فرخی یزدی لب دوخته!؟ (1)*
شاهد مثالی برای همکاری دو خودکامه، در تکمیل خط سیاه تبهکاری
[نگرشی بر کتاب پیشوای آزادی]
به قلم دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی
احمد خان سردار احتشام، مشهور به ضیغم الدوله قشقایی (85=1312-1227ه.ش/1933-1849م) تنها والی یزد، از ایل قشقایی است_ زیرا، بقیه بیشتر، معمولا، از ایل بختیاریها بوده اند!!؟ ضیغم الدوله قشقایی، در حدود 62 سالگی، در سال1289ش/ 1328ق/ 1910م_ چهار سال پس از مشروطیت ایران_ پس از خلع و تبعید محمدعلی شاه، در اوایل سلطنت احمد شاه، برای مدت کوتاهی کمتر از یک سال، به حاکمیت یزد منصوب گشته است! (مظفر قهرمانی ابیوردی: رؤسای قشقایی، نسخه الکترونیکی، به همت دکتر بهروز جهانشاهی، ص16)
بزرگترین اثر تاریخی برجای مانده، از این حاکم مستبد، تنها سهمناکی او در دوختن لبهای فرخی یزدی، بوده است!؟؟
پژوهشگر نستوه زندگانی فرخی یزدی، آقای حسین مسرت (متولد 1339ه.ش/ 1960م)، در اثر ارزندهی خود، "زندگی و شعر فرخی یزدی پیشوای آزادی"، دربارهی این فاجعهی تلخ تاریخ استبداد، چنین نگاشته است که:
"...فرخی مبارز، چون ستمگری های ضیغم الدوله را می دید، بر آن شد تا در عید نوروز 1290ش/1329ق/ 1911م، بر خلاف دیگر سرایندگان چاپلوس، و دریوزه گر، که به ارگ حکومتی رفته، و بهاریه و قصاید غرّایی را در ستایش حاکم قرائت می کردند، با ساختن مسمطی وطنی، به ضیغم الدوله حاکم مستبد، هشدار دهد. او بجای رفتن به ارگ حکومتی، در مجمع آزادیخواهان و دموکرات های یزد، حاضر شد و مسمط معروفش را، قرائت کرد:
عید جم شد، ای فریدون خو، بت ایران پرست
مستبدی خوی ضحاکی است، این خو، نِه(بهنه) ز دست...
و در آن، به صراحت، از ضیغم الدوله خواست که، در دادگستری، از بهمن و فریدون، سرمشق بگیرد، و مجری قانون شود:
...خود تو می دانی، نیم از شاعران چاپلوس
کز برای سیم، بنمایم کسی را پایبوس
یا رسانم، چرخ ریسی را، به چرخ آبنوس
من نمی گویم تویی در گاه هیجا، همچو طوس
لیک گویم: گر به قانون، مجری قانون شوی
بهمن و کیخسرو و جمشید و اَفریدون شوی...
چون این اشعار رسواگرانه، به گوش ضیغم الدوله رسید، بسیار خشمگین شد، و بنا بر کینهئی که از قبل، به دلیل مخالفت های فرخی، با ستمها و تعدیات او داشت، دستور داد که، فراشان حکومتی، شبی فرخی، و گروهی از رفقای آزادیخواهش را گرفته، و پس از ضرب و شتم فراوان، با پای پیاده، به یزد آورده، و به زندان انداخته، همگی آن ده نفر را، در همان دارالحکومه چوب زدند..."(حسین مسرت: فرخی یزدی پیشوای آزادی، نشر ثالث، 1384، صص69-68)
لکن، فاجعه به همین جا ختم نمیشود، و ضیغم الدوله قشقایی، حاکم کوته نوبت مستبد یزد، فریاد آزادیخواهی، و حقطلبی فرخی یزدی را، به روش استبداد تک نفرهی خود، با دوخت و دوز مختصری_ البته به خیال خودش_ در گلو خفه میکند، دستور میدهد که جلادان، لبهای فرخی را، به یکدیگر بدوزند، یعنی او دیگر حق حرف زدن، نباید داشته باشد!!؟
شرح این داستان پر ملال را، شاهدان عینی حاضر در زندان ضیغم الدوله، و همبندیان، فرخی یزدی، در خاطرات خود نگاشته اند، و پژوهشگر محترم زندگانی فرخی یزدی، #حسین_مسرت، همهی آن روایات گوناگون را، با دقت و امانت تمام نقل کرده است. از جمله، می نویسد که:
"...میرزا حسن حکیم، که در همان زمان در زندان حکومتی یزد بوده است، در خاطرات خود گفته است که:
_یک روز صبح، هنوز آفتاب طلوع نکرده بود، که ضیغم الدوله، بلند شد و "نماز صبح!؟؟" به جای آورد، و "تعقیبات نماز!؟؟" خواند، و سپس امر داد چوب و فلک را، حاضر کردند.
دو جوان، از محترمین، که سن آنها به بیست می رسید، و من آنها را نمی شناختم، مورد خطاب و عتاب ضیغم الدوله قرار گرفتند. معلوم شد که، آنها از آزادیخواهان هستند.
آنها را آوردند، و به چوب و فلک بستند، و چوب زیادی، به آن دو نفر زدند. آن دو را بردند، فرخی یزدی را آوردند. او شاعر معروف، و از همکاران دو نفر قبلی بود، و گفته بود"زنده باد آزادی و حریت !!، و مرده باد ظلم و استبداد !!"، که براستی کلام کوچکی نگفته بود.
ضیغم الدوله، نخ و سوزن خواست. فراشباشی مامور من، نخ و سوزنی که، آماده داشت، به نظر ضیغم الدوله رسانید. سوزن مزبور، از جوالدوز قدری ظریف تر، و کلفتی نخ هم، متناسب با همان سوزن بود.
فراشباشی، سه بخیه را، بر دهان فرخی زد، و بدین طریق، آشکارا و آسان، حق را در دهان یک شخص حقیقت طلب محبوس و، خفه کرد ... "(حسین مسرت: فرخی یزدی پیشوای آزادی، ص 71)
این زمان، فرخی یزدی، جوانی، فقط 26 ساله بوده است.
مدتی بعد_سه روز، و به روایتی دیگر هشت ساعت بعد_ با پا در میانی صدرالعلمای یزدی (66=1306-1240ه.ش/ 1927-1861م)، از اعیان ضد مشروطهی یزد، که اتفاقا، سابقهی دوستی و آشنایی شخصی با فرخی یزدی داشته است، بخیههای دهان فرخی را، می گشایند.
سرانجام، فرخی مبارز، که شعلهی حق طلبی و فروغ آزادیخواهی در اندیشهاش، خاموشی نمیپذیرد، پس از دو ماه، به کمک دوستانش، از زندان فرار می کند، و به اعتراض این بیت را، با زغال بر دیوار زندان می نویسد که:
به زندان نگردد اگر عمر طی
من و ضیغم الدوله و، ملک ری!
به آزادی، ار شد مرا بخت یار
بر آرم از آن بختیاری، دمار
در ایامی که، فرخی یزدی در زندان ضیغم الدوله قشقایی، روزگار به سر می برده است، عدهئی از آزادیخواهان، و دموکراتهای یزد، تلگرافهایی به مجلس شورای ملی، و دیگر مقامات کشوری ارسال می نمایند، و از این عمل خودسرانهی حاکم یزد، شکایت می کنند.
به نقل از پژوهشگر ارجمند حسین مسرت، چند ماه بعد، در ضمن استیضاح وزیر داخله، در متن مذاکرات رسمی مجلس شورای ملی، در این باره چنین آمده است که:
" آقای فهیم الملک، اظهار نمودند: چندی است که شکایات زیادی، از حکام ولایات به مرکز می رسد، مخصوصا از حکامی ک،ه از اول دولت جدید، تاکنون برای اراک معین شده، همین طور از یزد، و گویا در آنجا دهن شخصی را دوخته اند، آیا این شکایات صحت دارد، یا خیر؟
معاون وزارت داخله، جواب دادند:
_البته، وزارت داخله آنها را عزل می کند، و باید در عدلیه رسیدگی شده، در صورت صحت، مجازات قانونی شوند...
در خصوص یزد هم، راپرتی که از نایب فراغه رسیده بود، به حکومت یزد اخطار شد، که او را به یزد احضار نموده، و در باب دهن دوختن هم تحقیق شد، [ضیغم الدوله] به قید قسم، جواب دادند، این مساله کذب است، و شخصی را به واسطه ی قدح مشروطیت و مدح استبداد چوب زده ام_[ بگفتهی مشهور دروغ که خُنّاق نمیاره!!؟ آن هم بخصوص، از جانب کسی که، پس از ادای نماز صبحگاهی و تعقیبات آن، به اجرای حکم این شخص ملعون ضد مشروطه، اقدام می فرماید؟؟؟!!]"
(حسین مسرت: فرخی یزدی پیشوای آزادی، ص 77/ روزنامه مجلس، متن مذاکرات مجلس دوم، ذیقعده 1329/ آبان 1290/ نوامبر 1911م، شماره 92، ص3)
در کشاکش این آزادیخواهیها، و حق طلبیها، ضیغم الدوله سرنگون می گردد. و حاکم دیگری، به نام ابوالحسن اردلان، مشهور به حاج فخر الملک (66=1305-1239ه.ش/ 1926-1860م)، در خرداد 1290ش/ 1329ق/ 1911م، بر تخت حاکمیت یزد، تکیه می زند.
_یکبار دیگر توجه به مورد حقیر "ضخیم الدوله"
ببخشید، البته ذکر ضخیم الدوله، اشتباهی لفظی است، و مقصود ما، از "ضخیم الدوله" همان مورد حقیر "ضیغم الدوله" است.
خوشبختانه یا بدبختانه، خودکامگان کم و بیش، غالبا، به همان اندازه که هنگام تکیه بر اریکهی قدرت، گستاخ و زورگو هستند، هنگام دادخواهی، بزدل، و سخت، بیشتر متوسل به انکار و دروغ، و وارونه گویی، می گردند!!؟
حسین مسرّت