همانندیهای نسیم شمال و فرّخی یزدی[1](5)
حسین مسرّت
نمونههایی از شعر نسیم شمال و فرخی دربارۀ قانون:
مشروطه درختی است پر از میوه و اثمار
عدلیه و انصاف و مساوات ورا بار
قانون اساسی است درو ناظر هر کار
فرقی به میان غنی و شاه و گدا نیست
(نسیم شمال)
قانون، حقوق مردم دنیاست، داش حسن
ایران از این حقوق مجزاست، داش حسن
(نسیم شمال)
تا موجد آزادی ما قانون است
ما محو نمیشویم تا قانون است
محکوم زوال کی شود آن ملت
در مملکتی که حکم با قانون است
(فرخی یزدی)
لایق شاه بود قصر نه هر زندانی
حاکم جامعه گر ملت و قانون باشد
(فرخی یزدی)
در مملکتی که نام آزادی نیست
ویرانی آن قابل آبادی نیست
(فرخی یزدی)
شکوه از بیدادگری و نابرابری اجتماعی و فاصلۀ عمیق طبقاتی، موضوع واحدی بوده که در شعر هر دو شاعر، چنانکه قبلاً نیز اشاره شد، برجستگی دارد، آنجا که نسیم شمال میگوید:
نیست اصلاً فکر اطفال فقیر
نه وکیل و نه وزیر و نه امیر
ای خدا، داد فقیران را بگیر
سیر را نبود خبر از گرسنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
ما ز سرمای زمستان بیقرار
لخت و عریان، مات و مبهوت و فگار
اغنیا در رختخواب زرنگار
خفته با جاه و جلال و طنطنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
(جاودانه؛ اشرفالدّین، 194)
و فرخی در شعری همسان میسراید:
خواجه پی جمع مال و تودۀ بدبخت
هیچ بهجز فکر نانوآب ندارد
(دیوان؛ 126)
تا بود سرمایه بهر درهمی سرمایهدار
خویشتن را از طمع زین سو بدان سو میزند
گر ندیدی حملۀ مالک به دهقان ضعیف
گرگ را بنگر چسان خود را به آهو میزند
(دیوان؛ 144)
هرچند یحیی آرینپور، بر این باور است که «اشرف مرد انقلابی نبوده»[1] امّا و حتی با نگرشی نهچندان عمیق در دیوان او میتوان پی برد که او نیز به مبارزه با بیگانگان و ستمگران و دفاع از وطن اعتقادی بس شگرف داشته، آنجا که میگوید:
هر جا نهال نو رس مشروطه رخ گشود
در پای او جدال ز خون جای آب بود
باید بهپای نخل وطن خون روان نمود
بیآب هیچ نخله تناور نمیشود[2]
(جاودانه؛ 295)
و فرخی نیز در مضمونی تقریباً مشابه چنین گفته است:
در مملکت انقلاب میباید و بس
وز خون عدو، خضاب میباید و بس
(دیوان؛ 371)
وطن و وطندوستی در شعر این دو شاعر، همچون دیگر شاعران آگاه عصر مشروطه نمودی چشمگیر دارد؛ زیرا که در پناه یکدلی و یکرنگی مردم این مرزوبوم که زیر پرچم واحد وطن گردآمدهاند، به همهچیز میتوان رسید، میتوان بر بیگانگان شورید و نقشههای تجاوزکارانۀ آنها را نقش بر آب کرد، میتوان بر گذشتۀ تاریخی خود بالید و آرزو کرد چونان گذشته بود و میتوان چون نسیم شمال گفت:
ای غرقه در هزار غم و ابتلا وطن
ای در دهان گرگ اجل مبتلا وطن
...
ای دخمۀ فریدون، تاج کیان چه شد؟
کشمیر و بلخ، کابل و هندوستان چه شد؟
دریای نور و تخت جواهرنشان چه شد؟
...
آن قدرت و شجاعت و جوشوخروش کو؟
شیران جنگجوی پلنگینه پوش کو؟
جمشید و کیقباد چه شد، داریوش کو؟
ای جای ناز و نعمت و عز و علا وطن
بیکس وطن، غریب وطن، بینوا وطن
(جاودانه؛ 3 ـ 322)
1ـ از صبا تا نیما؛ همانجا: 77.
1ـ این دو بیت در کتاب صبا تا نیما، ج 2: 75؛ نقل از ش 22 نسیم شمال (18 جمادیالاول 1326 ق) چنین است:
هر جا نهال نو رس مشروطه رخنمود
در پای او جداول خون جای آب بود
باید بهپای نخل وطن خون روان نمود
بیآب، هیچ غلّه تناور نمیشود
1 ـ شاعر مردم؛ یادنامۀ سیّد اشرف الدّین حسینی (نسیم شمال)، به کوشش: علیاصغر محمّدخانی، تهران: سخن، 1384: 516 ـ 479.
حسین مسرّت