حسین مسرّت

کو رستم و کو بهمن و کو کاوه و کاووس؟
کو فر فریدون و چه شد طنطنۀ طوس؟
کو رستم و کو بهمن و کو کاوه و کاووس؟
دادند همه جان به دو صد حسرت و افسوس

 

(جاودانه؛ 160)

و یا چون فرخی سرود:

 این همان ایران که منزلگاه کیکاووس بود
خوابگاه داریوش و مأمن سیروس بود
جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامّال جور انگلیس و روس بود
این‌همه از بی­حسی ما بود کافسرده­ایم
مردگان زنده، بلکه زندگان مرده­ایم
این وطن، رزم­آوری مانند قارون دیده است
وقعۀ گرشاسب و جنگ تهمتن دیده است
هوشمندی همچو جامّاس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاس و داراییّ بهمن دیده است
هرگز این­سان، بی­کس و بی­یار و بی­یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون، عاجز و مضطر نبود

 

(دیوان فرخی؛ 275)

امّا وطن در نزد فرخی و نسیم شمال، وطنی است که پرچمی اسلامی دارد و مبارزه درراه آزادی آن، مبارزه درراه حفظ اسلام و تحقق میهنی واحد با رنگ و بوی مذهب شیعه است. هر دو احساس و زبانی واحد، امّا بیانی متفاوت نسبت به دیار اسلامی خود دارند و بنا به گفتۀ دکتر آجودانی: «در شعر این شاعران، وطن آمیزه­ای از ایران و اسلام را به نمایش می­گذارد. ایران باستان و ایران اسلامی در پیوند باهم وطن و مفهوم وطن را در شعرشان به تصویر می­کشند.»[1] که به‌عنوان بارزترین نمونه می­توان به مربع ترکیب ایران و اسلام فرخی یزدی اشاره کرد، مثلاً فرخی می­گوید:

ای وطن­پرور ایرانی اسلام­پرست
همتی زآنکه وطن رفت چو اسلام ز دست
بیرق ایران از خصم جفاجو شده پست
دل پیغمبر را ظلم ستمکاران خست
خلفا را همه دل غرقه‌به‌خون است ز کفر
حال حیدر نتوان گفت که چون است ز کفر
مسجد ار باید امروز کلیسا نشود
یا وطن، فردا منزلگه ترسا نشود
سبحه، زنا و حرم، دیر بحیرا نشود
شور اسلامی بایست، ولی تا نشود
بود ایران ستمدیده چون اسلام، غریب
وین دو معدوم ز جور و ستم اهل صلیب

 

(دیوان فرخی؛ 3 ـ 272)

آخر ای بی­شور مردم، عرق ایرانی کجاست؟
شد وطن از دست، آیین مسلمانی کجاست؟
حشمت هرمز چه شد، شاپور ساسانی کجاست؟
سنجر سلجوق کو، منصور سامّانی کجاست؟
گنج بادآور کجا شد، زرّ دست‌افشار کو؟
صولت خصم‌افکن نادر شه افشار کو؟

 

(دیوان فرخی؛ 275)

و نیز اشرف­الدّین حسینی گوید:

اسلام رفت، غیرت اسلامیان چه شد؟
ناموس رفت، همّت ایرانیان چه شد؟
دست بلند نادر گیتی ستان چه شد؟
ای تیره­بخت، دست ز پیکر جدا وطن
بی­کس وطن، غریب وطن، بینوا وطن

 

(جاودانه؛ 324)

دکتر آجودانی اندیشۀ وطن اسلامی را ناشی از «اندیشۀ اتحاد اسلامی» می­داند و می­نویسد: «این اندیشه که بذر آن به دست سیّد جمال­الدّین اسدآبادی پراکنده شد، در سرنوشت ملل مسلمان تأثیر بسزایی نهاد، درواقع، فکر اتحاد اسلامی در دوران تحوّل و تنوع ناسیونالیسم اروپایی و درزمانی که ناسیونالیسم کشورهای تحت استعمار غرب در حال تکوین بود، مهم­ترین وسیله و ضروری­ترین حربه مبارزه برای کشورها بود ... حتی شاعرانی چون: عارف و عشقی که چندان پایبند به مذهب نبوده­اند، در دوره­ای از زندگی خود، این اندیشه را در سروده­های خود پرورانده­اند.»[2]

شکست مشروطه

جنبشی که با همراهی توده­های ستم‌کش و رنجبر می­رفت به پیروزی رسد و پیشروان واقعی آن نظاره­گر تحقق آرمان­های عدالت، آزادی و برابری باشند، به‌یک‌باره به‌وسیلۀ فرصت­طلبان و سیاستمداران زیرک به کژراهه برده شد، ظلم و ستم افزونی یافت و اوضاع مردم کشور پریشان­تر شد و وکلا ساز خود را زدند. به‌گونه‌ای که انگار فقط بازیگران عوض‌شده و رانده‌شدگان، دوباره بر اسب قدرت سوار شدند؛ و کار به‌جایی رسید که برخی شاعران دستاورد جنبش مشروطه را برعکس خواسته­های مردم برشمردند و آن را انقلاب ناقص نامیدند، چنانکه شاعری گفت:

با همه جانبازی‌ای دریغ ندیدم
هیچ ز مشروطه جز نتیجۀ معکوس

 

(ادبیات سیاسی مشروطیّت؛ ج 1)

و فرخی که زمانی با گفتن «زنده‌باد مشروطه» لبانش را دوخته و از فشار تازیانه، پاهایش را افروخته دید، چنین گفت:

از انقلاب ناقص ما بود کاملاً
دیدیم اگر نتیجۀ معکوس انقلاب
سالوس انقلابی ما اهل زرق بود
یاران، حذر کنید ز سالوس انقلاب

 

(دیوان فرخی؛ 85)

 


1ـ آجودانی؛ همان­جا: 18.

1ـ همان­جا: 177 ـ 176.


1 ـ شاعر مردم؛ یادنامۀ سیّد اشرف الدّین حسینی (نسیم شمال)، به کوشش: علی­اصغر محمّدخانی، تهران: سخن، 1384: 516 ـ 479.