حسین مسرّت

نمونه­هایی از شعر نسیم شمال و فرخی دربارۀ قانون:

مشروطه درختی است پر از میوه و اثمار
عدلیه و انصاف و مساوات ورا بار
قانون اساسی است درو ناظر هر کار
فرقی به میان غنی و شاه و گدا نیست

 

(نسیم شمال)

قانون، حقوق مردم دنیاست، داش حسن
ایران از این حقوق مجزاست، داش حسن

 

(نسیم شمال)

تا موجد آزادی ما قانون است
ما محو نمی­شویم تا قانون است
محکوم زوال کی شود آن ملت
در مملکتی که حکم با قانون است

 

(فرخی یزدی)

لایق شاه بود قصر نه هر زندانی
حاکم جامعه گر ملت و قانون باشد

 

(فرخی یزدی)

در مملکتی که نام آزادی نیست
ویرانی آن قابل آبادی نیست

 

(فرخی یزدی)

شکوه از بیدادگری و نابرابری اجتماعی و فاصلۀ عمیق طبقاتی، موضوع واحدی بوده که در شعر هر دو شاعر، چنان‌که قبلاً نیز اشاره شد، برجستگی دارد، آنجا که نسیم شمال می­گوید:

نیست اصلاً فکر اطفال فقیر
نه وکیل و نه وزیر و نه امیر
ای خدا، داد فقیران را بگیر
سیر را نبود خبر از گرسنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
ما ز سرمای زمستان بی­قرار
لخت و عریان، مات و مبهوت و فگار
اغنیا در رختخواب زرنگار
خفته با جاه و جلال و طنطنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه

 

(جاودانه؛ اشرف­الدّین، 194)

و فرخی در شعری همسان می­سراید:

خواجه پی جمع مال و تودۀ بدبخت
هیچ به‌جز فکر نان‌وآب ندارد

 

(دیوان؛ 126)

تا بود سرمایه بهر درهمی سرمایه­دار
خویشتن را از طمع زین سو بدان سو می­زند
گر ندیدی حملۀ مالک به دهقان ضعیف
گرگ را بنگر چسان خود را به آهو می­زند

 

(دیوان؛ 144)

هرچند یحیی آرین­پور، بر این باور است که «اشرف مرد انقلابی نبوده»[1] امّا و حتی با نگرشی نه‌چندان عمیق در دیوان او می­توان پی برد که او نیز به مبارزه با بیگانگان و ستمگران و دفاع از وطن اعتقادی بس شگرف داشته، آنجا که می­گوید:

هر جا نهال نو رس مشروطه رخ گشود
در پای او جدال ز خون جای آب بود
باید به‌پای نخل وطن خون روان نمود
بی­آب هیچ نخله تناور نمی­شود[2]

 

(جاودانه؛ 295)

و فرخی نیز در مضمونی تقریباً مشابه چنین گفته است:

در مملکت انقلاب می­باید و بس
وز خون عدو، خضاب ­می­باید و بس

 

(دیوان؛ 371)

وطن و وطن­دوستی در شعر این دو شاعر، همچون دیگر شاعران آگاه عصر مشروطه نمودی چشمگیر دارد؛ زیرا که در پناه یکدلی و یکرنگی مردم این مرزوبوم که زیر پرچم واحد وطن گردآمده‌اند، به همه‌چیز می­توان رسید، می­توان بر بیگانگان شورید و نقشه­های تجاوزکارانۀ آن‌ها را نقش بر آب کرد، می­توان بر گذشتۀ تاریخی خود بالید و آرزو کرد چونان گذشته بود و می­توان چون نسیم شمال گفت:

ای غرقه در هزار غم و ابتلا وطن
ای در دهان گرگ اجل مبتلا وطن
...

ای دخمۀ فریدون، تاج کیان چه شد؟
کشمیر و بلخ، کابل و هندوستان چه شد؟
دریای نور و تخت جواهرنشان چه شد؟
...
آن قدرت و شجاعت و جوش‌وخروش کو؟
شیران جنگجوی پلنگینه پوش کو؟
جمشید و کیقباد چه شد، داریوش کو؟
ای جای ناز و نعمت و عز و علا وطن
بی­کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن

 

(جاودانه؛ 3 ـ 322)

 


1ـ از صبا تا نیما؛ همان­جا: 77.

1ـ این دو بیت در کتاب صبا تا نیما، ج 2: 75؛ نقل از ش 22 نسیم شمال (18 جمادی‌الاول 1326 ق) چنین است:

هر جا نهال نو رس مشروطه رخ‌نمود
در پای او جداول خون جای آب بود
باید به‌پای نخل وطن خون روان نمود
بی­آب، هیچ غلّه تناور نمی­شود


1 ـ شاعر مردم؛ یادنامۀ سیّد اشرف الدّین حسینی (نسیم شمال)، به کوشش: علی­اصغر محمّدخانی، تهران: سخن، 1384: 516 ـ 479.