حسین مسرّت

آن­هایی که معتقدند عشقی پیرو نیما بود، از این نکته غافل‌اند که عشقی سال­ها پیش از نیما به دگرگونی و نوآوری در شعر پارسی می­اندیشید، چنان­که منظومۀ «نوروزی نامه» و «برگ باد برده» را که دربردارندۀ نگرش نو اوست، در سال 1297 ش یعنی چهار سال پیش از شعر افسانۀ نیما و دو سال پیش از قصّۀ رنگ‌پریدۀ وی سروده است و در دیباچۀ آن از لزوم دگرگونی در شعر پارسی سخن گفته است. و نیز این نکته را هم باید در نظر داشت که در فاصلۀ سال­های 1295 تا 1300 خورشیدی، منظومه­هایی از طبع میرزاده عشقی، بهار، رشید یاسمی و جعفر خامنه­ای در مجلۀ «دانشکده» چاپ می­شد که مضامینی نو داشتند.[1]

عشقی در توجیه کار خود گفته بود:

نکردم پر ز آلایش چو اسلاف این سخن امّا/ بسی آسایش اندر آن ز بی‌آلایشی دارم[2]

 

دکتر شفیعی کدکنی، اشاره­ای بسیار خوب به نا سرانجامی تلاش عشقی در جهت دگرگونی اساسی در شعر نو دارد:

«البتّه عشقی شاعر بااستعدادی است و اگر مطالعۀ بیش­تری می­کرد، به دلیل استعداد سنّت­شکنی که داشت می­توانست خیلی از کارهای نیما را قبل از نیما انجام دهد، ولی افسوس که در دورۀ بحرانی­ای زندگی می­کرد و عاقبت عمرش هم وفا نکرد.»[3]

خود عشقی هم به این نکته باور دارد:

من تازه شاعرم، سخن این­سان سروده­ام                    وای ار که کهنه­کار شوم در سخنوری[4]

قیصر امین­پور دلایل این ناکامی را نزد شاعران چنین می­داند: «شاید به علّت قرار گرفتن در چنین دورۀ پرتاب و تبی، مجال بروز تامّ و تمام استعداد شعری خود را نیافته­اند و یا به علّت تکاپو برای یافتن راه­های نو و پیش­قدمی در این طریق، بی راهنما و بی پیشینه، دچار این فرازوفرودها و ناهمواری­ها شده­اند؛ و یا چون شعر قدیم همراه با همۀ سنّت­ها و قواعد دیرپایش، آمادگی پذیرش مفاهیم بی­سابقه و مضامین جدید را نداشته است، آن­ها در تلفیق مفاهیم جدید با اسالیب قدیم کامیاب نبوده­اند.»[5]

به‌هرحال، «نوروزی­نامه» و «برگ باد برده» را می­توان نخستین آزمون­های عشقی درراه نوآوری دانست.

محمّدعلی سپانلو با تأکید به شهرت خوب سه تابلو، معتقد است: «قوی­ترین میراث شاعرانۀ عشقی و متجدّدترین یادگار زندگی­اش، منظومۀ «کفن سیاه» است. در اینجاست که بهترین نمونۀ مجاهدۀ عشقی را در نوگرایی می­یابیم و اگر همین یادگار کوچک را به آینده فرافکنی کنیم، درخواهیم یافت که عشقی اگر عمر می­کرد چه نقش­ها که می­توانست در نهضت ادبیّات نو بازی کند.»[6]

سپانلو حتّی پا را فراتر از این نهاده و بر این باور است که: «درزمینۀ تجدّد ادبی و انقلاب فرهنگی اگر عشقی زنده می­ماند، نیروی تخیّل او می­توانست وسیلۀ دانش­ها و فنون هنری جدید و نظریّات شعر اروپایی، در مجرای صحیح خویش ورزیده شود. به‌احتمال‌زیاد عشقی می­توانست برای نسل بعد رقیب نیما باشد و شاید صراحت او مریدانی انبوه­تر از شاعر یوش در پیرامونش گرد می­آورد؛ زیرا هنر مردم‌گرایی عشقی که بااستعداد او در خلق فضاهای نمایشی توأم بود، می­توانست شعر نو را سریع­تر در گروه نخبگان، سپس در باسوادها و سرانجام در توده­ها رسوخ دهد، قابل‌فهم و لذّت بردن سازد (همان‌که مسیر تاریخی شعر نوست). امّا برای نشو و نمای نهال شاعرانه­ای چون عشقی، در قیاس با نیما کشتگاه آزادتری لازم بود که مسلّماً طیّ 16 سال حکومت رضاشاهی امکان وجود نداشت. پس برای او راهی جز نابودی نبود.»[7]

و رعدی آذرخشی مدّعی سخن دیگری است که نیاز به تفحّص و بررسی زیادی دارد:

«با توجه به آزمایش­های شاعرانی مانند دهخدا و عشقی و شمس کسمایی و تقی رفعت و جعفر خامنه­ای و غیره قبل از 1300 خورشیدی ... نمی­توان قول کسانی را که معتقدند «نیما خود دیباچۀ روزگار شعر معاصر بود» به‌آسانی قبول کرد.»[8]

یکی دیگر از پژوهشگران ادبیّات معاصر ذیل بحث پیشگامان شعر نو به تأثیر پیشینیان بر نیما می­پردازد و می­نویسد: «چگونه می­توان قبول کرد که نیمای شاعر از تلاش و کوششی که در دهۀ 1290 به‌منظور ایجاد تغییر و تحوّل در شعر فارسی آغازشده بود، آگاهی نداشت. چه کسی باور دارد که فکر و اندیشۀ نوآوری در شعر فارسی که از سوی شاعرانی چون: عشقی و لاهوتی و سپس نو سرایان و نویسندگان روزنامۀ «آزادیستان» و «تجدّد» مطرح شد و نمونه­هایی نیز توسّط آن­ها ارائه گردید، هیچ اثری در نیما نداشته و وی بدون هیچ پیش­زمینه­ای ابتدابه‌ساکن در سال 1316 اشعاری به شیوۀ نو، نظیر «ققنوس» را سروده است؟ نهایت ساده­انگاری است گفته شود که نیما از آن‌همه بحث‌وجدل و مناظره و مباحثۀ تجدّدطلبان و سنّت­گرایان در روزنامه­ها و مجلات به کلّی بی­خبر بوده یا آن­ها را دیده و خوانده، ولی از کنار تمامی آن­ها بی­تفاوت گذشته است.»[9]

امّا آجودانی، با دیدی واقع­گرایانه­تر از دیگران به نقش عشقی در تحوّل شعر می­پردازد و می­آورد: «عمق و ارزش کار بزرگ نیما با آنچه که عشقی یا دیگرانی چون او کردند درخورِ قیاس نمی­باشد، چراکه تلاش­های عشقی در خروج از نُرم و گریز از سنّت‌های دست و پاگیر شعر فارسی، گرچه در پاره­ای موارد، جلوه­های تازه­ای یافت، امّا نه‌تنها به یک اقدام اساسی و اصولی برای دگرگونی شعر فارسی و به قول خود او «انقلاب ادبیّات فارسی» که دست یافتن به آن، آن‌همه موردعلاقۀ او بود، منجر نشد، بلکه به بن­بست هم کشید، بن­بستی که سرانجام به همّت نیما از سر راه شعر برداشته شد. بااین‌همه بی­انصافی است که سهم عشقی در چگونگی تحوّلات شعر در این دوره نادیده انگاشته شود. بی­تردید نزدیک­ترین چهره به نیما، در میآن‌همۀ شاعران عصر مشروطه، همان عشقی است و کار او درمجموع اصیل­ترین تلاش­ها را برای یافتن یک شیوۀ تازه و دید تازه به نمایش می­گذارد.»[10]

اما همگان با توجّه به سرانجام تلخ زندگی عشقی، بر این چند نکته معترف­اند که اگر او می­ماند و بر تجربه و دانش شعری خود می­افزود، با توجّه به شهامت و جسارتی که در ارائۀ نوآوری­ها در عرصۀ شعر داشت، شاید تحوّل عظیمی که منتظر بودیم 15 یا 20 سال بعد به‌وسیلۀ نیما رخ دهد، چه‌بسا زودتر با همکاری و همفکری عشقی روی می­داد و اگر امروزه عشقی را به‌واسطۀ مرگ نابهنگامش در کنار چند تن از آغازگران نوگرایی در شعر پارسی می­گذاریم، شاید به‌واسطۀ بودنش می­توانستیم وی را یکی از پرچم‌داران پرشور شعر نو در کنار نیما بدانیم و شاید پیشروتر از او و شاید همراه. کسی چه می­داند. امّا این ادّعا به پایۀ پیشرفت سریع عشقی در گذار از شعر سنّتی به شعر نو (از نوجوانی تا جوانی)، ادّعایی بی­پایه نیست و همگان به نگارنده چنین حقّی را خواهند داد که با توجّه به تلاش­های وی در این راه چنین ادّعایی را بنماید، چنان‌که دکتر رعدی آذرخشی هم گفته است: «عشقی کشته‌شده و نتوانست راهی را که گشوده بود، به پایان برساند.»[11]

 


2 ـ رعدی آذرخشی، غلامعلی؛ شعر معاصر فارسی، در کتاب: گفتارهای ادبی و اجتماعی، تهران: بنیاد موقوفات افشار، 1370، 72-70.

3 ـ عشقی، کلّیات، همان: 74.

4 ـ شفیعی کدکنی، محمّدرضا؛ ادوار شعر فارسی از مشروطیّت تا سقوط سلطنت، تهران: سخن، ویرایش دوم، 1380: 42.

5 ـ عشقی، همان: 363.

1 ـ امین­پور، قیصر؛ سنّت و نوآوری در شعر معاصر، تهران: علمی و فرهنگی، 1383: 334.

2 ـ سپانلو، محمّدعلی؛ چهار شاعر آزادی، تهران: نگاه، 1369: 178.

1 ـ همان: 203-202.

2 ـ رعدی آذرخشی؛ همان: 74.

1 ـ حاج سیّدجوادی، حسن؛ بررسی و تحقیق در ادبیّات معاصر، تهران: گروه پژوهشگران معاصر ایران، 1382: 325.

2 ـ آجودانی، ماشاالله؛ یا مرگ یا تجدّد، تهران: اختران، 1382: 136-135.

3 ـ رعدی آذرخشی؛ همان: 73.


1 ـ گوهران، ش 13 و 14، (پاییز و زمستان 1385)، 114-96.