ایران و تاجیکستان دو سرزمین در دل ایران کهن*

حسین مسرّت

مدرّس دانشگاه میبد

hmasarrat@yahoo.com

اگر کسی تاجیکستان را ندیده باشد به راستی که نیمی از ایران را ندیده است. نیمی که سده هاست فرسنگ ها با ایران فاصلۀ مکانی دارد، ولی یک فرسنگ هم از ایران تاریخی و جغرافیایی دور نیست.

آنگاه که در بهار 1383 خ بخت یار شد و با همراهی و پشتی بانی دکتر کمال الدّین عینی برای ادامۀ تحصیل در مقطع دکتری رشتۀ زبان و ادبیّات فارسی در انستیتو شرق شناسی و سپس دانشگاه دولتی تاجیکستان راهی کشور زیبای تاجیکستان شدم؛ انگار به سده ها پیش برگشتم . سده هایی که بوی ایران دورۀ سامانی و غزنوی را می داد . با مردمانی پاک نژاد و فارسی گو برخورد کردم که گویی جدایی از سرزمین مادری برای شان نعمتی بوده، زیرا زبان شان دست نخورده مانده و اگر نزدیک به ده درصد با زبان روسی و اندکی با ترکی آمیخته شده، ولی هنوز به همان زبان شیرین و سختۀ پارسی سخن می گویند. اگر چیرگی سیاسی و اجتماعی 70سالۀ قوم روس و دستگاه دولتی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ، خط فارسی آن ها را گرفت و ناچارشان کرد به خط سیریلیک بنویسند، ولی به آن ها فارسی گپ زدند.

مردانی چون دکتر صدرالدین عینی (پدر ادبیّات تاجیک) (1878 – 1954 م)، میرزا تورسون زاده (1911- 1977م) و باباجان غفوراف (1909 – 1977م) که با جان سختی و پافشاری خود چراغ زبان و ادب فارسی را در آن دیار روشن نگه داشتند و چنان کردند که تنها کشوری که در بین 15 جمهوری اتحاد شوروی مجاز بود پایان نامه های کارشناسی (لیسانس) ، کارشناسی ارشد (فوق لیسانس) و د کترای شان به زبان مادری یعنی فارسی باشد، تاجیکستان بود. ازاین رو بر این پشتکار و ایستادگی هزاران درود و آفرین گفتم .

و اگر تدبیر دولت مردان ایران، پس از استقلال تاجیکستان (در ۹ سپتامبر ۱۹۹۱م )، بهتر و با ابزارهای کاردبردی مادّی و معنوی و گسترش و پشتی بانی کلاس های آموزش زبان فارسی رایزنی فرهنگی ایران همراه بود، چه بسا همراه با استقلال سیاسی و اجتماعی به استقلال زبانی هم دست می یافتند و از نو به گفتۀ خودشان به «خط نیاگانی» می نوشتند.

خرسندم که در آن سفر سه ماهه از شهرهای دوشنبه ، توس ، قبادیان ، حصار و جای های دیگر و نیز آثارخانه (موزه) های آنجا دیدن کرده و جلوه های ایران کهن را در آنجا از نزدیک دیدم . فرصتی دست داد پای سخنی استادانی چون: زنده یادان دکتر کمال الدّین عینی، دکتر ظاهر احراری، دکتر مهین بانو مَمَّدوا [ محمّد آبادی ] ، دکتر امر یزدان علی مردان اف، دکتر شادی قل اف، پروفسور دادخدا سیم الدین اوف ، دکتر محمّدجان شکوری، دکتر روشن رحمانی ، دکتر خورشیده آتاخان اوا ، دکتر عبدالقادر منیازوف ، دکتر جوره بیک نذری ، رسول هادی زاده ، دکتر ولی صمد، میرزا ملّا احمدوف، دکتر مقدّمه مرجان اشرفی و نیز گلرخسار صفی اوا ، رحمت نذری و محمّدعلی عجمی، سخنوران تاجیک بنشینم و از خرمن خرد و دانش شان توشه هایی برگیرم . در آن سفر همه جا مرا «برادرِ ایرانی» می خواندند و این بسیار برایم خوشایند و شادی انگیز بود.

در این سفر، صدها واژه و تعبیر و ده ها زبانزد (ضرب المثل) ناب و کهن فارسی تاجیکی را گردآوردم و همه را با آوانویسی و برابر نهاد فارسی ایرانی در کتاب خودم «سفرنامۀ تاجیکستان» (نشر یزدا، 1400) آوردم . در آن کتاب به دیدنی ها و ویژگی های رفتاری ، گفتاری ، کرداری ،خوی های دلنشین و مهربانی های این مردم آریایی نژاد پرداختم.

سری به کتابخانه های سرشار: فردوسی ، انستیتو شرق شناسی ، دانشگاه دولتی تاجیکستان، دانشگاه ملّی تاجیکستان و رایزنی فرهنگی سفارت ایران در تاجیکستان زدم و از نزدیک با دستاوردهای فرهنگی این کشور کهنسال آشنا شدم. به ویژه کتاب دو جلدی فرهنگ تاجیکی به خط سیریلیک را که زیر نظر دکتر محمّدجان شکوری فراهم شده، دیدم . این کتاب بعدها به کوشش دکتر محسن شجاعی در ایران به خط فارسی برگردانده شد. (نشر فرهنگ معاصر، 1385 ) .ناب ترین و کهن ترین نسخه ها خطی فارسی را در اندوختۀ انستیتو شرق شناسی دیدم . استادانی را مانند: روشن رحمانی (سردبیر مجلّۀ مردم گیاه و یکی از داوران پایان نامه ام) ، سیم الدین اف و خدایی نظر عصازاده دیدم که عاشقانه برای شکوفایی و مانایی زبان و فرهنگ فارسی کار می کردند. خود نیز در این زمان کوتاه خط سیریلیک را آموختم ونوشته هایی را از آن خط و به زبان تاجیکی به خط فارسی در آوردم؛ مانند گفتار « فرّخی ، شاعر مبارز ایران» نوشتۀ فیض علی نجمانف، استاد کرسی زبان فارسی دانشگاه تاجیکستان که در مجلۀ نگاه نو (پاییز 1393 خ) چاپ شد.

کشوری که بر سردر کتابخانۀ بزرگ فردوسی اش، هیکل [مجسّمه] بزرگی از فردوسی نامی گذاشته اند و بیت زیبای:

توانا بود هر که دانا بود ز دانش، دل پیر برنا بود

را نقش زده اند. در راهروهای کتابخانه اش نگاره هایی از زیب النساء ، سیّدای نسفی ، رودکی سمرقندی، خیّام نیشابوری، جامی ، فردوسی توسی و رستم و سهراب دیده می شود. در موسیقی شش مقامش اشعاری زیبا از هلالی جغتایی و وحشی بافقی خوانده می شود و بزرگ ترین پیکره اش در باغ خلق ها، پیکرۀ فردوسی است و فروشگاه هایش نام های زیبای پروانه ، نوروز ، پروین و ... را دارند .

اکنون که سال ها از آن سفر گذشته، شنیدم این کشور در این سال ها (از 2004 میلادی تاکنون ) از دید اجتماعی ،استقلال اقتصادی ، بازرگانی ، توسعه ، جامعه ، درآمد، شهرنشینی ، فرهنگی و کشورداری به پیشرفت های بسیار خوبی رسیده و کشور تاجیکستان به ویژه شهر دوشنبه، جامه ای نو پوشیده و دیگرگون شده است به اندازه ای که شاید نگارنده دیگر آن را نشناسد.

*روزنامه اطلاعات، ش 28493.

«رشیدالدین میبدی» جاویدنامی بدون مزار*

«رشیدالدین میبدی» جاویدنامی بدون مزار

ایسنا/یزد محقق و نویسنده یزدی «ابوالفضل رشیدالدّین میبدی» صاحب اثر گرانقدر تفسیر «کشف الاسرار و عده الابرار» را جاویدنامی خواند که هرچند کتابش از باد و باران و گزندِ ایام در امان ماند ولی گویا باد و باران، مهربان‌تر از آنهایی بودند که مدفنش را در میبد با خاک یکسان کردند تا همچنان مزارش در سینه مردمان عارف باشد.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با ایسنا اظهار می‌کند: دیار فرهنگ‌پرور میبد در سده‌ پنجم، دانش‌مردی به نام «ابوالفضل رشیدالدّین میبدی» را در دامان خود پروراند که بعدها به همت و کاردانی وی، سترگ‌ترین و شیواترین تفسیر عرفانی از قرآن مجید به مشتاقان فرهنگ و ادب پارسی عرضه شد.

به گفته وی، نواحی مرکزی ایران به ویژه یزد، به سبب دور بودن از مراکز قدرت و فرهنگ، کمتر نام و نشان آن را در کتاب‌های تاریخی و ادبی می‌یابیم؛ مگر آن که جهانگردی اهل قلم در گذر ایام، گذارش به این سرزمین بیفتد یا ناچار باشد برای بُریدن راه و رسیدن به جنوب آسیا از راه خشکی، از این دیار بگذرد؛ این‌جاست که می‌توانیم مثلاً چند سطری را درباره‌ یزد در «سفرنامه مارکوپولو» بیابیم.

این محقق و پژوهشگر یزدی ادامه می‌دهد: در کتاب‌های تاریخی و ادبی سده‌های پیش از اسلام و سده‌های نخستین پس از اسلام، هیج جا نام و نشانی از یزد نمی‌یابیم؛ در تاریخ بیهقی نیز نامی از یزد نیست و تنها در دیوان سنایی نام یزد آمده است.

وی با بیان این که نخستین سخنور یزدی بر اساس تذکره‌ها و کتاب‌ها «مجد همگر» است که در قرن هفتم، آن هم در شیراز می‌زیسته است، عنوان می‌کند: اگر نامی از «ابوالفضل رشیدالدّین میبدی» است، به این دلیل است که این دیار را ترک کرده و به عشقِ مراد خود «خواجه عبدالله انصاری» یا به انگیزه توجه فرمانروایان خراسان به فرهنگ و ادب، راهی هرات شده و به همین خاطر است که ما هیچ آگاهی از سال‌های نخستین زندگی و حتی رخدادهای زندگانی وی نداریم.

مسرت با بیان این که میبدی، ظاهراً سال‌های پایانی عمر را در میبد گذرانده است، می‌گوید: آرامگاه «سلطان رشید» در میبد که اکنون از بین رفته و سنگ قبر دخترش «فاطمه» می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد.

وی خاطرنشان می‌کند: رشیدالدین میبدی آن‌چنان گمنام مانده بود که سال‌ها تفسیر او را از آنِ «سعدالدّین تفتازانی» می‌دانستند یا این که تا سال ۱۳۲۸ هجری شمسی و قبل از نگارش مقاله عالمانه استاد «محیط طباطبایی»، از آنِ خواجه عبدالله انصاری برمی‌شمردند.

نویسنده کتاب «یزد، یادگار تاریخ» می‌گوید: رشیدالدّین میبدی اثری(تفسیری) از خود به یادگار گذاشت که از باد و باران و گزندِ ایّام، هیچ آسیبی ندید ولی گویا باد و باران، مهربان‌تر از افرادی بودند که بنای او را در میبد با خاک یکسان کردند و برجایش آسفالت گرم ریختند.

به گفته وی، از مجموعه آثار برجای مانده از سده ششم در میبد، دو سنگ قبر یکی از آنِ «موفّق‌الدّین» برادر «رشیدالدّین میبدی» متوفی سال ۵۷۰ هجری قمری یکی نیز از «فاطمه» دختر» رشیدالدّین» متوفی به سال ۵۶۲ هجری قمری است که باعث شد تا «ایرج افشار» یزدشناس نامی، با مطابقت نوشته‌های روی سنگ و عناوین و القاب و انساب رشیدالدّین، در دیباچه نسخه‌های خطّی «کشف‌الاسرار» پی به نام و نسب کامل «ابوالفضل رشیدالدّین میبدی» ببرد.

مسرت اضافه می‌کند: افشار حتی بعدها به این نتیجه رسید که سلطان رشید از نسل شیخ «جمال‌الاسلام ابی‌سعید محمّدبن مهریزد» متوفی ۴۸۰ قمری از بزرگان یزد بوده که بنا بر نوشته آیتی، او به همراه «مجد همگر» از بازماندگان «مهرنگار» دختر «انوشیروان» هستند.

وی معتقد است که «رشیدالدّین میبدی» مصداق کسانی است که «در سینه مردمِ عارف» مزار دارند.

مسرت در ادامه برگزاری مجمع بزرگداشت میبدی در سال ۱۳۷۴ را فرصت بسیار خوبی خواند تا همگان با شخصیت چندگانه و جامع‌الاطراف این نویسنده، مفسر، عارف، زبان‌شناس، فقیه، محدث، اندیشمند و سخنور سده ششم آشنا شوند و بر زبان بیاورند که وی دانشمندی بزرگ، بلند همت و بلندنظر بوده است.

به گزارش ایسنا، «کشف الاسرار و عدة الابرار»، تالیف رشیدالدین ابوالفضل میبدی بر اساس تفسیر خواجه عبدالله انصاری است. این کتاب منبعی غنی از تفسیر، تاویل، معارف اسلامی، شعر و ادب عربی و فارسی است. در بین ترجمه‌ها و تفسیرهای معتبر قرآن به زبان فارسی، «کشف الاسرار» ارزشی والا و مقامی خاص دارد.

این کتاب را میبدی در اوایل سال ۵۲۰ آغاز کرده است و سرمشق او در این‌کار، تفسیر معروف خواجه عبدالله انصاری بوده است که متاسفانه اکنون به تمامی در دسترس نیست و احتمال دارد که در اثر حوادث روزگار از میان رفته باشد.

کشف الاسرار از بزرگ‌ترین و حجیم‌ترین کتب تفسیری است که بر طریقه عرفانی و مشرب صوفیانه نوشته شده است. این تفسیر در ۱۰ جلد بزرگ در بهترین سبک و زیباترین عبارات ادبی مستحکم نوشته شده است.

این تفسیر از جمله تفاسیری است که در ضمن برخورداری از حلاوت زبان فارسی، دربردارنده نکات جالب عرفانی، تفسیری، تاریخی و ادبی است.

*خبرگزاری ایسنای یزد (1403/9/28)

تاریخچۀ اله آباد رستاق شهرستان یزد

کتابشناسی توصیفی آثار حسین مسرّت (ش 99)

این کتاب ها به ترتیب سال چاپ معرّفی می شود

تاریخچۀ اله آباد رستاق شهرستان یزد: اردشیر خاضع، به کوشش: حسین مسرّت، تهران: هیرمبا، 1402 ، رقعی، 166ص، مصوّر، رنگی.

اله آباد یکی از روستاهای کهن زرتشتی نشین یزد است که زمانی جزو بلوک رستاق یزد بود و اکنون یکی از برزن های شهر زارچ است . زنده یاد اردشیر خاضع () گردآورندۀ تذکرۀ سخنوران یزد که زادۀ این روستاست، گزارشی از آن را در سال 1333 خ در بمبئی هندوستان چاپ کرد . اینک پس از گذشت 70 سال، این کتاب در جامۀ نو به همراه چندین گفتار در آغاز و پایان به کوشش نگارنده به ویرایش و چاپ نوین می رسد.

افزوده های این ویرایش، گفتارهایی با عنوان: «کارنامۀ زندگی و آثار اردشیر خاضع»، «کتابشناسی آثار اردشیر خاضع»،«گزارشی از اله آباد»،«گفتاری در باب تاریخچۀ اله آباد رستاق» و نیز «مشاهیر و فرزانگان زرتشتی اله آباد»نوشتۀ سروش مالی است که به همراه واژه‌نامه ،نام نامه،نام نامۀ جغرافیایی، و نگاره‌ها و بر پایۀ دوستداری استاد بهنام مبارکه [تفتی] ، فرنشین نشر هیرمبا در دسترس دوستداران ایران کهن قرار گرفته است.

کتاب نامبرده به غیر از نشر هیرمبا در تهران (تلفن 09126876952) از کتابفروشی فروهر یزد در خیابان کاشانی روبروی سینما ایران (09132505770) قابل خریداری است.

معرفی جلد چهارم «واژه نامه گویش بهدینان شهر یزد» در رادیو*

جلد چهارم «واژه نامه گویش بهدینان شهر یزد» که به کوشش دکتر کتایون مزداپور تالیف شده و به تازگی توسط نشر هیرمبا منتشر شده است، در شبکه رادیویی یزد معرفی شد.

کتاب واژه نامه گویش بهدینان شهر یزد به قلم دکتر کتایون مزداپور نگاشته شده است. هدف از نگارش این کتاب فراهم آوردن فهرستی از واژه‌های گویش زرتشتیان یزد بود تا در برابر فهرست واژه‌های فارسی قرار گیرد. کتاب به شکل واژه‌نامه‌ای نگارش یافته که سرواژه‌های آن فارسی است و معادل معنایی آن سرواژه‌ها در سوی چپ آنها نوشته شده‌است. نویسنده همچنین، واژه‌های گویشی را در جمله‌هایی به کار برده است تا معنی و کاربرد آنها نشان داده شود.

دفتر اول این کتاب که به واژه های( آ – پ) می پردازد در سال ۱۳۷۴ منتشر شد.

دفتر دوم که مربوط به واژه های (ت – خ) است در سال ۱۳۸۵ به زیور طبع آراسته شد.

دفتر سوم نیز که مربوط به حروف (د – س) می باشد، در سال ۱۳۹۷ چاپ شد.

در دفتر چهارم نیز به حروف (ش-ل) پرداخته شده است که در پاییز ۱۴۰۳ منتشر شد.

هر چهار جلد این کتاب توسط نشر هیرمبا و با همکاری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی باز نشر و یا برای اولین بار منتشر شده است. نشری که مدیریت آن را بهنام مبارکه بر عهده دارد.

حسین مسرت، پژوهشگر یزدی، در هفته جاری و در شبکه رادیویی یزد، به معرفی این کتاب پرداخت و گفت: گویش بهدینان به گویش زرتشتیان یزد اطلاق می شود که زرتشتیان آن را گویش دری می گویند و در بین زرتشتیان رایج است.

وی همچنین در مورد تفاوت زیاد گویش زرتشتیان محله های مختلف یزد گفت: دکتر مزداپور دلیل آن را اصل آن محلات عنوان کرده است، مثلا یک محله از زرتشتیان اصفهان هستند و محله دیگر از زرتشتیان منطقه دیگری هستند. که وقتی مورد حمله می گیرند در یزد که در کویر محصور بوده، پناه می گیرند و هر کدام در محله ای ساکن می شوند.

حسین مسرت در مورد دکتر کتایون مزداپور گفت: این پژوهشگر زرتشتی، یزدی است، دارای مدرک دکترای فرهنگ و زبان های ایران باستان است، زبان شناس، ادیب و از پژوهشگران پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی می باشد. در سال ۱۳۷۵ نیز این کتاب از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب برگزیده معرفی شده است و با توجه به اینکه در جلد چهارم به حروف ش تا ل پرداخته شده است. گویا این کتاب جلد پنجمی هم خواهد داشت.

این نویسنده یزدی در ادامه به شباهت های گویش زرتشتی با گویش مردم یزد اشاره کرد و از کلمانی همچون پرسه سخن گفت که در هر دو گویش یک معنی را می دهد و در همین رابطه از زندگی زرتشتیان و مسلمانان یزدی در کنار یکدیگر سخن گفت که باعث داد و ستد فرهنگی شده است و به عنوان نمونه به سورگ پزی اشاره کرد که هم در بین زرتشتیان و هم مسلمانان رواج دارد.

در پایان نیز از بهنام مبارکه مدیر نشر هیرمبا نام برد که کتاب مذکور را با همکاری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ کرده است.

۱۳۸۵ و ۱۳۹۷

*تارنمای برساد (1403/9/7)

دیوان عارف قزوینی*

حسین مسرّت

دیوان عارف قزوینی به همراه اشعار چاپ‌نشده ، به کوشش : مهدی نورمحمّدی، تهران: سخن، ویرایش [سوم]،1403، وزیری، 588 ص، مصوّر، نمونه.

میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی (1257-1312 ش) را در کنار سخنورانی چون فرّخی یزدی، بهار و عشقی می‌نشانند و از آنان به‌عنوان «چهار سخنور آزادی» یاد می‌کنند. عارف، افزون بر آن سه تن که اشعاری جاندار و رسا داشتند و از استوانه‌های شعر و ادب معاصر هستند ، آگاهی به هنر موسیقی‌ داشت و همین او را تصنیف سرا و تصنیف‌خوانی زبده و نامور کرده و همین بُعد به شعرش شوری دیگر داده بود.

شور و استقبالی که از دهۀ 1350 خ به شاعران عصر مشروطه و آزادی‌خواه پیدا شد ، او را نیز در صدر توجّه‌ها جای داد. تا آنکه در سال 1357 خ چاپ هفتم دیوان کامل و پیراسته‌اش به کوشش عبدالرّحمن سیف آزاد به نام «ک‍ل‍ی‍ّات‌ دی‍وان‌ ش‍ادروان‌ م‍ی‍رزا اب‍وال‍ق‍اس‍م‌ ع‍ارف ‌ق‍زوی‍ن‍ی»‌ از سوی نشر امیرکبیر چاپ شد و سپس کتاب‌ها ، پژوهش‌ها و گفتارهای فراوانی از سوی نویسندگان و پژوهشگران ادبی دربارۀ او گردآوری، ساماندهی و چاپ گردید.

در این سال‌ها افراد زیادی در این حوزه ورود کردند و آثاری ماندگار را آفریدند، ولی یک‌تن از این کسان، بیش از همه در شناسایی او نقشی پررنگ داشت و آن همشهری او مهدی نورمحمّدی است که تاکنون با گردآوری و چاپ آثار وی خدمت شایانی به پژوهش‌های عارف شناختی کرده و کتاب‌های چندی با نام‌های: عارف قزوینی نغمه‌سرای ملّی ایران (انتشارات عبید زاکانی 1378)؛ خاطرات عارف قزوینی با مقدّمۀ استاد ایرج افشار (انتشارات سخن 1388)؛ نامه‌های عارف قزوینی (انتشارات نگاه، ویرایش دوم، 1400 ش)؛ اخبار عارف قزوینی در مطبوعات (از دورۀ قاجار تا عصر حاضر)(انتشارات علم،1399 ش)؛ عارف قزوینی و شاعران زمانه‌اش (انتشارات علمی،1400) ؛ عارف موسیقی‌دان (انتشارات ماهور، 1400) از سوی او گردآوری و پخش‌شده است که واپسین آن، همین ویرایش سوم دیوان عارف قزوینی است و چنانکه از نامش برمی‌آید، مجموعه‌ای از اشعار گوناگون عارف بوده و در پنج بهره و بخش‌های به ترتیب زیر سامان‌دهی شده است:

مقدّمه؛ زندگی عارف در یک نگاه؛ تاریخ حیات عارف به قلم خودش، قصاید؛ مثنوی‌ها؛ مسمّط، قطعه، دوبیتی،رباعی، تک‌بیت؛ تصنیف‌ها؛ توضیحات، نمونۀ خط عارف، تصاویر، منابع و نمایه است.

نورمحمّدی برخلاف شیوۀ رایج گردآوری و چاپ دیوان‌های سخنوران که هر بخش به ترتیب الفبایی است، بر پایۀ زمان سروده‌ها همراه با توضیح کامل سامان‌یافته، به‌گونه‌ای که می‌توان سیر و دگرگونی اندیشه‌ها و فرازوفرود زندگی او را دریافت.

وی در بدرقۀ کتاب نوشته است:«مأخذ اوليۀ چاپ اشعار عارف در انتهاى هر شعر مشخّص‌شده که این اقدام مشخّص می‌سازد اشعار برای نخستین بار در چه منبعی به چاپ رسیده است. اشعار بر مبنای زمان سروده شدن مرتب‌شده و تاریخ سروده شدن هر شعر نیز بر اساس اشارۀ صریح عارف، یافته‌های جدید پژوهشی، دستیابی به اسناد نویافته و جست‌وجو در مطبوعات کمیاب قدیمی به‌دست‌آمده است».

ویرایش نخست این دیوان در سال 1381 خ از سوی انتشارات سنایی چاپ شد و نورمحمّدی را بر آن داشت تا با جستجو در نامه‌های عارف ، اسناد تاریخی و روزنامه‌های عصر عارف به اشعار تازه‌ای دستی‌اید و ویرایش دوم آن را در سال 1389 خ به همراه اشعار چاپ‌نشده ، در انتشارات سخن چاپ کند و باز دست از تلاش برنداشت و پس از چهارده سال با دستیابی به اشعاری تازه آن را با ویرایش نوین بسپارد. بی‌گمان چنانکه شیوۀ کارهای پژوهشی این‌چنین نشان می‌دهد، هنوز بسیار جُنگ ، دستک، تذکره و نامه از بزرگان ادب و هنر و تاریخ نزد کسانی است که دوست دارند برایشان یگانه و تک باشد و از در دسترس گذاشتن آن به هر شیوه‌ای که آنان خرسند باشند ، خودداری می‌کنند.

همین بلا را نگارنده از سال 1357 خ تاکنون با آن روبروست که مشخصاً به‌رغم پیگیری‌های فراوان هنوز موفق به دستیابی به دوازده شمارۀ روزنامۀ طوفان و روزنامه‌های جایگزین طوفان برای دستیابی به اشعار فرّخی یزدی نشدم. با اینکه می‌دانم آقایی در اصفهان مجموعۀ کامل روزنامه‌های طوفان را دارد و شماره‌های جایگزین طوفان نزد خانوادۀ حسین مکی (نویسندۀ دورۀ 8 جلدی تاریخ بیست‌ساله) است و دستک اشعار فرّخی یزدی نزد خانوادۀ رضا گلشن یزدی است. نیز اسنادی از او در دست آقای دکتر علی میرانصاری برای چاپ دفتری دیگر از کتاب «اسنادی از مشاهیر ادب معاصر ایران» است و چه‌بسا اشعارش در پرونده‌های قدیمی زندان قصر و شهربانی باشد.

ویژگی کارهای عارف شناختی نورمحمّدی، پی‌جویی آثار ناشناخته و گم‌شده از خلال اسناد کهنه، روزنامه‌های هم‌زمان عارف و نزد خاندان، دوستان، دوستداران، فرهنگ دوستان و حتی مجموعه‌داران است. چنانکه در کتاب «نامه‌های عارف قزوینی» و «اخبار عارف قزوینی در مطبوعات» هم دیده‌شده است.

ویژگی این ویرایش، بهره‌وری از دیوان‌های عارف به کوشش: صادق رضازادۀ شفق (1303خ) ، عبدالرّحمن سیف آزاد (1327 تا 1357خ) ، باز سیف آزاد و رضازادۀ شفق (1337خ) دینشاه ایرانی (1314خ) ، محمدرضا هزار (1314خ)، سید هادی حائری (کورش) (1321 و 1364 و 1372خ) ، و سروده‌های نویافته در کتاب‌های: خاطرات عارف قزوینی (1388خ)، اخبار عارف قزوینی در مطبوعات (1399 خ) و نامه‌های عارف قزوینی (1400) است به‌گونه‌ای که می‌توان آن را کامل‌ترین دیوان او از سال 1303 خ تاکنون دانست. کتاب افزون بر دستخط‌های فراوان از عارف و تصویر روزنامه و اسناد، نگاره‌هایی ناب از بزرگان، سخنوران و سیاست‌مداران ایران در عصر قاجار و پهلوی نخست را دارد.

در این کتاب چنانکه گفته شد، وی اشعار تازه‌ای را در دسترس پژوهشگران گذاشته است. امید می‌رود به‌رغم گذشت بیش از صدسال از درگذشت این سخنور توانا و پرشور ، بازهم اشعاری تازه از او رخ بنمایید و به کوشش نورمحمّدی و دیگران، جنبه‌های دیگری از ذوق ادبی و هنری عارف روشن‌تر شود.کتاب نامبرده با کاغذ مرغوب و جلد سخت در دسترس دوستداران است.

*آزما، ش 186.

یادگار نیک در کانال زرتشیان *

کتاب «یادگار نیک» نوشته حسین مسرّت، پژوهشگر و کتاب‌شناس برجسته یزدی، به بررسی پنجاه گفتار درباره‌ی زرتشتیان یزد می پردازد

کتاب «یادگار نیک، پنجاه گفتار دربارۀ زرتشتیان یزد»، در 327 رویه (صفحه) و مصوّر، سال 1402 با همکاری انتشارات هیرمبا چاپ شده است.

این کتاب دربارۀ یزد، شهری در میان دو کویر مرکزی ایران است که به دلیل موقعیت جغرافیایی ویژه‌اش، در درازای تاریخ به عنوان پناهگاهی برای زرتشتیان کهن شناخته شده است. زرتشتیان کهن ‌ترین مردمان یزد هستند. حضور این کهن‌ ترین باشندگان یزد، سبب ‌شده تا یزد همیشه با زرتشتیان، فرهنگ، آیین، آثار و یادبودهای گوناگون و بی ‌شمار آنان شناخته شود. کتاب «یادگار نیک»، بازتاب بخشی از کوشش‌های جامعۀ زرتشتی در پاسداشت فرهنگ و تاریخ ایران و یزد است. این کتاب دربردارندۀ پژوهش‌هایی است که حسین مسرّت از سال ۱۳۶۴ خورشیدی نوشته و اینک در جامۀ یک کتاب پیش روی خوانندگان است. درون‌ مایۀ کتاب در نُه بخش تنظیم شده است: بزرگان، بنگاه‌های فرهنگی، بنگاه‌های نیکوکاری، برزن‌ها، کتاب‌شناسی، معرفی کتاب، مطبوعات، باورها و نگاره‌ها. در هر بخش، مقالات و مطالبی دربارۀ بزرگان، نهادهای فرهنگی و نیکوکاری، محله‌ها و کتابخانه‌ های زرتشتیان یزد ارایه شده است.

از جمله بخش‌های مهم کتاب می‌توان به معرّفی بزرگان زرتشتی یزد مانند اردشیر خاضع اله ‌آبادی و خداداد خنجری، و همچنین معرفی بنگاه‌های فرهنگی و نیکوکاری مانند دبستان خدادادی خُرَمشاه و دبیرستان کیخسروی اشاره کرد. همچنین، کتاب به معرفی آب‌انبارها و برزن‌های زرتشتیان یزد پرداخته و فهرستی از آب‌انبارهای مهم این سرزمین همچون: آب‌انبار خداپرست (دَرمَشا)، آب‌انبار داراب خسرو، آب‌انبار دخمه، آب‌انبار رستم گیو، آب‌انبار کیانی، آب‌انبار نَرسی‌آباد و آب‌انبار هفت ‌بادگیری عصرآباد ارایه می‌دهد. روی جلد کتاب با عکس آب‌انبار هفت‌ بادگیری عصرآباد آراسته شده است.

حسین مسرّت در این کتاب به نقد و معرّفی 10 کتاب دربارۀ فرهنگ و آیین زرتشتیان یزد نیز پرداخته است. این کتاب‌ها عبارتند از:

آیین اختیار، نوشتۀ کوروش نیکنام.

اقلیت‌های دینی یزد، نوشتۀ مهدی مخبری.

پیوند مهرگان، نوشته شهریار هیربد.

تاریخچۀ اله ‌آباد رستاق، نوشتۀ اردشیر خدارحم مرزبان اله‌آبادی (خاضع).

تذکرۀ سخنوران یزد، نوشتۀ اردشیر خدارحم مرزبان اله ‌آبادی(خاضع).

خاطرات اردشیر خاضع، به کوشش بوذرجمهر پرخیده.

خاطرات رستم شاپورمهر، نوشتۀ شهریار هیربد.

فرهنگ بهدینان، نوشتۀ جمشید سروش‌ سروشیان.

فرهنگ زرتشتیان یزد، نوشتۀ صدیقه رمضانخانی.

نغمۀ مهرگان، نوشتۀ مژگان جعفری.

در بخش مطبوعات، مجلاتی چون «پشوتن»، «پندارها»، «تشویق»، «سالنامۀ آموزشگاه‌های مارکار»، «سالنامۀ دبیرستان کیخسروی یزد»، «فروهر»، «گفتار نیک» و «هوخت» معرّفی شده‌اند که ما را با کوشش‌های فرهنگی مطبوعاتی زرتشتیان آشنا می‌کنند.

در بخش «باورها» نیز سه مقاله با عناوین «تقدّس آب»، «چلۀ دیروز، یلدای امروز» و «نوروز پیوندی میان دین اسلام و زرتشت» درج شده است. پایان ‌بخش این کتاب نیز بخشی با عنوان «نگاره‌ها» است که در آن تصویرهایی متنوّع به یاری بخش‌ های مختلف کتاب آمده‌اند.

این کتاب، که «پنجاه گفتار دربارۀ زرتشتیان یزد» است، پیش از این به قلم حسین مسرّت در روزنامۀ اطلاعات و نشریه‌های سراسری چون امرداد، جهان کتاب، فروهر و گنجینۀ دارالفنون به چاپ رسیده است. برخی از این گفتارها نیز در مطبوعات محلی یزد مانند پیمان یزد و ندای یزد چاپ شده یا هنوز در دست چاپ است.

اینک تمامی این پنجاه گفتار به کوشش بهنام مبارکه، مترجم و ناشر و اهل قلم زرتشتی، در فروَستی با عنوان «گنجینه کتاب‌های وهبیز؛ ۹» به چاپ رسیده است.

خواندن این کتاب به همۀ دوستداران فرهنگ و ادب ایران‌زمین و به‌‌ ویژه کارشناسان و پژوهندگان فرهنگ مردم، کتاب‌شناسی، تاریخ مطبوعات و تاریخ زرتشتیان ایران و یزد سفارش شده است.

دربارۀ کتاب یادگار نیک با یاری از نوشتۀ «جهان یادگار است و ما رفتنی» به قلم دکتر پیام شمس‌الدینی برداشته شده است.

برای سفارش با شماره ۰۹۱۲۶۸۷۶۹۵۲ در تلگرام یا واتساپ پیام بدهید. همچنین سایت hiromba.com نشریه هیرومبا مراجعه فرمایید.

*برگرفته از کانال World Zoroastrian NEWS

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (15)

حسین مسرّت

متّقی، محمّد كريم (1382). «شناخت ملات های سنّتی و كاربرد آن در حفاظت و مرمّت معماری خشتی» (پيش چاپ مقالات نهمين كنفرانس بین‌المللی مطالعه و حفاظت معماری خشتی). تهران، معاونت معرّفی و آموزش سازمان ميراث فرهنگی كشور.

مستوفی، عبدالله (1371). شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریه. تهران: زوّار. 3 ج.

مستوفی بافقی، محمّدمفید (1385). جامع مفیدی. به کوشش ایرج افشار. تهران: اساطیر. ج 3.

مشکری، محمود (1362). فرهنگ چندزبانی. تهران: بی‌نا.

مصفّی، ابوالفضل (1366). فرهنگ اصطلاحات نجومی. تهران: مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

ـــــــــ (1369). فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ. ت‍ه‍ران‌: پ‍اژن‍گ‌‏.2 ج.

معین، محمّد (1364). فرهنگ فارسی. تهران: امیرکبیر. ج 1 و 3.

مقیم تویسرکانی، محمّد (1362). فرهنگ جعفری. به کوشش سعید حمیدیان. تهران: مرکز نشر دانشگاهی.

مندگاری، کاظم (1382). «خشت، سنّت، تکنولوژی». پیش چــاپ مقــالات نهمین کنفـرانس بین‌المللی مطـالعه و حفـاظت معماری خشتی. تهران: معاونت معرّفی و آموزش سازمان میراث فرهنگی کشور.

م‍ن‍ص‍ورم‍ؤیّ‍ّد، ع‍ل‍ی‍رض‍ا (1373). ارسال‌المثل در شاهنامه. ت‍ه‍ران‌: دف‍ت‍ر ن‍ش‍ر ف‍ره‍ن‍گ‌ اس‍لام‍ی‌‏.

مولوی بلخی، جلال الدّین (1383). متن کامل مثنوی معنوی. به کوشش مهدی آذر یزدی. تهران: پژوهش.

میرزانیا، منصور (1382). فرهنگنامۀ کنایه. تهران: امیرکبیر.

نجفی، ابوالحسن (1378). فرهنگ فارسی عامیانه. تهران: نیلوفر. 2 ج.

ندیمی، هادی (1375): «آیین جوانمردان و طریقت معماران، سیری در فتوّت‌نامه‌های معماران و بنّایان و حرف وابسته». صفّه، ش 21 و 22. صص 6-21.

نصرآبادی، محمّدطاهر (1361): تذکرۀ نصرآبادی. به کوشش حسن وحید دستگردی. تهران: فروغی‏.

نفیسی، علی‌اکبر (1355). فرهنگ نفیسی (ناظم الاطبّاء). تهران: خیّام. ج 2.

نوشین، عبدالحسین (بی‌تا). واژه نامک. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.

واعظ تقوی، محمّدتقی (1366). فرهنگ اصطلاحات کرمان. بی‌جا: قائم.

وحشی بافقی، کمال الدّین (1348). دیوان کامل وحشی بافقی. به کوشش حسین نخعی. تهران: امیرکبیر.

ورجاوند، پرویز (1378). «خشت»، دائرة‌المعارف تشيّع. زير نظر احمد صدر حاج سيد جوادی و ديگران، تهران: نشر شهید سعيد محبّی. ج 7.

هدایت، صادق (1356). سایه‌روشن. تهران: جاویدان.

------------- (1356). نیرنگستان. تهران: جاویدان.

یانکر، اچ. اف (بی‌تا). فرهنگ کامل فارسی ـ آلمانی. بی‌جا: بی‌نا.

یغمای نیشابوری، حیدر (1392). کلیّات دیوان حیدر یغما. به کوشش جواد محقق نیشابوری. نیشابور: دانشگاه آزاد اسلامی.

دیگر منابع:

تارنمای گنجور https://ganjoor.net

منابع میدانی

علی بهروئیان، 1400.

احمد رسولی، 1401

عبّاسعلی شایق،1400.

مصطفی فائزی، 1394.

مصطفی قطب‌زاده،1400.

حمیدرضا گلوردی، 1400.

جلال محمّدی یزدی،1400.

حسین مسرّت، 1400.

سیّد ‌محمّد موسوی، 1400.

*برگرفته از فرهنگ مردم،ش 76.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (14)

حسین مسرّت

امینی، امیرقلی (1369). فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان فارسی. اصفهان: دانشگاه اصفهان. 2 ج.

انزابی‌نژاد، رضا و منصور ثروت (1366). فرهنگ معاصر. تهران: امیرکبیر.

انوری، حسن (1381). فرهنگ بزرگ سخن. تهران: سخن. 8 ج.

ــــــــ (1383). فرهنگ کنایات سخن. تهران: سخن. 2 ج.

باستانی پاریزی، محمّد‌ابراهیم (1348). راهنمای کتاب. س 12.

بروخیم، باروخ (1354). فرهنگ فارسی ـ فرانسه. تهران: بروخیم.

ب‍روم‍ن‍دس‍ع‍ی‍د، ج‍واد (1370). واژه‌نامۀ گویش بردسیر. ک‍رم‍ان‌: م‍رک‍ز ک‍رم‍ان‌ش‍ن‍اس‍ی.‌‏

بقایی، ناصر (1370). امثال فارسی در گویش کرمان. کرمان: مرکز کرمان شناسی.

بهروزی، علی‌نقی (1348). واژه‌ها و مثل‌های شیرازی و کازرونی. شیراز: ادارۀ کلّ فرهنگ و هنر فارس.

بهمنیار، احمد (1369). داستان‌نامۀ بهمنیاری. به کوشش فریدون بهمنیار. تهران: دانشگاه تهران.

پادشاه (شاد)، محمّد (1363). فرهنگ جامع فارسی (آنندراج). زیر نظر محمّد دبیرسیاقی. تهران: خیّام. ج 2.

پورحسینی، ابوالقاسم (1370). فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان. کرمان: مرکز کرمان‌شناسی.

پیش چــاپ مقــالات نهمین کنفـرانس بین‌المللی مطـالعه و حفـاظت معماری خشتی (1382). تهران: معاونت معرّفی و آموزش سازمان میراث فرهنگی کشور.

تبریزی، محمّدحسین بن خلف (1362). برهان قاطع. به کوشش محمّد معین. تهران: امیرکبیر. ج 2.

ثروت، منصور و انزابی‌نژاد، رضا (1377). فرهنگ لغات عامیانه و معاصر. تهران: سخن.

جامی، عبدالحی (761 ق). لطایف التّفسیر، نسخۀ خطّی کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی (2)، ش 1415.

جمال زاده، محمّدعلی (1362). کهنه و نو. تهران: جاویدان.

جمشیدی‌پور، یوسف (بی‌تا). فرهنگ امثال فارسی. تهران: فروغی.

حاتمی زاده، محمّد (1383). واژه‌ها و گویش‌های یزدی. تهران: ما.

حافظ شیرازی، شمس الدّین محمّد (1368). با تعلیقات محمّد قزوینی. به اهتمام عبدالکریم جربزه‌دار. تهران: اساطیر.

حقیقت سمنانی، محمّدعلی (1374). ضرب‌المثل‌های منظوم فارسی. تهران: گزاره.

خالقی مطلق، جلال (1356). اساس اشتقاق فارسی. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.

خان محمّدی، علی‌اکبر (1354). «برخی نمونه‌های معماری قدیم در روایات و قصص ادبی» مجموعه مقالات کنگرۀ تاریخ معماری و شهرسازی ایران. تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور. ج 2.

خرّمشاهی، بهاء الدّین (1367). حافظ‌نامه. تهران: سروش و علمی فرهنگی.2 ج.

خضرایی، امین (1382). فرهنگنامۀ امثال‌وحکم ایرانی. شیراز: نوید شیراز.

دهخدا، علی‌اکبر (1363). امثال‌وحکم. تهران: امیرکبیر.4 ج.

ــــــــ: لغت‌نامه، تهران: دانشگاه تهران، دورۀ جدید، چاپ دوم، 1377، 15 ج.

دهگان، بهمن (1383). فرهنگ جامع ضرب‌المثل. تهران: فرهنگستان زبان ایران.

رضایی، جمال (1373). واژه‌نامۀ گویش بیرجند. تهران: روزبهان.

رفعتی، حسین (1379). هزار مثل جیرفتی. کرمان: مرکز کرمان‌شناسی.

روبینچیک، یوری (1970). فرهنگ فارسی بروسی، مسکو: آکادمی علوم اتّحاد شوروی، انستیتوی خاورشناسی. ج 1.

سپهر (عرب‌زاده)، فرشته (1368). صراحی می ناب، ارسال‌المثل در دیوان حافظ. تهران: امیرکبیر.

ستوده، منوچهر (1342). فرهنگ سمنانی، سرخه‌ای، لاسگردی، سنگسری، شهمیرزادی. تهران: دانشگاه تهران.

ــــــــ (1335). فرهنگ کرمانی. تهران: فرهنگ ایران‌زمین.

سجّادی، ضیاءالدّین (1374). فرهنگ لغات و تعبیرات با شرح اعلام و مشکلات دیوان خاقانی. تهران: زوّار. ج 1 و 2.

سروشیان، جمشید سروش (1356). فرهنگ بهدینان. به کوشش منوچهر ستوده. تهران: دانشگاه تهران.

سیالکوتی وارسته لاهوری، عبدالله (1380). فرهنگ مصطلحات الشّعراء. به کوشش سیروس شمیسا. تهران: فردوس.

شاملو، احمد: کتاب کوچه (1359-1381). تهران: مازیار. ج 1 ـ 11.

شعاعی، عبدالحمید (1351). امثال شعر فارسی. تهران: گوتنبرگ.

شکورزادۀ ب‍ل‍وری، ابراهیم (1380). دوازده‌ه‍زار م‍ث‍ل‌ ف‍ارس‍ی‌ و س‍ی‌ ه‍زار م‍ع‍ادل‌ آن‌ها. مشهد: آستان قدس رضوی، شرکت به نشر.

ـــــــــ (1373).. ده هزار مثل فارسی، مشهد: آستان قدس رضوی.

ـــــــــ (1363). عقاید و رسوم عامّۀ مردم خراسان. تهران: سروش.

شهری، جعفر (1369). تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم. تهران: رسا.

صبا، محسن (1366). فرهنگ بیان اندیشه‌ها. تهران: فرهنگ.

صدر حاج سیّد‌جوادی، احمد و دیگران (1378). دایرة‌المعارف تشیّع. تهران: سعید محبّی. ج 7.

صرّافی، محمود (1375). فرهنگ گویش کرمانی. تهران: سروش.

صمیمی، بدیع (1360). فرهنگ زبان فارسی اسپرانتو. تهران: بی‌نا.

طالعی بافقی، محمّدعلی (1381). فرهنگ عامیانۀ بافق، یزد: وصال.

طراز یزدی، عبدالوّهاب (1366). دیوان طراز ‌یزدی. به کوشش احمد کرمی. تهران: ما.

طلوع آشتيانی‌،‌ شاهین (1382). «توان‌بخشی بناهای تاريخی خشتی، محدوديت‌ها و امكانات» (پيش‌چاپ مقالات نهمين كنفرانس بین‌المللی مطالعه و حفاظت معماری خشتی). تهران: معاونت معرّفی و آموزش سازمان ميراث فرهنگی كشور.

عفیفی، رحیم (1372). فرهنگنامۀ شعری. تهران: سروش. 3 ج.

ـــــــــ (1371). مثل‌ها و حکمت‌ها. تهران: سروش.

علوی، عبدالرّضا (1375). فرهنگ مثنوی. تهران: ما.

غنی، قاسم (1383). تاریخ عصر حافظ. تهران: زوار.

غیاث‌الدّین رامپوری، سراج الدّین اکبرآبادی (1363). فرهنگ غیاث اللغات، فرهنگ چراغ هدایت. به کوشش منصور ثروت. تهران: امیرکبیر.

فرشاد، مهدی (1376). تاريخ مهندسی در ايران. تهران: بلخ.

فصیح، اسماعیل (1352). دل کور. تهران: رز.

فکرت هروی، محمّدآصف (1376). فارسی هروی، زبان گفتاری هرات. مشهد: دانشگاه فردوسی.

کتیرایی، محمود (1348). از خشت تا خشت. تهران: مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی.

ک‍رب‍اس‍ی‌ راوری، ع‍ل‍ی‌‌ (1365). فرهنگ مردم راور. ت‍ه‍ران‌: ب‍ن‍ی‍اد ن‍ی‍ش‍اب‍ور.

گرجیان، بهمن و شیوا مولونیا (1383). فرهنگ جامع ضرب‌المثل دوسویه. اهواز: معتبر.

گلچین معانی، احمد (1373). فرهنگ اشعار صائب. تهران: امیرکبیر. ج 1 و 2.

گوهرین، صادق (1363). فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی. تهران: زوّار. ج 4.

لاله تیک، چند بهار (1374). بهار عجم، فرهنگ لغات، ترکیبات، کنایات و امثال فارسی. به کوشش کاظم دزفولیان. تهران: طلایه. 3 ج.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری

حسین مسرّت

علی چار خشتی = کنایه از عزرائیل و رفتن به گور است. [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 563].

فلانی خشتت بُرده پا کار = در اثر بدگویی کارت را خراب کرده است. [واعظ تقوی،1366 : 120].

قطعِ خشتی = کتاب در اندازۀ رقعی با طول و عرض مساوی، بیشتر نسخه‌های بازمانده از قدیم به این قطع است. [انوری، 1381: 6/ 5555].

کارِ دل است، کارِ خشت و گِل نیست

این مثل در جایی می‌زنند که آدمی را بدون دلیل از چیزی خوش آید و به آن عشق ورزد. [دهخدا، 1377: 7/9803]

بنگرید: این کارِ دل است ... .

کارِ دل است نه کارِ خشت و گِل این کارِ دل است ... .

گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی/ بنگرید: چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

گِل بر قالب نهادن = [کنایه از کار بنّایی و خشت‌مالی] اگر پُرسـند که چون سر کار روی، کدام آیۀ کتاب خداوند را قرائت می‌کند، بگو: گِل بر قالب نهادن، یا وَیلنا من بعثنا من مرقدنا. [ندیمی، 1375: 18].

گُنبدِ خشتی = مقبره‌ای است که می‌گویند امامزاده محمّد نامی در آنجا مدفون است. این گنبد در محلّۀ نوغان مشهد واقع است [هدایت،1356 :160] در ضلع شرقی خیابان طبرسی مشهد بین چهارسوی نوغان و کوچۀ چوب‌دارها و کوچۀ حمّام حاجی صفر مقبره‌ای وجود دارد که آن را گنبد خشتی می‌گویند. معروف است که شاهزاده ابراهیم برادر حضرت رضا (ع) در آنجا مدفون است و مراد می‌دهد. [شکورزاده، 1363: 59].

گُنبدِ فیروزه خشت = کنایه از آسمان است. [انوری،1383: 278] به معنی گُنبدِ طاقدیس باشد که کنایه از آسمان است. [تبریزی،1362: 3/ 1837].

بود در این گنبد فیروزه خشت

تازه ترنجی ز سرای بهشت.

(نظامی، مخزن‌الاسرار،12)[عفیفی،1372: 3 / 2202]

مثلِ خشت = ماستی سطبر و زُفت. [جمشیدی‌پور:210// دهخدا،1363: 3/ 1431].

مثلِ خشت به دونیم کردن = کسی را در جنگ یا چیزی را با زور بازو و نیروی تن در هم شکستن. [امینی،1369: 2/ 716].

مگه مادرت سر خِش نِشَسّه؟= (تعبیر یزدی) مگر مادرت سر خشت نشسته است؟ در تعرّض به کسی گویند که اذان بی‌موقع گوید. [حسین مسرّت، 1400]

نشاید به خشت آب را باز بست = کنایه از بیهوده بودن یک کار. برگرفته از این بیت نظامی:

سوم همچنین خشت بر وی شکست

نشاید به خشت آب را باز بست

[شرف نامه /اسکندرنامه]

نقشِ خشتی = یک نوع بافت قالی رایج در یزد. [حسین مسرّت، 1400]

هرکسی خشت ور دیوال (دیوار) خودی اَهِلهِ (میهله)= هرکسی خشت به دیوار خودش می‌گذارد؛ یعنی هرکسی اوّل به اقوام و نزدیکان خود کمک می‌کند [رفعتی، 1379: 336].

هفت‌تا خِشکِ لحدم هم بچینن، نظرم عوض نَمِشه= (تعبیر یزدی) اگر هفت‌تا خشت لحد مرا هم بچینند، نظر من عوض نمی‌شود؛ یعنی تا لحظۀ مرگ بر روی حرف خود ایستاده‌ام [علی بهروئیان،1400].

همۀ دل‌ها دل است، دل ما خشت و گل (کُپّۀ گِل) است؟ = مگر دل (یا قلب) ما حس ندارد و مثل دل‌های دیگران به چیزهای خوب و پسندیده میل پیدا نمی‌کند؟ در این صورت چه سبب دارد که ما از دسترسی به آن‌ها بی‌نصیب بمانیم. [امینی، 1369: 2/ 858] و [شکورزاده، 1380:1037] نیز: ر.ک: دل همه دله، دل ما خشت و گِلِه.

یخچال خشتی = یخدانی کهن در ابرقو که ویژۀ انبار کردن یخ زمستان برای مصرف در تابستان بوده است. معمولاً این بناها تمامی از خشت و گاه رگه‌هایی از آجر بوده است. [حسین مسرّت، 1400]

یقّه خشتی = دارای یقۀ خشتی، نوعی یقۀ بدون برگردان که دارای چهار زاویه است و به‌صورت مربّع یا مستطیل در زیر گردن قرار گیرد. بلوز یقّه خشتی. [انوری، 1381: 8/ 8535 ـ 8538].

یک خشت بگذار درش / بنگرید: یک خشت هم بگذار بر دَرش

یک خشت خانه = یک خانۀ بسیار کوچک و محقّر. «یک خشت خانۀ ننه تقی را که درواقع ارث تقی بود، فروخت و سبزی فروشیش را وسعت داد». (بعد از روز آخر: 73) [نجفی، 1378: 1/ 552].

یک خشت داشتن = به حداقل راضی بودن [برگرفته از شعر خیّام].

یک خشت نمانده است= همه‌چیز خراب‌شده، هیچ‌چیز بر جای نمانده است. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

صائب پیاله گیر که تا کرده‌ای نگاه

یک خشت از عمارت گردون نمانده است

یک‌خشته = کنایه از سست و ناپایدار.

بر در خانۀ دل این لگد سخت مزن

هان که ویران شود این خانۀ دل یک‌خشته است

(مولوی، دیوان کبیر، 1: 244)[عفیفی،1372: 3/ 2697] سست و شکننده [انوری،1383: 2/ 1728].

صائب تبریزی گوید:

بر سر ریگ روان باشد اساس زندگی

می‌کند موج سراب این خانۀ یک‌خشته را

یک خشت هم بگذار بر دَرش (دَمش)= کنایه از تمـام کردن است، می‌گویند: تمام کن و یک خشت بگذار بر در آن. [دهخدا،1377: 7/ 9807]. نظیر: آدم فضول حاضر است گم بشود، ولی از کسی راه را نپرسد. [خضرایی،1382 : 441]. [شکورزاده،1380: 1068] داستان عروس خودپسند.

یک خشت هم بگذار لاش= یک خشت هم بگذار بر درش.

یکی خِشک (خِشت) وطن نداشتن = (تعبیر یزدی) کنایه از آنکه هیچ خانه و ملکی نداشتن، بی‌چیز بودن. [حسین مسرّت، 1400]

کتاب‌نامه

آموزگار، حبیب‌الله (1352). فرهنگ آموزگار. تهران: معرفت.

اب‍ری‍ش‍م‍ی‌، اح‍م‍د (1377). ف‍ره‍ن‍گ‌ ن‍وی‍ن‌ م‍ث‍ل های‌ ف‍ارس‍ی‌ رای‍ج‌ در ک‍رم‍ان‌. ت‍ه‍ران‌: زی‍ور.

ادیب طوسی، محمّد امین (1345). فرهنگ لغات ادبی. تبریز: دانشکدۀ ادبیّات تبریز، مؤسّسۀ تاریخ و فرهنگ ایران.

ادیب کرمانی، قاسم (1372). کلّیات آثار ادیب قاسمی کرمانی. به کوشش ایرج افشار. کرمان: مرکز کرمان‌شناسی.

اسلامی ندوشن، محمّدعلی (1363). در کشور شوراها: ی‍ادداش‍ت‌ه‍ای‌ س‍ف‍ر ات‍ح‍اد ج‍م‍اه‍ی‍ر ش‍وروی. ‌ ت‍ه‍ران‌: ی‍زدان‌.

ــــــــ (1379). روزها. تهران: یزدان. ج 1.

اشرف‌زاده، رضا (1367). فرهنگ نوادر لغات و ترکیبات و تعبیرات آثار عطّار نیشابوری. مشهد: آستان قدس رضوی.

افشار، ایرج (1382). واژه‌نامۀ یزدی. ب‍ه‌ک‍وش‍ش‌ م‍ح‍مّ‍درض‍ا م‍ح‍مّ‍دی‌، ت‍ه‍ران‌: ث‍ری‍ا‏.

اکبری شالچی، امیرحسین (1370). فرهنگ گویشی خراسان بزرگ. تهران: مرکز.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (12)

حسین مسرّت

سرِ خشت = زائویی که در حال زاییدن است. حالت زایش زن، سابقاً زائو را سر خشت می‌نشاندند تا بزاید. [واعظ تقوی، 1366: 194/ صرّافی، 1375: 119].

سرِ خشت از دنیا رفتن = (تعبیر یزدی) مُردن زن در هنگام زایمان. [حسین مسرّت، 1400]

سرِ خشت افتادن = (مجاز) متولّد شدن، به دنیا آمدن «توی همین خانه، سرِ خِشت افتادم». [انوری،1381: 5/ 4081].

سرِ خشت بُردن = منظور نشاندن زن زائو روی خشت‌هایی است که زیر پاهایش قرار می‌دهند. در شیوۀ قدیم ماماهای محلّی/ کنایه از تشجیع و تحریص کسی است به انجام کاری. [انوری،1381: 5/ 4081].

سرِ خشت رفتن (نشستن) = (مجاز) 1 ـ زایمان کردن، وضع حمل کردن، رفتن روی خشت برای زایمان کردن، «در همین وقت صدای اذان بلند شد ... گویا زنی مشغول زاییدن بود، سر خشت رفته بود». (بوف کور:80) [انوری،1381: 5/ 4081] 2 ـ متحمّل رنج و سختی شدن، به‌زحمت افتادن.

در حال زایمان بودن، مشغول زاییدن شدن، «زن دردش گرفت و رفت سر خشت، یک بچّه زایید به‌اندازۀ یک شَست» (افسانه‌های کهن 1: 89) [نجفی، 1378: 1/ 551] در گذشته، موقع زایمان زن دو خشت زیر یک پا و دو خشت دیگر زیر پای دیگرش می‌گذاشتند و او را سر آن‌ها می‌نشاندند. تا بچّه پایین بیاید و ماما او را بگیرد؛ و این عمل را سر خشت رفتن می‌گفتند و کنایتاً عمل شاق انجام دادن یا عملی مخالف میل کردن. [امینی،1369: 2/ 487] نشستن زائو بر سر خشت برای سهولت در زاییدن [واعظ تقوی، 1366: 194/ ورجاوند، 1378: 7/ 145] اصلاً کنایه از وضع حمل است. مجازاً به معنی به‌زحمت افتادن و گرفتار دردسر و رنج شدن در مورد مردان نیز استعمال می‌شود (فرهنگ لغات عامیانه: جمال‌زاده) [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 471] نیز: ر.ک. روزها: اسلامی ندوشن، ج 1: 283.

سرِ خشت کردن [کسی را ...]= پرداخت پولی یا دادن مهمانی و سوری را به گردن کسی گذاشتن [امینی، 1369: 2/ 487/ ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 471].

سرِ خشت نشاندن = زایاندن زن حامله «قابلۀ خوبی است تا حالا شش دفعه دخترم را سر خشت نشانده» (بالا رودی‌ها، پایین‌رودی‌ها: 241)[ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 471].

سرِ خشت نشستن = (مجاز) متحمّل رنج و سختی شدن، به‌زحمت افتادن «سفره را خودش چید و ما که خواستیم کمک کنیم تشرمان زد که حق نداری... حسابی سر خشت نشسته بود» (خسی در میقات: 78) [انوری، 1381: 5/ 4081].

در هنگام زایمان دو یا سه خشت در سوی راست و دو یا سه خشت دیگر در سوی چپ، توی مجمعه یا سفرۀ چَرمین بگذارند. آنگاه زیر بغل زن دم بزا را می‌گرفتند و او را سر خشت می‌بردند و می‌نشاندند. زن دو پای خود را درست مانند وضع نشستن و در کنار آب ایرانی، روی خشت‌ها می‌گذاشت... [به هنگام دیر‌زایی] زیر خشت‌ها سکّۀ طلا و نقره می‌نهادند ... هنگامی‌که بچّه سرازیر می‌شد ... زائو را از سر خشت بلند می‌کردند. [کتیرایی، 1348: 44، 46 ـ 47].

سر خشتش کردن سر خشت کردن [کسی را ...].

سر خشت نشاندن = به زاییدن زنی کمک کردن، وسایل زاییدن زنی را فراهم کردن و او را زایاندن. «او را سر خشت نشاندند، بچّه اش را گرفتند، شُستند، قنداق کردند و به پهلویش خواباندند». (افسانه‌های کهن 1: 11) [نجفی، 1378: 1/ 552].

سرِ خشک [خشت] بودن = (تعبیر یزدی) موقع زاییدن. [عبّاسعلی شایق، 1400]

سر رو خِشک هِشتن= (تعبیر یزدی)، سر روی خشت نهادن، کنایه از مُردن. [عبّاسعلی شایق، 1400]

سر کسی رو خشت افتادن = (مجاز) متولّد شدن او. «از آن موقع که سَرَم روی خشت افتاده از این شهر خارج نشده‌ام». [انوری، 1381: 5/ 4089]

سر و خشت= کنایه از غـایت اِعــراض در محلّـی که نصیـحت کنند و مخاطب به گوش رضا نشنود. [لاله تیک،1374: 2/ 1293] در جایی و محلّی گفته می‌شود که شخصی را سخنی گویند یا از روی مهربانی نصیحتی نمایند، او نشنود. [تبریزی،1362 : 1132//] کنایت از این است که چون فهم سخن نکنی خشت بر سرت باد، خاک‌برسرت. [دهخدا،1377: 9/ 13631] سر و سرشکن. [فرهنگ گنجواژه]

حافظ گوید:

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدّعی گر نکند فهم سخن‌گو: سر و خشت

[دیوان حافظ شیرازی، 1368: 136]

و در شعر فوق کنایت از این است که چون فهم سخن نکنی، خشت بر سرت باد. خاک‌برسرت یا مدّعی درکی و فهمی از آن نداردو سر خود را باید به خشت بکوبد

سی‌وسه خشت = چون در قبر سی‌وسه خشت بین جنازه و خـاک‌هایی که روی آن می‌ریزند، می‌گذارند. معمولاً گفته می‌شود تا سی‌وسه خشت بر لحدم بگذارند یادم نمی‌رود که ... . [واعظ تقوی،1366: 194] برخی گویند سی خشت است. [حسین مسرّت، 1400]

شورتِ خِش مالی= (تعبیر یزدی) شورت‌های پاچه دارِ بلندِ نخی که معمولاً خشت‌مالان می‌پوشیدند. [حسین مسرّت، 1400]

شیرخشت = شیرۀ گیاهی سفیدرنگ و کمی مایل به زرد و شیرین که مصرف دارویی دارد. [انوری، 1381: 5/ 4641].

صدسال کرد بهمن، یک سال شُست باران = بهمن یکی از پادشاهان داستانی ایران دستور داد که خشت قلعه‌ای را بمالند، خشت‌مالان صدسال خشت زدند تا خشت موردنیاز آماده شد، ولی بارانی ناگهانی آمد و همه را شست و گِل کرد. نظیر هرچه رشتیم، پنبه شد. این مثل زمانی گفته می‌شود که کار نزدیک به اتمام از هم بپاشد. [رفعتی، 1379: 232].

عاقبتِ همه خشت شدن = اشاره به اینکه همه خواهیم مُرد و خاک خواهیم شد و از خاک ما خشت خواهند ساخت. [حسین مسرّت، 1400]

برگرفته از این بیت عطّار نیشابوری:

چرا در عالمی بندی دلت را

که آخر خشت خواهد زد گِلت را؟

ناصرخسرو گوید:

هر آن خشتی که بر سقف سرایی است

بدان کان از سر کشور خدایی است

[دهخدا،1377: 7/9803]

حافظ گوید:

هر آن پاره خشتی که بر منظری است

سر کیقبادی و اسکندری است

[دهخدا،1377: 7/9803]

سعدی گوید:

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من

همچنان در دل من مهر و وفای تو بود

(بدایع) [دهخدا، 1377: 7/9806]

و نیز آمده است:

بیفشان جرعه‌ای ساقی گر آیی بر سرم روزی

که خشت قالبم خاک سر کوی مغان باشد

(امیرخسرو دهلوی)

دوباره می‌سازمت، وطن، اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می‌زنم اگرچه با استخوان خویش

(سیمین بهبهانی)

عالِم و خشت‌مال = عارف و عامی. [فرهنگ گنجواژه]

عشق کارِ دل است، نه خشت و گِل است= دوست داشتن و عشق و محبّت مربوط به جاذبه و احساسات قلبی است. [خضرایی،1382 :441].

حسین مسرّت

خشتی[1] = نوعی نقش قالی است. هر چیز و هر نقش مربّع شکل را گویند. [واعظ تقوی، 1366: 194] منسوب به خشت، مانند خشتی، مربّع، چهارگوشه. خشتی یا خال خشتی در بازی ورق. آن ورقی است که در وی خال‌های مربع است. [معین،1364: 1/ 1422// رضایی، 1373: 199// دهخدا، 1377: 7/9808]

خشتی = ویژگی یکی از قطع‌های کتاب قطع خشتی. [انوری،1381: 4/ 2759]

خشتی [خشت] به خیر گذاشتن = عمارتی مانند آب‌انبار و مهمانسرا و کاروانسرا و خانقاه و مسجد و مانند آن را در راه خدا سازند.

خشتی به خیر چون خم می در زمین گذارد

دیگر قدم به قصر بهشت برین گذارد

(صائب تبریزی)

[دهخدا،1377: 7: 9808 // لاله تیک،1374: 2/ 803 // پادشاه،1363: 2/ 1657 // سیالکوتی،1380 : 362 // گلچین معانی، 1373: 1/ 332]

خشتی که در آب افتد، از باران نترسد = [عفیفی،1371: 329] نظیر آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. [حسین مسرّت، 1400]

خِش (خِشک) رو خِش (خِشک) بند نشدن = (تعبیر یزدی) کار به سامان نرسیدن. نظم و ترتیب به هم خوردن. [مصطفی فائزی،1394]

خِش (خِشک) رو خِش (خِشک) هِشتن = (یزدی) کنایه از ساختمان کردن. [مصطفی فائزی، 1394]

خِشکِ (خشت) خَلا = خشت مستراح، کنایه از چیز بی‌ارزش. [حسین مسرّت، 1400]

خشکِ (خشت) وطن = (تعبیر یزدی) کنایه از خاک وطن. [حسین مسرّت، 1400]

خِشکِ (خِشت) هِره لق شدن= (تعبیر یزدی) کنایه از به هم خوردن نظم و ترتیب کارها. [حسین مسرّت، 1400]

خِشمال = (یزدی) خشت‌مال. واژۀ توهین و تحقیر، مانند گاریچی و ... . [حمیدرضا گلوردی، 1400]

خِشمال = (یزدی) کنایه از نوزاد پسر. [حسین مسرّت، 1400]

خِشمال و کَش مال = کنایه از پسر و دختر. [حاتمی زاده،1383 : 87]

خِش ماله یا کَش ماله؟ = (تعبیر یزدی) در محاوره به کسی که تازه دارای فرزند شده به شوخی گویند، خش ماله، یا کش ماله؟ (= خشت‌مال است یا کشک مال است)؛ یعنی دختره یا پسره؟ [سیّد‌ محمّد پیغمبری، 1400]

خُمِستان = کوره و داش سفال‌پزی و خشت‌پزی. [نفیسی، 1355: 2/ 1402]

خیال موکنی درم خِشک ممالم = (تعبیر یزدی) خیال می‌کنی در حال مالیدن خشت هستم. در تعرضِ به کسانی گویند که می‌پندارند حرفِ گوینده حرفِ مفت و ناحساب و بی‌ارزش است. [عبّاسعلی شایق،1400]

در آیینۀ خشت، نقشِ فنا دیدن = سرانجام همه موجودات مرگ و نیستی است. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

نقش فنا در آینه خشت دیده‌ام

هرگز پی عمارت دنیا نمی‌روم

در خشت افتادن = زاده شدن [کتیرایی،1348 : سه] به خشت افتادن.

در خشت دیدن = کنایه از تجربه داشتن، مجرّب و جهان‌دیده بودن. [میرزانیا، 1382: 372]

دست با خشت و گِل داشتن = در کار مرمّت و ساختمان‌سازی بودن. [باستانی پاریزی،1348 :422]

دلِ مَردم دله، دلِ ما خشت و گله = (بافق یزد) [طالعی بافقی، 1381: 183] نیز بنگرید: دل همه دل است.

دلِ همه دل است، دلِ ما (من) خشت و گل؟ = [شکورزاده،1380 : 533] [شکورزاده،1373 : 380] بنگرید: دل همه دل است ... .

دلِ همه دل است، دلِ ما خاک و گل = طوری که احساسات و تمایلات دیگران را رعایت می‌کند، تمایلات و احساسات ما را رعایت نکرده، گویی خیال می‌کند که دلِ دیگران دل است و دلِ ما خاک و گل. [بهمنیار،1369 : 272 ـ 271]

دلِ همه دل است، دلِ من کُپۀ گل است = مگر دلِ من قوۀ احساس ندارد و درک زیبایی نمی‌کند تا دنبال آن برود. دل من هم همان را می‌خواهد که دلِ دیگران می‌خواهد. [امینی،1369: 1/ 403]

دلِ همه دله دلِ ما خشت و گله = (تعبیر یزدی و کرمانی) هر آدمی آمال و امیالی دارد. [بقایی، 1370: 51]

دلِ همه دل است.

رو خش پس انداختن = (تعبیر یزدی) به‌تحقیر، کنایه از زاییدن. [حسین مسرّت، 1400]

روی خشت رفتن = [روبینچیک، 1970: 553] بنگرید: توی خشت دویدن.

روی (یا سرِ) خشت نشستن = کنایه از خرج بسیار کردن، توی خرج افتادن (برای پذیرایی مهمانان) «فردا فهمیدم که ناظم همان شب، بعد از مجلس رو خشت نشسته بوده و به معلّم‌ها سور داده بود». (مدیر مدرسه: 136) [نجفی،1378: 1/ 551]

زرّینه خشت = خشتِ طلایی

چو شه شد در آن قصر زرّینه خشت

گمان بُرد کآمد به قصر بهشت

(نظامی) [دهخدا، 1377: 7/9803]

بنگرید: خشتِ زرّین، خشتِ طلایی.

سرانجام خشت است بالینِ تو = در بیزاری از دنیا و مکاید آن [م‍ن‍ص‍ورم‍ؤیّ‍ّد، 1373: 44] عاقبت همه مُردن است.

فردوسی گوید:

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام خشت است بالین تو

[دهخدا، 1377: 3/4286]

در جای دیگر گوید:

اگر تخت یابی و گر تاج و گنج

و گر چند پوشیده باشی برنج

سرانجام جای تو خاک است و خشت

جز از تخم نیکی نبایدت کشت

[دهخدا، 1377: 7/9803]

یا:

همه خاک‌دارند بالین و خشت

خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت

(فردوسی) [دهخدا، 1377: 3/4286]

سر بر خشت فرود آمدن = کنایه از مُردن. [برگرفته از شعر شهریار تبریزی].

سر بر خشت گذاشتن = مُردن. هنوز هم در هنگام به خاک سپردن مُرده، خشتی (یا آجری) زیر سر مُرده و خشتی در زیر کمر او می‌نهند. شب آن روز هم که مرده را به خاک می سپرند، کسانش به‌جای او خشتی می‌نهادند. مُرده را به پهلوی راست و روی به قبله می‌خوابانند. پاره‌آجری زیر سر و خشتی خام در پشت او می‌گذارند. [کتیرایی، 1348: سه، 253]

سر بر خشت نهادن = کنایه از مفلس شدن، فقر «بر خاکِ مذلّت افتاده و سر بر خشتی نهاده». [جامی،761 ق: 2]

سر بر خشت نهادن = خوابیدن روی خشت از روی فقر و تهیدستی. [برگرفته از این بیت باباطاهر عریان:

سریرم خشت و بالینم زمین بی

خوشم این بی که موته دوست دیرم

سر بر خشت نهادن = کنایه از مُردن [برگرفته از شعر ریاضی یزدی].

سر به بالین خشت رسیدن = [کنایه از مُردن] [روبینچیک، 1970: 553]

سر به خشت خوردن = کنایه از دنیا آمدن، «در فلان جا سرم به خشت خورد» یعنی زادۀ آنجا هستم. [مندگاری، 1382: 290].


[1] - نام چندین روستا در ایران به نامه‌ای: خشت، خشتستان، خشت سر، خشتی، خشتیاری، خشتیانک و خشتی جان است. (بنگرید: دهخدا، ج 7)

حسین مسرّت

خشت که به آسیا بردی، خاک نصیبت می‌شود= مترادف: هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی. چیزی که عوض دارد، گله ندارد. [شاملو، 1/ 99 و 2/ 3 ـ 472] بد مکن که بد اُفتی، چه مکن که خود افتی. [شکورزاده،1380 : 396، 467//دهخدا،1363: 2/ 661/ شکورزاده،1373 : 334// دهخدا،1377: 7/ 8907// خضرایی،1382 :380، 440 و 441]

برگرفته از این بیت مولوی:

فعل تو چو تخم و این جهان طاهون است

تا خشت بر آسیا بری خاک آری

[کلیّات دیوان شمس تبریزی]

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری؟

هم بد باشد سزای بدکرداری

شنیدستی تو این پنداری

«چون خشت به آسیا بری خاک آری!»

خشتی که در آب افتد از باران نترسد =

همه آفاق دانند این‌که خشتی

که در آب افتد از باران نترسد

(قوامی رازی، گنج سخن، 1: 345)[عفیفی، 1371: 329]

خشتِ گور خشتِ لحد

خشتِ لب ایوان شدن = کنایه از مردن [مسرّت]

خواستم خشت ز خُم گیرم و بوسم لب جام

چرخ دوری زد و خشت لب ایوانم کرد

خشتِ لحد = خشتی که یکی زیر سر و بقیّه برای پوشاندن قبر به کار می‌رود. [حسین مسرّت، 1400].

خشت لحد بر سرنهادن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

یکی بر فرق تاج زر نهاده

یکی خشت لحد بر سرنهاده

[ناظر و منظور]

خشتِ لحد بستن = کنایه از کُشتن. [برگرفته از این بیت نظامی گنجوی]

ز بس خشت آهن که شد بر هلاک

لحد بسته بر کشتگان خشت خاک

(اسکندرنامه)

خِشکِ [خشتِ] لحد کسی را آجر کردن = (تعبیر یزدی) نهایت خوبی و لطف در حق کسی کردن، هوای کسی را داشتن. [حسین مسرّت، 1400]

خشت‌مال = دروغ‌گو، دروغ‌زن، چاخان و گزافه‌گو [بهروزی، 1348: 39/ ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 113/ انزابی‌نژاد و ثروت 1366: 356] در شیراز هنوز استعمال دارد. مثلاً می‌گویند: ولش کن بابا، یارو داره خشت می ماله، یا مثلاً یارو خشتماله.

بنگرید: خشت‌زن.

خشت مالیدن = خشت‌زن، خشت ساختن، چاپ و چاخان، دروغ‌زنی و چاخان‌بازی. [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 113/ انزابی‌نژاد و ثروت 1366: 328 ـ 329] لاف زدن و دروغ گفتن، قنپز درکردن [امینی،1369 : 337] دعوی‌های دروغ کردن. [دهخدا،1363 : 740/// صبا،1366 : 214/ دهخدا،1377 : 7/ 9807// جمشیدی‌پور: 121// انزابی‌نژاد و ثروت 1366: 356] قمپز درکردن، گزافه‌گویی، از دارایی و ثروت خود گفتن. [خضرایی،1382 : 441] دروغی در بزرگی و غناء حاضر یا گذشتۀ خویش گفتن، مال و جاه خویش، بیش از حقیقت گفتن، ادّعای به‌دروغ کردن. [دهخدا،1377: 7/ 9807]

خشت مالیدن = خشت ساختن. برگرفته از این بیت یغمای نیشابوری:

خشت می‌مالید یغما تا بدانندی شهان

بی‌نیازی، سکّه بر گل می‌زد و بر زر نزد

خشت، متّکا کردن خشت، زیر سرنهادن، کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت احمد رسولی یزدی:

امشب كه سر بر سر دلبر نهاده‏اى

فردا كه خشت به‌جای متّكا چه مى‏كنى؟

[احمد رسولی، 1401]

خشت، متّکا کردن = کنایه از فقر. برگرفته از این بیت یغما نیشابوری:

سرير ناز به‌جای دگر ببر كاينجا

جماعتى است كه جز خشت، متّكا نكند

خشت مسجد = نام امامزاده آقــا سیّد دانیـال از نوادگان امام موسی کاظم (ع) در کوچصفهان رشت. [صدر حاج سیّد‌جوادی، 1378: 2/ 398 ـ 397] و نام چند روستا [دهخدا، 1377: 7/9807]

خشت، مُشتن = دروغ گفتن. [بهروزی، 1348: 439]

خشت، نقاب شدن = کنایه از مردن. برگرفته از این بیت نظامی گنجوی:

هر که جز آن خشت نقابش نبود

گر چه گنه داشت عذابش نبود

[دهخدا، 1377: 14/22467]

خشتِ نقره = کنایه از ماه. [مصفی،1366 : 233]

خشتِ واپسین = بنگرید: خشت آخر

خِشت واپسین نهادن = کنایه از مُردن و در گور آرامیدن. برگرفته از این بیت عطّار نیشابوری:

داد آن ساعت جوابش مور لنگ

گفت خشت واپسین در گور تنگ

واپسين خشتی که پيوندد به خاک

منقطع گردد همه اوميد، پاک

(منطق‌الطیر)

خِشت و پِشت = بسیارتر، خیلی خیس. (افغانستان) [اکبری شالچی، 1370: 139]

خشت و پیچ = رول‌پلاک، خشت (افغانستان) [اکبری شالچی، 1370: 139]

خشتِ وجود = کالبد، تن. برگرفته از این بیت مولوی:

خشت وجود مرا خردکن ای غم چو گرد

تا که کنم همچو گرد، گرد سوارم طواف

خشت و گل = خانۀ محقر، تعلّقات دنیا. [فرهنگ گنجواژه]

خشت و گل پای‌کار آوردن= (مجاز) مسئول و بانی کاری بودن. «این خشت و گل را شما پای‌کار آورده‌اید و نیک و بد آن به خود شما راجع است.» (نظام السّلطنه 2/182) [انوری،1381 4/ 2757]

خشت و گل خانه نگه‌داشتن = دل‌خوش بودن به چیزی. برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

وحشی ز حرم، در قدم دوست، قدم نه

حاجی تو برو خشت و گل خانه نگه‌دار

[وحشی بافقی،1348: 94]

خشت و گل‌کاری را آب گرفتن = (مجاز) آماده کردن مقدّمات آن «باید کار آب گرفتنِ خشت و گل کودتا زیر چشم او انجام شود». (مستوفی،1385: 3/141) [انوری،1381: 4/ 2757]

خشت و گلی = آنچه از خشت و گل سازند و در آن آجر به کار نبرند. خانه‌های بی‌دوام و غیر محکم. خانه‌های بنّا سازی. [دهخدا، 1377: 7/9808]

خشت و نیم خشت = (اصطلاحات زردشتیان در یزد و کرمان) جُفتی. تکّه‌های مربّع شکل نقره که روی آن مرجان نشان بود و به دست می‌آویختند. [سروشیان،1356 :70]

خِشته = بی‌برگ و بی‌نوا، مفلس، بی‌چیز، تهیدست.

معذور کن ای شیخ که گستاخی کردم

زیرا که غریبم من و مجروح و خشته[1]

(ابوالعبّاس مروزی) [دهخدا، 1377: 7/9808]

[مقیم تویسرکانی، 1362: 194// معین،1364: 1/ 1422]


-[1] حاشیۀ دهخدا. شاید خسته باشد.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (9)

حسین مسرّت

خشتِ سرِ گذر = خشتی بوده که برای دفع قضا و قدر و رفع بلا مخصوصاً هنگامی‌که یکی از افراد خانواده بیمار بوده، از خانه بیرون داده و سرِ گذرها می‌گذارند و بدین ترتیب آن را درست می‌کردند که روی آن را با زغال صورتی کشیده و چشم و ابرو و دهان برایش درست کرده و قدری پنبه و کمی نمک با زاج و مقداری اسفند و یک پول سیاه‌روی آن می‌گذارند تا بدان وسیله قضا و بلا و نحوست از آن خانه و ساکنین آن و یا بیمار دفع شود. [بهروزی، 1348: 247] معادل خشت درکردن.

خِشتِ سیم = خِشتِ نقره. [برگرفته از این بیت سعدی]

از زر و سیم راحتی برسان

خویشتن هم تمتّعی برگیر

وانگه آن خانه کز تو خواهد ماند

خشتی از سیم و خشتی از زر گیر

(کلیّات، چاپ مصفا، ص 72)[دهخدا، 1377: 7/9803]

خِشتِ سیمین = خشت نقره. برگرفته از این بیت بوستان سعدی:

دو رسته دُرم در دهن داشت جای

چو دیواری از خشت سیمین به‌پای

خِشتِ سیمین = کنایه از یخ. برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

عیان گردید یخ بر جای نسرین

فکنده بر لب جو خشت سیمین

خِشتِ سیه پَر = تیر و خشتی است که پر آن سیاه باشد. [دهخدا،1377: 7/ 9806]

خِشتِ شاهی = عصای سلطنتی.

یکی خشت شاهی پر از ماز و پیچ

به کف داشت وز رنج نابود، هیچ

(اسدی)[دهخدا،1377: 7/ 9806]

خشتش از جا دررفته = کنایه از در حال سقوط یا ورشکست کردن بودن است و در نظایر گویند. [خضرایی: 440]

خشتش از خَره (خَرند) بیرون رفته است = خره پهلوی هم چسبیده را گویند و خرند، خشت‌کاری اطراف باغچه و کنار صفّه و ایوان. در مورد کسی گویند که رشتۀ انتظام کارش از هم به بگسلد، از قبیل تاجری که به تجارتش سکته وارد آمده، مشرّف به ورشکست باشد یا عاملی که خلاف‌کاری‌هایش معلوم و آشکار گردیده، عزلش محقق گردد و امثال آن. از هم فروریختن بنا و اساس کار این قبیل اشخاص را بدان تشبیه کرده‌اند که خشتی از میان رده و یک صف خشت کشیده شده یا بیرون رَوَد و درنتیجه تمام خشت‌ها فروریخته یا از جای خود خارج شوند. [بهمنیار،1369 : 233] رشتۀ نظم و ترتیب کار از دست رفتن. [خضرایی، 1382: 441]

خِشتِ صدقه خشت سر گذر.

خِشتِ طلا = خشتی که از طلا باشد. علامت ثروتمندی است. [واعظ تقوی، 1366: 194]

خِشت قالب زدن (زده)= خشت انداختن، لاف زدن. [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 328] لاف زدن، گزافه گفتن، دروغ گفتن. [انزابی‌نژاد و ثروت،1366: 356// دهخدا،1377: 7/ 9806]

خشت قالب درست درآمدن = کنایه از به مقصد رسیدن کاری یا برنامه‌ای. برگرفته از این بیت نظامی گنجوی:

شاه را این فریب، چُست آمد

خشت این قالبش درست آمد

خشتِ قُمار = خشتی که قماربازان بر آن بُجُل (بجل دو استخوان کعب بود که بدان بازی کنند) اندازد و آن را در هندوستان بُت خوانند.

ببازند عشّاق صبر و قرار

به خشت سر خُم چو خشت قمار

(وحید)[دهخدا، 1377: 7/9806// لاله تیک،1374: 2/ 803// سیالکوتی،1380: 361// غیاث‌الدین رامپوری،1363: 1096 ـ 1095// پادشاه،1363: 2/ 1657]

خِشتَک = (گویش سرخه‌ای) آهنی است مربَع شکل در آسیاب‌های آبی. این آهن را پاشنه نیز می‌خوانند. [ستوده،1342 : 168] مصغّر خشت است؛ یعنی خشت کوچک و آن قطعه مربّع کوچکی است از آهن که زیر نوک آهن درهای بزرگ (پاشنۀ درها) قرار می‌دهند تا هنگام گردش در خاک فرو نرود. [بهروزی،1348 : 247]

خِشتَک[1] = پارچه مربّعی که در زیر بغل جامه دوزند. [لاله تیک،1374 2/ 803] قسمت وسط شلوار را گویند. وجه‌تسمیه اخیر این است. این قسمت به شکل مربّع و خشت ماند. [بهروزی، 1348: 247] پارچه چهارگوشۀ زیر بغل جامع، پارچه‌ای که میان دو پاچۀ شلوار دوزند. زیرکش جامه [معین، 1364: 1/ 1422] درز وسط شلوار را گویند یا پشت شلوار، جای نشیمن‌گاه. [واعظ تقوی، 1366: 194]

خِشتک بالِشتک = نوعی بازی است که در تهران، آفتاب‌مهتاب خوانند. خشتو بالِشتو. [ستوده،1335 : 68/ برومندسعید،1370: 82 / واعظ تقوی، 1366: 194] در یزد خِشتَک پُشتَک گویند. [مسرّت]

خِشتَک پُشتَک = (تعبیر یزدی) بازی آفتاب، مهتاب؛ کُشتی گرفتن زن و مرد هنگام معاشقه. [افشار،1382 : 85]

خِشتکِ زر = کنایه از آفتاب عالمتاب و به معنی زر خالص.

پر زر و دُر گشته ز تو دامنش

خشتک زر سوزۀ پیراهنش

(نظامی، مخزن‌الاسرار) [غیاث‌الدین رامپوری،1363 : 333// صبا،1366 : 214// تبریزی،1362: 2/ 751// انوری،1383 : 120// دهخدا،1377: 7/9807]

نظامی گنجوی در مخزن‌الاسرار گوید:

پر زر و دُر گشته ز تو دامنش

خشتک زر سوزه ٔ پیراهنش

خشتکِ زرّین = کنایه از آفتاب عالمتاب. [تبریزی،1362: 2/ 751// دهخدا،1377: ج 7/ 9807]

خاقانی گوید:

کرد قباهای گل، خشتک زرّین پدید

کرد عَلَم‌های روز، پرچم شب را نهان

خشت‌زن = لاف‌زن. نظامی گوید:

لاف از سخن چو دُر توان زد

آن خشت بود که پر توان زد

خشتِ کسی را پای‌کار بردن = در اثر بدگویی کار او را خراب کردن. [ابریشمی، 1377: 210 / خضرایی،1382 : 441]

خشت کشیدن = کنایه از کار سخت. برگرفته از این بیت عطّار نیشابوری:

آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید

این‌همه سختی نه بر باطل کشید

(منطق‌الطیر)

خشت کشیدن از دیوار = سُست شدن ارکان و سامان. برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

کشد يک خشت از بنياد سستش

کند ویران‌تر از روز نخستش

خشتَک قمار = خشتی که مقامران بر آن بجول اندازد. (از مصطلحات الشّعرا) [غیاث‌الدّین رامپوری، 1363: 333]


[1] - از ذکر امثال مربوط به خشتک، چون خارج از بحث این قسمت بود، خودداری شد.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (8)

حسین مسرّت

خشتِ زر = خشتی که از طلا ساخته‌شده است. شمش طلا و نیز کنایه از ثروت. [مولوی بلخی،1383: 4/ 563]

شد ایران به کردار، خرم بهشت

همه خاک عنبر شد و زر خشت

(فردوسی)

دو خشتی برآورده قصری عظیم

یکی خشت از زر یکی خشت سیم

(اقبال‌نامۀ نظامی) [دهخدا، 1377: 7/9803]

خشت زر پخته ده و سیم خام

تا که بود قصر تو فردا تمام

(تحفه الاحرار جامی)

خشتِ زر = کنایه از آفتاب عالمتاب، کنایه از خورشید، خشتی که از طلاست. [انوری،1383 : 120// تبریزی،1362 : 751// دهخدا ،1377: 7/9803 و 9806// مصفی، 1366: 232// غنی،1383: 398// سجّادی، 1374: 1/407]

کنایه از آفتاب.

ای نهاده خشت زر بر روزن سیمین بام

وی فکنده چین شب در گیسوی مشکین شام

(خواجو، دیوان، 568)[عفیفی، 1372: 1/ 789]

خاقانی گوید:

دیوار مشرق را نگر، خشت زر آمد قرص خَور

چون دست توست آن خشت زر، زر بی‌تقاضا ریخته

[دهخدا، 1377: 7/9803]

خشتِ زر خاوری = آفتاب شرق، آفتاب مشرق. کنایه از آفتاب عالمتاب.

هر سنگ را کز ساحری کرده صبا میناگری

از خشت زرِ خاوری میناش دینار آمده

(خاقانی، دیوان، 390) [عفیفی، 1372: 1/ 789 // فرهنگ لغات خاقانی 1: 407]

خشتِ زرنگار = خشت طلایی. «قرص زرّین مهر از خجلت خشت زرنگار دیوارش سرخ و زرد برآید» [مستوفی،1384: 3/ 649] کنایه از خورشید. [حسین مسرّت، 1400]

سلمان ساوجی گوید:

بنای روزگار که این خشت زرنگار

بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد

خشتِ زرّین = خشت طلایی، کنایه از آفتـاب، کنایه از خورشید عالمتاب. [انوری،1383 : 120// صبا،1366 : 213// تبریزی،1362 : 751// دهخدا،1377: 7/9806 و 9803// سجّادی، 1374: 1/ 407]

نقب در دیوار مشرق بُرد صبح

خشت زرّین زآن میان آمد برون

(خاقانی، دیوان، 491)[عفیفی، 1372: 1/ 789]

بل خشت زرّین ز آن بنان، در خوی خجلت شد نهان

چون خشت گل در آبدان، از دست بنّا ریخته

(خاقانی)

خشتِ زرّین = خشت طلایی. برگرفته از این بیت نظامی گنجوی:

وزان خشت زرّین شدّاد عاد

چه آمد به‌جز مردن نامراد؟

(شرف نامه)

سعدی گوید:

یکی پارسا سیرت حق پرست

فتادش یکی خشت زرّین به دست

(بوستان سعدی)

خواجوی کرمانی گوید:

ز مرمر در آن پای‌ها ساخته

همه خشت زرّین درانداخته

خشت‌زن = دروغ‌زن و چاخان و گزافه‌گو؛ زیرا خشت مالیدن به معنی چاپ و چاخان و دروغ‌گویی و گزافه‌گویی نیز هست. [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 328]

خشت، زیر سر = کنایه از وضع آوارۀ آسمان‌جُل خانه‌به‌دوشی است که به هنگام خواب به‌جای بالش، زیر سرش خشت می‌گذارد. غزّالی نویسد: «موسی به خفته‌ای بگذشت بر خاک خفته و خشتی فراز زیر سرنهاده.» (کیمیای سعادت 2: 422) [خرّمشاهی،1367: 2/5 ـ 1234] در بیان حال کسی که به‌ظاهر دون‌پایه و بی اقتدار و در باطن ارج و اعتبار دارد. [سپهر،1368 : 241]

خشت، زیر سر بودن = کنایه از بینوا، آواره و بی‌خانمان بودن. [مصفی،1369: 551] حافظ گوید:

خشت، زیر سر و بر تارک هفت‌اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

[حافظ شیرازی،1368: 367]

محتشم کاشانی گوید:

شهی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت

نماز شام او را خشت، زیر سر دیدم

خشت، زیر سر داشتن = کنایه از فقر و تهیدستی است. برگرفته از این بیت سید محمّد محیط طباطبایی:

گدای میکده‌ام و خشت زیر سر دارم

ز مهر آن خسرو از کهکشان کمر دارم

محمّد محیط طباطبایی

خشت، زیر سرنهادن خشت، زیر سر داشتن.

خشت، زیر سرنهادن = کنایه از قناعت مندی. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

از آن جوشِ نشاط از سینۀ خم کم نمی‌گردد

که از معمورۀ آفاق، خشتی زیر سر دارد

خشت، زیر سرنهادن = کنایه از مردن. برگرفته از این شعر عطار نیشابوری:

عیسی مریم به خواب افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود

(مصیبت‌نامه)

خشتژه= نوعی از پارچه که متن آن مانند خشت است. (از ناظم الاطبّاء) [دهخدا، 1377: 7/9806]

خشتستان = نام روستایی است. [دهخدا، 1377: 7/9806]

خشت سر = نام روستایی است. [دهخدا، 1377: 7/9806]

خشتِ سَرِ خُم = خشتی که بر سرِ خُم گذارند و دهان خُم بدان بندند و این از اهل زبان به تحقیق رسیده. [لاله تیک،1374: 2/ 803] عرفا برای خشتِ سَرِ خُم اعتباری بیش‌ازاندازه قائل‌اند، چراکه خِشتِ سَرِ خُم مِی وحدت است. [حسین مسرّت، 1400]

خیّام نیشابوری گوید:

خشت سر خم ز مملکت جم خوش‌تر

بوی قدح از غذای مریم خوش‌تر

صائب تبریزی گوید:

شد مدّتی که خشت سر خم، کتاب ماست

موج شراب، سرخی سرهای باب ماست

و نیز گوید:

ز روی خشت خم از جوش باده، جام افتاد

بیار باده که طشت خرد ز بام افتاد

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (7)

حسین مسرّت

خشت‌پزی کردن = خشت‌پزی، آجرپزی، خشت، آجر پخته و خام، خشت‌پزی اشاره به گرمای سخت است. [حسین مسرّت، 1400]

خشتِ پَسین = خشت آخری بنا، آخرین خشت ساختمان. برگرفته از این بیت نظامی گنجوی:

آنچه بدو خانه نوآیین بود

خشت پسین، دای نخستین بود

(مخزن‌الاسرار)[دهخدا،1377: 7/ 10448]

خشتِ پیروزه = کاشی. [معین، 1364: 1/ 1421]

خشتِ تصدّق خشت سر گذر.

خشت جایی نصیبِ کسی نشدن = (تعبیر یزدی) بهره نبردن کسی از چیزی یا جایی. [علی بهروئیان، 1400]

خشت چه = 1 ـ خشت کوچک 2 ـ قطعه‌ای پارچۀ مربّع که در انتهای آستین لباس و زیر بغل دوخته شــود. 3 ـ قطعه‌ای پارچه که بین دو پاچۀ شلوار می‌دوزند. خِشتک. [معین، 1364: 1/ 1521]

خشتِ چهارشنبه‌سوری = پشت سر را نگاه نکردن؛ قیدی است در پاره‌ای اعمال جادویی که جز به‌شرط آن مطلب حاصل نمی‌شود. چنان‌که در جادوی خشت چهارشنبه‌سوری. [شاملو، 7/ 572]

خشت خام بر آب افکندن = کنایه از کار بیهوده کردن. کنایه از ضایع کردن امری یا چیزی است.

چو کردار با ناسپاسان کنی

همی خشت خام اندر آب افکنی

(فردوسی) [دهخدا،1377: 7/ 9803]

بدانست بهرام کان بود زشت

به آب اندر افکنده شد خشک خشت

(فردوسی)[دهخدا،1377: 7/ 9803]

خشتِ خام در آب افکندن = کنایه از کاری بی‌اساس و بیهوده کردن. [دهخدا،1377: 2/ 3096]

خشت خام بر آب زدن = کنایه از کار بیهوده کردن. [میرزانیا، 1382: 340] آب در هاون ساییدن، آب در غربال بیختن، آهن سرد کوفتن. [امینی،1369: 1/ 337] ضایع کردن امری [صبا، 1366: 213] آب به غربال پیمودن [دهخدا، 1363: 2/ 740 ـ 739]

خشتِ خانۀ خاکی = خانه‌ای که از خشت بناشده باشد. کنایه از دنیا. جهان خاکی.

شه در این خشت خانۀ خاکی

خشت نمناک شد ز نمناکی

(نظامی، هفت‌پیکر، 345)[عفیفی، 1372: 1/ 788]

خشتِ خرابه = کنایه از خانۀ بسیار محقّر «خشت خرابۀ کوکب خانم، یادگار شوهرش از آن کامران ... شد» (دلِ کور: 383) [نجفی، 1378: 1/ 551]

خشت، خشت = خِش خِش و آن صوت کاغذ و جامه و غیر آن است. [دهخدا،1377: 7/ 9806]

خشت، خشت کندن = اشاره به خراب کردن «بد پسران خانه کن، ناخلفان و آنان که خانه پدر را خشت، خشت بکنند و بفروشند». [برگرفته از آنندراج]

خشتِ خشک بر آب افکندن = کردن بدی و کاری که اصلاح آن میسّر نباشد.

بدانست بهرام کان بود زشت

به آب اندر افکنده شد خشک خشت

پشیمان شد و بند از او برگرفت

ز کردار خود دست بر سر گرفت

(فردوسی)[دهخدا،1377: 7/ 9803]

خشت، خشک در آب جُستن = کار بیهوده کردن، عمل لغو انجام دادن.

من ز سرگین می نجویم بوی مُشک

من در آب جو نجویم خشت خشک

(مولوی، مثنوی، ن، 400)[عفیفی، 1372: 1/ 788// گوهرین، 1363: 4/ 274]

خشت خشک، از آب درآوردن = کار بیهوده کردن، کار غیرممکن کردن، کار باطل، عمل لغو. [علوی، 1375: 220]

خشت خُم خشت سَرِ خُم

خَشت دامن = مادرزن، خوش دامن (لغت محلی شوشتر) [دهخدا، 1377: 7/9806]

خشت در آب افکندن = کنایه از تباه و ضایع و خراب کردن.

بگفتند کاین رنج دادی به باد

سر نامور پر ز آتش مباد

بدانست بهرام کاین بود زشت

به آب اندر افکنده شد خشک خشت

(فردوسی، شاهنامه،د، 5: 2278)

تا ساقی مست نفکند خشت در آب

معمور نمی‌شود خرابات، خراب

(شاه داعی، دیوان، 2: 183)[عفیفی، 1372: 1/ 788]

خشت در آب انداختن خشت در آب افکندن.

خشت‌دربهشت = حَبّ رفیعی. به‌ظاهر نوعی از مکفیات آن زمان بوده است که رفیع نامی ترکیب آن را مخترع بوده. [نصرآبادی، 1361: 459]

خشت در دریا زدن = کار بی‌حاصل کردن، کار بی‌فایده کردن. [دهخدا،1377: 7/ 9806]

خشت در کالبد درست آمدن = کنـایه از تـدبیر درسـت کردن.

شاه را این فریب چُست آمد

خشت در کالبد درست آمد

(از انجمن آرای ناصری) [دهخدا،1377: 7/ 9806// صبا، 1366: 213]

خشت در کردن = هرگاه زن زائو، شب چهارشنبه زائیده باشد (به عقیدۀ بعضی‌ها چهارشنبه نحوست دارد) بامداد فردا خشتی آورده، به شرحی که ذیلاً داده می‌شود، مرتّب کرده و از خانه بیرون برده (درکرده) سر کوچه می‌گذارند. تا نحوست از جان زائو و مولود دور شود و آن را خشت سر گذر هم می‌گویند. [بهروزی، 1348: 247]

خشت در میانۀ آب زدن = کنایه از کار بیهوده کردن.

گر آب دیده کنم طعنه‌های سخت مزن

که همچو خشت زدن در میانۀ آب است

(امیر خسرو، دیوان،115)[عفیفی، 1372: 1/ 788]

خشت رو خشت گذاشتن = کنایه از ثروت‌اندوزی و مال جمع‌کردن. [فارسی دبیرستان‌ها]

خشت روی خشت بند نشدن = نظم و ترتیب کارها به هم خوردن. [علی بهروئیان،1400]

خشت روی (بر) خشت نهادن = کنایه از خانه ساختن.

چون پس خشت لحد خواهی فتاد

خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد؟

(عطّار، مصیبت‌نامه،179) [عفیفی، 1372: 1/ 789]

خشت روی خشت نگذاشتن در جایی = مجاز، به هم ریختن یا ویران کردن آن «مغول‌ها در نیشابور، خشت روی خشت نگذاشتند». [انوری، 1381: 4/ 2757]

خشت روی دریا زدن = کنایه از کار بیهوده کردن.

تا چند زنم به روی دریاها خشت؟

بیزار شدم ز بت‌پرستان و کنشت

خیّام که گفت دوزخی خواهد بود؟

که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

(خیّام، رباعیّات،76)[عفیفی، 1372: 1/ 789]

خشتر/ خشتره بنگرید: خِشتک

خشت زدن = Blagver [بروخیم، 1354: 212] دروغ گفتن، لاف زدن. [دهخدا،1377: 7/ 9803// صبا، 1366: 213]

معنای کنایی: کنایه از کار کم‌ارزش کردن. حرف بیهوده بر زبان جاری کردن.

عطار نیشابوری گوید:

گفت تا کی کوس سلطانی زدن

زین نکوتر خشت نتوانی زدن

(منطق‌الطیر)

نظامی گوید:

لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد

معنی: برای سخنانی که مانند گوهر ارزشمند هستند جای خودستائی کردن و فخر فروختن است نه برای سخنان بیهوده و بی‌ارزش که مانند خشت فراوان است.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (6)

حسین مسرّت

خشت، بالین شدن خشت بالین بودن.

خشت، بالین داشتن خشت بالین بودن.

خشت، بالین کردن = کنایه از مردن. خشت، زیر سرنهادن، چیزی را به‌عنوان بالش زیر سرنهادن، خواه بالش باشد و خواه چیز دیگر. چون پارچه یا سنگ یا هر چیز برآمده.

مُغ از نشاط سبدچین که مست خواهد شد

کند برابر چرخشت، خشت بالینا

(عمّار مروزی) [دهخدا،1377 :7/ 9803]

و نیز:

که گر دل برین کار پرکین کنم

مر آن مرد را خشت بالین کنم

(فردوسی)[دهخدا،1377 :3/ 4287]

خشت، بالین کردن = کنایه از فقر .برگرفته از این بیت امیرخسرو دهلوی:

پاک‌بازان سر کوی خرابات فنا

در مقام سرفرازی خشت بالین کرده‌اند

(دیوان امیرخسرو دهلوی)

خشت، بالین کسی کردن بالین کسی را خشت کردن. [انوری، 1381: 4/ 2757]

خشت بر آب افکندن خشت بر آب زدن.

خشت بر آب دریا زدن = آب در هاون ساییدن، آب در غربال بیختن، آهن سرد کوفتن. [امینی،1369: 1/ 337] زحمت بی‌حاصل کشیدن، رنج بیهوده بردن، آب بر ریسمان بستن. [شاملو، 1/ 51 و 72]

خشت بر آب روان زدن = کنایه از کار بیهوده کردن.

در عشق تو بر دل رقم صبر کشیدن

چون خشت زدن بر زبر آب روان است

(ابن یمین دیوان، 211)[عفیفی، 1372: 1/ 788]

خشت بر آب زدن = کاری بیهوده و عبث کردن. [جمشیدی‌پور: 121// صبا، 1366: 213// میرزانیا، 1382: 339// دهخدا، 1363: 2/ 659، 739// دهخدا، 1377: 7/9803// خضرایی،1382 : 440] آب در غربال بیختن. [امینی، 1369: 1/ 337] زحمت بی‌حاصل کشیدن، رنج بیهوده بردن. آب به ریسمان بستن. [شاملو، 1/ 51 ـ 72] نيز رجوع کنید خشت بر آب دریا زدن. He builds castle in the air [دهگان، 1383: 88] Parti akvon en kvibrilo [صمیمی، 1360: 236].

امیرخسرو دهلوی گوید:

گر آب دیده کنم، طعنه‌های سخت مزن

که همچو خشت زدن در میانه آب است

مولوی در مثنوی گوید:

آب می‏زد بانگ یعنی هی تو را

فایده چه زین زدن خشتی مرا؟

خشت بر خشت گردیدن = جستجو کردن. برگرفته از این بیت طالب آملی:

خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم

منزلی امن‌تر از گوشه‌ی تنهایی نیست

خشت بر خشت نماندن = کنایه از ویران کردن و خراب شدن.

اگر نه شاه بودی سخت عادل

به گاه مهر و بخشایش نکو دل

صفاهان را نماندی خشت بر خشت

نکردی کس به صدسال اندر او کشت

(فخرالدین اسعد، ویس و رامین، 13)

هست صورت سایه معنی آفتاب

نور بی‌سایه بود اندر خراب

چونک آنجا خشت بر خشتی نماند

نور مه را سایۀ زشتی نماند

(مولوی، مثنوی، ن، 6: 547)[عفیفی، 1372: ج 1/ 788// گوهرین، 1363: 4/ 273]

خشت بر خشت نهادن (گذاشتن)=‌ كنایه از ساختمان‌کردن و خانه ساختن «معماران تاتار که به عقب رسیدند، تتمۀ عمارات واجب داشتند و خشت بر خشت نگذاشتند.» [میرزانیا، 1382: 339/ اشرف‌زاده، 1367: 236]

خشت بر دریا زدن = کنایه از کار عبث کردن، بیهوده کردن، نظیر: نقش بر آب زدن، وسمه بر ابروی کور کشیدن. [دهخدا، 1377: 7/ 9803 // میرزانیا، 1382: 340].

خشت بر دریا زدن بی‌حاصل است = اشاره به کار لغو و بی‌ثمری است که جز زحمت و تضییع وقت و مال، نتیجه و حاصلی نداشته باشد.

نیک‌خواهانم نصیحت می‌کنند

خشت بر دریا زدن بی‌حاصل است

(سعدی، کلیات، ک، 438)[بهمنیار،1369 : 233// شکورزاده،1380: 467 //عفیفی، 1371: 329] کاری بیهوده و عبث کردن [حقیقت سمنانی، 1374: 180 /دهخدا، 1377: 7/9803]

خشت بر زبَرِ آب زدن = کار بیهوده کردن.

در عشق تو مر دل، رقم صبر کشیدن

چون خشت زدن بر زبر آب روان است

(ابن یمین)[ دهخدا، 1377: 7/ 9803// صبا، 1366: 213]

خشت بر یکدیگر نهادن = خانه ساختن [حسین مسرّت، 1400] در فتوّت‌نامۀ بنّایان آمده است، اگر پرسند که چون سر کار روی، کدام آیۀ کتاب خداوند را قرائت می‌کند. بگو ... خشت بر یکدیگر نهادن: اذا زلزلت الارض زالزالها. [ندیمی، 1375: 18]

خشتِ بلور = گویا یخ. [حسین مسرّت، 1400]

خشت بودن بالین کسی: مجاز بالین کسی خشت بودن. [فرهنگ سخن 4: 2757]

خشت به آب افکندن خشت در آب افکندن.

خشت به بالین نهادن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت باباطاهر:

به بالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آنکه بگریزم ز ماران

خشت به دونیم کردن = در فتوّت نامۀ بنّایان آمده است. اگر پرسند: چون سرِ کار رَوی، کدام آیه کتاب خداوند را قرائت می‌کند. بگو ... خشت را به دونیم کردن. «فَتبارک الله احسن الخالقین والحمدلله ربّ العالمین». [خان محمّدی، 1354 2/ 470]

خشت به سر خوردن = نظیر: سر به سنگ خوردن و متنبّه شدن. [حسین مسرّت، 1400]

مخلص کاشانی گوید:

کار من خوردن خشت است به سر دانستم

تابه آن سنگدل افتاد سروکار مرا

[دهخدا، 1377: 7/9803]

خشت به قالب زدن = کار زیاد یکنواخت و بی‌ارزش انجام دادن. همچون نویسنده‌ای که مطالب کم‌ارزش فراوان بنویسد. [شاملو، 5/ 1811]

خشت به قالب زدن = خشت انداخـتن، لاف زدن. [ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 328]. گزافه گفتن [امینی، 1369: 1/ 337] لاف زدن، لافیدن، دروغ بافتن. [دهخدا،1377: 7/ 9803]

خشت (خِشک) به هوا انداختن= (تعبیر یزدی) کار بنّایی کردن. برگرفته از این بیت طراز یزدی:

تو را چه‌کار به مدح و مذمّت است طراز

برو به پای پی و خشت بر هوا انداز

[کرمی،1366، مقدّمه: د]

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (5)

حسین مسرّت

خِشت از جای رفتن[1] = (خشت= نیزه) امید صلاح نماندن. [جمشیدی‌پور:121] تمثّل: «و اندیشید و دانست که خشت از جای خـود برفـت». (تــاریخ بیهقی) [دهخدا،1363: 2/ 739]

خشت از جای خویش (خود) برفتن (رفتن)= (خشت = نیزه) (مجاز) کار از کار گذشتن. «امیر بدگمان گشت و در اندیشید و دانست که خشت از جای خویش برفت.» (تاریخ بیهقی: 304) [انوری،1381: 4/ 2757] مقابل درست شدن. [خالقی مطلق،1356: 1/ 628]

خشت از خَرند افتاد = سلسله و نظم به هم خورد. [فکرت هروی،1376: 236]

خشت از خَرند بیرون رفتن = مهار انتظام کار از کف شخص خارج‌شده. «با این بی‌احتیاطی‌ها یک روز خبردار می‌شی می‌بینی، خشت از خرند بیرون رفته». [شاملو، ج 6/ 2093]

خشت از دیوار کشیدن = کنایه از زور و نیروی زیاد داشتن. [صرّافی، 1375: 90/ ستوده،1335 : 68/ ادیب کرمانی،1372 : 229] همانند خشت از تو دیوار کشیدن.

خشت از قالب تهی کردن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

بر سریر خم مربّع می‌نشیند همچو خشت

هر که قالب را در این میخانه خالی می‌کند

خشت از گل کسی ساختن = کنایه از مردن و خاک شدن و خشت ساختن از گل. برگرفته از این بیت بوستان سعدی:

بسی تیر و دی‌ماه و اردیبهشت

برآید که ما خاک باشیم و خشت

حافظ گوید:

به می عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

[حافظ شیرازی، 1368: 135]

خشت از هِره (خِره) دررفته است = نظم و ترتیب زندگی و کارها به‌هم‌ریخته است. [بقایی، 1370: 218/ ابریشمی،1377: 210]

خشتِ اقامت بر زمین نهادن = کنایه از دل‌بستگی به دنیا. برگرفته از شعر صائب تبریزی:

منه خشت اقامت بر زمین در عالم امکان

که چون ریگ روان اجزای عالم در سفر باشد

خشت الطین = آجرپاره ٔ گداخته است و صباغان آن را در سیاهی بکار برند و رنج های چارپایان را مفید بوده. (نزهت‌القلوب). [دهخدا،1377: 7/9805]

خشت انداختن = (خشت‌ = نیزه)، لاف زدن، گـزافه گفتن. [امینی، 1369: 337/ انزابی‌نژاد و ثروت،1366: 356/ ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 328]

خشت انداختن = (تعبیر خور و بیابانک) در تعرّض به کسی گویند که مدّعی خسته شدن باشد؛ زیرا که خشت انداختن کاری شاق و مخصوص آدم‌های ورزیده بوده است. [سیّد ‌محمّد موسوی، 1400]

شاعر خشت‌مال شیرازی گوید:

هر که در شیراز بود و خورد مُفت

می‌تواند شعرهای خوب گفت

گر دو روزی خشت‌اندازی کنی

اردک از پشتت درآید جفت، جفت

خشت اندر آب افکندن خشت بر آب افکندن.

خشتِ اوّل = سنگ بنا، نقطۀ شروع، آغاز کار. برگرفته از این بیت مولوی:

خشت اوّل چون نهد معمار کج

تا ثریّا می‌رود دیوار کج

[دهخدا، 1377: 7/9803]

خشت اوّل چون نهد معمار کج/ می‌رود تا گنبد دوّار کج = کاری که پایه و اساسش بر غلط گذارده شود تا به آخر کج و غلط خواهد بود. چنانکه اگر بنا اوّلین خشت دیوار را کج بگذارد، آن دیوار تا به هر ارتفاع برسد، کج خواهد بود. [بهمنیار، 1369: 233]

نظیر:

چون گذارد خشت اوّل بر زمین، معمار کج

گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج

(صائب، کلیّات، 315)[عفیفی، 1371: 329][شکورزاده،1380: 467]

خشت اوّل چون کج گذاشته شد دیوار، کج درمی‌آید =

چون گذارد خشت اوّل بر زمین، معمار کج

گر رساند بر فلک باشد همان دیوار، کج

(صائب)

این مَثَل باشد که تا گردون رود دیوار کج

خشت اوّل را اگر اوّل نهد معمار، کج

[دهخدا، 1377: 7/9803]

خشتِ باد = بادزن کلان که به حلقه‌های سقف و غیره آویزاند و این در ولایت و به هندوستان مرسوم است؛ و بعضی گویند به عربی هر دو را مروّح گویند و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته. [غیاث‌الدّین رامپوری، 1363: 1095/ لاله تیک،1374: 2/ 802] بادبزن سقفی که دارای تخته و پارچۀ کلفت بود و ریسمانی بر آن بسته و با دست کشیده می‌شود:

کجا بر در خانه‌ای ایستاد

که چشمش نزد طعنه بر خشت باد؟

[ادیب طوسی، 1345 :230/ دهخدا،1377: 3/ 8606 و 7/ 9805]

خشت با [به] قالب افتادن= (مجاز) سروسامان گرفتن و به نتیجه درست رسیدن کار/ درست شدن کار (مقابل: خشت از جای خویش برفت) «چون بندگان متمرّد خاصیگان را متشرّد کردند و دود از خان و مان ها برآوردند، این خشت کی به قالب افتد». (راحة الصّدور: راوندی: ص 361) [خالقی مطلق،1356 ، 1: 628]

خشت بالش نمودن = کنایه از مُردن است. برگرفته از این بیت سعدی:

خشت بالین گور یادآور

ای که سردر کنار احبابی

خشت بالین بودن = کنایه از قناعت مندی و آسودگی. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

سبک از خواب می‌توانی خاست

خشت بالین خواب اگر داری

یا:

ز خشت، بالش و از خاک تیره بستر کن

مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

خشت، بالین بودن = کنایه از فقر است. برگرفته از این بیت باباطاهر:

سریرم خشت و بالینم زمین بی

خوشم این بی که مو ته دوست دیرم

صائب تبریزی گوید:

یک اهل دل به سایۀ دیوار ما نخفت

بالین یک غریب نگردید خشت ما

کلیم کاشانی گوید:

اگر بر بالش پر سر ندارم، چشم آن دارم

که شب‌ها ز اشک حسرت نرم سازم خشت بالین را

خشت، بالین بودن = کنایه از مُردن است. [دهخدا، 1363: 1/ 152 و 3/9804// م‍ن‍ص‍ورم‍ؤیّ‍ّد، 1373: 52// صبا، 1366: 213] به هنگام خاک‌سپاری و گذاردن جنازه در گور نیز خشتی به زیر سر مُرده می‌گذارند. ازاین‌رو اصطـلاح خشت، بالین بودن کنایه از مُردن است. [صدر حاج سیّد‌جوادی، 1378: 7/ 145]

اگر چرخ گردان کشد زین تو

سرانجام خشت است بالین تو

(فردوسی)[دهخدا،1377: ج 7/ 9803]


[1] - دیگر امثال و عبارات و ابیات مربوط به خشت = نیزه به دلیل ارتباط نداشتن حذف شد و فقط چند نمونه برای تمیز دانستن از خشت = آجر خام آورده شد.

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (4)

چارتا خِش رو خِش هِشتن = (تعبیر یزدی) چهارتا خشت روی خشت گذاشتن، کنایه از سرپناه ساختن. [علی بهروئیان، 1400]

چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی= وقتی‌که دستت به زیاد نمی‌رسد به کم قانع باش. [بهمنیار،1369: 185] نظیر: کاسه‌گر چینی نباشد گو مباش. [شکورزاده، 1380: 817] برگرفته از این بیت حافظ:

در مصطبۀ عشق تنعّم نتوان کرد

چون بالش زر نیست، بسازیم به خشتی

[حافظ شیرازی،1368: 333]

چون تنور خشت‌پزان= کورهٔ آجرپزان که غالباً دارای دودکش بلند و بزرگی است. کنایه از گرمای زیاد.

نظامی گنجوی گوید:

بینی ای چون تنور خشت‌پزان

دهنی چون لَوید رنگرزان

[دهخدا، 1377: 5/7069]

چون خشت به آسیا بری، خاک آری =

چون خشت به آسیا بری، خاک آری

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری؟

(از تاریخ گیلان مرعشی) [دهخدا، 1377: 1/143]

خشت که به آسیا بردی، خاک نصیبت می‌شود

چون خشت، پخته شدن = کنایه از سختی دیدن، آبدیده شدن، سرد و گرم روزگار چشیدن. برگرفته از این بیت امیرخسرو دهلوی:

ور تو همان آب و گلی در سرشت

پخته شو از مایۀ گلخن خشت

چهارخشت دنیا = کنایه از چیز بی‌ارزش. برگرفته از این بیت سنایی غزنوی:

زین مال بی‌نهایت دشمن گرت نصیب

خود را چهارخشت ز دنیا شمار گیر

چه از خشت و چه از مَرمَر = کنایه از یکسان بودن امری، بی‌تفاوتی. برگرفته از این بیت پروین اعتصامی:

خانه‌ای را که نه سقفی و نه بنیادی است

این‌چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر

چه خشت‌هایی به قالب می‌زنند = [پادشاه،1363 : 373]

حرفِ زشت روی خشت = [روبینچیک،1970: 553] زشتی و بدی تمام. چون خشت، خود بدقواره است. [مصطفی قطب‌زاده،1400]

خاکِ غربیل را نشاید خشتِ آسیا را= [پادشاه،1363: 373]

خالِ خشت = اسپرانتو karoo، ایتالیایی: Quadri، فرانسوی: Carreau، انگلیسی: Diamond [مشکری، 1362: 145] هر دست ورق پاسور از چهار گروه تشکیل‌شده که نشانۀ هر گروه را خال می‌نامند. خال خشت یا کارو Karo به رنگ قرمز. [شاملو، 7/ 213] نیز رجوع شود به خشت.

خالِ خشتی خالِ خشت.

خانه از خشتِ حرام ساختن = کنایه از آلوده شدن به گناه و ... برگرفته از این بیت اوحدی مراغه‌ای:

چکنی خانه‌ها ز خشت حرام؟

زان که ویران شود بهشت حرام

(جام جم)

خانه از خشتِ کهنه ساختن= کنایه از سست بودن و بی‌پایه بودن کاری. برگرفته از این بیت کاتبی نیشابوری:

هر خانه‌ای كه او را از خشت كهنه سازند

مانند خانۀ نو نبود بناش محكم

خانۀ زرّین خشت= خانۀ طلایی، خانۀ گران‌بها، قصر طلایی. برگرفته از شعر نظامی گنجوی:

دوخشتي برآورده قصري عظيم

يکي خشت از زر يکي خشت سيم

چو شه شد در آن قصر زرّينه خشت

گمان برد کامد به قصر بهشت

خانۀ یک‌خشته= خانۀ سست و ناپایدار. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

بر سر ریگ روان باشد اساس زندگی

می‌کند موج سراب این خانه یک‌خشته را

خَر خِشت = جایی باشد که انگور در آن ریزند و لگد کنند تا شیرۀ آن برآید. (برهان قاطع) (آنندراج) مرحوم دهخدا آن را مُصحف چَرخشت می‌داند. [دهخدا،1377: 3/ 9663]

خِشت = تنگۀ فلزی که در آن پیچ محکم می‌شود. رول‌پلاک (افغانستان) [اکبری شالچی، 1370: 139]

خِشت = نیزۀ کوتاه که در میان آن حلــقه‌ای از ابریشـم یا ریسمان تافته ببندند و انگشـت سبّابه را در آن حلقه کرده، دست را تاب‌داده و نیزۀ کوتاه را به‌زور دست به‌سوی دشمن اندازند. [نوشین: 161]

خورشید تیغ تیز تو را آب می‌دهد

مرّیخ نوک خشت تو بر سان زند همی

دقیقی [دهخدا، 1377: 7/9804]

خِشت = ورقی در بازی گنجفه که شکل بر آن منقوش است. [معین،1364: 1/ 1421] خال بر روی ورق‌بازی به شکل مربع و یا لوزی قرمز، «ململ نازکی برای روسری خریده با نقش مکرّر ورق‌های بازی، گِشنیز و خشت و آس.» (خسی در میقات: 59) [نجفی، 1378: 1/ 551]

خِشت = محلّی که درگذشته برای ولادت درست می‌کردند. [فکرت هروی، 1376: 108]

خِشت = نام نَسک دوازدهم است ازجملۀ بیست‌ویک نَسکِ زند. [دهخدا، 1377: 7/9804]

خِشت = گُرز چهارپهلو. [صبا،1366: 213]

خِشت = بیل چه. [صبا،1366: 213]

خِشت = نوعی حلوا. [صبا،1366: 213]

خَشت = چهارمین روز است از پنجۀ دزدیده. پنج روز است از آخر آبان ماه به نامه‌ای: اهنوذ، آسود، اسفندمذ، خشت و هشتویش. [مصفّی، 1366: 122، 232]

خِشتِ آخر = آخرین خشت بنا. کنایه از پایان کار. برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

که تا در ذهن می‌زد فکر پرکار

به خارج خشت آخر بود در کار

[فرهاد و شیرین]

خِشتِ آخر در کار بودن = برگرفته از این بیت وحشی بافقی:

که تا در ذهن می‌زد فکر پرکار

به خارج خشت آخر بود در کار

[فرهاد و شیرین]

خِشتِ آخر قبر = برگرفته از شعر این بیت عطار نیشابوری:

پس بپوشد خشت آخر روي من

تو مگردان روی فضل از سوی من

خِشتِ آهن = نیزۀ آهنی. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

شد از خشت آهن در آن کارزار

بنای نبرد از دو سو استوار

نظامی گوید:

ز بس خشت آهن که شد بر هلاک

لحد بسته بر کشتگان خشت خاک

[دهخدا، 1377: 7/9803]

خِشت، آیینه بودن = کنایه از دنیا دیدن و تجربه اندوختن. [برگرفته از سِندبادنامه]

خِشت از تو [ی] (دیوال) کشیدن = قوی و زورمند بودن. [اب‍ری‍ش‍م‍ی‌، 1377: 210/ پورحسینی، 1370: 194/ واعظ تقوی، 1366: 550]

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (3)

حسین مسرّت[1]

بر سر خشتِ عناصر جولان زدن = کنایه از بهره‌وری از نعمات زندگی و دنیایی. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

بر سر خشت عناصر چه قدر جلوه کند؟

شکوه از تنگی میدان سفر دارد مهر

یا:

هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفت

بر سر خشت عناصر دو سه جولان زد و رفت

بر سر خشت نشاندن = زنان را هنگام زایش بر سر چهارتا شش خشت خام نشانیده، به وسط خشت‌ها خاکستر می‌ریختند. [شهری، 1369: 5/ 225]

برو خِشکت را بمال = (تعبیر یزدی) تو برو خشت‌های خودت را بساز. در تعرّض به کسی گویند که به کار غیر تخصّصی بپردازد که در آن مهارت ندارد. [عبّاسعلی شایق،1400]

بستر ز خشت بودن (داشتن) = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت فردوسی:

چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت

درختی چرا باید امروز کشت؟

[دهخدا، 1377: 3/4286]

عطار نیشابوری گوید:

خاکی است مرا بستر خشتی است مرا بالین

ور هیچ نخفتم من، خوابی دگرم بینی

[دهخدا، 1377: 3/4286]

یا:

تا دل عطار خونین شد ز عشق

خاک بستر خشت بالین من است

(دیوان عطّار نیشابوری)

محتشم کاشانی گوید:

تن که بر بستر ز درد هجر او پهلو نهاد

کاش از خشت لحد بالین و بستر داشتی

بستر زِ خشت کردن = کنایه از قناعت‌گری. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

ز خشت، بالش و از خاک تیره بستر کن

مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

بنّا که خشت می‌خواهد. باید دستش داد = کار اسباب می‌خواهد. [شکورزاده،1380: 184]

به خشت آسودن = کنایه از قناعت مندی و بلند همّتی. برگرفته از بیت پروین اعتصامی:

به جاى آب‌ونان، خونابه خوردن

به خشت آسودن و بر خاك خفتن شدن

[دیوان پروین اعتصامی]

به خشت افتادن = زاده شدن، چون زایمان زنان پابه‌زا فرامی‌رسد، او را سر خشت می‌نشاندند. [کتیرایی،1348: سه]

به خشت افتادن = (مجاز) متولّد شدن، زاییده شدن. ماماهای قدیمی زن را روی چهارپایه‌ای که اغلب از آجر می‌ساختند، به‌صورت چمباتمه می‌نشاندند و وسط آجرها را مقداری خاکستر می‌ریختند. تا بچّه وقتی متولّد شد، روی خاکستر بیفتد. [انزابی نژاد و ثروت،1366 : 127/ انوری،1381: 7/ 2757] «کی می‌خواهی آدم بشوی... مثل بچه‌ای هستی که تازه به خشت افتاده است.» [جمال‌زاده،1362: 157] مثــال: از روزی که به خشت می‌افتیم تا وقتی‌که سـر به خشـت لحد می‌گذاریم. [امینی،1369: 1/ 139]

به خشتِ زیر سر ساختن = کنایه از رضامندی و قانع بودن. برگرفته از این بیت محتشم کاشانی:

شهی که تاج مرصّع صباح بر سر داشت

نماز شام او را خشت، زیر سر دیدم

یا این بیت:

سر به خشت محنتم خوش گشت، گر تاج سری

بهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش

(امیرخسرو دهلوی)

قوت خود می‌سازم از برگ گیاه

بالشم خشت است و خاکم خوابگاه

(عطّار نیشابوری)

بیدخشت = شکرکی که روی درخت بید، شته‌ای مخصوص ایجاد می‌شود. بیدانگبین. (معین،1364: 1/ 621)

پا تو خشت زدن = (تعبیر یزدی) با پای روی خشت‌های تازه مالیده راه رفتن. کنایه از خرابکاری کردن. [عبّاسعلی شایق،1400]

پابرهنه وسط خشت‌ها دویدن = با دخالت بی‌جا در کاری، اسباب شکست آن را فراهم آوردن. [شاملو، 5/ 1134]

پایۀ خشت و کتاب یکی است = یعنی هر دو از خاک هستند، هر دو از یک ریشه‌اند. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

از بس کتاب در گرو باده کرده‌ایم

امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست

پسِ خشتِ لحد اُفتادن = کنایه از مُردن. [میرزانیا،1382 : 201]. عطّار نیشابوری گوید:

چون پس خشت لحد خواهی فتاد

خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد؟

(مصیبت‌نامه)

پسِ خشتِ رفتن = قایم شدن، کنایه از کسی چون کبک سر خود را به زیر برف می‌‌کند و خود را به نادانی می‌زند. [علی بهروئیان،1400]

پیش کسی خشت مالیدن = [یانکر: 274]. گزافه‌گویی. [حسین مسرّت،1400]

تا سی‌وسه تا خشت لحدت را نگذارم، از تو نمی‌گذرم = (تعبیر یزدی) تا تو را به خاک نسپارم، از تو درنمی‌گذرم. [حسین مسرّت، 1400]

تا سی‌وسه خشت به لحدم بگذارند یادم نمی‌رود که ... = مشابه قبلی. [واعظ تقوی،1366 : 194]

تا سی‌وسه خشت لحدم می چینن (مِذارن)، یادم نَمِره = (تعبیر یزدی) یعنی تا دم مرگ که سی‌وسه خشت لحد مرا می‌گذارند. دشمنی و کار ناپسند تو را از یاد نمی‌برم. [حسین مسرّت، 1400]

تن در خاک و خشت نهان شدن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت عطّار نیشابوری:

چون نهان گردد تنم در خاک و خشت

بگذري از هرچ کردم خوب و زشت

(منطق‌الطیر)

تو (توی) خشت افتادن = تولّد یافتن و به دنیا آمدن. به تعبیری کم‌وبیش تحقیرآمیز. مترادف پس افتادن. [شاملو، 2/ 593/ ثروت و انزابی‌نژاد، 1377: 219 / روبینچیک،1970: 553] کنایه از زاییده شدن، به دنیا آمدن. «معلوم شد یارو تاریخ کوچک‌ترین وقایع زندگـانی فغفـور‌الدّوله و خـانوادۀ او را از وقتی‌که توی خشت افتاده‌اند، می‌داند». (یکی بود، یکی نبود: 44) [نجفی، 1378: 1/ 551]

توی خشت انداختن = کنایه از زاییدن، به دنیا آوردن. «الهی توی روح مادر لوندت آتش بگیرد که تو را توی خشت انداخت». (بازنشسته: 133) [نجفی،1378: 1/ 551]

توی خشت‌ها دویدن = کنایه از خرابکاری کردن «میرزا محمود تا مستوفی‌الممالک زنده بود، جرئت نمی‌کرد خیلی توی خشت‌ها بدود. همین‌که پسرعمو مُرد، در کارها سوءاستفاده کرد». (مستوفی 1: 300) [انوری،1381: 4/ 2757 / شاملو، 4/ 566]

جیحون نشاید به یک خشت بست = کنایه از ناتوانی در انجام امری. برگرفته از این بیت سعدی:

بدار ای فرومایه زین خشت، دست

که جیحون نشاید به یک خشت بست

[بوستان سعدی]


[1] -hmasarrat@ yahoo.com

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (2)

حسین مسرّت

آن خشت بود که پُرتوان زد = اگر گفتن سیم است، خاموشی طلاست. گفتار بسیار سود ندارد [شعاعی،1351 :211/ شکوری زاده،1380 :51] سخنگوی کسی است که سخنان حکیمانه و سنجیده و ادیبانه گوید نه آنکه سخنان زیاد ولی بی‌معنی و سخیف بگوید [بهمنیار،1369: 481]

برگرفته از این بیت نظامی گنجوی:

لاف از سخن چو دُرّ توان زد آن خشت بود که پُرتوان زد

[شکورزاده،1380 :51]

آهنگ گِل و خشتی = از اصطلاحات بنّایان یزدی [افشار،1382: 289] ظاهراً ترانه‌ای بوده که استادان بنّا حین کار کردن تکرار می‌کردند و می‌خواندند: خِش من ده/ گِل من ده، یعنی خشت به من بده، گِل به من بده [علی بهروئیان،1400]/ علی‌اکبر باغبان زاده چنین نقل می‌کرد: در هنگـام زدن طاق، وِردی و ذکــری وجود داشت که برخی از معماران می‌خواندند:

به من ده، بده من، خشتی بده، خشت من ده،

خشت بده تا نیمه را محکم کنم

دشمن آل عبا را کم کنم

بده من ده ......................................

و موقعی که به تیزه می‌رسیدند، می‌خواندند:

تیزه بندی بده، بده من ده ...، صلوات بر محمّد.

آینه از خشت ساختن = کنایه از کار بیهوده کردن. برگرفته از این بیت پروین اعتصامی:

کارها کردند، امّا پست و زشت ساختند آیینه‌ها، امّا ز خشت

[دیوان پروین اعتصامی]

اَذونِ بی وخ مِگه، اِنگار مادرش سر خِش نِشسّه = (تعبیر یزدی) اذان بی‌موقع می‌گوید. انگاری مادر او سر خشت نشسته است. [حسین مسرّت، 1400] در کنایه به کسی گویند که کاری بی‌موقع و بدون حساب از او سر بزند. [عبّاسعلی شایق،1400]

از خشت، افتادن = به دنیا آمدن، متولّد شدن، زاده شدن. «از توی خشت که می‌افتیم برای آخرتمان گریه می‌کنیم تا بمیریم» (هدایت،1356 :79) [ثروت و انزابی نژاد،1377: 46/ کتیرایی،1348: 7].

از خشت، کلاه داشتن = کنایه از مُردن و در گور آرمیدن . برگرفته از این بیت عطّار نیشابوری:

در روز واپسین که سرانجام عمر توست

از خشت باشدت کله و از کفن قبا

از خشت، گرفتن = [زاده شدن] [واعظ تقوی،1366 :194]

از خشتِ لحد یاد کردن = کنایه از فکر مرگ بودن. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

چون به بالین سر نهی یادآور از خشت لحد

چون برآری سر ز خواب از صبح محشر یاد کن

اگر صد تا خشتِ لحدُم بزنن یادم نَمِره = (تعبیر یزدی) اگر صد عدد خشت برای لحد من بسازند،‌ یادم نمی‌رود؛ یعنی عمل بد و ناپسند او را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. [حسین مسرّت، 1400]

اگر فلانی صد خشت طلا و صد خشت نقره بدهد با او آشتی نمی‌کنم = [واعظ تقوی،1366: 194]

این کار دل است، کار خشت و گِل نیسـت= کار احسـاس و عشــق را با چیزی که عاری از عشق و احساس است نباید سنجید. [شاملو،3 / 1190] این مثل در جایی می‌زننــد که آدمـی بدون دلـیل از چیـزی خـوش آید و به آن عشـق ورزد. دل باختن بی‌حد و بی‌دلیل. [دهخدا،1377: 7 / 9808 و 9803]، تمثّل:

فرق کن در راه معنی کار دل با کار گِل

کاین که تو مشغول آنی ای پسر کار دل است

(سنایی غزنوی)

به امری دل باختن بی حدّ و دلیل [دهخدا،1377: 7/ 9808]. این امور مربوط به امر قلبی و معنوی است نه امور مادی. [امینی،1369 :2 / 604]. نظیر: این کار، کار عشق است، دخلی به دین ندارد. «مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست» (مولوی) [شکورزاده،1380: 768]

با خشت و گِل می‌شود محکم‌کاری کرد با دل انسان‌ها هرگز= [اسلامی ندوشن،1363: 169].

بالین ز خشت بودن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت صائب تبریزی:

ز گرمى جگرم لعل آتشين گردد

به‌وقت خواب کنم خشت خام اگر بالين

بالین ز خشت داشتن = کنایه از مُردن. برگرفته از این بیت باباطاهر عریان:

به بالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آنکه بگریزم ز ماران

بالین ز خشت داشتن = کنایه از فقر و دربه‌دری و پریشانی. برگرفته از این بیت یغما نیشابوری:

بالین ز خشت دارم و جا بر سریر خار

دیدی که عاشقی به کجایم کشاند کار؟

[کلیات دیوان حیدر یغما:181]

و این بیت پروین اعتصامی:

خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاک

روح در تن، لیک از پندار پاک

[دیوان پروین اعتصامی]

بالین ز خشت کردن بالین ز خشت داشتن

بالین سر غریب خشتی باشد = انسان در غربت بی‌یار و پرستار می‌ماند. غریب هر طور به قناعت و سختی زندگی می‌کند. مثلاً به جای بالین، خشت زیر سر می‌نهد. چون کسی او را نمی‌شناسد و اهمیتی ندارد. [بهمنیار، 1369: 73] غریب شکسته‌دل است. نظیر: غریب را دل آواره در وطن باشد. [شکورزاده، 1380: 734]

بالین کسی خشت بودن = (مجاز) مردن او. [انوری،1381: 2 /810]

بالین کسی را خشت کردن = (مجاز) مُرده پنداشتن او. [فرهنگ سخن 2: 810] فردوسی گوید:

بنالید و گفت: اسب را زین کنید

ازاین‌پس مرا خشت، بالین کنید

[دهخدا، 1377: 7/9803]

بچّه رو خشت اُفتیدن = (یزدی) کنایه از دنیا آمدن نوزاد. [حسین مسرّت،1400]

بچّه یک خشت طلا باید بخورد تا بزرگ شود = به عرصه رساندن بچّه مستلزم مخارج بسیار است. [شاملو، 4/ 780]

بر خشت ایستادن و پاک شدن = هرگاه مرد مسلمانی با زنی زرتشتی مقاربت کند، برای پاک شدن، مرد باید روی سه خشت خام ایستاده و غسل کند. هرگاه این سه خشت خمیر شد، او پاک می‌شود. [جلال محمّدی یزدی،1400]

بر بالینِ خشت بودن = کنایه از مُردن.

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خشت است بالین من

(فردوسی)[دهخدا،1377: 3/ 4287].

بر خشت زادن = وضع حمل کردن زنان بر زیر دو خشت. (از غیاث):

پیش از آن کز دایه بیند مادر گلبن مدد

طفل‌های غنچه بر خشت لطافت زاده‌اند

(طغرای مشهدی)[لغت‌نامۀ دهخدا]

بر خشت زرّین گام زدن = کنایه از تکبّر و دولتمندی. برگرفته از این بیت امیرخسرو دهلوی:

تواین ره کی روی کز ناز و تمکین

زنی ده گام بر یک خشت زرین؟

گزارش تصویری یکصد و سومین محفل ماهانه میراث مکتوب*

میراث مکتوب- امروز چهارشنبه، ۳۰ آبان‌ماه ۱۴۰۳، یکصد و سومین محفل ماهانه و دوستانۀ مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب، موسوم به چهارشنبه‌های دیدار، در سالن کتابخانۀ این مؤسسه برگزار شد.

محفل این ماه مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب به یاد مرحوم فرزین غفوری، شاهنامه‌پژوه و عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، (۳ خرداد ۱۳۵۳ ـ ۶ آبان ۱۴۰۳) برگزار شد.

در ابتدای این جلسه و پس از پخش نماهنگ میراث مکتوب و خیرمقدم دکتر اکبر ایرانی به حاضران، پیام ویدئویی دکتر سجاد آیدنلو، شاهنامه‌پژوه، به مناسبت درگذشت دکتر فرزین غفوری پخش شد.

در ادامه برادر زنده‌یاد غفوری دقایقی دربارۀ ایشان سخن گفت.

در بخش بعدی دکتر ایرانی ضمن یادآوری فعالیت‌های علمی و فرهنگی حسین مسرت به خصوص در حوزۀ یزدپژوهی از وی دعوت کرد تا لوح تقدیر مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب را از دستان خانم دکتر نوش‌آفرین انصاری دریافت کند. او چند جمله‌ای نیز برای حاضران سخن گفت.

پس از آن دکتر هادی خانیکی، که برای نخستین بار در محفل ماهانۀ میراث مکتوب حضور یافته بود، از ارزش چنین محافلی گفت و سپس دربارۀ ایران و جایگاه آن در ذهنیت جامعه جملاتی بیان کرد.

در ادامه شاخه گل‌هایی به متولدین آبان‌ماه حاضر در جلسه اهدا شد.

پایان‌بخش جلسه این ماه، که با خاموشی ناشی از قطع برق همراه بود، جشن تولد مختصری برای جناب آقای توفیق سبحانی بود.

ایشان پس از خاموش کردن شمع کیک تولد، دسته‌گل و هدایایی از نمایندۀ حجابی کرلانگیچ، سفیر ترکیه در ایران، و بلرام شوکلا، رایزن فرهنگی هند در ایران، دریافت کرد.

ضمنا حجابی کرلانگیچ پیامی نیز برای تقدیر از خدمات فرهنگی جناب آقای سبحانی ارسال کرده بود که توسط دکتر ایرانی در جلسه خوانده شد.

*تارنمای میراث مکتوب (1403/8/30)

خشت در تعبیرات، ترکیبات، اصطلاحات و امثال گفتاری (1)

حسین مسرّت[1]

کارشناسی ارشد ایرانشناسی از دانشگاه شهید بهشتی

مدرّس ایرانشناسی دانشگاه میبد

چکیده

خشت، این کهن‌ترین عنصر معماری که عمری چندین هزارساله دارد و از پیدایش آن تاریخ روشنی در دست نیست، چون دیگر عناصری که ساختۀ دست انسان است و کاربرد روزمرّه ای در زندگی انسان‌ها از دیرباز تاکنون داشته و دارد، به دلیل ویژگی‌های ساختاری آن، وارد عرصۀ فرهنگ و ادبیّات بومی و نیز زبان شعری سخنوران شده و در شعر و ادب فارسی و در فرهنگ عامّه کاربرد فراوانی دارد. این گفتار نیز بهره‌ور از ادب غنی و مردمی فارسی است.

عبارات و ترکیبات این گفتار که به ترتیب الفبایی است، به‌غیراز آنچه از منابع مکتوب به‌ویژه دیوان سخنوران گرفته‌شده، بقیّه در گفت‌وگوها و پژوهش‌های میدانی به‌دست‌آمده است. در سرآغاز برای آشنایی با پیشینۀ خشت گفتاری با عنوان: پیش‌درآمد تاریخی نهاده شده است.

کلیدواژه

خاک / خشت/ گِل/ امثال‌وحکم/ تعبیر/

پیش‌درآمد تاریخی

بشر نخستين، از سپيده‌دم روزی كه دامنۀ کوه‌ها، دل غارها و فراز درختان را رها كرد و خود را به زمين هموار سپرد، نياز به پناهگاهی پيدا نمود كه هم از گرما و سرما در امان باشد و هم از گزند حيوانات وحشی برکنار. آنان كه در كنار جنگل‌ها می‌زیستند از چوب بهره می­بردند و آنانی كه در زمين‌های خشك و باير بودند به سراغ سنگ و خاك رفتند.

برای انسان نخستين، خاك دست‌یاب­ترين مصالحی بود كه در همه‌جا به فراوانی يافت می­شد. از تاريخ نخستين آثار خانه‌سازی بشر، اطلاع دقيقی در دست نيست (فرشاد، 1376: 138)، امّا بنا بر نوشتۀ فرشاد، نخستين آثار خانه‌سازی در ايران پيرامون ده هزار سال پيش است. همو آغاز «روش خانه‌سازی با گل بی‌شکل چينه» را در ايران مربوط به هزارۀ پنجم پيش از ميلاد می‌داند. (فرشاد، 1376: 248). دربارۀ تاريخ استفاده از گل، اطّلاعاتی وجود دارد، امّا همواره باستان­شناسان در حفّاری‌های خود قدمت آن را بيشتر تخمين می‌زنند. بنابراين نمی­توان تاريخ دقيقی ارائه داد.

نخستين خشت‌ها

بشر نخستين پس از آگاهی از آميختگی آب‌وخاک، برای كاربرد بهتر گل، اين عنصر انعطاف‌پذير، نخستين خشت گونه‌ها را به‌صورت توده‌ای بیضی‌شکل درآورد و آنگاه برای درگيرشدن آن با ملات گل، در سطح زيرين آن چهار فرورفتگی ايجاد كرد كه نخستين نمونه‌های این‌گونه خشت‌ها در کاوش‌های تپّۀ سيلك كاشان (هزارۀ سوم پيش از ميلاد) و چغاميش ديده می‌شود. سپس خشت‌های مستطيل و مربع با دست‌ساخته شد و سرانجام خشت قالبی به دست آمد. (ورجاوند، 1378: 7/ 145) تاكنون مدرك مستندی كه گواهی دهد نخستين بار كدام قوم و در كدام سرزمين، خاك رس را به قالب ريخته و خشت زده، به دست نيامده، امّا بسياری بر اين باورند كه نخستين بار «سومری‌ها در خاك رس، خصوصياتی يافتند كه می­شد از آن به‌جای سنگ و نی استفاده كرد. آن‌ها توانستند خشت بسازند.» (متّقی، 1382: 261)

از كاوش‌های باستان‌شناسی سده‌های اخير و بررسی الواح گلی به‌دست‌آمده آشکارشده است كه سومريان جزء نخستين اقوامی بودند كه به ساخت خشت مبادرت كردند و برای تاريخ پيدايش آن حدس و گمان‌هايی زده‌اند، ازجمله آنكه: سومری‌ها با ديدن ترك‌های كرانه‌های رود دجله و فرات كه انباشته از خاك رس بود، به اين ويژگی پی ‌بردند و به ساخت مكعب‌های گلی برای كارهای ديوار و خانه‌سازی پرداختند.

در كنار تمّدن بین‌النهرین كه برخی آن را آغاز تمدّن بشری می‌دانند، نبايد از نقش تمدّن‌های كنارۀ رود نيل غافل شد، زيرا آن‌ها نيز بايد به ويژگی‌های اين عنصر خاكی پی برده باشند.

پيشينۀ كاربرد خشت در ايران بنا به نوشتۀ شاهنامۀ فردوسی به دوران جمشيد پيشدادی بازمی‌گردد. فردوسی گويد: جمشيد شاه از ديوان خواست كه با خاك خشت بزنند و با بهره‌وری از قواعد هندسی، اين ابزار را به كار برند. (فرشاد، 1376: 29)

بفرمـود ديـــوانِ ناپاک را به آب انــدر آميختنِ خـــاك را

هرآنچ ازگـــل آمد چـو بشناختند سبك خـشت را كــالبد سـاختند

به سنگ و به گچ، ديـو، ديوار كرد نخست از بـرش، هـندسی كار كرد

«شاهنامۀ فردوسی»

رومن گيرشمن (پژوهشگر آلمانی) نشانه‌هايی از خانه‌سازی خشتی در ايران را متعلّق به حدود هشت هزار سال پيش می‌داند. اين خانه‌ها به‌اندازۀ 5×3 متر بوده و از خشت‌هايی تقريباً مستطيلی ساخته‌شده كه در آفتاب خشك می‌شدند. (فرشاد، 1376: 138)

امّا، طلوع آشتيانی، كهن‌ترين نمونۀ كاربرد خشت را بر اساس كاوش‌های باستان‌شناسی مربوط به شهرهاي «اريحا» و «بین‌النهرین» می‌داند كه سابقۀ آن‌ها به بيش از 8000 سال پيش از ميلاد مسيح می‌رسد،(طلوع آشتيانی‌،‌ 1382: 195) امّا اگر ادّعای باستان‌شناسان چغامیش درست باشد، بايد گفت كه كهن‌ترين آن تاكنون در آنجا کشف‌شده است.

***

بایستگی پژوهش حاضر

مطالعۀ خشت در فرهنگ‌عامه از منظر تاریخ مردم می­تواند رهنمون شناخت تاریخیِ ما از اهمیّت این مادّه از هر دو منظر فرهنگی و فنی نزد مردم ایران باشد. باید در نظر داشت علاوه بر مطالعاتی که دربارۀ خشت از منظر تاریخ معماری و جنبه­های فنیِ آن انجام می­شود، با مطالعۀ خشت از منظر تاریخ فرهنگی یا در بستر مطالعات فرهنگ عامیانۀ مردم ایران، ازجمله در زبان محاوره، می­توان به شناختی از جنبه­های فرهنگی آن، ورای کاربرد مادّی­اش به‌عنوان یکی از مهم­ترین مصالح در تاریخ معماری ایران، دست‌یافت. نکتۀ قابل تأمّل آنکه کاربرد پرتکرار خشت در گفتار و ادبیّات عامیانه، اعم از زبان محاوره، داستان­های شفاهی و مکتوب و امثال‌وحکم نزد مردم ایران، نشانگر جایگاه ویژه و اهمیّت این عنصر در زندگی روزمرّه و فرهنگ مردم ایران است.

این پژوهش برای آسان بودن بازیابی به ترتیب الفبایی سامانمند شده و منابع گردآورنده درون قلاب [ ] آمده است. منابع بسیاری از شواهد شعری از لغت‌نامۀ دهخدا و تارنمای گنجور است.

****

آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام بیند = کنایه از آزمودگی پیر و ناآزمودگی جوان است [آموزگار،1352: 355]

مولوی گوید:

آنچه در آیینه می‌بیند جوان

پیر اندر خشت بیند پیش از آن

[دهخدا،1363: 1/50]

شکورزاده این‌گونه آورده:

آنچه اندر آیینه بیند جوان

پیر اندر خشت بیند پیش از آن

(مولوی)[شکورزاده،1380 :49]

آنچه پیر در خشت خام بیند، جوان در آینه بیند = کنایه به آن است که اهل تجربه را به مردم بی‌تجربه هیچ نسبتی نیست. چراکه این به فکر بسیار درنیاید و او بی تأمّل دریابد. [لاله تیک،1374: 1/ 78]

نظامی گوید:

آنچه در آینه جوان بیند

پیر در خشت خام آن ‌بیند

[شکورزاده،1380 :49]

آنچه تو در آیینه بینی، پیر در خشت خام بیند

آنچ بیند آن جوان در آینه

پیر اندر خشت می‌بیند همه

(مولوی، مثنوی، ن، 2: 562)[عفیفی،1371: 26]


[1] -hmasarrat@ yahoo.com