حسین مسرّت

*البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است

حلم تو را به حملۀ دشمن چه التفات   البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است[1] ( 42)

*الغایب خایب = از تو حرکت از خدا برکت

مشو یک زمان غایب از آستانش   که هرکس که غایب شد او هست خایب ( 30 )

*انگشت به دندان گرفتن = به نشانۀ شگفتی ، تعجّب کردن .

آفرین باد بر این خواجۀ مخدوم پرست        که ز سعیش خرد انگشت به دندان آرد

*انگشتری زنهار دادن = دادن انگشتری در قدیم گویا به نشانۀ زنهار پادشاهان، رسمی رایج بوده است

طالبِ انگشتری زینهار است این زمان   آنک جست انگشتری مُلک جم زین پیش تر ( 135 )

*انگشت زینهار برداشتن = با برداشتن انگشت ، امان خواستن

دشمن که خواست تا نهد انگشت اعتراض  برداشت از مهابتش انگشت زینهار ( 119 )

*انگشت به دهان ماندن = حیران ، متعجّب شدن

زین حسد خاتم سلیمان را    دایم انگشت در دهان باشد ( 85 )

در انگشت اگر دیدی سلیمان خاتمِ دولت   سلیمان را به ماندی در دهان انگشت ، چون خاتم ( 172)

*انگشت حیرت به دندان گزیدن

چنان کبک از عقاب سوده خفتی   که باز انگشت در دندان گرفتی ( جمشید و خورشید )

*انگشت نما شدن = رسوا و شناخته شدن

بر حسن مه چارده انگشت نهاد   مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست ( جمشید و خورشید )

*انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق   پیدا بود که چند بود رونق سها ( 13)

*اوّل خُم و دُردی = اوّل پیاله و بد مستی

مده ز اوّل دن دُردیم که دن را دُرد   بود همیشه ولیکن در ابتدا نبود

هرکه چون نرگس شد از جام خلافت سرگردان   لاله وار اوّل قدح دادش فلک از دُرد دن ( 206 )

*او دَم نمی خورد

گفتم به خون دل به کف آرم وصال تو   بسیار از این بگفتم و او دم نمی خورد(301)

*اوّلین قرعه که زد بر من بدنام افتاد

عشق بر کشتن عشّاق تفأل می کرد  اوّلین قرعه که زد بر من بدنام افتاد ( 328 )

*این دست ، آن دست کردن = کاهلی ورزیدن

وعده ای داد به امروز مرا     باز امروز به فردا انداخت ( 287 )

*این که می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب ؟

آنچه من دیدم تصوّر بود آیا یا خیال ؟   وین که می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب ؟(33)

ای پسر چون حاجتی افتد تو را    همّت از صاحبدلی کن التماس

یک حدیثم یادگار است از پدر   ای پسر چون حاجتی افتد تو را

همّت از صاحبدلی کن التماس    پس به صاحب دولتی کن التجا

*این باور که باشد ؟

گفتی که گر بیفتی ، من یاور تو باشم   خوش وعده ای است لیکن این باور که باشد ؟ ( 312)

*این چه راه است ؟

این چه راه است که در هر قدمی چاهی هست   وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست

*این زمان سودی نمی آرد پشیمانی مرا

مرد سودایت نبودم کردم و دیدم[2] زیان    وین زمان سودی نمی دارد پشیمانی مرا ( 254 )

 

(ب)

*با تیغ و کرباس ( یا ) با تیغ و کفن نزد کسی رفتن = کلّاً تسلیم فرمان و ارادۀ او شدن

خصم با تیغ و کفن پیشش همی آید ولی    گردنش می برد و می پیچیدش سر در کفن (206)

*با حملۀ شمال چه تاب آرد چراغ   با دولت همای چه پهلو زند زغن ( 198)

*باد در کلاه افکندن = خود بین و متکبّر شدن

نرگس و سوسن که افکندند بادی در کلاه     هردو کورند و کبود امروز با عیبی تمام ( 173)

*با شیر خود چه پنجه تواند زدن شغال

باشیر خود چه پنجه تواند زدن شغال              بدخواه را چه زهره که گردد معارضت

*بالای سیاهی رنگی نیست

اسبی سیه بدادم ، رنگ دگر نیامد   آری پس از سیاهی رنگی دگر نباشد ( 430 )

*باردگر بد آید

نومید تا نگردی زین درکه گر امّیدت     این بار بر نیامد ، بار دگر برآید ( 318 )

*باری است سر بر دوش من

باری است سر بر دوش من خواهم فکندن بار من   باری چو باری می کشم بر دوش هم بار شما[3] ( د 6 )

*باز امروز به فردا انداخت

وعده ای داد به امروز مرا       باز امروز به فردا انداخت ( 287 )

*با صلاح و توبه و حج و حرم ما را چه کار ؟

ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس   با صلاح و توبه و حج و حرم ما را چه کار ؟ ( 348 )

*بت پرستی ز خود پرستی به

ای پسر نیستی ز هستی به     بت پرستی ز خود پرستی به ( 399 )

*بخت اگر یار شود

غم دوران جهان کرد مرا پیر ، چه غم    بخت اگر یار بود ، باز جوان می گردم ( 363)

*بدگوی را گو هر چه می خواهی بگو

من رند و مست و عاشقم و ز زهد وتقوی فارغم/ بدگوی را در حقّ من گو ، هر چه می خواهی بگو ( 397 )

*بر من مسکین چرا خط ّ خطا می کشد

هر چه ز نیک و بد است ، چون همه در دست اوست   بر من مسکین چرا خطّ خطا می کشد ؟(325)

*برو دلا که تو را در حساب می گیرد ؟

دل از گرفتن روز حساب می ترسد    برو دلا که تو را در حساب می گیرد ( 327 )

*بر آب نوشتن

پایۀ جمشید را برداد صیت تو به باد   قصّۀ داراب را بنوشت بر آب روان ( 210 )

*برات بر یخ نوشتن

در آن سه ماه به نامش معدّلان بهار   به نازکی بنوشتند خطّ اجری را ( 6 )

*بر سر کوی عاشقی شاه و گدا یکی بود

بر سر کوی عاشقی شاه و گدا یکی بود    پادشهی کند کسی کوست گدای چون تویی

*بر طاق نهادن = یکباره فراموش کردن

 


                                                    کلیّات=ملاخن    -[1]

                                                          کلیّات : کردم  -[2]

                                                                              این بیت در کلیّات نیست -[3]