حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

آن وقت‌ها عضو کتابخانۀ شرف‌الدّین‌ علی شده بودم و کتاب‌ها را ازآنجا می‌گرفتم و اشعار را استخراج می‌کردم. یک‌بار که دیوان شمس تبریزی را گرفته بودم. بابایم ‌گفتند: «خیلی مواظب باش.» پدرم احساس می‌کردند حال و هوای عرفانی اشعار شمس برای دورۀ سنّی من سنگین است. می‌گفتند: «حواست باشد که یک‌دفعه از راه به در نشوی، چون گاهی افکار عرفانی و صوفیانه بعضی چیزها را نفی می‌کند.»

  • آیا تشویق هم می‌شدید یا اطرافیان در جریان بودند که دارید این کارها را انجام می‌دهید؟

فقط پدرم در جریان بود. بعضی از شعرهای «خدا» را که گردآوری کرده‌ام، با راهنمایی پدرم بود.

  • می‌شود گفت که جزو نخستین تألیف‌های شما بوده است؟

بله.

  • آقای مسرّت؛ به این ترتیب خودآگاه یا ناخودآگاه خطّ سیر شما مشخّص شده بود. از یک‌طرف جمع‌آوری اشعار و تألیف کتاب و از طرف دیگر همکاری با مطبوعات و تهیّۀ روزنامۀ دیواری مدرسه.

بله؛ هفده یا هیجده ساله بودم که نخستین کتابم را تألیف کردم. اگر این سه مجموعه چاپ شود، یکی از کامل‌ترین مجموعۀ اشعار دربارۀ‌ خدا است. این همه کتابی که دربارۀ شعر خدا چاپ‌شده است، هیچ‌کدام به کاملی این مجموعه نیست که من تهیّه کرده بودم.

از همان سال‌ها به آثار باستانی علاقه پیداکرده بودم. مجلّه‌ای بود به نام آگاهی‌نامه که به همۀ کتابخانه‌ها می‌رفت. من آن مجله را در کتابخانۀ‌ شرف‌الدّینعلی دیده بودم. این مجلّه برای سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی بود. با دفتر مجلّه مکاتبه کردم و برای من رایگان ارسال می‌شد. آگاهی‌نامه مسابقه‌ای داشت که موضوعش شناخت تصویر بود. عکس می‌گذاشت و می‌پرسید: این عکس کجاست؟ من در این مسابقات شرکت می‌کردم. جایزه یکی از مسابقه‌ها که در آن شرکت کردم، آلبوم اسلاید بود. هنوز آن آلبوم را دارم. این‌ها مقدّمه‌ای بود که بعدها جذب سازمان حفاظت آثار باستانی یزد شوم.

  • الآن آگاهینامه چاپ می‌شود؟

نه. آگاهی‌نامه مجلّۀ بسیار خوبی بود. بعد از انقلاب مجلّه‌ای به جای آن چاپ شد به نام «اثر» که هنوز هم چاپ می‌شود.

  • در صحبتهایتان اشارههایی کردید که گاهی زندگی‌تان با مشقّت و سختی سپری می‌شد؛ و گویا پدرتان هم در مقطعی با مشکلات مالی روبهرو بودند؛ آیا شما خودتان هم برای امرار معاش کار می‌کردید؟

نه؛ پدرم محضر داشت و کفاف می‌داد، منتها با سختی. مثل حالا نبود که مثلاً بچّه ها اعتراض کنند که چرا فلانی، فلان لباس دارد و ما نداریم!؟ ما می‌دانستیم پدر بیشتر از این نمی‌تواند تهیّه کند و فشار نمی‌آوردیم. به هرچه برایمان تهیّه می‌شد، قانع بودیم. مثلاً ممکن بود سالی یک جفت کفش لاستیکی بخرد و ما راضی بودیم. یا مثلاً دفترمان، دفتر کاهی بود و ما انتظار داشتن دفتر سفید نداشتیم. قانع بودن جزو ذات ما و نسل ما بود. هیچ‌وقت گلایه نمی‌کردیم. راضی بودیم.

من یک هفته بعد از فوت پدر به کار مشغول شدم. وقتی پدرم از دنیا رفت، کسی یک ریال به من کمک نکرد؛ حتّی برادرهای بزرگ‌تر هم ندادند. هیچ‌کدام نپرسیدند که تا دیروز بابا خرجت را می‌داده و حالا این یکی دو ماه، ما پول به تو قرض می‌دهیم تا راه بیفتی... . تا هفته قبلش پدر، پول توجیبی به من می‌داد و بلافاصله بعد از فوتش همه چیز قطع شد. من ناچار شدم و دنبال کار رفتم. همه کاری کردم. برق‌کشی، لولهکشی، عینک‌سازی و کارگری در کارخانه‌ها و شرکت‌های مختلف... . شاید حدود بیست تا سی کار انجام دادم. کارهای یک‌روزه تا چندماهه و چندساله.

  • وقتی پدرتان به رحمت خدا رفتند، بیست‌ساله بودید؟

بله؛ پدرم 29 آبان 1359 از دنیا رفتند. بهمن همان سال به سربازی رفتم؛ و این چند ماه را برای گذران زندگی کار می‌کردم. هر کاری پیش آمد

  • چرا کار ثابتی را انتخاب نکردید؟

مثلاً پس از دو سه روز که به عینک‌سازی رفتم، صاحب‌کار گفت: «ما دیگر نیاز نداریم» و حتّی هیچ پولی هم به من نداد. یا کار برقکشی برایم خیلی سخت بود؛ استادکارم کلّ کارهای یک ساختمان را که دشوارترین آن کندن جای لوله در دیوار و زیر سقف بود، روی دوشم می‌گذاشت. یا مثلاً در شرکت میخ سازی یزد می‌بایست روزانه چند تُن میلگرد را می‌بستم و کنار می‌گذاشتم. روز سوم از دردِ کمر صبح نتوانستم از جایم بلند شوم. فردای آن روز که به شرکت رفتم، گفتند: «شما اخراج هستی» و وقتی علّت را پرسیدم، گفتند: «برای اینکه کارت را ترک کردی!؟».

  • حسین مسرّتی که اهل مطالعه بود، مدام به کتابخانه می‌رفت، نه‌صد صفحه شعر با موضوع خداوند جمع‌آوری ‌کرده بود، در روزنامه‌ مطلب می‌نوشت و با رادیو همکاری داشت... . بعد از فوت پدر در شرایطی قرار می‌گیرد که باید دربهدر به دنبال کاری باشد که بتواند امرار معاش کند. در آن شرایط، مطالعات و کارهای فرهنگی شما ادامه داشت یا تحت تأثیر یافتن کار گذشت؟

دیگر آن زمان، فقط دغدغۀ نان بود. فقط خودم هم نبودم. مادر و خواهر کوچکم هم بودند. دغدغۀ نان جلوی همه چیز را گرفته بود. با همۀ این احوال، یادم می‌آید زمانی که در شرکت یزدپیچ کار می‌کردم، کاغذهایی بود که باید در آن‌ها گزارش کار می‌نوشتم؛ و من پشت تعدادی از آن کاغذها یادداشتهایی کرده بودم. هنوز آن کاغذها را که لبه‌هایش روغن‌مالی است دارم. از آن موقع برای خودم طرح ریخته بودم که چه کتاب‌هایی و چه تحقیقاتی را دربارۀ یزد بنویسم. منظورم این است که علاقه‌ام جایی نرفته بود.

     در همین شرکت یزدپیچ، یک سال و خرده‌ای کارکردم و بعد اخراج شدم. علّت اخراج هم به دلیل این بود که نوبت شب داشت و من هفته‌هایی که نوبت شب بودم، اصلاً خواب نمی‌رفتم. دیگرانی که شب‌ها به شرکت می‌آمدند تا ظهر می‌خوابیدند، امّا من اصلاً خواب نمی‌رفتم. یک هفته بی‌خوابی در ماه، حسابی لاغرم کرده بود، حسابی روی روان و اعصابم اثر گذاشته بود و دکتر طبّ حرفه‌ای نوشته بود که به من نوبت شب ندهند؛ امّا مدیر شرکت می‌گفت: «دکتر این‌ها را برای خودش نوشته، می‌خواهی بیایی بیا و نمی‌خواهی، بفرما، برو». یک روز هم نامه دادند که آقا شما دیگر سر کار نیا: «آقای حسین مسرّت.نظر به اینکه جنابعالی به طور ممتد در قسمت خود رعایت دستورات سرپرستی خودرا ننموده و با توجّه به اینکه کراراً اعلام داشته اید که در آن قسمت نمی توانید به فعالیّت خود ادامه بدهید. به نظر این شرکت ادامۀ فعالیّت جنابعالی به صلاح نمی باشد، بنابر این از نظر این شرکت اخراج می شوید».

پس از کلّی شکایت و ادارۀ کار رفتن، تقریباً دو سه هزار تومان پول دادند و تمام شد.

  • قبل از دورۀ سربازی در این شرکت مشغول شدید؟

من در بهمن 1359 به سربازی رفتم. بعد از شش ماه از خدمت سربازی به دلیل کفالت مادرم، معاف شدم. دوران سربازی‌ نیروی هوایی، آموزشی در سرآسیاب مهرآباد تهران و بعد در جزیرۀ خارک بودم. در تابستان 1360 معاف شدم. به یزد آمدم و جدّی‌تر از قبل وارد کار شدم؛ بعد از سربازی در شرکت رز برگ واقع در شاهدیه و کارخانۀ پارچه‌بافی وکیل واقع در خیابان مطهّری مشغول به کار بودم. بعد به شرکت الکترود واقع در حسن‌آباد و سپس به شرکت یزدپیچ در بلوار جمهوری اسلامی رفتم.