استقبال شاعران از اشعار فرّخی یزدی(1)
گردآورنده : حسین مسرّت
به غیر از اشعاری که به استقبال از غزلیّات فرّخی در دیوان فرّخی ( چاپ 1363 ص 105-103 و 156-155 و 299-295 ) آمده است ، از خلال برخی منابع و نیز ارتباط با سخنوران، چند استقبال دیگر به دست آمده که در دیوان وی نیست . عبدالحسین آیتی می نویسد : « گویند غزلی را آقای ذوالریاستین طرح فرموده و فرّخی چنین سروده :
راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سست
رفتی و عهد شکستی نبُد این کار درست ...
در این موضوع مراست:
سخت عهدی است که پیمان فلک باشد سست
کار پیمان شکنی گشته در این عهد درست
آتش جور و جفا ، خاک وفا داد به باد
آب ما برد ز رو دست ز دل باید شست
مستمندا گله از چرخ روا نیست که هست
تا به آخر به همان حال که بودی ز نخست
چرخ از ما و تو عاجزتر و مجبورتر است
نه تو را شکوه از او جایز و نی ما را مست
ز آدمی شکوه بباید که اگر گمشدۀ دل
جست دردم کَندش خون که منم چابک و چست
نادرستی که درستی دو سه در کیسه اوست
بشکند کاسۀ تو گویدت این در خور توست
راه ناامن و شب تار و امانات گران
نگران دیده ز بس ماندگی قاصد پُست
« آیتی »، فعل طلب درگذر از اسم و ز حرف
کو شیار ار چه زرشت است و ابوالفتح از بُست [1]
عبدالحسین جلالیان « جلالی » نیز به استقبال گوید :
رشتۀ الفت و عهدی که میان من و توست
من بدان سخت وفادار و تو می گیری سست
دیدی و دیده فرو بستی و این نیست روا
عهد بشکنی و جان خستی و این نیست درست
من اگر قابل عشق تو نبودم آخر
از چه پابند خودت کردیم از روز نخست
دلبرا ای که تو چون جانی و جانان منی
دست از جانم ، یعنی ز تو نتوانم شست
عهد خود را نه که با آن بشکستی دل من
از خدا خواسته ام تا که شود کار درست
عاقبت بر در میخانه به مقصود رسید
دردمندی که به محراب دعا ره می جست
سبزه از خاک تو گر رُست « جلالی » چه عجب
ز آنکه عشق گُلک سبز خطّی در دل توست [2]
نیز حبیب یغمایی در مجلّۀ یغما چنین آورده است :
غزلی از آقای قوام السّلطنه در استقبال از فرّخی یزدی
در بیست و چند سال پیش که آقای قوام السلطنه در پاریس می زیسته ، یکی از دوستان ادبی آن جناب ، شماره هایی از روزنامۀ طوفان را برای او فرستاده است ، آقای قوام غزلی از فرّخی را به عنوان طبع آزمایی استقبال کرده که ما در این شماره هر دو را به چاپ می رسانیم . باید گفت پاسخی را هم که آقای قوام به دوست خود داده نیز منظوم و این ابیات از آن است :
اگرچه شعر گفتن کار من نیست
متاع شعر در بازار من نیست
ولی در نمره های روزنامه
که واصل گشت اندر طیّ نامه
یکی منظومه ای از فرّخی بود
که رشک گلرُخان خلخی بود
که در اوّل حکایت از جنون داشت
در آخر نیز اسرار درون داشت
به تأیید کلامش طبع من نیز
زمانی از خمودت کرد پرهیز
مرا گردم فرو بستن بباید
فرار از شیوۀ دیرین نشاید
که در آغاز دوران جوانی
که بود از درس و بحثم کامرانی
به ندرت ترهاتی می سرودم
گهی طبع آزمایی می نمودم
ولیکن با سیاست طبع کی ماند ؟
کجا اندر تموز آثار دی ماند ؟
چو اکنون با سیاست کرده ام فصل
روا باشد مرا یرجع الی الاصل
که در این اصل باری وجد و حالی است
ز عشق و عاشقی قیلی و قالی است
اگر باشد درین فنّ هم رقابت
نباشد چون سیاست پر مهابت !
***
که ما شاید این منظومه را ... در شماره های بعد چاپ کنیم . اینک دو غزل :
غزل فرّخی
گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است
لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است
آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون
نیش آن خار که از دست تو در پای من است
رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع
با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز
برجفاکاری تو شاهد فردای من است
چیزهایی که نبایست ببیند بس دید
به خدا قاتل من، دیدۀ بینای من است
سر تسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود
با همه جور و ستم، همّت والای من است
دل تماشایی تو ، دیده تماشایی دل
پای بر آبلۀ بادیه پیمای من است
غزل قوام
عقل می گفت که دل منزل و مأوای من است
عشق خندید که یا جای تو یا جای من است
بی تو ای نوگل گلزار طرب هر سر موی
نیش خاری است که پیوسته بر اعضای من است
پایۀ قدر من ار لایق تشریف تو نیست
جامۀ جور تو زیبندۀ بالای من است
نکنم رنجه ز شرح غم خود خاطر دوست
که گواه دل محنت زده ، سیمای من است
ساغر از دست نهادن نه ز ترک طرب است
روزگاری است دل خون شده صهبای من است
گنهم چیست که در بزم توام راهی نیست؟
یا چه کردم که نه در خیل شما جای من است
سروجان می دهم از کف به تماشای وصال
بی سبب نیست که دل گرم تماشای من است
آنکه در باغ تمتّع گل مقصود بچید
کی خبر دارد از این خار که در پای من است
سکوه از درد ندارم که طبیبی می گفت :
رنج امروز غمش ، راحت فردای من است [3]
شعر زیر را نیز آقای محمّدعلی عسکری کامران سروده و چنین افزوده است :
« این شعر را که با الهام از فرّخی یزدی سروده ام و تضمینی از غزل معروف او و اوّلین اثر منظوم من است و مسلماً از لحاظ شعری عاری از نقص نیست و به روان تابناک آن شاعر تقدیم می دارم :
کوهکن
رخ زیبای تو را ماه حسابش کردم
چشم مخمور تو را مست ، خطابش کردم
جان غم دیده مرا دوش چو بر لب آمد
در ره عشق تو سوزانده و آبش کردم
زندگانی همه چون رنج و عذاب است و فراق
« آنچه جان کند تنم عمر ، حسابش کردم »
پیر میخانه مرا ره به خرابات نداد
آهی از دل زدم و خانه ، خرابش کردم
تکیه بر عمر که چون تیر شهاب است مکن
بی سبب نیست که تشبیه به حبابش کردم
کوهکن تیشه به سر زد ز فراق شیرین
زان سبب خسرو عشّاق ، خطابش کردم
« غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانۀ شیرین و بخوابش کردم » [4]
تضمین دیگری از غزل معروف فرّخی یزدی
« جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزد
جز خار غم از ساق گیاه تو نریزد
جز فتنه از آن عارض ماه تو نریزد
کو دیده در اشک به گاه تو نریزد
الّا خطر از تیر نگاه تو نریزد
آهسته بزن شانه بر آن زلف پریشان
در زلف پریشان تو ای یار پری شان
صدها دل دیوانه اسیرند و به زندان
بر باد مده گیسویت ای آفت ایمان
تا جمع دل از طرف کلاه تو بریزد
کانون شدی ای سینه مگر از شرر دل
سوزد دل عشّاق شرر شد ثمر دل
کو تاب و توانی به دل از شور و شر دل
غیر از ستم و ظلم ندارد نظر دل
جز اخگر غم ز آتش آه تو نریزد
تا در خم می از پی توبه نکنی غسل
با شاهد ری از پی توبه نکنی غسل
با ناله و نی از پی توبه نکنی غسل
در موسم دی از پی توبه نکنی غسل
ای شیخ گنهکار، گناه تو نریزد
ای خاک مقدّس که بود نام تو ایران
بر حال تو این قلب «علومی» شده سوزان
چون فرّخی آن شاعر وارسته دوران
ظالم شود آن کسی که نباشد به تو گریان
فاسد شود آن خون که به راه تو نریزد » [5]
***
نیز آقای سیّد رضا محمّدی، شاعر افغانی مقیم یزد می گفت : چندین شاعر افغانی اشعار مشهور فرّخی را استقبال کرده اند که فعلاً دستیابی بدان به علّت اوضاع نابسامان افغانستان مقدور نیست . وی افزود : شعر فرّخی با مطلع « شب چو در بستم و مست از می نامش کردم » را احمد ظاهر، خوانندۀ معروف افغانی با آواز خوانده است .
تضمین غزل فرّخی یزدی
عبّاس افضلی « نادم یزدی »
دین و دل دادم و جان ، فرش ترابش کردم
چشم را حلقۀ مهمیز رکابش کردم
با دو صد حیله و ترفند مجابش کردم
« شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقۀ به در کوفت ، جوابش کردم »
عشق او آتش جان سوز نهان بود مرا
روز و شب دست غمش ، آه و فغان بود مرا
نام وی ورد لب و ذکر زبان بود مرا
« دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا ، دوست خطابش کردم »
بس فشاندم ، به رهش گوهر یکدانۀ چشم
بگشودم به قدومش در کاشانۀ چشم
غرق خون گشت از او کاسه و پیمانۀ چشم
« منزل مردم بیگانه چو شد خانۀ چشم
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم »
شاهد سوختنم بود همه شب ها شمع
آگه از راز دلم نیست کسی الّا شمع
کس نداند دل من سوخت فزون تر یا شمع
« شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتش در دلش افکندم و آبش کردم »
شرح این قصّۀ جانسوز کجا باید داد
بس که بیداد کشیدیدم هزاران فریاد
پاسخ این همه بیداد چه کس خواهد داد ؟
« غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانۀ شیرین و بخوابش کردم »
قسمت من همه این بود چه می باید کرد
آنچه معشوق روا داشت ندارد پیگرد
آه من عاقبت الامر ، برانگیزد گرد
« دل که خونابه غم بود و جگر گوشۀ درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم »
جز غم و حسرت و ناکامی ایّام چه سود
باغبان ، روی دل من در شادی نگشود
چرخ بر زحمت من هر چه توان داشت فزود
« زندگی کردم من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم »
نیم شب ، وقت نماز است سخن کوته کن
موسم راز و نیاز است سخن کوته کن
تا در میکده باز است سخن کوته کن
« نادم» این رشته دراز است سخن کوته کن
« فرّخی را بنگر ، مست شرابش کردم »
1-نمکدان ، س 6 ، ش 3 ( 26/6/1321 ) : 32-31 .
2-جلالیان ، عبدالحسین : پلّه های سنگی ، تهران : یزدان ، چاپ دوم ، 1366 ، ج 1 : 246 .
3-یغما ، س 2 ، ش 5 ( مرداد 1328 ) : 183-182 .
4-ندای یزد ، س 14 ، ش 587 ( 5/8/77 ) :2 .
5-دیوان علومی تبریزی : محمّد حسین کتابچی ، کرج ، بی نا ، 1360 ، ج 1 : 253-252 .
حسین مسرّت