ناگفتههای حسین مسرّت(6)
حمیدرضا امیری
کارشناس ارشد ایرانشناسی
- که هر سه در کتاب «یزد، یادگار تاریخ» به چاپ رسیده است. از ادامۀ فعّالیّت خودتان در میراث بگویید.
قسمت شرقی باغ دولتآباد، فضایی بود به نام عمارت آیینهخانه که در اختیار دفتر فنّی یزد بود. آنجا محلّ کارمان بود. بعدها به خانۀ لاریها منتقل شدیم؛ و باز هم اینجا باید از آقای اولیاء یاد کنیم کسی که این شجاعت و جسارت را داشت که این اقدام را انجام دهد. او برای نخستین بار به این نتیجه رسید که میشود آثار قدیمی را به عنوان یک اداره در اختیار داشت؛ و برای عملی شدن این مسئله خیلی اذیّت شد. مسخرهاش میکردند که بودجه را از بین بردهای و... . بههرحال آن خانه بازسازی شد و دفتر آثار باستانی را به خانۀ لاریها منتقل شد. به آقای اولیاء اعتراض میشد که پول بیتالمال را از بین بردهای و خرابهای را اداره کردهای! اما مدّتی بعد، سیل گردشگرانی که به یزد میآمدند، یکی از جاهایی که برای دیدن انتخاب میکردند خانۀ لاریها بود. خانه بازسازیشده بود و محلّ کار بود و با فعّالیّت خود اداره هم سنخیّتی داشت. و سالها بعد طرح جایگزینی ادارات در بافت قدیم شکل گرفت و هتلهای سنتی در خانههای قدیمی ایجاد شد.
- خانۀ رسولیان هم که بعداً دانشکدۀ معماری دانشگاه یزد شد.
بله. باز هم به پیشنهاد ایشان بود که استاد دانشکدۀ معماری بودند.
من تا 30/5/1365 در میراث فرهنگی بودم. گزارشهای تاریخی بناها را تهیّه میکردم. چون خودتان هم در میراث بودید، میدانید که برای ثبت آثار تاریخی در فهرست میراث ملّی، باید گزارشی تهیّه شود. گزارش تاریخی برخی بناها را مانند پیر چراغ بیدۀ میبد، مسجد امام حسن بُندرآباد، مسجد جامع عزّآباد و آن سه بنا را که پیشتر اشاره شد، همراه با عکس، من تهیّه کردهام. آن وقتها هم که مثل حالا ابزار تکثیر در دسترس همۀ ادارهها نبود، آقای اولیاء خودشان با خودنویس و خطّ بسیار خوبی که داشتند مینوشتند و به تهران میفرستادند.
در این دوره از افرادی همچون: استاد علیاکبر باغبان زاده، استاد علیاکبر خرّمی و استاد محمّد قادری برای تحقیقات اوّلیّۀ آبانبارها خیلی بهره بردم. در میراث به غیر از استادانی که سواد دانشگاهی داشتند، استادان تجربی هم بودند. بعضی از این استادان تجربی در پروژههای مرمّتی و بازسازی کار میکردند و بعضی هم در اداره، مستقر بودند که یکی از ایشان استاد باغبان زاده بود.
یکی از خاطرات خوبم را بگویم که از دکتر اولیاء دارم. ایشان باخبر شدند که میخواهند بلوار بسیج را احداث کنند. قرار بود این بلوار به قول ما یزدیها به صورت سیخَکی در برود و دو سه اثر تاریخی ارزشمند در این پروژه خراب شود. آن موقع پای آقای اولیاء شکسته بود؛ با پای گچ گرفته گفتند: «مسرّت! بلند شو برویم که کار واجبی است.» من هم دوربین را برداشتم و تکتک آثاری را که قرار بود در پروژه احداث بلوار تخریب شود، شناسایی کردیم و به تهران فرستادیم. عکسهایش را هم خودم چاپ کردم. اگر الآن میبینید بلوار بسیج این قدر پیچوخم دارد به دلیل همّت آقای دکتر اولیاء بود که اجازه ندادند تعدادی از آثار و ابنیه تخریب شود و من هم همراهیشان کردم.
- حتّی گویا جناب اولیاء خیلی تلاش کرده بودند که این بلوار احداث نشود.
بله؛ آقای اولیاء با احداث این بلوار مخالف بودند. گاهی ایشان با چهرهای برافروخته به اداره میآمدند؛ و بعد میفهمیدم که برای جلوگیری از تخریب آثار تاریخی با فلان شهردار یا فلان مأمور شهرداری بحث کردهاند و تنها کاری که نمیکردند درگیری فیزیکی بود. ایشان نسبت به آثار تاریخی، خیلی حسّاسیّت و تعصّب داشتند. بهناچار در پروژۀ بلوار بسیج چند خانه خراب شد، ولی مسجد چهار کوچه، آسیاب، درب مهر زرتشتیان و از همه مهمتر آبانبار رستم گیو سالم ماندند. البته بخشهایی از خانۀ مرشد خراب شد.
- آقای مسرّت؛ شما با هفتهنامۀ ندای یزد هم همکاری خوبی داشتید و مقالات شما آنجا چاپ میشد. از چه زمانی این همکاری شروع شد؟
بله. نخستین مقالهام در اردیبهشت 1364 در ندای یزد چاپ شد. عنوانش این بود: «مدارس اسلامی یزد بعد از حملۀ مغولها». این مقاله تلخیص متنی بود که به آقای محمّدتقی عسکری کامران دادم و ایشان خیلی خوششان آمد و همیشه میگفتند: «آقای مسرّت؛ ما چشمبهراه هستیم.» تقریباً هیچ هفتهای نبود که من در ندای یزد مقاله نداشته باشم. البته در این حدود ده سال گذشته کم شده، ولی سالهای اوّل بیش از صد مقاله از من در ندای یزد چاپ شد.تاکنون 280 مقاله از من در ندای یزد چاپ شده است.
هزینۀ دورۀ روزنامهنگاری من را هم آقای عسکری کامران پرداخت کردند. سال 1369 بود. من آن زمان کارمند کتابخانۀ وزیری بودم. هرچند هزینۀ دورۀ روزنامهنگاری اندک بود، امّا من توانایی پرداخت آن را نداشتم. این دوره را مرکز رسانهها در تهران برگزار کرده بود. آقای حسین قندی یکی از مدرّسان ما در آن دوره بود. به ایشان «استاد تیتر» میگفتند. استاد حسین عماد افشار بودند. استاد محمّدمهدی فرقانی (یزدی) هم بودند که جزو روزنامهنگاران نامی ایران و صاحب کتاب و تألیفاتی هستند. ایشان در آن زمان در روزنامۀ کیهان مشغول بودند، ولی بعدها فقط در دانشگاه علاّمه طباطبایی تدریس میکردند. در آن دوره اکثر استادان ما استاد روزنامهنگاری دانشگاه علاّمه طباطبایی بودند.
- استاد مسرّت؛ چاپ نوشتههایتان در هفتهنامۀ ندای یزد تا چه زمانی ادامه پیدا کرد؟
هیچوقت تعطیل نشد، امّا کم شد. از سال 1364 تا زمان فوت آقای عسکری کامران تقریباً خیلی زیاد بود. من به دلایل عاطفی قطع همکاری نکردم، امّا به این دلیل که با مطبوعات بیشتری همکاری میکردم، دیگر وقت و زمان کافیِ منحصر به ندای یزد نداشتم. اوایل چاپ نوشتههایم فقط به ندای یزد و روزنامۀ اطّلاعات، ویژه یزد و کرمان محدود بود. امّا بعدها گسترش پیدا کرد. مثلاً مقالات من در نشریۀ «دانش پاکستان» هم چاپشده است؛ در دائرهالمعارف «گالیمار» هم مقاله دارم که آقای دکتر حامد فولادوند به فرانسه ترجمه کردند؛ بنابراین به دلیل گسترش کارهایم، همکاریام با ندای یزد محدودتر شد.
در هفتهنامۀ خاتم یزد 150 مقاله دارم. تقریباً در هر شماره آن مقالهای داشتم. جوانان علاقهمند و خوشذوقی در آن نشریه فعّال بودند. گروه خیلی خوبی بود. اگر هفتهنامۀ خاتم ادامه داشت، شاید حدود چهارصد مقاله در آن چاپ کرده بودم. با رفتن آقای حقیقت نژاد و تغییر مدیریّت داخلی نشریه، خاتم به یک نشریۀ ورزشی تبدیل شد و بعدها هم تعطیل شد.
- چه شد که از اداره میراث فرهنگی رفتید؟
از سال 1363 که کارمند میراث شدم به غیر از کتابخانۀ شرفالدّین علی، یکی از منابع پژوهش من کتابخانۀ وزیری بود؛ به خصوص آنکه ادارۀ میراث فرهنگی هم در خانۀ لاریها مستقرشده بود و به کتابخانۀ وزیری نزدیکتر بود. موتور داشتم و به کتابخانه میرفتم. از همان وقت با کتابخانه همکاری داشتم. بعدازظهرها به کتابخانۀ وزیری میرفتم و در کارهای کتابداری شرکت میکردم.
یکی از کارهایی که وقتی کارمند میراث بودم، انجام دادم این بود که به مدیر کتابخانه، آقای محمّدرضا انتظاری گفتم: «من کتابی دارم به نام "راهنمای واحدهای تولیدکنندۀ اطّلاعات در ایران" که در آن کلیّۀ مراکز پژوهشی کشور که بیش از صد مرکز بود، معرّفی شده است. میخواهید مکاتبه کنید که این مراکز، کتابهایشان را برای ما بفرستند؟» ایشان گفت: «مگر چنین کاری میکنند؟» گفتم: «امتحانش مجّانی است.» متنی نوشتم و آقای انتظاری آن را اصلاح کردند. در نامه اشارهشده بود که کتابخانۀ وزیری به وسیلۀ مرحوم وزیری در سال 1334 ش بنیانگذاری شده است؛ و روزانه پانصد نفر مراجعهکننده داریم؛ و احتیاج به منابع تحقیقی شما داریم.
سال 1365 بود و خیلی کاغذ و کتاب ارزان بود. تقریباً از هفتۀ بعد آن، روزی یک وانت کتاب به کتابخانه میآمد. بسیاری مراکز پژوهشی کتابهایشان را فرستاده بودند. کمیتۀ ملّی المپیک، مرکز اسناد و مدارک فرهنگی، مرکز تحقیقات آفتهای گیاهی، بانک ملی، سپه و غیره کلیّۀ کتابهایشان را داده بودند. مثلاً مرکز تحقیقات مس، کلیّۀ کتابهایی که درزمینۀ مس به زبان فارسی و انگلیسی بود، برای ما فرستاده بود و در کتابخانه داریم. خلاصه تمام مراکزی که ما با آنها مکاتبه کرده بودیم، کتاب فرستاده بودند؛ و آقای انتظاری از یکطرف میگفت: «دستت درد نکند» و از طرف دیگر میگفت: «عجب کاری کردیم!». تقریباً هفتهای یک وانت کتاب در کتابخانه خالی میشد. هزاران جلد کتاب آن وقت به کتابهای کتابخانه وزیری اضافه شد.
حسین مسرّت