دو سه روزی بعد از فوت نیما، استاد ایرج افشار به من تلفن زدند. می‌دانید که استاد ایرج افشار پسر بزرگش، بابک را از دست داده بود. ایشان به من گفتند که: «مسرّت؛ می‌توانی با طبیعت بجنگی؟» گفتم: «نه». استاد گفت: «پس بیهوده تلاش نکن و برو به کارهای پژوهشی‌ات برس». همان کاری که خودش کرده بود. اگر دیده باشید استاد افشار با لباس بیمارستان در حال نگارش کتاب است. چند روز بعد هم استاد علی باقرزاده (بقا) که او نیز پسر بزرگش، ناصر را از دست ‌داده بود و بعد به ترتیب آقای دکتر اسلامی ندوشن و خانم دکتر شیرین بیانی و دوستان دیگر زنگ زدند و دلداری دادند.

در طول این سالیان، به خصوص بعد از فوت نیما، اگر کارهای پژوهشی نبود، من از بین رفته بودم. عشق به کارهای پژوهشی و ذوقی که به این کار داشته و دارم، مرا زنده نگه داشته است.

فرزند دومم، مینا لیسانس مدیریّت جهانگردی دارد. ازدواج‌کرده و حدود یک ماه دیگر صاحب فرزند پسر می‌شود. فرزند سومم سینا، لیسانس حقوق از دانشگاه بوعلی سینا همدان دارد. رتبه‌اش بسیار خوب شده بود و به دانشگاه بوعلی که یکی از دانشگاههای معتبر حقوق است، رفت. مدرک کارشناسیاش را گرفته و می‌خواهد در شغل قضاوت یا وکالت ادامه بدهد. اخیراً به صورت معلّم حقّالتّدریسی در حال کار است.

همان‌طور که اشاره کردم پدرم، سردفتر اسناد رسمی و ازدواج بود. یکی از اخوی‌ها به نام اکبر آن حرفه را پی گرفت و در دفترخانه کار می‌کند. یکی از اخویها به نام علی، کارمند بازنشستۀ بانک تجارت است؛ و اخوی دیگر، حمیدرضا در یکی از کارخانه‌های تهران کار می‌کند؛ من این راه را انتخاب کردم و خدا را شاکرم. برادران من برخلاف من خوشبختانه سال‌هاست وضعیّت مالی خوبی دارند و همه‌جا باافتخار اعلام می‌کنند که بله! ما برادر فلانی هستیم.

مطمئن هستم اگر پدرم در قید حیات بودند، بسیار خوشحال می‌شدند که من این راه را انتخاب کردم. خوشبختانه سرشناس‌ترین فرد خانوادۀ مسرّت هستم. پدرم سردفتر بسیار معروفی در یزد بود. کمتر کسی بود که پدر من را ‌نشناسد و بعد از او من سرشناس هستم. به‌هرحال به دلیل کتابهایی که دارم و کارهای پژوهشیام، سرشناس‌ شدم. در نزد اهالی فرهنگ و ادب احترام خوبی دارم و این احترام ناشی از آن است که به کارم عشق و علاقه داشته و دارم. در زندگی به‌ غیر از خانه و ماشین چیزی ندارم. از این بابت هم ناراحت نیستم. خدا را شکر که از لحاظ مالی در خودم کمبودی احساس نمی‌کنم. هرچند فقط حقوق بازنشستگی دارم، امّا کمبودی احساس نمی‌کنم.

خیلی از چیزها را لطف خدا میدانم. خدا را شاکرم که همسری به من داده که علیرغم معلولیّت جسمی که دارد با من بسیار سازگار بوده است. فرزندانی دارم که هر سه، فرزندان خوبی بوده و هستند. مطمئن هستم که خانواده‌ام از دست من دلخورند. به خصوص بچّه‌هایم که ممکن است بگویند: به ما کم محبّتی کردی و کم رسیدی و بیشتر وقتت را روی نوشتن و تحقیق گذاشتی. به‌هرحال این کار را عاشقانه دوست داشتم و دارم و تا زمانی که توان دارم و می‌توانم قلم بردارم، این کار را ادامه میدهم.

  • استاد مسرّت؛ اگر قرار باشد خودتان از ویژگی‌های روحی و اخلاقی حسین مسرّت بگویید، چه می‌گویید؟!

بخشی از چیزها که می‌گویم خودستایی است، ولی می‌توانم بگویم سختکوشم. دقیق هستم. کار را در نیمه رها نمیکنم و به سرانجام میرسانم. سعی میکنم کارم را به نحو احسنت انجام دهم؛ البته در زندگی اینطور نیستم و به خیلی از مسائل منزل دقّت نمیکنم؛ کما اینکه در سال 1395 آب در زیرزمین خانه‌ام افتاد و برخی از کاغذهایم از بین رفت. برای اینکه بتوانم مقاله‌ای را کامل‌تر کنم با تلفن‌ها و مصاحبه‌ها سعی میکنم آخرین اطّلاعات را دربارۀ یک مبحثی که کار میکنم به دست بیاورم و در این کار پیگیری عجیبی دارم.

قانع هستم. پایبند مال دنیا نیستم. در پی ثروتاندوزی نیستم؛ و به همین دلیل سالها برادرانم چون وضع مالی خیلی خوبی داشتند، از رابطه با من اکراه داشتند. به جای آنکه کارهای دلاّلی کنم و اوقاتم را برای واسطهگری اقتصادی بگذارم، مطالعه کردم و مقاله‌ تهیّه نمودم. طبعاً به لحاظ اقتصادی از زندگی عقب هستم. ناراضی‌ هم نیستم؛ چون به چیزی که میخواستم رسیدم.

همانطوری که گفتم خوشبختانه تقریباً از لحاظ تعداد کتاب و مقاله در صدر نویسندگان ایران هستم. نه از جهت آماری بلکه همه‌ مقالاتم کیفی است. مثلاً برای مقالۀ «خواجو و گوشۀ چشمی به یزد» که دربارۀ خواجوی کرمانی نوشتهام، شش ماه وقت گذاشتم؛ و برای نوشتنش کلیّۀ کتابهای تاریخی کرمان و یزد را خواندم. یا برای مقالۀ «اصفهان در عصر خواجو» کلیّه مقالات و کتابها دربارۀ خواجو و تواریخ اصفهان را خواندم و مقالهای نوشتم که در مجموعه مقالات اصفهان، در ناموارۀ افشار و جاهای دیگر چاپ شد.

  • استاد مسرّت؛ چندین سال پیش که با شما مصاحبه کردم، فرمودید: «کارهای پژوهشی نشده دربارۀ یزد، بسیار بیشتر از کارهایی است که دربارۀ یزد شده است». در حال حاضر که چیزی حدود پانزده سال از آن مصاحبه گذشته؛ وضعیّت چگونه است و شما جای چه تحقیقات و پژوهشهایی را در حوزۀ یزدشناسی خالی می‌بینید؟

هنوز کتاب جامعی دربارۀ تاریخ یزد از آغاز تا عصر صفوی به ویژه دورۀ آل‌بویه و آل کاکویه نداریم. یک سلسله فعّالیّتهای باستانشناسی انجام‌شده؛ و مقاله و کتابهای کوچکی در دست هست. مثلاً دانشجویی به نام حمید افضلی دربارۀ اتابکان یزد پژوهش کوچکی انجام داده، امّا این موضوع کتابی در حدّ پانصد صفحه را میطلبد؛ یا آقای دکتر محمّدحسن میرحسینی، کتاب کوچکی دربارۀ آل مظفر چاپ کردهاند و گویا قرار است کتاب مفصّل تری چاپ کنند.

دربارۀ عصر صفوی آقای دکتر علی‌اکبر تشکّری، کتاب جامعی به نام «یزد در عصر صفوی» کارکردهاند؛ امّا دربارۀ ده قرن پیش از عصر صفوی کار جامعی نشده است. کتاب «تاریخ یزد» و کتاب «تاریخ جدید یزد» جزو منابع قدیمی پیش از عصر صفوی یزد هستند؛ و درزمینۀ آل مظفّر، کتابهای «تاریخ آل مظفّر» نوشتۀ محمود کتبی و «تاریخ آل مظفّر» نوشته حسین قلی ستوده و «مواهب الهی» نوشتۀ معلّم یزدی در دست ماست، امّا منبع موثّق خوب جامع و کاملی که اختصاصاً دربارۀ یزد دورۀ آل مظفّر باشد، کسی کارنکرده است.

همچنان که گفتم دربارۀ یزد، کار آنقدر زیاد است که من یک موضوع تحقیق را تابه‌حال به ده‌ها نفر پیشنهاد دادهام، امّا دریغ از آنکه انجام دهند. مثلاً تحقیقی به نام «هنرهای از یاد رفتۀ یزد»؛ مثل مشکی بافی، تیماج سازی، چیتسازی، مستریزه بافی و... . حدود دویست هنر یزدی داریم که یکی‌یکی یا از بین رفتهاند یا در حال از بین رفتن هستند. با درگذشت استاد غضنفر ملک ثابت، دارایی بافی رفت. با درگذشت چاقوساز‌های مهریزی، چاقوسازی در حال از بین رفتن است. در ندوشن چلنگری و آهنگری بود که الآن دیگر نیست. در بازار خان، آهنگرها بودند و کارهای زیادی میکردند. بسیاری از این هنرها از یاد رفته است. تعدادی از آن‌ها هم به دلیل آنکه بازار خوبی دارد، رونق دارد مانند ترمه و مسگری؛ البته حالا ترمهاش، ترمۀ دستی نیست و مسگرها هم چیزهای تزیینی و فانتزی درست میکنند. برای احیای هنرهای از دست ‌رفته، جای کار بسیار وجود دارد، امّا گوش شنوا کو!؟