حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

 

  •    هر جا که نام یزد در میان است و هر جا که سخن از یزدشناسی است، ناگزیر نام حسین مسرّت هم بر زبان است. در این گفتگو با حسین مسرّت که در دی 1396 انجام‌شده، می‌پرسم تا از خودش بگوید. از زندگیاش، کارش و دغدغههایش... .

استاد مسرّت؛ خودتان را بیشتر معرّفی کنید. کِی و کجا به دنیا آمدید؟

من در دوم شهریور 1339 در شهر یزد و در زایشگاه بهمن به دنیا آمدم. خانۀ ما در سمت راست، طرف بیمارستان رهنمون واقع در خیابان شاهپور (فرّخی یزدی کنونی)، چسبیده به محلّ کار پدرم بود. پدرم همان‌جا دفترخانه‌ داشتند. من و مادرم مدّتی بعد به محلّۀ مصلّی ‌عتیق، بالای یک نانوایی نقل‌مکان کردیم.

  • اصالتاً اهل کدام‌یک از محلّه‌های یزد هستید؟

پدر من اهل محلّۀ دو منار بود. این محلّه در محدودۀ خیابان سید گل سرخ است؛ نزدیکی میدان شاه [عباسیّه] یا بعثت کنونی. اگر محلّۀ میدان شاه [عباسیّه] را گسترده کنیم، دو منار، زیرمجموعۀ آن قرار می‌گیرد.

  • در حال حاضر از مدرسۀ تاریخی دو منار چیزی باقی‌مانده است؟

بله؛ چند متری باقی‌مانده؛ بخش کوچکی که با احداث خیابان سیّد گل‌سرخ، کنار پیاده‌رو افتاده است.

  • از پدرتان مرحوم عبّاس مسرّت بگویید. گویا ایشان ذوق شاعری داشتند و گاهی شعر هم می‌سرودند.

پدر من کتابخانۀ عظیمی در خانه داشتند. وقتی او دچار اختلافات خانوادگی شد، وضع مالی‌اش بد شد و به‌ناچار خانه را به گرو یکی از نزول‌خواران به نام مهدی .... داد تا با پولی که به امانت می‌گیرد، بتواند زندگیاش را بگذراند. پدرم بعد از چند سال توانستند خانه را از گرو بیرون بیاورند. برادر بزرگم تعریف می‌کند: «وقتی خانه از گرو درآورده شد، تمام کتاب‌ها که عمدتاً خطّی و چاپ سنگی بود، تَرده[1] خورده بود و چیزی تقریباً از آن‌ها باقی نمانده بود».

پدر من قبل از این‌که سردفتر اسناد رسمی شوند، در محلّۀ دو منار عطّاری داشتند. در کاغذی که از پدرم در دست دارم، شهرتش به این صورت است: عبّاسآقا عطّار. بعدها که در سال 1304 ش نام خانوادگی رسمیّت یافت، پدرم شهرت «مسرّت» را انتخاب کرد.

بابای من سواد ششم قدیم داشتند که تقریباً برابر لیسانس حالاست. آن زمان بالاترین مدرک تحصیلی، ششم بود. پدرم می‌گفتند: «کلاس دوم دبستان که بودم، گلستان سعدی می‌خواندیم». او ابتدا در چند محضر، منشی بود و کم‌کم خودش امتحان سردفتری داده بود و سردفتر شده بودند.

پدرم طبع شعر هم داشتند. کاغذی از ایشان باقی است که آقای حسینعلی حُسنی از کازرون برایش نوشته و فرستاده است. نویسندۀ نامه طبع شاعری داشته و یکی از سروده‌هایش را فرستاده تا پدرم آن را اصلاح کنند. متأسّفانه به علّت مشکلاتی که پدر در جریان زندگی داشتند، بسیاری از اشعار و نوشته‌هایش از بین رفته است. ما فقط پنج قطعه از اشعار ایشان را پیداکرده‌ایم. من این پنج سروده‌ را در ویرایش جدید کتاب «یزد، یادگار تاریخ» آورده‌ام. ایشان با مرحوم عبدالحسین آیتی، نویسندۀ کتاب تاریخ یزد[2]، هم ارتباطی داشتند. مثلاً پدرم شعری برای آقای آیتی فرستاده بودند که آیتی هم در جواب این ابیات را سروده بود:

آمد به برم تازه جوانی دو سه کرّت

پرسود وجود وی و خالی ز مضرّت

پس رفت و فرستاد یکی قطعۀ اشعار

یک قطعۀ با معنی و بی‌‌عیب و معرّت

امید که مِن‌بعد خجالت نفزاید

بر آیتی از خامۀ عبّاس مسرّت

احتمالاً پدرم با مجلّۀ نمکدان آیتی ارتباطی داشتند. در حال حاضر، شماره‌های مجلّه نمکدان کامل نیست و من در شماره‌های موجود، نوشته یا سروده‌ای از پدرم پیدا نکرده‌ام.هم‌چنین یک کارتپستالی از سال 1317 ش از آیتی به یادگار مانده که حکایت از این دارد که او در کتابفروشی گلبهار با پدربزرگم، علی آقا بمانی دیداری داشته است؛ و در آنجا صحبت از پدرم به میان می‌آید که آن زمان در کرمان، دوران سربازی را طی می‌کرده است. پدرم هنگام سربازی به دلیل خط و سواد خوبش، منشیِ گُردان بوده است.[3]

  • از خانواده مادریتان هم بگویید.

مادرم بی‌بی شریفی پیر جِل، همسرِ دومِ پدرم بود. مادرم یزدی نیست. اهل یکی از روستاهای اطراف شهربابک است، روستایی به نام پیر جل. می‌گویند نام دقیقش «پیر گِرد» بوده است که به صورت پیر جرد معرّب شده و بعدها به پیر جل تغییریافته است؛ بنابراین من از خانوادۀ پدریم یزدی و از خانوادۀ مادریم شهربابکی هستم.

خانوادۀ مادریم کشاورز بودند. بعد از فوت پدربزرگم، میرزا، مادربزرگم و به اصطلاح بی‌بی‌ام، سکینۀ فاضلی با دخترش به یزد مهاجرت کردند و همین جا ماندگار شدند؛ و تعدادی دیگر از فرزندانش به تهران و مشهد رفتند.

  • از دوران دبستان و از وقتی‌که مدرسه رفتید، بگویید.

به دلیل مشکلاتی که در خانۀ ما وجود داشت و خیلی از آن‌ها را نمی‌توان گفت، در هفت‌سالگی به مدرسه رفتم، یک سال دیرتر از دیگران.

  • چه مشکلاتی؟

دو همسری، اختلاف بین همسرها و اختلاف فرزندانشان که معمولاً در خانواده‌های این‌چنینی وجود دارد... . من تا هفت‌سالگی پهلوی مادر بودم و بعدازآن به اجبار، پیش پدر و برادرها.

  • خوب از مدرسه بگویید.

من در مهر 1346 به دبستان سعدی رفتم. پنج سال در آنجا درس خواندم. این مدرسه، پشت پاساژ سیّد، جنب کوچۀ دکتر عرب خردمند، واقع در خیابان فرّخی یزدی بود که گویا تخریبش کرده‌اند و به پاساژ تبدیل‌شده است. آقای پیمانی، مدیر و آقای هلاکویی، ناظم مدرسهمان بودند.

     من در آنجا خیلی خوب انشاء می‌نوشتم. تقریباً از زمانی‌ که درس خواندن را شروع کردم، پدرم غزل‌های حافظ را به من و سه برادر دیگرم یاد می‌داد. او دیوان حافظ را از حفظ بود، اگر شعر حافظ را از برمی‌کردیم، جایزهای هم به ما می‌داد. نخستین غزلی که آموختم با این مطلع بود:

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

 


[1] - به موریانه در یزد «ترده» میگویند.

[2] - «تاریخ یزد» یا «آتشکده یزدان» نام کتابی است از عبدالحسین آیتی که در سال 1317 شمسی چاپ شد. دربارۀ آیتی بنگرید به «دانشنامۀ مشاهیر یزد»، محمّد کاظمینی، یزد: بنیاد ریحانهالرّسول، 1382، ج 1: 43.

[3] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 115-119 (با عنوان: کارگشای مردم، یادنامۀ عباس مسرّت)