حسین مسرّت

چون زلف به روی شانه افکنده شود

کفر است و به نامِ دین پراکنده شود

بس دست به سـوی او شتابنده شود

جــویندۀ کُفـــر بـود و یـابنده شود

 

ایـــــران به هـزار جلوه در کار آید

گـه دل به نشـــاط و گـاه بیــمار آید

او را که دو صد یـــار به بـازار آید

آن نیست که هر سفله خریدار آید

 

گـر میـوه‌ای از باغِ زمان بگرفتم

تــا ظـنّ نَبَـری که رایگان بگرفتم

یک عمــرِ عــزیـز در ازایـش دادم

این دادم و آن جانِ جهان بگرفتم

 

آن جانِ جــهان مــرا قَـلَم بود، قَـلَم

وآن روی نگارگون و آن زلف به خَــم

در صبح امیدبخش و در شـام دُژم

وین‌ها همه رفتند و عدم ماند، عدم

 

نا‌سودگی اَر نبود، آن می‌‌جستیم

آن را که نداریم، همان می‌جستیم

بر اندُهِ ناخواسته دل می‌بستیم

از شادیِ پیوسته، امان می‌جستیم

 

دستی به دعـا فراشتیـم و رفتیم

خطّی به هوس نگاشتیم و رفتیم

هِشتيم هـر آنچه داشتیم و رفتیم

سر بر سرِ هم گذاشتیم و رفتیــــم

 

پُرسـان‌پُرسـان خـرام تــا شهــرِ گزیـن

در سـایۀ زُلـف جـای بگزین و نشـین

این است مقامِ امـن و این است یقیــن

آن گمشدۀ فردوس، همین است همیـن

 

 

زان سیل که بر شیب دوان است بگو

توفنده چو خشـمِ آســــمان است بگو

شـویندۀ زشتیِ زمــان است بگو

بر هم زنِ خوابِ ناکسان است بگو

 

افســانه بگو بهـــــار، افسـانه بگـو

شـب می‌گذرد، ز صبحِ جانانه بگو

بی‌برگـیِ پائیـــز به انگـور ببـخش

وز بادۀ گلــرنگِ بهـــــــارانه بگـو

 

چونیم و کِه‌ایم؟ می‌ندانیم همه

هـر چـند که غوغای زمانیم همه

گه قُقنُس و گـاه ماکیانیــم همه

خود آنچه گمـان بریم، آنیم همه

 

گر حکمِ طبیعت‌است و گر حکمِ خدای

نامَـــرد به جــای مَـــــــرد نگذارد پـــای

هـرچند که بر فــرازِ این کهنـه سَــــرای

گه سایۀ کرکس است و گه فـرّ همای

 

بـر بستـر ناز آن که خفــته است تویـی

رؤیا به دو زلــف در نهفــته است تویـی

با مُـژّه ره نیــاز رُفته است تویــــی

وین رازِ مگو به کَس نگفته است تویی

 

* بهار در پاييز (مجموعۀ 74 رباعی): محمّدعلى اسلامی ندوشن، تهران: انجمن خوشنويسان ايران، 1384.