حسین مسرّت

نفس بر لبم جوى خونى شده است

غبار دلم بيستونى شده است

)ص 774(

 بى‏شفقت است ناخنِ خارا تراشِ عشق

نزديك شد غبارِ دلم بيستون شود

)ص 202(

 لبش گر دل نپردازد به شيرين‏كارى حرفى

هجومِ غم، غبارِ خاطرم را بيستون سازد

)ص 219(

 ز آهم بيستونِ چرخ آتش تاب مى‏گردد

ز برق تيشه من كوهِ آهن آب مى‏گردد

)ص 265(

 خطّ سرنوشت يلان راست، كيش

تراشيدن بيستون راست، نيش

)ص 717(

 برق ريزم ز آه و سوزم ز سنگ

بيستون مى‏كَنم به ناخن و چنگ

)ص 795(

 اگر من بيستون عشق را تعمير مى‏كردم

به آهى سنگ را چون سينه، ناخن‏گير مى‏كردم

)ص 347(

 دست زن در دامنِ مژگانِ بى‏باكى «حزين«

بيستونى چون دلت دادند، فكر تيشه كن

)ص 393(

 به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو را

زند بر بيستون گر تيشه بازوى دلير من

)ص 398(

× × ×

    تيشه

    تيشه فرهاد در شعر و ادب پارسى، همان اشتهارى را دارد كه فرهاد، چنانكه صائب گويد:

 هرچند روى صحبت شيرين به خسروست

آئينه را ز تيشه فرهاد مى‏كنند

)    ديوان صائب تبريزى: 437)

 حزين گويد:

 عبث عمرى است با دل ناخن غم كاوشى دارد

به سعى تيشه نتوان كَند كوهِ سخت جانيها

)ص 108(

 چون كوه تراشيدم، بر فرق زنم تيشه

در كارگاه صورت بيكار نبايد شد

)ص 253(

 ناله‏هاى من مخمور، اثر داشت حزين

غلغل تيشه به فرياد رسيد آخر كار

)ص 299(

 حزين افكندى از كف خامه شيرين نوا امّا

چو بانگ تيشه در كوه و كمر پيچيد فريادش

)ص 314(

 ناخن از بهر خراشيدن دل در كف ماست

سينه تا هست چرا تيشه به كهسار زنيم

)ص 375(

 ناخنم تيشه شد و سينه من كوه غم است

زده‏ام دست، دليرانه به كار عجبى

)ص 451)

× × ×

    ناخن خراشيدن

 گوهر به دو كف مى‏دهم و ناخن آن نيست

كز سينه معدن بخراشم رنگ سنگى

)ص 432(

    ناخن زدن

 نتوان ستردن از دلِ خون گشته داغِ عشق

ناخنِ عبث مزن، جگر لاله‏زار را

)ص 67(

    جوى شير

 دهد جوى شيرين ز شيرين نشان

شكرخيز خاكش بود اصفهان

)ص 724(

    شيرين

 حُسنِ نمكين سخنم ساخته مجنون

ليلى عرب‏زاده و شيرينِ عجم را

)ص 555(

 شيرين من از تلخ عتاب تو به شكرم

با لعل تو دل را به شكرابى به ميان نيست

)ص 150(

 گر رسد به سرما خسرو شيرين حركات

سر چه باشد كه غبار ره شبديز كنيم

)ص 380(

 نمودى جلوه‏اى شيرين شمايل در خيال من

حناى پاى گلگونت شود خونِ حلال من

)ص 391(

× × ×