حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

بنیاد ریحانهالرّسول ابتدا در امامزاده جعفر یزد مستقر شد. به آقای کاظمینی گفتم: برای شروع کار باید کتابخانه‌ای داشته باشیم تا از رفت‌وآمد محقّقان به دیگر کتابخانه‌ها کاسته شود. برای راهاندازیِ آن ابتدا کتابهای کتابخانه شخصی‌شان را به بنیاد ریحانهالرّسول منتقل کردم. حدود هزار جلد بود. با بودجۀ خوبی که آقای کاظمینی در اختیار من گذاشته بود، از کتاب‌فروشی‌های یزد و چندین کتابخانۀ شخصی، کتاب‌های مرجع، تاریخ، زندگی‌نامه، کتاب‌های دربارۀ یزد و غیره را خریدم. کتابهایی را هم که نداشتیم طبق شیوۀ دائره‌المعارف بزرگ اسلامی کُپی گرفتیم. مثلاً کتاب جامع جعفری از سال 1353 تاکنون، چاپ دوباره نشده است. کتابخانۀ تخصّصی بزرگی درست کردیم. بعدها بنیاد در ساختمانی سه‌طبقه جنب کتابخانۀ شرفالدّین علی مستقر شد. یک طبقه ویژۀ کتابخانه، یک طبقه مدیریّت و یک طبقه ویژۀ پژوهشگران بود. برای انجام کار پژوهشی، چهارده یا پانزده گروه‌ تخصّصی شکل گرفت. نخستین خروجی این گروه «دانشنامۀ مشاهیر یزد» در سه جلد بود. این مجموعۀ حدود هزار و هشت‌صد صفحه‌ای در سال 1381 منتشر شد. در این دانشنامه حدود پنج هزار نفر از بزرگان و انسانهای شاخص، مفاخر و مشاهیر و کارآفرینان یزد معرّفی شدند. بعدها «دانشنامۀ مفاخر یزد» تدوین شد و کتابهای دیگری که در انتشارات ریحانهالرّسول شکل گرفت. شروعش با من بود و بعد آقای سید محمّد موسوی و دیگران مسئولیّتش را به عهده گرفتند و همچنان کار میکنند.

  • به نظر میرسد فعّالیّت بنیاد ریحانهالرّسول مثل گذشته چشمگیر نیست.

شاید چشمگیر نباشد، ولی به کارهای نشر و پژوهش می‌پردازند. من تا انجام ویرایش دوم دانشنامۀ مشاهیر در سال 1382 که آقای پیام شمسالدّینی ویراستاری‌اش را بر عهده داشت، هم کاری کردم. من در اسفند 1382 به دلیل پرداختن به کارهای پژوهشی خودم از هیئت‌مدیره و مدیریّت آن استعفا دادم. تا آن زمان حدود سی عنوان کتاب منتشر کردیم. البته همچنان بنیاد ریحانهالرّسول در حال کار است. طرح دانشنامۀ شعرای یزد هم در آنجا ریخته شد که متأسّفانه به دلیل برخی از بدقولی‌هایی که شد، انجام نشد و سالیان سال است که بلاتکلیف مانده است.

  • به نظر شما مشاهیری هستند که نامشان در دانشنامۀ مشاهیر از قلم ‌افتاده باشد؟

بله؛ آن وقت تعدادی بودند که همکاری نکردند، مثلاً یکی از کسانی که به هیچ‌وجه شرح‌حال ندادند، آقای دکتر محمّدرضا اولیاء بودند.

ما گروه‌های مختلف داشتیم. حتّی یک نامۀ واحد به کلیّۀ‌ سفارتخانه‌های ایران در کشورهای جهان نوشتیم که اگر یک یزدی را در آنجا دارند به ما معرّفی کنند. مثلاً از اوکراین یک یزدی تماس گرفت. البته من موافق این تعداد نبودم. تعدادی از افراد در فهرست مشاهیر قرار گرفتند که مشاهیر نبودند. مثلاً یک چاقوساز خوب و معروف که جزو مشاهیر نیست. به نظرم از این پنج هزار نفر، در حد هزار نفرشان جزو مشاهیر و مفاخر بودند و بقیه را باید در کتابی با عنوان کارآفرینان و غیره چاپ کرد.

  • اگر قرار باشد مجموعه سه‌جلدی مشاهیر یزد را تجدید چاپ کنند و مدیریّت آن را بر عهدۀ‌ شما بگذارند، حجمش را کمتر میکنید؟

بله؛ چهار هزار نفر آن را کنار میگذارم. مثلاً فالوده فروش معروف باید در زیرمجموعۀ برجستگان صنوف قرار گیرد. به‌هرروی مدیریّت این کار با آقای کاظمینی بود و تصمیم‌گیرنده و سرمایهگذار ایشان بودند؛ و من هم نظر خودم را دارم و همچنان بر نظرم هستم.

  • پسرتان، نیما هم یک مدّتی در بنیاد ریحانهالرّسول کار می‌کرد؟

بله؛ نیما مدّتی در سال‌های 1380 تا 1381 در گروه مشاغل کار میکرد. به این ترتیب که ما در هر شغلی، آدمهای برجسته و سرشناسش را شناسایی و معرّفی میکردیم؛ و نیما کار جمعآوری این اطّلاعات را بر عهده داشت؛ مدّتی هم در بخش انتشارات و کتاب‌فروشی بنیاد حضور داشت؛ آخرین کاری که در حدود سال 1386 یا 1387 در بنیاد بر عهدهاش بود، پیاده کردن سلسله مصاحبه‌های شفاهی با مشاهیر یزد بود؛ و الآن به خطّ خودش در بنیاد ریحانه وجود دارد.

  • استاد مسرّت؛ مروری هم داشته باشیم بر روند ادامۀ تحصیلات دانشگاهیتان. شما مدرک کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی را از دانشگاه پیام نور تفت در تیر 1374 اخذ کردید؛ و بعد...؟

در کشور تاجیکستان شرایطی وجود داشت که افرادی که تألیفات زیادی داشتند، میتوانستند در آنجا پس از ارزشگذاری آثارشان مستقیماً در دورۀ دکترا شرکت کنند. من هم درخواست دادم. با پیگیری آقای دکتر کمالالدّین عینی ـ پسر صدرالدّین عینی ـ دانشجوی ادبیّات فارسی دانشگاه رودکی تاجیکستان در مقطع دکترا شدم. در آن مقطع با آقای غلامرضا محمّدی، فرماندار پیشین یزد، همشاگردی بودیم. ایشان فوق‌لیسانس ادبیّات داشتند و من نداشتم. بعد از امتحانات و مکاتبات زیاد، در اردیبهشت 1383 به تاجیکستان رفتیم و یک مرحله دفاع دکترا را هم پشت سر گذاشتم. در ادامه، موانعی تحصیلم را دچار وقفه کرد. ازجملۀ آن موانع، تغییر قوانین بود که ادامۀ تحصیل در مقطع دکترا را مشروط به داشتن مدرک کارشناسی ارشد کرد. از سال 1383 تا 1388 راههای مختلفی را امتحان کردم که ادامۀ تحصیل بدهم. چندین بار در آزمون‌های کارشناسی ارشد ادبیّات فارسی و کتابداری شرکت کردم.

 درگذشت جان‌سوز پسرم نیما در سیزدهم تیر 1388 باعث شد که اصلاً فکر ادامه دادن تحصیلات دانشگاهی نباشم. آن داغ بر من بسیار سنگین بود. داغ، داغ کمرشکنی بود. دوستانی سراغ دارم که نتوانستند تحمّل کنند و خودشان هم از بین رفتند. سالها طول کشید تا من از غم نیما کمر راست کنم. بعدازآن باز به تشویق آقای دکتر جلالی پندری در سال 1393 در آزمون کنکور کارشناسی ارشد ثبت‌نام کردم و در مهر 1394 دانشجوی کارشناسی ارشد بنیاد ایرانشناسی ـ زیرمجموعۀ دانشگاه شهید بهشتی شدم. چون نمرات کتابداری من خوب بود در رشتۀ نسخهشناسی پذیرفته شدم. در مجموع رتبه‌ام هشت بود و در گرایش نسخهشناسی رتبه‌ام چهار بود. در این گرایش نُه دانشجو پذیرش‌شده بودند. حتّی در آن مقطع هم تصمیم به انصراف داشتم. به دلیل اینکه حساب کردم هفته‌ای دو روز باید در تهران باشم و هفته‌ای دو روز هم در راه رفت ‌و برگشت. با هرکسی مشورت میکردم از انصراف، منصرفم میکرد. باز هم آقای دکتر جلالی پندری مشوّقم بودند. خانم دکتر فریبا افکاری، مدیر گروه که هر دو از دوستان ایرج افشار بودیم، نیز اصرار داشتند که ثبت‌نام کنم و میگفتند: «استاد مسرّت؛ آبروی دانشگاه ما هستید و انصراف ندهید. من سعی میکنم کمکتان کنم.» ولی از نظر ساعتی نمیتوانستند کاری بکنند. نهایتاً برای رفتن به تهران از حدود شصت روز ذخیره مرخصیام استفاده کردم. در اواخر هم مرخصی‌های بدون حقوق میگرفتم.

برای بسیاری جای تعجّب داشت که من در 57 سالگی داشتم درس می‌خواندم و به کنایه می‌گفتند: «ز گهواره تا گور، دانش بجوی» دانشجوهایی بودند که از من ده سال کوچک‌تر بودند. دانشجویی بود که هم سنّ پسرم سینا و متولّد سال 1372 بود، یعنی وقتی من کارشناسی ادبیّات می‌خواندم، او هنوز به دنیا نیامده بود. این اختلاف سنّی بعضاً با حسادت‌هایی همراه بود. با تعجّب می‌گفتند: چه طوری این بنده خدا در این سن درس می‌خواند!؟ آقای دکتر احمدرضا رحیمی، یکی از استادان می‌گفت: «جای من و آقای مسرّت باید عوض شود، یعنی مسرّت باید بالا بشنید و درس بدهد».

به‌هرحال دی 1395 امتحانات و درس دانشگاه تمام شد؛ و من دو ماه بعدازآن بازنشسته شدم؛ و به مدّت شش ماه رسالهام را نوشتم. در تابستان به دلیل مشکلات اداری بنیاد ایران‌شناسی نتوانستم دفاع کنم؛ و نهایتاً در 17 دی‌ 1396 از پایاننامهام با عنوان «تصحیح دو نسخۀ خطّی سفر به جنوب ایران همراه با تأکید بر تاریخ یزد در عصر قاجار» با نمرۀ‌ 20 دفاع کردم. در جلسۀ دفاع میگفتند: شما نخستین دانشجویی هستی که از بنیاد ایرانشناسی نمرۀ‌ 20 می‌گیری، نمرهام 19 شده بود و اجازه داشتند به دلیل داشتن مقالات یک نمره اضافه کنند؛ در همان جلسه خانم دکتر پوران طاحونی، مدیر تحصیلات تکمیلی گفت: «ایشان به ‌غیر از ده‌ها مقاله، چهار کتاب تألیفی هم داشتند و نمی‌شود بیشتر از یک نمره به ایشان داد» و درنتیجه 20 دادند.