حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

در جلسۀ دفاع من، آقای دکتر سعید میرمحمّد صادق که یکی از استادان داور من بودند، گفتند: «جبر زمانه باعث شده که من، داور و آقای مسرّت دانشجو باشد... امروز به مسرّت، مدرک تحصیلی داده نشده، بلکه مسرّت امروز به مدرک اعتبار داده است.» و خانم دکتر افکاری و خانم دکتر طاحونی تأیید کردند. آقای سید عبدالله انوار که 85 سالشان بود و جزء دوستان صمیمی استاد ایرج افشار بودند، داوری کار مرا پذیرفتند و در آن جلسه از کارم بسیار تعریف کردند. این قدر از رسالهام راضی بودند که کلّ مبحث داوری ایشان به تعریف، اختصاص داده شد. استاد انوار که در کارشان خیلی سختگیر هستند، سطر به سطر و ریز به‌ ریز کار من را خوانده بودند و هر دو داور پیشنهاد چاپ آن را دادند.

  • آیا کلاسهای درس دانشگاه برایتان مفید بود؟

بله؛ مفید بود. اگرچه بعضی‌ از دروس برایم تازگی نداشت. درعین‌حال نکته‌های جدیدی مطرح میشد. مثلاً روش‌های جدیدی در ارجاع دهی و فهرست‌نویسی مطرح میشد، سیاق فراگرفتیم. درس آفت زدایی نسخ داشتیم و در مجموع دورۀ مفیدی بود.

  • استاد مسرّت؛ از یک‌طرف دانش و شخصیّت جنابعالی فراتر از مدرک دانشگاهی است؛ و می‌دانیم بسیاری از تحقیقات و پژوهشهایی که شما انجام دادهاید، تحت تأثیر تحصیلتان در دانشگاه نبوده است؛ بنابراین از شما به عنوان کسی که وام‌دار تحصیلات دانشگاهی نیستید، میپرسم نظام دانشگاهی ما را چگونه ارزیابی میکنید؟

من خیلی از افراد را می‌بینم که فقط برای اخذ مدرک به دانشگاه می‌آیند. تعداد استادانی که در دانشگاه نسبت به رشته‌ای که تدریس می‌کنند، متخصّص و صاحبنظر باشند روز به روز در حال کم شدن است. مثلاً در مقطع کارشناسی ادبیّات فارسی، استادی داشتیم که صائب درس می‌داد. من خوش‌باورانه تصوّر می‌کردم ایشان دیگر همه چیز درباره صائب می‌داند. در جلسات ابتدایی دو سه کتاب دربارۀ صائب را معرّفی کردم، دیدم که اصلاً به گوشش نخورده و حس کردم خوشش نمی‌آید سر کلاس صحبت شود که چنین آثاری دربارۀ صائب هست و صائبشناسی داریم. تعدادی از این مدرّسان را بعد از یکی دو جلسه شناختم و سعی میکردم در کلاس آن‌ها حرف نزنم. چون دربارۀ یک استاد که کاملاً مرا می‌شناخت کلاّ به ضررم شد، زیرا وقتی به واسطۀ کار بنّایی خانه، چند جلسه غایب بودم، آن استاد فکر کرد که تعمّداً به کلاس‌هایش نرفتم و آن ترم برخلاف ترم‌های گذشته‌اش، همه نمرات چند درسی را که با او داشتم کم کرد. آنچه درس می‌دادند یا آنچه در کتاب بود، می‌خواندم و امتحان می‌دادم.

البتّه استادانی هم داشتیم که بادانش و به‌روز بودند. مثلاً دکتر جلالی پندری و دکتر محمّدعلی صادقیان، عالی بودند. در دانشگاهی که اخیراً بودم آقای دکتر ابراهیم افشار زنجانی، خانم دکتر افکاری و آقای دکتر احمدرضا رحیمی روی درسشان بسیار مسلّط بودند. آقای دکتر یعقوب آژند، هم خوب و با مطالعه و باسواد بودند.

سالیان پیش آقای دکتر شفیعی کدکنی این درد مدرک‌فروشی را مطرح کرده بود. جلوی دانشگاه پایاننامه می‌فروشند و راحت جار می‌زنند: «پایان‌نامه...!» و دانشجو پول می‌دهد؛ و پایاننامه می‌خرد؛ و یکی دو روز روی آن را می‌خواند؛ و دفاع می‌کند؛ و مدرک می‌گیرد. به همین راحتی! تعدادی به خصوص در تهران، شغلشان نوشتن پایان‌نامه است.

  • استاد مسرّت؛ پیش ‌از این اشارۀ گذرایی به ازدواجتان کردید و مختصری از همراهیهای همسرتان گفتید. از همسر و فرزندانتان بیشتر بگویید.

 من در سال 1362 ازدواج کردم. مراسم ازدواج ما در هشتم فروردین 1362 بود. دقیقاً در حدود سالروز تولّد همسرم. مراسم در شهر گلپایگان برگزار شد. فرزند اوّلم در دهم آذر 1363 به دنیا آمد، شناسنامهاش را به دلیل مدرسه رفتن، سیاُم شهریور گرفتیم. به دلیل اینکه به نیما یوشیج علاقه داشتم، نامش را نیما گذاشتم. فرزند دومم میناست. مینا قلب نیما است؛ یعنی اگر حروف واژه نیما را پس‌وپیش کنیم میشود: مینا. او در 26 تیر 1369 به دنیا آمد. همان سالی که من دانشگاه پذیرفته شدم. با قبولی من او هم به دنیا آمد. البتّه من ورودی بهمن 1369 شدم. فرزند سومم سینا بر وزن میناست. او در 10 مهر 1372 به دنیا آمد.

همسرم دیپلم اقتصاد دارد. در طول این سالیان، یار و یاور من بوده است. این را میگویم تا ثبت شود: من زمانی مشغول یک کار تحقیقی بودم. نه پول داشتم و نه حقوق. همسرم گفت: «هیچ‌چیز نداریم». در خانه این‌طرف و آن‌طرف گشتم و یک پاکتی پیدا کردم که کمی تخمۀ هندوانه در آن بود. تخمههای اندک هندوانه را فروختم و چند قرص نان خریدم. جا دارد از همسرم قدردانی کنم. او یزدی نیست، ولی بیش از یک یزدی، سازگار است. هیچگاه من را سرزنش نکرد که تو با این ‌کارهای تحقیقاتی، زندگی ما را تباه کردی و ما از زندگی عقب هستیم و هیچ‌چیزی نداریم. هیچ‌وقت حتّی سرزنش هم نکرد که چرا ما این‌طور زندگی‌ای داریم و تو دنبال کارهای تحقیقیات نشستهای. در سخت‌ترین شرایط همراه من بود. بعضی وقت‌ها بود که من مثلاً یک کت ‌و شلوار را پنج تا ده سال داشتم؛ نه که خسیس باشم، پولش را نداشتم که بخرم. کفش را آن‌قدر پا میکردم که تکه‌تکه می‌شد.

  • حتماً برای خرید کتاب از برخی هزینههای مهمّ زندگی هم صرفنظر میکردید؟

بله؛ به یاد خاطرهای افتادم. میدانید که فرهنگ‌ها و دائره‌المعارف‌ها جزو کتابهای‌ پایه‌ای هر پژوهشگری است. نمیدانم به یاد می‌آورید یا نه؛ زمان جنگ بود و چاپ کتاب با مشکلات فراوان همراه بود. خیلی از کتابهایی که الآن در بازار است، جزو کتابهایی بود که فقط در بازار آزاد یافت میشد. مثلاً قیمت دائره‌المعارف فارسی اثر مصاحب در آن سال‌ها به صد هزار تومان رسیده بود. فرهنگ فارسی اثر محمّد معین هم چاپ نمی‌شد و کمیاب بود. در کتابفروشی خادمی، در گلپایگان، دورۀ فرهنگ معین را دیدم. قیمتش پنج هزار تومان بود. به همسرم گفتم: «من میخواهم این کتاب را بخرم.» گفت: «این حقوق دو ماه و نیم توست! میخواهی چه‌کار کنی؟» آن زمان حقوقم از کتابخانۀ وزیری دو هزار و دویست تومان بود. گفتم: «مرضیّه! من اگر این کتاب را نداشته باشم، لنگِ لنگ هستم.» گفت: «هر جوری میدونی؛ بخر.» و من با حقوق دو ماهم، دورۀ فرهنگ معین را خریدم و هنوز آن را دارم. از همه چیز زندگی می‌زدم.

      یکی دیگر از خاطراتم را تعریف کنم. روزی جلوی دانشگاه تهران بودم. در کتابفروشی اَوِستا که برای آقای احمد شفیع حسینی از اهالی ده بالای یزد است، یک دوره کتاب مرجع دیده بودم و آن را میخواستم. پول نداشتم که بخرم. فقط پول بلیت برگشت به یزد داشتم و خوردن شام بین راهی. رفتم جلوی کتابفروشی و خودگویه کردم: «خدایا! یک یزدی اینجا رد شود تا از او پول بگیرم و این دوره را بخرم...». از شانس من همین اتّفاق افتاد و توانستم آن دوره را بخرم.

      همیشه بسیار سختی‌ها را به خود هموار کردم و منابع مرجع را خریداری نمودم. الآن در زیرزمین خانه‌ام، کتابخانه‌ای با دو هزار جلد دارم که عمدتاً کتابهای مرجع و یزدشناسی است.

  • استاد مسرّت؛ داشتید از خانوادهتان میگفتید که بحث به مشقّتهایتان برای خرید کتاب رسید.  

     بر اثر فوت نیما، من دچار میگرن شدم و همسرم دچار دیابت و ناراحتی اعصاب. نیمای من، از همان نوجوانی به غیرازآنکه بازیکن تنیس روی میز نوجوانان و بعدها جوانان یزد بود، به تئاتر هم علاقه پیدا کرد. پسر عمّه‌اش، عبّاس ملاّزینلی بازیگر تئاتر بود و این موضوع بر علاقهمندی نیما هم تأثیر داشت. در دانشگاه پیام نور بافق، رشتۀ روانشناسی می‌خواند. دوست داشتم پسرم کاری باشد؛ می‌خواستم با زندگی و اجتماع آشنا شود؛ به همین دلیل از همان نوجوانی تابستانها به کار می‌فرستادمش. بعدازآنکه دیپلمش را گرفت، کارهای مختلفی را ازجمله کتاب‌فروشی را تجربه کرد. مدّتی در بنیاد ریحانهالرّسول بود و مدّتی در یک شرکت اتّصالات و آجرسازی دی. با همسرش وحیدۀ مهرافزا در دانشگاه پیام نور آشنا شده بود. در سال 1385 ازدواج کرد. آخرین کارش در واحد خبر صداوسیمای یزد بود. در 13 تیر 1388 به دلیل برقگرفتگی در خانه، خودش و همسرش فوت کردند. در سالیان آخر عمر به ‌غیر از بازیگری تئاتر، کارگردانی هم می‌کرد. طبق نظر هنرمندان تئاتر، آیندۀ بسیار درخشانی داشت. برنامه‌های مختلف رادیویی ازجمله نمایش‌های رادیویی هم انجام داده بود، شما خودتان در جریان کارهای رادیوییاش هستید. صدای خوبی داشت. هنرمندی بود که دست تقدیر او را از من گرفت.