حسین مسرّت

اساس اشتقاق ج 1: 627/ کردی مهاباد: خیشت Xist (گویش کردی مهاباد: 160) زردشتیان یزد: هشت Hest (فرهنگ بهدینان یزد: 70) پشتو عاریتی: خیشتا Xista بلوچی: ist (اساس اشتقاق فارسی، ج 1: 627) افغانی: خشتا Xasta (حاشیۀ برهان قاطع 2: 750 به نقل از هوبشمان 488)/ یزدی: خِشک Xesk (واژه نامۀ یزدی: 85، واژه ها و گویش یزدی: 87) شوشتری: خِشک Xesk (واژه نامۀ شوشتری: 171) عربی: لَبِن اللّبن (Laben) (فهرست الفبایی لغات و ترکیبات فارسی السامی فی الاسامی: 147/ ترجمان البلاغه (شرح قاموس): 1061/ قاموس الفارسیه: 218/ فرهنگ لاروس 2: 1757/ مفرد آن لبنته، اللبنۀ (فرهنگ لاروس 2: 1757) اللبنتۀ: مؤنّث اللبن (فرهنگ لاروس: 1457) لبّن تلبیناً: از باب تفعیل یعنی گرفت خشت را (ترجمان البلاغه: 1061) لِبن، لَبن (Lebn, Laben) (فرهنگ نوین عربی فارسی: 615).

توضیح: آجر نپخته (فرهنگ گویش خراسان بزرگ: 149) آجر غیر مطبوخ (فرهنگ فارسی به عربی، التونجی: 239) ترجمۀ آجر با لفظ ریختن و مالیدن و ساختن (بهار عجم 2: 802) گلِ قالب زدۀ خشکانده. خواه پخته باشد یا نه و پختۀ آن را آجر هم گویند. (فرهنگ نظام 2: 577) گل در قالب ریخته و خام. گلِ قالبی و خام، تخته گل قالبی (فرهنگ آموزگار: 355) هر چیز چهارگوشۀ کلان ستبر (ناظم الاطبّاء) آجر خام و ناپخته (برهان قاطع 2: 750) «و (ناظم الاطبّاء) پاره ای گل که آن را در قالبی ریزند و چون شکل قالب به خود گرفت، قالب را از آن خارج کنند و سپس آن پاره گل، شکل قالب گرفته را در آفتاب گذارند تا خشک شود و بعد آن را در ساختمان‌ها به کار برند. می گویند خشت بهتر از آجر عایق گرما و صداست. این پاره گل را گاه به جای خشت، خشت خام نیز می‌گویند و چون خشک خام را بپزند آجر می شود.» (لغت‌نامه دهخدا، ج 6: 8604)

شواهد از متون کهن+:

«چاکران سید اجل بر بام آمدند و سر خانقاه باز می کردند و خشت و نیم خشت به خانقاه فرو می‌انداختند» (اسرار التوحید 1: 221)، «در آن دشت مسجدی بوده است و این ساعت منبری خراب از خشت مانده است» (سفرنامه ناصر خسرو: 138) «خشت این ولایت (اصفهان) چندین برابر آجرهای ولایات دیگر کار می‌کند» (لغت‌نامۀ فارسی: 267 به نقل از جغرافیای اصفهان: 15).

از ایشان هر آن کس که استاد بود
دو صد مرد بگزید اندر میان

ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود
از ایران و اهواز و از رومیان

شاهنامۀ فردوسی

خَشت (Xast)= خشت در گویش سرخه‌ای سمنانی. (فرهنگ سمنانی: 168)

خَشتا (Xasta)= خشت در گویش افغانی. (حاشیه برهان قاطع:750 به نقل از هوبشمان)

خشت آب انباری (X. ab anbari)= نوعی از خشت که معمولاً از قالب 14 استفاده می شود و کاربرد آن بیشتر در ساخت آب انبار بوده است.

خشت آبمال (X. abmal)= در این روش تولید خشت، «سطح زمینی که خشت به روی آن قرار می‌گیرد کمی مرطوب می‌شود. سپس سطوح قالب چوبی که فقط در یک کلاف چهار ضلعی و بدون داشتن کف است، مرطوب شده. سپس با دست آغشته با آب ملات خمیری ورزیده و بریده می‌شود و با ضرب در قالب که بر سطح زمین مرطوب مستقر می‌باشد، کوبیده شده و با دست کاملاً خیس، سطح ملات در سطح قالب آبمال می‌گردد و تسطیح سطح خشت در قالب انجام می‌گیرد. (معماری ایران، مصالح شناسی: 11)

خشت آجر (X.ajor)= خشتی که ویژه پختن و تبدیل آن به آجر شدن است، خشت.

خشت افکن (X.afkan) خشت انداز.

خشت الطین (X.altin)= آجر پارۀ گداخته است و صبّاغان آن را در سیاهی به کار برند و رنجهای چارپایان را مفید بوده. (دهخدا 6 : 8606 به نقل از نزهۀ القلوب).

خشت انداز (X.andaz)= کارگری که در کار بنّایی وظیفه‌اش پرتاب کردن خشت به بالا و به دست استاد رساندن است.

خشت اندازی (X.andazi)= عمل و شغل خشت انداز. (فرهنگ سخن 4: 2757)

خشت اندازی کردن (X.andazi kerdan)= پرتاب کردن خشت پایین به بالا برای بنّا. (فرهنگ سخن 4: 2758)

خشت برداشتن (X.bardastan(آنندراج2: 1656)

خشت به قالب زدن= خشت زدن، پارۀ گل در قالب خشت گذاردن و خشت ساختن. (دهخدا 6: 8606)

خشت پارچه (X.parce)= تکه آجر (ارشاد الزّراعه: 251)

خشت پاره (X.pare)= تکّه های کوچک خشت. «شب و روز از ویرانه‌های بغداد خشت پاره ای برمی چیدم.» (اسرار التّوحید 1: 357)

خشت پختن (X.poxtan)= خشک کردن و حرارت دادن خشت در کوره و درست کردن آجر از آن:

از خاکِ گور خانۀ ما خشت‌ها پزند

و آن خاک و خشت، دستکش گلگران شود

سعدی (سخن 4: 2757)

خشت پخته (X.poxte)= انگلیسی: burnt bric (واژه نامۀ راه و ساختمان: معروف: 25، واژه نامۀ فنّی صنعتی: 284) baked brick (واژه نامۀ مصوّر: 15، 39) ترکی: کرامت و حربه (متن کهن صحاح العجم، نسخه غازان: 180) روسی: Кнрпну-сырёц (فرهنگ فارسی روسی: 553) عربی: الاجر والاجور والطوب (فهرست الفبایی لغات و ترکیبات فارسی السامی فی الاسامی: 147)عربی: قرمید (دهار) طوب (منتهی الارب) (لغت‌نامۀ دهخدا 6: 8606) طاباق، طابق. (دهخدا 6: 8607 به نقل از منتهی الارب).

توضیح: آجر (واژه نامۀ گویش بیرجند: 199) آجر، آجره، آگور، مقابل خشت خام، چون خشت خام را در کوره گذارند و حرارت دهند پخته شود. این خشت پخته را آجر می‌نامند. (دهخدا 6: 8606).

شواهد از متون کهن:

«سه دار بزدند، روی دارها را به خشت پخته و گچ محکم کرده بودند (تاریخ بیهقی؛ فیّاض: 925) «فرافروز آتش از بهر مرا ای هامان و گل و خشت پختۀ او بکن مرا کوشکی»، «می انداخت در ایشان سنگهایی از خشت پخته (ترجمۀ قرآن موزۀ پارس: 122 و 443) «مزد استاد و مزدور و بهای خشت پخته و غیر آن، از آن گندم داری (اسرار التّوحید 1: 174). «بیشتر از شهر (بخارا) چند روز سوخته شد. مگر مسجد جامع و بعضی از سرای‌ها که عمارت آن از خشت پخته بود (گزیدۀ تاریخ جهانگشای جوینی: 279).

یکی مناره بکرد و آن مناره را قاعده و اساسی بنهادند بزرگ و یک نیزه بالا به زمین فروشد. از آنجا برآورد به سنگ و خشت پخته (گزیدۀ تاریخ بلعمی: 44) «با سنگ و خشت پخته ریخته کردند (تاریخ بیهقی) به فرمان او این پل را از خشت

پخته ساختند (تاریخ بخارای نرشخی).

عقرب ندانم امّا دارد مثال ارقم

از رنگ خشت پخته، سنگ رخام و مرمر

خاقانی (دهخدا 6: 6807 ـ 6806)

یکی خانه ای کرده از پخته خشت

به ساروج کرده به سان بهشت

فردوسی

خشت پُختۀ بزرگ (X.p.bozorg)= آجـر، در فهرست الفبایی لغات السامی معادل «القرمید» نهاده شده (ص 172) و در منتهی الارب، خشت پختۀ کلان آمده است. (دهخدا 6: 8607)

خشت پُخته مال (X.p.mal)= خشتی که با قالب آجر زده شده باشد. (واژه‌نامۀ گویش بیرجند: 199)


* در زمینۀ متون شعر، بیش از هزار بیت فراچنگ نگارنده آمده، که بسیاری از آنها جنبه تمثیلی، کنایه، ضرب المثل و اصطلاح دارد که در گفتاری دیگر خواهد آمد و در اینجا چند بیتی که مستقیماً مراد از آن خشت خام باشد آورده می شود.