بیست و دو سال پیش در چنین روزی باغ سرسبز دل ما خزان گرفت و جوانه هایی که در باغ آرزوهای قلب یکایک ما در حال رُستن بود به یکباره خشکید و دیگر حتّی گیاهی نُرست . هرگز گمان نمی بردیم بی باغبان، زندگی حتّی در گلستان هم آن قدر مشکل باشد . باغبانی که با دلسوزی به آبیاری زمین های خشکیدۀ دلمان می پرداخت و با هرس شاخ و برگهای زائد زندگی ، چهرۀ آفتاب را برایمان روشن تر می کرد.

بیست و دو سال پیش در چنین روزی، چراغ خانۀ دل ما فسرد و با خاموشی آن ، دل های ما نیز تیره و تار شد . خانه ای که پر رونق باشد . امّا نوری نتابد ، ماتمکده ای بیش نیست . حتّی اگر آن نور ، نور شمع باشد .

بیست و دو سال پیش در چنین روزی چلچراغ فروزان خانۀ ما سوخت . و با سوختنش امید و آرزوهایمان سوخت . آن چلچراغ ، پدر بود . که سایۀ بالای سر و برای جمع کوچک خانۀ ما رهبر بود . یاد و نامش گرامی باد .

1381