حسین مسرّت

 

دكتر گلسرخى نيز در كتاب خود «روايت گل و نوروز» بر اين باور است كه:

«سخن خواجو همان دستان نوروز است و قطعات آن عبارت است از: اصفهان، اصفهانك.»(22) و سپس مى‏نويسد كه: «شهناز زيرافكن و اصفهان را به وجود آورده.»(23) و افزوده: «خواجو موسيقى را با احكام نجوم و تأثير ماه ها و گردش افلاك مى‏شناسد، در نتيجه اصفهان از برج دو پيكر»(24) آمده است.

    ديگر ابياتى كه خواجو با بهره‏ورى استادانه از صنعت ايهام اشاره به اصطلاحات موسيقى(سپاهان) دارد، عبارتند از:

 آن نگارين مبرقع چو كند ميل عراق

دلم آهنگ سپاهان چه كند دگر نكند

)ديوان: 243(

 دور گردون چون مخالف مى‏شود عشّاق را

در عراق ار راست گويى از سپاهان چاره نيست

)ديوان: 217(

 بشنو نواى عشّاق از پرده سپاهان

زآنرو كه در عراق است آن لُعبت عراقى

)ديوان: 352(

 به آواز حزين چون عذرخواهان

روان كرد اين غزل را در سپاهان

    بيت فوق را ايرج گلسرخى در مقالۀ موسيقى و افسانه در شعر خواجو آورده است.

 راستى را گرچه هر نوبت مخالف مى‏شود

از سپاهان تا حجاز آشوب عشّاقش نگر

)ديوان: 272(

 بي نوا گرد عراق ار چه بسى گرديديم

راست از راه سپاهان تا به حجاز آمديم

)ديوان: 461(

    رباعى

 كارم ز بزرگان عراق  ار بنواست

چون پردۀ عشّاق دلم تنگ چراست؟

 اين دور مخالف نگذارد كه شود

كارم به سپاهان سپاهانك راست

    × × ×    

 آن سرو حسينى كه ز اصفاهان خاست

كار دل عشّاق نمى‏آرد راست

 نوروز همايون بزرگان عراق

زان ماه نگارين مبرقع به نواست

)ديوان: 520(

 ممدوحان اصفهانى خواجو

    در ميان اشعار خواجو تنها مى‏توان نام چهار تن را يافت كه صراحتاً در اصفهان مى‏زيسته‏اند و خواجو آنان را مدح گفته است، اين چهارتن بدين گونه‏اند: 1- فخرالدّين تبريزى (حاكم اصفهان)، 2- جمال‏الدّين ديلم اصفهانى (وزير اصفهان)، 3- احمد بن مرتضى اصفهانى (شاعر)، 4- شمس‏الدّين نخجوانى (شاعر ساكن اصفهان). احتمال آنكه چند شخصيّت ديگر ستوده شده در ديوان خواجو اصفهانى باشند، زياد است.

 الف - جمال‏الدّين ديلم اصفهانى

«ظاهراً وى از صدور بوده، چه در عنوان قصيده‏اى كه خواجو در مدح وى سروده، او را صاحب المعظّم خوانده است. ليكن در تواريخ بدين نام، وزيرى ديده نشد.»(25)

    تركيب‏بندى به مطلع زير در مدح وى در ديوان خواجو وجود دارد:

 پسته شكرى است آنك تو دارى نه دهن

شكّر عسكرى است آنك تو بارى نه سخن

)ديوان: 150-148(

 ب - احمدبن مرتضى اصفهانى

    در ديوان خواجو دو قطعه شعر به چشم مى‏خورد، يكى از آنِ احمد بن ‏مرتضى اصفهانى در 16 بيت خطاب به خواجو كه در كرمان به سر مى‏برده و چنين گويد:

 افضل عالم كمالِ داد و دين

اى بر اقليم هنر مالك رقاب

 ... تا به سوى اصفهان دادى عنان

نصرت و اقبال و دولت در ركاب

)ديوان: 11-10(

    و ديگر پاسخى است از خواجو به احمد اصفهانى در 29 بيت كه چنين آغاز مى‏شود:

 بر گذشت از آسمان من كل باب

آستان سيّد عالى جناب

 جعفر ثالث، پناه خاصّ و عام

احمد ثانى ملاذ شيخ و شاب

 از طريق تربيت ارسال كرد

سوى من نظمى چو لؤلؤى خوشاب

 مصر حكمت را بياض او سواد

نيل فطنت را سواد او ذهاب

 من كيم كو ملتفت گردد به من

كى كند سيمرغ بازى با ذباب

 من چو پيش لفظ او جان داده‏ام

كى توانم گفت شعرش را جواب

)ديوان: 12-11، با تلخيص(

    در كتاب فرهنگ سخنوران، تأليف خيّامپور دو شاعر به نام احمد اصفهانى بدون ذكر تاريخ حيات آنها ثبت است.(26)

 ج - شمس‏الدّين نخجوانى

    وى ساكن اصفهان بوده و در قطعه‏اى خطاب به خواجو به مطلع زير گويد:

 كمال دين، سپهر فضل، خواجو

جهان علم و درياى معانى

)ديوان: 364-365(

 يادآور مى‏شود كه خواجو به اشتباه وى را جزء شاعران اصفهان قلمداد كرده و در پاسخ وى شعرى به مطلع زير مى‏فرستد:

 فروغ اختر دين محمّد

سپهر فضل، شمسِ نخجوانى

)ديوان: 365(

 د - فخرالدّين تبريزى، حاكم اصفهان

    قصيده‏اى در ستايش وى در ديوان خواجو وجود دارد كه به ذكر مطلع و برخى ابيات آن، كه در ضمن توصيفى از اصفهان نيز در آن است اكتفا مى‏شود:

 چون سرخ گل برآمد از اين سبز بوستان

آفاق شد ز مرغ سحرخوان پر از فغان

 خاتون نيمروز برون آمد از افق

از روى دلفروز برافكند طيلسان

 ... پرسيدم از خرد كه چه قومند و حال چيست

كاينان نهاده‏اند در اين روضه آشيان؟

 ... اين زمره ساكنان بهشتند يا ملك

وين خطّه تختگاه عراق است يا جنان؟

 دل را كه بود معتكف آستان شوق

آمد نداى هاتف غيبى به گوش جان

 كان خواجه فخر دولت و دين است كز علوّ

شد پايمال همّت او فرق فرقدان

 كآورد بهر تهنيت صحت وزير

روحانيان عالم جان را به ميهمان

 زين مژده بس كه سيم و زر افشاند در عراق

امروز كسى نمى‏دهد از مفلسى نشان

 در دور آن فلك قدر در جهان

كس بى‏نوا نماند خصوصاً در اصفهان

)ديوان: 111-112(

    همچنين در كتاب «تاريخ آل‏مظفّر» نوشتۀ حسينقلى ستوده از عالم و عارفى به نام شمس فخرى اصفهانى كه در مصاحبت شيخ ابواسحق بوده نام مى‏برد (وى صاحب كتاب معيار جمالى و مفتاح ابواسحاقى است) كه تا اندازه‏اى مشابهت با نام ممدوحين بند «ج و د» دارد.

× × × ×

    در بين اشعار خواجو مطايبه‏اى دربارۀ امير اصفهان به چشم مى‏خورد كه به گفتۀ پروفسور كمال‏الدّين عينى: «در آن قهقهه و حاضر جوابى مردم [اصفهان] انعكاس يافته است.»(27) دكتر حسين بهزادى آن را قطعه‏اى دانسته كه «دربارۀ اوضاع آشفته و نابساماني هاى رايج آن روزگار»(28) سروده شده و دكتر رزمجو تحت عنوان استبداد ستيزى و مبارزه با ستم و ستمگر مى‏نويسد: «تمثيلاتى شيرين و آموزنده نظير نمونۀ ذيل از خواجوى كرمانى كه در آن ها به زبان طنز با قدرتمندان امير و پادشاه نام مبارزه مى‏شود.»(29)

 روزى وفات يافت اميرى در اصفهان

ز آن ها كه در عراق به شاهى رسيده‏اند

 ديدم جنازه بر كف تونيان و من

حيران كه اين‏جماعت از اين تا چه ديده‏اند

 پرسيدم از كسى كه چرا تونيان شهر

از كارها جنازه كشى برگزيده‏اند

 حمّالِ مُرده در همه شهرى جدا بود

هر شغل را براى كسى آفريده‏اند

 بر زد بروت و گفت كه تا ما شنيده‏ايم

حمّاميان هميشه نجاست كشيده‏اند

) ديوان: 161)

 

بهترین تعبیر را دربارۀ شعر فوق زنده یاد دکتر عبدالحسین زرّین کوب دارد ، وی با روشنگری تمام می نویسد :

« عصر خواجو عصر تجزیه و تشتت ؟ بود ، عصر تفرقه و فساد و انحطاط ... ایلخانان مغول در آن دوره غالباً بازیچۀ امراء خویش یا دچار تحریکات دایم آنها بودند ، تحوّل اوضاع که ناشی از تنازع دایم بیم مدّعیّان بود ، این امر را گاه به عزّت و قدرت می رسانید و گاه گرفتار نکبت و نکال می کرد . بیرحمی ، فساد اخلاق و فتنه انگیزی ، خلاصۀ سرگذشت این امراء و کارگزاران آنها هم اشخاص نالایق و جاهل و فاسد بودند ... شاعری مثل خواجو یا سلمان که می خواست از راه حرفۀ شاعری معیشت خود را بگذراند ناچار بود دایم در سفر باشد ، از ساوه تا بغداد و از تبریز تا اصفهان . از درگاه چوپانیان به درگاه آل جلایر ، از نزد آل اینجو به نزد آل مظفّر و در طیّ این سفرها نه فقط امراء محلّی و یا پادشاهان ظالم وفاسد و هرزه را ستایش کند . بلکه به وزرا ، کار داران ؟ دیوان آنها تملّق نثار کنند .

پس از آن دکتر زرّین کوب نتیجه می گیرد :

« در واقع پریشانی ها و نابسامانی های عصر ، در دیوان خواجو به نحو بازرسی انعکاس دارد . وقتی در یک قطعۀ مطابیه آمیز ، آنجا که شاعر جنازۀ یک امیر اصفهان را بر دوش تونیان حمّام تصویر می کند ، در حقیقت نقشی از تزلزل و بی ثباتی عصر را در باب قدرتهای خودرو و نوخاسته یی رقم می زند که هر روز از گوشه یی سر بر می آورند و لیاقت و کفایت آنها هم تا حدّی است که شاعر ، شاید هم بدان جهت که از وجود آنها آنگونه که انتظار داشت بهره یی عاید نکرده است ، آنها را همچون یک جوال پلیدی ، یک کیسه قاذورات ، تلّقی می کرده است و البتّه در این باره اکثر حکّام و امراء عصر صادق می نماید ، هر چند خواجو آن را در موردی خاص مطرح کرده است ز انها که در عراق به شاهی رسیده اند . » ( 28 )

***

در برابر ستایشی که خواجو از احمد اصفهانی دارد ، در دو شعر نیز به هجو برخی از شعرای اصفهان می پردازد . یکجا در شعری که ستایش از شمس الدّین نخجوانی شاعر ساکن اصفهان سروده شده ، می گوید :

تو می دانی که داعی را نباشد

غمی از شاعران اصفهانی

دیوان 365

و در جای دیگر در مطایبه ای چنین گوید :

به عمر این آرزو دارم که بینم

عزیزی چند را در اصفهان ، خوار

کمال الدّین مظفّر گشته در خاک

جمال الدّین ساوی زنده بردار

یکی را در بن چاهی نگون سر

یکی را بر سر داری نگون سار

دیوان 164

شاید بتوان بین این مطایبه و اشارات در شعر نخجوانی که قبلاً از آن یاد شد ، رابطه ای متصوّر نمود .

توجّه به شعرای اصفهان

همانگونه که خواجو از محیط دلگشا و فرحبخش اصفهان بهره مند بوده ، به شعرای متقدّم اصفهان نیز توجّه داشته است .

در زیر نمونه هایی از این بهره وری آورده می شود :

الف-جمال الدّین عبدالرّزاق ( متوفّی 588 ق )

دربارۀ اقتفای خواجو از این شاعر بزرگ اصفهانی ، دکتر ذبیح الله صفا نظرش چنی ناست :

« وی از اقتفای استادان پیشین امتناعی نداشت ، چنانکه در قصائد خویش از سنایی و خاقانی و ظهیر و جمال اصفهانی و دیگر شاعران اواخر قرن 6 و آغاز قرن هفتم پیروی کرده و همان لحن و سبک آنان را ادامه داده است . » ( 29 )

دکتر زرّین کوب در جای دیگر نظرشی را چنین بیان می دارد :

« خواجو تعدادی از قصاید سنایی را که متضمّن شیوه وعظ و تحقیق بوده است ، نیز جواب گفته است و در این موارد ظاهراً به سبب عدم غور کافی در مباحث حکمت و عرفان از عهدۀ نیل به شیوۀ سنایی بازمانده است و ظاهراً به سبک جمال الدّین اصفهانی نزدیکتر شده است » .( 30 )

همچنین لغزی در وصف حمّام در دیوان خواجو به مطلع زیر وجود دارد :

ای پیکر منوّر محرور خوی چکان

ثعبان آتشین دم روئینه استخوان

( دیوان : 109-110 )

که تداعی کنندۀ این لغز حمّام جمال الدّین عبدالرزّاق اصفهانی به مطلع زیر است ، هر چند قافیۀ دیگری دارد : (31 )

چه گویی چیست آن شکل مدوّر

که دارد خیمه با گردون ، برابر

( دیوان جمال الدّین : 190 )

دیگر موارد :

بامدادان پگاه خواب زده

آمد آن دلبر شراب زده

( دیوان جمال الدّین : 476 )

خواجو نیز به همین ردیف و قافیه غزلی دارد که قابل تأمّل است :

لعل ساقی نگر به وقت صبوح

آب بر آتش شراب زده

( دیوان خواجو : 491 )

نیز :

گویند صبر کن که شود خون ز صبر ، مشک

آری شود ، و لیک به خون جگر شود

( دیوان جمال الدّین : 402)

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام ، صبح و این شب ، سحر شود

( دیوان خواجو : 418 )

در زاویه مقوّس ، چون خطّ منحنی

زین مرکز مسطّح و چرخ مدوّرم

( دیوان جمال الدّین : 243 )

باشد به گرد مرکز مهرش مدار من

زین رو مدار مرکز چرخ مدوّرم

( دیوان خواجو : 72 )

و چندین بیت دیگر که مجال درج آن نیست .