حسین مسرّت

 

 

    اصفهان هميشه آباد و فريبا در طول تاريخ چندين هزار ساله خود اين جاذبه و كشش را داشته كه بسيار سخنوران و بزرگان و دانشمندان از گوشه و كنار ايران و جهان آرزو كنند كه حداقل چند صباحى را در آن به سر برند و گوش به نواى دلنشين زنده رود آن بدهند، چه بسيارند كسانى كه دل در گروه عشق اين سرزمين سپرده و خاك آن را توتياى ديده كرده‏اند.

    سخنورانى چون: اوحدى مراغه‏اى، مجمر زوّاره‏اى، هماى شيرازى و دهقان سامانى كه سال ها در اين ديار زيسته‏اند، صداى زنده‏رود و صفاى چهارباغ و گوشه‏هاى اصفهان الهام‏بخش ابياتشان بوده است و يا «آرتور پوپ» باستان‏شناس نامور فرانسوى چنان شيفتۀ اصفهان و زيبايي هايش شده بود كه برخلاف همه كسانى كه در هر گوشه جهان هستند و آرزو دارند، سرانجام در زادگاه خود به خاك سپرده شوند، دل در گرو كشور گُل (فرانسه) نبست و سفارش نمود او را در اصفهان و در كنار چهلستون به خاك سپارند.

× × ×

    اصفهان با آن همه غناى تاريخى و فرهنگى كه دارد متأسّفانه از لحاظ كتاب هاى چاپ شده مستقل تاريخى كه بتواند بازگوينده اوضاع اجتماعى و تاريخى قرن هاى نخستين آن باشد، كمبود قابل توجّهى دارد، از چند كتاب خطّى كه دسترسى بدان دشوار است، بگذريم، قديمى‏ترين كتاب در اين زمينۀ اصفهان  «محاسن اصفهان» نگارش «مافروخى» در سال 421 ق است و پس از آن كتاب مستقلى نداريم تا سال 1305 ق كه مى‏رسيم به كتاب «نصف جهان فى تعريف الاصفهان» نوشتۀ «محمّدمهدى اصفهانى»، يعنى براى پى‏بردن به اوضاع سده های 5 تا 14 قمرى تاريخ اصفهان مى‏بايست از لابه لاى ديگر كتاب هاى تاريخ ايران، سفرنامه‏ها و تواريخ صفوى مطالبى به دست آورد. به عنوان مثال يزد تا دورۀ قاجار ، چهار كتاب مستقلّ تاريخى چاپ شده دارد.

 

 اصفهان در قرن هشتم

    پژوهندۀ تاريخ اصفهان در كتاب هاى قديم و جديد تاريخ و جغرافياى اصفهان ذيل وقايع سده های پنج قمری تا عصر صفويه حدّاكثر مى‏تواند به يك الى دو صفحه مطلب بر بخورد كه سهم قرن هشتم به يك يا چند سطر مى‏رسد، به عنوان نمونه نوشتۀ يكى از كتاب هاى تاريخ اصفهان كه بيشترين مطلب را در اين باره دارد، درج مى‏شود:

«پس از ابوسعيد كه اُمرا بر شاهزادگان استيلا يافته، چندى اولاد امير چوپان، لواى امارت اصفهان برافراشتند و عاقبت به شاه شيخ ابواسحق اينجو گذاشتند و آل‏مظفّر بر آن شاه بى‏فرهنگ و هنر غلبه كرده، سرش را بريده، سى‏سال اصفهان محلّ جذب برادران و خويشاوندان از دودمان مظفّرى شده و بيشتر به حيله و مكر خان‏سلطان، دختر برادر شيخ ابواسحاق، زن سلطان محمود مظفّرى بود كه تقاص خون عمّش را از اولاد مبارزالدّين مى‏خواست و به حدّى بود كه در جنگ شاه شجاع و محمود، آن زن بالاى قلعۀ طبره شب ها قلعه‏دارى مى‏كرد (تاريخ عصر حافظ غنى) تا امير تيمور آمده به كلّى قلع آن خانمان نمود.»(1)

    بقيّۀ كتاب ها نيز همين نوشته را بيش و كم تكرار نموده‏اند، كامل ترين جايى كه مى‏توان به اوضاع اجتماعى و تاريخى اصفهان مابين سال هاى 760-700 ق پى‏برد، همانا در ديباچۀ ديوان خواجو به قلم احمد سهيلى خوانسارى است، پس از آن نيز تا اندازه‏اى تاريخ آل چوپان نوشتۀ ابوالفضل نبئى. چون قصد نگارش تاريخ اصفهان نيست، از ذكر مطالب آن در مى‏گذريم.

 

 سفر خواجو به اصفهان

    امّا سخن نگارنده بر سر «خواجوی کرمانی» است و سفرش به اصفهان و ديدن اصفهان در آيينۀ اشعار اوست. چنانكه در آينۀ اشعار كمال‏الدّين اسماعيل و جمال‏الدّين عبدالرّزّاق اصفهانى نيز مى‏توان نماى خوبى از اوضاع اجتماعى، سياسى زمان آن دو شاعر به دست آورد.

    آنچۀ مايه شگفتى نگارنده گرديد، بى‏توجّهى مورّخان اصفهان نسبت به خواجو و سفرش بدان شهر است. هيچ يك از كتاب هاى تاريخ و جغرافياى اصفهان و يا حتّى مقالاتى كه در اين باره نوشته شده، اشاره‏اى به سفر خواجو به اصفهان ندارند و حتّى در برخى جاي ها سعى شده با يك دليل پيش پا افتاده ثابت كنند: «خواجو يعنى جاى گود»! مثل اين مى‏ماند كه ثابت كنيم چون بناى واقع در خيابان آتشگاهِ اصفهان «منار جنب آن» بوده كم‏كم به منار جنبان معروف شده است.

    تنها مطلبى كه دربارۀ خواجو در اين كتاب ها به چشم مى‏خورد، نوشتۀ مهدى اصفهانى در «نصف جهان» است. وى ذيل شرح باغ كاران مى‏نويسد:

«تمام آن محلّه به اسم آن [باغ‏كاران] معروف بوده است، تا زمانى كه خواجوى شاعر در اصفهان وفات نموده و بدان جا مدفون گشته است، از آن وقت آن محلّه به نام او مشهور شده است.»(2) (توضيح آنكه همگان مى‏دانند، خواجو در شيراز خاك است.)

    بدون هيچ اظهار نظر ديگرى، در حالى كه برخلاف اين بى‏مهرى‏ها، خواجو همواره در اشعارش به نيكى از اصفهان ياد كرده است. نگارنده اين سطور پس از نااميد شدن از كليّۀ كتاب ها و مقالات اصفهان، ناچار شد براى بررسى سفر خواجو به اصفهان تقريباً كليّۀ كتاب ها و مقالات و جاهايى كه اشاره به زندگى خواجوى كرمانى دارند، از نظر بگذراند، خوشبختانه همزمان با برگزارى كنگره جهانى خواجو، بسيار مقالات دربارۀ زندگى و اشعار خواجو بويژه كتاب‏شناسى وى در نشريّات گوناگون و نيز كتاب‏شناسى مستقلّى چاپ شد. نگارنده وظيفۀ خود مى‏داند از گردآورندگان آن كتاب‏شناسى‏ها، آقايان رادفر، مدبّرى و كمال‏الدّينى نهايت سپاسگزارى و قدردانى را بنمايد.

    به هر حال آنچه در زير مى‏آيد كنكاشى است از آنچه دربارۀ خواجو و زندگى و اشعارش در ارتباط با شهر اصفهان به رشته تحرير درآمده است.

× × ×

    خواجو چنانكه دولتشاه گويد: «او همواره سياحت كردى و در كرمان قرار نيافتى»:

 ز خانه هيچ نخيزد سفر گزين خواجو

كه شمع دل بنشاند آنكه در وطن بنشست

)ديوان(

    پس از آنكه نخستين فضايل را در زادگاهش كسب كرد، ابتداى جوانى يعنى حدود سال هاى 719-718 ق راهى شيراز شد، پس از آن در كازرون خدمت شيخ امين‏الدّين رسيد و از آنجا به اصفهان سفر كرد و چندى در اين شهر توقّف كرد، تاريخ دقيق ورود و خروج او به اصفهان روشن نيست، در اين سال ها اصفهان تحت وزارت ملك اشرف‏الدّين شاه محمود اينجو بود، شاه‏محمود از زمان حكومت كردوجين (حدود 722ق) به عنوان وزارت اصفهان و فارس و كرمان و يزد و ... به فارس آمد و تا سال 734 ق كه ابوسعيد وى را معزول كرد، بر اين كار بود.

    خواجو پس از بيرون شدن از اصفهان روى به جانب ديگر شهرها نمود، چنانكه خود در رسالةالباديه گفته است: «به آهنگ حجاز، سفر ساختم و با بزرگان عراق از سپاهان بيرون تاختم.» خواجو پس از پشت سر گذاشتن سفرهاى رنج‏آور خود را به حجاز رسانده، چنانكه در اين بيت گويد:

 بي نوا گرد عراق ار چه بسى گرديديم

راست از راه سپاهان به حجاز آمده‏ايم

)ديوان: 461(

    پس از زيارت مكّه كه شرح آن در «رسالةالباديه» مندرج است، از آنجا به بندر جرون و از جرون به بغداد و از آنجا به سال 736 ق به تبريز آمده است، دو سالى در آنجا برآسود تا آنكه بر اثر مرگ آرپاخان در سال 737 ق تبريز دچار آشوب و انقلاب سخت شد و او به ناچار بار سفر بست و به سوى زنجان راهى شد و چون آن شهر را بى‏پادشاه يافت، راه اصفهان را در پيش گرفت:

 خيز خواجو كه در اين گوشه نوا نتوان يافت

به سپاهان رو اگر زانك نوا مى‏طلبى

)ديوان: 433(

    آنگاه خواجو براى دومين بار تقريباً نزديك سال هاى 738 يا 739 به اصفهان آمد، شهرى كه اكنون پس از مرگ ابوسعيد، زير لواى اميران چوپانى و در دست امراى محلّى همچون سيّد جلال‏الدّين امير و عمادالدّين لبنانى و گه گاهى نيز در دست امير مبارزالدّين محمّد بود.

    خواجو در سال 740 ق پس از مسافرت هاى مكرّر و خسته كننده براى ديدار زن و فرزند به كرمان آمد، در همان زمان به سعى امير شيخ، قلعۀ كرمان بازسازى مى‏شد، خواجو نيز قطعه‏اى در اين باره سرود و آن را به دعاى امير شيخ ختم كرد.

«خواجو از اين پادشاه با سخا رعايت بسيار يافت و از اينرو او را بسيار ستوده است، وقتى كه امير شيخ در اصفهان بود، وى به اصفهان مى‏رفت و زمانى كه به يزد و كرمان [مى‏رفت] او نيز بدان جا رهسپار مى‏شد و اقامت شيراز را در اواخر عمر به عشق اين پادشاه ادب‏پرور اختيار كرده بود. هرگاه توفيق عزيمت نمى‏يافت اشعار خود را براى او مى‏فرستاد، چنانكه از اين غزل:

 شميم باغ بهشت است يا نسيم عراق

كه گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق

 به خوبى اين معنى مستفاد مى‏شود و در اين غزل گفته است:

 نوازشى بكن از اصفهان كه گشت روان

از آب ديدۀ ما زنده‏رود عراق»(3)

    در كرمان نيز باز خواجو ياد اصفهان و دل فريبى‏هاى آن مى‏افتد و مى‏گويد:

 خرّم آن روز كه از خطّه كرمان بروم

دل و جان داده ز دست از پى جانان بروم

 اگرم دور مخالف به عراق اندازد

من به پهلو ز پي اش تا به سپاهان بروم

)ديوان: 312(

    يا در اين غزل كه گويد:

 دور گردون چون مخالف مى‏شود عشّاق را

در عراق ار راست‏گويى از سپاهان چاره نيست

 مُردم از اندوه از كرمان نمى‏يابم خلاص

اى عزيزان هر كه مُرد او را ز كرمان چاره نيست

)ديوان: 217(

    و ابياتى ديگر:

 خواجو كه مى‏آيد كه جان قربان راهش مى‏شود

گويى ز كرمان، قاصدى سوى سپاهان مى‏رسد

)ديوان: 422(

 ميل خواجو همه خود سوى عراق است مگر

صبر ايّوب خلاصى دهد از كرمانش

«در سال 742 امير پير حسين خواست ... اصفهان را به امير شيخ ابواسحق اينجو واگذارد، امّا اميرشيخ كه از دو دلى و دشمنى مردم فارس با اميرپيرحسين آگاه بود ... با ملك اشرف پسر دوم تيمورتاش چوپانى پيمان بست و او را برانگيخت كه فارس را از امير پيرحسين بگيرد. با اين خيال با سپاه به جانب فارس راه پيمودند و در آخر ذى‏الحجّه 742 در اصفهان فرود آمدند، امير پيرحسين نزديك اصفهان با اميرشيخ و ملك اشرف روبرو شد و در آن زد و خورد بيشتر سپاهيان امير پيرحسين به لشكريان اميرشيخ پيوستند و او شكست خورد.

    در شمال شهر شيراز، ملك اشرف بياسود و امير شيخ به بهانۀ ترتيب لوازم استقبال به شهر رفت و جماعتى از مردم شهر را برانگيخت و شبانه بر لشكر ملك اشرف زدند ... ملك اشرف مأيوسانه به طرف اصفهان راهسپر شد و اميرشيخ، شيراز را آسان بگرفت. خواجو به شيراز آمده بود و در اين وقت اين قصيده را در تهنيّت ورود و خيرمقدم اميرشيخ ابواسحق پرداخت:

 رستم كشورگشا و گيو كيخسرونشان

سوى دارالملك شيراز از سپاهان آمده»(4)

«در سال 743 شيخ ابواسحق كه بعد از كشته شدن شيخ حسن چوپانى معروف به شيخ حسن كوچك بر اصفهان و نواحى ساحلى چيره شده بود، چشم طمع بر كرمان دوخت.» اميرشيخ گاهى بر اصفهان، زمانى بر شيراز و زمانى بر كرمان تسلّط داشت، چنانكه حافظ نيز گويد:

 جمال چهرۀ اسلام، شيخ ابواسحق

كه مُلك در قدمش زيب بوستان گيرد

 نواى مجلس او چو بر كشد مطرب

گهى عراق زند، گاهى اصفهان گيرد

«در بهار سال 751 ملك اشرف متوجّه اصفهان شد. در اين موقع از طرف اميرشيخ ابواسحق، خواجه عمادالدّين كرمانى، حاكم اصفهان و امير نجيب‏الدّين محمّد، برادر امير زكريّا وزير او بود، به مدافعه شهر پرداختند. ولى چون دروازه‏ها و اطراف شهر را باغات احاطه كرده بود، محاصره ممكن نشد.»(5)

    آن گونه كه از مفاد ديوان خواجو و ديباچۀ آن به قلم آقاى سهيلى برمى‏آيد، پس از آنكه اميرشيخ در درگاه ادب‏پرور خود خواجه را پذيرا شد، خواجو بارها در معيّت وى از اصفهان خارج شده و دوباره بدان جا بازگشته است و سرانجام پس از چندين سال اقامت در اصفهان، سال هاى آخر عمر خود همراه با اميرشيخ به شيراز رفت و در خدمت اين خواجۀ ادب‏دوست روزگار گذرانيد و همان جا تا آخر عمر ماند و در سال 753 بدان جهان رهسپار شد.

«در سال 754 امير شيخ از مقاومت [در برابر امير مبارز] نوميد گشت سپس به اصفهان رفت. امير مبارز، سال ديگر به قصد تسخير اصفهان لشكر كشيد، امير شيخ به جانب لرستان رفت و در سال 757 كه به اصفهان بازگشت، اصفهان محاصره و تصرّف شد و اميرشيخ را اسير كردند و به شيراز پيش اميرمبارز بردند. امير مبارز او را تسليم فرزندان امير حاجى كرد كه به انتقام خون پدر بكشند.»(6)

«پس از آن در تقسيم ممالك، آل‏مظفّر اين شهر [اصفهان] نصيب شاه‏محمود شد و مدّتى ميان او و برادرش شاه‏شجاع بر سر اصفهان نزاع بود.»(7)

 

 اصفهان در شعر شاعران

    كيست كه يك بار قدم به اصفهان اين شهر جادويى نگذارد و شيفته و فريفتۀ زيبايي هاى آن نگردد. گام برداشتن در خيابان هاى سرسبز چارباغ، گوش دادن به دلدادگى پرندگان در ميان شاخساران باغ چهلستون، دمى آسودن در كنار زنده‏رود زيبا و شنيدن صداى شُرشُر آب در گلوگاه پل خواجو، همه و همه انسان را به وجد مى‏آورد به ويژه آنكه شاعر باشد، آنگاه چگونه مى‏تواند بر احساسات غليان يافته‏اش مُهر خموشى بزند، از اينرو است كه مى‏بينيم اصفهان سرايى در شعر پارسى پيشينه‏اى به درازاى تاريخ اصفهان دارد:

 كه گويد اصفهان نصف جهان است؟

جهانى گر بود آن اصفهان است

؟ (8)

 اصفهان كاهل جهان جمله مُقرّند بر آن

كاندر اقليم جهان چنان شهر معظّم نبود

    ؟ (9)

 اصفهان نيمى از جهان گفتند

نيمى از وصف اصفهان گفتند

؟ (10)

 نكهت حور است يا هواى صفاهان

جبهت جوز است يا لقاى صفاهان

    ×     

 نيل كم از زنده‏رود و مصر كم از جى

قاهره مقهور پادشاى صفاهان

    ×      

 ياد آن عهدى كه دور از چشم‏زخم آسمان

با تو بودم در كنار زنده‏رود و رود جى

)قرن 6، خاقانى)(11)

 هر كه را بينى همه لطف است و احسان و كَرَم

هر كجا باشى همه آب است و باغ و بوستان

 آب حيوان است گويى پيش بستان ارم

زنده‏رود او كه دارد باغ‏كاران بر كران

)سعدالدّين هروى در724ق) (12)

 گرچه صد رود است در چشم مدام

زنده‏رود و باغ كاران ياد باد

)قرن 8، حافظ(

«مؤلّف هفت اقليم با آنكه از مردم رى بوده و در هندوستان توطّن اختيار كرده از آن جا به بوى خوش اصفهان طرب‏انگيز شده مى‏گويد:

 لب زنده‏رود و نسيم بهار

لب دلستان و مى خوشگوار

 (13)

«صائب در آن اوقاتى كه در هندوستان بوده و در دربار شاه جهان قدر و منزلتى بسزا داشته، معذالك دائماً متذكّر بازگشت به اصفهان و اقامت در ساحل زاينده‏رود بوده است:

 خوش آن روزى كه صائب من مكان در اصفهان سازم

ز وصف زنده‏رودش خامه را رطب‏اللسان سازم(14)

    ×  

 زنده‏رود از كف مستانه كه بر لب دارد

جوى شيرى است كه در خلد خرامان شده است

)صائب تبريزى(

    نيز جلال‏الدّين همايى قصيدۀ بلندى را در سال 1312 ش به نام سپاهان‏نامه سروده كه به نقل دو بيت از آن بسنده مى‏شود:

 اصفهان را نيمه خوانند از جهان

صد جهان من ديده‏ام در اصفهان

 ... شهر ايران را يكى پيكر شمار

كش صفاهانست بر جاى روان

    (15)