حسین مسرّت

شاهد آن است که دارد خطّ سبز و لب لعل   شاهد آن است که این دارد و آنی دارد ( 331 )

دیده ام طلعت زیباش که آنی دارد     این چنین واله و مست از پی آن می گردم( 377 )

توسراپا همه آنی و همه آن تواند   غرض من همگی آنکه تو آنم باشی ( 418 )

*آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

خورشید بلندی تو و من سایۀ خاکی   آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم ( 370 )

*آن که به جایی رسید از در خدمت رسید

بر در ارباب دل از در رحمت درآی    کان که به جایی رسید از در خدمت رسید ( 300 )

*آن نیز فردا می بری

دی دل من برده ای امروز دین ، اکنون مرا    نیم جانی مانده است ، آن نیز فردا می بری ( 402 )

کآن کس که کرد در حقّ دارا بدی هنوز    تقّاش نقش او همه بردار می کند ( 74 )

*آهن سرد کوبیدن = کار بیهوده کردن

حلقۀ بی زر چه زنی بر در دوست    آهن سرد چرا می کوبی؟

آهن سرد چه کوبم ، که دم آتشیم    نکند هیچ اثر در دل چون آهن او ( 398 )

جوابش داد و گفت: ای یار همدرد    مشو گرم و مکوب این آهن سرد

دلا کلید زر کن در وصالش را    که کوفت[1] آهن سرد آنکه حلقه بر در زد ( 91 )

تیغ می زد دشمن ار چه آهنی می کوفت سرد   تیغ چون بر جوشن نقدیر گردد کارگر ؟ ( 133 )

*آهوی صحرای گردون را چه بیم است از کلاب

آهوی صحرای گردون را چه بیم است از کلاب   یوسف مصر سعادت را چه باک است از ذئاب ( 28 )

*آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد

کار برعکس فتاد آینه و لیلی را    آینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد ( 314 )

 

(الف)

*از آفتاب روشن تر = خیلی روشن

تکیه گاهت قبّۀ عرش است و مرقد زیر خاک/برمثال آفتاب است این و روشنتر از آن ( جمشید و خورشید)

*از این درم چو برانی درآیم از در دیگر = سمج بودن

قضای آسمان چو بر در آید    اگر بندی در از بامت درآید

گر از در برونم کنی بی حجاب  درآیم زبام تو چون آفتاب

*از بد ، بد آید

ازبد که بد آید ، طمع نیک مدارید  خاصیّت کافور مجویید ز فلفل ( 165 )

*از بن دندان = از ته دل و رضای خاطر

سفره وارم فلک افکند و من حلقه به گوش  می کنم خدمت شاه از بن دندان ، چو خلال ( 155 )

*از بن گوش = به معنای رضا و رغبت و اجبار نیز آمده است .

لالی سخنش گوهری است کز بُنِ گوش    غلام حلقه به گوش است لؤلؤی عدنش ( 147 )

از سر مهر آسمانت آستان[2] بوس آمده   از بن گوش اخترانت تابع فرمان شده(217 )

سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من   از بُنِ گوش به عشق تو برآورده سر است ( 59 )

*از جان شیرین تر = خیلی عزیز

ز فرزندان، شهنشه یک پسر داشت   که از جان عزیزش دوست تر داشت ( جمشید و خورشید )

*از خدا بترس

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس   آخر چه کرده ام ؟ ز برای خدا بپرس ( 353)

*از خردان خطا ، از بزرگان عطا

درجهان رسم قدیم است از بزرگان، مرحمت   و ز فرودستان خطا والله اعلم بالصواب ( 33 )

*از خوشحالی کلاه را به هوا انداختن = بسیار شادمان بودن

تا چو باد نو بهاری مژدۀ گل می دهد   لاله می اندازد از شادی کُله را بر هوا ( 21)

*از دست رفتن = نابود شدن ، سرمست شدن

کار ز دست شد ، کسی نیست که چاره ام کند   هم نظر عنایتی چارۀ کار من برد ( 307 )

تا در سرم ز زلف تو سود افتاده است   کارم ز دست رفته و در پا افتاده است ( 285 )

بود فصّاد همچو ماه تمام   شاه او را بدید و رفت از دست ( 281)

*از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن = منتهای عشق و ارادت و دلداگی

ما چون قلم نخواهید از دوست سر کشیدن  از دوست یک اشارت وزما ه سر دوید ( 386 )

اشک از سر ارادت بررخ دوید و گفتا:      از دوست یک اشارت وز ما به سر دویدن ( 432)

*از سر جان برخاستن

برنخیزم ز سر کوی تو تا جان دارم   ور رسد کار به جان از سر جان برخیزم( 378 )

*از سر دنیا و دین درگذشتن

از سردنیا و دین ، مردانه در خواهم گذشت/ مست و لایعقل به کوی یار بر خواهم گذشت ( 273 )

*از شرم آب شدن = بی اندازه خجالت کشیدن

از شرم آسمان فکند چشم بر زمین   گر ببیند این مناظره اندر میان چشم ( 178 )

*از صدگل یک گلش نشکفته است = باش تا صبح دولت بدمد

هنوز از صدهزاران گل یکی نشکفت از غنچه  کنونت گوهر دولت برون می آید از خارا(14)

در بهار حُسنش از صد گُل، گلی نشکفته است  گِردِ گلزارش کنون بر می دمد ریحان هنوز( 352)

هنوز از صد گُلم یک ناشکفته                     گلستانم نگر بر باد رفته ( جمشید و خورشید )

*از گلیم خود پا بیرون نهادن = زیاده روی

خصم، بالین سلامت را کجا بیند خواب   زان که آن سرکش زیادت می کشد از پا گلیم ( 168)

از ما چرا چون بخت بر گردیده ای ؟*

ای نور دیده بازگو جرمی که ازما دیده ای  مابی گناه ، ازما چرا چون بخت برگردیده ای؟ (425)

*از ماست که برماست

آب ، خاشاک چو بر خاطرۀ خود دید چه گفت؟/ گفت:شک نیست که هرچیز که از ماست ز ماست ( 39)

*از ماه تا ماهی= تمام گیتی

بسیط عالم شاهی گرفته                      ز اوج ماه تا ماهی گرفته ( جمشید و خورشید )

*از مست سخن مگیر بر دست

چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن  بر مست همان به که نگیرند خطا را ( 10 )

*از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت

از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت    هرگز ندهد نفعِ عسل ، زهرِ هلاهل ( 165 )

*اسراف حرام است

چه سرمایه سازم که سودم دهد گفت :  اگر می توانی قناعت ، قناعت ( 431)

*اُشتردل = ترسو ، بزدل

روز عید فرّخ و بدخواه اشتر زهره ات    پای در پای سمند سرکشت قربان شده ( 218)

*افعی به زمرّد نگرد کور شود = جوهری سبز معروف که به دیدن آن مار کور شود

به رغم افعی غم چو زمرّدین لب جو    که تا شود ز حسد کور ، دیدۀ افعی را ( 6 )

*افضل الاشکال شکل المستدیر = حکمای قدیم معتقدند که طبیعی ترین گونه، شکل کروی است

شکل قدّ مستطیلت کاشکی دیدی حکیم   تا نگفتی افضل الاشکال شکل المستدیر ( 115 )

 


                                                 کلیّات : کفت.  -[1]

                                                                کلیات=آسمان     -[2]