دیدار با دوست*
داستان
مهرگان
هوا سرد نبود؛ ولی جوان احساس سرما میکرد. در دلش غوغایی به پا بود. قدمهایش را تندتر کرد. نمیدانست چرا آن اطراف تاکسی پیدا نمیشود. چند قدمی دوید و باز ایستاد. ماشینها به سرعت از کنارش رد میشدند. تاکسی یا نبود یا مسافر داشت. به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد و ایستاد. چند نفس عمیق کشید تا دلش آرام گرفت. اطراف را نگاه کرد. چند نفری توی ایستگاه روی نیمکت نشسته بودند. یکی دو نفر هم ایستاده در انتظار رسیدن اتوبوس خط واحد، گاهی به ساعتشان نگاه میکردند. میخواست به دفتر مجلۀ آینده برود. به پیرمردی نزدیک شد و سلام کرد:
- ببخشید حاجی، شما ... شما میدانید ایستگاه پسیان کجاست؟
هنوز پیرمرد جواب نداده بود که مرد جوانی در کنارش پاسخ داد:
- دو ایستگاه بالاتره، اتوبوسی که میاد نه اتوبوس بعدی را سوار شو.
این را گفت، مجلۀ روی دستش را بست و با سرعت به طرف اتوبوس خط واحدی رفت که تازه وارد ایستگاه شده بود.
جوان روی نیمکت نشست. کاغذی از جیبش بیرون آورد و مطالب آن را با دقت مرور کرد. دوست نداشت نزد استاد دستپاچه شود و نتواند حرفش را بزند. او برای تحقیق آمده بود. آن هم نزد کسی که همیشه آرزوی دیدارش را داشت. کاغذ را تا کرد و درون جیبش گذاشت. بلند شد. آخرین نسخۀ مجلۀ آینده را از کیفش بیرون آورد و دست گرفت. یک لحظه با خودش فکر کرد، شاید اگر با خودم کیف نمیآوردم بهتر بود. دستۀ کیف را محکم چسبید از لای زیپ باز آن به دو سه کتاب چشم دوخت. زیر لب نجوا کرد: نه نه ... نمیتوانم، چگونه این کتابها را به ایشان اهدا کنم؟
عابران به تندی در حال رفت و آمد بودند و او توجهی به پیش رویش نداشت. ناگهان صدای ترمز اتوبوس خط واحد توجهاش را جلب کرد. به سرعت مجله را داخل کیف بازگرداند و بلند شد. همان طور که به سمت اتوبوس میدوید، از یک مرد، نام ایستگاه مورد نظرش را پرسید و با خیال راحت سوار شد.
* * *
دفتر مجله شلوغ نبود. یکی دو نفر پشت میز، مشغول کار بودند به سمت نزدیکترین میز رفت و پرسید:
- ببخشید؛ من میخواهم جناب آقای استاد ایرج افشار را ببینم.
مردی که در حال نوشتن بود، سرش را بلند کرد، عینکش را برداشت و گفت:
- شما؟؟!
- سؤالی از ایشان دارم.
- مهم است؟ چون ایشان مشغولاند. از آمدن شما خبر دارند؟
- بله ... اگر امکان دارد ایشان را ببینم؛ من از یزد آمدهام.
مرد از پشت میز بلند شد و گفت:
- حالا که از راه دور آمدهاید، چارهای نیست. همراه من بیایید.
به سمت اتاقی رفتند. مرد گفت:
- جناب استاد با آقای اصفهانیان مشغول تصحیح کتاب هستند. همین جا صبر کنید از ایشان بپرسم شما را میپذیرند یا نه.
مرد وارد شد و پس از لحظاتی بیرون آمد:
- بفرمایید. جناب استاد میخواهند شما را ببینند.
* * *
تپش قلبش جوان تندتر شد، نفس بلندی کشید و در زد. صدایی او را به درون خواند:
- بفرما.
وارد شد، خیلی زود استاد افشار را شناخت و به سمتش رفت:
- سلام استاد، ببخشید من از یزد آمدهام ... برای تحقیق.
- به به؛ از یزد. خوشآمدی. خوب کارت چیست جوان؟
- استاد من در زمینۀ تاریخ مشروطۀ یزد کار میکنم. چند سؤال برایم پیش آمده خواستم با شما در میان بگذارم.
استاد افشار در حالیکه قلم میزد و مینوشت، لحظهای مکث کرد، لبخندی زد و گفت:
- برای چند سؤال؛ آن هم از یزد به اینجا آمدی؟
- بله. دانستن جواب سؤالهایم برایم خیلی مهم است.
- میدانم و کارت قابل تقدیر است. ولی حرف من چیزی دیگری است. وقتی در یزد پژوهشگری است که در این مورد کار کرده، مینویسد و تحقیق میکند؛ کارش هم خوب است دیگر چرا نزد من آمدهای؟
- دیدن شما که یکی از آرزوهای من بود، ولی میتوانم نام فردی را که فرمودید بدانم؟
- بله آقای ... صبر کن یک لحظه. فراموش کردم. آقای ... آهان مسرّت ... حسین مسرّت.
جوان سراپا داغ شد. سوزش کف پایش را به وضوح حس کرد، کمی این پا و آن پاشد و سرش را پایین انداخت، انگار از گونههایش آتش میبارید.
- خوب، چرا ساکت شدی جوان؟ ایشان را نمیشناسی؟ میخواهی نشانیاش را به تو بدهم و سفارش کنم نزدش بروی تا بهتر و راحتتر راهنماییات کند؟
جوان، جوشش آبی گرم را در چشمانش حس کرد. دیدگانش تار شد، چشم به استاد افشار دوخت و با شرم لبخند زد.
- چیه؟ حرف خندهداری زدم؟ پس چرا چیزی نمیگویی؟ نکند مسرّت را میشناسی؟
- مسرّت خودم هستم جناب استاد.
استاد افشار جا خورد. از جا بلند شد و خوب به جوان نگاه کرد. قطرۀ اشک جاری شده بر گونۀ جوان، او را از پشت میز بیرون کشاند. به سمتش رفت و گفت:
- چی؟ مسرّت تویی؟ یعنی کسی که مدتی است ما را پای مقالههایش مینشاند تویی؟ عجب! من فکر میکردم مسرّت، یک مرد جا افتاده و باتجربه است؛ تو که خیلی جوان هستی!!
استاد افشار، دستی بر شانۀ مسرّت جوان زد و خطاب به دوست همراهش گفت:
- میبینی اصفهانیان، این جوان، خود مسرّت است. باور میکنی؟؟
- نمیدانم چه بگویم جناب استاد!
استاد افشار، دست حسین مسرّت را گرفت و با خود پشت میز کارش برد. صندلیای به او تعارف کرد و گفت:
- زودتر میگفتی چه کسی هستی جوان. اگر ساعتها همین طور جلو من میایستادی، نمیتوانستم حدس بزنم مسرّت هستی. خوب کردی آمدی. باید دربارۀ تحقیقات جدیدت و آخرین مقالهای که از تو در «ندای یزد» چاپ شده با هم صحبت کنیم.
*کاریز فرهنگ:183-185.
حسین مسرّت