واژهنامۀ خشت و فنون وابسته (4)
حسین مسرّت
اساس اشتقاق ج 1: 627/ کردی مهاباد: خیشت Xist (گویش کردی مهاباد: 160) زردشتیان یزد: هشت Hest (فرهنگ بهدینان یزد: 70) پشتو عاریتی: خیشتا Xista بلوچی: ist (اساس اشتقاق فارسی، ج 1: 627) افغانی: خشتا Xasta (حاشیۀ برهان قاطع 2: 750 به نقل از هوبشمان 488)/ یزدی: خِشک Xesk (واژه نامۀ یزدی: 85، واژه ها و گویش یزدی: 87) شوشتری: خِشک Xesk (واژه نامۀ شوشتری: 171) عربی: لَبِن اللّبن (Laben) (فهرست الفبایی لغات و ترکیبات فارسی السامی فی الاسامی: 147/ ترجمان البلاغه (شرح قاموس): 1061/ قاموس الفارسیه: 218/ فرهنگ لاروس 2: 1757/ مفرد آن لبنته، اللبنۀ (فرهنگ لاروس 2: 1757) اللبنتۀ: مؤنّث اللبن (فرهنگ لاروس: 1457) لبّن تلبیناً: از باب تفعیل یعنی گرفت خشت را (ترجمان البلاغه: 1061) لِبن، لَبن (Lebn, Laben) (فرهنگ نوین عربی فارسی: 615).
توضیح: آجر نپخته (فرهنگ گویش خراسان بزرگ: 149) آجر غیر مطبوخ (فرهنگ فارسی به عربی، التونجی: 239) ترجمۀ آجر با لفظ ریختن و مالیدن و ساختن (بهار عجم 2: 802) گلِ قالب زدۀ خشکانده. خواه پخته باشد یا نه و پختۀ آن را آجر هم گویند. (فرهنگ نظام 2: 577) گل در قالب ریخته و خام. گلِ قالبی و خام، تخته گل قالبی (فرهنگ آموزگار: 355) هر چیز چهارگوشۀ کلان ستبر (ناظم الاطبّاء) آجر خام و ناپخته (برهان قاطع 2: 750) «و (ناظم الاطبّاء) پاره ای گل که آن را در قالبی ریزند و چون شکل قالب به خود گرفت، قالب را از آن خارج کنند و سپس آن پاره گل، شکل قالب گرفته را در آفتاب گذارند تا خشک شود و بعد آن را در ساختمانها به کار برند. می گویند خشت بهتر از آجر عایق گرما و صداست. این پاره گل را گاه به جای خشت، خشت خام نیز میگویند و چون خشک خام را بپزند آجر می شود.» (لغتنامه دهخدا، ج 6: 8604)
شواهد از متون کهن+:
«چاکران سید اجل بر بام آمدند و سر خانقاه باز می کردند و خشت و نیم خشت به خانقاه فرو میانداختند» (اسرار التوحید 1: 221)، «در آن دشت مسجدی بوده است و این ساعت منبری خراب از خشت مانده است» (سفرنامه ناصر خسرو: 138) «خشت این ولایت (اصفهان) چندین برابر آجرهای ولایات دیگر کار میکند» (لغتنامۀ فارسی: 267 به نقل از جغرافیای اصفهان: 15).
از ایشان هر آن کس که استاد بود | ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود |
شاهنامۀ فردوسی
خَشت (Xast)= خشت در گویش سرخهای سمنانی. (فرهنگ سمنانی: 168)
خَشتا (Xasta)= خشت در گویش افغانی. (حاشیه برهان قاطع:750 به نقل از هوبشمان)
خشت آب انباری (X. ab anbari)= نوعی از خشت که معمولاً از قالب 14 استفاده می شود و کاربرد آن بیشتر در ساخت آب انبار بوده است.
خشت آبمال (X. abmal)= در این روش تولید خشت، «سطح زمینی که خشت به روی آن قرار میگیرد کمی مرطوب میشود. سپس سطوح قالب چوبی که فقط در یک کلاف چهار ضلعی و بدون داشتن کف است، مرطوب شده. سپس با دست آغشته با آب ملات خمیری ورزیده و بریده میشود و با ضرب در قالب که بر سطح زمین مرطوب مستقر میباشد، کوبیده شده و با دست کاملاً خیس، سطح ملات در سطح قالب آبمال میگردد و تسطیح سطح خشت در قالب انجام میگیرد. (معماری ایران، مصالح شناسی: 11)
خشت آجر (X.ajor)= خشتی که ویژه پختن و تبدیل آن به آجر شدن است، خشت.
خشت افکن (X.afkan) خشت انداز.
خشت الطین (X.altin)= آجر پارۀ گداخته است و صبّاغان آن را در سیاهی به کار برند و رنجهای چارپایان را مفید بوده. (دهخدا 6 : 8606 به نقل از نزهۀ القلوب).
خشت انداز (X.andaz)= کارگری که در کار بنّایی وظیفهاش پرتاب کردن خشت به بالا و به دست استاد رساندن است.
خشت اندازی (X.andazi)= عمل و شغل خشت انداز. (فرهنگ سخن 4: 2757)
خشت اندازی کردن (X.andazi kerdan)= پرتاب کردن خشت پایین به بالا برای بنّا. (فرهنگ سخن 4: 2758)
خشت برداشتن (X.bardastan)، (آنندراج2: 1656)
خشت به قالب زدن= خشت زدن، پارۀ گل در قالب خشت گذاردن و خشت ساختن. (دهخدا 6: 8606)
خشت پارچه (X.parce)= تکه آجر (ارشاد الزّراعه: 251)
خشت پاره (X.pare)= تکّه های کوچک خشت. «شب و روز از ویرانههای بغداد خشت پاره ای برمی چیدم.» (اسرار التّوحید 1: 357)
خشت پختن (X.poxtan)= خشک کردن و حرارت دادن خشت در کوره و درست کردن آجر از آن:
از خاکِ گور خانۀ ما خشتها پزند
و آن خاک و خشت، دستکش گلگران شود
سعدی (سخن 4: 2757)
خشت پخته (X.poxte)= انگلیسی: burnt bric (واژه نامۀ راه و ساختمان: معروف: 25، واژه نامۀ فنّی صنعتی: 284) baked brick (واژه نامۀ مصوّر: 15، 39) ترکی: کرامت و حربه (متن کهن صحاح العجم، نسخه غازان: 180) روسی: Кнрпну-сырёц (فرهنگ فارسی روسی: 553) عربی: الاجر والاجور والطوب (فهرست الفبایی لغات و ترکیبات فارسی السامی فی الاسامی: 147)عربی: قرمید (دهار) طوب (منتهی الارب) (لغتنامۀ دهخدا 6: 8606) طاباق، طابق. (دهخدا 6: 8607 به نقل از منتهی الارب).
توضیح: آجر (واژه نامۀ گویش بیرجند: 199) آجر، آجره، آگور، مقابل خشت خام، چون خشت خام را در کوره گذارند و حرارت دهند پخته شود. این خشت پخته را آجر مینامند. (دهخدا 6: 8606).
شواهد از متون کهن:
«سه دار بزدند، روی دارها را به خشت پخته و گچ محکم کرده بودند (تاریخ بیهقی؛ فیّاض: 925) «فرافروز آتش از بهر مرا ای هامان و گل و خشت پختۀ او بکن مرا کوشکی»، «می انداخت در ایشان سنگهایی از خشت پخته (ترجمۀ قرآن موزۀ پارس: 122 و 443) «مزد استاد و مزدور و بهای خشت پخته و غیر آن، از آن گندم داری (اسرار التّوحید 1: 174). «بیشتر از شهر (بخارا) چند روز سوخته شد. مگر مسجد جامع و بعضی از سرایها که عمارت آن از خشت پخته بود (گزیدۀ تاریخ جهانگشای جوینی: 279).
یکی مناره بکرد و آن مناره را قاعده و اساسی بنهادند بزرگ و یک نیزه بالا به زمین فروشد. از آنجا برآورد به سنگ و خشت پخته (گزیدۀ تاریخ بلعمی: 44) «با سنگ و خشت پخته ریخته کردند (تاریخ بیهقی) به فرمان او این پل را از خشت
پخته ساختند (تاریخ بخارای نرشخی).
عقرب ندانم امّا دارد مثال ارقم | از رنگ خشت پخته، سنگ رخام و مرمر |
خاقانی (دهخدا 6: 6807 ـ 6806)
یکی خانه ای کرده از پخته خشت | به ساروج کرده به سان بهشت |
فردوسی
خشت پُختۀ بزرگ (X.p.bozorg)= آجـر، در فهرست الفبایی لغات السامی معادل «القرمید» نهاده شده (ص 172) و در منتهی الارب، خشت پختۀ کلان آمده است. (دهخدا 6: 8607)
خشت پُخته مال (X.p.mal)= خشتی که با قالب آجر زده شده باشد. (واژهنامۀ گویش بیرجند: 199)
* در زمینۀ متون شعر، بیش از هزار بیت فراچنگ نگارنده آمده، که بسیاری از آنها جنبه تمثیلی، کنایه، ضرب المثل و اصطلاح دارد که در گفتاری دیگر خواهد آمد و در اینجا چند بیتی که مستقیماً مراد از آن خشت خام باشد آورده می شود.
حسین مسرّت