حسین مسرّت

هنگام مقابلۀ ديوان، غزل مشهور حزين (اى واى بر اسيرى ...)را با بيشترين متن ها و تذكره‏ها تطبيق داده، بيشتر صاحبان تذكره، بيت: «آواز تيشه ...»را متّفقاً از حزين دانسته و ضميمۀ غزل او آورده‏اند. از جمله تذكرۀ مقالات ‏الشّعرا و مجمع ‏الفصحاء و كتاب گنج سخن. حتّى در نسخۀ خطّى همزمان شاعر كه در اختيار نگارنده قرار داشت. اين بيت با خطّى كاملاً شبيه خطّ متن در حاشيه كتاب نوشته شده بود. به همين علّت و با اين احتمال كه اغلب شعرا در زمان حيات خود تجديد نظرهايى در اشعارشان مى‏نموده و ابياتى به آن مى‏افزوده‏اند. اين بيت را ضميمۀ اين غزل دانسته و در متن كتاب چاپ نمود.

    ليكن بعد از اتمام چاپ، هنگام مراجعه به مآخذ در يكى از دو تذكره، از جمله سفينۀ هندى كه صاحب آن معاصر حزين بوده. اين بيت را از صاحب سفينۀ خوشگو دانسته، نوشته‏اند اين غزل مورد استقبال بيشتر شاعران آن عصر قرار گرفته. همچنين خوشگو در سفينۀ خود اشاره به اين بيت نموده، مى‏نويسد: وقتى اين غزل در شاه جهان آباد طرح شده بود، اين بيت مؤلّف (يعنى خوشگو) در اين زمينه، رنگ قبول يافت به خصوص كه در ديوان چاپى آن [چاپ هند] هم اين بيت نيامده است.«(3)

    غزل مورد بحث كه اتّفاقاً جزءِ بهترين و مشهورترين غزل هاى منتسب به حزين بوده، به قرار زير است:

 اى واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد

 از آه دردناكى سازم خبر دلت را

روزى كه كوه صبرم، بر باد رفته باشد

 رحم است بر اسيرى، كز گِرد دام زلفت

با صد اميدوارى، ناشاد رفته باشد

 شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتى

گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

 آه از دمى كه تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

 خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا

صيّدى كه از كمندت آزاد رفته باشد

 پرشور از حزين است امروز كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

    ديوان حزين لاهيجى: 193

    × × ×

    چون در بين ابيات حزين، برخى ابيات بود كه به تمامى عناصر داستان فرهاد و شيرين اشارت مى‏كرد و تقسيم اين ابيات به اين عناصر باعث مى‏شود كه هر شعر در چند جا تكرار شود، براى پرهيز از اين تكرار، نخست ابياتى گواه آمد كه در آن نام فرهاد درج است، سپس به ابياتى پرداخته شد كه به تك‏تك اين عناصر اشاره مى‏كرد:

 

    فرهاد

 محبّت بر سر هر سنگ فرهاد گر دارد

چه‏ها در عالمِ امر است عشق كارفرما را

(ص 90)

 سرخطّ تعليم شد، شيوه استاد را

كِلك كهن مشقِ من، تيشه فرهاد را

)ص 103(

 پس از فرهاد بايد قدر اين جان سخت دانستن

كه بعد از روزگارى، مرد كارى مى‏شود پيدا

)ص 108(

 از كوهكنى تيشۀ فرهاد فرو ماند

دارى به خراش دل ما ناخن غم را

)ص 570(

 جوركش مى‏طلبد غنچه شيرين كارت

ورنه در چنگ بخت خسرو و فرهاد يكى است

)ص 140)

 ز شيرين كارى من بيستون آباد مى ‏گردد

قلم در پنجه من، تيشه فرهاد مى ‏گردد

)ص 496(

 دهد بيستونش ز فرهاد ياد

همان كارپرداز عشق اوستاد

)ص 724(

 فرهاد غم تو آهنين بازو بود

بيهوده دل صبور خارايى كرد

)ص 526(

 پر شور از حزين است امشب كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

)ص 193(

 قوّتى داده به فرهاد و به مجنون ضعفى

هر كه را عشق، ز راهى به سر كار برد

)ص 207(

 كاوش ناخن غم با جگرم كرد حزين

آنچه در كوهكنى تيشۀ فرهاد نكرد

)ص 244(

 به آب زندگى فرهاد ندهد تشنه كامى را

كه جانبازى به تيغ كوهسارى در نظر دارد

 نظر پوشد چه سان از بيستون، فرهاد خونين دل

كه از هر پاره سنگش، لاله‏زارى در نظر دارد

)ص 256(

 شكوهى عشق بخشيده ست بازوى ضعيفان را

كه تيغ كوهسار از تيشۀ فرهاد مى‏لرزد

)ص 277(

 ناخن به خراش جگر خويش شكستيم

اين كوهكنى تيشۀ فرهاد نداند

)ص 292(

 مزد تردستى فرهاد رسيد آخر كار

بازوى تيشه به فرياد رسيد آخر كار

)ص 299(