چهلمین خزان (یادنامۀ عبّاس آقا مسرّت )

 

حسین مسرّت

        29 آبان 1399ش برابر است با چهلمین سالروز درگذشت و یک صدودهمین سال تولّد زنده یاد عباس آقا مسرّت ،سردفتر اسناد رسمی . او که در نزد مردم یزد به  « کارگشای مردم » شهره بود و همواره دفترخانۀ 25 اسناد او به رغم شلوغی آن ، کم درآمد بود ، زیرا سفارش به رعایت مردم ناتوان  و کم درآمد داشت.

        عبّاس مسرّت ، فعّال اجتماعی ، در سال 1289 ه.ش در یزد به دنیا آمد.وی ، فرزند علی بمانی  بود. در جوانی وارد بازار کار شد و به حرفه عطّاری پرداخت وی خطّی خوش داشت و به حساب سیاق و سیاق نویسی هم مسلّط بود .مسرّت پس از پایان خدمت سربازی در کرمان، در دفتر خانه های اسناد رسمی یزد شروع به کار کرد و پس از بیست سال و گذراندن آزمون های سردفتری در کازرون و تهران به عنوان سر دفتر مشغول به کار شد. وی سرانجام در 29 آبان 1359 ش بر اثر سکتۀ قلبی در یزد درگذشت و در بارگاه امامزاده سید جعفرمحمّد (ع) یزد به خاک سپرده شد.

      عبّاس مسرّت پیش از آنکه به سردفتری روی بیاورد ، در کنار دکّان خود در زیر بازارچۀ دومنار یزد در خیابان سیّد گلسرخ کنونی کتابخانه ای کوچک داشت و کتاب به امانت می داد. وی به همراه پدرش در مجامع آزادی خواهان یزد شرکت می کرد ، و به کتابفروشی گلبهار که معیادگاه دوستداران کتاب بود ، پا می نهاد و با اهل کتاب دوست می شد .خود نیز طبعی شاعرانه داشت و با تخلّص « مسرّت » شعر می سرود. او از خردی در مکتب آزادمنشی پدرش بزرگ شده بود و با سخنوران خوب آن دوره مانند : عبدالحسین آیتی یزدی ، ناصر ترک یزدی و نواب آقا حسین  معاشرت داشت. هرچند دفتری از سروده هایش را گرد آورده بود.امّا در کشاکش روزگار سخت سال های 1290 تا 1330ش بسیاری از داشته هایش از جمله خانه ، چند هزار جلد کتاب کتابخانه و اشعارش بر باد رفت ،. امّا درلابلای اسناد بر جای ماندۀ او چند شعر و نامه دیده می شود از جمله : نامۀ منظوم به عبدالحسین آیتی یزدی ( نویسندۀ تاریخ یزد )  و پاسخ آیتی بدو. که در اینجا دو بیت از مسرّت و پاسخ آیتی  آورده می شود:

آیتی ای ناظم و ناشر به عصر                                 ای ز کلکت دیده ها نور البصر

از قلم کردی جهان ، رشک برین                             وز لسان کردی بیانی بس متین

پاسخ آیتی:

 

آمد به برم تازه جوانی دو سه کرّت                         پر سود وجود وی و خالی ز مضرّت

 

پس رفت و یکی قطعۀ اشعار فرستاد                             منظومۀ با معنی و بی عیب و معرّت

 

افسوس که ممدوح نبُد قابل آن مدح                              جز آنکه گرفتم به تبرّک به مبرّت

 

امید که من بعد خجالت نفزاید                                     بر ( آیتی ) از خامۀ عبّاس مسرّت

      

 

بیست و دو سال پیش

 

بیست و دو سال پیش در چنین روزی باغ سرسبز دل ما خزان گرفت و جوانه هایی که در باغ آرزوهای قلب یکایک ما در حال رُستن بود به یکباره خشکید و دیگر حتّی گیاهی نُرست . هرگز گمان نمی بردیم بی باغبان، زندگی حتّی در گلستان هم آن قدر مشکل باشد . باغبانی که با دلسوزی به آبیاری زمین های خشکیدۀ دلمان می پرداخت و با هرس شاخ و برگهای زائد زندگی ، چهرۀ آفتاب را برایمان روشن تر می کرد.

بیست و دو سال پیش در چنین روزی، چراغ خانۀ دل ما فسرد و با خاموشی آن ، دل های ما نیز تیره و تار شد . خانه ای که پر رونق باشد . امّا نوری نتابد ، ماتمکده ای بیش نیست . حتّی اگر آن نور ، نور شمع باشد .

بیست و دو سال پیش در چنین روزی چلچراغ فروزان خانۀ ما سوخت . و با سوختنش امید و آرزوهایمان سوخت . آن چلچراغ ، پدر بود . که سایۀ بالای سر و برای جمع کوچک خانۀ ما رهبر بود . یاد و نامش گرامی باد .

1381

 

دهمین خزان*

 

[حسین مسرّت]

با آمدن پائیز، سبزی ها و برگ ها ، خزان عمرشان فرا می رسد و درختان تا بهاری دیگر خواهند غنود ، امّا درخت تناور زندگی ما که در پائیز 59 غنود، دیگر برنخاست ، همراه با کوچ پرستوها رفت و دیگر بازنگشت ، آن سال زمستان را زودتر و غمگنانه تر از سال های گذشته به پیشواز رفتیم ، و چون چراغی که گرمی بخش خانه مان بود دیگر نمی سوخت ، سردتر نیز گذراندیم .

« بازماندگان روانشاد عبّاس مسرّت »

 

*ماخذ: ندای یزد، س 6، ش 253 (26 / 9 / 69 13): 3.

 

پيشينة مطبوعات يزد (11)

حسین مسرت

 

«انجمن‌هاي ولايتي»

چون بحث روزنامة انجمن ولايتي است، خوب است يادداشت‌هايي كه دربارة انجمن‌هاي ولايتي، به ويژه انجمن يزد فراهم گشته آورده شود. انجمن‌ها يكي از دستاوردهاي انقلاب مشروطه و قانون اساسي آن است. براون چنين مي نويسد:

«انجمن‌ها دو گونه بوده‌اند: رسمي و غير رسمي، اوّلي‌ها كه طبق قانون تشكيل يافته، سه گونه بوده‌اند: 1) بلديّه (انجمن شهرداري)، 2) انجمن ايالتي (انجمن استاني)، 3) انجمن ولايتي (شهرستاني). انجمن‌هاي رسمي داراي وزن اساسي و تأثير واقعي در بهبود حال مردم بوده و در هيئت و تشكيل حكومت كشور، مقام مهمّي را دارا بوده‌اند. تكاليف نظارت در امر انتخابات، امور اجتماعي و مراقبت كاركنان و تحصيلداران ماليّه و جلوگيري از هر گونه كارهاي حكمرانان را كه ممكن بود بنا به نحوي پيشين، روش خود سرانة رژيم استبدادي را نسبت به مردم پيش گيرند، به عهده داشته‌اند. آن‌ها وسايل عمده و عملي براي نجات ماليات دهندگان از تحميلات طاقت فرسايي بوده‌اند.»[1]

از همان آغاز، مخالفين انجمن، بناي ناسازگاري گذاشته وامنيّت آن را بر هم زدند: «در 1325 انجمن‌ها از مجلس، اجازة تشكيل نظام خواستند و تهديد كردند اگر خواستة آنان تصويب نشود، خود اقدام خواهند كرد ... آنان به نداشتن امنيّت معتذر شدند.»[2]حتّي بر اثر توطئه‌اي دَرِ ورودي انجمن ولايتي يزد سوزانده مي‌شود. فرّخي يزدي در اين باره مي‌گويد:

گاه اندر يزد، با عنوانِ شورِ انقلاب
 

 

انجمن سازيم و ننديشيم از اين ارتكاب
 

غيرِ ما مردم كه نارِ جهلمان افروخته
 

 

تا به اكنون كي درِ بيت‌المقدّس سوخته[3]؟
 

سفير انگليس «باركلي» هم در تلگرامي كه به ادواردگري مي‌زند، خواستار تعديل قانون انجمن‌هاي ولايتي ايران، مطابق نظر سفارتخانه‌ها مي‌شود، زيرا اختيار انفصال آ‌ن‌ها دست دولت نيست.[4]

انجمن‌ها و پيشرفت‌ مطبوعات

«گشايش انجمن‌هاي ملّي در شهرهاي مختلف ايران كه يكي از اقدامات مجلس شوراي ملّي بود و در حقيقت امور داخلي هر شهر را به دست مردم مي سپرد، تأثير مهمّي در توسعة مطبوعات شهرستان‌ها بخشيد. تشكيل هر انجمني، تأسيس روزنامه‌اي نيز به دنبال داشت تا اخبار و مذاكرات و مباحثات انجمن را به اطّلاع مردم برساند. توجّه افكار عمومي به مذاكرات و تصميمات انجمن‌ها گسترش مطبوعات را بيش از پيش تشويق مي‌نمود. بدين ترتيب، به آزادي مطبوعات و تشكيل انجمن‌ها منتهي مي‌شد و تشكيل انجمن‌ها به گسترش و نمو مطبوعات مي‌انجاميد.»[5]

گزارش برپايي انجمن ولايتي يزد، در تاريخ يزد: احمد طاهري (ص 81- 80) آمده كه چكيدة آن به همراه گزارشي از كشتن يكي از كوشندگان انجمن، يعني محمّد‌تقي مازار در بخش نگاهي به تاريخ مشروطة يزد آمد. در اينجا نامه‌اي كه با امضاي 49 نفر به روزنامة صوراسرافيل فرستاده شده بود، چون دربارة انجمن ولايتي يزد است، مي‌آيد:

«خلاصة مجلّه و مكتوب‌هاي يزد كه به اداره رسيده، دهم شوّال 1325.

به واسطة حادثة عظيمي كه به تازگي روي داد، پشت تمام مظلومين و مشروطه خواهان شكست و سكتة بزرگي در تشكيل انجمن ايالتي [ولايتي] روي داد. شرح ماجرا اين است كه در ايران، هر ايالت و ولايتي كه دور از مركز است، به همان درجة مسافت و بُعد تا پايتخت، ظلم و ستم، ضعف و شدّت دارد، چنانچه در يزد به همين جهت، اجحاف و تعدّي سال‌هاست شيوع داشته و دارد.

و در اين اوقات كه كلّية اهالي به جان و به ستوه آمده و در خيال حفظ حقوق خود برآمده و يكي از آنان كه كمال جدّ و جهد و كوشش در اجراي پيشرفت معني مشروطيّت و انعقاد انجمن ايالتي [ولايتي] داشت، مرحوم حاج محمّدتقي مازار بود كه در صفات حسنه و حبّ نوع وطن‌دوستي مشهور است، و اين مرحوم، بدون خوف و بيم از مستبدّين تا توانست در اين مقصد مقدّس خودداري نكرد و شب و روز آني آسوده نبود و براي انجمن ايالتي [ولايتي] خانة آقاي سيّد ابوالقاسم ازغندي را از نو ساخت و تهيّۀ اثاثية آنجا را مي‌ديد كه مستبدّين امانش ندادند كه جلو غلط كاري‌هاي آن‌ها را بگيرد و مردم را از دست ظلم و بي‌حسابی آنان خلاص ‌نمايد.

 


[1]. انقلاب ايران: ادوارد براون، ترجمه: احمد پژوه، تهران: معرفت، 1338، ج 2: 262.

[2]. دست پنهان سياست انگليس: احمد خان‌ملك ساساني، تهران: هدايت و بابك 1352.

[3]. ديوان فرّخي يزدي: حسين مسرّت، تهران: قطره، 1380: 277، نيز بنگريد: پيشواي آزادي، حسين مسرّت، تهران: ثالث، 1384: 67.

[4]. كتاب آبي: وزارت امور خارجۀ انگليس، ترجمه: ميرزاحسن‌ خان، به كوشش: احمد بشيري، تهران: نشر نو، 1363، ج 5: 1239.

[5]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 151- 150.

پيشينة مطبوعات يزد(10)

حسین مسرت

 

روزنامـه‌هاي يزد*

«1» ]اتّحاد[

«روزنامه‌اي است كه به سال هزار و سيصد و بيست و هشت هجري (1910 ميلادي) در يزد با چاپ سنگي منتشر شده است. به رديف چهار از رسالة رابينو مراجعه شود. مشاراليه متذكّر مي‌شود كه فقط دو يا سه شماره از آن انتشار يافته.»[1] تنها صدرهاشمي افزوده، هفتگي بوده،[2]در هيچ جاي ديگر سخني از آن نرفته است. در كتاب راهنماي مطبوعات[3]نام مدير آن، علي اكبر آمده است.

«2» ]انجمن ولايتي يزد[

«نامة هفتگي است كه در يزد، در اوايل سنة هزار و سيصدو بيست و هشت هجري قمري (ژانويه- فورية 1910) به مديريّت ميرزا محمّد صادق قمي انتشار يافته. به رديف سي و هشت از رسالة رابينو بنگريد. بر حسب اين رساله، شمارة دوم مورّخ پنجم محرّم سنة هزار و سيصد و بيست و هشت (17 ژانويه 1910) است. شماره‌هاي دوم و چهارم در مجموعة اين جانب موجود مي‌باشد. اوّلي در هشت صفحه به قطع كوچك هشت و در پنج، آخري چهار صفحه به قطع دوازده در شش است. وجه اشتراك ساليانه براي يزد، دوازده قران و براي نقاط ديگر ايران، چهارده قِران مي‌باشد.»[4]

سلطاني در فهرست روزنامه‌هاي دانشگاه تهران چنين ‌آورده است:

«انجمن ولايتي يزد (هفتگي)، مدير شيخ احمد و ميرزا محمّد صادق قمي، تأسيس 1329 ق. موجودي: سال اوّل (1329) ش1.

توضيح: مرحوم برون [براون و رابينو]، سال روزنامة انجمن ولايتي را اشتباهاً (1328 ق) ذكر كرده[اند] و مرحوم صدر هاشمي به نوشتة برون در مورد اين روزنامه اكتفا كرده است. اين روزنامه، ارگان انجمن ولايتي يزد بوده و تأسيس روزنامه به منظور چاپ مذاكرات انجمن بوده است و پس از ختم مذاكرات انجمن، مقالاتي مربوط به اخبار شهري چاپ شده است.»[5]

ریزفيلم دو شمارة 4-3 روزنامة انجمن در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران به شمارة 4481 موجود است كه از روي مجموعة اهدايي ادوارد براون به دانشگاه كمبريج لندن گرفته شده است. در شمارة دو سال اوّل كه به تاريخ محرّم 1328* چاپ شده، زير نام روزنامه نوشته است:

«الاسترشاد و يترك الاستبداد. عنوان تلگراف و صاحب امتياز: مخبر صادق. عجالتاً هفته‌اي يك مرتبه و بعد از عاشورا، هفته‌اي دو مرتبه طبع مي‌شود. مذاكرات انجمن- وقايع ولايتي - اخبار تلگرافي- مطالعات علمي و ادبي و تاريخي درج مي‌شود. يك نسخه، سه شاهي، ساليانه، 25 قِران، اين ریزفيلم تنها برگ يكم را دارد. در شمارة 4 (15 صفر 1329) (عكس پيوست گزارش بوده است) در صفحة يك و بر سر لوحه آمده است: انجمن ولايتي يزد. بالاي انجمن، كلمة اتّحاد نقش بسته است. در سويه‌هاي چپ و راست، دو دست به نشانة اتّحاد در يكديگر قرار دارند. در دو سوي نام هفته نامه اين بيت آمده است:

گر پرده ز روي كارها بردارند
 

 

معلوم شود كه در چه كاريم همه*
 

ادارة جريده، انجمن ولايتي بوده و اعلانات سطري ده شاهي است و بي درنگ مي‌پردازد به خلاصة مذاكرات و اقدامات انجمن در دوشنبه 6 صفر: صورت تلگراف ارسالي به تهران دربارة ادارة ماليۀ يزد و جريانات روي داده در يزد و اقدامات و تصميمات انجمن.

مدير نشريّه، محمّد صادق قمي (سفينه) است كه هفته‌نامه‌هاي سفينة نجات و محاكمات يزد نيز به مديريّت وي به چاپ رسيده است. گزارش زندگي‌اش به پيوست گزارش سفينة نجات خواهد آمد. نيز شيخ احمد، همان شيخ احمد مدير، سردبير شيركوه و مدير داخلي هفته نامة معرفت است كه گزارش زندگي وي نيز به پيوست گزارش شيركوه خواهد آمد.

چون كتابخانة مجلس شوراي ملّي (اسلامي) به غير از آن فهرست ناقصِ سال 1305 فهرست كاملي از جرايد خود را چاپ نكرده، دانستن آنكه در كتابخانة نامبرده چه جرايدي از يزد وجود دارد، ميسّر نشد. حتّي در سفری که نگارنده به تهران و به آن كتابخانه داشت، چيزي دربارة داشتن جرايد قديم ايران نگفتند و تنها پس از چاپ كتاب تاريخ تحليلي مطبوعات، نوشتة محيط طباطبايي، عكس شمارة يك روزنامة انجمن دركتاب ديده شد. در شمارة يك كه به تاريخ 20 محرّم 1329 چاپ شده، مديران جريدة انجمن را شيخ احمد و دكتر ميرزا سيّد حسين نام‌برده و اشاره‌اي به محمّد صادق قمي ندارد و هدف از انتشار آن را چنين برشمرده است:

«از آنجايي كه لازمة انسانيّت، حتّي‌المقدور خدمت به ملّت و نوع هموطنان است

و به علاوه، مذاكرات و اقدامات اعضاي محترم انجمن ولايتي، نزد ملّت مکشوف نبود، لهذا اين خادم ملّت برخود لازم دانسته، محض كسب افتخار و خدمت به هموطنان در طبع و نشر جريدۀ انجمن اقدام نموده و مذاكرات آن هيئت محترم را گوشزد عموم ملّت نمايم.»[6] 

 


*. در سال 1390، کتابی با عنوان تاریخ مطبوعات در ایران به کوشش: امیر ترقّی‌نژاد و احمد سیّد علی زاده چاپ شده که عیناً بخش‌های اوّل و دوم و فهرست مطبوعات این گفتار را با اندک دگرگونی در افعال، در آن کتاب به نام خود چاپ کرده‌اند و در پی اعتراض نگارنده، در برخی از کتاب‌ها و با مُهری که ساخته‌اند، عبارت برگرفته از یزد، یادگار تاریخ را درج کرده‌اند. که به هر حال امر ناپسند و غیراخلاقی است. این مطلب برای آیندگانی درج شد که زمانی ممکن است از همانندی این گفتارها با مطالب آن کتاب، از خود بپرسند. چرا این گونه است.

[1] . تاريخ مطبوعات و ادبيّات ايران، همان، ج 2: 189، ش 26.

 

[2] . تاريخ جرايد و مجلاّت ايران: محمّد صدر هاشمي، اصفهان: كمال، چاپ دوم، 1363، ج 1: 45، ش 19.

[3] . راهنماي مطبوعات ايران: فريد قاسمي، تهران: مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها، 1372: 63.

[4]. تاريخ مطبوعات و ادبيّات ايران: همان: 237، ش 70.

[5]. فهرست روزنامه‌هاي فارسي در مجموعة كتابخانة مركزي و مركز اسناد دانشگاه تهران: مرتضي سلطاني، تهران: دانشگاه تهران، 1354، ش: 21-20.

*. مي‌بايست اشتباه چاپي باشد، زيرا كه شمارة 1 و 4 بوده و شمارة 2 نمي‌تواند سال 1328 باشد.

*. اين بيت از ابوسعيد ابوالخير است. و در مصرع نخست «برگيرند» آمده است. (مسرّت)

 

[6]. تاريخ تحليلي مطبوعات ايران: محمّد محيط طباطبائي، تهران: بعثت، 1366: 280.

پيشينة مطبوعات يزد (9)

حسین مسرت

به چنين ستمي گرفتار آمد. پس از اين عمل، فرّخي در انجمن شهر بست نشست و آزاديخواهان و دموكرات‌های يزد با گرد آمدن در تلگرافخانه، تلگرافي به مجلس و ديگر كارگزاران دولتي فرستاده و خواستار پيگيري آن شدند. در مجلس نيز برخي نمايندگان بدين كار شرم‌آور اعتراض كردند. گزارش بركناري وي به پيوست گزارش روزنامة شيركوه يزد خواهد آمد.

¨آنگاه حاج فخرالملك به فرمانداري يزد رسيد. هنوز چند ماهي از زمامداري وي نگذشته بود كه استاد محمّدِ بنّا (گِلكار) سر برآورده و با تصرّف ادارات، كُشتن كلانتر و آزادی راهزنان فارسی (شیرازی) در یزد، اعلام سلطنت کرد. قتل سیّدرضا داروغه[1] هم در اين زمان بود. در پي آن نامة نوّاب آقا حسين و آقا محمّد رشتی (به عنوان جمعیّت آزادی) برای آمدن امیر اعظم و سرکوبی محمّد بنّا (گلكار)[2]، درگيري امير اعظم با شورشگران، قتل ياقوت سياه، فرار محمّد گِلكار (محمّدشاه) به تفت و ويراني قلعه و خانه‌هاي اطراف قلعة گرمسير تفت و چپاول خانه‌ها از سوي سربازان اميراعظم و سرانجام فرار محمّد گِلكار و دستگيري او و همدستانش پس از ماه‌ها و آنگاه بر دار شدن وي و يارانش در ميدان خان يزد بود. وي پيش از بردار شدن، گفت: مردم گول بزرگان را نخوريد، اينان مرا بر دار كردند. با ورود اميراعظم به قلعة حكومتي در 23 ذيقعدۀ 1329 شهر يزد، آرام شد. استاد محمّد به روي‌هم چهل روز بر يزد حكومت كرد!

¨پس از آن، شاهزاده اسدالله ميرزا (شهاب‌الدّوله) به فرمانروايي يزد رسيد. در زمان وي راه‌ها بسيار ناامن بود.

در روز 22 شوّال 1330ق. نايب حسين كاشي و ماشاالله، پسر بزرگش با گروه فراواني از سواران مسلّح به عنوان قراسواران راهدار راه‌هاي قم، كاشان و يزد وارد يزد شده و از سوي شهاب‌الدّوله پذيرايي شدند و چون ماشاالله خان، بناي نافرماني را گذاشت، شهاب‌الدّوله از حكومت كناره‌گيري كرده و رهسپار تهران شد.

¨پس از آن ماشاالله خان در يزد حاكم شده و بناي ستم و چپاول مال مردم را گذاشت. گويا وي در يزد هم به نام خودش سكّه زده است. وي سپس به اردكان رفت.

¨سردار فاتح به عنوان فرماندار يزد، روز 26 ذيقعدۀ 1330 وارد شد و تا ذيحجّۀ 1331 كه به تهران خوانده شد، در يزد بر سر كار بود.

¨هنگامي كه فرمانداري به اعتماد‌الملك سپرده شد، او بسيار بر جان و مال مردم ستم روا داشت. چون گزارش آن به تهران رسيد، ابوالحسن پيرنيا معاضدالسّلطنه از ياوران علي اكبر دهخدا به حكومت يزد گمارده شد و تا 18 ربيع‌الاوّل 1337، نُه فرماندار به يزد آمده و هر كدام چند ماهي بيشتر نماندند. در اين روز سردار ظفر بختياري وارد يزد شد.

¨در زمان فرمانروايي سردار ظفر (سال 1337ق) خشكسالي و ملخ‌خوارگي شديدي در يزد پيش آمد. بازرگانان براي تأمين نان يزد از رفسنجان، گندم خريدند، ولي حكومت كرمان، حمل آن را به يزد قدغن كرد، بازرگانان براي رفع قدغن، در تلگرافخانه بَست نشسته كه از 7 صفر تا دوم ربيع‌الاوّل 1337 طول كشيد. تا اينكه خواسته‌هاي بازرگانان پذيرفته شد.

¨در ربيع‌الثّاني 1337 آخرين فرماندار بختياري به نام امير حسين خان، پسر سردار ظفر وارد يزد شد (وي دهمين فرماندار بختياري بود)، در زمان وی آرامگاه باشکوهی برای وحشی بافقی ساخته شد. با رفتن وي براي هميشه فرمانروايي اين طايفه از سر يزدي‌ها كوتاه شد.

 

 


[1]. بنگرید: «گوشه‌هایی از تاریخ یزد»: سحر، سالنامۀ ایساتیس، ش 3 (1343): 35، 84-78.

[2]. بنگرید: «سازندۀ منار بر بالای چوبۀ دار» (قیام استاد محمّد بنّا در یزد): یدالله جلالی پندری، فرهنگ یزد، س 6، ش 22 و 23 (بهار و تابستان 1384): 24-20.

پيشينة مطبوعات يزد(8)

حسین مسرت

 

همان گونه كه گفته شد، محمّدتقي مازار به تحريك مشيرالممالك و صدرالعلماي يزدی، شهيد گشته و برادرش در امام‌زاده بست مي‌نشيند و گماشتگان مسلّح مشير از وي حمايت مي‌كنند. در پي آن نامه‌اي به امضاي 67 نفر از اهالي و اصناف يزد به حبل‌المتين[1] نوشته شده و خواستار قصاص ابوالقاسم مي‌شوند.[2]

در همين زمان، نامه‌اي به امضاي 49 نفر به روزنامة صوراسرافيل فرستاده مي‌شود كه چون در ارتباط با انجمن ولايتي است، در گزارش روزنامة انجمن ولايتي يزد خواهد آمد.

¨از سخنگويان به نام اين جنبش، عبدالكريم مسگر (حايري) و آقا سيّدحسين طهراني بوده كه مردم را بر دستگاه استبداد مي‌شوراندند و با بستن قطار فشنگ به كمر، زمينه‌هاي اعلام مشروطيّت را در يزد فراهم مي‌كردند.

¨گرد آمدن علما، اعيان، طلاّب، تجّار و پيشه‌وران در خانه نوّاب آقا ميرزا محمّد‌ حسن براي انتـخاب وكـيل، جهـت مجلس نخسـت و در پايـان، عبدالكريم مسـگر

(معروف به عماد‌الاسلام)، به نمايندگي يزد برگزيده می‌شود.

¨ طغيان سيّد يحيي بلوكي و راه انداختن دسته‌هاي سينه‌زني به نفع مشروطه و تبعيد وي به مشهد و قتل او در بين راه يزد به مشهد.

¨قتل چند نفر زرتشتي در يزد به دليل هواداري از جنبش مشروطه از سوي گماشتگان حكومتي و افراد مخالف مشروطه و كارگزاران دولتي، همچون كشته شدن؛ پرويز، جمشيد و رشيد توسّط رجبعلي و حسين اوسّا عبّاس و ...

¨بست نشيني گروهي از زرتشتيان يزد در كنسولگري انگليس به دليل نداشتن تأمين جاني و فرار گروهي از آنان به هندوستان.

¨درگيري مخالفان و موافقان مشروطه در سطح شهر و برگزاري راهپيمايي و سينه‌زني و دودستگي‌ها و تازه شدن جنگ حيدر، نعمتي. موافقان اين بيت را مي‌خواندند:

ما بنـدة خـداييم             مشـروطه را فـداييم

گويند يهوديان يزد پشت سر اين دسته روانه شده و مي‌گفتند:

ما هـم مثل شـماييم

گروه مخالف نيز با اين بيت پاسخ مي‌دادند:

ما پيـرو قـرآنيـم          مشروطه، نمي‌خواهيم

¨كتك زدن مسترفُن از كارمندان تلگرافخانة انگليس در راه اردكان- يزد.

¨سوزاندن درِ انجمن ولايتي، تيراندازي به رئيس نظميّه و كتك زدن وي.

¨تشكيل انجمن سرّي و انجمن اخوّت در يزد.

¨روز 19 ريبع‌الاوّل 1326ق، حكومت انتظام‌الملك عرب عامري، پسر سهام‌السّلطنة عرب در يزد آغاز شد و پس از دو ماه، در روز عيد قربان 1326 ق به سوي تهران رفت. فرمانداري وي در يزد، همزمان با به توپ بستن مجلس شوراي ملّي از سوي محمّد علي‌شاه بود. پس از بمباران مجلس، سران مشروطه يزد نيز دستگير شدند.

¨به سال 1327 ق، عدل‌الدّوله براي بار سوم به فرمانداري يزد گمارده مي‌شود. در محرّم آن سال، گروهي از اهالي فراغه با اشرار تفتي به آهنگ چپاول يزد به سوي شهر روانه شده و در باغ خان منزل کردند، چون اهالی یزد نگران شدند، مشیرالممالک، گروهي تفنگچي را براي رويارويي با آن‌ها به باغ خان فرستاد و پس از درگيري و كشته شدن چند نفر از اشرار، باغ را ويران كرده و فراري شدند.

¨هفدهم رجب 1327ق، گردهمايي گسترده‌اي در مسجد ملاّاسماعيل براي گزينش انجمن نظارت بر تشكيل انجمن ولايتي يزد برپا مي گردد. در همان هنگام در بيرون مسجد، روي لَردِ ميرقطب، ميان دسته‌هاي مختلف، درگيري و تيراندازي پيش مي‌‌آيد و همين انگيزه‌اي مي‌گردد تا آن گردهمايي از هم بپاشد. بار دوم در قلعة حكومتي رأي‌گيري انجام شد، امّا پس از پايان كار، از تهران پيامي رسيد كه تا ورود سردار جنگ بختياري، انجمن ولايتي يزد كار خود را آغاز نكند.

¨پس از ورود سردار جنگ در چهارم شوّال 1327 انجمن كار خود را آغاز نمود. از كارهاي ارزندة وي، سركوبي راهزنان و دزدان راه‌هاي يزد بود. مردم يزد به پاس اين كار، مدرسه تشكّر را به نام وي نامگذاري نمودند، فرّخي يزدي منظومه‌اي به نام «فتحنامه» در ستايش سردار جنگ سروده و نخستين بار در يزد چاپ شد.[3] و هم، در زمانِ او بود كه هفته‌نامة سفينة نجات يزد به واسطة چاپ كاريكاتوري از وي و مشير‌الممالك توقيف شد. سردار جنگ نيمة ماه رمضان 1328 به تهران فراخوانده شد. همچنين وي صدرالعلماي يزد را كه از اعيان ضدّ مشروطه بوده و مخالفانش را در طويله مي‌بست و از ستمكاري نمونه نداشت، به چوب بست. بيت زير بازگو كنندة اين گوشمالي است:

صدرالعلماي يزد را چوب زدند
 

 

هر چند كه بد بود، ولي خوب زدند
 

¨پس از سردار جنگ، سالار مؤيّد، پسر امير مفخّم بختياري به مدّت دو ماه فرمانداري يزد را به دست گرفت.

¨چون سالار مؤيّد به تهران رفت، ضيغم‌الدّوله يكي از سنگدل و ستمكارترين فرمانروايان يزد، پس از جلال‌الدّوله وارد يزد شد. هر چند وي دو ماه بيشتر در يزد نبود. مردم براي فرار از ستم وي در کنسولگري انگليس در يزد پناهنده شدند، ننگين‌ترين كار وي، دوختن دهان فرّخي يزدي، سخنور آزاده بود. فرّخي به واسطة سرودن شعري به مطلع:

عيد جم شد اي فريدون خو، بُتِ ايران پرست
 

 

مستبدّي خوي ضحّاكي است اين خو، نه ز دست
 

 


[1]. حبل‌المتين، ش 174 (23 شوّال 1325 ق): 3و 4.

[2]. نيز بنگريد: حبل‌المتين، ش 223 و 234 (19 و 20 محرّم 1326 ق) كه جريان كامل اين واقعه آمده است.

[3]. بنگريد: ديوان فرّخي يزدي، به كوشش: حسين مسرّت، تهران: قطره، ويرايش دوم، 1381: 222- 407.

پيشينة مطبوعات يزد(7)

حسین مسرت

وضعيّت مطبوعات بين سال‌هاي 1290 تا 1293 خورشيدي

«پس از اختناق انقلاب و برانداختن مجلس دوم قانونگذاری (محرّم 1330ق) تا گشايش مجلس سوم (محرّم 1333ق) يك دوره ارتجاع مطلق در كشور آغاز شد و فشار خارجي روز به روز افزايش يافت. مطبوعات آزاد خفه شدند و چند روزنامة بي‌ارزش كه انتشار مي‌يافتند، نظرهاي ارتجاعي را تبليغ مي‌كردند.»[1]

برابر جدول ش 1 و2 كتاب سير ارتباطات اجتماعي، بين سال‌هاي 1285 تا 1291 ش به روي هم 5 هفته نامه در يزد منتشر مي‌شده است.»[2]

 

 

 

 

 

 

نگاهي گـذرا به تاريخ مشروطة يزد[3]

اينكه برخي براين باورند: يزد در جنبش مشروطه نقشي نداشته، نخست از كم آگاهي است و دويم آنكه به واسطة دوري يزد از پايتخت و بدي را‌ه‌ها، اخبار اين جنبش، كمتر به تهران مي‌رسيده است و چون نويسندگانِ بيشتر كتاب‌هاي مشروطه، باشندة تهران  بودند، اين كمبود، چشمگير شده و اين وظيفة پژوهندگان يزدي است كه با بررسي «كتاب آبي» كه حاوي اخبارکنسولگری انگليس در يزد است، همچنين روزنامه‌هاي پنج گانة يزد در دورة مشروطيّت و آگاهي از نظرات روزگارْ ديده‌هاي يزد و استفاده از نسخة خطّي كشف حقايق[4] نوشته نوّاب وكيل كه در كتابخانة وزيري يزد موجود است و به حوادث آن دوره به ويژه سال 1295ق مي‌پردازد. روشن كنند كه آري مردم اين ديار نيز پا به پاي ديگر مردم ستم كشيده ايران در راه پيروزي اين جنبش كوشيده‌اند.[5] هر چند ديگران در پايان بهره‌اش را بردند و اهداف سترگ آن مسخ شد. عجالتاً و به عنوان نمونه يادداشت‌هايي را كه نگارنده اندوخته است، چكيده‌وار در زير مي‌آيد:

¨دربارة زمينه‌هاي پيدايش اين جنبش در يزد، همان ستم‌هاي جلال‌الدّوله بس كه اين مردم سختكوش را به ستوه آورد. افزون بر آن، فقر همگاني، ستم فرمانروايان و آنچه در گفتار «نقش يزدي‌ها در پیکار پیروز تنباكو»[6]يادآوري شده است، زمينه را براي خيزش مردم يزد آماده كرد.

¨ميان سال‌هاي 1322 تا 1324ق. شاهزاده طهماسب ميرزا مؤيّدالدّوله براي بار دوم به فرمانروايي يزد رسيد. پيش از او جلال‌الدّوله پسر ظلّ‌السّلطان حاکم یزد بود.

¨پس از پيروزي مشروطيّت در 1324ق. عدل‌الدّوله براي بار دوم به زمامداري يزد رسيد.

¨به سال 1325ق. فرمانداري يزد به دست معظّم‌السّلطنه كاشي سپرده مي‌شود و به واسطة شلوغي و طغياني كه صورت گرفت، پس از گذشت يك ماه و نيم، وي را عزل و روانه تهران نمودند.

¨در سال 1325 ق. به تحریک مشيرالممالك يزدي (كه هر گاه يزد فرماندار نداشت، وي سرپرستي حكومت يزد را بر دوش مي‌گرفت)، ابوالقاسم مازار، برادر مشروطه‌خواه خود محمّد تقي را كشته و در امام‌زاده جعفر بست مي‌نشيند و همين، يكي از بهانه‌هاي شورش استاد محمّد بنّا (گِلكار) مي‌شود. مشير از مخالفان سرسخت جنبش مشروطة يزد، در راه برپايي انجمن ولايتي هرگونه سنگي كه باشد مي‌اندازد، همچون قتل محمّد تقي مازار. وي با بستن ماليات‌هاي كمرشكن باعث مي‌گردد كه سه نفر از بالاي منار خود را به پايين پرتاب كرده و دو نفر نيز با نفت، خودسوزي كنند و بدين گونه اعتراض خود را آشكار كنند.

مردم تفت به 25 نفر مالياتچي كه از شهر آمده بودند، يورش برده و آنان را به گروگان مي‌گيرند. در اردكان، مردم براي اعتراض به ماليات‌هاي سنگين در تلفنخانه گرد مي‌آيند. در آن روزگار حتّي بر هيزم هم ماليات بسته و به پاي مشروطه مي‌گذارند و اين بيت در مردم مي‌افتد:

مشروطه به پا شد، خری صنّار بده
 

 

حُكمِ عُلما شد، خري صنّار بده
 

پس از آن، مردم يزد در تلگرافخانه گرد مي‌آيند، زرتشتيان نيز به آنان پيوسته و بست مي‌نشينند. روستاييان يزد، مسلّحانه وارد شهر شده و در اطراف تلگرافخانه چادر مي‌زنند. در اين بين، گماشتگان و سربازان دولتي به اين گروه يورش برده و برخي را زخمي مي‌كنند. از اينرو بازارهاي يزد بسته مي‌شود و براي اعتراض به ميزان ماليات، تلگرافي به وزير ماليّه و مجلس زده مي‌شود. مردم، کنسولگری انگليس را تهديد به پايين كشيدن بيرق انگليس مي‌كنند، از تهران، تلگراف‌هاي زيادي براي پايان دادن به اين بست‌نشيني مي‌رسد. در مذاكرات مجلس، مورّخ جمادي 1325 ق كه در حبل‌المتين نيز درج است، نمايندگان مجلس خواستار بركناري مشيرالممالك مي‌گردند و از وزير ماليّه خواسته مي‌شود ماليات يزد، اصلاح و خوشنودي مردم يزد فراهم شود.

 


[1]. از صبا تا نيما، ج 2: 223.

[2]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 171 و 172.

[3]. نگارنده در اين زمينه از كتاب‌هاي بسياري همچون: کتاب آبي (8 جلد) و تاريخ يزد: آيتي، تاريخ يزد: طاهري و تواريخ مشروطه بهره برده‌ است.

[4]. اين كتاب در سال 1388 به كوشش علي اكبر تشكّري بافقي به نام خاطرات وكيل‌التولّیه با اشراف ایرج افشار از سوي نشر سخن چاپ شد.

[5]. بنگريد: مشروطيّت در يزد: علي اكبر تشكّري بافقي، يزد: مركز يزدشناسي، 1377.

[6]. بنگريد: به كتاب حاضر.

پيشينة مطبوعات يزد (6)

حسین مسرت

 

«تا يك سال پس از كودتا، از مشروطه و قانون اساسي در تهران خبري نبود و روزهاي تاريك مطبوعات ايران شروع شد. براي مطالعة مطبوعات اين دورة به خصوص، بايد فعّاليّت ملّيون و مشروطه‌خواهان و روزنامه‌نگاران را در شهرستان‌هاي شمالي و جنوبي بررسي كرد.»[1]

«به طور كلّي بايد گفت مطبوعات ملّي ايران در سال 1909م [1288ش] علي‌رغم فشارهاي مالي و حكومتي، ستون محكمي در روابط مردم و رهبران انقلاب بود و روزنامه‌نگاران اين دوره پس از سه سال جنگ و جدال در راه مشروطيّت و آزادي، تجربيّات پرارزشي به دست آورده بودند. در اين سال، جز تهران كه بي‌روزنامه و نشريّه مانده بود، در اكثر شهرهاي بزرگ مثل: تبريز و رشت و اصفهان روزنامه‌ها و شب‌نامه‌هاي متعدّد منتشر مي‌شد.»[2]

بركناري محمّدعلي شاه و رشد مطبوعات

«در اواسط بهار 1909م [1288ش] وضع سياسي داخلي ايران رو به دگرگوني گذاشت. انقلابيّون و آزاديخواهان، شهرهاي تبريز، اصفهان و رشت را به تصرّف در آوردند و به سوي تهران در حركت بودند.»[3]با چيرگي و تصرّف تهران و پيروزي مشروطه‌خواهان در جمادي (2)- 1327ق، تنها راه به جا مانده براي محمّدعلي شاه، پناه بردن به سفارت روسيه بود. و بي‌درنگ شوراي انقلابي!! پسر سيزده ساله‌اش (احمدشاه) را به جاي وي نشاند. «بدين ترتيب دورة استبداد محمّدعلي شاه خاتمه يافت. در پاييز اين سال، انتخابات دورة جديد مجلس صورت گرفت و وضع مطبوعات انقلابي ايران كم‌كم به حال عادّي بازگشت. با پيروزي انقلابيّون و برقراري مشروطه، دورة جديدي در تاريخ مطبوعات ايران شروع شد. روزنامه‌نگاران تبعيدي و مهاجر به تهران بازگشتند.»[4]

ديگر رويدادها

1 ذيقعدۀ 1327- گشايش دومين دورة مجلس شوراي ملّي به رياست مستشارالدّوله.

19 رجب 1328- تشكيل كابينة مستوفي‌الممالك.

28 رجب 1328- دستور خلع سلاح فداييان و مجاهدان از سوي شوراي به ظاهر انقلابي.

30 رجب 1328- حمله به پارك اتابك، محلّ اقامت ستّارخان.

18 رمضان 1328- گزينش ابوالقاسم‌خان ناصر‌الملك به نيابت سلطنت ايران.

13 شوّال 1328- اتمام حجّت انگليس دربارة اغتشاشات جنوب و تشكيل امنية انگليسي.

12- 14 ذيحجّۀ 1329- اجتماع و اعتراض مردم به رفتار روسية تزاري و ابراز تنفّر از انگلستان.

2 محرّم 1330- بستن درِ مجلس به دستور ناصرالملك و بيرون كردن نمايندگان از بهارستان، منع اجتماعات و توقيف جرايد.

صفر 1330- موافقت دولت ايران با قرارداد 1907م روس و انگليس دربارة تقسيم كشور به مناطق نفوذ، آغاز نهضت ملّي جنگل.

2 صفر 1332- توزيع تعرفة انتخابات در تهران (انتخابات شهرستان‌ها انجام نگرفت و تا چندي پس از آغاز جنگ جهانگير مجلس باز نشد).

27 شعبان 1332- تاجگذاري احمدشاه.

8 رمضان 1332- (اوت 1914)- آغاز جنگ جهانگير نخست.

كاهش شمار و فقر همگاني

«از ژوئيه 1909 تا اواخر 1911 ميلادي [تير 1288 تا پايان 1290 ش] شمار [مطبوعات] كاهش پيدا نمود، ايران نو كه كثيرالانتشارترين مطبوعات به شمار مي‌رفت، از دوتا دو هزار و پانصد شمار داشت ... تقليل تعداد قارئين به طور كلّي، نتيجة توسعة فقر عمومي به علّت وقوع حوادث هولناك بوده است، و به همين جهت معمولاً چندين نفر، يك شماره را به شراكت خريده.»[5]

مطبوعات انقلاب مشروطه از نظر تطبيقي

«در دهسالة اوّل قرن بيستم و به علّت انقلاب مشروطه، مطبوعات رساله‌اي ‌قرن نوزدهم ايران به مطبوعات مسلكي و سياسي تبديل شده بود. عقايد و نظرياتي كه فقط در انجمن‌ها و سخنراني‌هاي سرّي قرن نوزدهم ايران ابراز مي‌شد، در گرما گرم انقلاب مشروطه و سال‌هاي بعد از آن، اغلب به صورت سر مقالة روزنامه‌ها در مي‌آمد. از اين جهت، مطبوعات ايران، نمونه و تا حدّي آيينة افكار و عقايد روشنفكران و مردم عادّي ايران بود، بزرگ‌ترين تأثير مطبوعات در دهسالة اوّل اين بود كه براي نخستين بار، روزنامه‌نگاري به عنوان يكي از حرفه‌هاي ارتباطات اجتماعي در جامعۀ ايران به رسميّت شناخته شد.

از اين تاريخ به بعد، روزنامه‌نگاران، بازيگران جديد سياست ايران شدند. بين سال‌هاي 1912- 1906م در حدود 247 روزنامه در ايران تأسيس و منتشر شد. در حالي كه تعداد روزنامه‌هاي منتشر شده بين سال‌هاي 1906- 1900 م به 40 مي‌رسيد و تعداد جرايد منتشر شدة سال‌هاي 1900- 1837 بيش از 43 نبود. بين سال‌هاي 1906- 1837 فقط يك روزنامة يوميّه و يك روزنامه سه بار در هفته در ايران منتشر شد و در سال‌هاي بين 1912- 1906م، مجموع روزنامه‌هاي روزانه و هفتگي در حدود 43 بود.»[6]

 


[1]. سير ارتباطات، همان: 159.

[2]. همان: 162.

[3]. همان: 162.

[4].همان: 163.

[5]. تاريخ مطبوعات و ادبيّات ايران: ادوارد براون و محمّد‌علي تربيت، ترجمه: محمّد عبّاسي، تهران: معرفت، 1341، ج 2: 158.

[6]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 167و 168.

پيشينة مطبوعات يزد(5)

حسین مسرت

 

«نسخه‌هاي روزنامه‌هاي مخفي كه به نام شب‌نامه در ايران معروف شد، هنوز در كتابخانه‌هاي ملّي و مجلس شوراي ملّي و ... حفظ مي‌شود و آثار دورة بسيار فعّالي از روزنامه‌نگاري ملّي و انقلابي ايران به شمار مي‌آيد. اين گونه روزنامه‌ها كه به قطع بسيار كوچك و به طور نامرتّب در شهرهاي مختلف توسّط انقلابيّون چاپ مي‌شد، معمولاً تاريخ انتشار و آدرس و محلّ چاپ با خود نداشت و فقط جهت بسيج عمومي و با انگيزة ملّي انتشار مي‌يافت.»[1]

برابر جدول كتاب سير ارتباطات اجتماعي[2] (ص 139) تا سال 1324ق، هيچ گونه روزنامه‌اي در يزد منتشر نمي‌شده است.

مطبوعات در دورة دوم انقلاب مشروطه

«توسعه و رشد ارتباطات اجتماعي در دورة دوم انقلاب مشروطه كه به مدّت چهار سال (1909- 1906) [1285 تا 1288 ش] طول كشيد، يكي از پرهيجان‌ترين دوره‌هاي تاريخ سياسي معاصر ايران است و در عين حال اين دوره از آزادترين ادوار مطبوعات ايران به شمار مي‌رود. روزنامه‌نگاران ايراني طيّ اين چهار سال، اوّلين جَنگ مطبوعاتي را با حكومت شروع كردند و به پايان رسانيدند. اين مبارزه همواره با موفقيّت انقلابيّون، اثراتي عميق و ناپيدا در تاريخ روزنامه‌نگاري ايران گذاشت. از خصايص ارتباطات اجتماعي اين دوره آن است كه به سختي مي‌توان بين كوشندگان انقلابي، سياسي و مطبوعاتي مرزي كشيد. زيرا بين روزنامه‌نگار و شاعر و نويسنده و واعظ و سياستمدار، فرق فاحشي در اين چهار سال وجود ندارد و اين هماهنگي و اتّحاد و تسلّط به چندين كار، ارتباطات اجتماعي دورة دوم انقلاب مشروطه را مشخّص مي‌سازد.»[3]

«سال 1325 ش سالي پربار براي فعّاليّت‌هاي آزاد مطبوعاتي بود. در اين سال بيش از هشتاد روزنامه در تهران و شهرستان‌ها منتشر مي‌شد كه حدود سي روزنامه در شهرها به زير چاپ مي‌رفت. سهم مطبوعات نوبنياد برخي از شهرها اين گونه بود: اصفهان: 8، رشت: 7، تبريز: 5، همدان: 3، مشهد، شيراز، يزد، كرمانشاه، اروميّه و انزلي هر كدام به تنهايي يك روزنامه.»[4]

توسعة مطبوعات

«يكي از اثرات انقلاب مشروطه و آزادي مطبوعات، نموّ و توسعة قابل توجّه مطبوعات در شهرستان‌هاي مختلف ايران بود. قبل از انقلاب مشروطه، جمعاً در حدود پنج شهر مختلف در ايران روزنامه داشتند. بعد از انقلاب و اعلام مشروطه، تعداد شهرهاي داراي روزنامه يا هفتگي به پانزده رسيد.

گشايش انجمن‌هاي ملّي در شهرهاي مختلف ايران كه يكي از اقدامات مجلس شوراي ملّي بود و در حقيقت امور داخلي هر شهر را به دست مردم مي‌سپرد، تأثير مهمّي در توسعة مطبوعات شهرستان‌ها بخشيد. تشكيل هر انجمني، تأسيس روزنامه‌اي نيز به دنبال داشت، تا اخبار و مذاكرات و مباحثات انجمن را به اطّلاع مردم برسانند. توجّه افکار عمومی به مذاکرات و تصميمات انجمن‌ها، گسترش مطبوعات را بيش از بيش تشويق مي نمود.»[5]روزنامة انجمن ولايتي يزد نيز كه در سال 1329ق چاپ مي‌شد، گواه اين سخن است.

محمّد علي شاه و مطبوعات

«مظفّرالدّين شاه، چند روز پس از امضاي قانون اساسي درگذشت و پسر او محمّد علي شاه در تاريخ 19 ژانويه 1907 م [27 دي 1285] به سلطنت رسيد. از آغاز سلطنت خود، به مجلس شوراي ملّي و مطبوعات، كمتر علاقه نشان داد و در مدّت حكومت خود سه بار سعي كرد قانون اساسي و مشروطيّت ايران را از ميان ببرد.»[6]چون محمّد علي شاه پس از بارها درگيري با مجلس به خواسته‌هاي خود نرسيد، به كمك لياخوف دست به يك كودتا زد.

«بعد از كودتاي 1326ق، ديگر بار حكومت استبدادي در سرتاسر ايران حكفرما گرديد و محمّد علي شاه در صدر اين حكومت بر تخت نشست، در جريان توپ بستن مجلس، دو تن از بزرگ‌ترين روزنامه‌نگاران دوره اوّل، ميرزا جهانگير‌خان شيرازي، مدير صور اسرافيل و ملك‌المتكلّمين مدير روزنامة روح‌القُدوس را دستگير كردند. در اين هنگام، تمام روزنامه‌هاي منتشره در تهران تعطيل گرديدند و مديران آن‌ها متواري شدند. در حقيقت مي‌توان اين دوره از تاريخ را دورة فناي مطبوعات فارسي دانست زيرا جز روزنامۀ رسمي در اين زمان، روزنامة ديگري منتشر نمي‌گرديد.»[7]

 


[1]. همان: 123.

[2]. همان: 139.

[3]. همان: 135.

[4]. تاريخ سانسور در مطبوعات ايران: گوئل كهن، تهران: آگاه، 1362، ج 2: 315. ولي در سال 1325 دو نشريّه در يزد چاپ مي‌شده است: سفينه و معرفت.

[5]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 150، 151.

[6]. همان: 138.

[7].تاريخ مطبوعات در ايران و جهان: جهانگير صلح‌جو، تهران: امير كبير، 1348.

پيشينة مطبوعات يزد(4)

حسین مسرت

«بايد دانست كه روزنامه در بين روحانيون و طبقات تجّار و پيشه‌ور، وسيلة فرنگي محسوب مي‌‌‌‌‌شد و اين برداشت، عاملي در منع پخش و افزايش شمار روزنامه در ايران به شمار مي‌رفت. شمار روزنامه از 1115 نسخه تجاوز نمي‌كرد. در سال 1867م [1246ش] مستوفي‌الممالك، خزانه‌دار كشور، عدّة مشتركان هر يك از روزنامه‌هاي دولتي را در تهران و شهرستان‌هاي مختلف به شرح جدولي كه مي‌آيد، اعلام كرد [به واسطة كمبود جا چند نمونه آورده مي‌شود]:

  1. تهران 270 شماره
  2. آذربايجان 166 شماره
  1.  خوزستان 26 شماره
  1. يزد 21 شماره
  1. همدان 12 شماره
  1.  كرمان 8 شماره

[جمعاً سي شهر]

... يكي از مشكلات مهمّ توزيع، بدي راه‌هاي ارتباط، تهران و شهرستان‌ها بود ... با وضع بد ارتباطي، ماه‌ها طول مي‌كشيد تا روزنامه يا كتاب و نشريّۀ ديگر از تهران به نقاط دور افتاده برسد.»[1]

مطبوعات در دورة اوّل انقلاب مشروطه

«انقلاب مشروطة ايران، نتيجة دو جنبش مهمّ ملّي بود كه به موازات هم در ايران رسوخ پيدا كرد و به نهضت عظيم اوايل قرن بيستم و سقوط سلسلة قاجار، خاتمه يافت. جنبش اوّل، روح استقلال طلبي و مليّت بود كه در اواخر قرن نوزدهم بيدار شد. جنبش دوم، مطالبة استقرار حكومت مشورتي بود كه تا حدّ قابل توجّهي از عقايد اروپايي سرچشمه گرفت و بالأخره به تغيير رژيم ايران منتهي شد. در پيوند اين دو جنبش ملّي كه به پيروزي انقلابيّون انجاميد، مطبوعات، مهمترين ركن تشكيلاتي و تبليغاتي را تشكيل مي‌داد. به جرئت مي‌توان گفت مطبوعات و روزنامه‌نويسان، سلاح قاطع انقلاب مشروطه بودند و بي اين سلاح، پيروزي انقلاب متصوّر نبودند.»[2] 

آرين‌پور در پيامد اين جنبش، زير عنوان نهضت انقلابي ادبي مي‌نويسد: «نهضت انقلابي، طبعاً در حيات ادبي كشور منعكس شد و به زودي گروهي از شعرا و نويسندگان به اردوي آزاديخواهان پيوستند و با آغاز مشروطيّت، فرصت آن را يافتند كه آزادانه و آشكارا از راه قلم به پيكار برخيزند. امّا آزاديخواهان، وضع نامطلوبي داشتند. زيرا دستگاه‌هاي چاپ و كاغذ و همه گونه ابزار كار در دستِ دولتيان و مستبدّان بود. با اين همه، تبليغات و مبارزات قلمي آزاديخواهان در روزنامه‌ها رو به فزوني نهاد و ده‌ها روزنامه در تهران، رشت و تبريز و ... انتشار يافت. نخستين روزنامة عهد مشروطه كه بعد از گشايش مجلس در ايران پديد آمد.

روزنامة مجلس بود كه در 8 شوّال 1324 هـ.ق منتشر شد.»[3]

«در پاييز 1282 شمسي، مظّفرالدّين شاه، عين‌الدّوله را به صدارت برگزيد. دوران صدارت او يكي از تاريك‌ترين ادوار تاريخ قبل از مشروطة ايران به شمار مي‌آيد. عين‌الدّوله به مطبوعات و نويسندگان، دشمني فوق‌العادّه نشان داد و از جمله اقدامات ضدّ آزادي وي، تبعيد و زنداني كردن گروهي از روزنامه‌نگاران ملّي بود. از يك طرف زنداني شدن آزاديخواهان، ريشة اعتراض افكار عمومي را تقويت كرد و از طرف ديگر، توقيف مطبوعات ملّي سبب شد روزنامه‌هاي زيرزميني و مخفي كه به نام «شب‌نامه» معروف شد، در تهران و شهرستان‌ها انتشار يابد. اين شب‌نامه‌ها در سال‌هاي بعد، يكي از مهم‌ترين سلاح‌هاي تبليغاتي انقلابيون و آزاديخواهان گرديد.»[4]

«يكي از اركان انقلابي در ايران كه شبكة نهضت مشروطه طلبي را بيش از پيش ريشه‌دار كرد، انجمن‌هاي سرّي بود. از جنبة آميزش انجمن‌ها با مطبوعات ملّي و عوامل ارتباطات اجتماعي در ايران باید يادآوري كرد كه انجمن‌ها در حقيقت، مركز تهيّة مقالات انقلابي روزنامه‌ها و همچنين مركز مباحثه و تفسير نوشته‌هاي مطبوعات ملّي به شمار مي‌رفت. انجمن‌هاي سرّي در اواخر قرن نوزدهم در تهران و شهرستان‌ها بوجود آمد و در اوايل قرن بيستم در اكثر شهرهاي بزرگ ايران توسعه يافت و مركز تجمّع و فعّاليّت ملّيون و آزاديخواهان گرديد.

دو دستۀ مهم در تشكيل اين انجمن‌ها نقش بسيار مهمّي بازي كردند: روزنامه‌نگاران و روحانيون. مثلاً از 54 نفر عضو اوّلين انجمن سرّي تهران، بيست نفر روزنامه‌نگار و بقيّه روحاني و بازرگان بودند. حضور روزنامه‌نگاران از اين جهت در انجمن‌هاي سرّي اهميّت داشت كه علاوه بر آگاهي و دانشي كه از اوضاع داخل و خارج كشور داشتند، روزنامه‌ها و جزوه‌هاي آن‌ها وسيلة ترويج و توسعة انجمن‌هاي سرّي بين مردم بود. پيوند روزنامه‌ها و انجمن‌هاي سرّي، اسلحة بسيار مهمّي در تبليغات انقلابيّون بود. علاوه برتهران، روزنامه‌نگاران دورة انقلاب مشروطه، در انجمن‌هاي سرّي شهرستان‌ها نقش مهمّي بازي مي‌كردند.»[5]

 


[1]. همان: 81 و 82.

[2]. همان: 111.

[3]. از صبا تا نيما: يحيي آرين‌پور، تهران: جيبي، 1357، ج 2: 21.

[4]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 118 و 119 گزيده ‌وار.

[5]. همان: 122- 121.

پيشينۀ مطبوعات يزد (3)

حسین مسرت

 

«پيشرفت وسايل ارتباطي و توسعة صنعت كاغذ و كتابسازي در ايران سبب شد در دورة حكومت خلفاي عبّاسي و بعدها در دورة فرمانروايي ساماني‌ها و تيموري‌ها؛ شغل وقايع نويسي و خبرنويسي در دربار و ادارات دولتي و همچنين بين استان‌ها و فرمانداري‌ها رواج پيدا كند.»[1]

«در حالي كه شناخت و توسعة صنعت كاغذسازي در ايران به سرعت انجام شد و رونق يافت، صنعت چاپ در ايران به كندي راه پيدا كرد. در سال 1639 ميلادي [1016 ش] اوّلين ماشين چاپ وارد ايران شد و در جلفاي اصفهان نصب گرديد»[2]. «با آغاز سلسلة قاجاريّه و مخصوصاً سلطنت فتحعلي‌شاه، توسعة فنّ چاپ بار ديگر مورد عنايت جدّي و دقيق قرار گرفت.»[3]، در حدود 1824 ميلادي [1203 ش] چندين چاپخانه در تبريز و تهران مشغول كار بود. مدّت زيادي نيانجاميد كه فنّ چاپ و بهره‌برداري از آن به ساير استان‌ها و شهرهاي ايران توسعه پيدا كرد و بعد از تبريز و تهران، در شيراز، اصفهان، رضائيه، مشهد، بندر پهلوي، رشت، اردبيل، همدان، خوي، يزد، قزوين، كرمانشاه، كرمان، و كاشان، چاپخانه داير شد.»[4]

نخستين چاپخانه را در يزد، شيخ احمد مدير بنيان گذاشت. اين چاپخانه نخست به انجام چاپ ژلاتين مي‌پرداخت. سپس با آوردن دستگاه چاپ سنگي، روزنامه‌هاي يزد به زير چاپ سنگي برده مي‌شد (فتحنامة فرّخي يزدي هم در اين‌جا چاپ شد). دومين چاپخانه، كوثر بود و پس از آن گسترده‌ترين چاپخانه را آقاي مدرّس‌زاده به نام گلبهار بنيان نهاد كه نود درصد روزنامه‌هاي يزد در اين چاپخانه به چاپ رسيده است. برخي كتاب‌ها و نشريّات يزد در مطبعة مدرّسي یزد چاپ شده است.*

در تاريخ يزد (آيتي) و نشریّۀ نداي يزد هم مطالبي دربارة چاپخانه‌‌هاي يزد آمده كه به نقل از نداي يزد بسنده مي‌شود:

«اين مؤسّسه [گلبهار] در حقيقت در پيشبرد فرهنگ يزد، نقشي حسّاس داشته و همواره در خدمت اهل علم و تحقيق بوده است. در سال 1312ش در همان آغاز با تأسيس اوّلين چاپخانه كه خوشبختانه تا امروز با دگرگوني‌هايي كه در آن از لحاظ ماشين‌هاي چاپ بوجود آمد، مشغول كار است، آثار با ارزشي را به چاپ رساند كه از جملة آ‌ن‌ها تواريخ يزد بود كه يكي را مرحوم طاهري و ديگري را شادروان استاد عبدالحسين آيتي به نام آتشكدة يزدان تأليف نمود ... و سالنامه‌هاي يزد كه زير نظر استاد صاحبنظر، شادروان محبوبي اردكاني و ديگران به چاپ رسيد.

آقاي مدرّس‌زاده، قبل از شهريور 1320 ش، خود، روزنامة گلبهار را منتشر كرد كه بعدها از سر مقالة آن سوء تعبير نموده و آن را توقيف نمودند. شيركوه نيز كه نشريّه‌اي مرتّب‌الانتشار بود و مديريّت آن را مرحوم «مدير» به عهده داشت، در آنجا به چاپ مي رسيد. [قبلاً در چاپخانة كوثر چاپ مي‌شد] امّا بعد از شهريور بيست كه بساط ديكتاتوري در كشور به هم خورد، يزدي‌هاي قلم به دست، امتياز روزنامه‌هايي را دريافت داشتند و آن‌ها را در گلبهار به چاپ رسانيدند همچون: ... ناصر، طوفان، ملك، پيام ملك، پيام يزد، سياست يزد، حمل و نقل، عدالت، سعادت ما، اتّحاد ملّي، سپهر، صداي يزد، آمال ملّت، پرچم يزد، هالة يزد، رهبر يزد و فرهنگ يزد. اكنون مديريّت آن [چاپخانه] را آقاي علي اصغر زرفروش به عهده دارد.»[5]

«با توسعة فنّ چاپ در ايـران و تأسيس چـاپخانه و كارگاه‌هاي انتشار در نقاط

مختلف كشور، در آغاز نيمة دوم قرن نوزدهم، صنعت چاپ، وسيلة بسيار مهمّ ارتباطات اجتماعي در ايران به شمار مي‌رفت. در حقيقت مي‌توان گفت: نقشي كه صنعت چاپ در نيمة اوّل قرن نوزدهم در ايران بازي كرد، شبيه نقشي است كه تلويزيون و اقمار مصنوعي و فضايي در دنياي امروز بازي مي‌كنند. توسعة صنعت چاپ در تهران و شهرستان‌ها با تأسيس مدارس جديد همراه بود.»[6]

نخستين روزنامة فارسي در ايران

«لفظ "روزنامه" و "روزنامجه" از قرون اولاي اسلام در ايران مستعمل بوده و در كتب قديم به نظر مي‌خورد. در يتيمۀ‌الدّهر ثعالبي، لفظ روزنامجه مكرّر آمده است.»[7]يادآور مي‌شود كهن‌ترين روزنامة جهان، روزنامة پكن پائو است كه در سال 400 ميلادي توسّط فردي به نام سوكونگ در چين منتشر مي‌شده است. امّا «اوّلين روزنامة فارسي در ايران، كه عنوان و اسم رسمي نداشت، ولي به نام «اخبار» يا «كاغذ اخبار» معروف بود، در سال 1253 هجري قمري ... به مديريّت و سردبيري ميرزا صالح شيرازي در تهران منتشر شد.»[8]

 


[1]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 22.

[2]. همان: 97.

[3]. همان: 30.

[4]. همان: 32 تا 34.

*. از جمله: وقفنامة ناظم‌التجّار، يزد: 1338 ق / روزنامۀ باران بهار و ... .

[5]. نداي يزد، س 2، ش 81 (8/10/65): 6.

[6]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 37.

[7]. روزنامة كاوه، دورة جديد، ش 6: 14.

[8]. سير ارتباطات اجتماعي، همان: 45.

پيشينة مطبوعات يزد(2)

 

فهرست

بهرة يك: آغاز تا جنگ جهانگير نخست.

بخش يك: نگاهي به تاريخ مطبوعات ايران و يزد همراه با نگاهي، به تاريخ مشروطه يزد.

بخش دو: روزنامه‌هاي يزد.

بخش سه: روزنامه‌نگاران يزدي در بيرون از يزد.

بهرة دو: جنگ جهانگير نخست تا شهريور 1320.

بخش يك: گذري بر رويدادهاي يزد بين دو جنگ جهانگير يكم و دوم.

بخش دو: مطبوعات يزد.

بخش سه: فهرست مطبوعات يزد از آغاز تا بهمن 1357.

 

 

 

 

 

بهرة نخست

نگاهي به تاريخ مطبوعات ايران و يزد[1]

 

بخش نخست

به روزنامۀ ايّـام در، هـمه پيـداست

اگر بخواهي دانست، روزنامه بخوان

عنصري

پيوند تاريخ و مطبوعات

«مطبوعات روزنامه‌اي، دانشگاه تودة مردم است»

ج. سيرتن[2]

«براي موضوع تاريخ مطبوعات به دشواري مي‌توان حدّ و مرزي تعيين كرد. چرا كه، اولاً مطبوعات، مانند ساير رشته‌هاي تاريخ عمومي - چون تاريخ ادبيّات، تاريخ امور اقتصادي و يا تاريخ جنبش‌هاي اجتماعي - بدون ارجاع دايم به تحوّل عمومي جوامع، ساخته و فهميده نمي‌شود؛ شايد روزنامه‌ در ميان موضوعات تحقيق تاريخي از جمله مقولاتي است كه فشرده‌ترين روابط را با وضعيّت سياسي، موقعيّت اقتصادي، سازمان اجتماعي و سطح فرهنگي جامعه و عصري دارد كه منعكس كنندة آن است.

تاريخ مطبوعات به معناي وسيع كلمه، دانشي كمكي در خدمت تاريخ جديد و معاصر است، زيرا روزنامه‌ها از كامل‌ترين منابع بوده و از نظر تنوّع، عيني‌ترين سرچشمة تاريخ عمومي به شمار مي‌روند. روزنامه‌ها شاهدان و بازيگران حيات ملّي و بين‌المللي بوده، از اسناد تاريخي غني و درخور توجّه برخوردارند.»[3]

تاريخ روزنامه‌نگاري

«تاريخ روزنامه‌نگاري و ارتباطات اجتماعي در ايران، نه فقط بايد از جنبة تاريخ اجتماعي مورد مطالعه قرار گيرد، بلكه از جنبة طبيعت تاريخي نيز بايد ملاحظه و بررسي شود. تاريخ روزنامه‌نگاري هر كشور، تنها نتيجة اقدام و كوشش دسته برجستة و اشخاص معيّن و مشخّص نيست، بلكه حاصل جريان تاريخي است كه اعضاي مختلف جامعه در آن شركت دارند و اغلب بي‌آنكه اثر مداوم آن‌ها در ظاهر به چشم آيد، به توسعه و تكامل وسايل اجتماعي و ارتباطي و از جمله روزنامه‌نگاري نو كمك مي‌كنند. تاريخ روزنامه‌نگاري و ارتباطات اجتماعي ايران از تاريخ تمدّن كشور ما جدا نيست.»[4]

و بخوانيم جان كلام را از گفتة اميل زولا نويسندة فرانسوي:

«روزنامه، فرياد و حيات و زندگي است. آوايي است كه از پيكر جانداري بلند مي‌شود، نبضي است كه مي‌زند و حركت مي‌كند و گواهي است بر آنكه هنوز قلب كار مي‌كند و نمودار آن است كه در پيكرِ كشور، روح و رمقي باقي است.»[5]

پيدايش كاغذ و صنعت چاپ در ايران

نخست نگـاهي می‌شود به پيشـينه و پيدايش ابزارهاي نخستين مطبوعات در ايرانكه پيدايش كاغذ، سرآغاز انتشار كتاب و روزنامه‌نگاري است. در كتاب سير ارتباطات اجتماعي آمده: سمرقند نخستين شهـر ايران بود كه به سال 751 ميـلادي

صنعت كاغذسازي در آن گسترش يافت.

 


[1]. ]]يادآور مي‌شود در متن‌ها، واژه‌ها و گزاره‌هاي درون گيومه[ ] از گردآورنده است.[[

[2]. رهنمون: غلامحسين ذوالفقاري، تهران: سخن، 1374.

[3]. تاريخ مطبوعات جهان: پيرآلبر و فرناند ترو، ترجمه: هوشنگ فرخجسته، تهران: پاسارگاد، 1363: پيش‌گفتار.

[4]. سير ارتباطات اجتماعي: حميد مولانا، با يادداشت‌هاي رضا مرزبان، تهران: دانشكدة علوم ارتباطات اجتماعي، 1358: 18 و 19.

[5]. روزنامة كيهان.

طرح سوالات کنکور سال‌های قبل از انقلاب توسط ریاضیدان یزدی*

 

طرح سوالات کنکور سال‌های قبل از انقلاب توسط ریاضیدان یزدی

ایسنا/یزد نویسنده و پژوهشگر فرهنگ عامه یزد از دکتر «محمّدعلی قینی» به عنوان یکی از مشاهیر برجسته ریاضی‌ یزد یاد کرد که سال‌های متمادی از طراحان سئوالات کنکور سراسری بود.

«حسین مسرت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا بیان این که قینی در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی در شهر یزد به دنیا آمد و از اعقاب استاد حسن حدّاد بود، گفت: این چهره شهیر یزدی تحصیلات ابتدایی‌ خود را در یزد گذراند و در سال ۱۳۱۷ هجری شمسی با احراز رتبه‌ی اوّل در کل کشور، موفق به دریافت نشان علمی درجه‌ی یک و اخذ دیپلم شد و به استخدام اداره عدلیه (دادگستری) درآمد.

وی خاطرنشان کرد: مسرت ضمن کارهای اداری، به تدریس ریاضیات هم مشغول بود و در سال ۱۳۳۰ هجری شمسی با کسب مقام نخست کنکور، وارد دانشگاه شد و در اثر ذوق و استعدادی که داشت، ‌در سال ۱۳۳۳ هجری شمسی به‌ عنوان شاگرد اوّل، کارشناسی ریاضی را دریافت کرد و بعد از بازگشت به یزد به شغل دبیری پرداخت.

مسرت گفت: قینی در سال ۱۳۳۵هجری شمسی با بورس دانشگاه تهران به بلژیک عزیمت و کارشناسی ارشد آمار و دکترای مکانیک را با درجه‌ی ممتاز از دانشگاه دولتی بروکسل دریافت کرد و پس از بازگشت، در سال ۱۳۳۸ در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت و در سال ۱۳۴۵ به مقام استادی نائل شد.

این محقق و نویسنده یزدی ادامه داد: دکتر قینی ضمن تدریس در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترا، دبیر انجمن ریاضی ایران هم بود. وی  دو دوره مدیر گروه ریاضی دانشگاه تهران، عضو شورای انتشارات دانشگاه تهران، عضو شورای آموزشی دانشگاه تهران، سرپرست دانشجویان دانشگاه علوم و سالیان متمادی طرّاح سؤالات کنکور بود تا این که در سال ۱۳۵۸ هجری شمسی بازنشسته شد.

وی با بیان این که قینی پیش و پس از بازنشستگی تا خرداد ۱۳۷۰ با دانشگاه‌های شهید بهشتی، صنعتی امیرکبیر، فردوسی مشهد، دانشکده‌ی افسری و ستاد انقلاب فرهنگی همکاری داشت، عنوان کرد: تألیف و ترجمه‌های زیادی در زمینه‌های آمار و ریاضی از این چهره علمی یزد برجای مانده که مقداری از آن‌ها چاپ شده و بقیه‌ هم به صورت جزوه است.

مسرت در پایان نیز اظهار کرد: این ریاضی‌دان برجسته که بسیاری خصائل نیکوی وی بر سر زبان‌هاست و بسیار درباره او حرف می‌زنند، در روز ۳۱ مرداد ۱۳۷۴ دعوت حق را لبیک گفت و استان یزد را از وجود مشاهیری دیگر و از استادی بسیار خوب محروم کرد.

 

*ماخذ: ایسنای یزد(1399/8/16)

پيشينة مطبوعات يزد*(1)

 

در دفترِ زمانه فتد نامش از قلم
 

هر ملّتي كه مردمِ صاحبْ قلم نداشت
 

در پيشگاهِ اهل خرد نيست محترم
 

آن كس كه فكرِ جامعه را محترم نداشت
 

فرّخي يزدي

پيش‌گفتار:

همان گونه كه خواهد آمد، روزنامه‌ها شاهدان تاريخند و جزءِ اسناد تاريخي، اين حُكم هر چند دربارۀ مطبوعات پايتخت صادق‌تر است، امّا مطبوعات شهرستان‌ها نيز به گاهِ رويدادهايي همچون: مشروطيّت و غيره نقش خود را به خوبي بازي كرده، از اينرو می‌توانیم بهترين دانستني‌ها دربارة رويدادهاي مشروطه يزد را در درون مجموعه روزنامه‌هاي: انجمن ولايتي، سفينة نجات، محاكمات يزد و معرفت بيابيم.

همان‌گونه كه همگان مي‌دانند، بررسي تاريخ، به ويژه تاريخ مطبوعات نمي‌تواند جداي از بررسي رويدادهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي كشور باشد؛ به همان گونه كه نمي‌توان هنگامي كه سخن از انقلاب مشروطه مي‌شود، انقلاب فرانسه را از ياد برد، بدين رو تحوّلاتي را كه در گسترة كشور روي مي‌دهد، همچون روابط خارجي ايران كه باعث آوردن دستگاه چاپ و فنّ روزنامه‌نگاري از اروپا مي‌شود، نمي‌توان ناديده گرفت، از اينرو به ناگزير و چكيده‌وار به جستارهايي در زمينة پيدايش كاغذ و فنّ چاپ، پيدايش روزنامه در ايران، انقلاب مشروطه و تأثير آن بر مطبوعات ايران و يزد پرداخته مي‌شود.

همپاي گسترش و رشد جنبش آزاديخواهي مشروطه در سراسر ايران و آغاز دگرگوني بنيادي در انديشه و فرهنگ و ادب ايرانيان. روزنامه‌هاي فراواني در سرتاسر ايران به پيشواز اين ديگرگوني رفته و منادي اين جنبش شدند.

يزد نيز بركنار از اين تب و تاب نبود و به وسيلة نو انديشان اهل قلم و درد، جرايد چندي بنيان شد، نخستين جريده، «سفينة نجات» بود كه به وسيلة نويسنده و هنرمند تواناي يزد، محمّد صادقِ سفينه شروع به كار كرد. همو با پشتكار خود چندين نشريّة ديگر را در يزد چاپ و منتشر كرد.

در دورة بعد مي‌بايد از هفته نامة بسيار خوب «شيركوه» نام برد كه از سال 1301 تا 1321 (زمان توقيف) چاپ مي‌شد.

در سال‌هاي 1325 تا 1332 در شهر كوچك يزد به گونة همزمان، بیست روزنامه چاپ مي‌شد، و اين براي شهر كوچكي چون يزد بسيار جاي شگفتي بود.

پس از كودتاي مرداد 1332 تا بهمن 1357 چندين هفته‌نامه چاپ مي‌شد كه سه نشريّة خوب: طوفان يزد، ملك و ناصر، رونق‌بخش فرهنگ و ادب يزد بودند. پديدة جالب مطبوعات يزد، چاپ هفته‌نامة ملك يزد به سردبيري اكبر ملك است كه از سال 1329 تاكنون (1391) چاپ مي‌شود.

در راه گردآوري اين نوشته غير از مآخذي كه در پايان اين گفتار مي‌آيد، بيش از دويست كتاب و مقالۀ ديگر در كتابخانه‌هاي ايران ديده شده كه نام بردن از آن‌ها صفحات زيادي را خواهد گرفت.[1] در پايان مي‌بايست از آقاي ايرج افشار، كتابشناس برجستۀ ايران كه در اين راه، ماية دلگرمي نگارنده شدند و نيز آقاي رفيع‌‌پور مسئول بخش كتب خطّي و ریزفيلم دانشگاه تهران كه با مهرباني بي‌مانندي عكس روزنامه‌هاي كهن يزد را در كوتاه‌ترين زمان در دسترس بنده گزاردند، همچنين از مديران برخي جرايد يزد و آقاي محمّد‌علي عسكري كامران سپاسگزاري فراوان مي‌شود. امّيد مي‌رود يزديان فرهنگدوست به تكميل اين بخش از تاريخ يزد نگارنده را ياور باشند، زیرا گفته‌اند:

ما بدان مقصدِ عالي، نتوانيم رسيد
 

 

هم مگر پيش نهد لطفِ شما گامي چند
 

خواجة شيراز

 

 


*. ويرايش نخست: بخش نخست: ناموارة دكتر محمود افشار: به كوشش: ايرج افشار، تهران: بنياد موقوفات دكتر محمود افشار، 1368، ج 5: 2677- 2637 با عنوان «مطبوعات يزد در مشروطيّت» با تلخيص. ديباچه / بخش 1 و 2 با هم در: يزدنامه؛ گردآوري: ايرج افشار: تهران: فرهنگ ايران زمين، 1371، ج 1: 590 - 513 با عنوان «روزنامه‌هاي يزد».

توضيح: بيشتر نقل قول‌ها چكيده شده است.   

[1]. بنگريد: كتابشناسي روزنامه‌نگاري: حميد مقدّم‌‌فر، تبريز: روزنامة اوحدي، 1366.

رسالۀ چوب چینی (8)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

کشوث= عَشَقَه باشد و آن گیاهی است که بر درخت پیچید و آن را خشک کند.

گ:

گزانگبین=گزخوانسار.این گونه در اطراف اصفهان و در شوره زارهای مردآباد کرج یافت می شود و گزانگبین می دهد.

م:

مُحتَبس= بند گردیده باز داشته.

مَحظورات=ج محظوره.چیزهای حرام و ناروا و غیر مشروع.

مَظنّه=گمان و پندار و اندیشه و قیاس و وهم و احتمال.

مُنجز= داروی مسهل.مسهل.

مُنضج=در اصطلاح طب هر دوایی که خلط را پخته کند و آماده کند برای دفع و نیز دارویی که ریش را پخته کند.(ناظم الاطبّاء)

ن:

نَزله= زکام بخصوص زکامی که با خرابی سینه و سرفه همراه باشد.(ناظم الاطبّاء)

نصاب= نصیب، بهره.

نوه= نُه(عدد).

و:

وزن شاه=گویا مراد من شاه است که معادل شش کیلو گرم است.( مسرّت)

ه:

هَلیله= از درختان نواحی حارّه است که میوه اش مصرف طبّی دارد.

ی:

یخ در بهشت= نوعی از حلوا باشد و بعضی گویند حلوای برنج است.(برهان)

نامنامه:

امام رضا= علی بن موسی الکاظم، امام هشتم شیعة امامیۀ اثناعشریه.

چینی= منسوب به سرزمین به چین، کشور چین.

سلطان طوس=لقب امام رضا.(مسرّت)

سَناباد= قریه ای است در طوس،قبر حضرت رضا در این محله است و تقریباً یک میلی طوس واقع شده .(از معجم البلدان) دهکدة کوچکی بوده که قبل ار آباد شدن مشهد از قراء طوس به شمار می رفته است.

نوادرالاخبار=کتابی است در حدیث به عربی از محمّد جعفر اصفهانی( بنگرید.فهرستگان نسخۀ های خطّی ایران،ج 33، ص 763)

کتابنامه:

آقا بزرگ تهرانی، محمّد محسن:الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت:دارالاضواء،بی تا، ج 24.

اردکانی یزدی،قاضی بن محمّد؛و عماد الدّین محمود بن مسعود شیرازی:دو رسالۀ در خواص چوب چینی، به کوشش:یوسف بیگ باباپور،تهران:منشور سمیر1393.

درایتی مصطفی:فهرستگان نسخۀ های خطّی ایران(فنخا)،تهران: سازمان اسناد و کتابخانة ملّی ایران،1393-1391، ج3، 6 ،11، 33.

---------------:فهرستوارة دست نوشت های ایران(دنا)، تهران:کتابخانة مجلس شورای اسلامی،1389، ج 11.

دهخدا، علی اکبر:لغت نامة دهخدا، تهران:دانشگاه تهران،1372، دورة کامل.

؟: رسالۀ چوب چینی، نسخۀ خطّی شمارة/3871 کتابخانة وزیری، محرّم 1224ق.

شیروانی ،محمّد:فهرست نسخۀ های خطّی کتابخانة وزیری یزد،تهران:انجمن آثار ملّی،1355، ج 5.

رسالۀ چوب چینی(7)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

خِلط= هر چهار مزاج مردم.(ناظم الاطبّاء)رطوبتی است اندر تن مردم روان و جایگاه طبیعی مر آن را رگ هاست و اندام که میان تهی باشد.

د:

دماغ= مغز سر و اطبّا چنین تشریح کرده اند که عضوی است که محلّ روح نفسانی است.(از غیاث)

ر:

رازیانه=گیاه. قسمت قابل مصرف. ریشه ، برگ ، میوه ،مادّة مؤثّر اسانس.

ز:

زُکام= بیماری سر و دماغ که بواسطة ورم تجاویف بینی عارض شود.(ناظم الاطبّاء)

س:

سپستان= میوه ای است به قدر آلوی کوچکی و در درون آن شیره ای باشد لزج و بی مزّه.آن را در دواها به کار برند.

سفیدی=گویا مراد شیر و لبنیّات باشد.(مسرّت).

سناء مکّی=گیاهی است مسهل و بهترین آن مکّی می باشد.(برهان)

سودا= نام خِلطی است از اخلاط اربعه و در فارسی به معنای دیوانگی است و این مجاز است چراکه به سبب کثرت خلط سودا، جنون پیدا می شود. (غیاث اللغات)

ش:

شاهتره= نام سبزه ای است که به غایت سبز و خرّم بود ودر طعم او تلخی باشد و در دواها به کار برند.

شجریّت= درخت بودن.

شکر پلاو= شکر پلو. نوعی پلو با شکر درست کنند.(مسرّت)

شورناک= شور مزّه(مسرّت)

شیر خشت= نباتی است طبّی از گیاهی که در کوه البرز و خراسان فراوان است.

ص:

صباح= بامداد،سپیده دم.

صِفه= صاف، زلال.(مسرّت)

صُلّب= سخت،استوار.

ض:

ضم= پیوستن،افزودن.

ط:

طبیخ= پختن.

ع:

عصب= لازم گرفتن چیزی را.(منتهی الارب)

عُنّاب= میوه ای است شبیه سنجد.خوردن آن خون را صاف کند.(برهان قاطع)

عِنب الثَعلب= میوه گیاهی سرخ و گرد که تاجریزی و داردست و سپنگور و روپاس گویند.(ناظم الاطبّاء)

غ:

غاریقون= یکی از اجزای مسهل است و آن دو قسم می باشد.نر و مادّه. گویند مادّة آن بهتر است و تریاق همة زهر هاست.

ف:

فلوس= مغز خیار شنبر را گویند که به فلس های برهم نهاده ماند.

فوفل=درختی است از تیرة نخل ها که در مناطق گرم آسیا می روید.

ق:

قَلیه=گوشت بر تابه بریان کرده شده و به استعمال گوشتی که در روغن میان دیگ بریان کرده نان خورش سازند.

ک:

کاسنی=گیاهی که به تازی هندبا گویند و قسمی از آن دوایی و قسمی مزروع و برگ های آن مأکول.

رسالۀ چوب چینی(6)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

ب:

بادام قندی= قسمی از حلویات است.(نظام فرهنگ)

بارِد= سرد،سردی کننده.

باسِلیق= شاهرگی در دست.(ناظم الاطبّاء)

بسفایح= معرّب بسپایه. نام دوایی که چوب درختی باشد.(غیاث)

بَلغور= دانة کوبیده شده و شکستة غلّه هایی مانند گندم و جو.

پ:

پالوده= حلوایی که از عسل و بادام و نشاسته کنند.(صحاح الفرس)حلوایی معروف که از نشاسته پزند و با شربت قند خورند.

پَرسیاوشان= نام گیاهی است که خلاشة آن باریک و سیاه فام و برگ آن سبز رنگ می باشد و بیشتر در گوشه و کنار حوض ها می روید.معتدل مایل به گرمی و خشکی.

پلاو= طعام معروف که از برنج و گوشت سازند،پلو.

ت:

تَرپلاو=گویا نوعی پلو بوده است.(مسرّت).

تَرنجَبین= معرّب ترانگبین،یا ترنگبین است.ترشحات شیرابه های برگ و ساقه های گیاه خارشتر.

تَریاقیه= تریاق،معرّب تریاک،معجونی مرکّب از دارو های مسکّن و مخدّر که به عنوان ضدّ درد ها و سموم به کار می رفته و در ترکیبش عصاره های گیاهان خانوادة خشخاش و شقایق به کار می رفته است.(فرهنگ معین) و گویا تریاقیه، داروهای هم خانوادة تریاق است.(مسرّت)

تَریاک فاروق= شریف ترین انواع آن تریاق فاروق است و در ترکیب قرص افعی و امثال آن به کار برند.معنی فاروق در این موضع، جدا کننده.... و نجات دهنده تن از مضرّت زهر.

تَعریق= عرق کردن. (ناظم الاطبّاء)

تُلف= در اینجا گویا معنی تفاله دارد چنانکه در گویش یزدی به تُفاله،تُلف گویند.(مسرّت).

آنچه از انگور و جز آن پس از خوردن باقی ماند که شایستة خوردن نباشد.(ناظم الاطبّاء)

تَمر= در اینجا منظور تَمر هندی است.درختی است بزرگ که در هند شرقی و آفریقا روید و از برآن قرص هایی سازند که در مداوا بکار برند.

تَنصیف= به دو نیم کردن.(ناظم الاطبّاء).

تَنقیه= پاک وصاف کردن.

ث:

ثَوَران= برانگیخته شدن،به هیجان آمدن دل و روان گردیدن آب.

ج:

جَدوار= معرّب زدوار است که ماه پروین باشد.گویند خوردن آن دفع زهرمار و عقرب کند.(برهان)بیخ گیاه بو جا باشد.

چ:

چِلاو= طعامی که از برنج سازند و با خورش ها خورند و آن را خشکه برنج نیز گویند.(ناظم الاطبّاء)

چَنبره= چَنبر،حلقه ،حلقه مانندی از پاره های جامه و تکّه های پارچه در هم پیچیده.

ح:

حَجَریّت= منسوب به حجر، سنگی ،از سنگ.(مسرّت)

حَسَک= معرّب ار خسک فارسی، خارخسک، در طب بکار رفته است.

حَصّه= بهر، بخش ، سهم ، قسمت.

حلوا= نوعی از شیرینی.شیرینی.

حلوای گزانگبین= نوعی از حلوا که با گزانگبین درست کنند.(مسرّت)

حلوای نشاسته= نوعی حلوا که با نشاسته درست کنند.(مسرّت)

خ:

خَطمی= نباتی است. گلش به همه رنگی بود.بسیار بقا باشد و عروقش چند سال بجا ماند.(نزهة القلوب).

رسالۀ چوب چینی (5)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

امّا عرق نشستن آنجا که باید[به] تعریق نشینند، باید طبخ چوب چینی چنان نمایند که اوّل صبح از جوشانیدن فارغ شوند، پس سر دیگ بگشایند و دیگ را نزدیک بیمار آورند و لحاف بر سر او کشند به نوعی که بخار آن دیگ بر سر و گلو و روی او برآید.پس پیاله[ای] که اوّل صباح بخورد، خورده شود و در محلّ گرمی نشیند و آسایش نماید به نوعی که عرق کامل کند و خود را گرم نگاه دارد و تا وقت چاشت.

     بعضی اطبّا در خوردن چوب چینی فواید بسیار گفته اند و گفته اند این دوا در بلاد اسلام در اوقاتی که سنة اربع و اربعین و تسعمائه[1] [944 ق] بوده، شایع شده است و از بعضی اطبّا شنیدم که او از بعضی دانشمندان نقل می کرد که کسی که از خوردن چوب چینی فارغ می شود، بدن آن چاق و فربه می شود، به جهت آن است که از خوردن نمک اجتناب می نماید و نمک خوردن بدن را لاغر می کند.

     و مخفی نماند که دیگ سنگ سناباد که چینی در آن می پزند، نیز در خاصیّت چینی دخل عظیم دارد، چنانکه از حدیث امام رضا علیه السّلام معلوم می شود و آن امام دعا کرده اند در نفع دادن طبیخ آن و فقیر، کتاب نوادرالاخبار را ضم کرده ام به آن حدیث و یک حدیث دیگر سلام الله علی سلطان طوس و آبائه و اولاده الکرام.

      و امّا نسخۀ منضج و فلوس و کشوث؛ نسخۀ منضج: عنب الثَعلب(2) ، تخم خطمی(2)، گاوزبان ، بیخ رازیانه، بیخ کاسنی، شاهتره، پرسیاوشان، اسطوخودوس، سپستان، عنّاب، با شیر[2]خشت[و] شیرة تخم گشنیز بنوشند.

    نسخۀ[A 374]، فلوس : اجزای فوق به اضافة گل بنفشه، گل سرخ(2)، بَسفایح(2)، فلوس(10)، تَرنجبین(7)، روغن بادام خورده شود و در فلوس دویّم سناء مکّی، و در فلوس سیّم ، پوست هلیله (4)اضافه و غاریقون اضافه نمایند.

نسخۀ شربت کشوث : تخم کشوث(3)، تخم خیار(3)، کاسنی(3)، رازیانه(3)، تخم خربزة گرمک(3)، گل کشوث(3)، ریشة کشوث(3)، گاوزبان(3)، حَسَک(3)، گل سرخ؛ سرکه سی مثقال، قند ،صد مثقال شربت سازند.

و طریق خوردن کشوث: روز اوّل سه مثقال با شیرة تخم کدو و شیرة تخم کاسنی و شیرة عِنب الثَعلب(2)، روز دویّم، پنج مثقال، روز سیّم، هفت مثقال و بعد از آن نوه مثقال - نوه مثقال خورده شود. و غذا طرف چاشت، قیمة شوربا یا نخودآب و طرف شب، ترپلاو یا قلیه و چلاو و گاهی تَمر یا زرشک داخل می توان کرد.

این است آنچه در این مقام ذکر آن مناسب بوده، سمت تحریر برفت و السّلام علی من اتّبع الهدی . حرّر ذلک فی شهر ذیحجّه الحرام و تمّ سنة1234.

عن عبدالسّلم بن صالح الهروی عن الرضا علیه السّلام: انّه خرج الی المأمون، فلمّا خرج من نیشابور بلغ قرب قریة الحمرا الی ان قال فلمّا دخل سناباد استند الی الجبل الذّی تنحت منه القدور فقال اللّهم انفع به و بارک فیما یجعل و ممّا ینحت منه فنحت له قدور من الخیل و مال لایطیح [؟] ما اکله الاّ فیها و کان عن ضعیف الاکل قلیل الطّعم فابتدی النّاس الیه من ذلک الیوم و طهرت برکه دعائه فیه الحدیث.

****

واژه های دشوار متن:

آ- الف:

آزار= آسیب،گزند، بیماری ،نا خوشی‌،بیماری چون جنون و هاری، آفت ،جراحت.

اَتلاف=گویا جمع تُلف . بنگرید:تُلف.

اَخلاط= جمع خِلط، اَخلاط اربعه ،هر چهار مزاج بدن،گشن های چهار گانه ،دم و بلغم و مرتان یعنی مرة الصفرا و مرة السودا . بنگرید خلط.

اَربعین= چهل ، چهل روز.

اِستعلام= آگاهی خواستن(غیاث)

اُسطوخودوس= نباتی است و بر سر او شاخ های بزرگ است...طبیعت آن گرم است. در درجة اوّل و خشک است.

اَعراض= جمع عرض،بیماری ها.

اِن شاء= ان شاءالله، اگر خدا بخواهد.(ناظم الاطبّاء)

 


[1] اصل: تسمائه

[2] اصل:شر

رسالۀ چوب چینی(4)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

امّا طریقة شرب آن چنان است که اوّل روز یک پیاله را نیم گرم کرده، دو مثقال نبات کوفته در آن ریزند، میل نمایند و هم چنین آخر روز و باقی آب را در ایّام تشنگی میل نمایند و همة آب باید خورده شود.

      امّا نصاب خوردن طبخ چینی نیم خوراک بخورند که صد مثقال باشد، بنابر آنکه چهار مثقال هر روز بیشتر میل نمایند و آنکه اکتفا[1] نیم خوراک کند، در بعضی آزارها مناسب است که بعد از تنقیه، نیم خوراک کُشوث میل نمایند و بعد از آن به نیم خوراک طبیخ[2] چینی اکتفا نمایند.

      امّا تنقیة بدن به جهت میل کردن [چوب] چینی امری است لازم و استعمال هر ادویة شریفه بدون آنکه تنقیه بدن نموده باشند، مجوّز نیست ؛ چون محتمل است که اَخلاط فاسد در بدن مُحتَبس باشد و استعمال دوا سبب تحریک و ثَوَران آن شود و آن را متوجّه عضوی از اعضای شریفه سازد و اگرچه در ادویة تَریاقیه مثل جَدوار و تریاک فاروق به این جهت که از شأن آن است که اخلاط فاسد و صالح را از یکدیگر جدا سازد و هرگاه در بدن خلط غیر صالح بوده باشد، محتمل است که به عضو شریف متوجّه سازد، لیکن در استعمال چینی بر تقدیری که معلوم باشد که خلط فاسدی متوجّه عضو شریفی می خواهد شد، باز باید تنقیه شود؛ بلکه تنقیة کامل چون غرض از آن اصلاح بدن و قوی است و اینکه بدن را صحّت کامل حاصل آید، و طبیعت را قوّتی به هم رسد که مقاومت با صدمات و عوارض نماید و این[...][3] می تواند شد که بدن را تنقیة کامل از اخلاط فاسد حاصل باشد تا دوا اثر نماید و مؤکّد حفظ صحّت گردد. و به این جهت اگر زنی استعمال این دوا نماید که در اوقات حمل نباشد که لوازم آن را بر اتمام بر وجه کمال در ایّام حمل به عمل آوردن مناسب است، چنانکه سودای فاسدی به هم رسیده باشد، مناسب است که بعد از تنقیه، نیم خوراک کشوث میل نماید که به آن سبب فایدة [چوب] چینی کامل تر می شود و اگر خواهند بعد از خوردن نیم خوراک کشوث میل نماید که  به آن سبب فایدة [چوب] چینی کشوث ،اکتفا به خوردن نیم خوراک [چوب] چینی نماید، می تواند شد؛ چون بدن مهیّا[ی] اثر دوا بر وجه کمال شده و ما تنقیة بدن را ذکر نماییم ان شاء [الله] در صورت سودای فاسد که در دماغ حاصل شده باشد، و مکرّر نَزله و زکام و تشنّج اعصاب عارض می شده باشد، تا میزانی باشد در طریقة عمل و خوردن چوب چینی در روز [یکم فلوس میل نمایند و در روز دوم] مُنضج میل نمایند و در روز سیّم فلوس و در روز چهارم مُنضج و در روز پنجم فلوس و در روز ششم منضج خورده شود.[.....]

     [فَصد] باسِلیق دست راست کند و شصت مثقال خون بگیرند و روز هفتم نیز منضج خورده، روز هشتم فلوس میل می نمایند و روز نهم منضج و روز دهم فلوس و روز یازدهم منضج و روز دوازدهم فلوس و بعد از آن دو روز شیرهای بارد و روز دیگر شروع به خوردن کشوث نمایند و دوازده روز کشوث میل می نمایند و در وسط و آخر کشوث نیز دو فلوس خورده شود و شروع به خوردن [چوب] چینی نمایند.

     به این طریق، دو روز اوّل دو مثقال و روز دویّم سه مثقال و روز سیّم چهار مثقال چوب چینی ریز کرده با نیم من آب به وزن شاه در دیگ سنگ به آتش ملایم بجوشانند تا نیمه شود، نگذارند که بخار بیرون رود، و بعد از آن صاف نموده[373B]در شیشه کرده بر روی یخ یا موضعی سرد بگذارند تا فاسد نشود و اگر گرمی هوا باشد، در جای معتدل بگذارند که یخ بکند، اگر هوای سردی باشد، طرف صبح و عصر پیاله[ای] از آن با دو مثقال نبات، گرم نموده میل نمایند و باقی را در وقت تشنگی به جای آب بنوشد و اگر کفایت به قدر تشنگی ننماید، یک مثقال [چوب] چینی و صد درم یا پنجاه درم آب اضافه نمایند و به این طریق تا بیست و چهار روز میل نمایند و بعد از اتمام، سه روز اَتلاف را سه حصّه کرده بجوشانند و میل می نمایند و یک هفته دیگر آب جوشیده میل می نمایند و بعد از آن آب متعارف. وخود را همیشه گرم نگاه دارند و تا چهل روز بعد از آن بالکلیّه پرهیز را ترک نکنند.

     امّا محظورات از غذاهای مُنجز و غلیظ خوردن خود را نگاه دارند، خصوص در اربعین اوّل و از شهوت کردن نیز خود را نگاه دارند و تا ضرور نشود، به حمّام نروند و اگر برو[ند] صابون نمالند و چون اربعین اوّل تمام شود، به حمّام روند و قدری از تُلف چوی [چوب؟]چینی کوفته و بیخته با عرق گاوزبان به تمام اعضا بمالند تا عرق کند و از ترشی و سبزی و سفیدی و نمک اجتناب نمایند و [پرهیز از] اَعراض و عصب بکنند.

     امّا غذا در ایّامی که [چوب] چینی خورده می شود: چاشت، نان و مربّای به یا مربّای سیب یا مربّای بالنگ یا حلوای نشاسته یا یخ دربهشت یا پالوده که شیر[ه]  نداشته باشد، یا حلوای گزانگبین و طرف شام، طعام برّه یا مرغ یا گوشت گوسفند یا قلیه و چلاو یا کباب  یا زردة تخم مرغ و چلاو یا شکرپلاو می توانند خورد و بعضی دیگر گفته اند که در اربعین اوّل یا دوم اگر گاهی بادام قندی و انار و سیب و به شیرین میل می نمایند،اندکی شاید.

 


[1] اصل:طبخ

[2] اصل: طبخ

[3] ناخوانا

رسالۀ چوب چینی(3)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

و ریزه کردۀ چوب چینی که در دیگ ریزند، آنچه روی آب ایستد، پسندیده نباشد و آنچه صُلب باشد و شجریّت در آن غالب باشد، دیر بر آب رود، پسندیده بود و چوب چینی در رنگ باید بسیار سرخ نباشد و بسیار سفید نباشد و در میانة این دو باشد و به بنفشی مایل باشد و طبیخ[1]آن سرخی باشد به بنفشی مایل باشد و اگر آب سرخ مایل به زردی باشد، پسندیده نباشد و بعضی از چوب چینی بسیار صُلب باشد و به حجریّت مایل [با]شد و چون شکسته شود، میان آن منجمد باشد و به آن ماند که ریگ خرد[ۀ][2] با هم چسبیده؛ آن قوّتی به آب ندهد و بعضی از چوب ها بر آن گره ها باشد که پنداری سوخته است؛ آن نیز قوّتی ندهد و چوب چینی تر شود و جوهری از آن ظاهر شود و گاهی کرم در چوب افتد و به مغز آن در رود، آن چوب بی قوّت شود و گاهی کرم در ظاهر و پوست آن نفوذی کرده باشد، اندکی آن چنان ضرر ندارد و آن چوب را که ریزه کنند، همان موضعی که کرم در آن رفته باشد، هم آن گرد سفیدی بدهد[3] چون آرد، لیکن به جوهر آن ضرری رسیده باشد، و به سبب کرم، سبک نشده باشد.

     امّا اصلاح[4] چوب چینی به جهت آنکه طبخ نمایند، چنان است که آن چوب را به تیشه[5] تراشیده یا با کارد ریزه کنند که تا چون گندم  و جو شود و بنابر[این]به سنگ[؟]را خرد[6] نمایند، زیرا که در آن وقت قدری از آن نرم شود چون آرد و طبیخ آن به طبخ غلیظ شود و مضرّ باشد و باید کوفته و گرد شدة آن را در آب بریزند تا آب زلال باشد به هیچ وجه غلظتی در آن نباشد و پیش از آنکه چوب را ریزه کنند، به دو - سه ساعت به گلاب تر کنند و چون ریزه کنند ،چهار - پنج ساعت در آب بخیسانند و بعد از آن در دیگ کنند و به قدر یک نخود و نیم اگر فوفل در آب داخل کنند، قوّت چوب را خوب جذب کند.

      و امّا دیگ به جهت طبخ چوب،[B372] دیگ سنگ باشد و چیزی شورناک و چرب در آن نپخته باشند تا چربی و شوری در آن، آب پس ندهد و بعضی گفته اند که اگر ضرورت باشد، اندکی بَلغور در دیگ سنگ مستعمل بپزند تا چربی و شوری آن را جذب کند بعد از آن [چوب] چینی در آن می توان پخت . و سر دیگ را به دیگ، راست آورند و چنبره [ای] بر آن بگذارند تا بخار بیرون نرود یا آنکه به خمیر گیرند و در میان سر دیگ، سوراخی کنند، آن قدر که نخودی در آن جای گیرد و کهنه تر کنند و بر روی آن سوراخ گذارند تا بخار سر دیگ را براند و هرگاه بخار از سوراخ ظاهر شود، علامت آن است که آب به جوش آمده و آنجا که چنبره گذارند، چون مَظنّه به تنصیف شود، سر دیگ بردارند، و به خوبی می توان استعلام نمود.

     چنانکه اوّل صد درم آب در دیگ کنند و چوب در آن کنند و محلّ سطح ظاهر آب را در چوب نشان کنند، چون آب جوشیده به آن نشان رسد، به تنصیف شده باشد، و اگر سر دیگ را خمیر گرفته باشند، باید دیگ را به ترازو گذارند و بکشند تا به تنصیف معلوم شود و چون دیگ در گردی و درازی مختلف می باشند و ایضاً اختلاف در بزرگی و کوچکی می دارد و ایضاً وقت در سردی و گرمی هوا مختلف می شود، استعلام به قدر همه که سوخته می شود، و قدر زمانی که بجوشانند، مختلف می شود، لیکن غالب آن است که به گذشتن یک ساعت و نیم از وقت آتش افروختن به تنصیف حاصل شود یا به قدر سوختن نیم من چوب[7] (به وزن خوب)[8]که خشکید[ة] مغز دار باشد. بعد از آنکه دیگ به جوش آمده باشد، به تنصیف حاصل شود.

     و آنجا که سر دیگ را به خمیر استوار کرده باشند، توان استعلام به تنصیف نمود، به آنکه بخار که بعد از تنصیف از سوراخ سر دیگ برآید، لطیف و شفّاف باشد و اندک اندک برآید.

      و چون دیگ از سر آتش بردارند و آب از جوشیدن بنشیند، تا توانند آب را با پیاله و مثل آن از دیگ بیرون کنند و همة آب را در صافی بریزند و بعد از آنکه آب به تفاله رسد، درصافی ریزند و بپالایند و چندان آب را دیگ نگذارند که خنک شود که هرگاه خنک شود، قوّتی را که آب گرفته،[.....][9]قوّت را از آب پس گیرد و باید که دیگ و کهنه صافی و پیاله آب[؟]،صبح و شام و سایر آنچه به طبخ[....][10]چینی فارغ شوند.

     و امّا حدّ طبخ: بعضی گفته اند یک من آب به وزن شاه، در دیگ کرده بجوشانند تا به صد و پنجاه آید، [....][11] بیخ را بجوشانند تا صد بیست و پنج رسد و آنچه مختار است، آن است که نیم من آب بجوشانند تا نیمه شود و ظاهر این اختلاف از آنکه، آن که عمل به تنصیف کند، چهار مثقال چوب چینی کافی داند و آنکه این قدر را کافی نداند، گوید تا هفت مثقال چوب چینی را باید داخل آب نماید، آب را زیاده از نیم من اعتبار[؟][12] نماید تا در جوشیدن غلیظ نشود.

     و امّا ایّام خوردن و قدر خوراک آن بنابر آنکه چهار مثقال هر روزه زیاده چوب چینی طبخ ننمایند، یک خوراک، دویست مثقال باشد تا به قدر همه از چهار مثقال استعمال نماید، باز به همین که ذکر کردیم، قیاس شود. [و نیم]خوراک بیست و چهار روز باشد و یک خوراک چهل روز و کسری و چون از خوردن [چوب] چینی فارغ شوند،پنج - شش روز تفاله [را] بجوشانند و میل نمایند و اگر پنج روز جوشیدة تفاله بخورند، تفاله که جمع شده ؛ پنج قسمت کنند، بعد از آن یک هفته آب به صفه[13] جو[شانده][A373] بخورند و بعد از آن، نمک کم در طعام نمایند و بعد از اتمام چوب چینی، چهل روز دیگر بالکلیّه ترک پرهیز نکنند تا نفع آن وافر باشد.

 


[1] اصل:طبخ

[2] اصل:خورد

[3] اصل:ندهد

[4] باید کلمه دیگری باشد.

[5] اصل:

[6] اصل:خورد

[7] اصل:خوب

[8] گویا این عبارت از حاشیه به متن وارد شده است.

[9] اصل: افتاده

[10] اصل: افتاده

[11] اصل: افتاده

[12] ناخوانا و افتاده

[13] گویا نصفه

رسالۀ چوب چینی(2)

     

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

 

مشخّصات این کتاب در فهرست نسخه های خطّی کتابخانۀ وزیری (ج5: 1794-1793) و نیز کتاب فهرستگان نسخه های خطّی فارسی ایران(ج 11: 252 251) اشتباه بوده و چنین آمده است :کاتب : عبدالصّمد بن ملاّ قاسم، تاریخ صفر 1232 ق ،13 ص. (380 368)در حالی که نام کاتب و تاریخ رساله برای رسالۀ نخست این مجموعۀ خطّی است.

     کتاب نامبرده تقسیم بندی ابواب و فصول را ندارد، ولی از محتوای آن می توان به این تقسیم بندی رسید: مقدّمه در پیدایش چوب چینی، شناخت چوب چینی، طرز پخت، ایّام خوردن، طریقۀ شرب و خوردن، تنقیه بدن، سفارش غذایی و منافع.

نویسندۀ کتاب:

از آنجا که نویسنده ضمن این رساله می آورد:«فقیر،کتاب نوادرالاخبار را ضم کرده ام به آن حدیث»، نویسندۀ کتاب به احتمال زیاد محمّد جعفر خراسانی اصفهانی است زیرا، در بین نسخه های خطّی فارسی،سه کتاب بدین نام است؛ نخست از محمّد جعفر خراسانی(1080 1175 ق) که تألیف آن 29 ذی القعدۀ 1112 ق است، دیگری از تبریزی خیابانی(1280 1366 ق )؛ که چون تاریخ حیات او پس از کتابت نسخۀ ماست،نمی تواند از او باشد؛ و دیگر کتاب نوادر الاخبار فی غرائب الآثار (نسخۀ کتابخانۀ ملّی، بی تا ،ش 25691)که با نامی که مؤلّف آورده، تفاوت دارد. اتّفاقاً هر سه کتاب در موضوع حدیث و به زبان عربی است.(بنگرید: فنخا ،ج 3 :763).

      نیز در بین هفت کتاب با عنوان نوادرالاخبار که در الذریعه(ج344:24 343 )آمده به غیر از کتاب تألیف محمّد جعفر خراسانی که تصریح شده در حدیث است، سه کتاب دیگر در زمینه حدیث نیست و دو کتاب، تألیف فیض کاشانی و نعمت الله جزائری شوشتری هم به موضوع آن اشاره نشده است. فعلاً تا زمانی که سند محکمی در این باره به دست نیامده، نمی توان به قطعیّت گفت از آن محمّد جعفر خراسانی است؛ ولی اگر از او باشد، وی صاحب آثار فراوانی از جمله: آداب المتعلّمین، اکلیل المنهج فی تحقیق المطلب، اهل الکتاب، خمسۀ ضروریّه، رسائل اصولی، الطباشیر، مدارک المدارک، المعاد، مسائل ایادی سبا، ترجمۀ صحف ادریس و غیره است(بنگرید: فهرستواره ،ج 11 :456).

      مؤسّسۀ دارالحدیث، نام کامل وی را : «محمّدجعفر بن محمّدطاهر بن عبدالله الخراسانی الاصفهانی الکرباسی» آورده است.

ویژگی:

      در میان رسالات بیخ یا چوب چینی موجود در کتابخانه های ایران (بنگرید ،فنخا،ج 6 :320 316 و ج 252:11 248 )، دو رساله در خواص چوب چینی از «حکیم قاضی بن کاشف الدّین رشید یزدی اردکانی و عمادالدّین محمّد بن مسعود شیرازی» تنها بر پایۀ یک نسخه به کوشش: یوسف بیگ باباپور چاپ شده است. این دو متن از لحاظ عبارات و متن به غیر از چند واژۀ کلیدی، هیچ همانندی با رسالۀ مورد تصحیح ما ندارد و از این جهت، این رساله امتیاز دارد.

      دیگر آنکه برخی واژه های بومی و برساختۀ مؤلّف که بیشتر شبیه گویش یزدی است در متن دیده می شود که در فرهنگ ها نیامده است،مانند: اَتلاف (جمع تُلف)، ترپلاو (نوعی پلو )، تُلف (تُفاله. گویا یزدی)، حجریّت(سنگی )، حلوای گزانگبین، حلوای نشاسته، سفیدی (گویا شیر و لبنیات. گویا یزدی)، شکر پلاو(نوعی پلو)، شورناک(شور مزّه )، وزن شاه( گویا من شاه، برابر شش کیلوگرم). چنانکه از متن برمی آید ،نسخه گویا از روی نسخه ای دیگر کتابت شده است؛ زیرا واژه های چندی وجود دارد که روشن است چون کاتب نتوانسته بخواند، نقّاشی کرده  و چند مورد هم که نسخۀ اساس،افتادگی داشته،کاتب جای آن را سفید گذاشته است.

****

بسم الله الرّحمن الرّحیم و به نستعین

الحمد لله ربّ العالمین و الصّلوه و السّلام علی محمّد و آله الطّاهرین.

     و بعد، سخن در چوب چینی که در آب آن را بجوشانند. چوب چینی را در بعضی از عبارات به بیخ چینی عبارت کرده اند و از بعضی استادان نقل شده که گفته اند که ما درخت آن را دیده ایم و آن را خوشه بسته شود و گُل کند و میوه دهد و چوب آن به جهت دوا آنچه می بُرند،بسیار خوب است و با قوّت است و ظاهر این عبارت این است که آنچه به آن دوا کنند، بیخ و ریشه نباشد و محتمل[1]است که آنچه از چوب چینی، نازک و شکننده و ترد باشد و به ثمریّت[ما]یل باشد، آن است که در اسفند بریده شده است و نباتات در آن وقت آب به پوست می اندازند و ترد و نازک می شوند و به این جهت است که پوست در مثل این چوب چینی که ذکر کردیم، خوب ظاهر نمی شود و چوب موصوف چون تفاله شود، آن تفاله، بسیار ترد و نازک باشد و به مربّای کدو ماند که بسیار ترد و نازک باشد و آنچه در غیر اسفند بریده شده باشد،آن، شجریّت در آن غالب باشد تا به حدّی که به پوست درخت عنّاب که کهن شده باشد،شبیه شود و طبیخ آن بسیار سرخ باشد و تفالۀ آن به چوب پخته ماند

 


[1] اصل:مجمل

رسالۀ چوب چینی(1)

 

نویسنده: نامعلوم

به کوشش: حسین مسرّت

پیش درآمد

      در میان کتاب های خطّی پزشکی که اختصاص به گیاهان دارویی دارد، چندین رساله به نام "چوب چینی" یا "بیخ چینی" وجود دارد که به خواص این گیاه دارویی که خاصّ کشور چین است می پردازد.یکی از آن ها رسالۀ "چوب چینی" موجود در کتابخانۀ وزیری است.این نسخه چنانکه در فهرستگان نسخه های خطّی ایران نیز آمده، جزء نسخه های یگانۀ کتابخانه های ایران بوده است و بنا به خبری که نویسنده در رساله می دهد،کتاب از آنِ صاحب کتاب حدیثی "نوادرالاخبار" است.

چوب چینی چیست؟

      چوب چینی چنانکه دهخدا به نقل از حکیم مؤمن استرآبادی در کتاب تحفۀ حکیم مؤمن می گوید، عبارت از«بیخی است معروف و گیاه او بی گل و بی ثمر است. برگش به زنبق و ساقش به نی شبیه است و بهترین آن قطعه های بزرگ املس سرخ نیم رنگ شاخ جهانیدۀ بی کرم و بی گره است و بسیار صُلب و اندرون سیاه و ثقیل الوزن به حدّ افراط که صمغی نامند،خوب نیست و کرم زده او ضعیف القوّه است.

    مرکّب القوی و مایل به حرارت یبوست آن زیاده بر حرارت و به غایت مخفّف رطوبات غریبه و ملطّف و مفتّح و محلّل و مدّر بول و با رطوبت فضیله و مقوّی باه و مثقی خون و روح از کثافات و با قوّۀ قابضه و مقوّی حرارت غریزی و سریع النفوذ در عمق بدن و مقوّی اعضای رئیسه و اعضای تناسل و معده و جهت علّت آتشک و قروح خبیثه بی عدیل و در رفع امراض مُزمنه و آکله و علل سوداوی مثل جَرب و حُکّه و تب و ربع و نواصیر و درد مفاصل و جذام و داءالفیل و سایر اوجاع بارده و جراحات مزمنه و اورام صلبه و داء الثعلب و داء الحبه و سرطان و بهق و برص سیاه و مالیخولیا که از احتراق بلغم باشد و جهت قطع عادت افیون بی نظیر و رافع مواد نزلی و زکام و منوم و نیکوکنندۀ رنگ رخسار و مستمن اکثر ابدان و در توالد و تناسل قوی الاثر و در بروز فرمودن حصبه و رفع سمّیت خلط و اختلاط ذهن، مکرّر حقیر تجربه نموده است و علاج مایوسین باه شده و مستعمل در اکثر مواد، آب طبیخ اوست و جرم او مسدد و قوی التخفیف است، مگر تازۀ ادویۀ خشک نشده باشد، نخوردن نمک در ایّام خوردن او          کلّیتاً نیست، چه ترک عادت او و اعتیاد به ادویۀ حارّه مظنّۀ ضرر است. دراکثر امزجه و همچنین اجتناب محرومین از ربوب حامضه و اشربۀ کم ترشی لزوم ندارد. وبه تجربۀ حقیر مکرّر رسیده است که جمعی به جهت علّتی چند از آب متضرّر می شدند و به جای آب، طبیخ و نقیح چوب چینی مدّت ها آشامیده از حموضات قلیله اجتناب ننموده اند و بسیار منتفع گردیدند و اقسام استعمال او و اخذ عرق و نقوع و غیر آن در دستورات تحریر یافته و مربّای او در جمیع افعال ضعیف تر از طبیخ اوست؛ مگر در تقویّت معده و دماغ».    (دهخدا، ج 5: 7291)

     به غیر از تجربۀ حکیم مؤمن که خود خواص آن را به تجربه دریافته است. درایتی هم می نویسد: «چوب چینی همان Ginseng معروف است که اکنون فرآورده های آن به صورت شربت، قرص و قطعات اصلی ریشۀ آن در خاور دور بویژه چین و خاورمیانه و کشورهای اروپایی عرضه می شود.این گیاه از آغاز دولت صفویه به بعد در ایران شناخته شده و رساله های بسیاری پیرامون آن نگاشته شده است و اصل آن از کشور چین می باشد».  (فنخا،ج 249:11)

      نویسندۀ «رسالۀ چوب چینی» حاضر نیز در گواهی این سخن می گوید: «این دوا در بلاد اسلام در اوقاتی که سنۀ اربع و اربعین و تسعمایه [944 ق] شایع شده است».

نسخه شناسی:

نام کتاب: رسالۀ چوب چینی(فارسی)

شمارۀ نسخه: 4/3781

نویسنده: گویا :محمّدجعفر خراسانی اصفهانی

تاریخ تحریر: محرّم1234ق

کتاب نامبرده در سه برگ 23 سطری (B374-B 372) . اندازۀ متن 22×13 س. م و در قطع رحلی32× 21س. م ،به خطّ نستعلیق و کاغذ اصفهانی (نخودی)در مجموعۀ خطّی کتابخانۀ وزیری یزد به شمارۀ 3781 وجود دارد.

آغاز: بسمله، الحمد لله، و بعد سخن در چوب چینی.

انجام: این است آنچه در این مقام ذکر آن مناسب بود، سمت تحریر یافت.

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن(12)

 

حسین مسرّت

 

ب-ذیل مهدی یزدی می آورد که به کفّارۀ شغل دولتی مشغول تحریر مناقب ائمّۀ اطهار است . ( ص 239 )

12-گویا وامق معتقد به چشمداشت برای سرودن اشعار بوده که ذیل منتخب یزدی می نویسد : « لیکن از سستی طالع هرگز صرفه ای از این پیشه نبرده و ثمری از این اندیشه نخورده » و سپس به خود دلداری می دهد که « اشعار بسیار در منقبت و مصیبت ائمّۀ اطهار به رشتۀ نظم کشیده ، گویا جایزۀ آن محوّل به یوم الجزاست . » ( ص 240 )

13-اکثر افراد دولتی این تذکره جزء دستگاه محمّد ولی میرزا بوده که همراه وی به یزد آمده اند ، مانند : بقای اصفهانی ، دانش تفرشی ، طرب نائینی ، همدم سمنانی و مایل بروجردی و گویا بخش بیشتر این تذکره در زمان فرمانروایی محمّد ولی میرزا در یزد نگارش و تدوین شده است .

14-وامق از برخی شهرها با صفات زیبا و خوبی نام می برد :

بلدۀ بهشت منزلۀ دارالعباده ( ص 86 ، 249 ) ، قصبۀ مبارکه بافق ( ص 249 ) ، خطّۀ خُلد طراز شیراز ( ص 108 ، 245 ) ، بلدۀ جنّات صفات یزد ( ص 239 ) ، بافق خُلد بنا ( ص 86) ، خطّۀ دلنشین نائین ( ص 187 ) ، قصبۀ علّیه بافق بهشت نشان ( ص 231 ) و دارالعلم شیراز جنّت طراز ( ص 231 ) .

برخی شهرها را با لقب ذکر می کند :

دارالخلافۀ تهران ( ص 57 ، 104 ، 148 و ... ) ، دارالسّلطنۀ اصفهان ( ص 57 ، 78 ، 131 ) ، دارالعبادۀ یزد ( ص  56 ، 80 ، 83 و ... ) دارالامان کرمان ( ص 83 ، 143 ، 144 ) ، مدینة السّادات زوّاره ( ص 154 ) ، مشهد مقدّس رضوی ( ص 78 ) ، دارالمؤمنین کاشان ( ص 206 ) ، دارالعلم شیراز ( 230 ) .

15-برخی شعرای یزدی تذکرۀ میکده از یزد کوچ کرده اند :

حسینی ( به تهران ) ، محرّم بافقی ( به شیراز ) ، محمّد شریف وامق یزدی ( به اصفهان ) ، و طبق مندرجات دیگر کتب طراز ( به تهران ) .

16-وامق ذیل شرح حال خود به چند مورد اشاره می کند ، که قابل ذکر است :

الف- خدمت سلطان و شاهزادگان رفتن که « نه به عنوان اخّاذی و طمع ، بلکه به تقریب دیگر » شده است . ( ص 266 )

ب- حسرت به شاعری خود : « در تلافی مافات بجز خوردن حسرت پیشه ای و به غیر از ملامت خویش انیشه ای ندارم . » ( ص 266 )

ج- بخت بد : « از بخت زبون گرفتار طبع موزون و مبتلا به هم صحبتی هر نادان دون گردیده ، عمر گرانمایه را به بطالت تباه و روزگار خویش را به نهایت سیاه ساختم . » ( ص 266 )

د- گوشه گیری : « سال هاست که به علّت ناخوشی و مخالفت مزاج ، قریۀ فهرج را به جهت سکنی برگزیده و پای هرزه گردی را به دامن گوشه گیری پیچیده ، در این گوشه سری به زیر پر کشیده ام و در قریه ، پیشه ام زراعت و سرمایه ام عدم بضاعت و حاصلم قلّت استطاعت و اندوخته ام گنج قناعت است . » ( ص 267 – 266 با تخلیص )

17-وامق همواره از خود به عنوان اوّل شخص نام می برد.

18-اختصاص به شعرای معاصر یزد اعم از متولّد ، ساکن یا مقیم یزد در عصر فتحعلی شاه و محمّد شاه قاجار دارد . زیرا تذکره به غیر از دو استثناء ، اختصاص به شعرای بزم سیم « در شرح حالات و نگارش خیالات معاصرین این بلد » دارد . وامق در این کتاب شرح حال 60 تن ( بنابر نسخۀ موجود استفادۀ دیوان بیگی ) از شعرا را به اجمال آورده است .

19-نخستین تذکرۀ موجود و جامع شعرای یزد است .

20-منابع آن بیشتر دست اوّل است ، و از این جهت که مستقیماً به وسیلۀ خود مؤلّف گردآوری شده ، شایستۀ دقّت و توجّه است ، وامق در راه گردآوری تذکره ، قطعاتی به درخواست خود از شاعران یزدی یا غیر یزدیایی که باشنده یا کارگزار یا مستوفی یزد بوده اند ، دریافت کرده و در اندک مواردی از دیوان شاعران معاصر بهره برده است . گلچین معانی می گوید : « تذکرۀ عصری خوبی است » ، و اینکه « ترجمۀ اختر گرجی را از سایر معاصران دقیق تر نوشته است . »

21-تذکرۀ میکده بدان دلیل که به ذکر شاعران عصر خود پرداخته و دست مایۀ تذکره نویسان بعدی قرار گرفته ، در صدر تذکره های یزد قرار دارد ، زیرا از منابع مهمّ کتاب هایی چون : تذکرۀ شبستان ( شهلای یزدی ) ، تذکرة السّلسله ( صابر یزدی ) ، تذکرۀ شعرای یزد ( عبّاس فتوحی یزدی ) ، آینۀ دانشوران ( علیرضا ریحان ) ، دفتر اشعار ( ابوالفضل سعیدی ) ، مروارید کویر و برخی سالنامه های یزد و از همه مهمتر حدیقة الشّعرای دیوان بیگی بوده است . دیوان بیگی در زمینۀ شرح و اشعاری که از 71 شاعر یزدی دارد ، منبع عمدۀ وی تذکرۀ میکده بوده که گاه عین عبارات وامق را نقل کرده است و چون به تخلیص اشعار میکده مبادرت کرده است ، اشعار شعرای یزدی آن کمتر از میکده است و از این جهت بیشتر نام های شاعران یزدی مندرج در فرهنگ سخنوران برگرفته از حدیقة الشّعرا است .

22-تذکرۀ سخنوران یزد ( اردشیر خاضع ) ، که تقریباً زندگی و اشعار کلیّۀ شاعران کهن و معاصر یزد را دارد ، شرح حال 24 شاعر یزدی میکده را ندارد ..

23-یکی از عمده ترین تأثیراتی که وامق در تذکره نویسان پس از خود نهاده است ،  روی شهلای یزدی است . شهلا به غیر از نقل برخی از عبارات و تقریباً تمامی اشعار میکده در تذکرۀ شبستان ، از شیوۀ پردازش و ترکیب سازی وامق هم تقلید نموده است ، به حدّی که اگر برخی از شرح حال های مندرج در تذکرۀ شبستان ، داخل میکده شود ، تمیز آن با هم دشوار است ، بنگرید :

وفایی : « ظریفی است حریف و حریفی است ظریف . » ( میکده : 257 9

میرزا ابوالحسن حریف :« شاعری ظریف و عاشقی حریف. » ( شبستان : 94 )

شیدا :« از اجلّۀ سادات عظام کرام و خلاصۀ فضلای ذوی العزّ والاحترام . » ( میکده : 165 )

صحّت : « از علمای عظام کرام و از فضلای ذوی العزّ والاحترام است . » ( شبستان : 200 )

محمّد باقر ریاضی : « اسم شریفش ملّا محمّد باقر و به اقسام سخنوری عظماً و نثراً قادر . » ( میکده :131 )

محمّد باقر صحّت : « اسم شریفش ملّا محمّد باقر و به انواع سخن سازی و عبارت پردازی نظماً و نثراً قادر . » ( شبستان : 200 )

حیران یزدی : « با آنکه اوقات را مصروف صنوف علم و عمل می دارد ، گاه گاهی نیز همّت بر انشای نظم و نثر می گمارد . » ( میکده : 92 )

صحّت :« اگرچه همۀ اوقات را مصروف علم و عمل داشته ، لکن گاه گاهی هم نیز همّت بر انشای نظم و نثر گماشته . » ( شبستان : 200 )

24-پدیدارشدن برخی آگاهی های سیاسی ، اجتماعی از خلال شرح حال ها .

25-روشن شدن اوضاع و احوال اداری ، دیوانی و حکومتی یزد در دوران قاجار .

26-با توجّه به دادن آگاهی هایی در زمینۀ مدارس علمیّه ، آثار ، محفل ادبی و غیره ، می تواند کتابی سودمند در تدوین تاریخ ادب و فرهنگ یزد باشد .

27-کاربرد زیاد اصطلاحات و تعبیرات و ترکیبات ، مانند : به شش در افتادن ( ص 60 ) ، کار از کار گذشتن ( ص 163 ) ، انگشت نما بودن ( ص 106 ) و نیز تلمیحات به آیات و احادیث و شخصیّت های افسانه ای از دیگر مزایای این تذکره است .

 

  • تذکرۀ میکده، ص191 – 235.

 

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن(12)

 

حسین مسرّت

 

34- محدوۀ زمانی

نخستین تاریخ درج شده در میکده که همزمان با وامق است 1210 ق و مربوط به فتنۀ آقا محمّد خان قاجار است ، امّا نخستین تاریخ درج شده مربوط به شاعران ، 1217 ق یعنی تاریخ درگذشت حسینی یزدی است ، سپس تاریخ 1224 ق مربوط به هجوم به سلسلۀ متصوّفه در یزد است ، تاریخ بعدی 1229 ق درگذشت شیداست ، و شاید بتوان تاریخ 1231 ق ، سال درگذشت محرّم یزدی که وامق اشاره دارد با او جلیس بوده نخستین تاریخ آغاز کارگردآوری میکده دانست . و شاید هم 1235 ق درست باشد که برای مطالعۀ انجمن خاقان به تهران رفته است . امّا واپسین تاریخ میکده 1262 ق است که وی تذکره را به پایان رسانیده و برای پسرش فدایی فرستاده است .

35- منابع ومآخذ

هرچند وامق در دیباچۀ کتاب خود آورده که تذکره در شرح خیالات معاصرین یزد است ، امّا به غیر از خود شاعران ، از منابعی در تدوین تذکره سود جسته تا کتابش به عنوان مأخذی معتبر در شعر عصر قاجار برجا بماند ، چنانکه بر می آید ، منابع وی بیش از آنی بوده که ذیل برخی شرح حال ها یادآور شده است ، مثلاً ممکن است در سفر تهران به غیر از انجمن خاقان ، سفینة المحمود ( نگارش 1240 ق ) و دیگر تذکره های عصری بویژه آثار محمود میرزا قاجار را دیده باشد . آنچه می آید منابع ذکر شده است :

انجمن خاقان : محمّد فاضل خان گروسی ( ص 57 و 58 )

تذکرۀ آتش زنه : محمّد باقر رشحه ( ص 131 )

تذکرۀ آتشکده : آذر بیگدلی ( ص 151 ، 251 و ... )

تذکرۀ اختر گرجی : ( ص 52 )

تذکرۀ شعرای یزد : مهدی یزدی ( ص 239 )

تذکرۀ نشاطی گرجی ( ص 58 – 57 )

جامع مفیدی : محمّد مفید مستوفی بافقی ( ص 251 )

حملۀ حیدری : راجی کرمانی ( ص 144-143)

دیوان بقای اصفهانی ( ص 78 )

دیوان بی غش کرمانی ( ص 265 )

دیوان ثاقب کرمانی ( ص 83 )

دیوان جلالی بافقی ( ص 86 )

دیوان حسینی یزدی ( ص 104)

دیوان ذبیحی یزدی ( ص 115 )

دیوان رشحۀ اصفهانی ( ص 131 )

دیوان ساقی یزدی ( ص 160 )

دیوان شیدای یزدی ( ص 165 )

دیوان فدایی یزدی ( ص 200 )

دیوان قضایی یزدی ( ص 207 )

دیوان موالی یزدی ( ص 232 )

دیوان وامق یزدی ( ص 267-266 )

فرهاد و شیرین : حبیب شیرازی ( ص 109 )

نجات الابدان : نجاتی بافقی ( ص 249 )

نرگسدان : ذبیحی یزدی ( ص 1115 )

نصاب : شیدای یزدی ( ص 165 )

نوروز و جمشید : رشحۀ اصفهانی ( ص 131 )

36- دیگر موارد

1-شش تن از شعرا ، دو زبانی هستند ، به غیر از صرصر که اشعاری به فارسی و ترکی دارد ( ص 185 ) ، شیدا ( ص 166 ) ، فدایی ( ص 200 ) ، سودایی ( ص 154 ) و محمّد علی حیران ( ص 92 ) اشعاری به فارسی و عربی دارند . و طرب نائینی اشعاری به سه زبان فارسی و عربی ( میکده : 187 ) و ترکی ( ر . ک . جامع جعفری : 877 – 875 ) دارد .

2-ذیل بیدل یزدی می آورد ؛ اگر اشعار شوخانه دارد ، ولی « در تقدیم وظایف عبادات ، دقیقه ای فرو نمی گذارد . » ( ص 74 )

3-ذیل محمّد علی حیران یزدی آورده است که ذکر شاعری برای وی از ادب است . ( ص 93 )

4-ذیل حسینی یزدی ، اشاره به رسم براندازی مخالفان در عصر قاجار ، یعنی نوشاندن شراب سمی دارد . ( ص 104 )

5-وامق گویا با اهل بازار میانۀ چندان خوبی ندارد ، زیرا ذیل حبیب صفّار یزدی می آورد : « با آنکه از اهل بازار است ، به هم صحبتی اهل کمالش میل بی شمار است . » ( ص 110 )

6-تنها شاعری که مضمون تازه دارد ، حبیب یزدی بوده و « مذاقش مخالف موزونان این زمان » است . ( ص 110 )

7-تنها دو شاعر جزء بزم سیم ( شعرای معاصر یزد نیستند ) الف : اختر گرجی که جزء ارباب خمخانه است، « امّا به پاداش حق تربیّتی که دربارۀ بعض اصحاب این بزم داشت » احوالش را آورده است ( ص 56 ) و دیگر : ذبیحی یزدی که از اصحاب بزم دویم است ، « امّا چون شاعری است مشهور و نامش در تذکرۀ جناب آذر مسطور نیست . » به یادگار آورده است .  (ص 116 )

8-وامق علاقۀ شاعران تذکره خود را به زنان و شراب با این جملات بیان می دارد :

« اکثر اوقات را به ... نشأه صحبت خوبان گلعذار به سر می برد. » ( ص 104 )

« مدّت العمر پا از جادّۀ عشق خوبرویان نکشیده و از ملامت دوست و دشمن نیندیشیده . » ( ص 173 )

« میل خاطرش به پری رویان و با شاهد پیمانه اش عهد و پیمان . » ( ص 206 )

« با یکی از طنّازان قدردان آن ولا دمساز . معشوق سر ارادت بر آستان اطاعتش نهاده ، عاشق نیز سرمایۀ وجود به دست اختیارش داده ، صحبت یکدیگر را غنیمت شمردند و از ما سوی کناره رفتند . » ( ص 234 )

« روز تا شب با شاهد پیمانۀ همدوش وشب تا صبا با مستورۀ بنت العنب هم آغوش . » ( ص 252)

9-ذیل برخی شاعران دلیل مرگ و یا ناخوشی ( بیماری ) آن ها آمده است : حسینی ( مسموم ) ، حبیب شیرازی ( وبا و طاعون ) ، کوکب ( کم دماغی ، نوبۀ غشی ) ، وامق ( ناخوشی ، مخالفت مزاج ، وبا ) / شیدا ( ناخوشی ، مالیخولیا و دیوانگی ) ، صفایی ( درددل ) ، ناطق ( درددل ) .

10-سه شاعر در دادن شعر خود به وامق کوتاهی کرده اند : مهدی یزدی ، صفایی و شایق .

11-وامق در دو جا به اعراض از شغل دولتی می پردازد :

الف –ذیل محرّم بافقی : « بالاخره به جهت علوّ همّت از شغل مزبور ( محرّر علی اکبر خان ) استعفا نموده ، قریب ده سال در حجره ای ساکن و سالک طریقۀ ترک و تجرید گردید . » ( ص 234 )

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن(11)

 

حسین مسرّت

 

31- طنز در میکده

هرچند و بنا به دلایل ناروشن ، اشعار عامیانه و هزل را وامق در تذکرۀ خود نیاورده است ، امّا با استنباطی روشن به ذکر اشعار هجو شاعران مبادرت نموده که تا اندازه ای علاقمندان را با ادبیّات طنز دورۀ قاجار در یزد آشنا می کند :

قطعه

ای امیران سخن ! هان همّتی ، هین غیرتی           ما نه آخر از هجا دشمن کش و لشکر کشیم

چون مسبّب می رساند روزی مقسوم ما                     چند ناز بی سبب از خواجۀ ابتر کشیم

رشحۀ اصفهانی ( ص 141 )

قطعه

ما را به مقام عشق راهی دادند                                            در کوی خرابات پناهی دادند

درویشی و بیچارگی ما دیدند                                       ما را هم ازاین نمد ، کلاهی دادند

رشحۀ اصفهانی ( ص 142 )

رباعی

آن را که چو من صلاح و تقوی نبود                               دیوش به مقام ریب و اغوا نبود

گو خاطر خویش مطمئن داشته باش                               جایی نرود دزد که کالا نبود

سودایی ( ص 155)

رباعی

ای آنکه تو را چرخ نهم کاشانه است                               دایم می خور ، میّت در پیمانه است

دادی چو طویله منزلم ، دانستم                            این نکته که مهمان ، خر صاحبخانه است

سُهای یزدی ( ص 158 )

قطعه

لذّت از زندگی برد آن کس                                     که ورا نیست دانش و فرهنگ

هم ندارد ز طعن مردم باک                             هم نمی باشدش هراس از ننگ

شیدای یزدی ( ص 171 )

رباعی

زاهد به گمان وعدۀ خلدبرین                             نتوان ز می امروز گذشتن به یقین

گیرم که کنم ترک می از گفتۀ تو                    فردا تو بگو چه می دهندم به از این

طراز یزدی ( ص 195 )

قطعه

دوش پرسید ز من شخصی کان خواجۀ نیک                       از چه هرگز نبرد نام تو الّا که به بد

چون تو در دوستی اش کردی انسان صفتی                    او چرا با تو کند آنچه بود خصلت دد

گفتم از پیر ده این نکته مگر نشنیدی:                   خدمت خر چو کنی مزدش گوز است و لگد

قضایی یزدی ( 221-220 )

رباعی

آن خواجه که خود را به صد آرایش داشت                    ز اوصاف وی آنچه رفت گنجایش داشت

ابلیس نکرده سجده بر آدم از آنک                            در صلب وی این ناخلف آسایش داشت

قضایی ( ص 223 )

رباعی

آنی که کس از بمیرد ، آبش ندهی                               راهی سوی خود به هیچ بابش ندهی

از بخل همین قدر که می باید داد                           گر فحش دهد کسی ، جوابش ندهی

قضایی ( 223 )

قطعه

خر خویش گم کرد ، خر بنده ای                             همی شکر می کرد و ترخنده ای

که بودم اگر از سواری کشان                              زمین ، چون خر من نبودی نشان

مفتون شیرازی ( ص 246 )

از قصیده

پیش از این اندر تمیز مرد و مرکب اهل یزد   رخش و رستم خواندی ار دیدی که زالی بر خراست

وفایی یزدی ( ص 257 )

قطعه

چند نشینم به امید صله                                           یک دل و یارب چقدر حوصله ؟

خلعتم امروز بده تا رقیب                                      بر تنش از رشک ، فتد زلزله

این همه از سستی بخت من است                          ور نه ز خان نیست کسی را گله

مدح سرایان تو سیر از طعام                               « مشفق » بیچاره ندارد شله

مشفق یزدی ( ص 242 )

32- ترکیبات و واژگان زیبا و نادر

آوردن واژگان پارسی و زیبا ، هنر دیگر وامق یزدی است که در پیشانی شرح حال ها به چشم می خورد ، به برخی از آن ها پرداخته می شود :

مدارگذراندن ( زندگی کردن ) ( ص 206 ) ، یگانگی ( ص 206 ) ، اشعار رنگین ( ص 206 ) ، چراغ استعداد ( ص 225 ) ، پرتو ترتیب (  ص 226 ) ، سپهر صدارت ( ص 228 ) ، پرورده ( ص 228 ) ، جاوید مدّت ( ص 229 ) ، ناخوشی ( بیماری ) ( ص 229 )، صفات پسندیده ( ص 232) ، دمساز ( ص 234 ) ، هماغوش ( ص 236 ) ، سخن شناسی ( ص 240 ) ، پایه ( اندازه ) ( ص 240 ) ، همدوش ( ص 252) ، شاهد پیمانه ( ص 252 ) ، رشک فرمای ( ص 261 ) ، اصحاب بینش (  ص264 ) ، سربلند ( ص 265 ) ، بداندیش ( ص 264 ) ، ارباب هوش ( ص 265 ) ، گنج استطاعت ( ص 266 ) ، هرزه گردی ( ص 267 ) ، اشعار شوخانه ( ص 74 ) ، زنگ اندوه ( ص 99 ) ، بادۀ گلنار ( ص 104 ) ، ناسازی طبیعت ( ص 104 ) ، کارگزار دولت ( ص 56 ) ، سخن ناشایست ( ص 57 ) ، همداستان ( ص 57 ) ، ارباب دانش ( ص 113 ) ، گلشن خیال ( ص 116 ) ، شرف اندوز ( ص 131 ) ، گردن مباهات ( ص 184 ) ، مضامین دلپسند ( ص 144 ) ، خامۀ سحرآفرین ( ص 190 ) ، نواسنجان ( ص 206 ) ، نهال با کمال ( ص 185 ) .

33-اصطلاحات دیوانی ، درباری و مناصب

اطّلاع از اصطلاحات دیوانی از دیگر مزیّت های لغوی و ارزش های زبانی این تذکره است :

استعفا ( ص 234 ) امور دیوانی ( ص 112 ، 228 )

استیفا ( ص 70 ، 148 ، 198 ) امور مملکتی ( ص 229 )

استیفای خاصّه ( ص 148 )  انتظام ( ص 229 )

اهل دفتر ( ص 113 )    صدر خاصّه شریفه ( ص 65 ، 184 )

باردادن ( ص 65 ، 232 )    صدر رکاب ( ص 184 ، 228 )

جمع دیوانی ( ص 243 )   ضرّابخانه ( ص 257 )

حاکم ( ص 228 ، 231 ، 239 )   عزل ( ص 115 )

حکمران ( ص 148 ، 231 )   قرار و مدار ( ص 243 )

حکومت ( ص 231 و ... )    کارگزار ( ص 56 ، 229 )

حکیم باشی ( ص 83 ، 240 )    للگی ( ص 78 )

دارالاستیفاء ( ص 198 )   مأمور ( ص 113 ، 243 )

دارالانشاء ( ص 187 ، 251 )    محرّر دیوان ( ص 115 ، 234 ، 243 )

دبیر دیوان ( ص 104 ، 113 ، 184 )   مستوفی ( ص 70 ، 198 ، 243 )

دخل و تصرّف ( ص 228 )    ممیّز (  ص243 )

دربار ( ص 243 و ... )     منشی باشی ( ص 187 )

دفترخانه ( ص 108 )    منشی ( ص 146 ، 187 )

سرکار ( ص 104 )    منصب ( ص 56 ، 113 )

سرکردگی ( ص 240 )    والی ( ص 146 )

صاحب کار ( ص 143 ، 229 )    وزارت ( ص 148 ، 243 )

صدارت ( ص 65 و 228)      وزیر ( ص 115 ، 148 )

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن (10)

 

حسین مسرّت

 

تمنّا : « جوانی است دلپذیر و در صورت و سیرت یگانه و بی نظیر . طبعش خوب و سلیقه اش مرغوب . بسیار لطیف خیال و ظریف مقال است . اگرچه نظر به آغاز شاعری نقود اشعارش در یک معیار و یک پایه نیست ، لکلن از لآلی منتخباتش ظاهر است که جوهری طبعش بی سرمایه نه . » ( ص 80)

حبیب : « صیت مهارتش عالمگیر و آوازۀ استادیش در خطّۀ کاشان گوشزد بُرنا و پیر .مشارالیه خود  نیز در صنعت چرخگری بی نظیر و چرخ صنعتش صنعت آموز چرخ اثیر . جوانی است نیکوروش و آدمی منش . با آنکه از اهل بازار است به هم صحبتی اهل کمالش میل بی شمار است . » ( ص 110 )

دانش : « اسم شریفش میرزا محمّد هادی . هادی طریق نیک ذاتی و پاک اعتقادی . اصل پاکش از خاک تفرش و شخص با ادراکش مفخر ارباب دانش و بینش و اختر تابناکش یگانه گوهری است از دریای آفرینش . » ( ص 113 )

قضایی :« همواره با ارباب دانش همنشین و از خرمن صحبت صاحبان کمال خوشه چین است . جوانی است نیک از اهل دل و به دل نزدیک ، به خوش حالی و ظرافت مشهور و از خرده بینی و از شیوۀ نامرضیۀ خودبینی دور . خوش طبع و بذله گوی . بلند قامت و نیکو خوی و طبعش چون قدش بلند و نظمش چون صحبتش دلپسند . میل خاطرش به پریرویان و با شاهد پیمانه اش عهد و پیمان . تار طرب به مضراب سرانگشت وقوفش نواساز و زمزمۀ عودش با نواسنجان گلشن فردوس هم آواز . طبعش بر بستن همه اقسام نظم قادر و کیفیّت مذاقش از مضمون این رباعی ظاهر است . » ( ص 206 )

سه نمونه از کاربرد سجع در سه شرح حال :

مأمول / مشغول    معروف / مصروف

اختیار / دیار       مراجعت / طبابت

دم / قدم            طبیبی / حکیمی

بزرگ / تُرک      عوام / مقام / تمام

ذیل وفایی ( ص 257 )   

حاصل / مایل      ظریف / حریف

زراعت / تجارت      محشور / منظور

شعرا / ظُرفا

افکار / ابکار

ذیل وامق ( ص 260 )

شریف / ظریف     خُلقش / طبعش

استاد / استناد    اختیار / اشتهار

مقال / خال / خصال / حلال     آراسته / پیراسته

نهاده / داده      سلک / منسلک

28- ضرب المثل های متن میکده

به غیر از ضر المثل هایی که از فحوای اشعار مندرج در میکده به فراوانی یافت می شود ، خود وامق هم در خلال شرح حال ها از برخی ضرب المثل ها سود جسته است :

از آن خرمن ، این مشت نشان است ( ص 149 )

اگر چه نیک نیم ، خاک پای نیکانم          عجب که تشنه بمانم ، سفال ریحانم ( ص 264 )

این است اگر دیوانگی ، خلق جهان دیوانه به ( ص 165 ).

با دُرد کشان هر که در افتاد ، برافتاد ( ص 104 ).

خود را برای دو نان ، رهین منّت دو نان گردانیدن ( ص 196 ) .

رفتند ، چنانکه از جهان هم رفتند ( ص 229 ) .

سر به زیر پر کشیدن ( ص 267 ) .

نکو گوی ، اگر دیر گویی چه غم ( ص 86 ) .

هزار خار به پای گلی شود سیراب ( ص 52 )

29- ضرب المثل در اشعار میکده

حُسن تذکره های این چنینی به غیر از درج شرح حال و اشعار شعرای گمنام که در کمتر جایی شرح حال و اشعار آنان دیده می شود ، بهره جویی از گنجینۀ اشعار شعراست که به گرد آورنده این امکان را می دهد که ناب ترین و سخته ترین را برگزیند و مجموعۀ خود را رنگین و سنگین کند و هر چه شعر پرمعناتر و رساتر ، فریباتر است ، بویژه آنکه به گوهر صناعات ادبی و تجربیّات آدمی آذین شده باشد . از خلال اشعار میکده ، صدها تلمیح و تضمین و صورت خیال به چشم می آید ، که یکی از آن ها ارسال المثل یا تمثیل است ، به گزیده ای از ابیات تمثیلی بسنده می شود :

گو خاطر خویش مطمئن داشته باش                    « جایی نرود دزد که کالا نبود »

سودایی ( ص 155 )

دلت آتش ار نگیرد چه عجب ز آه سردم             نرسیده ای به دردی که نمی رسی به دردم

حیران ( ص 95 )

دادی چو طویله منزلم ، دانستم                   « این نکته که مهمان ، خر صاحبخانه است »

سُهای یزدی ( ص 158 )

گفتم از پیر ده این نکته مگر نشنیدی :            « خدمت خر چو کنی ، مزدش گوز است و لگد »

قضایی ( ص 221 )

« هلاک مرد در نقصان عقل است »                           کمال عقل در شُرب مدام است

انجم تفتی ( ص 72 )

لیکن ز وعده های خلاف تو هر نفس                      « الانتظار اشدّ من الموت » گفته اند

قضایی ( ص 220 )

ز شهان طمع ندارم که همای همّت من                  « نخورد از آن کبوتر که شکار باز باشد »

رشحۀ اصفهانی ( ص 138 )

همه عمر از گرفتاری کسی نادیده آزادم              « ز دامی گر رها گشتم ، به دام دیگر افتادم »

رشحۀ اصفهانی ( ص 139 )

گفت مردی بخیل ، حاتم را                                       جود کم کن که زر نمی ماند

فکر درماندگی نداری ؟ گفت :                               « دست بخشنده در نمی ماند »

رشحۀ اصفهانی ( ص 141 )

درویشی و بیچارگی ما دیدند                         « ما را هم از این نمد کلاهی دادند »

رشحۀ اصفهانی ( ص 142 )

به یک نگاه « تمام است کار من از تو »                 ولی چه چاره مرا جرأت نگاهی نیست

بیدل ترک یزدی ( ص 76 )

30-اصطلاحات و ضرب المثل های یزدی

با اینکه وامق به درج اشعار « عامیانه » و « شوخانۀ » بیدل ، سیّد میبدی ، شکرریز ، صفایی و دیگران دست نزده که شمار بیشتری از اصطلاحات و واژگان یزدی به تذکره اش راه یابد ، امّا از خلال برخی اشعار شعرای یزد به اصطلاحاتی همچون « نخود بریز » برمی خوریم :

نخود بریز که جانم فدات خون مرا                        نه خود بریز ، نه بگذار دیگری بریزد

شکرریز ( ص 177 )

که در یزد به آجیل سازان می گویند و یا اصطلاح «شب جمعه » که در یزد معادل روز پنج شنبه است ( ذیل شیدای یزدی ) و ده ها اصطلاح دیگر .

در بیتی از قضایی یزدی ، ضرب المثل یزدی آمده که هنوز هم در یزد به صورت : « خدمت خر کردن گوز است و لغت » رایج است :

گفتم از پیر ده این نکته مگر نشنیدی :                    خدمت خر چو کنی ، مزدش گوز است و لگد

میکده ( ص 221 )

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن (9)

 

حسین مسرّت

 

24- نقدشعر

هر چند از فحوای اشعاری که وامق در دیوان های خود و تذکره آورده می توان پی برد که وی شاعری متوسّط و پر کاربرد بوده است ، امّا در گزینش اشعار و نقد شعر دیگران مهارتی از خود نشان داده است که حاکی از ذوق ادبی اوست ، چند نمونه از نظریّاتش آورده می شود :

انجم تفتی : « هنوز آغاز شاعری ایشان است ، امّا روانی طبع از سلاست بیانش نمایان است . » ( ص 71 ) .

بیدل ترک یزدی : « در غزل طبع خوش دارد ، چنانچه همّت در تحصیل آن گمارد ، ترقّی کلّی حاصل و ممتاز بین الاماثل خواهد گردید . » ( ص 76 ) .

بقای اصفهانی : « اشعار بسیار دارد که به سیاق هیچ یک از شعرا مانند نیست . اگرچه زحمت بسیار برده ، گویا مدّت العمر به استاد نکته سنجی برنخورده است . » ( ص 78 ).

تمنّای یزدی : « طبعش خوب و سلیقه اش مرغوب . بسیار لطیف خیال و ظریف مقال است . اگرچه نظر به آغاز شاعری نقود اشعارش دریک عیار و یک پایه نیست ، لکن از لالی منتخبانش ظاهر است که جوهری طبعش بی سرمایه نه . » ( ص 80 ) .

جلالی بافقی : «بسیار باوقار و کم گفتار [ بود ] و به تأنی سخن می گفت و نظر به دقّتی که در طبع داشت ، دیرگو و کم خیال امّا آنچه از طبعش سر می زد ، خالی از لطفی نبود به غیر از غزلیات ، ابیات دیگرش را امتیازی نیست . » ( ص 86 )

حیران یزدی : «اشعار روان در قصیده و مثنوی دارد که غالب آن ها مناسب دیوان است . »

حبیب یزدی : «در شعر طبعش رقیق و روان و مذاقش مخالف موزونان این زمان . مضامین تازه که بعضی از آن ها خالی از لطفی نیست ، به خاطرش می رسد . لکن از طور ادای ان ظاهر می شود که تتبّعش به اشعار استادان بسیار کم است . » ( ص 110 )

ذبیحی یزدی :«قصاید مطوّلۀ شاعرانه در نعوت و مناقب و مدایح به رشتۀ نظم کشیده ، غالباً به سیاق عرفی شیرازی و غزل های بی شمار نیز از او به نظر رسیده ، اکثر به مذاق صائب تبریزی ، ده بندی نیز به طریق مولانا محتشم در مرثیّۀ سیدالشّهدا دارد . » ( ص 115 ).

راجی کرمانی : «الحق در بحر تقارب ابیات بلند و مضامین دلنشین دارد . » ( ص 144 ) .

شایق اصفهانی : « شعر را بسیار فصیح و نیکو می خواند . چنانچه احیاناً ادنی شعری از لفظ گوهربار او جاری می شد ، جلوۀ آن به مرتبۀ اعلی بود ... امّا طبعش خالی از صداقت و خودبینی نبود و مناقب و مفاخر خود را در مطاوی سخن زیاده اعاده می نمود . » ( ص 176 ) .

مشفق یزدی : «مذاقش به سیاق مولانا جامی آشنا ، صاحب طبع روان و لطف بیان . امّا اشعارش از قواعد و رسوم شاعری عاری و همانا سبب آن عدم تتبّع و کم کاری است . » ( ص 178 ) .

وامق دربارۀ برخی تنها به تکرار این جمله بسنده نموده است : « طبعش روان » و « درشاعری شکفته خاطر » و چنانچه در سطور پیشین آمده ، افراد را چنانکه هستند می نمایاند ، هرچند دربارۀ برخی اقوام مبالغه و اغراق ورزیده امّا در مجموع ، معیار خوبی از شاعران عصر قاجار یزد به دست داده است .

25- گزینش اشعار میکده

از بررسی محتوای میکده روشن می گردد ، به غیر از نمونۀ اشعار خود و فرزندش که بیش از حدّ متعارف است ، دربارۀ دیگر شعرای تذکره ، انصاف را رعایت نموده است ، حتّی دربارۀ خویشان و نزدیکان و دوستان . معیار وامق دربارۀ گزینش اشعار ، جایگاه و پایگاه هر شاعر بوده ، که در این میان بیشترین سهم به قضایی یزدی رسیده است با 235 بیت و کمترین سهم به شکرریز یزدی ، صفایی یزدی با یک بیت رسیده است . و به تعدادی شاعر مانند : مرتضی حیران یزدی ، سیّد میبدی ، مهدی یزدی ، محمّد شریف وامق یزدی ، دو بیت رسیده است .

در مجموع می توان گفت گزینش اشعار بر پایۀ نقد ذوقی وامق بوده است ، و با مطالعۀ دیوان اشعار سخنوران این تذکره در می یابیم که وامق بهترین را برگزیده است . که بی گمان اگر بر عهدۀ خود شاعران هم بود ، همین ابیات را بر می گزیدند ( ظاهراً برخی از اشعار گزینش خود شاعران بوده است ).

26-هجو ملیح و نقد خفیف

     وامق همواره زبانی محترمانه و بسیار ظریف دارد ، حتّی در برابر کسانی که علی رغم باورهای او ، پایبند به دین و شریعت نیستند . برای برخی آرزوی توبه می کند و برای برخی امید دارد در آینده شعرشان شکفته خاطر شود ؛ در مجموع وامق نسبت به هیچ شاعر کینه نمی ورزد ، مگر اینکه بپذیریم شرح حال شعرایی که با وی میانۀ خوبی نداشته ، نیاورده است :

اختر که « لاابالی » و « در باب ولایت به سوء اعتقاد معروف » بود ، با آوردن یک رباعی از وی « بر پاکدامنی او گواه » می دهد . ( ص 56 )

دربارۀ بقا که اشعارش سُست بود ، می نویسد : « اشعار بسیار دارد که به سیاق هیچ یک از شعرا مانند نیست . اگرچه زحمت بسیار برده ، گویا مدّت العمر به استاد نکته سنجی برنخورده است . » ( ص 78 ) و دربارۀ شفق گوید : « اشعارش از قواعد و رسوم شاعری عاری و همانا سبب آن عدم تتبّع و کم کاری است . » ( ص 178 )

مفتون را که « بر واردات خویش مفتون » بود ، چنین نقد می کند : « آنچه از طبعش سر زند می نگارد و به رعایت قواعد و ضوابط این فن چندان التفاتی ندارد . » ( ص 245 )

حبیب یزدی مضامینی تازه دارد که بعضی از آن خالی از لطف نیست . « لکن از طور ادای آن ظاهر می شود که تتّبعش به اشعار استادان بسیار کم است . » ( ص 110 )

قضایی با اینکه به سبب « آمیزش با ارباب جاه و مناصب که روز و شب در لهو و عیش و طرب اند ، تغییر احوال او سبب و باعث ارتکاب انواع معاصی و جرأت به اعتراف بلکه افتخار » آن کرده بود ، امّا با وی « نهایت الفت و محبّت » داشت . ( ص 207 – 206 )

خودبینی شایق را چنین بیان می دارد : « طبعش خالی از صداقت و خودبینی نبود و مناقب و مفاخر خود را در مطاوی سخن زیاده اعاده می نمود . » ( ص 176 )

این هم از سخن شناسی فتحعلی شاه قاجار متخلّص به خاقان : منتخب یزدی در زمان ملاقات قتحعلی شاه قاجار « استدعای خواندن قصیده نمود ، سلطان قدردان ! در جواب فرموده که سلطان نیز شعر خوب می گوید . بر سخن شناسی او همین یک سخن دلیلی روشن است ! » ( ص 240 )

27- صناعات ادبی

شاید کمتر تذکره ای ، بویژه در بین تذکره های عصر قاجار دیده شود که مؤلّف آن تا این اندازه پایبند کاربرد نثر مسجّع و سجع های متوازی و متوازن و دیگر صور خیال و صناعات ادبی برای بیان شرح حال ها باشد ، گواه این مدّعا نقل بخش هایی از این تذکره است تا به اهتمام وی پی برده شود :

دیباچه :

« پیوسته از ملاحظۀ این فواید و تشویق جمعی از اماثل و اماجد و الحاح بعضی از یاران موافق بندۀ واثق محمّد علی بن محمّد باقر الحسینی المتخلّص به وامق را مطمح نظر بود ... تا چون نظم این وجود غم فرسود از هم بپاشد به روزگار یادگاری و یادگار به روزگاری باشد . امّا پیوسته کشاکش روزگار و لّف و نشر مشوّش لیل و نهار رشتۀ نظم جمعیّت حواس و مشاعر را گسیخته و بر چهرۀ عزیمت خاطر ملامت شاعر گرد فتور انگیخته ، نه خامۀ خیال را این خیال خام یکسر از سر می افتاد و نه ازدحام هجوم هموم و عموم غموم او را راه یابی در عرصۀ خودنمایی می داد . » ( ص 48 )

« سر تفاخر به آستانی دارد که هر صباح ، آفتاب عالمتاب به امید زمین بوسیش سر از خواب بر می دارد و هر شامگاه ، گنجور آسمان از دُرر کواکب به جهت نثار درگهش دامان خویش پر درّ و گهر ، آنکه ماه نو از همشکلی نعل سمندش سبک سیر و تیر با تدبیر از تربیّت دبیرش منشی این دبیر . زهره در عهدش پرده دار قُدسیان و برجیس در پایۀ ششم به نام نامیش خطبه خوان است . بهرام در انتقام دشمنش تیغ خونریز از نیام کشیده و کیوان به هوای دربانیش به این مرتبه رسیده .اعنی پادشاه زادۀ آزادۀ بی همال عدیم المثال ، خسرونژاد کی نهاد ، کی خدم جم حشم ، منوچهر چهر فریدون مهر ، سکندر بخت دارا تخت ، بهمن غلام کاوس احتشام . » ( ص 49 )

انجم : « ایوان صدارت از تشریف جنابش سر به فلک کشیده و قصر جلال از معماری وجود با کمالش به مرتبۀ اعلی رسیده . گلشن طبعش در ترتیب نظم و نثر مجمع بحرین رموز غیبی و قلمش در نگارش معانی قرین خامۀ لاریبی . شاهد معنی از امداد مداد خامه اش سرمۀ سلیمانی کشیده و صفحه ای از آثار اشعار دلپذیرش زره داودی پوشیده . مجملاً در تربیّت اصحاب کمال و ارباب استعداد کمال اهتمام و امداد را مراعات می نماید و پیوسته منتهای همّت را بر صحبت فضل و کمال می گمارد و شعرا را در محفل اوبار و ظُرفا را در خدمتش نهایت اختصاص و اعتبار . بلبل طبع شریفش در سرودن اقسام شعر کامل ولکن بیشتر به غزلسرایی مایل است . » ( ص 65 )

آرام : « شریف النسب و کریم الحسب ، جوانی خوش صورت و نیکو اندام و در سلک طلّاب این ولا انتظام دارد . در خدمت اعاظم و اکابر این ولا معروف و غالباً از صحبت و هم نشینی او مشعوف اند . اسم شریفش میرزا محمّد صادق و دلش با دوستان صادق موافق است . شب و روز به تحصیل کمالات می کوشد و ساغر تحقیق از کف صاحبان تدقیق می نوشد . خالی از ذوق محبّتی نیست و به صحبت خوبانش نهایت الفت هست . صاحب طبع روان و به همۀ اقسام شعر تر زبان . » ( ص 67 )

بیان ارزش های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و فرهنگی تذکرۀ میکده  همراه با ویژگی های آن(8)

 

حسین مسرّت

 

بنابر آمار 12 نفر بر اساس شغل تخلّص گرفته و بقیّه بر اساس علاقه و نسبت .

هفت شاعر میکده بر اساس تذکره های شعرا دارای دو تخلّص هستند :

1-ساقی/ وامق    2-فنا/ بقا

3-شعری/ شعرا  4-قتیل / حکیم

5-وفایی/ وفا    6-همدم / ندیم

7-صرصر / سُها قزوینی

10 تن از افراد مندرج در میکده دارای لقب هستند :

1-بقا( رستم الشّعرا )   2-غمامی ( حاجی مرشد )

3-شعرا ( ملک الشّعرا )   4-محمّد ولی میرزا ( نوّاب اشرف والا )

5-تأثیر تبریزی ( غبغب )    6-کوکب ( صدر رکاب ) ( نوّاب )

7-ملّا احمد کاتب ( حمص )    8-طرب ( منشی باشی )

9-حیران ( مدرّس )   10-میرزا محمّد محسن ( نوّاب )

20- صفات شاعران و افراد

وامق برای بیشتر افراد تذکرۀ خود صفات بسیار زیبا آورده است که از ذکر صفات کاملاً عربی به دلیل تکرار آن در دیگر تذکره ها و رایج بودن آن چشم پوشی می شود و به آوردن صفات زیبای فارسی ( فقط تا ص 120 ) بسنده می شود :

خوش برخورد ( ص 71 ) ، نیکو مشرب ( ص 70 ) ، خوش صورت ( ص 67 ) ، نیکو اندام ( ص 67 ) ، جوان نوخاسته ( ص 70 ) ، تازه نهال ظریف و آزاده ( ص 72 ) ، شریف زاده ( ص 72 ) ، خوش صحبت ( ص 74 ) ، مطابیه دوست ( ص 74 ) ، شیرین زبان ( ص 74 ) ، بذله گو ( ص 74 ) ، خسرو خردمند ( ص 78 ) ، والاتبار ( ص 78 ) ، استاد نکته سنج ( ص 78 ) ، جوان دلپذیر ( ص 80 ) ، تر زبان ( ص 67 ) ، نیکو خصال ( ص 76 ) ، بزرگ منش ( ص 74 ) ، کوچک دل ( ص 74 ) ، یگانۀ روزگار ( ص 65 ) ، نیک ذات ( ص 83 ) ، عاشق پیشه ( ص 86 ) ، دیرگو ( ص 86 ) ، کم خیال ( ص 86 ) ، کم  گفتار (ص 86 ) ، یگانه دهر ( ص 92 ) ، یگانۀ دوران ( ص 92 ) ، سرآمد ابنا ( ص 92 ) ، یگانۀ آفاق ( ص 93 ) ، آشفته حال ( ص 103 ) ، خوش محاوره ( ص 103 ) ، شیرین کلام ( ص 103 ) ، هجا گو ( ص 104 ) ، طبع روان ( ص 104 ) ، خوبان گلعذار ( ص 104 ) ،پریشان گویی ( ص 104 ) ، فاضل گرانمایه ( ص 58 ) ، سخن گستر ( ص 58 ) ، جرم گذر ( ص 57 ) ، عالم پناه ( ص 57 ) ، منّت گذار ( ص 57 ) ، محبّت اندیشه ( ص 108 ) ، خلایق امیدگاه ( ص 57 ) ، نیکوروش ( ص 110 ) ، آدمی منش ( ص 110 ) ، پاک اعتقاد ( ص 113 ) ، یگانه گوهر ( ص 113 ) ، شرف افزا ( ص 113 ) ، انگشت نما ( ص 113 ) ، صنعت آموز( ص 110 ) ، نیک نفس ( ص 113 ) ، نیکو رقم ( ص 114 ) ، نیکو نهاد ( ص 115 ) ، دامن پاک ( ص 115 ) .

21- هنر نزد شاعران

وامق در تذکرۀ میکده به غیر از آنکه به شغل و معیشت شاعران توجّه نموده ، به جنبه های هنری آنان و به زعم خود « کمالات » نیز عنایت داشته است . بر طبق آمار ، بیشترین این شاعران در سلک خوشنویسان بوده اند و بقیّه اهل موسیقی و تذهیب و گلدوزی و غیره . وامق ذیل قضایی یزدی می نویسد : « تار طرب به مضراب سر انگشت وقوفش نواساز و زمزمۀ عودش با نواسنجان گلشن فردوس هم آواز . » ( ص 206 )

دربارۀ خوشنویسی طراز یزدی که از سرآمدان خوشنویسان عصر خود در یزد بوده می آورد : « خود معیار عبارات است و پدرش معمار عمارات ، در فنون سبعه ، خطّش ربطی است و در اصول خمسه ، شعرش خطّی ، در آغاز شباب چندی به تزیین خط پرداخته .» ( ص 189 )

ذیل انجم یزدی می نویسد : « غالب اوقات شریف را در تحصیل کمالات خاصّه صنعت خط [ مصروف داشته است ] در خطّ نستعلیق بی نظیر و در این فن متتّبع شیوۀ بی نظیر " میر [ عماد ] " است . » ( ص 65 )

ذیل کوکب یزدی خوشنویس نامی ایران در عصر قاجار می نویسد : « ناسخ کلکش پایۀ خطّ نسخ را بر لوحی نگاشته که دست قلم از دامن توصیف آن کوتاه و نوشتجاتش براین مطلب گواه است . فی الحقیقه بدون شایبۀ اغراق در این صنعت سرآمد اهل آفاق و مملکت خط را مالک بالاستحقاق بود . دعوات و مرقّعات و قطعات بسیار به خطّ ایشان در هر یک از ولایات یافت می شود . » ( ص 228 با تخلیص )

ذیل محمّد علی حیران یزدی می آورد : « خطوط ثلثه اعنی نسخ و شکسته و رقاع را نیز نیکو می نگارد و در این فنون نیز یگانۀ دوران و سرآمد ابنای جنس و اهل این زمان است . » (  ص 92 )

چرخگری ، حبیب یزدی را چنین می ستاید : « استاد ابوالقاسم ، ولد خیر الحاج حاجی محمّد ابراهیم صفّار یزدی ، که صیت مهارتش عالمگیر و آوازۀ استادیش در خطّۀ کاشان گوشزد برنا و پیر . مشارُالیه خود نیز در صنعت چرخگری بی نظیر و چرخ صنعتش ، صنعت آموز چرخ اثیر . » ( ص 110 )

دربارۀ نوای یزدی گوید : « نوا شاعری است خوش مشرب و از اهل طرب ، با تار و مطرب دمساز و با نغمۀ داوودی هم آواز . » ( ص 252 )

محمّد شریف وامق یزدی « مردی آراسته و به زیور کمال پیراسته ، از آن جمله پایۀ خطّ نسخ را به جایی نهاده که ناسخ کلکش ، لوح سرمشق به دست قلم داده ، در شیوۀ متتّبع استاد صاحب استناد ، آقا محمّد هاشم اصفهانی و در سلگ شاگردان ایشان منسلک . » ( ص 260 )

شاعران هنرمند تذکرۀ میکده به قرار زیر است :

اختر گرجی ( خوشنویس ، خطّ شکسته ) ، انجم یزدی ( خوشنویس ، خطّ نستعلیق ) ، حبیب یزدی ( چرخگری ) ، حسینی یزدی ( خوشنویس ، شکسته ) ، دانش تفرشی ( خوشنویس ، شکسته و سیاق ) ، راقم کرمانی ( خوشنویس ، شکسته ) ، روشن نوری ( خوشنویس ، شکسته ) ، ریاضی یزدی ( خوشنویس ) ، سودایی ( خوشنویس و خط شناس ) ، مشفق یزدی ( خوشنویس ، نسخ ) ، صفایی یزدی ( خوشنویس ، شکسته و نسخ ) ، طراز یزدی ( خوشنویس ، خطوط هفت گانه ) ، غلامرضا حیران ( خوشنویس ، خطّ نسخ ) ، غمامی یزدی ( گلدوز ) ، قضایی ( موسیقی دان ، عودنواز ) ، کوکب ( خوشنویس ، نسخ ) ، محرم بافقی ( حکّاکی و کیمیاگری ) ، محرم یزدی ( تذهیب گر ) ، محمّدشریف وامق یزدی ( خوشنویس ، نسخ ) ، محمّدعلی حیران یزدی ( خوشنویس خطوط سه گانه ) ، مشفق یزدی ( حکّاک ) ، موالی یزدی ( خوشنویس ، نسخ ) ، ناطق یزدی ( خوشنویس ، نسخ ) ، نوای یزدی ( نوازنده و آواز خوان ) .

22- شعرای عالم و دانشمند

سیزده تن از شعرای میکده به قرار زیر عالم به علوم زمان هستند :

1-ثاقب ( طب ) 2-حبیب شیرازی ( طب )

3-ذبیحی ( رمل و اعداد ) 4-ریاضی ( ریاضی )

5-شایق ( طب )  6-شیدا ( عربی و لغت )

7-غمامی ( اصطلاحات درویشان ) 8-فدایی ( عربی و نحو )

9-فرح ( سیاق ) 10-قتیل ( طب )

11-محرم بافقی ( کیمیاگری ) 12-نجاتی ( طب )

13-وفایی ( صرف و نحو )

 

23- دانش ها

نام برخی دانش های زمان در میکده به قرار زیر آمده است :

علوم غریبه : رمل و اعداد ( ص 115 ) .

شیمی : کیمیا ( ص 234 )

زبانشناسی : لغت شناسی ( ص 165 ، 200 )

سیاق : ( ص 198 )

ریاضی : ( ص 151 )

پزشکی : ( ص 83 ، 108 ، 176 ، 225 ، 249 ) .

نام بیماری ها : درد دل ( ص 184 ، 247 ) ، دیوانگی ( ص 165 ) ، طاعون ( ص 108 ) ، قطع زبان ( ص 57 ) ، کم دماغی ( ص 228 ) ، مالیخولیا ( ص 165 ) ، مخالفت مزاج ( ص 266 ) ، مسمومیّت ( ص 104 ) ، ناخوشی ( ص 166 ، 266 ) ، نوبه غشی ( ص 228 ) ، وبا ( ص 108 ، 268 ) .