلف زندگي آويزد....*</title>
<link>http://karizyazd.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=NewsItem style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;به مناسبت انتشار رباعي هاي دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #9a0000; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;A name=161570&gt;&lt;/A&gt;&lt;/B&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; noWrap align=right height=10&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#008080&gt;&lt;IMG height=475 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-15/sdfh.jpg&quot; width=350 align=absMiddle&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«از قديم گفته اند که انسان به گفتار انسان است يعني توجيه وجودي خود را در کلام مي جويد؛ حتي کردار، حتي اختراع جاي سخن را نمي گيرد. آدمي مي خواهد از طريق کلام، وجود نارساي خود را به رسايي نزديک کند، آنچه را که مولوي آن را پيوستن به اصل مي خواند؛ و اين کلام در موزونيت به اوج مي رسد. در سخن موزون همواره يک حاجت آشکار وجود دارد و يک حاجت نهفته، و حاجت نهفته اش نوعي نيايش مي شود. نيايش مي گويد؛ «مرا روي غربت زمين تنها مگذار»... چون کميت عمر هر کس همان است که هست، آنچه از دست ما برمي آيد آن است که بر کيفيت آن بيفزاييم، بدين معني که افق زندگي را هر چه بيشتر گسترش دهيم، به کمک زيبايي، هنر، داده هاي طبيعت، عشق، کار، و آنچه نخبه هاي حيات خوانده شده اند. گرچه دغدغه هاي مادي ما را به جانب تنگ و ننگ فرا مي خوانند، با اين حال در درون آدمي خارخاري هست که آرزوي نوعي فراز را در دل او زنده نگاه مي دارد، اين همان آشيانه سيمرغ است که مرغان عطار به جانبش بال گشودند. رسيدن يا نرسيدن مهم نيست، همان پوييدن مهم است. ما پايبند دلبستگي هاي خود هستيم. دلبستگي ها شاخه شاخه اند، خوش به حال کساني که خود را به شاخه هاي بلند مي آويزند. هر صبح اميدوار از خواب برمي خيزيم و در کام زمانه مي افتيم. اگر اين دلخوشي ها نبودند، ملالت زندگي ما را از پاي در مي آورد. به قول مسعود سعد؛ گيتي به درد و رنج مرا کشته بود اگر، پيوند عمر من نشدي نظم جانفزاي. هر کسي هم زندان خود را دارد و هم باغ دلگشاي خود. زندگي ماهيتي بهتر از آنچه هم اکنون دارد، نمي توانست داشته باشد. با همه شکوه هايي که شاعران و فيلسوفان داشته اند و هزاران عيب بر آن گرفته اند، اگر به دست خود آنان مي دادند که آن را بسازند، بهتر از وضع کنوني اش از کار در نمي آوردند. چرخ و فلک و ستاره را به باد سرزنش مي گيرند، ولي همين هستي نقص پذير است که ربايش و معني به خود گرفته، وگرنه اگر بهشت آسا مي بود، به همان تسلسل بي آب و رنگ لحظه ها ختم مي شد...»1&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کتاب بهار در پاييز (سفينه هفتاد و هفت رباعي) دربردارنده سروده هاي دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن به تازگي و از سوي انتشارات يزدا راهي بازار کتاب ايران شده است. اين رباعي هاي دلنشين بر اساس موضوع هاي گوناگون و با نام هاي ايران نامه، باز هم براي طاق ابروي ايران، جان جهان نامه، سرونامه، زندگي نامه، بيراهه نامه، نويدنامه، تامل نامه و بدرودنامه تقسيم بندي شده اند و همچون هميشه گوياي ذوق سرشار، طبع روان و پندار نيک و نيکخواه سراينده هستند که براي شناساندن فرهنگ، هنر، ادب و تاريخ چندهزارساله اين سرزمين از هيچ کوششي فروگذار نکرده است. اما نخستين رباعي هاي اين کتاب براي دوستداران کتاب ها و نوشته هاي دکتر اسلامي ندوشن آشناتر به نظر مي آيد آنجا که از عشق لبريز خود به ميهن اش سخن ساز مي کند؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن دخت پري وار که ايران منست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پيدا و نهان بر سر پيمان منست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هم نيست ولي نهفته در جان منست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هم هست ولي دور زدامان منست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;---&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ايران به هزار جلوه در کار آيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گه دل بنشاط و گاه بيمار آيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او را که دو صد يار به بازار آيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن نيست که هر سفله خريدار آيد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگاهي به کتاب ها و نوشته هاي وي نشان مي دهد که او لحظه يي جدا از ايران و عشق به ايران نزيسته و سپري نکرده است پس جاي شگفتي ندارد که شعرش نيز چنين باشد. همچنين اين عشق و احترام براي ايران زمين همواره در نگاه هموطنان ما ستوده شده و پاسخ هاي مهرآميزي در پي داشته و دارد. همين چند ماه قبل بود که به مناسبت انتشار کتاب کلمه ها گفت وگويي با استاد اسلامي ندوشن انجام دادم و فکر مي کنم يادداشت هاي تک درخت (نوشته فريدون مجلسي) و از کبوده تا جاودانگي (نوشته سعيد فائقي) که در کنار آن گفت وگو منتشر شدند، گوشه يي از همين ابراز مهر و احترام باشد. در هر دو يادداشت نسبت به شخصيت علمي و فرهنگي استاد و خدمات ارزنده اش به فرهنگ ايران ارج نهاده شده بود، و به باور نگارنده راز اين نام نيک و آوازه بلند را جز در يک زندگي سالم و اخلاقي نمي توان جست وجو کرد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هنگامي که وي از ايران سخن ساز مي کند، مي توان فهميد کوک اين ساز تنها و تنها، عشق به اين سرزمين است که هم در صدا و هم در سخناش طنين انداز مي شود. سرزميني داغ ديده که روزگار دشواري را گذرانيده، گذرگاه هاي تنگ و تاريک را بارها آزموده، زير بار و آوار سهمگين ستيزها، خشم ها، شعله ها و شب ها، سپيده دمان را به انتظار نشسته و ققنوس وار به زندگي خود ادامه داده است؛«در افسانه ها آمده است که ققنوس مرغي است خوش رنگ و خوش آواز، که منقار او سيصد و شصت سوراخ دارد و بر کوه بلندي در مقابل باد نشيند، و صداهاي عجيب از منقار او برآيد. گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سر آيد و عمرش به آخر رسد، هيزم فراواني گرد آورد و بر بالاي آن نشيمن گيرد و سرودن آغاز کند و مست شود و بال بر هم زند، بدان گونه که آتشي از بال او بجهد و در هيزم افتد و او در آتش خود بسوزد، و از خاکسترش تخمي حادث شود و از آن ققنوسي ديگر پديد آيد. گفته اند که او را جفت نيست و موسيقي از آواز او دريافته اند. بين افسانه ققنوس و سرگذشت ايران تشابهي مي توان ديد، ايران نيز چون آن مرغ شگفت بي همتا، بارها در آتش خود سوخته و باز از خاکستر خويش زاييده شده است.»2&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;... اما در کنار نام اين نويسنده نامدار همواره موضوع هاي گوناگوني در ذهن پديدار مي شود و مجال سخن به گستردگي فراهم مي آيد. براي نمونه، وي در شناساندن فرهنگ و تمدن ايران کوشش هاي سترگي انجام داده اما نگاه محققانه اش به برتري جويي و خودبرتربيني (که گاهي در پي درنورديدن مرزهاي ملي گرايي و فاشيسم پديد مي آيد) نينجاميده و هرچند مي کوشد تا درخشش هاي ايران را در درازاي تاريخ به ما نشان دهد از ضعف ها، نقص ها و کاستي ها نيز چشم نمي پوشاند و نگاه انتقادي خود را به کار مي بندد. نتيجه چنين نگرشي را در کتاب هاي وي مي توان ديد، در کتاب «ديروز، امروز، فردا» به نقد روحيه کار انفرادي در ميان ايرانيان که در دنياي امروز ناکارآمد و زيان آور است اشاره کرده و بر تقويت روحيه کار جمعي تاکيد مي کند و باز در همان کتاب است که نسبت به زدودن جنبه هاي واپس گرا از زندگي توجه و حساسيت نشان مي دهد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همچنين وي نقش و سهم زيادي در ترويج خواندن و عادت به مطالعه در ايران داشته و دارد، و در کشوري که شهروندانش زمان چنداني براي مطالعه نمي گذارند، شمارگان کتاب هاي وي، و استقبال از کتاب هايش هم از موفقيت او در زمينه نويسندگي حکايت مي کند و هم از اينکه او توانسته نبض جامعه را دريابد و از اين راه به متن آن راه پيدا کند. اما اينکه چگونه به اين مهم رسيده را شايد بتوان در ويژگي ممتاز گفتار و نوشتارش يافت که پرهيز از مبهم گويي و پيچيده گويي است. گفتار و نوشتاري که آلوده به ابهام است و نزد مخاطبان درست فهم نمي شود بيش از هر چيز نشان دهنده آن است که گوينده يا نويسنده به آنچه مي گويد آگاه نيست و خود در فهم موضوع درمانده، البته گاهي ديده مي شود که متن هاي پيچيده تر و مبهم تر با وجودي که چندان قابل فهم هم نيستند مورد توجه قرار مي گيرند، و اين هم يکي از مشکل هاي طنزآلود جامعه ما (و به ويژه جامعه روشنفکري) ماست. در کار روشنفکري، ارتباط با متن جامعه اساس کار به شمار مي آيد، و روشنفکر بايد بتواند به زباني براي مخاطب قراردادن مردم دست يابد نه اينکه با گفتار پيچيده و فيلسوفانه خود بر فاصله اش با متن جامعه بيفزايد. تفاوت کار روشنفکري و کار فلسفي همين است ولي گاهي از اين نکته غفلت مي شود و روشن است که اگر دامنه اين غفلت گسترش يابد جامعه ضرر مي بيند و از نتيجه کار روشنفکري و کوشش هاي فکري روشنفکران کاسته مي شود. البته اين به معناي کاستن از عمق سخن و همصدايي با مردم نيست بلکه همان طور که اشاره کردم ضرورت دست يافتن به زباني براي سخن گفتن با متن جامعه است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دکتر اسلامي ندوشن از انديشمنداني است که موضوع هاي گوناگون سياسي و اجتماعي را در ايران و جهان به دقت دنبال کرده و مي کند ولي گرفتار سياست زدگي نشده و همواره در تحليل ها و واکاوي هايش سپهر فرهنگ و انديشه را برتري مي بخشد و چنان که مقاله هاي سياسي و اجتماعي اش را خوانده باشيم در مي يابيم که با نگاهي ژرف به مسائل سياسي مي نگرد. براي نمونه، در مقاله از برج هاي نيويورک تا مدرسه بسلان، ريشه هاي تروريسم را مورد توجه قرار مي دهد و اينکه پس از 11 سپتامبر از تروريسم فراوان حرف زده مي شود اما ريشه هاي آن مورد کنکاش قرار نمي گيرد زيرا به باور وي درد عميق تر از اينها است و اگر مقصود درمان درد است بدون ريشه يابي درد کاري از پيش نمي رود. وي با بيان اين عبارت که؛«يکي به ديگري مي گويد من حاضرم نباشم، به شرط آنکه تو هم نباشي» انديشه نهان در اين ستيزها، جنگ ها و خشونت طلبي ها را هدف قرار گرفته و به پرسش مي گيرد. و باز در مقاله «دنيا به کدام سو روي دارد؟» به همين موضوع مي پردازد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بي مناسبت نمي دانم که در پايان و در ادامه اشاره يي که به مفهوم «ديگري» در ميان نوشته هاي دکتر اسلامي ندوشن شد به آن توجه بيشتري داشته باشم زيرا ريشه بسياري از خشونت ها در دنياي کنوني را مي توان در ناشناخته ماندن ديگري بررسي کرد و اينجاست که اهميت و ضرورت «گفت وگو» براي ايجاد صلح و دوستي در جهان آشکار مي شود. امروز نگاه ساکنان گيتي نسبت به روزگاران کهن تغيير يافته و به خوبي دريافته اند که هر آسيب و خسارتي بر هر بخشي از جهان، تاثير مستقيم و آشکاري بر ديگر بخش ها خواهد داشت و اين گونه است که در جهان کنوني نياز به درک متقابل از يکديگر و تفاهم، اهميت دوچنداني مي يابد زيرا پيشرفت هاي نظامي ابعاد خسارت ها را وحشتناک تر از هميشه کرده است. ديگر نمي توان بخش هاي متنوع و مختلف انساني را دنياهاي گوناگوني ديد که تاثيري بر همديگر ندارند. امروز اين مجموعه يک پيکره گسترده انساني را شکل مي دهد اما از سويي نيز مفهوم «ديگري» هنوز در جاي خود قرار دارد. شايسته است اين نکته را در نظر بگيريم که مفهوم«من» با توجه به مفهوم «ديگري» معنا مي يابد و شناخت من به شناخت ديگري وابسته است. «ديگري» مانع يا خطر به شمار نمي آيد، پس در گام نخست فرو ريختن ديوار خودساخته ميان ما و ديگري اهميت مي يابد؛ ديواري که زائيده ترس و هراس ما از يک موجود ناشناخته و احساس خطر و تصور نادرست از ديگري است. بهتر است براي شناسايي مفهوم ديگري (که ناشناخته مانده) تلاش هاي بيشتري شکل بگيرد. هرچند اين مسير ناهموار به نظر آيد، ولي بدانيم اين کوشش براي شناخت ديگري ما را با چالش با خود و پيرامون مان مواجه خواهد ساخت و دستاوردهاي ارزشمندي را مي تواند براي ما به ارمغان بياورد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;*برگرفته از رباعي هاي دکتر اسلامي ندوشن&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;پي نوشت ها؛-------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1- اسلامي ندوشن، محمدعلي، بهار در پاييز؛ سفينه هفتاد و هفت رباعي، تهران، يزدا، 1388، از سرآغاز کتاب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2- اسلامي ندوشن، محمدعلي، کلمه ها، تهران، واژه آرا، 1387، ص 13&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;محمدصادقی .اعتماد..۱۵/۷/۸۸ </description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 06:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=karizyazd&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>karizyazd</dc:creator>
<guid>http://karizyazd.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
