گفتاري درباره جلالالدين مولوي(اسلامی ندوشن)
يكي دو سال است كه چشمها به روي مولانا جلالالدّين بيشتر گشوده شده است. چون امسال را مقارن با هشتصدمين سال تولّد وي گرفتهاند، جنب و جوشي در جوّ فرهنگي كشور ديده ميشود كه پيش از آن سابقه نداشت. بايد اميدوار بود كه تمهيدهاي كشورهاي ديگر كه مولوي را وابسته به خود ميخواهند، و يا ترجمه چند غزل از ديوان شمس به زبان امريكائي، محرّك اين اشتياق دير هنگام نباشد، كه در اين صورت نوعي دنبالهروي شناخته ميشود و اين، برخلاف وَقر و وزن تمدّن ايران است. مولوي در كنار فردوسي و سعدي و حافظ، يكي از چهارگوينده قدر اوّل ايران است. در بلخ به دنيا آمد، در قونيه، يعني آسياي صغير (خاك تركيّه فعلي) زندگي كرد، و در همانجا به خاك سپرده شد.قبل از هر چيز بگوئيم كه كسي كه بخواهد درباره مولوي حرف بزند، شايسته است كه دو نكته را در برابر نظر داشته باشد:
يكي آنكه وي و يا هر بزرگ ديگري را از زيّ انسان بودن خارج نكند. مولانا جلال الدّين نه مقدّس بوده است و نه معصوم. او نيز مانند هر بشري خصوصيّات انساني خود را داشته است، با اين تفاوت كه نابغهاي بوده است با يك روح پهناور.
مبالغه در حقّ بزرگان و نسبت دادن صفات و القابي به آنان كه در مورد هيچ بني بشري صدق نميكند، به جاي آنكه بر شأن آنان بيفزايد، از آن ميكاهد. هر انساني كه پاي به زندگي مينهد، از دايره سرشت انساني خود خارج نيست. او به عنوان انسان داراي ضعفها و قوّتهائي است، و دربارهاش بر اين مبنا قضاوت ميشود كه عيار وجودي او به چه درجه بوده است، و او با گفتار و انديشه خود تا چه اندازه افق زندگي بشري را بازتر و روشنتر كرده است.
ما چون ذاتاً گرايش به افراط داريم، هر انساني را كه به علّتي در زماني مورد لطف قرار گرفت، عنان سخن را در حقّ او رها ميكنيم و به كمك كلمات ميكوشيم تا او را از زمين بكنيم و به صورت <فراانسان> درآوريم، كه هرچه گفته است درست است و هرچه كرده است از آن بهتر نميشده!
مولوي را بايد در ظرف زماني خود گذارد و با آثاري كه از خود بر جاي نهاده، او را يكي از بزرگترين متفكّران جهان شناخت؛ امّا بهترين تجليلي كه در حقّ او ميتوانيم بكنيم، آن است كه زندگي و آثارش را در ترازوي نقد بگذاريم و تا حدّ ممكن او را آنگونه كه هست بشناسيم. اگر جز اين باشد، يعني با عبارات كلّي و تعارفي با او روبرو گرديم، شخصيّت مشوّشي به او خواهيم بخشيد كه با منطق عقل مطابقت نداشته باشد.
نكته دوم، نوع نگرش به آثار مولوي است. در طيّ اين صد ساله، بنا به يك آمار تقريبي، حدود صد كتاب و دو هزار مقاله راجع به وي نوشته شده است؛ ولي چنين مينمايد كه در اكثر اين نوشتهها به شرح ظاهر آثار، از نوع معني كردن عبارت و ريشهيابي داستانها و تمثيلها اكتفا گرديده. اين تحقيقات به جاي خود ارزشمند است، و كمك به فهم آثار كرده است، ولي در آنها ميبايست به يك سؤال بزرگ پاسخ داده شود كه كمتر داده شده، و آن اين است كه: مولوي چه ميخواسته و جهانبيني او چيست؟
واقعيّت آن است كه مثنوي و غزليّات او دو لايه دارند: يكي لايه رويين كه از ظاهر عبارات برميآيد، و ديگري لايه زيرين كه از عالَم ديگري خبر ميآورد. اين لايه دوم اصل كار است. ظاهر كلمات به عنوان ابزار و وسيله براي بيان مقصود به كار ميروند. بنابراين براي شناخت مولوي بايد از مرحله كنوني فراتر رفت.
مولانا و حافظ، هردو ميگويند كه در پرده حرف ميزنند، و ناگفتنيهائي دارند كه بايد آنها را از گفتنيهايشان بيرون كشيد. تاريخ ايران و جامعه ايراني چنين اقتضائي داشته. چيزي در درون داشته كه جز با زبان كنايه به بيان نميآمده. اين دو بزرگوار هر دو از حلاّج ياد ميكنند كه اين قاعده را شكست و نتيجهاش را ديد.
براي شناخت مولوي، دو منبع در دست داريم: در درجه اوّل نوشتههاي خود او: مثنوي، غزليّات و فيهمافيه. آنگاه نوشتههاي پدرش، <معارف بهاء ولد> و نيز <مقالات شمس>. اين آثار خود منابعي داشتهاند چون قرآن، حديث، تمثيلها، جريانهاي تاريخي، اسطورهها و غيره... ولي نبايد فراموش كنيم كه مولانا برداشت و تفسير خاصّ خود را از اين منابع دارد كه با نظر رايج فرق ميكند. بعد ميآئيم به نوشتههائي كه كسان ديگر درباره او نوشتهاند و آن عبارت است از: <رساله سپهسالار>، <ولد نامه سلطان ولد>، پسر مولانا و <مناقب العارفين> افلاكي كه آنان يا معاصر با وي بودهاند يا نزديك به زمان او. ما بزرگ ديگري در زبان فارسي نميشناسيم كه به اندازه مولوي با اين تفصيل و با اين گواهي زنده درباره زندگي و اخلاق او نوشته برجاي مانده باشد. اين موهبتي است خاصّ او، ولي در مقابل يك مشكل هست و آن اين است كه اين نويسندگان چون همگي از نزديكان و معتقدان وي بودهاند، نوشتههاي خود را با آب و تاب، و مبالغه و احياناً افسانه و خرق عادت همراه كردهاند، و پيشواي خود را گاه تا حدّ فوق انسان بودن فرا كشيدهاند. اين است كه نوشتههاي آنان را بايد با احتياط نگريست، و از خلال آنها، باتوجّه به قرائن ديگر، استنباطهائي را بيرون كشيد.
***
حاصل عمر مردان بزرگ دو شاخه ميشود: يكي سي-ر زندگي شخصي، و ديگري آثار برجاي مانده. زندگي مولوي، با همه دردسرهائي كه بر او از جانب مخالفانش وارد ميشده، بر سر هم با احترام و عزّت گذشته است. مريدان و معتقدان فراوان داشته است كه حلقهوار گرد او را گرفته بودند. او در آسياي صغير به صورت مهمان به سر ميبرده. بومي آن محلّ به حساب نميرفته. خانوادهاش براي پرهيز از يورش مغول و بعضي ملاحظات ديگر، شهر خود، بلخ را ترك گفته و سرانجام در آسياي صغير پناه گرفته بودند، و چون زبان فارسي در آنجا رواجي داشته و عدّه زيادي از ايرانيان در قونيه بودند، در واقع يك ايران كوچك بر گرد اين خانواده ايجاد شده بوده. در آن زمان، مرز ملّي مانند امروز معني نداشته و هرجا زبان فارسي و فرهنگ ايران بوده، همانجا زندگي ايراني شكل ميگرفته.
با اينحال، احساس دورافتادگي از سرزمين اصلي، در آثار مولوي ناپيدا نيست. مثنوي را با تمثيل <ني و نيستان> آغاز ميكند، و ميگويد:
هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
كه در اينجا به سرنوشت خانواده خود نيز اشاره دارد.
سرگذشت مولوي از لحاظ زندگي شخصي نيز بسيار قابل توجّه است. نقطه برجسته آن، چرخش ناگهاني او از يك عالِم ديني معتبر، به يك عارف دريا دل است كه كنجكاوي برانگيز ميشود، و سياليّت روح ايراني را ميرساند. پيش از او همين حالت به چند عارف دست داده بود: ابراهيم ادهم، سنائي غزنوي، عطّار نيشابوري... ولي مورد مولوي از همه شگفتتر است. شمس تبريزي، يك خانهبهدوش آزاده از راه ميرسد. مولوي در يكي از كوچههاي قونيه به او برميخورد. سؤال و جوابي كه ميان آن دو جريان مييابد، بسيار معنيدار است. مولانا به شنيدن سؤال او كه ناظر به مقايسه ميان عرفان و شرع است، دگرگون ميشود، و از آن پس دست از دامن شمس برنميدارد (افلاكي، جلد نخست، ص 87).
آيا يك چنين تغيير حال برق آسائي پذيرفتني است؟ نه. مگر آنكه فرض كنيم كه يك زمينه آمادگي از پيش در او فراهم بوده. جريان مانند كسي است كه در كنار يك استخر آب سرد ايستاده است و ميخواهد در آن غوطه بزند؛ امّا از سردي آب ميترسد، ناگاه كسي از پشت سر ميرسد و او را <هُل> ميدهد در آن، آنگاه ميبيند كه چه گوارا بوده. البتّه همه روايات مربوط به مولانا، يك لعاب افسانهوار هم بر خود دارند. به نظر ميرسد كه براي شناخت مولوي بايد سه عامل عمده را از نظر دور نداشت. خانواده، محيط ، تاريخ.
نخست خانواده:
خانواده مولوي در بلخ موقعيّت ممتازي داشته. پدرش، بهاء ولد، بسيار مورد احترام بوده. نقل كردهاند كه چون وعظ ميكرده، كساني از فرط هيجان غش ميكردند. با اين حال، نفوذ معنوي او به اندازه طرفداران فخر رازي در همان شهر نبوده. فخر رازي تشرّع عقلاني را تبليغ ميكرده و بهاء ولد، تشرّع عرفاني را. ظاهراً شهر بلخ به دو ناحيّه عقيدتي تقسيم شده بوده كه گروهي از اين و گروهي از آن جانبداري داشتند.1 مولوي به پدرش بسيار معتقد بوده. پيش از آنكه به شمس برسد، ميخواسته است كه همان مقامي را كه وي در بلخ واجد آن بوده، در آسياي صغير به دست آورد، ولي او نيز با همان مشكل رقابت روبرو ميشود.
جلالالدّين دوازده ساله است كه خانوادهاش از زادگاه خود، بلخ مهاجرت ميكنند. علّت مهاجرت يكي بيم از يورش مغول بوده است كه بخشي از آسياي ميانه را تصرّف كرده و به بلخ نزديك ميشده. علّت ديگر رنجيدگي از مردم بلخ؛ زيرا لقب <سلطان العلمائي> را از او دريغ كرده بودند و او ميگفته كه اين لقب را در خواب از پيامبر دريافت كرده است.
چنانكه گفتيم مخالفان او، طرفداران فخر رازي بودند كه به تشرّع عقلاني گرايش داشته، و از اين جهت مقابلهاي ميان دو گروه درميگيرد. اين خصيصه در پدر مولوي ديده ميشود كه كسي را بالاتر از خود نشناسد و بخواهد كه در هر حال فرد اوّل باشد كه اين خصلت تا حدّي بعد به پسرش مولانا جلال الدّين نيز انتقال پيدا ميكند.
به هر حال، هم سرخوردگي از مردم شهر و هم تهديد حمله مغول، موجب ميشوند كه خانواده مولوي به مهاجرت تن دهند، و به قصد زيارت كعبه بلخ را ترك گويند، درحالي كه سيصد تن از مريدان، آنها را همراهي ميكردهاند، هرچند در رقم مذكور مبالغه ديده ميشود.
سفر اين كاروان كه البتّه با تأنّي صورت ميگرفته، يك سال و نيم زمان گرفته، تا سرانجام به آسياي صغير (تركيّه فعلي) ميرسند و در آنجا كه دور از تهديد مغول بوده، متمكّن ميشوند. چنين مينمايد كه تجربه سفر در روح نوجوان كنجكاو جلالالدّين بسيار اثر گذار شده باشد.
خصيصه ديگر خانوادگي، تماميّت طلبي و افراط است. بدينمعني كه كسي يا چيزي را كه ميپسندند، با تمام وجود آن را دوست ميدارند، و اگر نميپسندند، بتمامي آن را رد ميكنند، و اين خصلت، به مولانا نيز راه يافت. چنانكه او از مخالفان خود گاهي با كلمات تند ياد ميكرد و افراط در زمينههاي ديگر نيز نشان ميداد.
مولانا و تاريخ
مولوي زائيده دوران ايران مغول زده است. هنگامي كه چنگيز در سال 616 به خاك ايران حمله ميكند، او نوجوان است. از اين پس تمام عمر را در دوره مغول به سر ميبرد. منتها در ناحيهاي دوردست، در آسياي صغير كه هنوز دست تاتاران به آنجا نرسيده است؛ ولي اخبار كشتار و ويراني مرتّب به گوش ميرسد. خبرها همراه با اضطراب و عبرت هر دوست. دوره پيش از مغول كه دوران خوارزمشاهي است، آن نيز از لحاظ اخلاقي و انساني بهتر از مغول نيست. از نابكاري محمّد خوارزمشاه همين بس كه ايران را به اين طرز بيهوده و ابلهانه به چنگ مغول انداخت پيش از او سلجوقيان نيز نه چندان بهتر بودند تا برسد به محمود غزنوي كه به نام دين بتخانههاي هند را غارت ميكرد و مردمش را ميكشت. اينها گواهي تاريخ است. چنگيز در مسجد بخارا در حالي كه مردم را براي قتل عام به صف كرده بود، گفت <من عذاب خدايم و بر شما كه گناه كردهايد، نازل شدهام، و گناه شما آن بوده است كه از حاكم گناهكار اطاعت كردهايد> و چند دهه بعد، هلاكو در نامهاي به ملك ناصر، امير حلب، همين معنا را ياد آوري ميكند. در اين نامه مسلمانان زمان را <نامسلمان> ميخواند كه <فسق و فجور> ميكنند و <حرام خوارانند>. او نيز خود را مانند چنگيز، مأمور به مجازات آنها ميشناسد و آنها را بشارت ميدهد به <مذلّت و خواري>! (تاريخ سلاجقه)
باز جلو برويم و برسيم به بنياميّه و بنيّعبّاس. از ماهيّت و فساد هر دو اين سلسله كه از آندلس تا كاشغر را زير نگين داشتند و خود را <اميرالمؤمنين> ميخواندند، با خبريم. تنها از يك نمونه ياد كنيم. نامهاي از حسن صبّاح در دست است كه به قدر كافي گوياست. مينويسد كههارونالرّشيد (معروفترين خليفه عبّاسي) با خواهر خود عبّاسه رابطه نامشروع داشت (كه چه بسا همين هم بهانه قتل عام خانواده برمكي گشت)، و بعد از او پسرش امين، كه جانشين او بود، همين رابطه را با عمّه خود برقرار كرد. (اسناد منتشر نشده، به همّت مرحوم مؤيّد ثابتي).
و امّا آخرين خليفه عبّاسي، المستعصم، وقتي به دست هلاكو ميافتد، به روايت <جهانگشاي جويني> هفتصد زن و هزار و سيصد خادم از حرمسرايش بيرون ميآورند. ادب فارسي بيش از هر زباني از بلاي ريا و تزوير حرف زده است، از فاصله هولناك ميان ظاهرو باطن و تفكيك در شرع. درجه اخلاقي اين فرمانروايان را از همين نمونهها ميتوان دريافت. مولانا از تاريخ با خبر بوده و اخبار زمان خود او هم به گوشش ميرسيده و جامعه زمان خود را هم ميشناخته. بنابراين، مثنوي فشردهاي از تاريخ است و غزليّات، غلياني از تاريخ.
وضع رواني و اجتماعي زمان:
وضع اجتماعي را نيز نبايد از نظر دورداشت. آنقدر زندگيها نابسامان و آميخته به زرق بوده است، كه مولوي به اين نظر ميرسد كه بايد همه چيز وارونه شود تا به ساماني برسد. اين طرز تفكّر در اين رباعي خلاصه ميشود:
تا ايمان كفر و كفر ايمان نشود
يك بنده حق به حق مسلمان نشود
صد سال بعد هم حافظ ميگفت:
از كران تا به كران لشكر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
مولوي در زندگي خود با پنج پادشاه سلجوقي معاصر بوده. سه تن آنان بر اثر توطئه كشته ميشوند، يك تن فراري ميگردد، و پنجمي يك طفل بياختيار است. وزرا نيز نظير همين سرنوشت را دارند. با چنين محيطي، و درحالي كه آوازه كشتار مغول، سراسر خاك ايران را دربرگرفته، تعجّبآور نيست كه وي كه از خانمان خود ريشه كن شده و شهر او، بلخ به ويراني افتاده، در نوعي كشمكش دروني به سرببرد؛ در آميزهاي از شيدائي و فرزانگي، كه درس تاريخ، فرزانگي ميآموزد و وضع زمانه، شيدائي.
جامعه شهر قونيه، چنانكه از فحواي روايات ميتراود، به دو گروه تقسيم شده بوده: گروهي كه طبق معمول به اسلام فقهي گرايش داشتند، و گروهي ديگر صوفيمنشان،كه اسلام عرفاني را ميپسنديدند. هر دو اين گروه پيشواياني داشتند و گاهي هم رودررو قرار ميگرفتند، همانگونه كه در بلخ زمان پدر مولانا نيز اين رودرروئي پيش آمده بود. مولانا با جاذبه شخصي و حسن تدبيري كه داشت، توانست موقعيّت هواداران خود را محكم كند و از آنها يك گروه پرتحرّك و مؤثّر بسازد. هواداران او بيشتر بازاريها، كسبه و بعضي هم بيكارهها و نادارها بودند؛ تا اندازه اي در اصطلاح امروز ميشود گفت <دگرانديشان>، زيرا فكر گشاده و زنده را تبليغ ميكردند. اين گروه در ميان افراد متمكّن و زنان و دستگاه حاكمه نيز، طرفداراني يافته بودند، كه نسبت به آنها پشتيباني مادّي و سياسي داشته باشند. علاوه بر اين، چون در جبهه آنان تساهل عقيدتي به خرج داده ميشد، جمعي از اقليّتهاي ديني چون ارمني و يهودي نيز نسبت به آنها حسن نظر داشتند، ولي از همه كارسازتر حاكمان سلجوقي روم بودند كه موازنه را در ميان دو تيره انديشه تشرّعي و عرفاني نگاه ميداشتند، و به هر دو مجال ابراز وجود ميدادند، و بدينگونه فضاي قابل تنفّسي ايجاد شده بود.
با اين حال، در تمام دوران عمر مولانا، يك رودرروئي پنهان حكفرما بود كه وي گاهي با انعطاف، و گاهي با استحكام، اين موقعيّت باريك را حفظ ميكرد. بيترديد دينداران با نفوذي در شهر بودند، كه بعضي از رفتارها يا سخنان وي، و نزديكان او را برنتابند و آنها را بدعت شناسند، ولي از ترس مريدان فراوان مولوي، به معارضه مستقيم برنميخاستند.
واقعيّت آن است كه در آن زمان، در آسياي صغير نيز، عرفان و تشرّع با هم رودررو بودهاند. مولانا از يك سو در ذات خود گرايش عرفاني داشته، و از سوي ديگر به عنوان مدرّس و عالِم شرع، و با سوابق خانوادگي، به موازين ديني پايبند بوده. بنابراين در درون او كشمكشي بوده و انتظار فرصتي، تا كار را يكسره كند، و در اين حال ناگهان شمس از راه ميرسد. بنا به آنچه از زندگي پدرش و نوشتههاي او برميآيد (معارف بهاء ولد)، خانواده او در ميان عرفان و تشرّع نوسان ميكردهاند، و اين رودرروئي در شخص مولوي به اوج ميرسد تا شكافته شود.
مردم شهر قونيه نيز چنانكه گفتيم گروهي طبق معمول از اسلام فقاهتي تبعيّت ميكردهاند، و گروهي مشتمل بر صوفيمنشان، به اسلام عرفاني گرايش داشتند. اوّليها عدد بيشتر و استيلاي بيشتري داشتند، ولي دوّميها نيز با ورود مولانا به صحنه، موقعيّتي براي خود كسب كردند و تا حدّي موازنه برقرار شد. حكومت وقت نيز سياستش اين بود كه اين موازنه را نگاه دارد.
مولوي جاذبه شخصي بسيار داشت، چشمان نافذ و بيانگيرا، همراه با تدبيري كه ميدانست چگونه مريدان را به راه ببرد. گذشته از آن، وجوهي كه از جانب دوستداران ثروتمندش - چون كاسبان و تاجران - پرداخته ميشد، دست و بال او را باز ميگذارد كه بتواند مقررّيهائي به اطرافيانش - كه در ميان آنان افراد تهيدست و بيكاره وجود داشتند - بپردازد. نابجا نيست كه توجيه اين ارادت شوريدهوار مولانا به شمس را در وضع اجتماعي و تفكّري قونيه آن زمان بجوئيم. او طالب گشايش بود، امّا كساني در شهر، فضاي بسته در برابرش مينهادند؛ و او طبعاً از اينگونه اشخاص كه عدّهاي از افراد متنفّذ هم در ميان آنان بودند، دلپري داشت. ميخواست دستاويزي و وسيلهاي پيدا كند كه درونش را بيرون ريزد، ولي خود به تنهائي يارائي آن را نداشت. اينجا بود كه ناگهان شمس بر سر راه پيدا شد.
شمس سخنگوي نهانيترين انديشههاي او قرار گرفت، به مصداق: بر زبان بود تو را آنچه مرا در دل بود! وي مردي بيپروا و برهنهگوي بود و گاه سخنش به شطحيّات نزديك ميشد (وضع اجتماعي طوري بود كه ميبايست حقيقت را از لابلاي شطحيّات بيرون كشيد). چون مولانا درميان مردم موقعيّتي داشت كه نميتوانست همه چيز را آشكارا بگويد و در عين حال دوست ميداشت كه آنها را بگويد، از اين رو شمس را به ترجماني پذيرفت.
ورود شمس:
مهمترين واقعهاي كه در زندگي مولوي پيش ميآيد، برخورد با شمس تبريزي است. اين برخورد اتّفاقي سرنوشت هر دو را عوض كرد. اگر شمس نيامده بود، مولوي همان <سجّاده نشين باوقاري> كه بود، ميماند و شمس هم چه بسا كه نامي برجسته از او در تاريخ ثبت نميشد؛ زيرا تنها يادگاري كه از او مانده، همين سخنان بريده بريده است كه به صورت مقالات برجاي است و چون خود او اهل نوشتن نبوده، اطرافيان مولانا آنها را يادداشت كردهاند.
مولانا برحسب ساختمان وجودي خود و سابقه خانوادگي و تاريخي و فرهنگياي كه بر پشت داشت، دنبال گمشدهاي ميگشت، و آن را در وجود شمس يافت. برعكسِ آنچه افلاكي و ديگران حكايت كردهاند، اين تغيير حال، زائيده يك آن و يك ملاقات نبود، زمينهاش از مدّتها پيش براثر وراثت و محيط و تاريخ فراهم شده بود. او برخورد پدرش را با مخالفانش در بلخ، از ياد نمي برد كه موجبي براي ترك خانواده او از ديار خود گشته بود. بنابراين براي مقابله با جريان مشابهي كه در آسياي صغير با آن روبرو بود، به دنبال پهلواني ميگشت كه وارد ميدان كند، و همين زمان شمس از راه رسيد.
شمس انساني بوده است، مانند ساير انسانها، با ضعفها و قوّتهائي. مولانا او را درهالهاي از <اَبَرانسان> پيچيده است. به سواد مدرسهاي و كتابي اعتقاد نداشته، و خود او هم آن را چندان كسب نكرده بوده. به سواد لدُنّي و ذوقي معتقد بوده كه فارغ از ابرهاي سواد، بيحايل طلوع ميكند. هرچه بوده شخصيّت او بوده كه هم جاذبه و هم دافعه استثنائي داشته است. نميتوان انكار كرد كه اكسيري در وجود او بوده كه مولانا آن را كشف ميكند. ديگران آن را نميديدند، زيرا ظاهر خوشايندي نداشته، تا حدّي هم ملامتي بوده.مولانا و شمس حكم آب و آبخوار پيدا كردند كه وصفش در اين بيت آمده:
تشنه ميگويد كه كو آب گوار؟
آب هم گويد كه كو آن آبخوار؟
توجيه دلبستگي مولوي به شمس، با هيچ تحليل رواني امكانپذير نيست. تنها يك طبيعت استثنائي، يك خوي آتشفشان، مانند جلالالدّين محمّد مولوي، يك چنين عالَمي را براي خود ايجاد ميكند، بدينمعني كه سه هزار و چند صد غزل سوزناك درباره يك پيرمرد شصت و چند ساله بگويد، او را با خورشيد برابر بنهد، و در مثنوي هم چند بار از او چنان ياد كند كه هيچ عاشقي از معشوق ياد نكرده است. اين راز با منطق عادي گشودني نيست، و آن را بايد يك استثنا در تاريخ دانست، و پذيرفت كه زندگي از عجايبها خالي نيست. بگوئيم كه زائيده يك تراكم تاريخ و يك فرهنگ بسيار پيچيده است.
ما هرگز نميتوانيم تصوّري را كه مولوي از شمس داشته است و به صورت يك دلبستگي شيداگونه نمودار شده است، در ذهن تجسّم دهيم. اگر آن را سرد و آرام كنيم، تا حدّي پيرمغان حافظ را به ياد ميآوريم. پيرمغان نماينده حكمت و خرد، و شمس نماينده طغيان و شور است. هر دو يك راه و رسم، ولي به روش دگرگونه را ميطلبند.
از غزليّات چنين برميآيد كه شمس در نظر مولانا يك انسان تصوّر شده است، نه انسان واقعي. انساني كه گاه در قالب خود مولوي، و گاه در قالب يك انسان آرماني تجلّي ميكند. مولوي خود ميخواهد كه بُرّاتر از آنچه هست باشد، و اين <هست دوم> را در وجود شمس تجسّم ميدهد. او طالب يك خلقت پالوده شده، مبرّي از جِرم وجود، يعني بريده شده از تعلّقات و نيازهاي معمول است، درحالي كه شمس هم عاري از تعلّقات نيست؛ ولي او آن را در او بازنميشناسد. خود شمس ميگويد كه او عيب مرا نميبيند.
مولانا نياز به دست يافت به چنين انساني دارد، و وقتي شمس نيست، آن را به درجه كمتري در صلاحالدّين زركوب و حسامالدّين چلبي ميبيند. در واقع او خود را ميخواهد كه چنين باشد، يعني درجه آرماني آن انساني كه <يافت مينشود>. شمس درنظر مولانا، تجسّمي از انساني است كه به همه نابسامانيها <نه> ميگويد، ولو همه خلائق او را نفي كنند، همانگونه كه <عزازيل> نه گفت و مطرود شد.
شمس چگونه كسي است؟
هنگامي كه شمس به قونيه رسيد، شصت را گذرانده بود. از آنجا كه مردي ناآرام و دائماً در سفر بود، او را <شمس پرنده> لقب داده بودند. رابطه مولانا و شمس در غبار افسانه پوشيده شده، ولي در مجموع، آنچه از شواهد استنباط ميگردد، آن است كه اين رابطه از حدّ درك متعارف فراتر است. شمس از نظر مولانا به عنوان تجسّم <طغيان فكري قرن> شناخته ميشده، و چون او اين طغيان را ميپسنديده، خود را به دامان او انداخته. مولانا از آن طبايعي بوده كه نياز به تكيه گاه در خود احساس ميكنند. نخست پدرش بود و بعد محقّق ترمذي، و اكنون كس ديگري ميبايست از راه برسد، <فرد فريد>، خضرگونه. پدرش و محقّق، بيشتر معرفت درون به او ارزاني داشتند، ولي اكنون كه ديگر به پختگي رسيده بود و همه كتابها را خوانده و فروبسته بود، احتياج به كسي داشت كه درون او را برافروخته كند. آن را در سخنان تند شطحگونه شمس يافت. چون خود خموش تخلّص ميكرد - يعني يارائي گفتن همه چيز را نداشت - شمس را برگردان گوياي خود يافت.
مقالات شمس انتشار يافته است،2 ولي طبيعتاً همه حرفهاي او در آن نيست، او بيشتر مرد شفاهي بوده. چه بسا حرفهاي ديگري هم داشته كه بر دل مولانا مينشسته، و ما از آنها بيخبريم.
شمس از نظر مولوي نقّاد وضع زمان ميشود. دلبستگي او به شمس كه از حدّ متعارف درگذشت، با چنان آب و تابي عنوان ميگردد كه تا آن روز نظيرش را كسي نشنيده بوده.
چون در هر حال، اين ارادت عجيب در آثار مولوي انعكاس يافته، و نيمي از زندگي وي را دربرگرفته، بايد كوشيد و تا حدّممكن دليلي برايش يافت. من بر دو چيز تكيه دارم: يكي تاريخ، يعني اوضاع گذشته و حال، كه تفكّر ايراني را به جانب برافروختگي سوق داده و از مرز معتدل فراتر رانده. جريان چندصدسالهاي كه منجر به فاجعه مغول شد گواه بر اين معناست. بدانگونه كه مردم از زندگي موجود اميد برگيرند، و رهائي را در وارونگي يا ماوراء واقعيّت بجويند.
دوم خصلت افراطيمنش شخص مولوي كه مرزهاي متداول را درمينوشته و در هر چيز تا حدّ نهايت جلو ميرفته كه اين همواره موجب شگفتي اطرافيانش بوده، و مخالفانش را به طعن گوئي واميداشته؛ منتها هيبت و مقام معنوي او، موجب بوده كه از آن چشمپوشي بشود.
چنانكه گفتيم اين خصيصه تا حدّي خانوادگي بوده. پدرش، بهاء ولد، رو به ترك وطن نهاد، زيرا بعضي توقّعات او از جانب مردم بلخ برآورده نشد. فرزندش علاءالدّين نيز تا بدان حد جلو رفت كه به مشاركت در قتل شمس تبريزي متّهم گردد، و پدرش را چنان خشمگين سازد كه از حضور در تشييع جنازه پسر جوانش، خودداري ورزد.
از دليل سومي نيز ياد كرديم و آن اين بود كه شمس را باروئي ميخواسته است در برابر معاندان فكري زمان خود، كه حتّي هنگامي كه شمس هم ديگر نبود، تا به آخر عمر اين بارو را حفظ كرد.
موضوع باز هم قدري عجيبتر ميشود وقتي ميبينيم كه شمس شخصيّت خوشايندي نبوده، تندخو و بدزبان و بياعتنا به آداب، مگر آنكه تصوّر كنيم كه مولانا درست از همين خصوصيّاتش خوشش ميآمده.
درهرحال ناگزيريم كه خود را در ظرف زمان بگذاريم، در بيش از هفتصد سال پيش. در آن روزگار، صوفيمنشان عالَمي متفاوت با عالَم واقع داشتند، پرورده تخيّل بودند، همراه با باور به نوعي خرق عادت، كرامت و تقدّس. اينگونه بودهاند روايتگران احوال مولوي كه درباره او حرف زدهاند، بنابراين ما بايد از لابلاي اظهارات آنان شكار حقيقت بكنيم.
با آمدن شمس به قونيه و ورود در جرگه مولانا، رقص و سماع رونق ميگيرد. فضاي گرداگرد تغيير ميكند. همه صوفيمنشان كه زمينه قبلي هم در آنها فراهم بوده، آماده طرب ميشوند. نوعي حالت سبكروحي، بيغمي، <تواجد>، همراه با موسيقي و حركت، فضا را دربرميگيرد.
در مقابل، مخالفان، يعني متعصّبان نيز كه افلاكي آنان را <كوردل> ميخواند (ص89) بيكار نمينشينند، و زبان به طعن ميگشايند. <در حقّ مولوي ميگويند: دريغا نازنين مردي و عالِمي و پادشاه زادهاي، كه از ناگاه ديوانه شد> (پادشاه زاده از جهت آنكه پدرش سلطان العلماء لقب داشته). كساني مولانا را ديوانه ميخوانند <از فرط سماع و رياضت و تجوّع>، يعني پرهيز از خوردن. از اين گروه مدّعيان، عدّهاي پشيمان ميشوند و سر به اطاعت ميگذارند، و گروه ديگر كه برعناد خود باقي ميمانند به روايت افلاكي <مخذول و منكوب> ميگردند، معلوم ميشود كه در دودستگي، خشونت هم به كار ميرفته.
بطور كلّي ناقدان تغيير حال مولوي، بعضي از <خوديها> بودند، يعني در حلقه مريدان، و بعضي از خارج كه در صف مقابل او قرار داشتند.
از اين زمان قيافه شهر قونيه تغيير ميكند. كمتر ديده شده است كه ورود يك فردِ آواره چون شمس، به عرصه اجتماع و به يك شهر، موجد يك چنين دگرگوني عظيمي شده باشد. چند عامل پيدا و ناپيدا با هم جمع شدند. به قول حافظ: باشد اندر پردهبازيهاي پنهان غم مخور! وضع تركيب مردم شهر را هم بايد درنظر داشت. ساكنانش مردمي بودند تُرك زده، مغول زده، خانه به دوش، از چند مليّت و زبان كه به دنبال تسلاّي خاطر ميگشتند؛ ولي زبان مشترك فارسي بوده، و استعداد خارقالعاده جلالالدّين مولوي، آن را گرمي محفل كرده بوده. خود او ميگويد كه محيط خاصّ قونيه او را اينگونه زبانآور كرد و به جانب شعر كشاند، وگرنه در خانواده ما و در بلخ هيچ كاري ننگتر از شعرگوئي نبود، ولي چون ديدم كه مردم در اينجا آن را دوست دارند، به آن روي بردم. (فيه مافيه، نقل به معني)
***
براي آنكه شمس بهتر شناخته شود، و تا حدّي روشن گردد كه به چه سبب مولانا خود را يكسره به او سپرد و از او يك روشنگر ساخت، چند عبارت از انديشههاي او را در اينجا ميآوريم:
شمس وارونهبيني ميكند
- طغيان او در برابر ريا و تزوير به علّت سوء بهرهوري از دين بوده است: آئين ديگران را قبول ندارد. ميگويد:
- خوشي در الحاد من است، در زندقه من است. (ص118)
- هر مسلمان را ملحدي در بايست. هر ملحدي را مسلماني. در مسلماني چه ميباشد؟ در كفر مزه باشد. از مسلمان هيچ نشان و راه مسلماني نيابي. از ملحد راه مسلماني يابي، آنچه گفتي نهايت مطلوب، طالب است. (ص153) (يعني وارونه آنچه هست بياب)
- كليد ميخواهي كه دربگشائي. كليد را به دزد بايد دادن، تو اميني. صحبت با دزدان خوش است. گفتي امين، خانه را باد دهد. دزد مردانه و زيرك باشد، خانه را نگاه دارد. صحبت با ملحدان خوش است كه بداند كه ملحدم. (ص150)
- اغلب دوزخيان، اين زيركاناند، از اين فيلسوفان، از اين دانايان، آن زيركي ايشان حجاب ايشان شده. (ص154-155)
- هر كه فاضلتر، دورتر از مقصود، هرچند فكرش غامضتر، دورترست، اين كارِ دل است، كار پيشاني نيست. (ص76)
پينويسها:
1. فخر رازي چند سال پيش از مهاجرت بهاء ولد فوت كرده بوده, ولي طرفدارانش فعّال بودند.
2. تصحيح و تعليق دكتر محمّدعلي موحّد، انتشارات علمي دانشگاه صنعتي.
حسین مسرّت