ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی 8 (5)
حسین مسرّت
فکند لطف[1] تو در چاه، ذکر یوسف را نهاد عدل تو بر طاق، نام کسری را ( 7 )
*بس کن ای دیده
بریخت آب رخم دیده ، بس کن ای دیده به پیش مردم از این پس مریز آبم را ( د 15 )
*به غمی قانعیم و آن هم نیست
همه جهان به غمش خرّمند و مسکین من کز آن صنم به غمی قانعیم و آن هم نیست ( 277)
*به کسی سپار دل را که دلت نگاه دارد
مسپار دل به هر کس که رخِ چو ماه دارد به کسی سپار دل را که دلت نگاه دارد (326 )
*بل تا به نیکنامی پیراهنی دراند
سلمان شنید نامت ، زد دست در گریبان بل تا به نیکنامی پیراهنی دراند (322)
*به نیکنامی پیراهنی درانیدن
به یاد نام تو خواهیم خرقه کردن چاک به نیکنامی پیراهنی درانیدن ( 385 )
*بُوَد ارزان هنوز
در بهای یک سر مویت دو عالم می دهم گر بدین قسمت به دست آید بود ارزان هنوز ( 353)
*بیم از آن دارم که دود من بگیرد دامنش
سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست بیم از آن دارم که دود من بگیرد دامنش ( 356 )
( پ )
*پشت گرم شدن = به تکیه گاه و پشتیبانی دل قوی داشتن
بازار خور ز سایۀ او سرد در تموز پشت زمین به پشتی او گرم در شتا ( 16 )
*پس امروز پنداری نخواهد بود فردایی ؟
چرا امروز کارم را به فردا می دهی وعده پس امروز پنداری نخواهد بود فردایی ؟ ( د 275 )
*پس ، کار کیست ؟
خواستم مردن به پیشش گفت: رو پس کار خود کاین نه کار توست ، ای جان جهان پس کار کیست ؟ ( د 52)
*پل او ( یا ) پل ما آن سر آب است = بیهوده است
بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی چو نیست در نظر من پلی است زان سوی آب ( 26 )
*پنج نوبت زدن = اقتدار و سروری داشتن
ای ز یمن اثر طالع فرخندۀ تو پنج نوبت زده در هفت ولایت، بهرام ( 182)
*پیراهن قبا کردن = چاک و گریبان جامه را در مصیبت و دردی تا به پای دریدن
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست (36)
تا مگر وصل تو یک شب وصلۀ کارم شود در فراقت[2] پیراهن را ساختم درتن قبا (21)
*پیر به ز برای سپاهسالاری
شکوفه پیشرو لشگر بهار آمد که پیر به ز برای سپاهسالاری (227)
*پیشانی = شوخی و بیشرمی
سر[3] خود را نمی دانم سزای سجدۀ این در ولیکن می کنم حاصل من این منصب به پیشانی (239)
غمزه و چشم تو شوخند ، ولی آمده اند ابروان تو به پیشانی از ایشان بر سر ( 125 )
*پیه گرگ مالیدن = عوام گمان کنند چون بر تن یا جامۀ کسی پیه گرگ مالند از نظرها افتد و منفور دل ها شود .
گرگی است در عهد شما از بز گریزان گوییا عدل تو شحم گرگ را مالید در لحم غنم ( 176 )
*پیش تو می نهم هر چه هست
دارم سری و از تو مرا سر دریغ نیست پیش تو می نهم من درویش هرچه هست ( د 48)
*پیری است و فقر و دردسر و قرض و درد پای
پیری و فقر و دردسر قرض و درد پای امروز داده اند به هم هر چهار دست ( 52)
( ت)
*تا تنور گرم است نان در بند = تا اسباب و وسایل هست باید در بر آمدن مقصود کوشید
تیز بازاری تیغت چو فلک دید به عدل گفت در بند فطیری دو که گرم است تنور (117)
*تا توانی مده از کف به بهار
تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی لب جوی و لب جام و لب یار ، ای ساقی ( د 280)
*تا دردسر نباشد !
گربا تو بر سر دارد کسی نزاعی من ترک سر بگویم تا دردسر نباشد ( د 162)
*تا یار که را خواهد و تا یار که دارد
خلقی است همه بر در امید نشسته تا یار را که خواهد و تا یار که دارد ( د 131 )
*تقدیر چنین بود
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود ( د 98 )
*تقصیری اگر می رود از جانب ما نیست
داری هوس کشتنم اینک سر و خنجر تقصیری اگر می رود از جانب ما نیست ( د 57 )
*ترکت الرای بالری
کرد رو به آسمان کای آسمان، تدبیر چیست ؟ آسمان گفتش : ترکت الرأی بالری در جواب ( 28 )
*تن را به قضا دادن
تا کی چو گل از هوا مشوّش باشیم چند از پی آبرو در آتش باشیم ( د 634 )
*تن و جان را چه کنم ؟
تن و جان را چه کنم ؟ مصلحت آن است که من ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم ( د 214)
*تو آن ِ کسی باش که او آن ِ تو باشد
ای خوان ملاحت همگی آنِ توام من تو آن ِ کسی باش که او آنِ تو باشد ( د 165 )
*تو بر آنی ...
ای که با سوز فراقت دلِ ما می سازد تو بر آنی که ز صبر است نه از بی صبری است ( د 56 )
*توبه از می کردن تا به کی ؟
توبه از می کردن و غم خوردنِ می تا به کی آشکارا می بی شادی نوش و پنهان غم مخور ( د 185 )
*تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم ؟
ساغر پر می و می در سر و سر در کف دست تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم(د222)
*تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر / چشمۀ خورشید چشم روشنایی از سها
هست مستفنی به عون الله ز اعوان دولتت گر به درگاهت نیاید شوم بختی ، گو میا ( 21)
(ج)
*جان کسی را به لب آوردن = انتظاری دراز دادن
طرب لعل تو می را برسانید به کام جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد
به جان عاشقان یعنی لبت کامد به لب جانم به خاک پای تو یعنی سرم کز سرگذشت آبم ( د 213)
*جان ما آنجاست
ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس جان ما آنجاست، حال جانِ جانِ ما بپرس ( د 193)
*جانِ منی ، جانِ منی ، جانِ من
جانِ منی ، جانِ منی ، جانِ من آن توام ، آن توام ؛ آنِ تو ( جمشید و خورشید )
کلیّات:ذکر-[1]
کلیّات : فراقت -[2]
کلیّات:سری -[3]
حسین مسرّت