حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

در سمینار اطّلاع رسانی که سال 1372 برگزار شد، 15 مقاله را انتخاب کرده بودند. مقاله من هم در کنار مقالۀ کسانی بود که همه آنان استاد دانشگاه بودند و بینشان فقط من دانشجوی کارشناسی ادبیّات بودم. عنوان مقاله‌ام من این بود: «کتابشناسی، نخستین گام اطّلاع رسانی است».[1] آقای دکتر علی شکوهی که از استادان بنام کتابداری ایران بودند، گفتند: «عجب عنوان قشنگی انتخاب کردی. خود من هم به کتابشناسی علاقه دارم. بله! کتابشناسی، نخستین گام اطّلاع رسانی است.» این مقاله را بعدها در مقدّمۀ کتابشناسی رشیدالدّین میبدی چاپ کردم.

  • موضوع مطلب منتقدی که اشاره کردید در هفتهنامۀ ندای یزد علیهتان مطلبی نوشته بود، چه بود؟

نویسنده مدّعی بود هفتهنامۀ ندای یزد چند نویسنده را اجیر کرده تا همیشه برایش مطلب بنویسند! مثلاً آقای حسین مسرّت که هر چه به دستش میرسد مینویسد! این در حالی بود که همزمانی که با ندای یزد همکاری داشتم، هفته‌ای یک‌بار هم در روزنامۀ اطّلاعات سلسله مطالبم به نام «سخنگویان خاموش» به چاپ میرسید.[2] موضوعش تاریخچۀ کتابخانه‌های یزد بود. سوار دوچرخهام میشدم و از این کتابخانه به آن کتابخانه میرفتم و گزارش تهیّه میکردم. اینها همه لطف خدادادی است که در طول این سالیان، زمانی بیکار ننشسته‌ام... .

من همیشه از نهایت ساعتهایی که داشتهام، نهایت استفاده کردهام. مثلاً اگر قرار است پنج روز به گلپایگان بروم، برای این پنج روز برنامهریزی میکنم که بدون نیاز به کتابخانه، چه کارهایی را انجام دهم. نمیخواهم یک روزم از بین برود. به همین دلیل است که تعداد مقالاتم زیاد است. اگر در شرایطی باشم که نتوانم کارکنم، رنج میکشم.

  • جناب مسرّت؛ شما قبل از ورود به دانشگاه پیام نور و تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیّات فارسی با استادانی مثل ایرج افشار، جناب دکتر جلالی پندری و... در ارتباط بودید.

بله؛ نخستین دیدارم با آقای دکتر جلالی پندری در حدود سال 1366 یا 1367 در کتابفروشی آگاه یزد بود. من نامشان را شنیده بودم و ایشان هم نام من را شنیده بودند. من خودم را معرّفی کردم و بعدها این دوستی عمیق شد و در حدّ رابطه‌ مریدی و مرادی رسید. به ایشان علاقۀ زیادی دارم. خیلی روی من تأثیر گذاشتند. از مشوّقان من در ادامۀ تحصیل بوده‌اند.

  • از آشنایی‌تان با استاد ایرج افشار بگویید.

چنانکه اشاره شد من در ندای یزد مقاله مینوشتم. مرحوم محمّدتقی عسکری کامران این هفتهنامه را به دلیل شناختی که نسبت به بزرگان علم و ادب داشت،‌رایگان برای آنان می‌فرستاد محمّدتقی خان، آدم بسیار متین، افتاده و دوستداشتنی بودند. هنوز که هنوز است، علیرغم مشکلات کاغذی که وجود دارد، فرزندانش پنج نسخه از هر شماره‌ای که چاپ می‌شود به کتابخانۀ وزیری می‌آورند. این روزنامه به دست مرحومان دکتر محمّدابراهیم باستانی پاریزی، ایرج افشار و بسیاری از بزرگان اهل قلم میرسید. همانطور که قبلاً گفتم در کارخانۀ یزدپیچ که مشغول بودم، تعدادی موضوع پژوهشی برای خودم نوشته بودم که دربارۀ آن‌ها کارکنم. یکی از آن موضوعات «تاریخ یزد» بود. میخواستم بنشینم و تاریخ یزد بنویسم. به‌هرروی به اصطلاح یک آدم ناشیِ بلندپروازی میخواست تاریخ یزد بنویسد. بعدها که وارد عرصۀ پژوهش شدم، گفتم بهتر است دامنۀ کار را محدود کنم؛ علاقهمند شدم تا دربارۀ تاریخ مشروطه در یزد کارکنم. برای انجام آن از آگاهان، از استادان، از معلّمان، از قدیمی‌ها و... پرسوجو میکردم و منابع کتابخانهای را هم جمع‌آوری میکردم. اکثر جاهایی که میرفتم میگفتند: «تو دیگر در یزد، کسی را پیدا نمی‌کنی، باید بروی و آقای دکتر ایرج افشار را پیدا کنی و ایشان میتواند به تو کمک کند.»

نشانی مجلّۀ آینده را پیدا کردم: تهران، خیابان تجریش، ایستگاه پسیان و در تاریخ 2/4/1364 به تهران رفتم. به دفتر مجلّۀ‌ آینده رفتم. دیدم استاد ایرج افشار آنجا نشسته‌اند و مشغول تصحیح کتاب هستند. استاد کریم اصفهانیان هم که خودشان از نویسندگان بودند، در کنارشان بودند. هر دو سرگرم کار بودند. در زدم. استاد ایرج افشار گفتند: «بفرما» گفتم: «استاد؛ من از یزد برای تحقیق آمدم و از شما سؤال دارم» گفتند: «خوب! کارت چیست؟» گفتم: «استاد؛ من درزمینۀ تاریخ مشروطه یزد کار میکنم». استاد ایرج افشار همچنان که مشغول قلم‌زدن بودند، گفتند: «جوان! چرا این همه راه بلند شدی و به تهران آمدی؟ من آدمی در یزد میشناسم که بسیار کارکرده؛ و تحقیقات زیادی دارد؛ و خوب بود به سراغ ایشان می‌رفتی؛ و اگر نمیتوانستند کمک کنند به اینجا می‌آمدی. آقایی هستند در یزد که من مقالاتشان را در ندای یزد میخوانم» و شروع کردند به تعریف کردن از آن نویسنده و بعد گفتند: «اگر اسمش یادم بیاید... آهان! میروی یزد، سراغ آقای حسین مسرّت». من لبخندی زدم و گفتم: «استاد! حسین مسرّت خود من هستم» آن موقع خیلی جوان بودم؛ ضمن اینکه چهره‌ام از سنّم کمتر نشان میداد. تمام موهایم سیاه بود و اگر سن من 25 سال بود، 20 ساله به نظر می‌آمدم.

آقای ایرج افشار قلمش را کنار گذاشت و گفت: «حسین مسرّت تو هستی؟!» گفتم: «بله!» گفت: «جدّاً خودت هستی؟!» گفتم: «بله استاد!» فرمودند: «این آقای حسین مسرّتی که ما مدّت‌ها داریم مقالاتشان را میبینیم؛ فکر میکردیم یک آدم پیر و پاتال، با یک عینک ته‌استکانی است؛ و دارد گوشه یزد تحقیق می‌کند...! تو که خیلی جوان هستی!؟» و آقای اصفهانیان را صدا زد و گفت: «آقای اصفهانیان! حسین مسرّت همین است». آقای اصفهانیان گفتند: «چه عرض کنم!؟ استاد!» خلاصه خودکارشان را کنار گذاشتند و مرا پهلوی خودشان نشاندند و گفتند: «آقای اصفهانیان! یک چای برای مسرّت ما هم بیاور». استاد همیشه مرا با کسرۀ حرف «ر» صدا می‌زدند: مسِرت.

نشستم و صحبت کردیم و تعریف کردم چطور علاقهمند شدم و گفتند: «خیلی جوان هستی و من با بودن تو به آیندۀ تاریخ یزد امیدوار شدم». همان موقع کتابی چاپ‌شده بود به نام «محیط ادب» که استادان ایرج افشار و عبّاس زریاب خویی دربارۀ استاد محمّد محیط طباطبایی نوشته بودند. نسخهای از آن کتاب را به من دادند و در آن نوشتند: «به آقای حسین مسرّت که روزگاری درخشان در پیش دارد و به‌پاس کوششی که در راه شناخت تاریخ یزد در پیش‌گرفته، داده شد.» از آن وقت دیگر رابطۀ‌ دوستانه ما شروع شد. استاد ایرج افشار می‌گفتند: «هر وقت مقاله‌ای داشتی بفرست چاپ کنم» و برای اوّلین بار سال 1368 بود که مقاله‌ام را با عنوان «روزنامه‌های یزد در عصر مشروطیّت» در ناموارۀ دکتر محمود افشار، چاپ کردند.[3] بعدها با پیشنهاد ایشان این مقاله را کاملتر کردم و به معرّفی روزنامههای یزد تا سال 1357 پرداختم که بخش نخست و دوم آن را تا سال 1320 در یزدنامه چاپ کردند؛[4] و در همان سال با سفارش استاد دکتر جلالی پندری، «تذکرۀ میکده» را از من گرفتند و غلطگیری کردند و در «فرهنگ ایران‌زمین» که اختیارش با استاد ایرج افشار بود، چاپ کردند. چاپ اثری از من در سلسلۀ فرهنگ ایران‌زمین که جزو معتبرترین ناشران کتاب تاریخ و فرهنگ بود، علیرغم سنّ کمی که داشتم، اعتباری به من داد. آن وقت تقریباً جزو انگشتشمار کسانی بودم که درزمینۀ یزدشناسی تحقیق میکردند؛ حضورم در کتابخانۀ وزیری آشناییم را با منابع و مآخذ بیشتر و بیشتر کرد؛ و مرجع اهل پژوهش شدم.

 


[1] - بنگرید به مجلّۀ اطّلاعرسانی، س 11، ش 1 (زمستان 1373): 69-84؛ و کتابشناسی ابوالفضل رشیدالدین میبدی: حسین مسرّت، یزد: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، انتشارات یزد، 1374: 41-81.

[2] - بنگرید به «سخنگویان خاموش» (1-64)، اطّلاعات، ویژه یزد و کرمان، ش 17865 تا 18378 (3/2/65) تا (30/10/66)

[3] - بنگرید به «ناموارۀ دکتر محمود افشار»، گردآورنده: ایرج افشار و کریم اصفهانیان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1368، ج 5: 2637-2677 (با عنوان: مطبوعات یزد در مشروطیّت)

[4] - بنگرید به «یزدنامه»: گردآورنده: ایرج افشار، تهران: فرهنگ ایران‌زمین، 1371، ج 1: 513-590.