مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(7)
نوشته: حسین مسرّت
پیام شمسالدینی این کتابفروشی را شعبهای دیگر از کتابفروشی گلبهار میداند.[xv] البته این موضوع زمانی به حقیقت میپیوندد که آقای سعیدی تصمیم میگیرد سهم خود را در بنگاه گلبهار و نیز این کتابفروشی را به دو شریک دیگر یعنی آقایان مدرس و مولوی واگذار کند و آذر نیز کارمند گلبهار میشود. چنانکه آذر هم مینویسد: «یکسالی گذشت و آقارضا ناگهان تصمیم گرفت کتابفروشی یزد را به گلبهار واگذار کند و در تأسیس کتابفروشی و چاپخانة گلبهار کرمان سهیم میشود و به کرمان مهاجرت کند. توافق کرده بودند که مرا بر سر این کار باقی بگذارند و من هرگز از وضع سرمایه و سود و معاملة آنها چیزی نمیدانستم و تا آخر هم نفهمیدم. بعد از مهاجرت آقارضا گلبهار حساب جاری تازهای باز کرد تا لوازمالتحریر از آنجا بیارم و واردات کتاب و مطبوعات جریان مستقل خودش را داشته باشد».[xvi]
وی میافزاید: «آنقدر کتاب وارد میکردم که محیط یزد ظرفیت آن را نداشت و بیشتر چیزهایی بود که خودم آرزوی دیدن آنها را داشتم و گویا مغازه مداخلی نداشت که من نمیدانستم، پولی به گلبهار میپرداختیم اما از حساب کلّی سردرنمیآوردم و در این مدت چون میدیدم ناشران در تهران کتاب چاپ میکنند، من هم هوس کردم با نام کتابفروشی یزد، انتشارات داشته باشم: نغمة دل از آیتی [یزدی] ... اما طرف حسابهای تهران کتب چاپ ولایات را پخش نمیکردند و بعدها فهمیدم که حق داشتند. یکروز آقای مدرسزاده گفت: من حرفی ندارم، نشر کتاب خیلی هم خوب است ولی چاپش آسان و توزیعش در این گوشة یزد مشکل است. جز این چیزی نگفت و راست میگفت و نمیدانم چرا حرفشان بوی بازخواست نمیداد».[xvii]
وی در جای دیگر دربارة کتابفروشی یزد میگوید: «دوسه سال دایر بود و با آقای سعیدی با هم بودیم. مؤسّسة گلبهار مؤسسة بزرگی شده بود و در یزد کتابفروشی و چاپخانه داشت. آقای مولوی دیگر از آن جدا شده بود. گلبهاریها میخواستند در کرمان هم شعبهای بازکنند و کتابفروشی و چاپخانه راه بیندازند. آنها آمدند و کتابفروشی یزد را قیمت کردند. محل و موجودی کتابش را یکجا از آقای سعیدی خریدند و سهم کتابفروشی و چاپخانة کرمان را به او دادند».[xviii]
تا اینکه بعد از دو سال، آذریزدی هوای تهران به سرش میزند و این کتابفروشی را که در آن زمان شعبة دوم گلبهار بود، میبندد: «کمتر از دو سال بعد از آن بود که من هم هوای تهران به سرم زد و به آقای مدرّسزاده گفتم میخواهم بروم. ایشان که هرگز به کتابفروشی یزد سر نزده و هرگز چیزی نپرسیده و حسابی نخواسته بود، گفت: بسیار خوب ما به آنجا کاری نداریم ... ولی بیا و یک کار بکن. دوسه ماه درش را ببند و برو ببین میتوانی در تهران بمانی. آنوقت ما میرویم آنجا را خالی میکنیم، ولی اگر با تهران سازگار نشدی، برمیگردی و سرکارت میمانی».[xix]
در این سال که حدود 1321 تا 1322ش. و اواسط جنگ جهانی دوم بود،[xx] آقای عبدالمولی مولوی هم تصمیم میگیرد که به اصفهان برگردد و به شغل بازرگانی بپردازد[xxi] و بنگاه گلبهار را به مدرّس یزدی واگذار میکند.[xxii]
[i]. گفتوگو با دکتر محمد مدرس، همان.
[ii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 892 ـ 893.
[iii]. همان، ص 893.
[iv]. حکایت پیر قصّهگو: گفتوگو با مهدی آذریزدی، ص 43ـ 44، 45 ـ 46.
[v]. مهدی هرندی، دستنویس (20/4/1395).
[vi]. زندگی و آثار مهدی آذریزدی، حسین حدّاد و دیگران، تهران: حوزة هنری، 1375، ص 17.
[vii]. «کتابفروشی در یزد»، پیام شمسالدینی، کتابفروشی، یادنمای بابک افشار، بهکوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 1، ص 344.
[viii]. همان، ص 345.
[ix]. «کتابفروشی گلبهار یزد»، حسین مسرّت، کتابفروشی، یادنمای بابک افشار، بهکوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 264.
[x]. گفتوگو با دکتر محمد مدرس، همان.
[xi]. «کتابفروشی گلبهار یزد»، ص 265.
[xii]. آقارضا سعیدی، حسین مسرّت، تهران: خانة کتاب، 1394، ص 11.
[xiii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 893.
[xiv]. همان، ص 894.
[xv]. «کتابفروشی در یزد»، ص 344.
[xvi]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 895 ـ 896.
[xvii]. همان، ص 896ـ 897.
[xviii]. حکایت پیر قصّهگو: گفتوگو با مهدی آذریزدی، ص 48.
[xix]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 896.
[xx]. حکایت پیر قصّهگو: گفتوگو با مهدی آذریزدی، ص 59.
[xxi]. مولوی که مرتضی تیموری از او بهعنوان بازرگان متدّین و خدمتگزار یاد میکند، پس از سالها زندگی در اصفهان در همان شهر از دنیا میرود و در کنار پدر و جدّ خود در تخت فولاد به خاک سپرده میشود («تاریخچة کتابفروشیهای اصفهان»، 359) تاریخ درگذشت وی 22 رمضان 1374ق. است (دانشنامة تخت فولاد، اصفهان: شهرداری اصفهان، 1394، ج 4، 381).
[xxii]. حکایت پیر قصّهگو: گفتوگو با مهدی آذریزدی، ص 48.
حسین مسرّت