بهار در پائيز

سفينه هفتاد و هفت رباعي

دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن

168 ص جيبي (مصور به همراه لوح فشرده با صداي سراينده) 9000 تومان

ناشر: يزدا

چاپ اول (به شكل فعلي): 1388

كمتر كسي از اهل فرهنگ، بلكه كتابخوان و ايران دوست هست كه با نام و قلم آقاي دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن آشنا نباشد. اين شاعر، نويسنده، مترجم و سفرنامه نويس برجسته معاصر در سال 1304 در ندوشن يزد به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در يزد و تهران به پايان رسانيد. سپس راهي فرانسه شد و بعد از اتمام تحصيلات در رشته حقوق از دانشگاه سوربن و مدت کوتاهي اقامت در انگلستان، به ايران بازگشت و چند سالي در کار قضا بود؛ اما به سرعت به سمت علاقه پايان‌ناپذير خود يعني تدريس و تحقيق و نگارش در حوزه تاريخ و ادب فارسي کشيده شد و تا به امروز به سربلندي در اين کرانه باقي ماند.‏

وي در مدت پنجاه سال، حدود پنجاه کتاب و صدها مقاله در موضوعات متنوع به رشته تحرير درآورده كه بيشتر آنها در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسي بوده است؛ به طوري كه به جرات مي‌توان گفت هيچ نويسنده‌اي به اندازه او در اين زمينه نينديشيده و قلم نزده است، بي آنكه از محدوده انصاف و حق گويي بيرون رفته و به ورطه افراط و احساسات افتاده باشد. تأسيس فرهنگسراي فردوسي و انتشار فصلنامه هستي از ديگر اقدامات او در زمينه اعتلاي فرهنگ و ادب فارسي اوست كه تا رسيدن به مرز مقصود استاد فاصله‌ها دارد.

بخشي از آثار ايشان درباره ايران اينهاست: ايران‌ و جهان‌ از نگاه‌ شاهنامه، ايران را از ياد نبريم، ايران‌ و تنهائي‌اش، صفحه‌اي‌ از تاريخ‌ ايران‌ و يونان‌ در بستر باستان، ايران‌ چه‌ حرفي‌ براي‌ گفتن‌ دارد؟، چهار سخنگوي‌ وجدان‌ ايران، به‌ دنبال‌سايه ‌هماي، ذکر مناقب‌ حقوق‌ بشر در جهان‌ سوم، سخن‌ها را بشنويم، و مرزهاي‌ ناپيدا.

درباره فردوسي و شاهنامه نيز اين كتاب‌ها شايان توجه‌اند: زندگي‌ و مرگ‌ پهلوانان‌ در شاهنامه، نامه‌ نامور، داستان‌ داستان‌ها، سرو سايه‌ فکن؛ و اينك ديگر كتاب‌ها: ماجراي‌ پايان‌ناپذير حافظ، تأمّل‌ در حافظ، ديدن‌ دگرآموز، شنيدن‌ دگرآموز (گزيده شعرهاي‌ اقبال‌ لاهوري‌)، ناردانه‌ها، شور زندگي‌ (وان گوگ)، روزها (سرگذشت - در سه جلد)، پنجره‌هاي‌ بسته، ابر زمانه‌ و ابر زلف، افسانه‌ افسون، جام‌ جهان‌ بين، آواها و ايماها، گفته‌ها و ناگفته‌ها، صفير سيمرغ، آزادي‌ مجسمه، در کشور شوراها، كارنامه سفر چين، پيروزي‌ آينده‌ دموکراسي، ملال‌ پاريس‌ و گلهاي‌ بدي (گزيده‌اي‌ از شعر و نثر شارل‌ بودلر، شاعر فرانسوي‌ قرن‌ نوردهم‌ است)، بهترين‌ اشعار لانگ‌ فلو، آنتونيوس‌ و کلئوپاترا، نوشته‌هاي‌ بي‌‌سرنوشت، يگانگي‌ در چند گانگي، فرهنگ‌ و شبه‌ فرهنگ، هشدار روزگار، کارنامه چهل‌ ساله، باغ‌ سبز عشق و...‏

اكنون چشم دوستداران دكتر ندوشن به كتاب پربار «بهار در پائيز» روشن شده است كه نشان‌دهنده آشتي استاد با شاعري و سرايندگي است؛ هرچند آشنايان به قلم سحرآيين ايشان پيوسته در وراي آن نثر استوار، سايه شاعر سخن‌سنجي را مي‌ديدند كه بي‌آنكه از صلابت نثر بكاهد، طروات و آبداري شعر را در كام خوانندگان روان مي‌سازد. نيك مي‌دانيم كه پيشتر از اينها نيز استاد با طاووس شعر بود كه جلوه‌گري كرد و سپس به دلايلي آن را براي سالياني دراز به يكسو نهاد و تنها به نوشتن همت گماشت تا اينكه ديگر در برابر هجوم شعر تاب نياورد و سفينة حاضر را به رهاورد گشت و گذاري ديرپا در ساحت‌هاي گونه گون انديشه و خيال، براي دوستان به ارمغان آورد؛ شعري كه با همة ياد و نشانه‌ها از خيام و عطار و حتي فردوسي، مُهر ويژه اسلامي ندوشن را بر پيشاني دارد:

سر تا به قدم رنگ و نگاري جانا‏

من پائيزم، تو نوبهاري جانا

آن گوهر يکدانه که من مي‌طلبم‏

دانم داري، نگو نداري جانا

*‏

آن روز کجاست کايدم کام از تو‏

بينم که شراب از من و جام از تو

وانگاه شکار از من و دام از تو‏

افتادن تشت با من و بام از تو

‏*

پرسان پرسان خرام تا شهر گزين‏

در ساية زلف، جاي بگزين و نشين

اين است مقام امن و اين است يقين‏

آن گمشده فردوس همين است، همين!‏

‏*‏

البرز ز برف، کوه سيمين شده است‏

تهران به هزار جلوه آذين شده است

هر چند که چون دو روز ديگر گذرد

بيني که همان عجوز پيشين شده است!‏

‏*

برف آمد و برنشست بر شاخ درخت‏

وين شهر ملول گشت چون خانة بخت

گلبرگ هزار بوسه باريد به باغ

بانوي هزار حجله بنشست به تخت

آقاي دكتر اسلامي ندوشن فروتنانه در بخشي از ديباچه مي‌نويسند: آنچه در اينجا آمده است، چند ترانه بي‌ادعاست، براي تسلاي خاطر خودم. دريافتي را كه از عمر داشته‌ام، فشرده‌اش را در اين كلمات چكانيده‌ام. اين را موهبتي مي‌دانم كه در كشوري به دنيا آمده‌ام كه پر از حكمت و عبرت و رمز و راز است؛ كشوري چون ايران كه مانند معشوق‌هاي غزل فارسي هم دلفروز است و هم رنج‌دهنده.‏

در همين دوران كوتاهي كه ما زيسته‌ايم، تاريخ كل ذخيره خود را بر سر ما خالي كرده است. بودلر شاعر فرانسوي مي‌گفت: «من آنقدر خاطره دارم كه گويي هزار سالم است.» ما با آن تاريخ دراز، ‌بايد گفت چند هزارساله‌ايم. موهبت ديگر، زبان فارسي است؛ پير هميشه جوان، كه از بس شيب و فراز روزگار ديده، پوششي از حجب و‌هاله و كنايه و ايهام بر خود كشيده، مانند توري عروس كه مي‌تواند او را به صورت‌نگاري دگرگونه به جلوه آورد...‏

با اين چند ترانه نبايد تصور كرد كه شاعري را از سر گرفته‌ام. با يك گل بهار نمي‌شود. در زبان انگليسي اصطلاحي هست به نام «تابستان هندي» و نشانه آن درخت‌هايي هستند در نقطه‌هايي از آمريكا كه در پاييز به جاي برگريزان، از نو سبز مي‌شوند، سيماي بهاري به خود مي‌گيرند. با بازگشت به شعر، من نيز چنين حالتي به خود گرفته‌ام، «بهار در پائيز» است و تا حدي لحن وداع دارد. به قول سنائي: «بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا!»‏

آنچه هستند،‌ محصول هواي آزادند، به هر معنا. در زير آسمان آبي، در طي همين سه چهار سال اخير، در ساعت‌هايي كه به هنگام قدم زدن‌هاي روزانه‌ام در پارك‌ها داشته‌ام؛ زاييده دمي خلوت با خود كه پل والري شاعري فرانسوي، اين خود را «همدم دلبند خاموشي من» مي‌خواند...‏

براي استاد عمري دراز و پربارتر آرزو مي‌كنيم و چشم به راه غزل‌ها و مثنوي‌ها هستيم كه گفت: ‏

گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان‏ هزار بادة ناخورده در دل تاک است!