حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

من از همان ایّام کودکی به ادبیّات علاقه‌مند شدم. این علاقهمندی همیشه بود، امّا از کلاس پنجم به بعد بیشتر شد. هم‌کلاسی‌هایم دوست داشتند که من انشایم را بخوانم. حتّی برای دانش‌آموزانی که نوشتن انشاء برایشان مشکل بود، می‌نوشتم. گاهی چندین انشاء می‌شد.

خاطرهای از نخستین بازخورد انشایم دارم. کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم. معلّم گفته بود این شعر ملک‌الشعرا بهار را به نثر بنویسید:

جدا شد یکی چشمه از کوهسار                                  به ره گشت ناگه به سنگی دچار

     من این شعر را در خانه به نثر نوشتم. وقتی آن را مدرسه خواندم، معلّم، نمرۀ انشایم را پنج داد! گفتم: «چرا پنج؟! آقا!» گفت: «چرا انشاء را دادی بابات برایت بنویسد؟!» هرچه گفتم: «آقا! من خودم نوشتم. به خدا خودم نوشتم.» قبول نکرد و گفت: «بچّه به این سن نباید دروغ بگوید! نمرۀ پنج هم که دادم برای این است که بابات برایت بالا داده و تو نوشتی، وگرنه همین هم نباید می‌دادم».

  • استاد مسرّت؛ پدر شما کتابخانۀ عظیمی داشتند، صاحب خطّ خوش بودند، صاحب ذوق ادبی هم بودند، به شما شعر حافظ هم آموزش می‌دادند، بنابراین تأیید می‌فرمایید که در چنین فضایی بزرگ‌شده‌اید که خطّ سیر زندگیتان به پژوهش و تألیف رسیده است؟

عوامل زیادی دست در دست هم می‌دهد که خطّ سیر زندگی آدمی شکل گیرد. یکی از عواملی که من همیشه روی آن تأکید دارم، جوهرۀ خود آدمی است. نمی‌گویم من نویسندۀ برجسته‌ای هستم. نمی‌گویم نویسندۀ شاخصی هستم؛ ولی همین اندازه که هستم، بیشتر به جوهره برمی‌گردد. من و دو اخوی دیگرم، علی و اکبر، همگی در دامان پدربزرگ شدیم. پدر اشعار حافظ را به همه ما یاد می‌دادند، ولی هیچ‌کدام از برادرانم اهل‌نوشتن نبودند؛ حتّی شاید مشکلشان بود یک انشایی هم بنویسند؛ پس این برمی‌گردد به جوهرۀ خود آدم. به‌هرروی، محیط رشد و زندگی همه ما یکی بود. ما هر سه در دبستان سعدی درس خواندیم؛ معلّمان مشترکی داشتیم؛ معلّمان خوبی هم بودند؛ مثلاً آقای محمّد فرزانه که پدرشان- ابوالقاسم فرزانه- نویسنده و خبرنگار اطّلاعات هفتگی بودند؛ ولی در میان برادرها من این‌گونه علاقه‌مند به نوشتن شدم.

شوق به نگارش در سال‌های بعد (در دورۀ راهنمایی و به خصوص دبیرستان) در من بیشتر و بیشتر شد. در دورۀ دبیرستان به محض این‌که ساعت انشاء شروع می‌شد، دانش‌آموزان به دبیر می‌گفتند: «آقا! مسرّت، انشایش را بخواند.» و دبیرمان می‌گفت: «نه! او که انشایش را نوشته و تکلیفش را انجام داده؛ شما چه کارکرده‌اید!؟». در میان دوستانم آقای مهدی اسلامی مهدی‌آبادی هم از دانش‌آموزانی بود که قلم خوبی داشت. او اهل مهدیآباد رستاق یزد بود. من و او باهم به اصطلاح رقابت داشتیم؛ و گاهی در نگارش انشاء به هم جواب می‌دادیم. حالتی از مجادلۀ قلمی باهم داشتیم و کلاس گرم می‌شد. به همین دلیل هم‌کلاسی‌ها دوست داشتند ما دو نفر انشایمان را بخوانیم. در خاطرم هست که در جلسۀ امتحان هم برای همکلاسی‌هایم انشاء می‌نوشتم؛ یعنی این قدر انشایم را زود می‌نوشتم که دوستانم می‌گفتند: «برای ما هم بنویس». یکی دو انشاء هم برای آن‌ها می‌نوشتم.

من از دورۀ راهنمایی، خرید کتاب را شروع کردم. کتابها را از کتابفروشی امیرکبیر در اوّل خیابان ایرانشهر (شهید رجایی امروزی) می‌خریدم. همچنان آن کتاب‌ها را دارم؛ مثلاً بینوایان ویکتور هوگو. البته آن کتاب، خلاصۀ‌ بینوایان و در قالب کتابهای جیبی بود. عضو کتابخانۀ ‌دبیرستان هم بودم و در امانت دادن کتاب به دانش‌آموزان فعّالیّت می‌کردم.

با معلّمان انشاء و فارسی رابطه‌ام خیلی خوب بود. از ساعات ریاضی متنفّر و گریزان بودم. زجرآورترین ساعت‌هایی که در طول سال تحصیلی داشتم، در درس‌های ریاضی، هندسه و مثلّثات می‌گذشت؛ و خوش‌ترین کلاس‌های درسم، تاریخ و ادبیّات فارسی و انشاء بود.

کلاس دوم دبیرستان بودم که نخستین نوشته‌ام در روزنامۀ اطّلاعات چاپ شد. یک نوشتۀ انتقادی بود. آن زمان خبرنگار اطّلاعات در یزد مرحوم آقای احمد خضری یزدان بود. موضوع مطلبم را با ایشان در میان گذاشتم. گفت: «بنویس. من چاپ می‌کنم». جالب است بدانید که من هنوز آن نوشته را ندیده‌ام. دوستانم آن مطلب را خوانده بودند، امّا خودم ندیدم! همیشه برای خودم هم جای سؤال است که چرا نرفتم آن روزنامه را تهیّه کنم و متن به چاپ رسیدهاش را نگاه کنم!؟ و حالا که سال‌هاست گذشته، نمی‌دانم در کدام شماره از انبوه روزنامه‌های سال 1355 یا 1356 به چاپ رسیده است. فقط این را می‌دانم که این نخستین فعّالیّت مطبوعاتی من بود.

 

     همان سال‌های 1355 و 1356 با رادیو یزد هم شروع به همکاری کردم. به مناسبت هفتۀ ‌استان یزد، رادیو یزد برنامه‌ای به نام «گنجینه» داشت. مجری آن آقای محمّدرضا جاودانی بود. من هم برای برنامۀ گنجینه در قالب طنز، انشاء می‌نوشتم. مثلاً فایدۀ جوی خیابان چیست؟ در این برنامۀ هفتگی انشای من خوانده می‌شد. این‌ها نخستین فعّالیّت‌های من بود. بعدها در سال 1367 آن انشاءها را در روزنامۀ ملک یزد به نام همشهری چاپ کردم.

  • باز هم برگردیم به دوران دبستان. درس شما نسبت به شاگردان کلاس در چه سطحی بود؟

درسم متوسّط بود. در مجموع همیشه نمره‌هایم بین 15 تا 19 و بعضی از درس‌ها 20 بود. درعین‌حال به خاطر سختی‌هایی که در خانه داشتیم، قبول شدنم، شاهکار بود. من از هفت‌سالگی به اجبار برادران از مادر جدا شدم. چهار برادر در یک خانه‌ بودیم. ما خودمان به همراه پدر، پخت‌وپز و شستن رخت و لباس و ظرف و کاسه و همه ‌کارهای خانه را انجام می‌دادیم؛ یعنی باید هم خرید کنیم؛ هم پخت‌وپز کنیم؛ و هم درس بخوانیم. این جور وظایفی هم داشتیم و این بود که با همه‌ مشکلاتی که داشتیم، قبولی من یک شاهکار بود.

  • ناز پرورد تنعّم نبودید.

اصلاً. بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. سختی‌های بسیاری کشیدم که یک‌صدم آن هم قابل‌گفتن نیست و همیشه از تکرار و یادآوری آن در رنج و عذاب می‌شوم و بغض گلویم را می‌فشارد. آن زمان می‌گفتم: «خدایا! چرا باید این همه سختی بکشم؟» شاید روزی زندگی‌نامه‌ام را نوشتم و به آن‌ها پرداختم. امّا بعید است.

شرح این هجران و این خون جگر                         این زمان بگذار تا وقت دگر

  • آقای مسرّت؛ چه چیزهایی را نمی‌شود گفت!؟ اگر خاطره‌ای قابل طرح در ذهن دارید، بفرمایید.

نه! خاطره نیست. چون ممکن است این‌ها پخش شود، گفتنش خوب نیست. دو همسری پدر، اختلاف بین ایشان، به‌هرروی برادرهای بزرگ و فرزندان همسر دیگر... . مشکلاتی که با فرزندان زن دوم هست... . خلاصه آزار و اذیت و این جور چیزها زیاد بود و سختی زیاد کشیدیم. به محض اینکه از مدرسه که در دو نوبت بود به خانه می‌رسیدیم، باید خانه را جارو می‌کردیم، لباسمان را می‌شستیم، ظرف‌ها را می‌شستیم، غذا درست کردیم؛ و دیگر چه وقتی برای درس خواندن می‌ماند؟! آنچه یاد می‌گرفتیم، سر کلاس بود. یادم نمی‌آید به ‌غیر از دورۀ‌ دبیرستان، هیچ‌وقت درس‌خوانده باشم. بیشتر محفوظات ذهنی بود که در کلاس آموخته بودم؛ چون فرصت درس خواندن نداشتم. کمی در دورۀ دبیرستان به دلیل این‌که برادرهایم یکی‌یکی ازدواج می‌کردند و می‌رفتند، بارمان سبک‌تر می‌شد و فرصت درس خواندنمان بیشتر. به خصوص سال‌های آخر که دو برادر بزرگ‌ترم، ازدواج کردند و رفتند. از آن وقت من و برادر کوچک‌ترم، حمیدرضا، باهم بودیم و روزهای خوشمان بود؛ و بعد با فوت پدر باز دچار مشکلاتی شدیم.

  • شما چند خواهر و برادر دارید؟

سه خواهر (به نام‌های طاهره، فاطمه و طیّبه) و سه برادر (به نام‌های علی، اکبر و حمیدرضا). من داستان عجیبی داریم. مثلاً من سه خواهر دارم. مادرم قبل از این‌که با پدرم ازدواج کند، همسر کس دیگری بود. شوهرش که بنّا بود، ساختمان روی سرش خراب شد و از دنیا رفت. مادرم از آن شوهر یک دختر به نام فاطمه داشت. یکی دیگر از خواهرهایم از پدر خودم، ولی از مادر دیگر است؛ و یک خواهر هم از پدر و مادر خودم دارم.