ترديدهاى يك شاگرد قديمى

 

    داستان كوتاه

    نوشته: ح. نسيمى يزدى(حسین مسرّت)

 

    »خودش بود! آره خودش بود! با همون بينى عقابى سر بالا. امّا نه، اون كه قبلاً معلّم بود و حالا هم بايد بازنشسته باشه و شايد هم براى گذران زندگى كلاس خصوصى داره يا در يك مؤسّسه غيردولتى كارهاى ادارى و دفترى مى ‏كنه

    دوباره گفتم: »نه بابا! خودش بود، فقط عينكش را برداشته و شالى سبز بر سر پيچيده، آره اون ماشينى هم كه روش بساط پهن كرده، همون ژيان پيكاب اون سال هاست

    با ترديدى دوباره، چند قدم به عقب برگشتم و خود را به ماشينش نزديك كردم: »آره خودشه! همون آقاى كاكايى، معلّم بلند بالاى كلاس پنجم دبستان سعدى، با همون صورت استخوانى و چانه كشيده و سبيل باريك و تُنك و گونه‏ هاى تو رفته

    پا را جلو گذاشتم كه بروم و سلامى بكنم: »امّا نه ممكنه ناراحت بشه، آخه آسيدرضا، سر كلاس كه مى‏ اومد، كلّى براى خودش وجهه و احترام داشت. همه معلّم ها هم برايش احترام قائل بودند، چه رسد به ماها. با اون قد بلند و صداى كشيده و تيز چنان برامون درس فارسى مى‏ خواند و املا مى‏ گفت كه كلّى حظّ مى‏ كرديم. نه آخر زشته. پس احترام معلّمى چى مى ‏شه، سال هاست نديدمش. از اون وقتى كه كلاس پنجم را تموم كردم تا حالا بيست ساله كه مى‏ گذره. هر چند اون ديگه منو نمى ‏شناسه، امّا حقّى بر گردن من داره، حتماً بعد از اين سا ها، كلّى خوشحال مى ‏شه كه يك شاگرد قديميش مياد و احوالش رو مى‏ پرسه و بهش احترام مى ‏گذاره، دست كم بروم سلامى بكنم

    امّا نه، بگذار. او براى من همون آقاسيدرضا كاكايى معلّم كلاس پنجم باشه

    چه ترديدى! امان از دودلى، از دور نگاهش كردم طورى كه متوجّه نشود، عقب ژيان پيكاب مسقّفش را به يك دكان كوچك تبديل كرده، دور و برش چند بسته سيگار زر و شيراز و بهمن و چند جعبه كبريت و بيسكويت و آدامس قرار داشت. يك تشكچه رنگ رو رفته هم ته ماشين پهن كرده و به رويش چمپاتمه زده بود و سيگار مى‏ كشيد. همچون همان سالها وقتى پُك به سيگارش مى‏ زد گونه‏ هايش بيشتر چال مى‏ افتاد. آن موقع‏ ها هميشه سيگار بيضى چهل ‏تايى مى ‏كشيد. يكى از تو جعبه درمى ‏آورد و دوبار روى در جعبه مى ‏زد تا توتون هايش يك جا جمع شود. گاهى هم زبانش را بر كاغذ سيگار می ‏كشيد تا خيشسشود و بهتر و نرم تر شود.

    آن وقت ‏ها تازه موهايش جوگندمى شده بود، ريشش را با ماشين اصلاح كرده و هيچ وقت نمى ‏تراشيد. امّا امروز سرش مثل برف سفيد شده، بر روى سبيلِ نازكِ كم‏ پشتش دو تا خط زرد عمودى كه معبر دود سيگار بود و بينى را به لب پيوند مى ‏داد، قرار داشت. مثل آن روزها ريشش را تا ته ماشين نكرده بود. حتماً ديگر حال و حوصله برايش نمانده، يا اصلاً، ممكن است تغيير قيافه داده باشد. شايد هم به همين دليل آن عينك »هدايت« گونه ‏اش را به چشم نزده است.

    راستى چرا اين گوشه شهر را انتخاب كرده؟ لب ميدان راه ‏آهن و اوّل بلوارى كه محلّ گذر هزاران مسافر ناآشنايى است كه از اين شهر مى‏ گذرند. حتماً فكر كرده، هيچ كس او را نمى شناسد. امّا براستى خوب ژيان را تا حالا نگه داشته است.

    شايد هم من آن روزها خيلى آدم فضولى بودم كه به اين زودى او را شناختم. با اين مو و ريش سپيد و شال سبز بلند. نمى ‏دانم چه جورى بود كه آن سال ها تمامى حركاتش را زير نظر داشتم. شايد هم شخصيّت او برايم جالب بود. مى‏ ديدم كه چگونه عينكش را روى نوك دماغ نگه مى داشت. چه جورى دود سيگار را از توى سوراخ‏ هاى دماغش بيرون مى ‏داد. بعضى وقت ها هم كه بچه‏ ها مشغول رونويسى بودند، روزنامه ‏اش را به دست مى ‏گرفت و من از دور عنوان هاى درشت آن را مى‏ خواندم. يك چيزى دربارۀ خاورميانه بود. نخستين بار بود كه واژۀ خاورميانه را مى ‏ديدم، بدون آن كه معنايش را بدانم.

    در همان حالت انگار تمامى چيزها مثل برق از پرده جلوى چشمانم مى‏ گذشت. معلّمى بود كه هيچ وقت هيچ كس را تنبيه نمى‏ كرد و فقط يك بار مرا از كلاس بيرون كرد. آن هم تقصير پسرش سيدمرتضى بود. كه هم مُبصر بود و هم شاگرد اوّل و هم پسر آقا معلّم. جريان از اين قرار بود كه صبح همان روز يك شعر آهنگين ياد گرفته بودم و چون با مرتضى خيلى رفيق بودم، با تغيير اندكى در شعر، نام او را جايگزين كرده و پاى تخته نوشتم:

 در سينما بسته ‏شده

سيدمرتضى خسته ‏شده

    باور نمى ‏كردم، نزد پدرش شكايت مرا بكند، آخر خيلى با هم دوست بوديم، نمى ‏دانم چه طورى به اين فكر افتاد. امّا جاى تعجب هم نبود، پدرش و خانواده ‏اش سخت مذهبى و مؤمن بودند و با سينما و اين جور چيزها مخالف.

    آقاى كاكايى در پى گزارش سيدمرتضى مرا با عصبانيّت از كلاس بيرون كرد. ناظم هم از گرد راه نرسيده مرا به پيش مدير فرستاد و قضيّه با خوردن چند خط كش كلفت چوبى بزرگ، خاتمه يافت. فرداى آن روز كه از مرتضى علّت كارش را پرسيدم، پاسخ داد: »آخه، اين شوخى‏ ها با هم نداشتيم

    ديگر چيزى كه از آقاى كاكايى يادم آمد، موضوع انشاى سر كلاس بود كه قرار شده بود، شعر ملك‏ الشعرا بهار را با نثر بنويسيم. شعر با اين بيت آغاز مى‏شد:

 جدا شد يكى چشمه از كوهسار

به ره گشت ناگه به سنگى دچار

    وقتى انشايم را تا به آخر خواندم، يك نمره پنج گرفتم: »آخه آقا چرا؟«

    - »چرا نداره! تا باشه ديگر بزرگترها برات انشا نگويند. اين تكليف تو بوده، نه بابات، خودت بايد زحمت بكشى

    - »آخه آقا به خدا ما خودمون نوشتيم

    - »خوبه بسه، بچّه به اين سنّ و سال كه نبايستى دروغ بگه، بشين. اين پنج هم براى اينكه زحمت كشيدى روى كاغذ نوشتى! از اين به بعد سعى كن انشايت را خودت بنويسى

    پافشارى فايده نداشت.

    نگاهم همچنان به دكان روبه‏ رو بود، امّا زير چشمى آقامعلّم را مى‏ پاييدم، يك چيزى گذاشت لاى كتاب كهنه و رنگ و رو رفته دستش و چند نخ سيگار به موتور سوارى داد كه زحمت پياده شدن را هم به خود نداده بود. پُكى ديگر به سيگار هما كه لاى انگشتان استخوانى ‏اش جاى گرفته بود، زد و بقيّه پول موتور سوار را داد.

    درگيرى عجيبى در درونم بوجود آمده بود. خيلى اين پا و اون پا كردم. براى اينكه نظر آقاى كاكايى را به خودم جلب نكنم. سرى به ويترين مغازۀ بعدى زدم، چشمم به وسايل پشت ويترين بود، امّا فكرم پيش او. سرانجام تصميم گرفتم. جلو رفته و سلام كنم. خوشحال از اين تصميم، رويم را به سوى ماشين اقا معلّم برگرداندم. امّا از ماشين خبرى نبود و بر جايش تنها چند ته سيگار هما و چند چوب سوخته كبريت مانده بود.

    يزد - زمستان 1375

 

پژوهشى در شاهنامه*

  حسین مسرّت 

 نميرم از اين پس كه من زنده‏ام

كه تخم سخن را پراكنده‏ام

    فردوسى

 

 پژوهشى در شاهنامه: حسين كريمان، به كوشش: على ميرانصارى، تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1375، وزيرى، 398 ص.

    شاهنامه چونان اقيانوس بيكرانى است كه هنوز ناشناخته‏هاى بسيارى دارد. هر كس كه به فراخور توش و توان و دانش خود دل به ژرفاى آن مى‏سپارد با انبانى پُر برمى‏گردد. در اين درياى زخّار، سخنسراى توس چون گوهرسازى زبردست همه گونه دُرّ و گوهر نشانده است. بى‏گمان شاهنامه‏شناسى و شاهنامه‏پژوهى، پيشينه‏اى به درازاى خود شاهنامه دارد. اخيراً نيز به همّت آقاى ميرانصارى كتاب‏شناس و پژوهشگر ارجمند سازمان اسناد ملّى ايران، يكى ديگر از دفترهاى ارزنده شاهنامه پژوهى كه دستاورد تحقيقات عالمانه استاد فقيد، اديب، مورّخ و محقق معاصر دكتر حسين كريمان است، راهى بازار نشر شده است، ويژگى بارز كتاب موضوع آن يعنى جغرافياى اساطيرى ايران است كه در اين باره كتابى محدود داريم.

    در اين كتاب دكتر حسين كريمان به سان ديگر آثار ارزشمندش كه در زمينه جغرافياى تاريخى است مانند: رى باستان، تهران در گذشته و حال، قصران، جغرافياى درّه رودبار و... با باريك‏انديشى و دقّتى درخور تحسين، پرده از رازهاى ناشناخته شاهنامه برداشته و با تتبّعى جانفرسا، جغرافياى اساطيرى «رى، تهران، البرز و مازندران» را در پيش روى خواننده نهاده است. كتاب مقدّمه‏اى راهگشايانه نيز دربارۀ «تاريخ‏نويسى» در ايران باستان تا زمان فردوسى، فراموش شدن هخامنشيان و اشكانيان در تاريخ باستانى ايران و اشارتى به منابع شاهنامه« دارد كه ما را با چند و چون تاريخ ايران آشنا مى‏كند.

    آنچه بيش از همه اين كتاب ارزشمند را وزين و در رده كتاب هاى مهم و پايه تاريخى جا داده است، يادداشت هاى سودمند آقاى ميرانصارى درصد صفحه پايانى كتاب است.

    اكنون كه سى‏سال از نگارش «كتابشناسى فردوسى» پژوهش ايرج افشار مى‏گذرد و با توجّه به انبوه كتاب ها و مقالاتى كه درباره شاهنامه و فردوسى نگارش و چاپ شده است ضرورت تدوين كتاب‏شناسى فردوسى بيش از پيش نمودى عينى يافته است، اميد كه به كوشش صاحب همّتى اين مهم نيز انجام يابد.

ندای یزد، س 14، ش 577 (27 / 5 / 77 13): 2.                          

 اهمیّت سفرنامه­ های فارسی*

حسین مسرّت

ارزش سفرنامه­ها

در ارزش و اهمیّت سفرنامه‌ها سخن بسیار گفته‌شده، سفرنامه­ها را معتبرترین سندهای اجتماعی و تاریخی می­دانند که از منابع کلیدی و پایۀ پژوهندگان تاریخ اجتماعی، سیاسی و جغرافیای تاریخی است. بااینکه سده­ها از نگارش برخی سفرنامه­ها می­گذرد، هنوز از آن‌ها به‌عنوان اسناد معتبر اجتماعی و تاریخی یاد می‌کنند که بازگویندۀ دقایق زندگی مردم آن دوران است. دراین‌باره یکی از پژوهشگران می­نویسد:

«اهمیّت همه‌جانبۀ سفرنامه­ها ازنظر تحقیقات تاریخی و جغرافیایی هنوز آن‌چنان‌که باید روشن نشده است، درحالی‌که در لابه‌لای سطور این سفرنامه‌ها، بسیاری از نکات تاریخی، جغرافیایی، جامعه­شناسی، گیاه­شناسی، پزشکی و مسائل اقتصادی قابل تعمّق یافت می­شود. در میان کشورهای مشرق زمین سفرنامه نویسی به‌ویژه در میان جغرافیدانان مسلمان اعم از ایرانی و غیر ایرانی از استقبال خاصّی برخوردار بوده و یافته­ها و یا تجربه­های این سیّاحان به‌صورت کتاب‌هایی مانند المسالک و الممالک و یا رحله به یادگار مانده است.» (میراحمدی، 1367: 108)

سفرنامه نویس در نگارش سفرنامه هیچ حبّ و بغضی نسبت به آنچه که در درازای راه می­بیند ندارد، چشمی دقیق است که همه‌چیز را با دیدی ژرف می­بیند، در اندیشۀ خوشامد یا بدآمد کسی هم نیست، تنها یادداشت‌هایی است از سر صدق و برای دل خود، به بیان نکته‌هایی می­پردازد که در کتاب‌های تاریخ نگارش یافتۀ همان دوران نیز نیامده یا کمتر آمده است.

نگارندۀ سفرنامه، تصویرگری دقیق از اوضاع پیرامون خود است، وضع لباس، چندوچون ارزاق، جمعیّت، خصلت‌های روحی و اخلاقی، آداب‌ورسوم و حتّی تمیزی گذرگاه‌ها و مکان‌های عمومی، به این نکته از سفرنامۀ ناصرخسرو دقیق شویم:

«به شهر اصفهان رسیدیم، از بصره تا اصفهان، صد و هشتاد فرسنگ باشد، شهری است بر هامون نهاده، آب و هوایی خوش دارد؛ و هر جا که ده گز چاه فروبرند، آبی سرد خوش بیرون آید و شهر، دیواری حصین بلند دارد و دروازه­ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو کنگره ساخته و در شهر جوی‌های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر، مسجد آدینۀ بزرگ نیکو؛ و باروی شهر را گفتند: سه فرسنگ و نیم است؛ و اندرون شهر، همه آبادان ـ که هیچ از وی خراب ندیدم ـ و بازارهای بسیار؛ و بازاری دیدم از آن صرّافان که اندر او دویست مردِ صرّاف بود؛ و هر بازاری را دربندی و دروازه­ای و همه محلّت ها و کوچه­ها را همچنین دربندها و دروازه­های محکم و کاروانسراهای پاکیزه بود و کوچه­ای بود که آن را کو طراز می­گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسرای نیکو و در هر یک بیّاعان و حجره­داران بسیار نشسته». (ناصرخسرو، 1358 :117)

سفرنامه­های فارسی

کشور ایران، تاریخ پرفرازونشیبی داشته و بسیار مصیبت‌ها را دیده است، به‌غیراز بلایای طبیعی مانند سیل و زلزله، جنگ‌های خانمان‌سوزی را نیز پشت سر گذاشته که از پس آن، سالیان درازی را در فقر و عسرت به سر برده است، هجوم وحشیانۀ قوم مغول را شاید بتوان به‌عنوان بزرگ‌ترین یورش تاریخی یک ملّت به ملّت دیگر دانست. میزان آسیب و خسارت‌های مادّی و معنوی که از این جنگ خانمان‌سوز بر سرزمین و مردم ایران واردشده، به رقم درنمی‌آید، یکی از بزرگ‌ترین این زیان‌ها سوزانیده شدن تقریباً تمامی کتابخانه­های ایران به دست این قوم خون‌ریز است، دست‌کم چندین هزار جلد کتاب در این آتش‌سوزی‌ها طعمۀ حریق شده است.

کتاب‌هایی که هرکدامشان نتیجۀ عمرها بوده است و ازاین‌روست که ما در بازۀ زمانی پس از اسلام تا عصر صفویه تنها یک سفرنامۀ برجای‌مانده داریم و آن‌هم از آن ناصرخسرو است، شاید ماندن سفرنامۀ او را بتوان مدیون ارزش‌های علمی و شخصیّتی خود ناصرخسرو دانست که از دستبرد روزگار مصون مانده است.

پس از سفرنامۀ ناصرخسرو، کهن‌ترین سفرنامۀ فارسی برجای‌مانده همانا سفرنامۀ موسی بیگ، نخستین سفیر شاه عبّاس به هلند است و پس‌ازآن سفرنامۀ محمّدحسین بیگ، سفیر شاه سلیمان صفوی است به سیام با عنوان «سفینۀ سلیمانی» که توسّط محمّد ربیع بن محمّد ابراهیم نوشته‌شده است.

یکی از مهم­ترین دوره‌هایی که سفرنامه­های فراوانی از آن برجای‌مانده، دورۀ قاجار است و این به سه جهت بوده است: نخست رشد درصد باسوادان کشور، دودیگر باز شدن پای ایرانیان به فرنگ و سدیگر نزدیکی زمان نگارش آن تا حال حاضر (حداکثر 200 سال قبل). نخستین سفرنامۀ برجای‌مانده از دورۀ قاجار، سفرنامۀ میرزا ابوطالب اصفهانی (ساکن هند) به اروپاست، تحت عنوان «مسیر طالبی»؛ پس‌ازآن دو سفرنامۀ هم‌زمان از میرزا صالح شیرازی با عنوان «گزارش سفر» (شرح مسافرت اوست به روسیه در
 

سال 1224 ه ق) و میرزا ابوالحسن شیرازی «ایلچی» با عنوان «حیرت نامه» موجود است.

این دو نخستین پیشگامان سفرنامه­نویسی در ایران عصر قاجار هستند، پس‌ازآن دیگر با باز شدن پای ایرانیان به خارج و گسترش روابط تجاری، سیاسی و فرهنگی با اروپا عدّۀ بیشتری راهی کشورهای خارج به‌ویژه اروپا شدند و سفرنامه­های متعدّدی از خود به یادگار گذاشتند.

از بحث‌انگیزترین سفرنامه­های این دوره، یکی سفرنامۀ حاج سیّاح محلاتی است و دیگری «سیاحت‌نامۀ ابراهیم بیگ» اثر حاج زین العابدین مراغه­ای است که در همان زمان پس از نگارش و چاپ مورد استقبال عامّۀ باسوادان قرار گرفت، حتّی کار بدان جا کشید که هر کس که نسخه‌ای از «سیاحت‌نامۀ ابراهیم بیگ» را می‌داشت، مورد سوءظن و اتّهام واقع می‌شد. دیگر سفرنامۀ مشهور این دوره، سفرنامۀ حاجی پیرزادۀ نائینی است که همۀ این‌ها به دلیل داشتن اطّلاعات سودمند و دست اوّل از منابع عمده و موثّق دورۀ قاجار به شمار می‌روند، این نکته از سفرنامۀ پیرزاده قابل‌توجه است:

«هنگام توقّف حقیر در بمبئی به‌قدر دویست خانوار جمعیّت از دست حکومت یزد که معدّل الملک شیرازی بود، فرار کرده به بمبئی آمدند و فارسی‌ها [زردشتیان] آن‌ها را جمع‌آوری نموده، جا و مکان و منزل داده [است]، هرکدام را به کاری مشغول ساخته که کار بکنند و محتاج نشوند و طایفۀ فارسی‌ها خانه­ها و عمارت‌ها و بنگله­های خود دارند و تجّار معتبر در میان فارسی بسیار است». (پیرزادۀ نائینی،1342، ج 1: 131)

* *** *

سفرنامه­نویسی فارسی پیشینه­ای به درازای تاریخ پرفرازونشیب ایران دارد، چون تمامی این سفرنامه­ها به‌منزلۀ یادداشت‌های شخصی تلقّی می­شده، عمدتاً کسی اهتمام به استنساخ از آن نمی­کرده است، بدین روی با نابود شدن نسخۀ اصلی، بسیاری از اطّلاعات خوب تاریخی نیز از میان می­رفته است و به همین علّت است که متأسّفانه سفرنامه­های به‌جامانده از دوران قدیم تعدادشان بسیار معدود است، خوشبختانه با توسعۀ صنعت چاپ، روند چاپ این‌گونه کتاب‌ها رو به فزونی نهاد، البته در حدّ چاپ سفرنامه­های رجال دولتی و مشاهیر مانند سیف­الدّوله، رکن­الدّوله، امین­الدّوله و حاج سیّاح و یا سفرنامه­هایی که به دستور فرمانروایان یا شاهان امر به نوشتن شده است، همچون سفرنامۀ ناصرالدّین شاه و مظفّرالدّین شاه.

هرکدام از این سفرنامه­ها بسته به ذوق و استعداد و نگرش نویسندۀ آن دارای ارزش‌هایی منحصر به
ج

خود هستند، میرزا صالح شیرازی در اندیشۀ تحصیل علم چاپ از اروپا، ابوالحسن خان در پی مأموریّت، ناصرالدّین شاه در فکر خوش‌گذرانی و زیبایی‌ها و تنی چند نیز همچون: حاج سیّاح، دقیق به مسائل اجتماعی. حاج سیّاح در سفرنامۀ خود می­نویسد:

«... روز شنبه 1295 قمری ـ 1257 شمسی ـ ظلّ السّلطان به حضرت عبدالعظیم (ع) رفته بود، شاه روز پنچ­شنبه رفت که او را مشایعت کند، واقعۀ موجب تأسّفی رخ داد. ...آن‌طور که می­گویند فوج اصفهان که مدّتی بود در طهران، قراول و دربان دربار شاه و اعیان بوده، در سرمای زمستان با آن لباس کرباس کهنه، در درها یا زیر چادر زحمت‌دیده بودند و با گرسنگی و زحمت به سر برده و اقوام و عیالشان پریشان و بی پرستار و چشم‌به‌راه مانده بودند، مواجب هم که از دولت رسیده بود، سرتیپ و صاحب‌منصب سرتیپ و صاحب‌منصب خورده و آن بیچارگان، بی‌پول، گرفتار سرما و نان خشک بوده و به تنگ آمده و هرقدر اصرار به صاحب‌منصب کرده ... جز فحش و کتک، اجری نبرده بودند».

وی در ادامه می­آورد: «احمدخان علاء­الدّوله... که واقعاً من در هیچ نقطه شخصی به این بی­رحمی و حرص و شقاوت ندیده­ام و همه او را به این صفت سختی و بی­رحمی و کج‌خلقی می­شناسند، با سرتیپ فوج آشنا بود و خودش از رکابیان شاه بود. این فوج که از شدّت زحمت و طول سفر از اذیّت صاحب‌منصب به تنگ آمده بودند، چند نفر از سرشناسان ایشان به امید اینکه عید است و شاه به بدرقۀ پسرش می‌رود و زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) و هر کس از بزرگ مقتدری شکایت دارد، دیگر بالاتر از شاه کیست عرض نماید، عریضۀ تظلّم به شاه نوشته و از مشقّت حال خود و سختگیری صاحب‌منصبان شکایت کرده ... شاه در عوض اینکه مرحمت کند و به عرض ایشان رسیدگی کند امر کرد فرّاشان بر سر ایشان تازیانه زده از کنار راه دور کند و فرمود: نباید کسی از بزرگ‌تر خود شکایت کند». (سیّاح، 1356: 109، 11-112)

***

شمار سفرنامه­های چاپ‌شدۀ ایرانیان در مقایسه با سفرنامه­های بیگانگان بسیار کم است نه از این‌رو که سفرنامه­های ایرانی کمتر باشد، بل ازاین‌جهت که کمتر کسی اهتمام به چاپ آن دارد، کافی است که عنوان خارجی بر یک سفرنامه بخورد، هم ناشر (سرمایه­گذار) و هم خریدار هر دو طالب آن‌اند، چه بسیارند ازاین‌گونه یادداشت‌های ارزنده که سال‌هاست در گنجینۀ کتابخانه­های شخصی یا عمومی خاک می­خورند و در حقیقت اسناد مهمّی از تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران هستند؛ و کسی در اندیشۀ چاپ و انتشار آن نیست. به‌عنوان نمونه بنگرید به فهرست تقریباً کامل نسخه­های خطّی فارسی (جلد ششم) نگارش احمد منزوی که در بخش سفرنامه­های آن به معرّفی صدها گونه از این کتاب‌ها می­پردازد که تنها تعدادی از آن چاپ‌شده است.

 

 

کتاب‌نامه

پیرزاده­نائینی، محمّدعلی (1342)، سفرنامۀ حاجی پیرزاده، به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، جلد اوّل، تهران: دانشگاه تهران، 1342.

سیّاح، محمّدعلی (1356)، خاطرات حاج سیّاح، به کوشش حمید سیّاح، تصحیح سیف­الله گلکار، تهران: امیرکبیر.

منزوی، احمد (1354)، فهرست نسخه‌های خطّی فارسی، جلد ششم، تهران، مؤسّسۀ فرهنگی منطقه‌ای.

میراحمدی، مریم «ایران در سفرنامۀ مارکوپولو»، فصلنامۀ تحقیقات جغرافیایی، شمارۀ 11، 1367.

ناصرخسرو (1358)، سفرنامه، به کوشش نادر وزین پور، چاپ چهارم، تهران: جیبی.

 

*  گزارش میراث، دورۀ دوم، س 1، ش 7 (فروردین 86 13): 4 3.

صنایع دستی و بومی نماد فرهنگ و آداب و رسوم هر ملت است

 

   

 

 

یک پژوهشگر و نویسنده عرصه فرهنگ در یزد گفت: صنایع دستی و بومی نماد فرهنگ و آداب و رسوم هر ملت است.

یک پژوهشگر و نویسنده عرصه فرهنگ در یزد گفت: صنایع دستی و بومی نماد فرهنگ و آداب و رسوم هر ملت است.

حسین مسرت  بااشاره به برگزاری جشنواره ملی صنایع دستی با مضامین قرآنی در یزد  اظهار داشت: توجه به صنایع دستی و بومی لازمه رشد و ترقی فرهنگ و آداب و رسوم است چرا که صنایع دستی می تواند مهمترین و بهترین جاذبه گردشگری ایران باشد و اگر به احیای صنایع دستی کمک کنیم بهترین قدم را در این راستا برداشته ایم.

وی افزود: با مرگ هر صنعتگر کهنسال آن صنعت هم با فراز و نشیب های زیاد مواجه شده  و حتی از بین می رود بنابراین با برگزاری کلاسهای آموزشی جهت انتقال تجربیات هنرمندان می توان این هنرها را حفظ کرده و برای استفاده آنها برای آیندگان باقی بگذاریم.

وی گفت: صنایع دستی در هر موضوعی زیبا و قابل توجه است ولی ارزشمندی آن با آیات قرآن بیش از پیش خواهد شد.

وی توجه به صنایع دستی را توجه به پیشینیان دانست و تصریح کرد: احترام به صنایع دستی احترام به پیشینیان و میراث فرهنگی است.

مسرت خاطرنشان کرد: این هویت و پیشینه بسیار ارزشمند است به طوری که شاهد هستیم کشورهایی که از آن بهره مند نیستند همواره به دنبال جعل آثار دیگر کشورها و ثبت آن به نام کشور خود می باشند.

 

 

۴ اسفند ۱۳۸۹ 

سایت وزارت ارشاد اسلامی

سخن ناشر دیوان صالح یزدی

 

حسین مسرّت

شعر یک موهبت خدادادی است که به هر کس داده نمیشود و آن که لطف بزرگ حق تعالی شامل حالش میشود، زبانش گویا به سخن گفتن موزون یا منظوم میشود. چه موهبتی بالاتر از این که قرآن کریم، زیباترترین شعر آفرینش است که برای جهانیان از  قول حق و از زبان پیامبرگرامی نازل شد.

شعر و شاعری را شیرین‏ترین بخش ادبیّات خواندهاند. تأثیری که شعر یا کلام موزون در ذهن و زبان خواننده دارد، بر هیچ کس پوشیده نیست، چه بسیار مضامین اخلاقی، حکمی، عرفانی و اجتماعی که در طول سده‏ها بواسطۀ شعر ماندگار شده است و بر دلها نقش بسته است و چه حماسه‏های ملّی و مذهبی که شعر پایدارش کرده است.

براین پایه انتشارات اندیشمندان یزد در راستای رسالتی که دارد دست به گردآوری ، تدوین و نشر دیوان سخنوران نامدار و گمنام یزدی می‏زند تا نشان دهد که ادبیّات و فرهنگ این دیار کهن هم چنان زنده و پویاست و در همین راستا این انتشارات نسبت به چاپ دیوان جناب شیخ حسین صالح نسب به نام « صالح نامه » اقدام کرده است.

باشد که چاپ این دیوان، گام ارزنده ای شود در راه آشنایی با ادبیّات یزد.

 

بهمن 1393

کتابشناسی سام میرزا صفوی

 حسین مسرت
 
  
سام میرزا (متولد 923ق) فرزند شاه اسماعیل اول، و یکی از شاهزادگان دانشمند عصر صفوی است که از خردسالی همراه برادرش شاه تهماسب با اصول اولیۀ نویسندگی آشنا شد و هر دو موفق به نگارش تذکره ای از سخنوران عصر خود شدند.
  
                                                                                                             
پیش درآمدسام میرزا (متولد 923ق) فرزند شاه اسماعیل اول، و یکی از شاهزادگان دانشمند عصر صفوی است که از خردسالی همراه برادرش شاه تهماسب با اصول اولیۀ نویسندگی آشنا شد و هر دو موفق به نگارش تذکره ای از سخنوران عصر خود شدند. سام میرزا زیر نظر خواجه محمد مؤمن که خود سخنوری توانا بود، با مبادی ادب آشنا شد. وی بر اثر دانش اندوزی نزد مربیان کارکشتۀ خود، نه تنها خط تعلیق را خوش می نوشت، بلکه به شعر سرودن نیز پرداخت و نمونۀ اشعاری که از خود در پایان تذکرۀ تحفۀ سامی آورده، گویای شعردانی، سخن سنجی و خبرگی او در نقد و تمیز اشعار و نیز میزان آگاهی او بر فنون شعر و شاعری و علوم بدیعی و بلاغی است.سام میرزا به واسطۀ ادب دوستی، دستگاه فرمانروایی خود را نیز محل آمد و شد ادیبان و نویسندگانی چون قاضی احمد غفاری، مؤلف تاریخ نگارستان و مولانا نورالله از مردم فاضل هرات، شوقی یزدی و دیگران کرده بود و خود با سخنوران برجستۀ آن عصر مباحثه و مشاعره داشت (نک: تحفۀ سامی). وی فردی دیندار، آگاه، آزاده و روشن بین بود که با سیاستهای خشن و نامردمی دربار صفوی، چندان میانۀ خوبی نداشت و سرانجام هم به اتهام عصیان و طغیان، بازداشت و دربند شد و به فرمان شاه اسماعیل دوم، همراه دیگر شاهزادگان ناخرسند صفوی در سال 984ق کشته شد.معروف ترین اثر او تذکرۀ تحفۀ سامی (نگارش 957ق) است که از لحاظ شناخت شعر و ادبیات و جایگاه آن در عصر صفوی و نیز مردم شناسی آن دوره، کتابی درخور و قابل اعتناست. اما از دیوان او که به گفتۀ محمدعلی تربیت شش هزار بیت داشته، نشانی نیست.تحفۀ سامی دربردارندۀ شرح احوال و نمونۀ اشعار نزدیک به هفتصد تن از شعرای نامی و گمنام اوایل دورۀ صفویه است که تذکره نویسانی چون والۀ داغستانی، آذر بیگدلی و رضا قلی خان هدایت در آثار خود از آن بهره برده اند.1آثار سام میرزاتحفۀ سامی، به کوشش آکادمی نسخۀ خطی هند، 1787م، رحلی، 308+273ص (مشار، 1: 801).تحفۀ سامی، به کوشش مولوی اقبال حسن، پتنۀ هند، دارالفنون هندوستان، 1313ش، 193ص، با مقدمۀ فارسی و انگلیسی از روی نسخه های مشرقی پتنه (تاریخ تذکره ها، 1: 155ـ156؛ مشار، 1: 801).تحفۀ سامی، به کوشش حسن وحید دستگردی، تهران، ارمغان، 1314ش، یب + 192ص؛ چ 2، تهران، فروغی [1352]، وزیری، 192ص، از روی نسخۀ ناقص مرتضی نجم آبادی، از 723، شاعر اصلی، 92 نفر کم دارد.تحفۀ سامی، به کوشش رکن الدین همایونفرخ، تهران، علمی 1347ش، چ 2، [بی تا]، وزیری، سی ودو+438ص، از روی نسخۀ محمد معین که اکنون در دانشگاه تهران است، نسخۀ شخصی عبدالحسین بیات، نسخۀ آستان قدس و چاپ مولوی اقبال حسن.دیوان، محمدعلی تربیت می گوید که دیوانی نزدیک به شش هزار بیت از او دیده است (دانشمندان آذربایجان، 275)
دربارۀ سام میرزا و تحفۀ سامی2کتابآذر بیگدلی، مصطفی بیک، آتشکدۀ آذر، بمبئی، 1277ق، ص 18؛ به کوشش جعفر شهیدی، تهران، نشر کتاب، 1377ش، ص 15، 68؛ به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، امیرکبیر، 1337ش، 1/ 62ـ63.آژند، یعقوب، ادبیات ایران از آغاز تا امروز، تهران، گستره، 1380ش، ص 205، 434، 435.آقابزرگ تهران، محمدمحسن، الذریعه الی تصانیف الشیعه، قم، اسماعیلیان، [بی تا]، 3/ 440، 2/ 9: 423ـ424.اته، هرمان، تاریخ ادبیات فارسی، ترجمۀ صادق رضازادۀ شفق، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش، ص 5.اسپناقچی پاشازاده، محمدعارف، انقلاب الاسلام بین الخواص و العوام (تاریخ زندگی و نبردهای شاه اسماعیل صفوی و شاه سلیم عثمانی: وقایع سالهای 905ـ930هجری)، به کوشش رسول جعفریان، قم، دلیل ما، 1379ش، ص 270.اسدی زاده، پرویز و دیگران، دائره المعارف دانش و هنر، تهران، اشرفی، چ 10، 1377ش، ص 163.اسماعیل پاشا بغدادی، ایضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، استانبول، 1364ق، ج 1، ستون 250.اسماعیل پاشا بغدادی، هدیه العارفین، اسما المؤلفین و آثارالمصنفین، استانبول، 1951م، 1/382؛ تهران مکتب الاسلامیه و جعفری تبریزی، 1387ق، 1/ 263.اشپولر، مم و دیگران، تاریخ نگاری در ایران، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، گستره، 1380ش، ص 322.امیری هروی، سلطان محمد فخری بن محمد، تذکرۀ ؟ سلاطین و جواهر العجایب، به کوشش حسام الدین راشدی، حیدرآباد پاکستان، انجمن ادبی سندی، 1968م، 2/71.امین، محسن، اعیان الشیعه، به کوشش حسن امین، بیروت، دارالتعارف، 1403ق، ج 7، 182.براون، ادوارد، از سعدی تا جامی (تاریخ ادبی ایران از نیمۀ قرن هفتم تا آخر قرن نهم)، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، ابن سینا، چ 2، 1339ش، ص 638، 674، 746.براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران از آغاز تا عهد صفویه تا زمان حاضر، ترجمه غلامرضا رشید یاسمی، تهران، ابن سینا، چاپ سوم، 1345ش، 4/ 35ـ36، 316.براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران از صفویه تا عصر حاضر، ترجمۀ بهرام مقدادی، تهران، مروارید، 1375ش، 4/ 97ـ98، 220، 391ـ392.بیانی، مهدی، احوال و آثار خوشنویسان، تهران، علمی، 1362ش، 1 و 2/ 228.پیرنیا، حسن و عباس اقبال آشتیانی، تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه، تهران، خیام، چ 4، 1364ش، ص668ـ670.تاجبخش، احمد، تاریخ صفویه، شیراز، نویدشیراز، 1378ش، 2/ 314ـ315، 349.تاهباززاده (خیامپور)، عبدالرسول، فرهنگ سخنوران، تبریز، شرکت سهامی کتب، 1340ش، ص 258، تهران، طلایه، [ویرایش دوم]، 1368ش، 1/ 434ـ435.تربیت، محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، تهران، بی نا، 1314ش، ص 176ـ178، تبریز، بنیاد کتابخانه فردوسی تبریز، 1367ش، ص 176ـ178، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1378ش، 5 و 9/ 274ـ275.تفضلی، آذر، و مهین فضائلی جوان، فرهنگ بزرگان اسلام و ایران، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، آستان قدس رضوی، 1379ش، ص 219.تمیم داری، احمد، عرفان و ادب در عصر صفوی، تهران، حکمت، 1372ش، 1/ 77، 95، 101.ثواقب، جهانبخش، تاریخ نگاری عصر صفویه و شناخت منابع و مآخذ، شیراز، نوید شیراز، 1380ش، ص 18، 106ـ107، 388.جنابدی، میرزا بیگ، روضه الصفویه، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، دانشگاه تهران، ص 299، 307، 319، 330ـ342، 365، 372، 400ـ401، 410، 421، 437، 456، 492ـ495.حاج سید جوادی، کمال و دیگران، اثر آخرینان (زندگینامۀ نام آوران فرهنگی ایران از آغاز تا سال 130ش)، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران، 1378ش، 3/ 211.حاجی خلیفه، مصطفی بن عبدالله کاتب چلبی، کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، استانبول، 1362ق، 2/ 263؛ لیدن، 1835م، 2/ 263.حالت، ابوالقاسم، شاهان شاعر (احوالات شاهان و شاهزادگان سخنور و ...)، تهران، شرکت سهامی کتب ایران، [بی تا]، ص 235ـ236.حزین لاهیجی، محمدعلی، سفینۀ علی حزین، حیدرآباد دکن، [بی نا]، 1348ق.حسینی استرآبادی، حسین، تاریخ سلطانی از شیخ صفی تا شاه صفی، به کوشش احسان اشراقی، تهران، علمی، چ 2، 1346ش، ص 33، 62، 70.حسینی نوزی تبریزی، محمد، ریاض الجنه، نسخۀ خطیکتابخانۀ ملی تبریز، روضۀ پنجم، قسم دوم، ص 806.حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ نهضتهای فکری ایرانیان (از آغاز قرن دهم تا پایان قرن دوازدهم هجری: از دشتکی تا نراقی)، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، 1368ش، ج 4، بخش 1: 6ـ8، 68، 79، 115ـ118، 155، 174، 225.حقیقت، عبدالرفیع، فرهنگستان شاعران زبان پارسی از آغاز تا امروز، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، 1368ش، ص 4، 263.خانلری (کیا)، زهرا، راهنمای ادبیات فارسی (فرهنگ اعلام و اصطلاحات)، تهران، ابن سینا، 1341ش، ص 100، 197ـ198.خان بهادر، محمدصدیق حسن، شمع انجمن، هندوستان، [بی نا]، 1293ق، ص 199ـ200؛ به کوشش محمدکاظم کهدویی، یزد، دانشگاه یزد، 1385ش، ص 313ـ314.خواندمیر، غیاث الدین بن همام الدین حسینی، تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد بشر، به کوشش: محمددبیر سیاقی، تهران، خیام، چ 3، 1362ش، 4/ 555، 616.خوشگو، سفینۀ خوشگو، نسخۀ خطی کتابخانۀ مدرسه عالی شهید مطهری، ش 2724، حرف س.دانشگاه کمبریج، تاریخ ایران (دورۀ صفویان)، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، جامی، 1380ش، ص 7، 506، 547، 564ـ565.دایی جواد، محمدرضا، تاریخ ادبیات ایران (از حملۀ مغول تا نیمۀ اول دورۀ صفویه ـ از کمال تا صائب)، اصفهان، شرکت مطبوعات (تأیید)، [بی تا]، 1/ 216، 271، 274.دوست سنبهلی، میرحسین، تذکرۀ حسینی، لکهنو، 1292ق، ص 148.دهخدا، علی اکبر، لغت نامه، زیرنظر محمد معین و جعفر شهیدی، تهران، دانشگاه تهران، چاپ جدید، 1373ش، 8/ 11776ـ11778.رازی، امین احمد، تذکرۀ هفت اقلیم، به کوشش محمدرضا طاهری (مسرت)، تهران، سروش، 1378ش، 1/ 154، 229، 240، 241، 265، 280، 725؛ 2/ 677، 734، 799، 953، 954، 997، 999، 1024، 1035، 1045، 1060، 1080، 1083، 1144، 1195ـ1196، 1201، 1415، 1217، 1227ـ1228، 1229، 1236، 1260، 1291، 1330، 1351، 1399، 1401، 1423، 1446،1431؛ 3/ 1613، 1614، 1417.رضازادۀ شفق، صادق، تاریخ ادبیات ایران، شیراز، دانشگاه شیراز، 1352ش، ص 557، 611.رضایی، عبدالعظیم، گنجینۀ تاریخ ایران (صفویان، افشاریان، زندیه و قاجار)، تهران، اطلس، 1378ش، 12/3، 22.روملو، حسن، احسن التواریخ، به کوشش چارلس نارمن سیدن، کلکته، 1931م؛ افست، تهران، شمس، 1347ش؛ افست، تهران، کتابخانۀ صدر، 1347ش، ص 260ـ263؛ به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1349ش، ص 682، 816.ریپکا، یان و دیگران، تاریخ ادبیات ایران (پژوهشی دربارۀ دگرگونی تاریخی زبان و ادبیات فارسی تاجیکی از زمان باستان تا آغاز سدۀ 20م)، ترجمۀ کیخسرو کشاورزی، تهران، گوتنبرگ، جاویدان خرد، 1370ش، ص 509.ریپکا، یان، تاریخ ادبیات ایران، ترجمۀ ابوالقاسم سری، تهران، سخن، 1382ش، 1/ 467، 526؛ 2/ 782ـ783، 855، 861، 928.زرین کوب، عبدالحسین، آشنایی با نقد ادبی، تهران، سخن، 1372ش، چ 2، ص 8ـ9، 437.زرین کوب، عبدالحسین، از گذشتۀ ادبی ایران (مروری بر نثر فارسی، سیری در شعر فارسی با نظری بر ادبیات معاصر)، تهران، الهدی، 1375ش، ص 154.سادات ناصری، حسن، سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران، تهران، شورای عالی فرهنگ و هنر، 1353ش، 1/ 428ـ430.سامی، شمس الدین، قاموس الاعلام، استانبول، [بی نا]، 1306ـ1316ق، 4/ 2510.سام میرزا صفوی، تحفۀ سامی، به کوشش حسن وحید دستگردی، تهران، ارمغان، 1341ش، ص 47، 191/ به کوشش رکن الدین همانفرخ، تهران، علمی، چ 2، [بی تا]، ص 376ـ380.سرمدی، عباس، دانشنامۀ هنرمندان ایران و جهان اسلام (از مانی تا معاصرین کمال الملک)، تهران، هیرمند، 1380ش، ص 271.سیوری، راجر، ایران عصر صفوی، ترجمۀ کامبیز عزیزی، تهران، مرکز، چ 4، 1374ش، ص 46، 57، 206.سیوری، راجر، در باب صفویان، ترجمۀ رمضان علیروح الهی، تهران، مرکز، 1380ش، ص 74، 87، 107، 294.سیوری، راجر و دیگران، صفویان، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، مولی، 1380ش، ص 54، 61، 106ـ107، 157، 225، 245، 247ـ248، 278.شاه حسین بن ملک غیاث الدین محمود سیستانی، خیرالبیان، نسخۀ خطی برگ 20 (خیامپور، 1/ 435).شاه طهماسب صفوی، تذکرۀ شاه طهماسب، به کوشش امرلله صفری، تهران، شرق، چ 2، 1363ش، ص 3، 5، 13، 14، 24، 34، 35، 36؛ چاپ برلین، 1343ق، ص 16، 17، 25.شفیعی کدکنی، محمدرضا، ادبیات فارسی از عصر جامی تا روزگار ما، ترجمه حجت الله اصیل، تهران، نی، 1378ش، ص 53.شیخ مفید (داور)، تذکرۀ مرآت الفصاحه (شرح حال و نمونه اشعار شاعران فارس از قدیم ترین زمان تا قرن چهاردهم هجری) به کوشش محمود طاوسی، شیراز، نوید شیراز، 1371ش، ص 540، 217.صادق بیک افشار، تذکرۀ مجمع الخواص، ترجمۀ عبدالرسول خیامپور، تبریز، [بی نا]، 1327ش، ص 24.صدر حاج سید جوادی، احمد و دیگران، دائره المعارف تشیع، تهران، نشر شهید سعید محبی، 1373ش، 4/ 165؛ 6/ 37ـ38.صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی (از آغاز سدۀ دهم تا میانۀ سدۀ دوازدهم هجری)، تهران، فردوس، چ 5، 1378ش، ج 5، بخش 1/ 498، بخش 3/ 1659ـ1663 و صفحات فراوان دیگر، ج 4، چ 10، 1378ش، ص 28، 129ـ130، 139 و صفحات دیگر.صفا، ذبیح الله، خلاصه تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی، تهران، امیرکبیر، چ 2، 1356ش، ص 281.صلاحی، عمران، خنده سازان و خنده پردازان، تهران، علم، 1382ش، ص 124ـ140.عبدی بیگ شیرازی (نویدی شیرازی)، تکمله الاخبار، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، نی، 1369ش، ص 11ـ14، 19، 22، 56، 58، 62، 66ـ68، 71، 76، 77، 80، 86ـ88، 130، 168، 188، 232ـ237. عبرتی عظیم آبادی، وزیرعلی، معراج الخیال، نسخۀ خطی دانشگاه لاهور.علی ابراهیم خان (خلیل)، صحف ابراهیم، عکس نسخۀ خطی کتابخانۀ برلن، برگ 155، ش 167 (خیامپور، 1/ 435).عمید، حسن، فرهنگ عمید جغرافیا و تاریخ و اطلاعات عمومی، تهران، جاویدان، [بی تا]، ص 490.فخرالزمانی قزوینی، ملا عبدالنبی، تذکرۀ میخانه، به کوشش احمد گلچین معانی، تهران، اقبال، چ 5، 1367ش، ص 113، 116، 118، 119، 124، 126، 142، 143، 147، 169، 170، 172، 759.فخری هراتی، روضه السلاطین، به کوشش سید حسام الدین راشدی، حیدرآباد هند، 1968م، ص 71؛ به کوشش عبدالرسول خیامپور، تبریز، مؤسسۀ تاریخ و فرهنگ ایران، 1345ش، ص 71.قدرت الله گوپاموی، محمد، نتایج الافکار، بمبئی، کتابفروشی خاضع، 1336ش، ص 331ـ332.قدیانی، عباس، فرهنگ جامع تاریخ ایران (از ورود آریایی ها تا پایان عصر پهلوی)، تهران، آرون، چ2، 1381ش، 1/ 241، 450.قزوینی، ابوالحسن، فوایدالصفویه (تاریخ سلاطین و امرای صفوی پس از سقوط دولت صفویه)، به کوشش مریم میراحمدی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367ش، ص 28.گلچین معانی، احمد، تاریخ تذکره های فارسی، تهران، سنایی، چ 2، 1363ش، 1/ 155ـ157، 419، 621، 719، 726؛ 2/ 119، 148، 279، 434، 723، 729.گلچین معانی، احمد، کاروان هند، مشهد، آستان قدس رضوی، 1369ش، 1/ نه، بیست، 21، 116، 325، 349، 371، 423، 514، 600، 601، 663، 794، 795؛ 2/ 933، 1026، 1169، 1193، 1264، 1380، 1381، 161، 159، 1559، 1572.مبارک علامی، ابوالفضل، اکبرنامه، کلکته، 1886م، 3/ 749.مدبری، محمود، فرهنگ کتابهای فارسی از قرن چهارم تا 1300، تهران، ویس، 1364ش، 1/ 160.مدرس خیابانی تبریزی، محمدعلی، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او للقب یاکنی و القاب، تهران،[بی نا]، 1326ـ1327ش، 2/ 151؛ تهران، خیام، [بی تا]، 2/ 416؛ تهران، خیام، چ 3، 1369ش، 1/ 416.مشار، خانبابا، فهرست کتابهای چاپی فارسی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352ش، 1/ 801؛ دورۀ 5 جلدی، تهران، [بی نا]، 1350ش، 1/ 1207.مشار، خانبابا، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی، تهران، [بی نا]، 1341ش، ج 3، ستون 286.مصاحب، غلامحسین، دائره المعارف فارسی، تهران، فرانکلین، 1345ش، 1/ 615، 1246.میرزا محمد، تاریخ سلاطین صفویه، به کوشش امیرحسن عابدی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1351ش، ص 36ـ37.معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران، امیرکبیر، چ 14، 1378ش، 5/ 720.منزوی، احمد، فهرستوارۀ کتابهای فارسی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1376ش، 3/ 1862ـ1863.منشی، اسکندربیگ، تاریخ عالم آرای عباسی، به کوشش محمد اسماعیل رضوان، تهران، دنیای کتاب، 1377ش، 1/ 74، 75، 84، 103ـ109، 112، 113، 162ـ163، 148ـ149.موریس، جرج و دیگران، ادبیات ایران از آغاز تا امروز، ترجمه یعقوب آژند، تهران، گستره، 1380ش، ص 205، 434.مهرین (شوشتری)، عباس، تاریخ زبان و ادبیات ایران از عصر ایلخانان مغول تا کریم خان زند، [بی جا]، مانی، [بی تا]، ص 54.نصرآبادی، محمدطاهر، تذکرۀ نصرآبادی، به کوشش احمد موفق یزدی، یزد، دانشگاه یزد، 1378ش، ص 5.نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری، تهران، فروغی، 1344ش، 1/ 377ـ379.نقوی، سید علیرضا، تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، تهران، علمی، 1343ش، ص 8، 175، 193، 286، 337، 426، 796، 519، 616، 619، 638، 705، 716ـ717، 770.نوایی، عبدالحسین، رجال کتاب حبیب السیر، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چ 2، 1379ش، ص 17، 19، 21ـ22، 28، 291. نوایی، میر نظام الدین علیشیر، تذکرۀ مجالس النفائس، به کوشش علی اصغر حکمت، تهران، منوچهری، 1363ش، ص کو، و.نیساری، سلیم، تاریخ ادبیات ایران (تاریخ ادبیات پیش از اسلام و بعد از اسلام از صدراسلام تا حملۀ مغول)، تهران، اقبال، چ 6، 1333ش، 1/ 79.واله داغستانی، علی قلی خان، ریاض الشعرا، نسخۀ خطی کتابخانۀ ملی ایران، عکس نسخۀ خطی موزۀ بریتانیا، برگ 169.هدایت، رضا قلی خان، تاریخ روضه الصفای ناصری، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، اساطیر، 1380ش، 8/ 6368.
هدایت، رضا قلی خان، فهرس التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی و میر هاشم محدث، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1373ش، ص 210، 229، 257.هدایت، رضا قلی خان، مجمع الفصحا در تذکرۀ شعرا، تهران، [بی نا]، 1295ش، 1/ 31؛ به کوشش مظاهر مصفا، تهران، امیرکبیر، 1336ش، 1/ خ، د، 58ـ59.هدایت، محمود، گلزار جاویدان، تهران، [بی نا]، [بی تا]، 2/595. مقالاتاستوری، چارلز، «تذکرۀ شعرا» ترجمه تقی بینش، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد، س 3، ص 246ـ251.دامادی، محمد، «ادیبی نقادی از دیار آذرابادگان» در کتاب مجموعه سخنرانیهای ششمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، تبریز، دانشگاه آذرابادگان، 1357ش، 2/ 207ـ224.دولت آبادی، عزیز، «پاره ای از اشتباهات تذکره نویسان و محققان دربارۀ سخنوران آذربایجان» در کتاب مجموعه سخنرانیهای ششمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، تبریز، دانشگاه آذرابادگان، 1357ش، 2/ 265ـ273.عبدلله، سعید، «فارسی تذکرون متن تنقیدی عنصر، الف: لباب الباب عوفی کامطالعه، ب: تذکرۀ دولتشاه کامطالعه، ج: تحقه سامی کامطالعه»  مباحث: در کتاب سید عبدالله ؟، لاهور، ؟، ادب، 1965 اردو9، ص 443ـ483.قاضی، م. ج، «سام میرزا و تحفۀ سامی» Indo-Iranica، ج 15، 1960م، ص 68ـ89.گلستانی، حسین، «از تذکره ها» ماهنامۀ گل آقا.مولوی، محمد شفیع، «اقتباسات تحفۀ سامی راجع به هنروران» اورینتل کالج مگزین، لاهور پاکستان، ج 10، ش 2، نوامبر 1933م، اگست 1934م، ص 73ـ128.مولوی، محمد شفیع، «اقتباسات تحفۀ سامی دربارۀ خط و خطاطان»، مقالات مولوی محمد شفیع، به کوشش احمد ربانی، لاهور، مجلس شرقی ادب، 1970م، 1/ 1ـ85.
نسخه های خطی تحفه سامیالف. نسخه های شناخته شده1. کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی (مشهد)، ش 4198 (کتب تاریخ، ش 157). نستعلیق فارسی (ماورا النهری) از اواخر قرن دهم هجری، 158 برگ، وقفی حاج قائم مقام، صفحۀ اول و آخر تازه نویس است.آغاز:الله الحمد قبل کل کلامبصفات الجلال و الاکرامانجام:محـب آل علـی بـاد سـرفـرزا جـهـانعدوی آل علی باد دست و خوار و نزار(رؤیت، فهرست دو کتابخانۀ مشهد، ص 635، فهرستالفبایی آستان قدس، 113، فهرست کتابهای خطی آستان قدس، 7/ 48).2. انستیتو نسخ خطی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان، شمار، ثبت b. 5778، کاتب ناشناس، کتابت سدۀ 11ق، 134 برگ (فهرست انستیتو آذربایجان، ص 53).3. انستیتو نسخ خطی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان، شمارۀ ثبت b. 5119، خط مصطفی بن جارلله مشهور به بیانی، 975ق، 146 برگ (فهرست انستیتو آذربایجان، ص 53)4. کتابخانۀ بروسه ترکیه، ش 1089، (خراجچی)، کاتب ناشناس، نستعلیق، گویا قرن 11ق، 139 گ.آغاز: برابر اصلانجام موجود:چرا که عمـر چـو بـاد بهـار می گـذردغنیمت است دمی صحبت گل و گلزار(فهرست بروسه، 30).5. کتابخانۀ بنیاد خاورشناسی فرهنگستان تفلیس، کاتب ناشناس، نستعلیق، گویا 908ق، از برگ 18 تا 133. با پیکرۀ زن و مرد در یک مجلس، با تاریخ تألیف: «نهصد ار هشت بر وی فزایی» (نشریۀ نسخه های خطی فارسی، 8/ 197).6. مؤسسۀ خاورشناسی فرهنگستان علوم روسیه، شمارۀ ثبت B 116، برگ 262 تا 332.انجام: افتاده(فهرست فرهنگستان روسیه، ص 66)7. مؤسسۀ خاورشناسی فرهنگستان علوم روسیه، شمارۀ ثبت B 118.آغاز و انجام: افتاده.(فهرست فرهنگستان روسیه، ص 66)8. دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران، ش 187 ج. به خط نستعلیق پایان ربیع الاول 976ق از مصطفی بن اویس در دارالقراه ، 127 برگ.این نسخه پس از دو نسخۀ مورخ 968 و 971ق هند از کهن ترین نسخه های مورخ است. اشعار و یادداشتهای 1278، 1283 و 1284ق در پایان آن آمده و در سال 1298ق از آن کتابخانۀ صنیع الدوله بوده است. سرگذشت 666 شاعر.انجام: برابر اصل(فهرست دانشکده حقوق، ص 42).9. کتابخانۀ دانشگاه استانبول، نستعلیق ممتاز، گویا قرن 11ق، 171 برگ.آغاز و انجام: برابر اصل(فهرست دانشگاه استانبول، ص 415)10. کتابخانۀ دانشگاه استانبول، شمارۀ TUK. F.r 714 نستعلیق ممتاز، گویا قرن 10ق، 93 برگ.آغاز: برابر اصل.انجام موجود: شیخ جمال الدین از وروجرد همدان است و مرید نوربخشیان بود و مرد صوفی.(فهرست دانشگاه استانبول، ص 321)11. دانشگاه پنجاب پاکستان، گنجینۀ آذر، ش H-102، نستعلیق خوش صفر 996ق، 133 برگ.(فهرست مشترک پاکستان، 11/ 735 نقل از: خضر نوشاهی، ص 444).12. کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران. در مجموعۀ شمارۀ 2591، نستعلیق سدۀ 11ق، حاشیۀ ص 188 تا 304.منشآت و منظومات گردآورنده آقا محمد معینایی اردوبادی پسر حاجی محمدخان که در 1109ق آغاز کرده و خط دیگران است. خط مهدی شاعر مورخ 1263ق هم در آن است (ص 69) در سال 1258ق از آن کسی بوده است (ص 100).(فهرست دانشگاه تهران، 9/ 1395 و 1413)13. کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، ش 3007، نستعلیق سدۀ 10ق، 45 برگ. یادداشتی دارد از سلمان مورخ ذی قعده 1052ق. نسخه اندکی پیش از سرگذشت بابا نصیبی است و پاره ای از شعرهای شعرا در هامش افزوده شده است. گویا از همان سلمان است. تا نیمۀ سرگذشت هلالی. صحیفۀ هشتم پیش از صحیفۀ پنجم آمده و نسخه آشفته و پس و پیش است.آغاز و انجام: افتاده.(فهرست دانشگاه تهران، 10/ 1936ـ1937)14. کتابخانۀ دانشگاه لس آنجلس، شمارۀ c. 130 . نسخ ترکی محمدبن ابراهیم وراداری در میانه ربیع الثانی 995ق.(نسخه های خطی، 11ـ12/ 15).15. کتابخانۀ راشد افندی ترکیه، شمارۀ 923، نستعلیق، کتابت 990ق، 220 برگ، وقف راشد افندی است. آغاز و انجام: برابر اصل.(فهرست کتابخانه های ترکیه، ص 156).16. کتابخانۀ آیت الله گلپایگانی، ش 18/144، قرن 11ق، 136 برگ. در فهرست دیگر آن کتابخانه به شمارۀ 81، نستعلیق زیبا، بی تا، و 127 برگ آمده است.آغاز و انجام: افتاده.(فهرست کتابخانۀ گلپایگانی، عرب زاده، 146/ فهرست گلپایگانی، اشکوری، 87)17. کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی (ش 1). در مجموعۀ ش 5648، به خط شکسته تحریری، بی تا، بخش نخست ص 2ـ262.آغاز موجود: اللهم و بارک علیه و ارزفنا درجه السفاعه.انجام موجود:چون سر نزد از صفای خاطر سخنمگـرد سخـن اهـل صفـا مـی گـردم(فهرست مجلس، 17/ 104ـ105)18. کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، ش 2 (سنایی سابق)، ش 613، نسخ ابراهیم بن مصطفی، یک پسر یالتجی محمد در 22 شوال از سدۀ 12ق، 157 برگ.با تملک مصطفی حسنی، با یادداشت ملا ابوالقاسم متخلص به میرزا در اصفهان با چهار صفحه فهرست.(فهرست مجلس سنا، 1/ 397، نسخه های خطی، 7/ 667ـ668).19. کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی ش 2 (سنای سابق)، ش 528، نستعلیق سدۀ 10 ق، 116 برگ، نسخه پس و پیش است.آغاز و انجام: افتاده(فهرست مجلس سنا، 1/ 326؛ نسخه های خطی، 7/ 628ـ629).20. مخطوطات محمدشفیع لاهور، ش 106/ 241، نستعلیق نظام الدین احمد، در 12 ربیع الاول 1197ق در کلکته، 118 برگ.آغاز: برابر اصل.(فهرست مشترک پاکستان، 11/ 734ـ735، نقل از: بشیر حسین، 1/ 101)21. کتابخانۀ مدرسۀ شهید مطهری (سپهسالار)، ش 1105، نستعلیق گویا 983ق، 174 برگ.(فهرست سپهسالار، 2/ 463ـ462). 22. کتابخانۀ مراد ملای ترکیه، ش 1519، ج 1213، نستعلیق شیخ محمدعلی الشهیر به شفیعی، 992ق در قسطنطنیه، 137 برگ.اگر تاریخ فوت سامی 957ق باشد، این نسخه هفده سال پس از مرگ او کتابت شده و از این جهت نسخۀ قابل اعتنایی است. تعداد شعرای این نسخه 633 نفر است. آغاز و انجام: برابر اصل.(فهرست کتابخانه های ترکیه، 517 و 553).23. کتابخانۀ آیت الله مرعشی، ش 3674، نستعلیق، دوازدهم رمضان 979ق، دویست برگ، با فهرست نام است.آغاز: برابر اصل.انجام موجود: چرا که عمر چو باد بهار می گذردغنیمت است دمی صحبت گل و گلزار(فهرست مرعشی، 10/ 6768)24. کتابخانۀ آیت الله مرعشی، ش 7531، نستعلیق، رمضان 996ق، 167 برگ.آغاز موجود: طبع بیکران بساحل ظهور می رسانید، لهذا این شاه بیت ...انجام: برابر اصل.(فهرست مرعشی، 19. 337).25. کتابخانۀ آیت الله مرعشی، ش 12096، نستعلیق قدیم، نیمۀ ماه صفر 998ق، کاتب محمدفرزند عبدالکریم، 173 برگ. با مهر العبد محمد طاهر.آغاز: برابر اصلانجام: چـرا که عمـر چـو بـاد بهـار می گذردغنیمت است دمی صحبت گل و گلزار(فهرست مرعشی، 30/ 522ـ523).26. کتابخانۀ مسجد اعظم قم، ش 1134، تحریر سدۀ 11ق.آغاز: افتادگی دارد.(فهرست مسجد اعظم، ص 67).27. کتابخانۀ مغنیسا ترکیه، ش 6381، نستعلیق ممتاز سنۀ 973ق، 164برگ. در آغاز فهرست دارد.آغاز و انجام: برابر اصل.(فهرست مغنیسا، ص 30).28. کتابخانۀ مکه (مکتبه مکه المکرمه)، ش 544 بخشالتواریخ، عارف، حکمت، ذیعقده 987ق در قسطنطنیه، 116 برگ با مهر تملک ابراهیم بن محمدبن خلیلی، و محمدبن شیخ شکریگی شهری و سلیمان میر رفعت.(نسخه های خطی، 5/ 567)29. کتابخانۀ ملی ملک، ش 3848، نستعلیق تحریری قرن 11ق، 176برگ.آغاز: برابر اصل.انجام موجود: احوال لوندی قصه خوان از وروجردی است که قصبه ای است از ولایت همدان، عامی است.(رؤیت؛ فهرست ملک، 2/ 109)30. کتابخانۀ ملی تهران، در مجموعه خطی ش 2/805، شکسته نستعلیق، جمادی الآخر 1003ق، کاتب دولتشاه ابن علا الدوله بن بختی شاه الغازی، ص 209 تا 502.آغاز و انجام: برابر اصل.(رؤیت/ فهرست ملی، 2/ 341ـ342؛ نسخه های خطی، 6/ 251). 31. کتابخانۀ ملی تهران، شمارۀ 896 (پیشتر شماره 668 بوده) نستعلیق تحریری 28 رمضان 972ق، کاتب عهدی بن شمس البغدادی، در قسطنطنیه، 137 برگ. مالک نوشته تحفه شاهی، صفحۀ اول: مهر ناصرالدین شاه قاجار.آغاز و انجام: برابر اصل. (رؤیت/ فهرست ملی، 2/ 432ـ433/ نسخه های خطی، 6/ 249ـ251)32. موزۀ ملی پاکستان (کراچی)، شمارۀ 2/37ـ N.M. 1958 نستعلیق خوش، کاتب محمدمقیم بن حاجی کمال اصفهانی، 14 رجب 1157ق، در شاهجهان آباد هند، برگ 339 تا 461).(فهرست مشترک پاکستان، 11/ 735 از روی فهرست موزه، 1/ 235 و فهرست نوشاهی، 797).33. کتابخانۀ مجتبی مینوی، شمارۀ 67، نسخ بسیار زیبا در رجب 1174ق، 143 برگ، با مقابله و تصحیح و تکمیل مجتبی مینوی با نسخۀ نزد عبدالرحیم خلخالی، استنساخ از روی نسخۀ مورخ 27 ذی قعدۀ 958ق در مشهد، با مهر اهدایی احتشام العلما به مینوی.آغاز و انجام: برابر اصل(رؤیت؛ نسخه های خطی، 6/ 640؛ فهرستوارۀ کتابخانۀ مینوی، 16؛ فهرست نسخه های عکسی مرکز احیا میراث اسلامی).34. دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شمارۀ 169 ج، شکسته نستعلیق، سدۀ 10 و 11ق، 225 برگ. سرگذشت 666 شاعر در شش صحیفۀ آن آمده است. نسخه در 1318خ از آن محمد هادی دامغانی و در پاریس در 127 اکتبر 1338خ نزد عباس اقبال بوده و یادداشتهای قزوینی در آن است. اقبال برای آن فهرست شاعران نوشته و حواشی او در شرح لغات در آن دیده می شود. در یادداشت قزوینی آمده: از روی نسخۀ پاریس علاوه کردم. صحیفۀ اول و خاتمه را ندارد. آغاز موجود: عسکری میرزا، از اولاد امجاد بابر.انجام: برابر اصل.(رؤیت؛ فهرست ادبیات، 1/ 85ـ87).ب. نسخههای شخصی1. کتابخانۀ شخصی همایون صنعتی زاده، نستعلیق 979پ.(نسخه های خطی، 7/ 799)2. کتابخانۀ شخصی عبدالحسین بیات، تحریر حدود 968 تا 975ق.(تاریخ تذکره ها، 1/ 156؛ مقدمۀ همایونفرخ، بیست و نه).3. کتابخانۀ شخصی مرتضی نجم آبادی، در تهران.(تاریخ تذکره ها، ص 156، مقدمۀ وحید دستگردی). 4. کتابخانۀ شخصی سیدعبدالرحیم خلخالی، به خط نستعلیق کاتب و تاریخ ندارد، اول و آخر ناقص.(مقدمۀ مینوی بر نسخۀ خود).
پ. نسخه های ناشناختهنگارنده مشخصات ناقص 43 نسخه خطی تحفۀ سامی موجود در کتابخانه های جهان را در اختیار دارد که به دلیل عدم مشخصات کامل نسخه از ذکر آن چشم پوشید. تا در آینده ای نزدیک و از طریق دسترسی به فهرستهای آن کتابخانه ها، مشخصات کامل آن را درج کند.
ت. عکس و میکروفیلم1. میکروفیلم شمارۀ 5137 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران از روی نسخۀ خطی مونیخ شماره 2.(فهرست میکروفیلمها، 3/ 136).2. میکروفیلم شمارۀ 2935 و نسخه عکسی مرکز احیا میراث اسلامی، از روی نسخۀ کتابخانۀ مینوی.(رؤیت).
منابع و مآخذفهرست نسخه های خطی کتابخانۀ مسجد اعظم قم، رضا استاد، قم، کتابخانه مسجد اعظم، 1365ش.فهرست نسخه های خطی فارسی مؤسسه خاورشناسی فرهنگستان علوم روسیه، اوف اکیمو شکین و دیگران، ترجمۀ عارف رمضان، مرکز مدارک فرهنگ انقلاب اسلامی، 1375ش.فهرست نسخ خطی کتابخانۀ ملی ایران، عبدلله انوار، تهران، کتابخانۀ ملی ایران، 1347ش، ج 2.فهرست کتابخانۀ مجلس شورای ملی، عبدالحسین حایری، تهران، کتابخانۀ مجلس شورای ملی، 1348ش، ج 17.فهرست کتابهای خطی کتابخانۀ ملی ملک، محمدباقر حجتی و احمد منزوی، تهران، کتابخانۀ ملک، 1354ش، ج 2.فهرست کتابخانۀ مدرسۀ عالی سپهسالار، ضیاالدین ابن یوسف حدائق شیرازی، تهران، مدرسۀ عالی سپهسالار، 1318ش، ج 2.فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ عمومی حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی، احمد حسینی اشکوری، قم،کتابخانۀ مرعشی، 1362 و 1369ش، ج 10 و 19.فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ عمومی حضرت آیت الله العظمی آقای گلپایگانی، احمد حسینی اشکوری،  قم، کتابخانۀ گلپایگانی، 1357ش، ج 1.فهرست کتابهای خطی کتابخانۀ مجلس سنا، محمدتقی دانش پژوه، محمدتقی و بها الدین علمی انواری، تهران، کتابخانۀ مجلس سنا، [بی تا]، ج 1.فهرست میکروفیلمهای کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، محمدتقی دانش پژوه، تهران، کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، 1363ش، ج 3.فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران، محمدتقی دانش پژوه، تهران، دانشکدۀ تهران، 1339ش، ج 1.فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران، محمدتقی دانش پژوه، تهران، دانشگاه تهران، [بی تا].فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، محمدتقی دانش پژوه، تهران، کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، 1340ش، ج 9 و 10.فهرست نسخه های خطی فارسی در انستیتو نسخ خطی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان (فهرست نامگو)، محمدتقی دانش پژوه و دیگران، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1380ش.فهرست نسخه های خطی کتابخانۀ آیت الله العظمی گلپایگانی، ابوالفضل عرب زاده، قم، دارالقرآن کریم، 1378ش.فهرست الفبایی کتب خطی کتابخانۀ مرکزی آستان قدسرضوی مشهد، محمد آصف فکرت هروی، کتابخانۀ مرکزی آستان قدس، 1369ش.فهرست کتب خطی کتابخانۀ آستان قدس رضوی، احمد گلچین معانی، مشهد، کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی، 1346ش، ج 7.فهرست نسخه های خطی دو کتابخانۀ مشهد، کاظم مدیر شانه چی و دیگران، تهران، فرهنگ ایران زمین، 1351ش.فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی، محمود مرعشی نجفی و دیگران، قم، کتابخانۀ مرعشی، 1380ش، ج 30.فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان، احمد منزوی، لاهور، مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1369ش، ج 11.فهرست نسخه های خطی فارسی کتابخانۀ مغنیسا، توفیق هاشم پور سبحانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1366ش.فهرست نسخه های خطی فارسی کتابخانۀ بروسۀ ترکیه، توفیق هاشم پور سبحانی، گیلان، دانشگاه گیلان، 1368ش.فهرست نسخه های خطی فارسی کتابخانۀ دانشگاه استانبول، توفیق هاشم پور سبحانی و حسام الدین آق سو، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1374ش.فهرست نسخه های خطی فارسی کتابخانه های ترکیه، توفیق هاشم پور سبحانی و حسام الدین آق سو، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1373ش.
دوماهنامۀ تخصصی اطلاع رسانی در حوزۀ تصحیح انتقادی متون، نسخه شناسی و مباحث ایرانشناسیدورۀ دوم، سال چهارم، شمارۀ چهلم، مرداد و شهریور 1389 -  
   
  

 

بیاضه سرزمینی در دل تاریخ(مقدمه)

 

 

حسین مسرّت

 

 

     قلم زدن در شرح پیشینۀ دیار کویری بیاضه که ریشه در تاریخ کهن این مرز وبوم باستانی دارد ،کاری است بس ارجمند . دیاری که در ورای تپّه ماهورهای آن ، میراث این سرزمین اهورایی غنوده است . چه بسا اگر  در دل خاک و ویرانه های آن کاوش شود ، آثاری از نیاکان ایرانیان بدست آید و نشان دهد که مردم این سامان چگونه در این دور جای زیسته اند. واگر کاوشی دراز دامن و پر حوصله تر در ادوار زمین شناسی آن انجام گیرد، روشن شود که این سرزمین چگونه از بستر دریا به ساحل دریا و از دریا به کویر و سپس به ساحل کویر تبد یل شده است.

     بیاضه که در ادوار گوناگون تاریخ از آن با نام های : پیاده ، بیادق ، بیاذق ، بیدق ، مفاذق ، مفازه وسپس بیاضه یاد شده ، یکی از شهر های باز مانده از تاریخ است. هنوز بسیاری از مردمش بر آیین نیاکان خود لباس می پو شند و از داده های طبیعت می نوشند و ودر پاسداشت سنّت های جاوید خود می کوشند.

      کتابی که پژوهشگر ارجمند آقای محمّد رضا فاضلی از پسِ سال ها جوشش و کوشش فراهم کرده است ،از دست کتاب هایی است که می باید هر پژوهشگر ایرانی در بارۀ دیار خود پژوهش کرده و بنگارند. بی گمان جای خالی چنین اثری ژرف نگر حس می شد که اکنون این مهم با پشتکار ایشان انجام گرفته و باید بر تلاش ها وکوشش های وی آفرین گفت.

 

یزد - دی 1391

واژه نامۀ یزدی

 

سخن ناشر

حسین مسرّت

    واژه نامۀ یزدی یکی از دلپذیر ترین آثار زنده یاد ایرج افشار (1389-1304) در حوزۀ یزد شناسی است که نشانۀ دلبستگی تام و فراوان او به زادگاه پدر و نیاکانش یزد است. این واژه نامه چنانکه از متن آن نیز هویداست ،دستاورد زندگی پربار ودرس آموز او در کنار خانوادۀ پدر و مباشرین یزدی خانه و نیز همسر یزدی خود روانشاد شایسته افشاریه  و نیز سفر به روستاها وشهر های استان یزد است.

     کتاب به سفارش گردآورنده ، بدون هیچ گونه دگر گونی چاپ شد، امّا قرار بود اشعار یزدی استاد دکتر جلالیان ، مندرج در جلد سوم پلّه  های سنگی به این چاپ افزوده شود که  به نوبت دیگری موکول شد. حیف که استاد دیگر در میان ما نیست تا گواه پاپ زیباترین اثرش باشد . وی واژه نامۀ یزدی رادر کنار یادگارهای یزد ، سرآمد آثار خود در حوزۀ یزد شناسی می دانست و بدان دلبسته بود. احمد حبیبی در حقّ استاد افشار سروده است :

که ایرج ،ارج فرّ وفرّهی بود                                                        زهر نیکی که گویی او بهی بود

                                                                                                یزد –بهار 1390

 

نقشى زدست عشق*

حسین مسرت

 

 نقشى زدست عشق: مژگان محمّديان، یزد: خانه كتاب يزد، 1372، وزيرى، 152 ص.

    نخستين مجموعه از اشعار شاعرۀ جوان محمّديان چندى است روانه بازار كتاب شده است. وى كه زمانى مسئوليت كانون شعر جهاد دانشگاهى استان يزد را به عهده داشت به سال 1351 در شهر آبادان متولّد شد. در خردسالى همراه خانواده به يزد آمده و تحصيلات آغازين خود را در همين شهر به پايان برد و بعداً از دانشگاه پيام ‏نور تفت در رشته جغرافيا كارشناسى گرفت. وى با خانه جوان همكارى دارد و در كار آماده ساختن دومين مجموعه شعرش به نام «نامه ‏هاى بى ‏نشانى» است.

    امّا «نقشى زدست عشق» كه حاصل ذوق ‏پردازي هاى سنين 18 تا 21 سالگى اوست. در آغاز سخنى با خوانندگانش دارد كه بر دل مى ‏نشيند:

 «ناشناسم برايت، امّا دَردم دردِ توست، تجربه ‏اى ندارم، ولى دلم سرشار از ناگفته ‏هاست. سخنانى كه حرفِ دل تو، و همه ماست، بدون هيچ ادّعايى فقط با امّيد به اينكه مرا بپذيرى، با ياد تو و با درد تو، مى‏ سرايم. اينكه مى‏ گويم تجربه ‏اى ندارم، در نوشتن است، ليكن درد را با تمامى وجودم مى ‏شناسم و سعى مى ‏كنم تا درد را به دست هايم روانه سازم

    آنچه در نگاه نخست پيش از آنكه صفحات كتاب ورق بخورد بر ذهن مى ‏آيد، شجاعت اين شاعره در چاپ ديوان اشعارش است. آن گاه كه دفتر را مى‏ گشايى به اشعارى دلنشين با لحنى خودمانى برمى‏ خورى كه نويد روزهاى بهترى را به سراينده آن مى ‏دهد. نمونه ‏اى چند از شعر اين سخنور جوان مى‏ تواند گواه روشنى بر ذوق و لطف او باشد. برايش آرزوى موفقيّت مى‏ شود.

    اندازه دارد

 عزيزم دلبرى اندازه دارد

به ناز، افسونگرى اندازه دارد

 چرا با ما كه هستى ناز دارى؟

صفا با ديگرى اندازه دارد

 پشيمان مى ‏شوى، كمتر جفا كن

خيالِ مهترى اندازه دارد...

    ×

    معلّم

 معلّم، زندگى را ماندنى كرد

به چشم دل، خدا را ديدنى كرد

 به چشم دل و يا با چشم عرفان

همه عشق و صفا را بودنى كرد

 معلّم با همه عشق و صفايش

تمام قصّه ‏ها را گفتنى كرد

 تمام غصّه ‏هاى ماندنى را

ز دل بيرون زد و ناماندنى كرد

 معلّم با تمام گفته‏ هايش

به دل عشق و صفا جوشيدنى كرد

 ببوس اى خواهرم دست معلّم

معلّم، عِلم را هم ماندنى كرد

    ×

    شمع باش

 شمع باش و روشنى بخش و بسوز

شامِ تارِ ديگران، گردان چو روز

 گر كه خواهى، عشق را حرمت نهى

بال يك پروانه را هرگز مسوز ...

                                

* ويرايش نخست:  ندای یزد، س 14، ش 588 (19 / 8 / 77 13): 3.

کلک آشنا

 

(معرّفی کتاب های یزد)

حسین مسرّت

کلک آشنا؛ آثار خوشنویسان معاصر استان یزد، زهرا حکمی ، ولی رهبر یزدی ،یزد: انجمن خوشنویسان یزد ، ادارۀ کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد ، مفاخر ،1384 ، بیاضی ،102ص ،مصوّر ، رنگی .

    به همّت دو تن از مدرّسان انجمن خوشنویسان یزد ، مجموعه ای شامل 46 قطعه از آثار 46 تن از خوشنویسان ممتاز استان یزد در شیوه های مختلف  شکسته ، ثلث ، نستعلیق ، نسخ و نقاشی خط در مجموعه ای زیبا گرد آمده است. انجمن برای زمینۀ روی جلد کتاب ، یکی از سیاه مشق های استاد میرزاحسن از خوشنویسان نامی یزد را برگزیده که بر زیبایی کار دوچندان افزوده است. کتاب با دو مقدّمه از مدیر کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی و خانم زهرا حکمی آغاز می شود.

در مقدّمۀ خانم حکمی آمده است :«از پیشینۀ هنر خوشنویسی در یزد در آثار تاریخی تا پیش از سده هشتم جز اشاره هایی کوتاه در تواریخ و کتیبه های برجا مانده اطّلاع دیگری در دست نیست. در دوران معاصر دو کتاب دربارۀ هنر خط و خوشنویسی استان یزد منتشر شده است.نخستین؛ کتاب هنروران یزد، تألیف مرحوم استاد علی محمد کاوه مشتمل بر تاریخچه ای از خوشنویسی و نمونه ای از خطوط خوشنویسان پیشین و معاصر استان یزد به همراه شرحی از زندگی آنان . دوم مجموعه ای به نام کلک آشنا به مناسبت برگزاری نخستین جشنوارۀ خوشنویسی به همّت انجمن خوشنویسان یزد در سال 1374 شمسی به چاپ رسیده است».

      در این کتاب برگزیده ای از آثار خوشنویسان استان یزد که موفق به دریافت مدرک ممتاز از انجمن خوشنویسان ایران گردیده اند، به ترتیب تاریخ اخذ مدرک ممتاز آمده است و چون کتاب فهرستی از نام خوشنویسان ندارد . چه بهتر بود که ترتیب قرار گرفتن خوشنویسان به ترتیب الفبایی بود که سریع تر بتوان به اثر هر خوشنویس رسید. زیرا که حتی بسیاری از خوشنویسان هم دقیقاً از تاریخ دریافت مدرک خود اطلاعی ندارند،چه رسد به دیگر هنرمندان و علاقه مندان.

     نگارنده با اینکه خوشنویس نیست و از این هنر روحانی سررشته ای ندارد ، امّا با یک نگاه هنر دوستانه برخی قطعات را همسان دیگر آثارندید؛ کاش، قید تمامی خوشنویسان ممتاز حذف می شد تا آثاری که شایستۀ ورود به این مجموعه را داشتند ، درج می گردید؛ و یا گزینشی از آثار هر شخص توسط هیئت گزینشی مرکب از مدرّسان با سابقۀ انجمن خوشنویسان یزد صورت می گرفت تا آثار بهتری بدین مجموعه راه یابد و یا اینکه خوشنویسان را ملزوم به ارائه آثار بهتری می نمودند.

    به هر روی نگارنده که در روند تهیّه و تدوین کتاب از سال 1381 تاکنون است، می داند این مجموعه با چه خون دلی فراهم شده و با چه پیگیری هایی سرانجام به نتیجه رسیده است. از این رو جای دارد از عوامل دست اندر کار گردآوری و چاپ آن سپاسگزاری شود و یادآور شود که همچنان جای چاپ مجموعه ای از آثار خوشنویسان یزد از آغاز تاکنون خالی است. در ضمن، حال که 17 سال از چاپ آن می گذرد ، می شود با پالایش برخی آثار ضعیف و افزودن آثار افراد جدید، آن را با ویرایش نوین به چاپ دوم رساند. 

سه کتاب همزمان با برگزاری همایش بزرگداشت وحشی بافقی چاپ ومنتشر خواهد شد

 

      حسین مسرّت ، عضو هیأت علمی این همایش و گردآورنده و پژوهندۀ این سه کتاب  گفت : از ابتدای سال 1391 که اندیشۀ برگزاری همایش نامبرده بوسیلۀ مدیران ارشد و مدیران فرهنگی استان یزد مطرح شد ،به فکر تهیّۀ این سه کتاب افتادم .این جانب که نزدیک به سی سال در کار پژوهش هایی در بارۀ تاریخ و رجال وفرهنگ وادب یزد هستم ، بی درنگ پژوهش های گذشتۀ خود را سامان دادم و بر مبنای آخرین تحقیقات انجام شده ، دست به کار گردآوری وتدوین کتاب ها افتادم.

      وی افزود: نخست قرار بود برپایۀ نسخه های خطّی که تاکنون از دیوان وحشی گردآوردم به تصحیح دیوان وی بپردازم ، امّا با توجّه به وجود نسخ فراوان و حجم کار و فرصت کم ، این کار به زمان پس از برگزاری همایش محوّل شد تا بعدا جزء آثار همایش به چاپ برسد .ازینرو فعلاً سه کتاب با عنوان های ذیل در انتشارت اندیشمندان یزد زیر چاپ است:

  1. آتش جانسوز ( زندگی ، آثار و اشعار وحشی بافقی)
  2. کتابشناسی وحشی بافقی
  3. بادیۀ عشق ( گزیده مقالات در بارۀ زندگی و آثار وحشی بافقی)

 

    مسرّت در توضیح مطلب سه کتاب نامبرده بیان داشت : در کتاب نخست ، پس از دیباچه ای مفصّل در بارۀ گزارش زندگی ، سفرها و آثار وی ،مطلبی باعنوان : آینه در آینه که بازتابی است از دیدگاه های نویسندگان ایران وجهان در بارۀ وحشی آمده است. سپس گزیده ترین اشعار او در زمینه های: غزل ،رباعی ، قصیده ،قطعه ومثنوی های سه گانه او با نام های : فرهاد وشیرین ، ناظر ومنظور و خلدبرین آمده است.

      کتاب دوم  که دارای بخش  های گوناگونی است ،شامل :کتابشناسی کتاب های مستقل ، بخشی از کتاب ( صفحه شناسی ) ،مقاله شناسی ، نسخه شناسی  ودیگرموارد شامل : پایان نامه ، پژوهش ،نوار ،فیلم ،نسخۀ عکسی و غیره است.

     کتاب سوم شامل :گفتارهایی است است که تاکنون در بارۀ زندگی ، آثار ، اشعار و نقد آثار وی در نشریات و مجموعه مقالات چاپ شده است.

سفر به شهر بادگیرها با کتاب «سیمای یزد»

 

کتاب «سیمای یزد» نوشته حسین مسرت از سوی انتشارات اندیشمندان و با حمایت سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان یزد منتشر می‌شود. این کتاب به جاذبه‌های گردشگری و طبیعی، آثار تاریخی و آداب و رسوم مردم یزد می‌پردازد.-

نمایی از شهر یزد

 

نمایی از شهر یزد

حسین مسرت، نویسنده کتاب «سیمای یزد» به خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، گفت: این کتاب به جاذبه‌های گردشگری و طبیعی، آثار تاریخی، صنایع دستی، مناطق حفاظت شده، آیین‌ها و سنت‌ها و آداب و رسوم مردم استان یزد، در 10 بخش و 10 شهرستان استان یزد می‌پردازد.

 

وی افزود: کتاب «سیمای یزد» با حمایت و زیر نظر سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان یزد  با ترجمه علیرضا قدیری در حدود 250 صفحه در قطع رحلی و نفیس به صورت مصور منتشر خواهد شد.

 

مسرت درباره عکاسان کتاب گفت: این وظیفه برعهده ابوالقاسم ابوترابی، امیرحسین رضایی و جمعی از پژوهشگران اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان یزد است و مدت یک سال برای گردآوری و تدوین نهایی آن وقت صرف شده است.

 

این نویسنده ادامه داد: هدف و انگیزه اصلی من از تالیف این کتاب، معرفی و شناساندن توانمندی‌های گردشگری و غنای تاریخی استان یزد به همه ایرانیان بود چرا که این استان ظرفیت‌های بالایی در جذب گردشگر داخلی و خارجی دارد.

 

کتاب «سیمای یزد» به قلم حسین مسرت با حمایت سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان یزد و با دو مقدمه به زبان‌های فارسی و انگلیسی از سوی انتشارات اندیشمندان تا پایان مردادماه منتشر خواهد شد.

خبرگزاری ایبنا31/4/1393

درباره  دیوان فرخی یزدی

 

نویسنده: وحید استرون/ خبرنگار همشهری

 

استاد «حسین مسرت» پژوهشگر یزدی، اشعار فرخی یزدی را جمع آوری کرد و آن را در قالب «دیوان فرخی یزدی» به چاپ رسانید...

1395/07/25

استاد «حسین مسرت» پژوهشگر یزدی، اشعار فرخی یزدی را جمع آوری کرد و آن را در قالب «دیوان فرخی یزدی» به چاپ رسانید.
مسرت در مورد چگونگی جمع آوری اشعار فرخی یزدی گفت: تنها منابع ما روزنامه‌هایی بود که فرخی از آن طریق آثارش را به چاپ می‌رساند و دفتر یا کتاب مکتوبی نداشت.
وی افزود: البته شاید تمایل به این کار هم داشته اما جو آن زمان اجازه این کار را به وی نمی‌داد. پس ما باید به سراغ روزنامه‌هایی از سال 1300 تا 1322 می‌رفتیم. چون بعد از برکناری رضا خان یک جو انقلابی و آزادی خواهی در مردم به وجود آمد و روزنامه‌ها شروع به بیان بازگفته‌های رویدادهای زمان رضا خان کردند. برخی از کسانی که در زندان قصر باعث شهادت فرخی و دیگر زندانیان شدند محاکمه شدند. در این بین روزنامه‌ها شروع به انتشار خاطرات زندانیان سیاسی‌کردند و از خلال این خاطرات اشعار فرخی یزدی چاپ می‌شد.
این پژوهشگر تصریح کرد: من با انور خامه ای که 2سال با فرخی در زندان قصر بودند مصاحبه کردم. ‌وی حافظه خوبی داشت و برخی اشعار فرخی را از وی‌گرفتم. نا گفته نماند برخی از جاسوسان زندان قصر اشعار فرخی را به مسئول زندان می‌دادند که این اشعار حالا در پرونده و بایگانی زندان قصر وجود دارد. اگر من دسترسی به این پرونده پیدا کنم مرحله جمع آوری این اشعار تکمیل می‌شود.
وی در مورد بهترین شعر فرخی یزدی اظهار کرد: در سال 58 یکی از اشعار ایشان با ردیف آزادی تبدیل به سرود شد که یکی از زیباترین شعرهای فرخی یزدی است:«قسم به عزت و قدر و مقام آزادی/ که روح‌بخش جهان است نام آزادی/ به پیش اهل جهان محترم بُوَد آن‌کس/که داشت از دل و جان، احترام آزادی»‌.

 

پنج کتاب درباره «اسلامی ندوشن» در راه است

 

 

مجموعه‌ای پنج‌جلدی شامل نقدهایی که در طول سال‌ها درباره آثار دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن نوشته شده است، به زودی روانه بازار کتاب می‌شود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – منطقه یزد، این مجموعه که شامل نقد و نظرهای ادیبان و منتقدان است، به کوشش حسین مسرت و پیام شمس‌الدینی گردآوری و تنظیم شده است.

این کتاب مجموعه‌ای از نقدها و معرفی‌هایی است که طی نزدیک به 60 سال به قلم بزرگان اهل قلم بر آثار دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن نوشته شده است.

نام‌گذاری مجموعه با خود اسلامی ندوشن بوده، ابتکار اصلی در گردآوری و تدوین کتاب هم با حسین مسرت بوده که از 30 سال پیش بسیاری از این نقدها را گردآوری کرده است. پیام شمس‌الدینی نیز در سه سال گذشته (از مهر ۱۳۹۱ تا مهر ۱۳۹۴) نواقص کار را با سرکشی به چند کتابخانه بزرگ تهران از جمله کتابخانه مجلس، کتابخانه ملک و کتابخانه دایره‌المعارف بزرگ اسلامی به حداقل رسانده است.

مجموعه یادشده در پنج جلد تنظیم شده که جلد اول با عنوان درباره فردوسی و شاهنامه، جلد دوم: در آیینه روزها (درباره سرگذشت‌نامه دکتر اسلامی ندوشن به نام روزها)، جلد سوم: درباره جامعه و فرهنگ، جلد چهارم: درباره ادب و تاریخ و جلد پنجم: کارنامه ادبی (شعرها، داستان‌ها، سفرنامه‌ها و ترجمه‌ها)، نام‌گذاری شده است.

در این مجموعه، نقدها و معرفی کتاب‌هایی از بسیاری از بزرگان اهل قلم نیز درج شده است.

برخی از معرفی‌کنندگان آثار دکتر اسلامی ندوشن که نقدهایی از آن‌ها در این پنج دفتر گرد آمده به ترتیب الفبایی این افراد هستند: مهدی آذریزدی، داریوش آشوری، احمد احمدی بیرجندی، حسن احمدی گیوی، پرویز اذکایی، اکبر اصغری تبریزی، ایرج افشار، کریم امامی، غلامحسین امیرخانی، فرخ امیرفریار، علی‌اکبر امینی، حسن انوری، حسین بشارت، پریسا بهرامی، محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی، بهرام بیضایی، سیروس پرهام، مهدی پرهام، علی عون جزایری، علی‌اکبر جعفری ندوشن، یدالله جلالی پندری، سیدمحمدعلی جمالزاده، عذرالسادات حسینی سیف، اصغر دادبه، محمد دامادی، جهانگیر دری، دکتر محمد دهقانی، سیروس ذکاء، محمد رضایی ندوشن، رجاء النقاش (منتقد مصری)، مصطفی رحیمی، علرضا رفعت نژاد، نینا روحانی، عبدالمحمد روحبخشان، محمود رهبران، علی‌اکبر زین‌العابدین همدانی، سیدمحمود سجادی، کامران سلحشور، غلامعلی سیار، اسدالله شکرانه، پیام شمس‌الدینی، محمد شمس لنگرودی، محمد صادقی، غلامحسین صدری افشار، فرهاد طاهری، کامیار عابدی، زویا عثمانوا، عین‌الله علاء، بزرگ علوی، معصومه علی‌اکبری، مصطفی علیپور، سهیلا غضنفری، محمد غلامی، جعفرشجاع کیهانی، رودولف گلپکه، جلال متینی، محمد محیط طباطبایی، حسین مسرت، ناصر معتمدی، مرتضا میرآفتابی، حسن میرعابدینی، ابوطالب میرعابدینی، پرویز ناتل خانلری، رضا نواب‌پور، ناصر نیرمحمدی، محمدجعفر یاحقی و غلامحسین یوسفی.

مجموعه نقد آثار محمدعلی اسلامی ندوشن در شرکت سهامی انتشار منتشر می‌شود.

ایسنای یزد(1394/11/4)

بر بال خاطرات پاپلى ‏يزدى(تحریری دیگر)

 

   معرّفى كتاب 

 

    حسين مسرّت

 

  خاطرات شازده حمّام: محمّدحسين پاپلى ‏يزدى، مشهد: پاپلى، 1384، وزيرى، جلد اوّل، 228 ص.

    آدمى، انبان خاطره‏هاى تلخ و شيرين، ترش و شور، خوب و ناخوب و زشت و زيباست، هر كس براى خودش خاطراتى دارد، همگان بيش و كم زندگى پرفراز و نشيبى را پشت سر گذاشته، اى بسا مردم عادّى كه هيچ‏گاه درگير مسائل سياسى و اجتماعى به صورت شناخته شده نبوده، امّا زندگى آكنده از رنج و خوشى و پستى و بلندى و آموزنده‏اى داشته‏اند كه خود كتاب قطورى خواهد شد كه خواندنش به مراتب شيرين‏تر و جذّاب‏تر و شايد آموزنده‏تر از زندگى بسيارى از بزرگان باشد.

    آدمى از زمانى كه به مرحله شناخت )نه به معناى فلسفى و كلّى( پيرامون خود مى‏رسد، يعنى از سه يا چهار سالگى تا آن گاه كه حافظه‏اش دچار فراموشى نشده، بسته به پايگاه و جايگاه طبقاتى خود با مجموعه‏اى از رخدادهاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و تاريخى روبه‏رو مى‏شود كه دانستن آن براى هر كس مى‏تواند جالب باشد. چه بسيار روزان و شبانى كه مردمان عامّى پاى نقل خاطرات گذشتگان مى‏نشينند و شب را به صبح مى‏رسانند. پيران و آزمودگانى كه دنيايى از تجربه، عبرت و ديده‏هاى خود را براى نسل بعدى بازگو مى‏كنند. اينان راويان شفاهى خاطرات خود هستند. چون دستى به قلم ندارند و يا اصولاً بى‏سواد هستند. خاطرات خود را اين گونه بيان مى‏دارند.

    امّا جمعى هستند كه از سواد، فرهنگ و قلم خوب برخوردار هستند، امّا به چند دليل خاطرات خود را بر روى كاغذ نمى‏آورند. خوشبينانه‏ترين وضعيّت، تنبلى آنان است. برخى به پوچى اين كار معتقدند و بارها مى‏گويند: بر فرض كه نوشتيم، اين نوشته‏ها، براى جمع چه فايده‏اى دارد؟ اينكه ديگران بدانند من چه كار كردم، چه كاره بودم، با چه كسى درافتادم، چه بر سرم آمده، چه رنجى كشيدم و الخ. اينان هيچ‏گاه دست به قلم نمى‏برند.

    برخى چنان گذشته سياه، تاريك و نكبت‏بارى دارند كه هر آن آرزو دارند نه‏تنها حافظه خودشان كه حافظه ديگران نيز از كار بيفتد تا از يادشان برود كه چه كردند و چه بودند و چه بر سر ملّت و جامعه و خانواده خود آوردند. معمولاً خواندنى‏ترين خاطرات مربوط به اين گروه مى‏شود .

 

 

 

 

 كه گهگاه يكى از آنان دل به دريا مى‏زند و براى رهايى خود از عذاب وجدانى كه سال‏ها با اوست، به بازگويى حقايق مى‏پردازد. از اين رو بسيارى از نكات تاريخى باز نموده مى‏شود و گوشه‏هاى مكتوم تاريخ بر پرده مى‏افتد و رازهاى سر به مهر آشكار مى‏شود، اينان بزرگ‏ترين خدمت را حدّاقل در حقّ تاريخ مى‏كنند كه بايد سپاسگزارشان بود.

    البتّه چنانكه روشن است و جز اين هم نمى‏توان انتظار داشت، اين گروه با انگيزه‏هاى زيادى به نوشتن خاطرات مى‏پردازند، جمعى براى تبرئه خود و پاك كردن اذهان از پيش‏داورى‏ها، تهمت‏ها و ننگ‏ها. از اينرو بايد در موقع خواندن اين گونه خاطرات، آنها را به ديده شكّ و ترديد خواند و با بررسى و مقابله آن با واقعيّات به حقيقت رسيد، هر چند مقدارى حقيقت در اين گونه خاطرات نهفته است، امّا بسيارى از حقايق ناگفته مى‏ماند، برخى نصف و نيمه رها مى‏شود و گاه ممكن است مطالب خلاف واقع نوشته شود. نمونه‏هاى بسيار زيادى از اين گونه خاطرات در كشورهاى گوناگون چاپ شده كه از آن جمله‏اند، خاطرات جاسوسان يا مأموران بيگانه.

    امّا مهمّ‏ترين گروه خاطره‏نويس، گروه‏هايى هستند كه با انگيزه خدمت به جامعه، اصلاح جوامع و آگاهى نسل‏هاى بعدى از آنچه گذشته، پندآموزى كرده و به نقل يادبودهاى خود مى‏پردازند. نمونه‏هاى فراوانى از اين گونه خاطرات در دست است.

    باز در ميان اين گروه، برخى براى دل خود مى‏نويسند، برخى براى خالى كردن عقده‏هاى چند ساله، برخى براى خالى شدن و فراغت از بار سنگينى كه اين خاطرات بر ذهنشان فشار آورده، كه اگر نسل بعدى بفهمند، چه بسا به گمراهى بيفتند، چه بسا اشتباه كنند، و يا شايد دانستن اين خاطرات به روشن شدن برخى مبهمات تاريخى و اجتماعى كمك كند. برخى آن را سرگرمى سال‏هاى پيرى مى‏دانند، قلم را جولان مى‏دهند بر بياض كاغذ و به افاضات مى‏پردازند، انشاء مى‏نويسند، نثر مى‏پراكنند، لطيفه و حكايت و شعر به خاطرات خود مى‏افزايند، آن را بزك مى‏كنند و سعى مى‏نمايند بيش از آنى كه هست خواندنى شود.

    برخى تنها اطّلاعات مى‏دهند تا نسل جديد بداند در آن روزگار چه مى‏گذشته، مردم چگونه و با چه سختى‏اى، زندگى مى‏كردند، چه بوده، چه مى‏شده است تا به آسانى از كنار هر چيز نگذرند، بفهمند كه كوچك‏ترين دستاورد در پى بزرگ‏ترين تلاش‏ها صورت گرفته، مردم گذشته با چه افكارى زندگى يا مبارزه مى‏كردند و ريشه بدبختى‏ها و دشوارى‏هاى كنونى در كجاست.

    برخى براى خودنمايى و گذشته پرافتخار و مشعشع خود را به رخ ديگران كشيدن، خاطرات مى‏سازند و مى‏پردازند.

    و از سوى ديگر چه بسيار كه مى‏خواستند بنويسند، امّا يا از ترس ننوشتند و يا زندگى بدانان چندان مهلت نداد كه بنويسند كه اين روى ديگر سكّه تاريخ است.

    امّا با اين همه، تاريخ و نسل‏هاى تاريخى بهترين داوران بوده و هستند و به نظر نگارنده تمامى گروه‏هايى كه اشاره شد و شايد برخى هم از قلم افتاده باشند، شايسته قدرانى هستند كه قلم برگرفته‏اند و نوشته‏اند. حتّى اگر از خائن‏ترين افراد به ملّت باشند. همين كه شجاعت داشته و گذشته خود را به نقد و داورى جامعه نهاده‏اند، تاريخ بايد سپاسگزارشان باشد. چه انسان‏هايى كه در طول تاريخ آمدند و رفتند، مى‏دانستند و مى‏ديدند، امّا ننوشتند و رفتند و آنانكه نوشتند بر گردن تاريخ حق دارند. آنكه نوشت، چو بيهقى و جوينى و ناصرخسرو نامش بر زبان‏ها ماند و آنكه ننوشت از يادها برفت. براستى در اين چندهزار سالى كه از تاريخ كتابت مى‏گذرد، از چندين ميليون انسانى كه سرزمين‏ها را درنورديدند، چند نفر قلم بر كاغذ نهادند، چرا بايد از پس تاريخ سه‏هزار ساله ايران، تنها چند سفرنامه مانند: سفرنامه ناصرخسرو، ابن‏بطوطه، ابى‏دلف، ابن‏حوقل و... داشته باشيم.

    آيا بقيّه سواد نداشتند؟ چرا داشتند، امّا همّت و تعهّد نداشتند، ساليان سال است كه يكى از منابع بسيار خوب براى شناسايى وضع مردمان شهرهاى ايران در سده پنجم، سفرنامه ناصرخسرو است.

    × × ×

    امّا خاطره‏نويسى به معناى امروزى از دوره قاجار با كتاب‏هايى مانند: روزنامه خاطرات اعتمادالسّلطنه و روزنامه سفر ناصرالدّين شاه و غيره باب شد و هرچه به دوران كنونى نزديك مى‏شويم، بر تعداد آن افزوده مى‏شود.

    خاطره‏نويس بنابر موقعيّت سياسى، اجتماعى، فرهنگى، تاريخى، ادبى و هنرى خود در موقع نوشتن با دنيايى از بايدها و نبايدها روبه‏رو مى‏شود، بى‏گمان بخش‏هايى از خاطرات نه هيچ‏گاه نوشته مى‏شود و نه هيچ‏گاه و در هيچ جمعى، حتّى جمع كوچك خانوادگى بازگو مى‏شود. اين بخش خاطرات همراه راوى است و سرانجام در دل خاك مدفون مى‏گردد.

    راويان در موقع نقل با حجاب‏هايى روبه‏رو هستند. حجابى مانند شرم، آبرو و حيثيّت خود و ديگر افرادى كه در داستان زندگى با آنان شريكند. آينده شغلى و اجتماعى خود و خانواده‏هايى كه اكنون مثلاً نسل دوم يا سوم آدم‏هاى ماجراى داستان‏ها هستند، چه بسا با اين خاطرات به خطر بيفتد. چه بسيار افراد شرورى كه از پس آنها انسان‏هايى شريف برخاستند و خطّ سفيدى بر گذشته سياه نياكان خود كشيدند، هنوز پيران كوير خاطرات تبهكارى‏هاى ماشاءاللَّه‏خان كاشى و نايب‏حسين كاشى را از ياد نبرده‏اند. امّا در اين زمان خاندان بزرگ و دانشمندى مانند برادران دكتر آريانپور كاشانى كه از نوادگان آنها هستند باعث افتخار دانش و فرهنگ ايران هستند.

    خاطره‏نويس بسيار معذوريّت‏ها دارد، كردارها و گفتارهايى را تنها در سينه خود نگاه مى‏دارد و صلاح نمى‏داند بر سينه كاغذ جارى كند و به اصطلاح، چوب به پنبه‏كهنه‏ها نمى‏زند.

    برخى از بازيگران زندگى و خاطرات او كه در گذشته، انسان‏هاى بدى بوده و بر او جفا روا داشته، امّا در گذر زمان سرشان به سنگ خورده و انسان‏هايى نيك شده‏اند، در مقابل آنان چه بكند؟ چه بگويد؟ به هر حال بخشى از زندگى او صرف جنگ و جدال با آنها شده، كه گاه به زيان وى تمام شده و مسير زندگى او را كج كرده است، آيا از كنار اين سرگذشت‏ها بگذرد؟ پس جدال بين خاطره و واقعيّت چه در مى‏گيرد؟ اگر حذف كند، واقعيّتى است كه بسيارى مى‏دانند. و اگر بنويسد چه بسا باعث دلخورى مى‏شود. بگويد، چگونه؟ نگويد، چگونه؟ با چه ظرافتى بايد آنها را بيان كند. بدين دليل بسيارى از راويان ناچار مى‏شوند براى اين گونه افراد نام‏هاى مستعارى برگزينند.

    برخى افراد كه در برابر اين همه معذوريّت قرار مى‏گيرند، صرفه را در آن مى‏دانند كه اصلاً ننويسند و برخى ترجيح مى‏دهند كه در سال‏هاى پايانى عمر دست به قلم ببرند كه هر چند برخى رخدادها فراموش شده و عيب اين كار است، امّا چندين حسن هم دارد. اوّلاً بسيارى از بازيگران درگذشته‏اند، دوم آنكه خود راوى هم آردها را بيخته و الك‏ها را آويخته و ديگر در پى دست‏يابى به هيچ موقعيّت اجتماعى نيست. نه كسى او را مؤاخذه مى‏كند و نه از جايى برايش پرونده درست مى‏شود و سوم آنكه، قرار نيست به كسى بر بخورد.

    × × ×

    پس از اين مقدّمه دراز دامن به اصل كتاب »خاطرات شازده حمّام« پرداخته مى‏شود.

    اين كتاب دربردارنده ديده‏ها، شنيده‏ها، سرگذشت‏ها و يادبوده‏هاى پروفسور محمّدحسين پاپلى‏يزدى، استاد جغرافياى دانشگاه فردوسى مشهد و مديرمسؤول كنونى »فصلنامه تحقيقات جغرافيايى« است، پيش از اين هر آنچه از پاپلى‏يزدى منتشر شده بود، در حوزه جغرافيا بود، و اين نخستين اثر وى در زمينه تاريخ و اجتماع است.

 

 

    پاپلى‏يزدى در اين كتاب ضمن بيان خاطرات خود، در حقيقت گوشه‏هايى از اوضاع سياسى، اجتماعى و تاريخى يزد را مابين سال‏هاى 1330 تا 1340 بازگو كرده است. شيوه زندگى، نحوه درآمد، روابط اجتماعى - طبقاتى يزد آن روزگار، مبارزات صنفى - كارگرى و سياسى مردم يزد، آبرسانى و خيابان‏سازى، درد و رنج گروه‏هاى اجتماعى، شيوه آموزش در مكتب‏خانه‏ها و مدارس و ده‏ها موضوع ريز و درشت ديگر، بخش‏هايى از اين كتاب خواندنى است.

    قلم روان و جذّاب نويسنده و احساس تعهّدى كه در اين كار داشته، شايسته قدردانى است، چنانكه همگان مى‏دانند يكى از مهمّ‏ترين منابع دسترسى به تاريخ ايران، بويژه در دوره معاصر، خاطرات سياسى - تاريخى رجال معاصر است. هر چند اين گونه خاطرات ممكن است دربردارنده برخى پنهان‏كارى‏ها، بزرگ‏نمايى‏ها، ناراستى‏ها و كاستى‏ها باشد، امّا باز هم از رهگذر اين خاطرات، بسيارى از ناگفته‏ها رخ مى‏نمايد.

    در زمينه تاريخ اجتماعى شهر يزد، پس از خاطرات نوّاب وكيل كه در اواخر دوره قاجار و اوايل پهلوى نوشته شده، هيچ گونه خاطراتى نداريم و تنها به چند كتاب برمى‏خوريم كه مى‏تواند در اين زمينه كمك كند. مانند: خاطرات يك وكيل كه بيشتر خاطرات شخصى و شغلى سيّدعلى اديب‏رضوى است كه سال‏هاى پايانى عمر را در تهران زيسته و كمتر مربوط به يزد است و يا كتاب روزهاى دكتر اسلامى‏ندوشن كه بخش‏هايى از جلد دوم آن مربوط به شهر يزد مى‏شود و جلد اوّل آن هم مربوط به ندوشن است. تاريخ يزد )آتشكده يزدان( اثر عبدالحسين آيتى كه در سال 1317 ش چاپ شده، فقط تاريخ و بيان حال فرمانروايان يزد است و در اين ميان، استثناء، يزد ديروز نوشته دكتر جلال گلشن‏يزدى است كه در شماره پيشين نقد و بررسى شد. به اين ترتيب آشكار مى‏شود كه هيچ كدام چون خاطرات پاپلى مربوط به اوضاع سياسى اجتماعى يزد نيست. اميد كه هرچه زودتر جلد دوم آن نيز چاپ شود و گوشه‏هايى ديگر از تاريخ اجتماعى يزد رخ بنمايد.

 

 چند نكته گفتنى در نقد كتاب

     نويسنده هر چند سعى ننموده كه نام‏ها را تغيير بدهد، امّا در مواردى براى حفظ شأن و موقعيّت اجتماعى افراد ناگزير گرديده برخى نام‏ها را تغيير دهد و يا فقط نام كوچك را بياورد، گو اينكه وجود برخى نام‏ها به همان صورت كوچك هم مى‏تواند براى نويسنده از سوى بازماندگان جاى گِله و شكايت بگذارد. چرخ روزگار همواره بر مراد يا نامرادى هيچ كس نيست. چه بسا فروافتادگانى كه اكنون به بالا شده و بالاشدگانى كه به زير افتاده و از يادها رفته‏اند. چرخ بازيگر از اين بازى‏ها بسيار دارد. نويسنده بعضاً افرادى كه گذشته‏اى ناخوشايند از لحاظ مالى و يا اجتماعى داشته، با نام خانوادگى ذكر كرده كه چه خوب بود در اين مورد، حتماً نام‏ها را تغيير مى‏داد.

 

 

  عمده‏ترين كاستى كتاب، ويرايش نشدن آن است، اين كاستى، هم به يكدستى مطالب ضربه زده و هم باعث راه يافتن برخى اغلاط سهوى املايى، مانند: برد زيل به جاى بولدزر، خُل‏ورز به جاى خل وضع و كاربرد برخى واژگان بومى‏يزدى مانند: كاره مكاره )= صاحب كار، مسؤول( در كتاب شده كه براى خواننده غيريزدى نامفهوم است. اگر اين اصطلاحات از زبان افراد گفته شده، حتماً بايد در پاورقى توضيح داده شود.

  برخى آمارهاى داده شده با واقعيّت‏ها همخوانى ندارد. مانند اينكه گفته شده جمعيّت محلّه پشت‏باغ در آن سال‏ها ده‏هزار نفر بوده است. در حالى كه در سال ياد شده، جمعيّت كلّ شهر يزد حدود 25 هزار نفر بوده است.

  بهتر مى‏بود به واسطه اينكه نويسنده سال‏ها از يزد دور بوده، كتاب را پيش از چاپ به يكى دو نفر از همشهريان اهل قلم خود مى‏داد تا برخى اشتباهات تاريخى، اجتماعى و... به كتاب راه نيابد، مثلاً ص 91. سينماى مورد اشاره، سينما سهيل است نه مهتاب. شخصى كه نزديك منزل حاجى وزيرى بوده، حاجى‏آقا علاقبند بوده و نه حاجى ابريشمى، و علاوه بر آن هيچ كدام از آن دو تن، هيچ وقت عرق‏چين و كت بلند نداشتند.

    سينما رفتن حاجى‏ابريشمى هم واقعيّت ندارد. لطيفه‏اى بوده كه در آن سال‏ها براى او ساختند. اينها مواردى از سهوهايى است كه به كتاب راه يافته است.

  استناد سابقه تاريخى چهارهزار ساله براى يزد بايد مبتنى بر اسناد و شواهد تاريخى باشد.

  دومين كاستى بزرگ كتاب، نداشتن مقدّمه‏اى جامع درباره شيوه كار، انگيزه نويسنده از تحرير خاطرات خود، محدوده زمانى، تعداد جلدهاى آن، علّت تغيير يافتن و يا نيافتن برخى نام‏ها و... است.

  در نقل خاطرات، برخى پرسش‏هاى تاريخى ديده مى‏شود كه گاه مربوط به همان واقعه و ناگزير است و برخى جاى‏ها گريزهاى ناوارد و نابه‏جا ديده مى‏شود كه به روانى، يكدستى و انسجام كتاب لطمه زده و آن را تبديل به كتابى حاوى شعارهاى صنفى كرده است، مانند آن جا كه بحث خودكار مى‏شود و راوى آن را تا عصر كامپيوتر و ماهواره و اينترنت كشانده است. در ص 81، ضمن بيان جلسات قرآن، به يكباره به سال 1369 و خاطرات سفر فرانسه و پارتى‏بازى در ايران و آسانى زندگى در فرانسه مى‏پردازد. در ص 83 از محله پشت‏باغ يزد در سال 1340 به حاشيه ‏نشينى در شهر مشهد به سال 1383 اشاره مى‏كند. در ص 96 كه درباره آب شرب يزد است، سر از لوله‏كشى روستاهاى مشهد در سال 1383 در مى‏آورد و الخ.

  كتاب با توجّه به در بر داشتن نام‏هاى زياد تاريخى و جغرافيايى بايسته است فهرست نام ‏هايى در پايان كتاب داشته باشد.

  در كتاب‏ هاى تاريخى و سياسى، عكس‏هاى زنده و گويا از سال‏هاى مورد بحث از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. بهتر بود عكس‏هايى نادر و ناياب از يزد كه تنها در دسترس نويسنده است زينت‏ بخش كتاب مى‏گرديد.

    × × ×

    آنچه بيان شد، هيچ از ارزش كتاب و كار سترگ نويسنده كه براى نگارش خاطرات خود همّت گماشته كم نمى‏كند. چه بسيارند انسان‏هايى كه هيچ گاه دست به قلم نمى‏برند. اكنون كه اين همّت نزد پژوهشگرى چون پروفسور پاپلى ديده شده انتظار مى ‏رود با بازنگرى در جلد نخست، آن را به چاپ دوباره رسانده و جلد دوم را نيز به اهل تاريخ هديه كند.

    شايان ذكر است اخيراً نيز كتاب »شاه‏ عبّاس و پينه‏ دوز« را بر اساس قصّه‏ هاى مادربزرگش نوشته است.

 

نقش آذر یزدی در پی ریزی ادبیّات کوکان ایران*

   

حسین مسرت

 

 اى صبا با ساكنان شهر يزد از ما بگو

كاى سر حق ناشناسان گوى چوگان شما

    حافظ

 

    استان يزد ديار آشنايى براى همه ايرانيان است. هر كوى و برزنش نشان از فرهنگ غنى و تاريخى ايران دارد. بر ديوارهاىِ مساجدش نگاره‏ هايى از ايمان نقش بسته است. هنرمندانش هر آنچه مى‏ آفرينند، در تار و پودش جان را نيز مى ‏دمند. شكوه بادگيرهايش، تلألؤى دانه ‏هاى ياقوتين انارهايش، دلنوازى ماهيهاى آبى سفال هايش و خنكى آب آب ‏انبارهايش همه به يادماندنى و خاطره ‏انگيز است.

    هستند كسانى كه هنوز ديدار از يزد برايشان آرزويى است دست نيافتنى، ما سعى نموده‏ ايم اين آرزو را براى شما مردم خوب ايران زمين، هنرمندان، هنردوستان، جهانگردان و يزدي هاى علاقه‏ مند محقّق سازيم.

    اگر همپاى ما باشيد، مى ‏توانيد همه ديدني هاى يزد اين خاستگاه هنر، اين مرواريد درخشان را در مجموعه وزين (با ساكنان شهر يزد) ببينيد.

    اين كتاب دربردارنده 220 تصوير رنگى با كاغذ اعلا و جلد نفيس و گالينگور در قطع رحلى است كه با ديباچ ه‏اى جامع به دو زبان فارسى و انگليسى شما را بهره‏ مند از اطّلاعات نوشتارى و تصويرى درباره يزد مى ‏نمايد. بر اين باوريم با در اختيار داشتن اين مجموعه زيبا، شهر يزد بيش از اين برايتان آشنا خواهد شد.

 

* ويرايش نخست: جمهورى اسلامى، ويژه يزدپاییز 1374: 1

 

ديوان شهید قلمي كه دهانش را دوختند*

 

تازه هاي كتاب يزد/

 

 

«دیوان فرخی یزدی» همراه با اشعار نو یافته به کوشش حسین مسرّت در 582 صفحه نگاشته شده است و انتشارات مولی آن را در سال جاری منتشر کرده است. مقدّمه این کتاب را دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن نوشته است.

حسين مسرّت کوشندۀ «دیوان فرّخی یزدی» در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقۀ یزد، اظهار داشت: اين کتاب در 1100 نسخه منتشر شده است.

وي با اشاره به فهرست مطالب كتاب افزود: در سخن نخست اين كتاب، گفتار فرّخی یزدی به خامۀ دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن و همچنين روزشمار و سال‌شمار زندگی فرخی یزدی آمده است.

وي گفت: بخش دیباچه ديوان فرخي يزدي شامل: زندگی‌نامه، آثار فرّخی، اشعار بازیافته فرّخی وبایستگی چاپ پیراسته دیوان فرّخی است.

اين نويسندۀ يزدي افزود: در متن دیوان فرّخی یزدی نيز: غزلیات، قصاید، قطعات، مسمّطات، رباعیّات، فتح‌نامه، ابیات پراکنده، منسوبات را در بر مي گيرد.

وي اضافه كرد: فهارس كتاب هم شامل فهرست اشعار دیوان، کتاب‌نامه، نمایۀ متن دیوان است.

مسرّت بيان كرد: دکتر اسلامی ندوشن بر کتاب «دیوان فرّخی یزدی» که به همراه با اشعار نو یافته‌ است، مقدمه ای استادانه نگاشته و از جمله نوشته است:

زندگی فرّخی مقارن است با یک دوران پرمعنای تاریخ ایران، یعنی زمانی که مشروطه در گیرودار آمدن است.

استعدادهای تازه ای برای نوشتن سر برآورده‌اند و در واقع یک جشن روحی برای مردم حاصل شده، بدان امید که دوران استبداد به سر آمده است و آزادی روی خواهد نمود.

ما در دوران مشروطه و اندکی بعد از آن، چهار شاعر داریم که قدری به هم شبیه هستند و آن‌ها در واقع منادیان و چاووشان یک دوران برزخی می‌باشند و فریادشان آن است که باید از حرف به عمل آمد و وعده‌ها را به جا آورد. یکی از این چهار تن ،فرّخی یزدی است. سه تن دیگر را می‌توان: عارف قزوینی، عشقی و اشرف‌الدّین گیلانی نام برد. این هر چهار را باید شهید قلم قلمداد کرد ولی در میان آنان فرّخی از همه رنج کشیده تر شد. زیرا سال‌ها زندان و دربه دری و شکنجه دید. شاید برای اینکه از همه لجوج‌تر و گردنکش ‌تر بود. عشقی هم تا حدّی این‌گونه بود، ولی زود کشته شد و خلاص گشت. نسیم شمال و عارف در تلخ‌کامی و تنهایی مردند.

اين پژوهشگر همچنين گفت: فرخی در نخستین تجربه‌اش در مبارزۀ علنی، سرودن مسمّطی محکم و استادانه علیه ستمگری‌های ضیغم‌الدّوله قشقایی حاکم مستبد یزد در نوروز سال 1290 ش بود که چنین آغاز به سخن کرد:
عید جم شد ای فریدون‌خو، بتِ ایران پرست
          مستبدّی، خوی ضحّاکی است، این خو، نِه ز دست.

مسرت ادامه داد: به واسطۀ همین شعر بلند، فرّخي نه تنها شکنجه و آزار دید و مدّت‌ها در سیاه‌چال ماند، بلکه برای نخستین بار در تاریخ بشریّت، به واسطۀ خشم ضیغم، محکوم به دوختن دهان شد و بدین سبب از سوی آزادیخواهان یزد و تهران به او لقب لسان الملّْه (زبان ملّت) داده شد.

 

* خبرگزاری ایسنای منطقۀ یزد(1392/2/17).

دو کتاب تازه در باره فرخی یزدی

 

حسین مسرت

 

رویکردى که در این چند ساله به ویژه پس از برگزارى کنگره بزرگداشت فرخى یزدى در یزد(اسفند 1378)نسبت به آثار فرخى یزدى شده، بسیار چشمگیر است تا آنجا که از آن تاریخ تاکنون چندین کتاب به نام‏هاى:شاعر لب دوخته(تألیف غلامرضا محمدى و حسین مسرت)، کتابشناسى فرخى یزدى(حسین مسرت)، دیوان فرخى یزدى(به کوشش حسین مسرت، چاپ اول و دوم)، فرهنگ موضوعى غزل‏هاى فرخى یزدى(مهشید مشیرى)، فرخى یزدى سرانجام یک رؤیاى سیاسى(رضا آذرى شهرضایى)و ده‏ها مقاله درباره فرخى در گردآورى، نقد و تحلیل زندگى، آثار و اشعار او انجام شده است.اخیرا(اردیبهشت 84)نیز دو کتاب به نام‏هاى:برهنه چون شمشیر(گزیده اشعار فرخى یزدى)و فرهنگ لغات، اصطلاحات اشعار فرخى یزدى هر دو به کوشش آقاى غلامرضا محمدى چاپ و منتشر شده است که تا حدى جبران سکوت سال‏هاى 1318 تا 1357 را مى‏نماید.

غلامرضا محمدى(کویر)از شاعران معاصر یزد و خود رئیس شوراى شعر و ادب استان یزد بوده که چندین سال پیش مجموعه اشعار خود را با نام«از عطش لبریز»در سال 1373 چاپ کرد.وى پیش از این پایان‏نامه‏هاى کارشناسى ارشد و دکترى خود را نیز به موضوع زندگى و آثار فرخى یزدى اختصاص داده بود و چنانکه اشاره شد به همراهى نگارنده کتاب«شاعر لب دوخته»را در سال 1378 چاپ و منتشر نمود. عشق و علاقه‏اى که وى به فرخى یزدى این سخنور پاکباخته و آزاده ایران‏زمین پیدا کرده و او را بر آن داشته که این دو کتاب را نیز در این باره چاپ و منتشر کند و به دلیل همزمانى چاپ و نشر آن یکجا معرفى مى‏شود.

*** برهنه چون شمشیر، گزیده اشعار فرخى یزدى، پژوهش و نگارش:غلامرضا محمدى«کویر»یزد:اندیشمندان یزد و عطیه آسمانى، 1383، رقعى، 160 ص.

تاکنون گزیده‏ اى چندى از اشعار فرخى یزدى این شاعر نام‏آشناى دوره بیدارى، از سال 1306 تاکنون چاپ شده که مهم‏ترین آنها بنا به بررسى نگارنده به قرار زیر است:

بهترین اشعار فرخى یزدى، تهران:ستاره، 1333، جیبى، 63 ص.

بهترین اشعارفرخى یزدى، تهران:؟، 1331، جیبى، 64 ص.

در طلب آزادى، به کوشش و انتخاب:فیض على نجمانف، دوشنبه تاجیکستان:عرفان، 1980، جیبى، 138 ص.

غزلیات فرخى یزدى، لنینگراد، [حدود 1306 ش‏].(یادداشت‏هاى زندان:جعفر پیشه‏ورى:6).

فرخى یزدى، شاعر آزاده‏اى که دهانش را دوختند، به‏

کوشش:[حسین خواجه رضایى، یزد:کانون انتشارات جوادیه، 1357]، 53 ص.(گزیده اشعار فرخى است).

کوچه آشوب(گزیده اشعار فرخى یزدى)، به کوشش:حسین مسرت، تهران، قطره، 1384(در دست چاپ).

گزیده‏اى از دیوان فرخى یزدى(فارسى-انگلیسى)ترجمه: علاءالدین پازارگادى، تهران:رهنما، 1381، وزیرى، 624 ص.

[گزیده‏]دیوان فرخى یزدى، به کوشش:احمد حسینى کازرونى، تهران:ارمغان، 1378، وزیرى، 95 ص.

گلچینى از دیوان فرخى یزدى، به کوشش:ا.ع‏[اصغر عبداللهى، تهران.صائب، بى‏تا، جیبى، 160 ص.].

منتخبات اشعار فرخى یزدى، گزینش:حسین مکى، تهران: بى‏نا، 1320 رقعى، 59 ص.

منتخبى از اشعار فرخى یزدى، به کوشش:احمد على، با مقدمه:ر.ج.ن‏[محمد رضا جلالى نائینى‏]، [تهران‏]:علمى، 1330، 59 ص.

منتخبى از بهترین اشعار و غزلیات فرخى یزدى، گزینش: ج.مراد، تهران:تخت جمشید، بى‏تا، جیبى، 80 ص/چاپ بعدى، بى‏نا، 1336، جیبى، 80 ص.

منتخبى از غزلیات و رباعیات فرخى یزدى، تهران:عطایى، 1338، جیبى، 96ص.

 

چنانکه روشن است، هر گزیده‏ گر بنا بر ذوق، سلیقه و دیدگاه اجتماعى، سیاسى و فرهنگى خود دست به گزینش اشعار فرخى یزدى زده است.برخى نیز تابع شرایط سیاسى و اجتماعى زمانه ناچار به گزینش اشعارى شده‏اند که به هر حال اجازه چاپ بگیرد، مانند گزینه‏هایى که پس از سال‏هاى 1332 تا 1340 چاپ شده است.پس از سال 1340 هم که اجازه هیچ گزیده‏اى داده نشد مگر چاپ چند شعر عاشقانه و غیر سیاسى از او در جنگ و تذکره‏ها.با این حال در بررسى آمارى بسامدى اشعار فرخى که توسط نگارنده این سطور انجام شده، روشن شده که برخى اشعار وى مانند غزل‏هایى به مطلع:

شب چو در بستم و مست از مى نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت، جوابش کردم

(دیوان:190)

آن زمان که بنهادم سر به پاى آزادى

دست ز جان خود شستم از براى آزادى

(دیوان:229)

به ترتیب در 100 و 54 گزیده، جنگ وتذکره وارد شده و برخى غزل‏ها و رباعى‏ها حتى یک بار گزینش نشده است.

حاصل بررسى این آمار و دخیل شدن برخى نظرها نگارنده را بر آن داشت که در پایان کتاب خود به نام«پیشواى آزادى»که در سال 1384 توسط نشر ثالث چاپ مى‏شود، از مجموع 237 غزل و 384 رباعى فرخى،

غزل و 52 رباعى و 11 شعر دیگر را برگزیند و چاپ کند.

*** اما نام کتاب«برهنه چون شمشیر»برگرفته از این بیت فرخى است که مى‏گوید.

جز خون نخورم ز دست هر دشمن و دوست

در معرکه چون برهنه شمشیر منم

(دیوان 379)

غلامرضا محمدى برخلاف دیگر گزیده‏گران که پس از شرحى کوتاه و چند صحفه‏اى درباره صاحب اشعار بدون هرگونه شرح و توضیحى به نقل اشعار منتخب مى‏پردازند، پس از پیشگفتار که اشاره به زندگى طوفانى فرخى دارد، مقدمه‏هایى دراز دامن را در آغاز کتاب خود تدارک دیده که خواننده را با چند و چون آثار و اشعار فرخى آشنا مى‏کند.این دو مقدمه به دو مقوله مهم مى‏پردازد:

الف:جایگاه فرخى یزدى در ادب معاصر

مؤلف در این فصل براساس منابع مکتوب در زمینه تاریخ و نقد ادبیات معاصر به تحلیل جایگاه فرخى پرداخته است، وى نخست به زمانه او اشاره مى‏کند و مى‏نویسد:«ظهور فرخى یزدى مقارن با دوره‏اى است که بى‏کفایتى مدیران، هرج‏ومرج ایلات، خودکامگى زمامداران، زورمدارى قلدران، زورمدارى طبقه به اصطلاح بورژوا، غوغاسالارى اوباش، و خشونت بدفرجام حکام و امراى قاجار از یک سو و به تعاقب آن ستم‏ها و بى‏رحمى‏هاى نظامى دیکتاتورى نشأت گرفته از سیطره استبداد پس از کودتاى نامیمون اسفند 1299، چونان کابوسى پر تألم سایه تاریک و پر ادبار خود را بر زمان و زمین ایران مظلوم آن روزگار به تمام معنى خود گسترده بود.در دوران این دوران تباه و تاریک، تمامى محبس‏هاى رسمى وغیر رسمى ایران زمین آکنده از بخت‏برگشتگانى بود که جرمى جز گفتن کلمه حق و استیفاى حقوق مظلومان را نداشتند» 1

مؤلف پس از مقایسه فرخى با دیگر معاصرانش مانند نسیم شمال، بهار و عشقى، نقطه قوت و امتیار او در این مى‏داند که«آنچه که شعرش را دیده‏ها مى‏نمایاند و خود را به نام شاعرى شهید بر هم سنگرانش برترى مى‏نهد، یکى جهان‏بینى پایدار، اعتلاى روحى و منش و مشى سیاسى، اجتماعى و پرخاش شخصى او علیه بیداد صعب زمانه است و یکى هم صبغه صرف اجتماعى و مردمى بودن شعر اوست». 2

سپس ذیل«سبک سخن‏سرایى فرخى»با ذکر نمونه و شواهدى از متن دیوان وى 3 به نقش فرخى در اوج شکوه و تحول شعر دوره بیدارى مى‏پردازد:«فرخى یزدى نیز در کشاکش این دوران پرفتن، با آن روحیه انقلابى و مزاج اخگرسان، گستاخ و بى‏پروا، افکار و اندیشه‏هاى ناب انقلابى و سیاسى خود را بدون ترس و بیم به زبان قلم مى‏سپرد و در سروده‏هاى خویش متجلى مى‏ساخت.سروده‏هاى گوناگون او را عموما اشعار اجتماعى و وطنیات تشکیل مى‏دهد، محتواى شعر او نه عشق و ارادت به خط و خال مه‏پیکران، بلکه سیاست و مسائل حاد اجتماعى است». 4

ب.صور خیال در شعر فرخى یزدى

هر چند فرخى به دلیل مشغله‏هاى زیاد اجتماعى، سیاسى و درگیرى و زندان رفتن‏ها و پرداختن به شعر و مفهوم حقیقى و ایفاى رسالت راستین شاعرى، فرصت پرداختن به هنرنمایى‏ها و تفنن شاعرانه را نداشته است اما به دلیل توانمندى او در انواع شعر فارسى و تسلطى که با ظرایف شعر و شاعرى داشت، گهگاه که آرامشى مى‏یافت به بازتاب آرایه‏هاى بدیعى، بیانى و بلاغى در اشعار خود مى‏پرداخت.به حدى که حتى مواردى بسیار بدیع، نو و ابتکارى همراه با واژگان و عبارات منحصرى در شعر او دیده مى‏شود که هیچ‏گونه شاهدى در ادبیات فارسى گذشته و معاصر ندارد.(در این باره مى‏توان به فرهنگ لغات و اصطلاحات اشعار فرخى یزدى رجوع کرد).

مؤلف مهم‏ترین آرایه‏هاى ادبى شعر فرخى را تشبیه و جناس دانسته و شواهدى را نقل کرده و سپس چند شاهد دیگر نیز از آرایه‏هاى بدیعى مانند:واج‏آرایى، ایهام، تلمیح، رنگ‏آمیزى و غیره آورده است.

اما بهترین کار گزیده‏گر این مجموعه، تقسیم‏بندى اشعار فرخى در هشت مقوله:عاشقانه‏ها، چکامه‏هاى آزادى، سرودهاى مردمى، ترانه‏هاى مرغ طوفان، سرودهاى میهنى، زندان سروده‏ها، سایر اشعار و رباعیات است.

دیگر امتیاز این گزیده نسبت به گزیده‏هایى که تاکنون از فرخى و یا دیگر شاعران زبان فارسى چاپ شده است، نخست موضوعى بودن آن و سپس درآمدى در توضیح و تحلیل هر مقوله است.وى در این درآمد به تحلیل موضوع و چگونگى بازتاب ان در شعر فرخى(فقط غزل)مى‏پردازد.مثلا ذیل سرودهاى مردمى آورده است:«دوران فرخى، دوران رواج و رونق اندیشه‏هاى عدالت‏طلبانه بود...در شعر فرخى، حمله مالک به دهقان، یادآور حمله گرگ به آهو است. طبیعت، قوانین بى‏رحمانه‏اى دارد که شبنم را اسیر جور آفتاب کرده و توده زحمتکش مانند کبوتر در چنگال باز شکارى مانده است.از سویى دیگر شعر و جهان‏بینى فرخى تقابل‏هاى بى‏شمارى را از روزگار صدر مشروطه ضبط کرده است:تقابل میان کارگر و کارفرما، دولت و کارگر، زمیندار و کشاورز، اشراف و پابرهنگان، «مشتى سیر»و «یک جهان گرسنه»، او حتى روزگار را به شکل سرمایه‏دارى جفاکار مى‏دید.

فرخى مفتخر از اینکه غنى‏زاده نبوده است.بر این باور است که دنیا به همه تعلق دارد.او از اینکه ثروت مردم جهان در اختیار سرمایه‏دار و

مالک مانده است، ناراضى است.همچنین معتقد است که ثروت دنیا همه را غنى مى‏سازد و آرزو دارد که روزى شاهد برقرارى مساوات در جهان باشد.این اعتقاد او را بر آن وامى‏دارد که با تحریک توده‏ها به امید روزى باشد که داس دهقان بر سر ارباب، کارگر آید، دنیا به کام دهقان و کارگر شود.پس چاره‏اى جز انقلاب و جنگ صنفى نمى‏بیند.» 5

مؤلف سپس براى اثبات مدعاى خود برجسته‏ترین غزلیاتى را که بازگوینده این طرز فکر اوست در پیش روى خواننده قرار مى‏دهد.

چند نکته گفتنى

*کتاب چهارمین دفتر از گزیده ادبیات یزد، منتشر شده از سوى مؤسسه فرهنگى هنرى عطیه آسمانى است.امید که دیگر دفترهاى آن نیز چاپ شود.اما در داخل کتاب شماره فروست آن عدد 3 است.

*ذیل«جایگاه فرخى در ادبیات معاصر»مؤلف مى‏آورد:«از آنجا که در بخش‏هاى بعدى این مبحث درباره فرخى و شعر او به تفصیل سخن خواهیم گفت لذا این مقدمه را در همین جا به پایان آورده و از سبک سخن‏سرایى او سخن سر مى‏کنیم.» 6

اما تنها به مقوله اول یعنى سبک سخن‏سرایى پرداخته و از دیگر مباحث خبرى نیست.

*مؤلف تنها غزلیات فرخى را موضوعى کرده و از داخل نمودن دیگر اشعار به ویژه رباعیات او که شهرتى بسزا در ادبیات معاصر دارد، در ردیف موضوعات خوددارى کرده است.

همگان مى‏دانند که نام‏آورى فرخى در ادبیات معاصر ایران پس از اشتهار به سرودن غزلیات سیاسى، توانایى در سرودن رباعیات سیاسى است.رباعیاتى که هر روزه بر پیشانى روزنامه طوفان نقش مى‏بست؛ آبى بود در خوابگه مورچگان و خارى بود در چشم دشمنان مردم.

*هر چند گزیده‏گر اشاره نموده است که اشعار از دیوان فرخى به کوشش حسین مسرت(چاپ دوم 1381)برگرفته، اما براى آشنایى با توضیحات تاریخى، مناسبت بودن این اشعار بهتر آن بود شماره صفحه دیوان را نیز در پایان اشعار مى‏آورد.

*چاپ عکسى از فرخى در روى جلد یا آغاز کتاب بسیار بایسته بود. *مؤلف مى‏توانست در دیباچه به این موضوع نیز اشاره کند که از سال 1306 تاکنون گزیده‏هاى چندى چاپ شده و انگیزه و ضرورت تکرار این کار را گوشزد مى‏نمود.

 

پانوشت‏ها:

(1).کتاب حاضر، ص 16.

(2).همان، ص 18.

(3).فرخى یزدى، محمد:دیوان فرخى یزدى، به کوشش:حسین مسرّت، تهران: قطره، [چاپ دوم‏]، 1381.

(4).کتاب حاضر، ص 21.

(5).کتاب حاضر، ص 83.

(6).همان:ص 18.

(7).دیباچه کتاب حاضر، ص نه.

(8).همان، ص چهارده.

(9)همان، ص پانزده.

(10).همان، ص شانزده.

 

 

* کتاب ماه ادبیّات و فلسفه ، س 8 ، ش 12 ، مسلسل 96 ( مهر 84 13) : 89 84 .

 
 
  

انتشار رباعیات مؤمن یزدی

 

حسین مسرّت

رباعیات مؤمن یزدی (به همراه چند غزل و قطعه)، سرودۀ مؤمن حسین بن باقی یزدی از سوی میراث مکتوب منتشر شد.

حسین یا محمّدحسین فرزند باقی در حدود سال 948 ق ـ بنابر نوشتۀ ملک شاه حسین سیستانی در تذکرۀ خیرالبیان که سنّ او را به هنگام مرگ70 سال نوشته است ـ در شهر یزد دیده به دنیا گشود. پدرش در دفترخانۀ شاه نعمت الله باقی (912-971ق )، حاکم یزد  کتابدار بود.

وی از همان کودکی در پی دانش ­اندوزی و کمال بود و بدان حد رسید که بسیاری از فاضلان به امید درس آموزی و دانش اندوزی به محضر او شتافتند. چند سالی خود راهی شیراز شد و از شاگردان برتر و سرآمد مولانا میرزا جان شیرازی ( ف 994 یا 996 ق ) گردید.

بر پایۀ دیوان اشعارش، وی سفری  به نجف ، کربلا، مکّه ، مشهد و شیراز داشته و مدّت زمانی هم در ابرقوه زندگی کرده و ساکنان هر دو شهر یزد و ابرقوه را نکوهش کرده است.

با تغییری که در افکار وی به وجود آمد اواخر عمر ترک تدریس و تحصیل کرد و منزوی شد و گویا به همین دلیل وضع زندگی­ اش هم بدتر شد.                 

 وی سرانجام در 18 رمضان 1018 ق  در سنّ 70 سالگی بر اثر بیماری درگذشت. تاریخ درگذشت او را منابع گوناگون بین 1010 ق تا 1019 ق نوشته­اند، امّا می باید تاریخ خیر البیان را درست تر دانست.

در هیچ یک از منابع کهن به مکان درگذشت مؤمن اشاره­ای مستقیم نشده است، امّا تقی­الدّین اوحدی می­نویسد که پس از شیراز در یزد به خدمت ایشان رسیده و پس از آن  درگذشته است.

با اینکه در بیشتر منابع نوشته اند: در صحبت دانشمندان، روزگار گذرانیده، امّا تنها اشاره به شاگردی او نزد مولانا میرزا جان شیرازی از بزرگان و علمای شیراز دارند. میرزا جان، جدای از مرتبۀ علمی، شاعر هم بوده و اشعار خود را با تخلّص «عزّی» می سروده است. دو شاگرد نامی دیگر او وجهی کرد و عبدالباقی تبریزی بوده­اند .

در برخی منابع اشاره شده است که محسن خلقی یزدی در ایّام کودکی به نزد مؤمن حسین یزدی می رفته است.امّا در دیوان وی قطعه­ای در هجو خلقی دیده می شود. افزون بر این غیاث نقشبند خود را از شاگردان مؤمن حسین میدانست. مولانا حسن علی، متخلّص به «علی» نیز در نزد مؤمن حسین، شاگردی کرده است

 مؤمن حسین چه در زمان تحصیل و چه در زمان تدریس با بزرگان و دانشمندان زیادی همسخن شده بود که برخی از آنها عبارت­اند از: مولانا عشرتی، مولانا عرفی شیرازی، مولانا حسین موّرخ، اوحدی بلیانی، صادقی افشار، مستوفی بافقی و... .

در منابع گوناگون تنها اشاره به سفر او به شیراز و شاگردی میرزا جان شیرازی شده است. امّا از خلال رباعیّاتش  چنین به نظر می رسد که به جاهای دیگری نیز سفر کرده است، مانند : سفرحج که بنابر مادّه تاریخ آن به سال 988 ق روی داده است .

مؤمن حسین، همچون دیگر مردمان عصر صفوی، گرایش شیعی داشته است. ( شهر یزد تا سدۀ نهم، یعنی پیش از حکومت صفوی، از شهرهای مهمّ شافعی مذهب ایران بوده است) در دیوان او دهها رباعی در مدح امامان شیعه و در دفاع از مذهب جعفری  وجود دارد.                                                   

تنها اثر شناخته شدۀ مؤمن یزدی مجموعۀ رباعیّات اوست که چهار نسخۀ تقریبأ کامل آن در کتابخانه های کاخ گلستان، موزۀ بریتانیا، خدابخش هند و فیضیّۀ قم وجود دارد؛ با این حال کمتر کتاب، تذکره، جنگ و مجموعه اشعاری را می­توان یافت که رباعی هایی از مؤمن حسین یزدی در آن نباشد. از این رو برخی از مجموعۀ رباعیّات او جداگانه در کتابخانه ها دیده می شود.

اشعار موجود در جنگ ها و مجموعه های بر جای مانده از مولانا مؤمن حسین یزدی که تاکنون شناخته شده اند، به استثنای چند غزل و قطعه، تمامی رباعی است، گویا او نیزمانند: خیّام، اوحدی کرمانی، بابا افضل پردگیان حرم اندیشۀ خود را در کسوت رباعی به جلوه گری وا می داشته است. از این رو نه تنها بر پایۀ نوشته های تذکره نویسان که برپایۀ آنچه از او بر جای مانده وی را می­توان استاد بی­مانند رباعی دانست، زیرا بر پایۀ دیوان موجود887 رباعی از او شناخته شده است، امّا بر خلاف این تعداد رباعی، تنها 23 غزل و 9 قطعه از مؤمن شناسایی شده و در دسترس است .

رباعیات مؤمن یزدی (به همراه چند غزل و قطعه)، سرودۀ مؤمن حسین بن باقی یزدی، به کوشش حسین مسرت، شمارگان: 500 نسخه، قطع: وزیری، بها: 380000 ریال.               

ماخذ: سایت میراث مکتوب

«حسن سخنور يزدى»

    شعرى و خطّى و شرح حالى

حسین مسرّت

 

 

    استاد حسن سخنور يزدى فرزند ملاّمحمّد متخلّص به «مضطر» به سال 1288 خ در يزد و در خانواده‏اى ادب‏پرور به دنيا آمد، پدرش شاعرى خوش قريحه بود و اين ذوق در ديگر افراد خانواده‏اش همچون پسرعمّه‏هايش عبّاس فرات و حسين عطّار و عمّه‏اش بى‏بى‏سلطان و نيز عمو و پسرعموهايش (مضطر و مضطرزاده) به چشم مى‏خورد، خود نيز از همان اوان جوانى گهگاهى طبعى مى‏آزمود.

    سخنور سواد فارسى و مقدّمات عربى را در مكتب پدر آموخت و پس از آن به كسب آزاد پرداخت، به سال 1324 ش به تهران رفت و با راهنمايى عبّاس فرات به انجمنهاى ادبى راه يافت. اشعارش بيشتر زينت‏بخش مهنامه «باغ صائب» بوده و ديوانى دارد كه هنوز چاپ نشده است.

   (برگرفته از تذكره خوان نعمت، فرهنگ شاعران زبان فارسى، مجموعه گل و تذكره سخنوران يزد.)

    رباعى زير سروده وى است:

 ما نوعِ بَشَر برگ و بر يك شجريم

درياى وجود را همه يك گهريم

 بايد كه چو خواهر و برادر باشيم

زيرا كه ز يك مادر و از يك پدريم

                         

  يادى از مؤلّفى گمنام

  

(على ‏محمّد مسرّت)

 

 

    چگونه در باور خود بگنجانيم كه از ميان ما رخت بربستى! صبحگاهان با صداى ياعلى مددت از خواب برمى‏ خيزيديم و شبانگاهان با زمزمه اشعارت به خواب مى ‏رفتيم، هميشه معنى لبخند را در صورت تو مى‏ جستيم، در سواد چشمانت بياض روى دوست را آشكارا مى‏ ديديم. گنجينه‏ ات را كه در آن رازهاى عشق و ادب نهان كرده، بودى هميشه به رويمان گشوده بود. هان اينك با چه صدايى از خواب برخيزيم؟

    درگذشت ناگهانى شادروان على‏ محمّد مسرّت، غم جانكاهى بر دلهاى دوستدارانش گذاشت. از آن زنده ‏ياد دو دفتر خطّى كه قصد داشت با نام «گنجينه مسرّت» به چاپ برساند، بر جاى مانده و اميد است به زودى با همت خانواده وى در دسترس دوستداران ادب و فرهنگ ايران قرار گيرد. اين دفترها برگزيده ‏اى است از هزار سال شعر فارسى كه در طول ساليان دراز از بوستان ادب پارسى چيده شده است.

    روانش شاد و نامش بر دلهامان جاودان باد.                                          

پاورقی

*ويرايش نخست: نداى يزد، س 7، ش 291 (1370/8/1) : 4.

ياد فرّخی یزدی، سخنور آزادى در شعر دوستداران آزادى*

 

گردآوری : حسین مسرّت

 

    فرّخى شاعر آزادى بود

    محمّدجواد تربتى

 داد آزاده جوانى خبرم

و آن خبر بر دل و جان زد شررم

 گفت استاد سخن‏سنج زمان

فرّخى دستخوشِ رنج زمان

 كُنج زندانِ قفس، تن بشكست

طاير روحش بر عرش نشست

 واى از شعبده چرخِ دو رنگ

دل از اين سفله نواز است به تنگ

 جز بدانديشى و كژرفتارى

نيست اين سفله فلك را كارى

    × × ×

 فرّخى شاعر آزادى بود

در فنون سخن استادى بود

 طالعى داشت به برجِ خرچنگ

كج‏رو و كج‏روش و كج‏آهنگ

 بوده آواره هر شهر و ديار

آن مهين شاعر نيكو رفتار

 ناگرفته ز جهان كامى او

شد گرفتار چنان دامى او

 كه سرانجام نگرديد آزاد

از خم و پيچ كمند صيّاد

 شد شهيد از پى اميال خسان

شير افتاده! به دامِ مگسان!

    × × ×

 خواند او را صنمى باده‏پرست

عاشق روى خوش و ديده مست

 اين سخن ياوه و بى‏بنيان است

به خداوند قسم، بُهتان است

 فرّخى عاشق ايران بودى

كى در انديشه جانان بودى

 تا در آن پيكر خاكى جان بود

كعبه و قبله او ايران بود

 

    خون از دو چشم اهل تماشا فرو چكيد

    رامين

 ماتم‏سرا نمود، غمت، باغ و راغ را

افكند در فغان، همه مرغان باغ را

 خون از دو چشم اهل تماشا فرو چكيد

در جاى عندليب، چو بينند زاغ را

 جام بلا! به دست بلاكش دهد فلك

در دست ناكسان ندهد اين اياغ را

 اى نوبهار! فصل خزان تو برده است

از خاطر رميده، تمنّاى باغ را

 داغم چو غنچه بر دل تنگ است زينهار!

چون لاله بر جبين ننهاديم داغ را

 از دولت وصال تو بودم فراغتى

درد فِراق برد ز خاطر فراغ را

 بعد از توام به جام، به جز خونِ دل مباد

گر تَر كنيم از مى گلگون دماغ را

 »رامين« عزاست در دل اربابِ معرفت

كشتند تا به محفل ما اين چراغ را

 

    فرّخى بود آن اديب و شاعر مردمگراى

    عبدالعلى اديب برومند

 آفرين بر رادمردى كآفت بيداد بود

پادشاهان را ز قيد بندگى آزاد بود

 دادِ مردى داد، در پيكار با اربابِ جور

زآن كه بر دوشش، لواى اعتلاى داد بود

 گرچه يكسر بود با غم گرم‏آويز و ستيز

چون همى‏جنگيد با خودكامگان، دلشاد بود!

 بود چون عشق و هنر، زيرين بناى فكر او

لاجرم داراى عزمى آهنين بنياد بود

 برترى‏هاى دروغين را كه از زر پا گرفت

پاى بر سر كوفت، زيرا راست‏پويى راد بود

 در غم بى‏خانمانان، خانمان‏پرداز گشت

ورنه جانش در امان و خانه‏اش آباد بود

 بوسه‏بر دست شه خودسر نزد، ليك از خلوص

در شهامت بوسه‏زن بر خنجرِ پولاد بود

 آبروى خصم آتشخوى را بر خاك ريخت

آنكه عزمش، همچو كوهى در مسير باد بود

 تا دَمِ آخر نشد تسليم استبداد شاه

آنكه تا هنگامِ مرگش، حمله بر بيداد بود

 در جوانى، جابرانش لب به هم بردوختند

گر چه در دل‏ها، چو نيش سوزنش فرياد بود

 ليك هرگز لب ز حقگويى به ياد حقّ نبست

پاس حقّ بينوايانش همى در ياد بود

 عشقِ »شيرين« وطن با »خسروَ«ش سرشاخ كرد

كز ره شوريدگى، همسنگ با فرهاد بود

 بود در زندان شه بس ماه و سال اندر شكنج

آذرش بر جان، ز تير و بهمن و خرداد بود

 »فرّخى« بود آن اديب و شاعر مردم‏گراى

كاين چنين در مكتبِ آزادگى استاد بود

 شاعرى صاحب هدف بود و به يزدان راه جوى

افتخارِ شهر يزد از طبع يزدان داد بود

 اى دريغا زين شهيد راه آزادى كه گشت

غرقه در درياى خون، هر چند طوفان زاد بود

 گلشن آزادگى را فرّخى بى‏شك »اديب«

زيورى دلجوى، چون سرو و گل و شمشاد بود

 

    اسطوره‏ساز شعرِ رهايى ز بندِ ظالم

    جليل وفاكرمانشاهى

 مستِ شرابِ عشقِ وطن بود، فرّخى

بانگِ ستيزِ ملّتِ من بود، فرّخى

 اوج غزل، خروشِ ستم‏سوز روزگار

مرد حماسه، خصم‏شكن بود، فرّخى

 تاوانِ عشق پاك، سر خود به باد داد

ديديم سر به دارِ وطن بود، فرّخى

 مردانه جان سپرد و، زِ پرخاش لب نبست

تيغ زبانِ خلق كهن بود، فرّخى

 آلوده تفنّنِ اهل قلم نشد

جوهرنماى ذاتِ سخن بود، فرّخى

 زندانى حصار ستم، مويه‏اى نكرد

غوغاى بانگِ مرغ چمن بود، فرّخى

 اسطوره‏ساز شعرِ رهايى ز بندِ ظلم

فرياد خلقِ لاى كفن بود، فرّخى

 خونِ خروش، در رگِ تاكِ وجود داشت

آسوده، از شكنجه تن بود، فرّخى

 سر پيشِ تازيانه دشمن، نكرد خم

فارغ ز خوان و خانه و زن بود، فرّخى

 در اين كويرِ بى‏كسىِ مَردِ رزم‏كش

درد مرا، خروش و دهن بود، فرّخى

 

    بر روانش ز ما هزار درود

    على نظمى تبريزى

 فرّخى مُرد با شكنجه و غم

ليك بر آبروى يزد افزود

 شيرمردى كه دوختند لبش

باز دل بر نداشت از مقصود

 گرچه عمرش به بند و زندان شد

ليك مردانه آنچه خواست، سرود

 شعر او مُرده را روان بخشد

بر روانش ز ما هزار درود

 كلك »نظمى« نوشت تاريخش:

»فرّخى مُرد و از زمان آسود«

    1318

 

    تا جهان گردد جهان فرّخى

    ]خفى[

 گرچه دست ظلم و استبداد دوخت

از بيان حقّ دهان فرّخى

 ليك تا نوع بشر در جنبش است

هست در جنبش، زبان فرّخى

 ريشه‏هاى شوم استبداد را

قطع مى‏سازد بيانِ فرّخى

 چشم بگشا تا ببينى دور نيست

از زمان ما زمان فرّخى

 آن ستمكاران كه مى‏جستند باز

سود خود را در زيان فرّخى

 دوش مى‏كردند با دندان تيز

چون درنده قصد جانِ فرّخى

 مى‏كنند امروز كوشش تا ز نو

تازه گردد داستان فرّخى

 ليك چرخ زندگى هرگز نگشت

برخلاف آرمان فرّخى

 طى كند اين چرخ بس شيب و فراز

تا جهان گردد جهانِ فرّخى

 ملّت ايران ز جان و دل درود

مى‏فرستد بر روان فرّخى

    چون سرو بوستان ادب، فرّخى، فِسُرد

    محمّدحسين ناصر

 اى جان حديث زهد و تشرّع ز ما مپرس

زين رند ميگسار، چنين قصّه ‏ها مپرس

 غير از اصول عشق و جوانمردى و وفاق

از عاشقان سوخته‏دل، دلبرا مپرس

 در زندگى ز زاهد خودبين كناره گير

از وى مجو صداقت و، وصفِ صفا مپرس

 هرگز طريق كعبه ز ديو دَغا مجوى

يعنى كه راز عشق ز شيخ ريا مپرس

 چون سرو بوستان ادب، فرّخى، فِسُرد

رمز سكوت، مرغ غزلخوان مرا مپرس

 ايرانى ار شكست تو را زورق حيات

پندار كز خدا بُوَد، از ناخدا مپرس

 ديدى اگر كه »ناصرت« از غم سپرد جان

از هيچ، غيرِ مهرِ وطن ماجرا مپرس

 

    نتوان گرفت، ز باد بهاران، كه فرّهى

    گلزار

 هر ناله‏اى كه راه شود، بسته در گلو

فريادوار مى‏شكند خمره يا سَبو

 مِى نيست در سَبو كه بنوشند جام زور

خواهد شكست نيش قلم، باده غرور

 مِى‏خوردگان ز جام غرور افاده‏ها

مخمور مى‏شوند از اين آه و ناله ‏ها

 نيش قلم چو آهن است، شده سرخ آتشين

از بس شكسته دل شده خون كرد بر جبين

 آهن چو ديد آتش و آبى ز »كاوه«اش

شمشير شد كه خون چكد از گوشواره‏اش

 لطفِ قلم غلاف كند تيغِ خون چكان

گر نشكنيش، يا نكنى در قفس نهان

 بيراه نيست، چو »طوفان« خلاف رسم

شد غرق موج، از سَرِ بى‏مايگى خصم

 از ساحلى، »ستاره شرق« آشكار شد

در عصر زرّ و زور و ستم ماندگار شد

 كردند آن ستاره به ابرى ز چشم دور

آمد »قيام« و كرد دو چشم حسود، كور

 با يك يورش، »قيامِ« قلم را شكسته گير

»پيكار« كرد چشمه بيداد را اسير

 گيرم كه بسته شد »لب« و گفتار »فرّخى«

نتوان گرفت، ز باد بهاران، كه فرّهى

 خورشيد زير ابر نماند تمامِ سال

با گردشى ز چرخ رسد، عشق بر وصال

 غافل شدند، زورمداران ز نخبگان

بِنشسته‏اند جاىِ خداوندِ بندگان

 فرمان جان ستاندن و جانبخش مى‏دهند

خود عاقبت بگوى، كجا روى مى‏نهند

 »طوفان« شكسته و پلِ طوفان‏شكن كجاست

»طوفانِ« سركش دگرى، روى پاى خاست

 با اين اميد و عشق، كه »طوفان« به پا كند

بنيان ظلم را چو »فرّخ« برملا كند

 »فرّخ« نمرد، فرّخيان در درون موج

»طوفانِ« عشق او برسانند سر به اوج

 ما را غمى است به دل، زانكه »ضيغمى»

روزى بدوخت بر رُخ »آزاده‏اى« لَبى

 آن لب، شكر فشاند كه »آزاد« مى‏شويم

هر چند در قفس نشانده و خاموش مانده‏ايم(1070)

 

    رباعى

 لب دوخت ز ما فلك، چه لب دوختنى!

جان سوخت ز ما زمان، چه جان سوختنى!

 آموخته‏ايم دروس مردى، امّا

با اين همه نامرد، چه آموختنى!

    على ‏اكبر كنى ‏پور )مستى(

 

    ابياتى چند از اشعار سخنوران

 طوفان همه از بهر وطن داد كند

با نوكِ قلم هميشه فرياد كند

 دل بسته به اين كه شايد از نوكِ قلم

يك مملكتى ز غصّه آزاد كند

    نسيم شمال

 اى كبوتر كه در آن دور، پرى از سر بامى

برسان از منِ پر بسته، به پرواز سلامى

 ... با شبيهانِ عقاب از پر بيگانه، بگوييد:

نيست در ظلم، نه لطفى، نه غرورى، نه دوامى

 لام تا كام مزن حرف، كه دوزيم لبت را

فرّخى‏وار، بيا: »حب ترپ« لامى و كامى

    مهدى اخوان ‏ثالث

 

    بازجويى از مختارى رئيس شهربانى

 سرودهاى سياسى و بوى باروتى

به ميرزاده عشقى است ختم و لاهوتى

 اگرچه در صف آنها »مدير طوفان« بود

به نام »فرّخى« يزد كز حريفان بود

 وليكن او، غزلِ زلفِ يار هم دارد

بويژه يك غزل شاهكار هم دارد

    محمّدحسين شهريار تبريزى

 اگرچه شعر گفتن كار من نيست

متاع شعر در بازار من نيست

 ولى در نمره‏هاى روزنامه

كه واصل گشت اندر طىّ نامه

 يكى منظومه‏اى از فرّخى بود

كه رشك گلرخان خلّخى بود

 كه در اوّل حكايت از جنون داشت

در آخر نيز اسرار درون داشت

 به تأييد كلامش طبع من نيز

زمانى از خمودت كرد پرهيز

    قوام ‏السّلطنه

   

* نقل از پیشوای آزادی: حسین مسرّت

یزد در آستانه یک رویداد بزرگ فرهنگی

 

نکوداشت یکی از بزرگترین فیلسوفان حافظ پژوه ایران

حسین مسرّت


 

 

هفته آینده روز دوشنبه 18 مهردر دو نوبت صبح و بعد ظهر به ترتیب سالن منتظر قائم دانشگاه یزد و سالن فرهنگ اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی میزبان جمعی از فرهیختگان فرهنگی کشور بمنظور پاسداشت بیش از نیم قرن تلاش علمی و فرهنگی استاد دکتر اصغر دادبه یزدی چهره ماندگار فلسفه و کلام اسلامی و استاد مسلم ادبیات عرفانی بویژه حافظ شناسی خواهد بود. دکتر دادبه استاد بازنشسته فلسفه و کلام در دانشگاه علامه طباطبایی و مدیر گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ اسلامی از فلاسفه نامدار و حافظ پژوهان بزرگ سرزمین ماست که در سال 1325 در یزد تولد یافته و تحصیلالت مقدماتی اش را در زادگاهش گذراند وسپس در دانشگاه تهران در نزد استادان بنامی که در میان آنها شهید مرتضی مطهری بیش از همه می درخشد درس حکمت و فلسفه اسلامی خواند و قریب از نیم قرن  به تعلیم تربیت در حوزه  حکمت و ادب فارسی در  دانشگاههای ممتازایران  پرداخت، هزاران دانشجو تربیت کرد و صدها مقاله و سخنرانی علمی  و دهها کتاب ارزشمند از خود بجا گذاشت. اکنون به پاس همه این تلاش ها جمعی از اهالی فرهنگ استان در همکاری دانشگاه یزد و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در صدد پاسداشت  مقام بزرگ علمی این چهره پر افتخار یزدی برآمدند و میهمانان بزرگ همچون دکتر مهدی محقق رییس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی کشور ، دکتر اسلامی ندوشن نویسنده صاحب نام ،دکتر فتح الله مجتبایی از دانشمندان شهیر ایرانی در عرصه ادبیات عرفانی ،دکتربجنوردی رییس دایره المعارف بزرگ اسلامی، دکتر سیروس شمیسا و بهاالدین خرمشاهی....را به یزد که می خواهد پایتخت فرهنگ و کتاب و دانش ایران شود دعوت کرده اند تا   در شرح جایگاه علمی استاد دکتر دادبه سخن گویند. این مراسم با پخش فیلمی مستند از زندگی و آثاردکتر دادبه که توسط شرکت پیشگامان کویر یزد تهیه شده همراه خواهد بود و از کتاب حافظ دکتر دادبه رونمایی گردیده و کتاب خرد ایرانی جشن نامه دکتر دادبه نیز همراه با ویژه نامه هایی در بزرگداشت ایشان در مراسم توزیع می گردد. از برنامه های دیگر این مراسم شعر خوانی شعرای برجسته کشورپیش بینی شده است. این مراسم 9 صبح تا 12در دانشگاه یزد و 17 عصر تا 21 در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می شود.

یزد فردا1393/12/2

مشاهير يزد

 

    از حسين مسرت

 

    ديار كويرى يزد برخلاف زمين سترونش، آسمان پر ستاره‏اى دارد، هماره و در هر دوره‏اى چندين نامور، پهنه آسمانش را درخشش ديگرى داده و شبهاى تاريكش را چون روز روشن مى‏كنند و دير زمانى نمى‏گذرد كه آوازه اين دانش‏مردان شهرها را درنورديده، نام باستانى و مقدّس يزد، با نام پرافتخار آنها قرين مى‏گردد.

    يزد از ديرباز مهد فرهنگ و دانش و هنر بوده است، گواه آن آثار تاريخى متعدّد اين شهرا ست كه نشان از ذوق و شوق معماران، نقّاشان، خطّاطان، هنرمندان و شاعران اين ديار فرهنگ‏پرور دارد. آثارى كه هر كدام به نوبه خود مى‏تواند گوياى ديرينگى فرهنگ اين ديار باشد. در اين مجال اندك سعى داريم به اختصار تنى چند از اين ناموران را در عرصه‏هاى مختلف دانش بشرى به خوانندگان عزيز معرّفى كنيم.

 

    الف - نويسندگان

    در اين بخش عمده‏ترين نويسندگان قديمى يزد بنا به قلّت آثارى كه از آن بر جاى مانده، بيشتر شامل مورّخين مى‏شود كه در رأس آنها شرف‏الدّين على يزدى مؤلّف »ظفرنامه« )تاريخ آل‏تيمور( جاى دارد. اين دانشمند جامع‏الاطراف، بر بيشتر علوم عصر خود احاطه داشته است. گواه آن آثار متعدّدى است كه در زمينه معمّا، منشآت، شعر، ادب، تاريخ و چندين موضوع ديگر دارد. پس از آن مى‏توان به جعفربن محمّد جعفرى نويسنده »تاريخ يزد«، احمد كاتب نويسنده »تاريخ جديد يزد« هر دو در قرن نهم، معين‏الدّين بن جلال‏الدّين محمّد يزدى )معلّم يزدى( نويسنده روزنامه »مواهب الهى« در تاريخ آل‏مظفّر، محمّدمفيد مستوفى‏بافقى نويسنده كتاب جامع و سه جلدى »جامع مفيدى« و ملاجلال يزدى نويسنده روزنامه »ملاّ جلال« هر دو در عصر صفوى و حسنى يزدى نويسنده »جامع‏التواريخ« اشاره كرد.

    امّا در عصر حاضر نيز نويسندگان چندى، رونق‏افزاى نام يزد گشته‏اند كه در صدر آنها نام دكتر محمدعلى اسلامى‏ندوشن، اديب، جامعه‏شناس و شاعر خودنمايى مى‏كند. ديگر دكتر سيد ضياءالدّين دهشيرى )سُها( مترجم برجسته كتابهاى فرانسوى و نويسنده و شاعر نام‏آور، علاوه بر اين عزيزان دكتر رضا داورى اردكانى فيلسوف و جامعه‏شناس، دكتر اصغر دادبه، اديب و استاد فلسفه، دكتر على‏محمّد كاردان، نظريه‏پرداز روانشناسى و صاحب آثارى فراوان در زمينه جامعه‏شناسى و روانشناسى دكتريداللَّه جلالى پندرى، نويسنده كه بويژه در زمينه ادب معاصر صاحب آثارى چند است و عبدالحسين آيتى يزدى نويسنده تاريخ يزد، مهدى آذر يزدى نويسنده قصّه‏هاى خوب براى بچّه‏هاى خوب و دهها كتاب ديگر، از جمله نويسندگان معاصر يزد هستند.

 

    ب - سخنوران

    از پيشينه سرايندگان يزد از آغاز تا سده هفتم نشانى در دست نيست، مگر آنچه در كتيبه‏ها و كتابهاى چندگانه تاريخ يزد آمده است، نخستين سخنور يزدى مجد همگر معاصر با سعدى است كه ديوانى از وى برجاى مانده است. پس از آن از خلال جُنگها، مجموعه‏ها و كتب تاريخى و ادبى بويژه تذكره‏هاى سخنوران، با نام بيش از هزار سخنور و شاعر و ناظم آشنا مى‏شويم. برخى در عهد خود اشعار بديع و جاودانى سرودند و از برخى ديگر جز ابيات موزون چيزى ديگرى باقى نمانده است.

    اما از اين ميان به نام برخى از شعرا كه در عرصه ادب و فرهنگ ايران جايگاهى داشتند و به تارك تاريخ ادبيّات يزد خودنمايى مى‏كنند، اشاره مى‏شود، شعرايى همچون: سيدجلال عضد، شرف‏الدّين على يزدى، مؤمن حسين يزدى، سالك يزدى، ادايى بفرويى، ذبيحى يزدى، فوقى يزدى، ابوالفضل رشيدالدّين ميبدى، قاضى ميرحسين ميبدى.

    در يك گزينش سختگيرانه مى‏توان به سخنور نامى و صاحب سبك عصر صفوى كه سوز و گدازش در تاريخ ادبيات ايران جاويدان مانده و منظومه فرهاد و شيرينش حلاوت‏بخش دلسوختگانِ وادى عشق و معرفت است يعنى وحشى اشاره نمود و پس از آن از ميان خيل سخنوران عصر قاجار نام سه تن برجسته‏تر است: طراز، قضايى و جيحون يزدى. و در عرصه ادب معاصر، بويژه ادب سياسى، فرخى يزدى جايگاهى والا دارد، آن كو »سر در پاى آزادى نهاد«، »تسليم نمود جان و تسليم نشد« و در اين سالهاى اخير نام رياضى يزدى و على صدارت اردكانى، ناصر يزدى و عباس فرات و شكوهى يزدى آشناتر از ديگران است.

 

    علما و روحانيان

    يزد را از سده ششم دارالعباده مى‏خوانند. از اينرو بعيد نخواهد بود كه هميشه علما و دانشمندان اسلامى، سايه‏گستر خوان علم طلاّب علوم دينى باشند. آيت‏اللَّه العظمى سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى صاحب كتاب »عروةالوثقى«، آيت‏اللَّه العظمى شيخ عبدالكريم حايرى بنيانگذار حوزه علميّه قم، آيت‏اللَّه حاج شيخ غلامرضا فقيه خراسانى روحانى وارسته و پرهيزكار، آيت‏اللَّه شيخ محمدتقى بافقى روحانى مبارز دوره رضاخانى، آيت‏اللَّه فاضل اردكانى از علماى طراز اوّل، آيت‏اللَّه حاج سيدمحمود داماد )محقّق يزدى( از استادان بزرگ حوزه قم، آيت‏اللَّه شهيد حاج شيخ محمّد صدوقى، و آيت‏اللَّه عارف حاج سيدروح‏اللَّه خاتمى، آيت‏اللَّه مدرس بزرگ و صدها عالم اسلامى ديگر، در طول قرون تابناك اسلامى راهنما و هادى دوستداران شريعت و طريقت اسلامى بوده‏اند.

 

    هنرمندان

    كهنترين جلوه و بازتاب ذوق و انديشه و هنر هنرمندان يزد در آثار تاريخى يزد است. رقص گلها در كاشيهاى فيروزه‏اى رنگ مساجد، شكوه خطوط خوش بهنگاران در زواياى مختلف ميراث تاريخى يزد، دقت و كوشش حكاكان يزدى در پردازش سنگها و كتيبه‏ها، همه جلوه‏هاى ديرينه‏اى هستند از تلاش و همّت هنرمندان يزدى. خوشبختانه به غير از استادان خوشنويسى همچون مجد حكيم يزدى، كمال‏الدّين عصّار يزدى، بهاءالدّين هزار اسب كه نمونه خطوطشان زينت‏بخش آثار تاريخى يزد است، برخى نيز مرقّعات و نوشته‏هايى به خط خوش دارند كه در گنجينه‏هاى ملّى و كتابخانه‏هاى عمومى و يا در مجموعه خصوصى افراد نگهدارى مى‏شود همچون خطوط طراز يزدى، احمد سهلويه يزدى )قرن 7)، عبدالرّحمن تيمى يزدى )قرن 8)، محمد شرفى يزدى )سده 9)، عارف هروى يزدى )سده 9، و حاصل هنر برخى ديگر را بر سينه ستبر سنگها مى‏توان ديد. و از هنرمندان زرى‏باف و نقشبند نامى ايران غياث‏الدّين نقشبند است كه در عصر صفوى مى‏زيست.

    از هنرمندان معاصر يزد مى‏توان به استاد سيدمهدى چيتى نگارگر و مجسّمه‏ساز صاحب سبك، مرحوم استاد مهدى ناظمى، موسيقى‏دان و سنتورساز برجسته ايرانى، استاد محمود رهبران خوشنويس توانمند، مرحوم استاد على‏محمد كاوه، خوشنويس و مينياتوريست، استادان عبدالحميد كشميرشكن و على‏اكبر شريفى نقاش و استاد دانشكده نقاشى يزد، استدا على‏اكبر شريعتى، هنرمند نمايشگر يزد اشاره كرد.

 

    دانشمندان

    تاريخ پربار و غنى يزد در طول ساليان دراز آكنده از نام دانشمندانى بوده است كه در هر سده وظيفه دانش‏آموزى شيفتگان علم و حقيتق را بر عهده داشته‏اند، كدام رياضى‏دان جهانى است كه نام ملامحمّدباقر يزدى كاشف لگاريتم به گوشش نخورده باشد. سيدركن‏الدّين حسينى ديگر دانشمند سده هشتم است كه با برپايى مجموعه ركنيه شامل دارالكتب، دارالادويه، دارالشفاء، مدرسه، رصدخانه و بناى عظيم وقت‏السّاعه نقش بس بزرگ در تحوّل علوم عصر خود داشت. در كنار اينها مى‏توان به قاضى ميرحسين ميبدى كه علاوه بر فلسفه و حقوق و ادبيات در رياضيات نيز اطلاعاتى وسيع داشت از جمله آثار او در اين زمينه حاشيه تحرير اقليدس خواجه نصيرالدّين طوسى و در زمينه كتاب حاشيه شرح ملخص قاضى‏زاده رومى را مى‏توان نام برد. شرف‏الدّين على يزدى كه علاوه بر تاريخ‏نويسى و ادبيات و معميات در علم اسطرلاب دست داشته و كتابى در همين زمينه نوشته است.

 

    فلاسفه و عرفا

    چنانكه روشن است بسيارى از دانشمندان مسلّط بر تمام علوم زمانه خود بوده‏اند، چنانكه قاضى ميرحسين علاوه بر آنكه دستى در رياضيات و حقوق و ادبيّات داشته، در فلسفه نيز صاحب اثرى معروف به نام »جامى گيتى‏نما« است. وى مقدمه‏اى عرفانى بر شرح ديوان حضرت امير، شرحى بر هدايةالاثيريه ابهرى، همچنانكه ابوالفضل رشيدالدّين ميبدى علاوه بر آنكه مفسّرى بزرگ، منجمى توانا، اديبى بزرگ و مترجمى فرزانه بوده، در سلسله مراتب عرفان نيز جايگاهى بس رفيع داشته است. نيز معين‏الدّين معلّم يزدى هم علاوه بر آثارى كه در زمينه تاريخ دارد، ترجمه رشف النصايح الايمانيه و كشف الفضايح اليونانيه اثر شيخ شهاب‏الدّين سهروردى را نيز انجام داده است. همچنين است نام عرفايى چون: شيخ تقى‏الدّين دادامحمّد، شيخ على بنيمان، شيخ جنيد، شيخ احمد فهادان و...

    و در ميان معاصرين نام روانشاد دكتر سيداحمد فرديد )مهينى( فيلسوف برجسته و صاحب نظر حتّى در علوم سياسى و مبتكر مبحث غربزدگى در جوامع شرقى درخششى ديگر دارد، و پس از آن مى‏توان به آيت‏اللَّه حاج شيخ غلامرضا فقيه خراسانى كه فلسفه را تدريس مى‏كرده، آيت‏اللَّه محمد مصباح يزدى، استاد حوزه علمه قم، دكتر رضا داورى اردكانى، فيلسوف و استاد دانشگاه و نظريّه‏پرداز در زمينه‏هاى حكمت و علوم اجتماعى، دكتر اصغر دادبه اشاره كرد.

 

    ورزشكاران

    بانگ دراى زنگ مرشدان يزدى، هر روز پهلوانان را زير سايه مولا على در هر برزنى جمع مى‏كرده است. پهلوانانى كه از شنيدن نامشان لرزه بر اندام رقيبان مى‏افتاده و ميدان را خالى مى‏كردند. پهلوانان و جوانمردان بلند آوازه‏اى كه سالها بازوبند پهلوانى را بر بازوهاى خود داشتند و در هميشه تاريخ يار و ياور ستمديدگان و رنج كشيدگان بودند. در صدر اين پهلوانان محمّدابراهيم يزدى )يزدى بزرگ( از جلال و شكوه دو چندان برخوردار است، پهلوانى كه هر كس شرح جنگاورى وى را شنيد او را از شخصيتهاى افسانه‏اى و اساطيرى قلمداد كرده است. كسى كه تا پايان عمر بازوبند پهلوانى را بر بازو داشت.

    پس از آن مى‏توان به پهلوان محمّدعبدل يزدى، پهلوان محمّد صباغ يزدى، پهلوان على عسگر يزدى، و پهلوان نصير يزدى اشاره كرد.

 

غياث نقشبند؛ هنرمندي توانا و شاعري دانا

 

گفت و گو با استاد حسين مسرّت؛ عضو شورای علمی هم‌اندیشی نقش و نقشبند

 

محبوبه حاجی پروانه

 

استاد حسین مسرت نویسنده و پژوهشگر برجسته ایرانی، اهل یزد می‌باشد. ایشان به سبب شاعر بودن پدر از همان کودکی به دنیای ادبیات گرایش پیدا کرد و با آثار ادبی آشنا شد. این پژوهشگر هم اکنون در بخش نسخه‌شناسی بنیاد ایران‌شناسی فعالیت می‌کند و از سال 56 تاکنون حدود ششصد مقاله در نشریات مختلف  منتشر کرده است. تاکنون از وی بیش از پنجاه کتاب به چاپ رسیده است.

به بهانه برگزاری هم‌اندیشی نقش و نقشبند با ایشان که عضو شورای علمی این هم‌اندیشی است؛ درباره بُعد ادبی شخصیت غیاث‌الدین علی نقشبند یزدی، طراح و بافنده چیره دست ایرانی که شاعری خوش قریحه نیز بود به گفتگو نشستیم.

 

ضمن قدردانی از زحمات بی‌دریغ شما در حوزه ادب و هنر این سرزمین به عنوان نخستین پرسش چرا غزليات غياث‌الدين را جمع‌آوري و تصحيح كرديد؟

من تعدادي از كتاب‌هايي كه كار كردم تصحيح است، تصحيح رباعيات مومن يزدي، تذكره ميكده، ديوان فرخي يزدي و همچنین عزلیات غياث‌الدين نقشبند يزدي که هم به دليل اهل يزد بودن  براي من قابل توجه بود و هم  اينكه از هنرمندان نامي يزد و ايران در عصر صفويه به شمار می‌آید.

پس به خاطر عرق ملي نسبت به شهر زادگاه خودتان يزد و هم به خاطر اينكه اين هنرمند از نام‌آوران روزگار صفوي بوده است، شما خواستيد آثار اين هنرمند يزدي را جمع‌آوري و تصحيح كنيد؟

بله من تقريبا بيش از سي سال است كه مشغول بررسي و كار روي كتاب‌شناسي رجال، مشاهير و بزرگان يزد هستم . كتاب‌شناسي وحشي، كتاب‌شناسي فرخي، كتاب‌شناسي اخوان ثالث و حدود بيست تا سي مقاله كتاب‌شناسي نوشته و منتشر کرده‌ام. در زمينه رجال يزد بيش از سي سال است كه كار مي‌كنم و در راستاي اين كاري كه انجام مي‌دهم روي غزليات غياث كار كردم و يك بخشي از كتاب‌شناسي يزد را به غیاث‌الدین نقشبند یزدی اختصاص دادم.

 

 غزليات استاد غياث‌الدين يزدي از ديدگاه ادبي و صنايع و برجستگي‌هاي یک اثر ادبي در چه سطحي است؟

قدما مي‌گويند ايشان بسيار بديهه‌گوي بود. چنان كه در تذكره صادقي افشار آمده است كه: "صد بيت مسلسل مي‌گويد و شنونده نمي‌فهمد كه با بديهه گفته شده است".  اوحدي در عرفات العاشقين مي‌گويد كه وي در بديهه به غايت استاد بوده است. اشعار خوب در بديهه بسيار دارد. همه او را به اشعارش ستايش كردند و خود من كه نگاه كردم ديدم كه عمده اشعار او غزل است و همچنان كه در هنر دستاني توانا داشته در شعر و به خصوص در غزل هم انديشه توانمندي داشته است. در كتاب مرحوم نوايي اشاره به توانمندي او در غزلياتش شده است. در اشعار ديگر هم خوب است ولي در غزليات و رباعيات تواناتر و برجسته‌تر است و اوج كارش غزل است.

قالب‌هاي شعري ديگري نيز از ايشان باقي مانده است؟

بله، ديوانش 1065 بيت است دو تا دو بيتي، 28 غزل، 18 قصيده، 46 قطعه، 1تركيب بند و 1 ترجيع بند، 21 مثنوي و 31 رباعي . در بين اينها در غزل و رباعي توانمند تر بوده. غياث به‌رغم اينكه زندگي مرفه و خوبي داشته و در دربار و كارگاه سلطنتي بوده و چنانچه كتابها گفتند تحفه و هديه از طرف شاهان ايران و خارج از ايران به دستش مي‌رسيده،  باز بازتاب اوضاع زمانه را در اشعارش  مي‌بينيم. در جايي به ظلم فرمانروايان يزد اشاره مي‌كند:

ز ظالم به ما يزديان آن رسيد                    كه هرگز نكردند قوم يزيد

و در جاي ديگر درباره قاضي اي كه در يزد ستم و ظلم مي كرده ؛ خطاب به شاه عباس شعر گفته است.

به نظر شما گرايش استاد غياث‌الدين به هنر نقشبندي و روحيه هنري ايشان باعث گرايش استاد به سمت ادبيات است؟ يا برعكس به خاطر روحيه ادبي ايشان آثار برجسته هنري از ايشان باقی مانده است؟ آيا ارتباطی بين روحيه ادبي و روحيه هنري ايشان است؟

بعضي از بزرگان قديم ما همه فن حريف هستند در اصطلاح ادبي يعني به همه هنري آراسته بودند مانند ابوعلي سينا، به همان ميزاني كه در طب ماهر بود در شعر و فلسفه و ... تبحر داشت اين گونه افراد نابغه بودند.

در مجموع هنرهايي كه به غياث‌الدين منتسب مي‌شود: زري بافي، مخمل بافي، نقشبندي، شاعري و ... است. تامسون در كتابش درباره اين هنرمند مي‌گويد: استاد غياث‌الدين به هنرهاي نگارگري، بافندگي، نقاشي، نقشبندي، طراحي و تذهيب آراسته بوده است. وقتي ديوانش را مي‌خوانيم مي‌بينيم به اينكه به كمانداري و كمانگيري هم مشهور بوده اشاره مي‌كند. اين دسته از بزرگان جزء نوابغ ما هستند. خيام نيز در رباعي و رياضي و شعر و ستاره‌شناسي دست و قدرت داشته است.

آیا در روزگار زندگی غیاث‌الدین آوازه هنرش فراگیر شده بود ؟

هنر غياث آنچنان در يزد شهره مي‌شود كه شاه عباس او را به دربار فرار مي‌خواند و اداره كارگاه سلطنتي را به او مي‌دهد. شاه عباس هر وقت مي‌خواسته تحفه براي پادشاهان ديگر بفرستند كارهاي غياث را مي‌فرستاده است و بر عكس آن شاهان كشورهاي ديگر نيز براي اينكه نمونه‌هايي از آثار و كارهاي غياث را داشته باشند تحفه براي غياث مي‌فرستادند تا او براي آنها پارچه‌اي بفرستد. در دوره صفوي در اكثر تذكره‌ها چنين آمده است. در جامع مفيدي جلد سوم كه در دوره صفوي نوشته شده و مولفش هم دوره و معاصر غياث بوده آمده: چنان كارش بالا گرفته بود كه شاه از دست بافت‌هاي او تحفه به نزد شاهان هند و ترك و اروپا و چين مي‌فرستاد و پادشاهان از گوشه و كنار جهان دست بافته‌هاي او را خواستار بودند. آرتور پوپ در كتاب آثار ايران جلد 5 كتابش مي‌گويد كه: شاه عباس 50 قطعه از پارچه هاي غياث همراه با 300 قطعه ديگر را به عنوان پيشكش به اكبر شاه داده بود.

 آنطور كه در تذكره‌ها آمده در تاريخ درگذشت اين شاعر و هنرمند بي‌نظير نيز اختلافاتي وجود دارد. شما به عنوان پژوهشگر آثار ادبي غياث، كدام تاريخ را تاييد مي‌كنيد؟

 درگذشت این شاعر و هنرمند در كتاب تذكره آذر بيگدلي 1008 آمده است اما ماده تاريخي داريم كه در آن، تاريخ وفات 1018 است و چون ماده تاريخ ها را شاعران هم عصر مي‌گفتند قابل استنادتر هستند.

 آيا درست است كه استاد غياث‌الدين عزلت گزيد و در اواخر عمر به خلوت خودش رفت؟ و  آيا غزليات خود را در همان دوران عزلت و گوشه‌نشيني گفته است؟

بعيد نيست ولي آقاي صادقي بيگ افشار نيا در کتاب خود که در سده دهم نوشته است مي گويد بديهه‌گوي بوده است. يعني اگر او در اواخر عمرش شاعر بود پس نام و آثارش در تذكره‌هاي مختلف نبود. آتشكده آذر بيگدلي، روز روشن، نتايج الافكار، عرفات‌العاشقين و جامع مفيدي آثار غياث را نام برده‌اند. اگر كسي كه اواخر عمر شاعر باشد معمولا به حساب نمي‌آيد ولي اگر در دوران عمرش شعر گفته باشد آن براي تذكره‌نويسان ملاك  می‌شود. مثلا در جامع مفيدي داريم كه شاه عباس وقتي به يزد مي‌آمده به خانه غياث مي‌رفته و او با شاه عباس مشاعره داشته است. همچنين برخي تذكره‌ها ديوان اين شاعر را چهار هزار بيت گفته‌اند و چهار هزار بيت را نمي‌توان در دو سه سال پايان عمر سرود.

  اين تذكره‌هايي كه نام برديد براي تعداد ابيات غياث‌الدين اختلاف دارند؟

 در عرفات‌العاشقين و منتخب‌اللطايف آمده است كه ديوان غياث نزديك به چهار هزار بيت است. اما ديواني كه در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران است 1065 است.

 آيا تمام تذكره‌هايي كه از غياث‌الدين نقشبند يزدي به عنوان شاعر ياد كرده اند، او را اصالتا اهل يزد مي‌دانستند؟

در تذكره صادقي بيك كه در سده دهم نوشته شده است آمده:

من كه در يزد رشك اقرانم                            از هنر برگزيده دورانم

در كتابي نوشته بوده غياث، شيرازي است ولي در اين كتاب خودش مي‌گويد كه من يزدي هستم. در تذكره نصرآبادي نوشته از يزد است. مستوفي بافقي در عرفات‌العاشقين نيز او را اهل يزد دانسته است. حدود ده تذكره كه  شعر و آثار او را نام برده و ذكر كرده‌اند، غياث را  كه از مردمان يزد معرفي كرده‌اند.

 

ویژه نامه نقش و نقشبند

 

كتابدار مهربان، حجّت‏الاسلام مستعانى*

 

 نام نيكى گر بماند ز آدمى

به كزو ماند سراى زرنگار

 

    به سال 1321 در خانواده‏اى زحمتكش و نجيب پا به دنيا گذاشت و پس از گذراندن تحصيلات علوم دينى، به درخواست زنده ‏ياد حجّةالاسلام وزيرى به كتابخانه وزيرى آمد.

    نوشته‏اند: يكى از عوامل مهمّ جذب مردم به كتابخوانى و كتابخانه‏ها وجود كتابداران دلسوز و مهربان است، نه‏تنها ما بر اين باوريم بَل همه كسانى كه از سال 1345 تاكنون بدان كتابخانه آمد و شد داشته‏اند بر اين حقيقت باور دارند كه حجّةالاسلام مستعانى چنين ويژگى خوب اخلاقى را داشت. او راهنما و راهبر دانش‏آموزان و پژوهندگان به ويژه در زمينه علوم دينى بود. وى سرانجام در روز 67/7/7 پس از 46 سال زندگى آبرومند و بى‏ريا و 22 سال كتابدارى صادقانه در كتابخانه بزرگ وزيرى يزد به ديار جاويد شتافت. روانش شاد باد.

                      

* ويرايش نخست: نداى يزد، س 4، ش 1 :(1367/7/25): 154.

طرح توجیهی بنیاد پیرنیا*

 

حسین مسرت

     قرن هاست نام و آوازۀ هنر ایران برتارک جهان می درخشد و این امر بواسطۀ وجود هنرورانی است که شمع جان را در طلب گوهر مقصود گداخته اند و به کمال دست یافته اند ، در صدر این هنرها، هنر والای معماری قرار دارد؛ هنری که در هر گوشه اش صد کرشمه از ذوق و توان و استعداد آفرینندگان آن نهفته است . هنری که در یک سویش بنای فاخر تخت جمشید و در دیگر سویش مجموعه شاهکارهای سترگ میدان نقش جهان قرار دارد. در سراسر فلات ایران و حتّی فراتر از آن ، دست ساخته های ایرانیان چون نگینی تابان می درخشد ، تاج محل یکی از شگفتی های هفت گانۀ جهان است که بوسیله یک ایرانی آفریده شده است و در درون این فلات هزاران اثر تابناک، هرکدام رگه هایی از این هنر معنوی را در خود دارند که یکی چون طاق کسری است و یکی معبد چغازنبیل و دیگری چون: باغ ارم شیراز و معبد کنگاور و باغ دولت آباد یزد و ارگ بم  و پل خواجو و سی وسه پل اصفهان وحمّام گنجعلی خان کرمان و باغ شاهزادۀ ماهان و حمّام و بازار وکیل شیراز و منارجنبان اصفهان و کلات نادری او رگ علیشاه  تبریز و گنبد سلطانیۀ زنجان و چهل ستون و.... این ها همه به مدد هوش  و توان معمارانی آفریده شده که در همارۀ تاریخ باعث فخر ایران بودند؛ معمارانی که اگر نام شان نمانده، امّا آثارشان مانده است .

    معماری ایران در هر قرن ، ویژگی های منحصر خود را دارد و آن نیز از سوی کسانی خلق شده که با آگاهی از توانمندی هنر ایرانی ، به آفرینش طرح های ابداعی دست زده اند و راهی روشن را پیش روی آیندگان نهاده اند .یکی از روشنگران عصر کنونی، استاد محمّد کریم پیرنیاست که با هوش و استعدادی که داشت ، پس از مطالعاتی ژرف و دامنه دار در نهاد معماری ایران، به نظریّاتی دست یافت که تا پیش از او کسی را راه بدان نجسته بود. او با تلفیق استعدادهای ذاتی هنر معماری ایرانی در اعصار گذشته و برپایۀ آزموده های خود سبکی را در معماری نوین ایران بنیان نهاد که به نام خودش مشهور گشت.

     او را پدر معماری نوین ایران می خوانند که بسیار بجاست . آثار و گفتارهایی که وی در طول زندگی پر بارش گردآوری و تدوین کرده است، راه را برای معماران ایرانی در طول قرن های پیش رو هموار کرده است . ازینرو بجا بود که یک زمان این کوشش ها قدر دانسته شود و سازمان یا بنیادی به نام او به شناخت و نشر آثارش دست زند و بر پایه اساسنامه خود به اقداماتی اساسی  دست به کار شود تا معماری ایران هم چنان بر فراز و استوار باشد؛ سازمانی که بتواند استعدادهای نو پا را کشف کرده و پرورش دهد و هر ساله با شناخت آثار فاخر در زمینۀ هنر معماری بپردازد و به صاحبان آن جوایزی تقدیم کند تا این چراغ، همیشه فروزان باشد.

از این رو بود که در سال 1392 گروهی از فرهیختگان هنر و معماری ایرانی و مدرّسان دانشکده های معماری به همراه گروهی از اندیشمندان به فکر تأ سیس بنیادی به نام و یاد این هنرور والا افتادند و نام او را سرلوحۀ کارهای نیک خویش قرار دادند. باشد که در راهی که گام نهاده اند با توفیقات الهی همراه گشته و  پرچم همیشه در اهتزاز معماری ایرانی بر فراز بام گیتی هم چنان در اوج قرار داشته باشد.

*ارائه به بنیاد پیرنیا در یزد

 

شیخ «غلامرضا یزدی» علی دیگری در زمان خود بود

 

 

پژوهشگر یزدی در مورد زندگی مبلغ دینی شیخ غلامرضا یزدی گفت: این مجهتد و عالم بزرگ علاوه بر تبلیغ و ارشاد مردم همیشه متوجه قشر ضعیف و مستمند جامعه بود به طوری که بعد از وفاتش عده زیادی در واقع یتیم شدند. 

«حسین مسرت» در گفت‌و‌گو با خبرنگار ایسنا- منطقه یزد، با اشاره به ویژگی‌های شاخص مرحوم آیت الله حاج شیخ غلام رضا فقيه خراساني(یزدی) به عنوان یکی از بزرگترین فقه‌های عالم اسلام در عصر خود، اظهار کرد: مردم دوستی، مکارم اخلاقی، کرامات، خلوص و زهد ویژگی‌هایی است که شاید هر فردی ظرفیت داشتن همگی آن‌ها باهم را نداشته باشد، در حالی که این عالم بزرگ در عین ساده زیستی، ساده نوشی و ساده‌پوشی بهترین مبلغ انسان‌های وارسته و از دنیا رسته در عرصه‌های مختلف بود.

وی در مورد مکارم اخلاقی این عالم ربانی، تصریح کرد: دل بستن به معنویات، پشت پا زدن به دنیا و هر چه در آن وجود دارد، چنان در وجود این فقیه یزدانی روح گرفته بود که رنج تبلیغ بر وي هموار شده بود.

مسرت عمده کرامات اين عالم دینی را در ارتباط با ارشاد و تبلیغ مردم از جانب وي دانست و تصريح كرد: شیخ غلامرضا یزدی، شیوایی کلام و صراحت بیانی قابل ستایشي داشت چنان که هر شنونده‌ای را مجذوب خود می‌کرد. 

وی اين عالم وارسته را علی دیگری در عصر خودش خواند و گفت: این مجهتد و عالم بزرگ علاوه بر تبلیغ و ارشاد مردم، همیشه متوجه قشر ضعیف و مستمند جامعه بود به طوری که بعد از وفاتش، عده زیادی در واقع یتیم شدند. 

این پژوهشگر فرهنگي، اهمیت زندگی این عارف دینی را علاوه بر سیرت و زندگی بزرگ‌منشانه وي، تربيت و پرورش بزرگاني ديگر از اين تبار خشک و کویری عنوان كرد و افزود: حضرات آیات سید عباس خاتم، محمدتقی مصباح یزدی، محمود علومی، سید محمد محقق داماد، مکارم شیرازی، سید علی محمد کازرونی و حجج‌اسلام سید جواد حیدری، علیرضا ریحان یزدی، ملا عبدالصمد اردکانی، حائری زاده، محمدحسن قافی، سید ابوالفضل مدرس سعیدی و حاج سید علی محمد وزیری یزدی، از دست پرورده‌های شيخ غلامرضا فقيه هستند که هر کدام در مکتب اسلام و فرهنگ جمع کثیری از انسان‌های شایسته را تربيت كرده‌اند.

وی در مورد زندگی این افراد خاطرنشان کرد: این مبلغ دینی که پیامبرگونه بار ارشاد مردم را به دوش گرفته بود، در ماه شعبان در محله سرآب مشهد (واقع در پشت باغ نادری)، در خانواده حاج ابراهیم یزدی به دنیا آمد و پس از يك زندگی پرفراز و نشیب، در ساعت سه بعد از ظهر روز جمعه چهارم بهمن 1338 در  سن ۸۱ سالگی، در روستای طزرجان يزد به حق تعالی واصل شد.

 

سيد ميبدى

 

حسین مسرّت 

    نامش آقا سيّد جعفر از سادات قريه بفرو ميبد است و به سيّد ذاكر بفروئى نيز نامور بوده است. صاحب تذكره ميكده جز چند سطر چيز ديگر ننوشته: »ذاكر جناب سيّدالشهداست. گويند به غير از نواحى و مراثى اشعار بسيار دارد. اين دو فرد را عزيزى به نام او خواند:

 اين دل آشفته را آشفته‏تر مى‏خواست يار

بار ديگر زد به گيسوى پريشان شانه را

    × × ×

 نگشتم از آن خاك راهش كه ترسم

به دامان پاكش غبارى نشيند(1)

    احمد ديوان‏بيگى تنها اين نكته را افزوده كه : »در يزد مشغول روضه‏خوانى بوده و در اواخر دولت فتحعليشاه ]حدود 1250 ق [رحلت نموده است«.(2)

    متأسّفانه در هيچ جاى ديگر اشاره به شرح حال و آثارش نشده، امّا بخشى از مدايح وى در كتابخانه وزيرى و جنگى از اشعارش در مجتمع فرهنگى امام صادق ميبد ديده شد.

    دو نسخه از ديوانش نيز نزد محمّدحسين عابدى ساكن بفروئيّه است. بيشترين اشعارش كه در خاطر مردم ميبد مانده اشعار هجائيه با مضمون اجتماعى است. معروفترين آن قصيده شكواييه مردّفى است كه ابيات برگزيده‏اى از آن آورده مى‏شود:

 »يا رب از كثرت دوران چه كنم

عمر گرديده به نسيان چه كنم

 آنچه گفتم همه بى‏حاصل بود

هستم از كرده پشيمان چه كنم

 آنكه نشناخته عين را ز الف

مى‏كند معنى قرآن چه كنم

 آنكه در فارسى‏اش نيست توان

شده امروز عربى خوان چه كنم

 آنكه در شعر شعورش نبود

شده او سعدى دوران چه كنم

 اين طبيبان همه هستند مريض

نرسد درد به درمان چه كنم

 شير كش آب كند داخل او

فِس‏فِس افتاده به خيكان چه كنم

 گر بميرد ز يكى دولتمند

در عزايش همه گريان چه كنم

 گر فقيرى برود از دنيا

نام او نيست به دوران چه كنم)3)»

                                            

پاورقی

)(1) تذكره ميكده: محمّدعلى وامق يزدى، به كوشش: حسين مسرّت، تهران: ما، 1371: 159.

(2)حديقة الشعرا: احمد ديوان بيگى شيرازى، به كوشش: عبدالحسين نوايى، تهران: زرّين، 1364، ج 1: 816.

تذكره ميكده، همان جا: 313-315. (3)

 

سنگ مرمرین قبری که گم شد

 

آرامگاه شاعر پراحساس

حسین مسرت

 

می‏گویند وی در همان محله پیر بُرج و کوچه روبه‏روی شاهزاده فاضل که اکنون معروف به کوچه آروک (اهرک) است، زندگی می‏کرده است. یکی از ساکنان آنجا می‏گفت: سنگ بزرگ و قیمتی مزار وحشی را سر همان کوچه به زیر خاک کرده‌اند تا محفوظ بماند.

 

خان زاده بختیاری در سال ۱۳۲۸ شمسی که حکمران یزد بود بنای یاد بودی در صحن تلگراف خانه آن شهر بنا کردکه آن از امروزه اثری از آن نیست در حال حاضر بنای یادبودی درپارکی به‌نام وحشی بافقی در خیابان مهدی یزد بنا شده که مجسمه‌ای در این پارک که شباهت زیادی به مجسمه وحشی بافقی در

 

قبر وحشی بافقی در محله پیر برج یزد برابر شاهزاده فاضل بوده و تازگیهاً در خیابان واقع شده است و قبر او در یزد به سنگ مرمر شناخته می‌شده و اکنون اثری از او نیست و غزلی از خود او بر روی آن منقوش شده بود.

 

کردیم نامزد به تو بود و نبود خویش

 

گشتیم هیچ کاره به ملک وجود خویش

 

می‏گویند وی در همان محله پیر بُرج و کوچه روبه‏روی شاهزاده فاضل که اکنون معروف به کوچه آروک (اهرک) است، زندگی می‏کرده است. یکی از ساکنان آنجا می‏گفت: سنگ بزرگ و قیمتی مزار وحشی را سر همان کوچه به زیر خاک کرده‌اند تا محفوظ بماند.

 

خان زاده بختیاری در سال ۱۳۲۸ شمسی که حکمران یزد بود بنای یاد بودی در صحن تلگراف خانه آن شهر بنا کردکه آن از امروزه اثری از آن نیست در حال حاضر بنای یادبودی درپارکی به‌نام وحشی بافقی در خیابان مهدی یزد بنا شده که مجسمه‌ای در این پارک که شباهت زیادی به مجسمه وحشی بافقی در پارک ملت تهران دارد نصب شده است.

 

درباره چگونگی پرواز روح این عارف دلسوخته و این عاشق دلباخته، سخنان گوناگون و گاه ضد و نقیضی به میان آمده است، برخی بر این باورند که: «به دست معشوق بی‏مروت خود کشته شد» صبا وفاتش را به دلیل «مرض حمی محرقه» آیت سوزان می‏داند.[۴]

 

سعید نفیسی آن را «افسانه» دانسته و دکتر زرین‏کوب می‏گوید: «احساس زنده‏ای که در شعر او باقی مانده، موجب نقل این شایعه شده باشد که شاعر به دست معشوق خود کشته شده باشد.»

 

هرچند سال مرگ وحشی در تذکره حسینی و روز روشن ۹۶۱ و در سُلم‏السموات و در فهرست مشترک نسخه‏های خطی فارسی پاکستان (احمد منزوی) ۹۹۹ یا ۱۰۰۰ ه.ق، در جامع مفیدی ۹۹۷ و در عرفات‏العاشقین و قاموس‏الاعلام ۹۹۲ است اما اکثریت بر این باورند که مرغ روح این سوخته عاشق در سن ۵۲ و به سال ۹۹۱ ق از کالبد تن رها و پیکرش در محله پیر برج یزد در مُغاک خاک نهاده شده است.

 

تولد وحشی گویا در اواسط نیمه اول قرن دهم در بافق که بر سر راه یزد و کرمان واقع است، اتفاق افتاد و چون بافق را گاهی از توابع کرمان و گاه از توابع یزد به حساب می‌آورند، وحشی را گاهی یزدی و گاهی کرمانی گفته‌اند.

 

دوره اول زندگی وحشی در زادگاهش سپری شد. وحشی در این مدت به جز برادرش در خدمت شرف الدین علی بافقی نیز به کسب دانش و ادب مشغول بود.

 

وحشی بعد از فراگیری مقدمات علوم ادبی، از بافق به یزد و از آنچه به کاشان رفت و مدتی را در آن شهر به مکتب داری مشغول بود. بعد از مدتی، به یزد برگشت و در همانجا ساکن شد و به شعر و مدح پادشاهان آن شهر مشغول بود تا اینکه در سال ۹۹۱ هجری در گذشت.

 

خانواده وحشی از نظر ثروت، جزو خانواده‌های متوسط بافق بود. برادر بزرگ‌ترش، مرادی بافقی هم یکی از شاعران آن عهد بود که تاثیر زیادی در تربیت و آشنایی وحشی با محفل‌های ادبی داشت اما پیش از آنکه وحشی در شعر به شهرت برسد در گذشت.

 

وحشی در اشعار خود چند بار نام برادرش را آورده است.

 

وحشی شاعری بلند همت، حساس، وارسته و گوشه گیر بود با وجود اینکه شاعران هم عصر او برای برخورداری از نعمتهای دربار گورکانی هند، امیران و بزرگان این دولت، به هند مهاجرت می‌گردند؛ وحشی نه تنها از ایران بیرون نرفت بلکه حتی از بافق تنها مدتی به کاشان رفت و پس از آن تمام عمرش را در یزد اقامت کرد.

 

او شاعری را تنها برای بیان اندیشه‌ها و احساسات خود به کار می‌گرفت و نه برای کسب مال و زراندوزی.

 

دوره کمالش در شاعری را در یزد گذراند و برای به دست آوردن روزی خود، تنها رجال و بزرگان یزد و کرمان را مدح کرد. در دیوانش یک قصیده در مدح شاه تهماسب و ماده تاریخی درباره وفاتش دیده می‌شود اما حامی واقعی او میرمران، حاکم یزد بود.

 

آقای عباس حبیبی شاعر معاصر که جهت بازدید از خانه وحشی بافقی به بافق سفر کرده بود مشاهدات خود را چنین سروده است.امید است مورد توجه مسئولین ذی‌ربط و میراث فرهنگی قرار گیرد.

 

برسرتربت د لسوختگان آمده‌ام

 

به طلب کـاری آن روح روان آمده‌ام

 

صوفی مجلس رندانم و از دشت کـو یر

 

همره قـا فله عشـق دوان آمده‌ام

 

شاهد عهد شبابم به فراغت نگذاشت

 

وقت پیرانه سـری شکوه کنان آمده‌ام

 

وحشی‌ای سوخته شهـر محبت برخیز

 

که به شهـر تو من سوختـه جان آمده ام

 

وحشیاصلـح و صفا نیست در ابتاء بشـــر

 

به شکایت ز دورنگی زمـان آمده‌ام

 

کوچـه باغ شب شعر تو خرابات منست

 

من غـزلخوان بسوی دیر مغان آمده‌ام

 

بافق را کوچه بکوچه همه جا خواهم گشت

 

چـــونکه در حلقه شــــوریده سـران آمده ام

 

آمدم شـرح پریشــانی تو گـوش کنم

 

قصه بی‌سـر و سـامانی تو گـــوش کنم

 

بگو ‌ای جرعه کش مست که میخـانه کجاست

 

آن خرابات کجـا آن می‌و میخانه کجاست؟

 

آن گذرگاه حریفان که تو در نیمـه شب

 

می‌کشیدی زجــگر نعره مستانه کجاست؟

 

آنکه بر گـریه مستانه تو می‌خندید

 

در بر غمـزه مستانه جـانانه کجاست؟

 

آنکه عشــق تو شـد ش گرمی بازار که بود؟

 

آنکه کـرده چو تویی واله و دیوانه کجاست؟

 

آن ستم کار کـه با کفـر ســر زلف پریش

 

بربود از کف شیخی چو تو صد دانه کجاست؟

 

خانه‌ای را که شب شعـر تو را جان بخشید

 

می‌شنید زمـزمه راز تو آن خانه کجاست؟

 

سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰  روزنامه تهران امروز

متن پیشنهادی سنگ آرامگاه وحشی بافقی

آرامگاه

کردیم نامزد به تونابود وبود خویش

گشتیم هیچ کاره ملک وجود خویش

    اینجا آرامگاه سخنور نامدار و دلسوخته عصر صفوی، وحشی بافقی است؛ شاعری که با سوختن شمع جان و گداختن تن،  با خلق آثاری ماندگار در پهنۀ ادب فارسی، نامی جاودان از خود به یادگار نهاد.

ولادت : 930 ق                                                                                                       وفات : 991 ق

 

سخن سردبیر ویژه نامه استاد ایرج افشار

 

        درگذشت ایرانشناس نامور و  کتابشناس  نامدار، استاد ایرج افشار برای جامعۀ فرهنگی  ، ادبی و تاریخی ایران و جهان رخداددی ناگوار بود ؛ ا و که هنوز بسیار پرتوان و کارآمد می نمود  وهنوز با همان نیروی همیشگی راهی سفر های دور و دراز ایرنگردی می شد ، به یکباره دچار بیماری جان کاهی شد که قامت استوار او را فرسود و ناکارآمد کرد.

       هنوز صدای او در گوشم مانده است : « عید، چند روزی در یزد خواهیم بود ؛همراه دکتر ستوده و دکتر شفیعی کدکنی و دکتر شهیدی ، دوست دارم مانند همیشه در هتل باغ مشیر الممالک باشم و دوستان یزدی را در آن جا   ببینم.  خبری  به دکتر جلالی پندری و حسین آقا بشارت و آقای پویا بدهید. یک اتاق هم در آن هتل برایمان بگیرید» افسوس که امسال این صدا در آن سوی تلفن نیامد .

          غم و اندوه از دست دادن استاد افشار ما را برآن داشت تا باهمکاری برخی از دوستان قلم زن یزدی مجموعه ای را فراهم آوریم تا کمترین قدرشناسی در حقّ این استاد فرزانه باشد؛ اوکه ده ها یادنامه و ارج نامه و جشن نامه در حقّ بزرگان فرهنگ وادب گرد آورده بود.  حال ما که کمترین هم نیستیم، سعی نموده ایم مجموعه ای فراهم آوریم که هرچند شتابزده ونه در خور استاد است .باشد که در پیشگاه اهل ادب پذیرفته گردد . بیشترینۀ گفتارها برگرفته از پایگاه های خبری و اطلاع رسانی است.

       امیّد آنکه به همّت دوستان ایرج افشار و با خواستاری استادان گرانقدر: دکتر شفیعی کدکنی و دکتر جلالی پندری  بتوانیم در مهر 1390 که برابر با سالروز زایش اوست ؛ یادنامه ای در خور را به پیشگاه بلند او پیش کش نماییم.

        از مدیر انتشارات یزدا ونیز مدیر مسوول مهنامۀ یزد ویزدی ها که پذیرای چاپ ویژ نامه شدند ،سپاسگزاری بی پایان داریم.

                                                                                               حسین مسرت

                                                                                                30/1/1390

سالگشت درگذشت شارق يزدي/ نخستين كسي كه اصطلاحات سياسي را به حوزه‌ي شعر وارد كرد، استاد فرخي يزدي

 

حسین مسرت

غلامحسين شارق يزدي در سال 1240 در هدش يزد متولد شد. پدرش معروف به غلامرضا محمدابراهيم از خادمان اهل بيت (ع) بوده است. وي با تراز يزدي از سخنوران و شاعران بزرگ، يزد رابطه خويشاوندي و دوستي داشته و با او بسيار مشاعره كرده است و تا سن 20 سالگي علم كلام و خط شكسته را فرا مي‌گيرد و به دربار كرمان راهي مي‌شود و آنجا لقب شارق‌الملكي را مي‌گيرد. شارق سپس به بندر لنگه مي‌رود و به خدمت در دستگاه حكم مي‌پردازد كه به جهت حسادت اطرافيان ناگزير به هندوستان مراجعت كرده و پس از چندي به يزد باز مي‌گردد. وي در دفتر مشيرالممالك رييس ماليه (دارايي) به خدمت به خلق مي‌پردازد، ولي از جهت روحيه آزاد‌خواهي و مردم‌دوستي به دليل ظلم و ستم رييس ماليه از او جدا مي‌شود. شارق در سال 1327 هجري قمري همزمان با افتتاح عدليه يزد به استخدام عدليه در مي‌آيد، ولي به جهت برخورد با مشيرالممالك و فشار وي در سال 1290 خورشيدي عدليه را رها كرده، به وكالت و احقاق حق مردم مي‌پردازد و سرانجام در آبان ماه سال 1307 هجري شمسي به رحمت خدا مي‌رود. به مناسبت سالگشت درگذشت غلامحسين شارق‌يزدي ـ اديب، سخنور، شاعر و آزادي‌خواه دوران قاجار ـ خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در يزد، با يك پژوهشگر يزدي درباره‌ي او گفت‌وگو كرد. حسين مسرت كه مطالعاتي در زندگي شارق انجام داده است، درباره زندگي ادبي وي گفت: شارق از نخستين كساني است كه براي مشروطه شعر گفته و اولين كسي است كه اصطلاحات سياسي را به حوزه شعر وارد كرده است. ديوان غزل با هزار غزل و كتابي به نام همايون گوياي انديشه‌هاي عرفاني و سياسي وي است. وي ادامه داد: ديوان مثنوي وي و همچنين تذكره شعراي يزد كه به همت او نگاشته شده بود، متاسفانه نابود شده است. البته كتابي به عنوان رباعيات شارق به سال 1299 شمسي در كرمان به چاپ رسيد و ديوان كامل شارق با بيش از 30 هزار بيت شعر در سال 71 در يزد چاپ شده است. مسرت خاطرنشان كرد:‌ شارق در غزل هم‌صداي حافظ و در مثنوي هم‌نواي مولانا بوده است. اين پژوهشگر در پايان گفت: فرخي يزدي (شاعر لب‌دوخته) و شكوهي يزدي، از شاگردان وي بوده‌اند و نظام‌الشعرا و حاج قدسي يزدي با شارق دمساز بوده‌اند

 

ایسنای مرکزی(1384/8/10)نقل از ایسنای یزد

زندگى و آثار      علاّمه سيدمحمّدكاظم طباطبايى يزدى*

   

حسین مسرّت

 

 

    به سال 1246 ق يا به قولى 1256 ق در خانواده سيد عبدالعظيم طباطبايى‏نجفى فرزندى به دنيا آمد كه نامش را سيدمحمّدكاظم گذاشتند، پدرش باشنده برزن كسنويه )كثنويه( يزد بود و سيدمحمّدكاظم را براى آموزش علوم دينى به مدرسه دينى كوى دومنار )مدرسه محسنيه( فرستاد، مقدّمات تحصيل را در آن جا نزد ملاّ محمّدابراهيم اردكانى و آخوند ملاّهادى فراگرفت و براى گذراندن دوره‏هاى بالاتر علوم دينى راهى مشهد شد، هيأت و رياضيات را آنجا آموخت و سپس راهى اصفهان گرديد، در اصفهان در محضر آيت‏اللَّه شيخ محمّدباقر نجفى و آيت‏اللَّه سيد محمّدباقر خوانسارى )صاحب روضات‏الجنّات( زانو زده و بهره‏ها اندوخت.

    همان جا بود كه استعداد شگرف خود را نشان داده و از ديگر دانش‏آموختگان پيشى گرفت و از اين رو اداره كتابخانه بزرگ و جمع و تدوين مواد درسى كه جزء برنامه كار آقانجفى بود بدو محوّل شد و در اثر سعى و كوشش و استعداد ذاتى خود و تفحص در علوم مختلف دينى و فقهى، به درجه اجتهاد رسيد، شعله كشيدن آتش نياز علمى او و توصيه علماى اصفهان، وى را راهى بزرگترين مركز آموزش علوم دينى آن زمان يعنى دارالعلم نجف كرد.

    در مدرسه صدر نجف از محضر درس آيت‏اللَّه ميرزاحسن شيرازى، شيخ راضى و شيخ مهدى آل كاشف‏الغطاء كسب فيض كرد، پس از درگذشت آيت‏اللَّه شيرازى، كار آموزش و تدريس طلاّب بر عهده وى گذاشته شد. و چندى نگذشت كه بواسطه احاطه علمى و زهد و پارسايى، مدرّسى توانا در علوم دينى شد و حوزه درس وى در نجف اشرف مشهور گرديد. از همان زمان دست به كار چاپ تقريرات و نوشته‏هاى خود شد و موفق گرديد جامع‏ترين كتاب خود را در فروع فقه كه بعدها رساله علميّه و عمليّه نيز گرديد به نام العروةالوثقى چاپ كند )مرحوم حكيم شرحى به نام مستمسك عروةالوثقى بر اين كتاب نوشته و حاج شيخ عباس قمى آن را به فارسى برگردانده و غايةالوثقى يا غايةالقصوى نام نهاده است(.

    پس از درگذشت پيشواى نامى شيعيان جهان، آخوند ملاّمحمّدكاظم خراسانى، رهبر شيعيان و پس از درگذشت شيخ محمّد طه در 1323 ق رهبر جهان تشيع گرديد و به واسطه تبحر، شناخت و توانمندى خود، از سرآمدان فقهاى زمان خود گرديد چنانكه او را »فقيه على الاطلاق« ناميدند.

    آوازه شهرت وى كشورهاى اسلامى را درنورديد و كارگزاران انگليس را به طمع انداخت كه از وجود وى بهره‏بردارى كنند، امّا بنا به گواهى كتابهاى مشهورى چون: »شيعه در هند« نوشته جان هوليستر، يorientotionsي نوشته سر رونالد استورز، »بين‏النهرين« نوشته سر آرنولد ويلسن، ]موقوفات اود[ نوشته ميس بل، »موسوعة العتبات المقدّسه« نوشته جعفر خليلى و بويژه كتاب »حقوق‏بگيران انگليس در ايران« نوشته اسماعيل رائين؛ هيچ‏گاه در برابر آنان سر تسليم فرود نياورد و تا به پايان زندگى استقلال رأى خود را حفظ كرد و نام خود را به نيكى بر جاى گذاشت. در اين باره در كتاب مرواريد كوير آمده است:

    »نويسندگان خارجى مانند "جون هونيستر" ]جان هوليستر[ و "سر آرنولد ويلسن" در كتاب "بين‏النهرين" و "ميس بل" ديپلمات معروف، همگى در نوشته‏هاى خود اعتراف كرده‏اند كه كراراً براى اجراى مقاصد خود مبالغ هنگفتى از زر و سيم خدمت او مى‏برند كه معظم‏له اظهار بى‏نيازى نموده، از قبول آنها امتناع مى‏كند و اين امر آنها را چنان تحت نفوذ روحانى و عظمت ملكوتى وى قرار مى‏دهد كه دستورهاى او را درباره ابقا و عزل چندين تن كه به صلاح و رفاه مردم بوده اجرا مى‏كنند و با يكديگر از روى حسرت و دريغ مى‏گويند: "مى‏خواستيم او را آلت اجراى خواسته‏هاى خود كنيم، امّا برعكس او ما را وسيله انجام مقاصد خود كرد."« )ص 84)

    همو مى‏افزايد: »با وجودى كه سيل وجوه شرعى از اطراف به سوى حوزه علميّه او روان بود؛ خانه‏اى محقر و اسبابى مختصر داشت. يكى از ديپلماتها كه در بغداد بوده مى‏نويسد: "وقتى وارد خانه محقر او شديم، بر روى حصيرى نشسته بود و ما چنان از جذبات روحانى او مجذوب شديم كه بى‏اختيار در مقابل او زانو زديم."« )ص 84)

    سيدمحمّدكاظم طباطبايى از روحانيان مشروعه‏خواه و همفكر مرحوم شيخ فضل‏اللَّه نورى بود و مكاتبات آن دو با يكديگر موجود است.

    مهدى بامدادى مى‏نويسد: »در قضيه مشروطيّت او موافق نبود و در آنجا جداً مخالفت خود را ابراز و اظهار مى‏داشت. براى اين موضوع زمانى قصد كشتن او را داشتند، ولى موفق نگرديدند و او با هيچ گونه ترسى بر مخالفت خود استوار بود.« )شرح حال رجال ايران 251 :6)

    مدرّس‏تبريزى مى‏آورد: »در موقع نهضت ملى ايران ]انقلاب مشروطه[ و تبديل اصول سلطنت، قتل وى تصميم گرفته شده و لكن رؤسا و شيوخ اعراب نجف، گرداگرد خانه او را محاصره كرده و در حفظ و حراست وى اهتمام به كار بردند تا آنكه غائله‏ها رفع و رياست مذهبى بدو منتهى و مسلّم گرديد.« )ريحانةالادب 335 :4)

    از آثار خيرِ بر جاى مانده از وى مدرسه‏اى است كه در سال 1331 ق در نجف بنياد كرده كه جزو بهترين و زيباترين مدارس آن شهر بوده و هم‏اكنون به نام خودش مشهور است.

    علاّمه سيدمحمّدكاظم طباطبايى پس از 81 يا به قولى 91 سال زندگى پربار و توأم با پژوهش و بررسى در علوم دينى و رهبرى جهان تشيع سرانجام در 27 يا 28 رجب 1377 ق (1297 ش( در شهر نجف به سراى جاويد شتافت و در باب طوسى صحن مرتضوى به خاك سپرده شد. روانش شاد باد.

                                            

 

 

 

 

 

    فهرست آثار مكتوب سيّد يزدى(1)

 

 

    ديگر آثار خير او تأليف كتابهايى است كه نامشان به ترتيب الفبا در زير مى‏آيد )به غير از نسخه‏هاى خطّى، تاريخهاى داخل پرانتز تاريخ اولين چاپ كتابهاى نامبرده است كه برخى تا چهل‏بار نيز چاپ شده است.(

 1.   الاستصحاب )يا رسالة فى الاستصحاب(، نسخه خطّى نزد شيخ على‏اكبر خوانسارى، ]الذريعه 25:2]

 2.   بستان نياز و گلستان راز، نجف، 1337 ق، همراه با صحيفه كاظميّه )مناجات - فارسى(، بعداً مستقل چاپ شد ]مشار فارسى، ستون: 504]

 3.   التعارض، نسخه خطّى كتابخانه ملك، ش 2904 )عربى(، ]فهرست ملك 141:1]

 4.   تعليقه على المكاسب، تهران، 1324 ق )عربى(، ]مشار عربى: 195]

 5.   تعليقه و حاشيه على‏المكاسب، 1316 ق، ]فهرست ديوئى كتابخانه آستان قدس[

 6.   حاشيه آداب التجاره: اكبر بهبهانى )فارسى(، ]نجوم‏المسرّده[

 7.   حاشية الخيارات، تهران، 1316-7 ق، همراه با حاشيه مكاسب، )عربى(، ]مشار عربى: 277-8]

 8.   حاشية المتاجر، شيخ مرتضى انصارى، تهران، 1316-17 ق )عربى(، ]مشار عربى: 293]

 9.   حاشية المكاسب ]المحرمه[ ، شيخ مرتضى انصارى، تهران، 1316-17 ق )عربى(، ]مشار عربى: 298] / نسخه خطّى كتابخانه مدرسه نوّاب مشهد، ش 202 فقه ]فهرست نسخه‏هاى خطّى دو كتابخانه مشهد: 456] ، نسخه خطّى كتابخانه وزيرى يزد، ش 2354 و 2355 در 1309 ق، ]فهرست وزيرى 1261:4]

 10. حاشيه انيس التجّار، ملاّمهدى نراقى، تهران، 1317 ق، با انيس التّجار )فارسى(، ]مشار فارسى: 1141 و 395]

 11. حاشيه تبصرة العلاّمه، حلّى، تهران، 1330 ق )عربى(، ]مشار عربى: 274]

 12. حاشيه تبصرة المتعلمين فى احكام الدّين: علاّمه حلّى، تهران، 1329 ق، )عربى(، ]مشار عربى: 157]

 13. حاشية جامع العبّاسى، شيخ بهايى، تهران، 1325 ق )عربى(.

 14. حاشيه ذخيرةالعباد ليوم المعاد، ملاّفاضل شرابيانى، مشهد، 1331 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 1602، مشار عربى: 391]

 15. حاشيه ذخيرة المعاد معروف به سؤال و جواب، زين‏الدّين مازندرانى حائرى، مشهد، 1333 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 1603]

 16. حاشيه فرايدالاصول، شيخ مرتضى انصارى، نسخه خطّى نزد شيخ على‏اكبر خوانسارى، ]الذريعه 160:6].

 17. حاشيه كتاب البيع: شيخ مرتضى انصارى، تهران، 1317 ق ]زندگانى چهارسوقى: 151]

 18. حاشيه مجمع المسائل، محمّدحسن ميرزاى شيرازى، بمبئى، 1314 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 2903]

 19. حاشيه مناسك حج، شيخ مرتضى انصارى، تهران: 1317 ق، )فارسى(، ]مشار فارسى: 3125، مشار عربى: 909] و نيز چاپ قم با حواشى اعاظم فقها، اسماعيليان، 1373.

 20. حاشيه منتخب الرسائل: سيّد ابوالقاسم موسوى خوانسارى، بغداد، 1331 ق، )فارسى(، ]مشار فارسى: 3144]

 21. حاشيه منهج الرشاد، شيخ جعفر شوشترى، تبريز، 1323 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 3175]

 22. حاشيه نجاة العباد فى يوم المعاد، محمّدحسن صاحب جواهر، بمبئى، 1318 ق )عربى(، ]مشار عربى: 299]

 23. حاشيه نخبه: محمّدابراهيم كلباسى اصفهانى، بمبئى، 1318 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 3257]

 24. حجيةالظن فى عدد الركعات و كيفية الصلوة الاحتياط، تهران، 1316-17 )عربى(، ]مشار عربى: 304]

 25. رساله ذخيرة الصالحين: با حواشى سيّدمحمّد حسينى فيروزآبادى، نجف، 1338 ق )عربى(، ]رؤيت[

 26. رسالة فى ارث الزوجه من الثمن اوالعقار، ؟، ؟ ]الذريعه 56:11]

 27. الرسالة فى‏التعادل و التراجيح، تهران، 1316 ق )عربى(، ]مشار عربى: 193 و 452] ، نسخه خطّى كتابخانه وزيرى يزد، ش 2373، در 1309 ق ]فهرست وزيرى 1267:4]

 28. الرسالة فى جواز اجتماع الامر و النهى، تهران، 1316 ق )عربى(، ]مشار عربى: 455] / نسخه خطّى كتابخانه ملك تهران، ش 553 در 1302 ق ]فهرست ملك 15:1] ، نسخه خطّى كتابخانه وزيرى، ش 2373، در 1309 ق، ]فهرست وزيرى 1267-8:4]

 29. الرسالة فى منجزات المريض، تهران، 1316-17 ق )عربى( با حاشيه متاجر، ]مشار عربى: 477]

 30. رسالة وجيزه فى حكم الظن فى الصلاة و بيان كيفية الصلاة، تهران، 1316-17 ق )عربى(، ظاهراً همان شماره 22 است، ]مشار عربى: 488]

 31. الرفاق تحت المجهر، نجف، 1379 ق )عربى(، ]مشار عربى: 490]

 32. السؤال و الجواب، ج 1، نجف، 1340 ق )عربى(، ]مشار عربى: 511]

 33. الصحيفة الكاظميّه، بغداد، 1327 ق )مناجات عربى(، ]مشار عربى: 588]

 34. طريق النجاة(2)، بمبئى، 1328 ق )فارسى(، ]رؤيت[

 35. العروةالوثقى فيما تعم به البلوى، 1-2، بغداد، 1328 ق )عربى(، ]مشار عربى: 621-2] ، بخشى از آن، نسخه خطّى كتابخانه وزيرى يزد، ش 2950، ]فهرست وزيرى 1483:4]

 36. غُرر الغَرويه ]فروغ زكات طباطبايى[ ، ناظم: شيخ مرتضى آل كاشف‏الغطاء، بغداد، 1328، همراه با عروةالوثقى ]رؤيت[

 37. الكلم الجامعة و الحكم النافعه، تصنيف. م. د. ح. ن، صيدا، 1328 ق )كلمات قصار عربى(، ]زندگانى چهارسوقى: 151]

 38. مجمع الرسائل - مجمع المسائل، بمبئى، 1315 ق )فارسى(، ]مشار فارسى: 2900]

 39. ملحقات عروةالوثقى، ؟، ؟، ]نجوم امّت: 80]

 40. مناسك حج )ظ همان حاشيه مناسك حج(، 1331 ق، ]فهرست ديوئى كتابخانه آستان قدس[

 41. منتخب‏الاحكام، تهران، 1345ق )فارسى(، ]مشارفارسى:3139]

 42. منتخب الرسائل رساله .... )برگزيده احكام(، تهران، 1316 ق )فارسى( اين كتاب تا سال 1352 چهل مرتبه چاپ شده است.

 43. منتخب الرسائل ]برگزيده احكام - منتخب المسائل[ ، با حواشى ...، قم: اسماعيليان، 1373.

 44. واجبات: سيّد محمّدكاظم طباطبايى و ديگران، بى‏جا، 1331 ق ]رؤيت[

 45. وسيله‏النجاة )فارسى(، ؟، ؟، ]كتابخانه وزيرى[

    آقاى حاج سيدجواد مدرّسى مى‏نويسد: »در خاطر ندارم كسى به اندازه ايشان كتب فتاوى را تحشيه كرده باشد.« ]نجوم المسرّده: 223]

    در كتاب »فهرست كتابهاى چاپى فارسى مشار )ستون 3145) حاشيه سيّدابوالحسن اصفهانى بر منتخب الرسائل طباطبايى ديده مى‏شود كه در تهران و به سال 1339 ق چاپ شده است. نيز نسخه‏اى خطّى به نام رسائل كه سيّد يزدى در ايّام تحصيل تحرير نموده نزد خانواده مرحوم سيّد عبدالعزيز طباطبايى يزدى محفوظ است.

    ×××

    نمونه‏هايى از مكتوباتش در كتب تاريخ مشروطه، رسايل و لوايح شيخ فضل‏اللَّه نورى، نهضت روحانيون ايران و نمونه دستخطّ وى در كتاب فقهاى نامدار شيعه و تقريظى از وى بر كتاب: لباس‏التقوى: سيّد جمال واعظ تأليف 1318 ق )شهيد راه آزادى سيّد جمال واعظ: 6) و انوار الرشاد فى‏شرح نجاةالعباد: سيّد جعفر بحرالعلوم طباطبايى، تأليف 1326 ق )الذريعه 60:26) درج است. نيز اسنادى از سيّد نزد خانواده‏هاى مرحومان حجج اسلام: سيّدعبدالعزيز طباطبايى يزدى در قم و سيّد على‏محمّد شريعتى )امام جمعه( در يزد وجود دارد.

پاورقی

 

2) نام آن در داخلِ كتاب، سؤال و جواب است.

کتابنامه

آقابزرگ تهرانی (منزوی)، محمّدحسن، الذریعه الی تصانیفالشیعه، قم: اسماعیلیان، بی‌تا: ج 2، 6، 11، 26.

افشار، ایرج و دیگران: فهرست کتاب‌های خطّی کتابخانۀ ملّی ملک، تهران: کتابخانۀ ملّی ملک، 1352، ج 1.

[باقری بیدهندی، ناصر]، «نجوم امت، مرحوم آیت‌الله‌العظمی آقا سید محمّدکاظم طباطبایی یزدی»، نور علم، س 2، ش 3 (اردیبهشت 1365): 87 - 76.

بامداد، مهدی: شرح حال رجال ایران، تهران: زوار، چاپ چهارم، 1371، ج 6 .

دوانی، علی: نهضت روحانیون ایران، تهران: مؤسّسه فرهنگی و خیریه امام رضا، بی‌تا ج 1.

رضوانی، هما، لوایح آقا شیخ فضل‌الله نوری، تهران: نشر تاریخ ایران، 1362.

 روضاتی، محمّدعلی: زندگانی آیة‌الله چهارسوقی، اصفهان: کتاب‌فروشی تأیید، 1333.

شیروانی، محمّد، فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه وزیری یزد، تهران: کتابخانه وزیری یزد، 1355، ج 4.

عقیقی بخشایشی، عبدالرحیم، فقهای نامدار شیعه، قم: کتابخانه آیت‌الله مرعشی، 1405 ق.

فرهمند، محمّدعلی: «چهره‌های جاودانه، شرح حال دانشمندان و بزرگان یزد»، مروارید کویر، یزد: استانداری یزد، 1352: 85 - 82.

مدرّس تبریزی، محمّدعلی: ریحانه الادب، تهران: خیام، چاپ سوم، 1369، ج 4.

مدرّسی یزدی، جواد: النجوم المسرّد فی الصرح الممرّد، نسخۀ خطّی کتابخانۀ وزیری یزد، ش 3980، در 1359 ش.

مدیر شانه‌چی، کاظم و دیگران، فهرست نسخه‌های خطی دو کتابخانه مشهد (مدرسه نوّاب و آستان قدس)، تهران: فرهنگ ایران زمین، 1351.

مشار، خانبابا: فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352، 2 جلدی.

________:  فهرست کتاب‌های چاپی عربی، تهران: بی‌نا، 1344.

یغمایی، اقبال، شهید راه آزادی سید جمال واعظ اصفهانی، تهران: توس، 1357.

  • نقل از بستان نیاز، به کوشش :حسین مسرّت

زندگی نامۀ آیت الله سید علی محمّد علاقه بند

 

حسین مسرّت

ایشان از روحانیان وارستۀ یزد بوده که مردم یزد بدیشان ارادتی تام دارند و از برای دست یابی به استخاره ای ایشان راهی دور ودراز را می پیمایند. در سال 1389ش مرکز پژوهش های اسلامی صدا وسیما واقع در قم کتابچۀ مختصری در شرح احوال ایشان ذیل عنوان : حیات نیکان  به قلم خانم  معصومۀ میرابوطالبی نوشته است که  به هیچ وجه گویای زندگانی سراسر معنویت این روحانی نیست . در اینجا به نقل نوشتار کتاب مفاخر یزد در باره زندگی نامۀ ایشان مبادرت می شود:

      «آیت الله سید علی محمّد علاقه بند ، فرزند سید ابوالحسن از عالمان دینی یزد در سدۀ 14 ش در سال 1306 ش در یزد متولّد شد.پس از فراگیری مقدّمات ، مدارج  عالی علمی را نزد حضرات آیات : حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی ، سید علی محمّد کازرونی و شیخ احمد علومی طی کرد و به کسب اجازه اجتهاد از آقایان علومی و کازرونی نائل آمد. سپس در سفر حج ، مدّتی در نجف توقف کرد و از محضر عالمان آن دیار بهره برد. وی در این دوران از آیت الله العظمی سید عبدالهادی شیرازی اجازۀ امور حسبیه واخذ وجوه شرعی دریافت کرد. اوهم چنین دارای اجازۀ استخاره از سید محمود مدرّسی طباطبایی  است . آیت الله علاقه بند آن گاه در حوزۀ علمیّۀ یزد به تدریس مقدّمات، منطق، فقه و اصول و دوره عالی حکمت پرداخت و شاگردان بسیاری تربیت کرد که بسیاری ا ز آن ها در حال حاضر از چهره های موفّق حوزه های علمیّۀ کشور به شمار می روند...

       وی همچنین در مدارس تعلیمات اسلامی، تدریس علوم اسلامی را بر عهده داشت. آیت الله علاقه بند ،عالمی وارسته و پرهیز کار و مورد توجّه علما ومردم  است و در حال حاضر امامت جماعت چند مسجد از جمله مسجد امیر چقماق را بر عهده دارد.»( مدرّسی، مفاخر یزد، ج1 : 491-490)

کتابنامه

کاظمینی، محمّد  و سید محمّد کاظم مدرّسی: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانة الرسول یزد، ویرایش دوم 1382، ج2.

مدرّسی، سید محمّد کاظم و محمّد کاظمینی: : مفاخر یزد ،ویژۀ عالمان دینی، یزد: ریحانة الرسول یزد، 1382، ج1.

میر ابوطالبی، معصومه: آیت الله سید محمّدعلی علاقه بند، قم : مرکز پژوهشهای اسلامی صداو سیما( حیات نیکان،16) ، 1389.

 

روزشمار و سالشمار زندگى فرّخى‏ يزدى


 
   
حسین مسرّت
 
1264
 تولّد در يزد×× و در خانواده محمّدابراهيم )ابراهيم( سمسار يزدى.
    حدود 1270
 آغاز آموزش در مكتب‏خانه و فراگيرى مقدّمات فارسى و عربى.
    حدود 1279
 سرودن نخستين شعر، در نكوهش اولياى مدرسه انگليسى مُرسلين يزد و اخراج از مدرسه در حدود پانزده سالگى )ديوان: 308).
    حدود 1280
 آغاز زندگى كارگرى و پارچه‏بافى.
    حدود 1288
 همراهى با دموكرات‏هاى يزد.
    1288/6/21
 گماردن سردار جنگ به حكومت يزد )روزشمار تاريخ ايران، ج 70 :1).
    1288/8/3
 ورود سردار جنگ به يزد )تاريخ يزد، طاهرى: 80).
 
    1288
 سرودن فتح‏نامه، منظومه‏اى در ستايش از اقدامات سردار جنگ براى آسايش مردم يزد و امنيّت راه‏ها )ديوان: 407-422).
    1288
 خواندن دسته‏جمعى فتح‏نامه به وسيله دانش‏آموزان مدرسه تشكّر در حضور سردار جنگ و برقرارى هزينه تحصيل فرّخى از سوى وى به پاداش سرودن اين منظومه.
    1289/3/23
 چاپ فتح‏نامه به سفارش سردار اسعد بختيارى در شهر يزد.
    .../1288/4
 سرودن شعرى بلند بالا پس از فتح تهران )در 24 تير 1288) به وسيله مشروطه‏خواهان و خوانين بختيارى )ديوان: 265-271).
    1289/8/26
 رفتن سردار جنگ از يزد )تاريخ يزد، طاهرى: 81).
    1289/8/25
 بركنارى سالارمؤيّد بختيارى از حكومت يزد )تاريخ يزد، طاهرى: 81).
    زمستان 1289
 گماردن ضيغم‏الدّوله قشقايى به حكومت يزد.
    نوروز 1290
 سرودن مسمّطى عليه ضيغم‏الدّوله والى »خودكامه« يزد كه منجر به حبس، شكنجه و دوختن دهان وى شد )ديوان: 274-278).
    .../1290/1
 دستگيرى فرّخى به همراه على‏اكبر بافقى در باغ خان )ناصريّه( يزد.
    .../1290/1
 سرودن اشعارى عليه ضيغم‏الدّوله و خطاب به دموكرات‏هاى ايران در زندان يزد )ديوان: 271-272).
    .../1290/1
 تجمع آزاديخواهان و دموكرات‏هاى يزد در تلگرافخانه يزد و ارسال تلگراف به مجلس و دولتيان براى آزادى او.
    1289
 گزينش شارق‏يزدى، دوست فرّخى، به عنوان رئيس عدليّه يزد.
    .../1290/1
 استيضاح وزير داخله در مجلس به واسطه لب دوختن فرّخى.
    .../1290/2
 فرار از زندان يزد، پس از دو ماه اسارت.
    .../1290/2
 تحصّن در انجمن ولايتى يزد در اعتراض به اقدامات ضيغم‏الدّوله.
    .../1290/3
 بركنارى ضيغم‏الدّوله و گُماردن فخرالمُلك به حكومت يزد و نواختن و ريختن اشرفى به دهان فرّخى در عوض ستمگرى‏هاى ضيغم‏الدّوله.
    حدود 1290
 پيوستن به جمعيّت طرفداران قانون كه سيّد ابوالحسن حايرى‏زاده يزدى در يزد، بنيان گزارده بود.
 
    .../1290/6
 تلگراف به روزنامه مجلس به همراهى ديگر اعضاى جمعيّت طرفداران قانون در يزد درباره شورش اشرار و همراهى مشيرالممالك و ديگر مستبدّين محلّى و عدم امنيّت مشروطه‏خواهان.
    .../1290/6
 ورود به تهران و آغاز فعاليّت‏هاى مطبوعاتى و ادبى در كنار ديگر آزاديخواهان.
    1290/8/25
 سرودن مسمّطى درباره انتخابات مجلس و توجّه به وكلايى وطن‏خواه كه به روس و انگليس وابسته نباشند.
    .../1290/8
 رفتن به قم به همراه ديگر آزاديخواهان و تشكيل كميته دفاع ملّى.
    1290/9/10
 سرودن مسمّطى عليه يادداشت‏هاى تهديدآميز روس‏ها كه رويدادهاى دردناكى را در شمال ايران آفريدند.
    .../1290/9
 سرودن مسمّطى ديگر درباره انتخابات مجلس و توجّه مردم به گزينش وكلاى وطن‏پرست.
    .../1291/5
 سفر به سرزمين بختيارى به دعوت سران آن ديار.
    1294- 5
 مهاجرت به غرب، ورود به خاك عراق به مانند ديگر آزاديخواهان همزمان با جنگ جهانگير نخست.
    1296/7/12
 فتح بغداد توسّط انگليسى‏ها، تعقيب كردن فرّخى و فرار از چنگ آنها، گريز به كربلا، موصل و سپس بازگشت به ايران با پاى برهنه.
    .../1296/7
 سرودن قصيده‏اى در نكوهش بيگانگان و بيان شرح حال خود در مهاجرت )ديوان: 287-288).
    .../1296/7
 محبوس شدن در تهران توسّط قشون تزارى روس.
    1296
 سوءقصد نافرجام وى به وسيله مهاجرين قفقازى در تهران.
    .../1297/1
 ارسال تلگراف‏هايى از سوى مستبدّين يزد مانند مشيرالممالك و سيّدكاظم يزدى در اظهار تنفّر از فرّخى براى سيّدمحمّد كمره‏اى.
    1298/5/26
 عقد قرارداد 9 اوت 1919 با دولت انگليس كه طىّ آن مى‏بايد ارتش و دارايى ايران زيرنظر مستشاران انگليسى باشد.
    .../1298/6
 سرودن شعرى در هجو نصرت‏الدّوله، وزير خارجه وثوق‏الدّوله و كارگزار اصلى عقد قرارداد اوت 1919.
    1298/6/18
 حبس در زندان شهربانى در دوره نخست‏وزيرى وثوق‏الدّوله به علّت مخالفت با قرارداد اسارتبار اوت 1919 و سرودن قصيده و قطعه‏اى در نكوهش اقدام وى )ديوان: 257-258 241-242).
    1298/7/6
 آزادى از زندان نظميّه، پس از 25 روز سختى كشيدن و سپردن التزام به تأمينات.
    .../1299/7
 برگزارى ختم شيخ‏محمّد خيابانى به همّت فرّخى، سيّدمحمّد كمره‏اى و ديگران در منزل كمره‏اى.
    1299/12/4
 زندانى شدن در باغ سردار اعتماد، پس از كودتاى سوم اسفند به رهبرى سيّد ضياءالدّين طباطبايى‏يزدى براى خاموش كردن اعتراض‏ها.
    بهار 1300
 شكايت احمدشاه از وى درباره اتّهاماتى كه به شاه زده بود.
    1300/3/14
 آزادى به همراه ديگر زندانيان سياسى پس از فرار سيّد ضياء به بغداد و گذراندن سه ماه اسارت در باغ سردار اعتماد )روزشمار تاريخ ايران، ج 155 :1).
    1300/5/16
 توقيف روزنامه طوفان، قبل از انتشار.
    1300/6/2
 چاپ نخستين شماره روزنامه طوفان به مديرمسؤولى سيّد على‏اكبر موسوى‏زاده يزدى و صاحب‏امتيازى فرّخى.
    1300/6/12
 چاپ مقاله‏اى در طوفان در شرح خدمات شيخ‏محمّد خيابانى، روحانى مبارز تبريزى و تاختن به مشيرالدّوله، نخست‏وزير، و مخبرالسّلطنه، والى آذربايجان، به عنوان »عاملين« شهادت خيابانى.
    1300/6/14
 پاسخ و تكذيب مشيرالدّوله در مجلس به گفته‏هاى فرّخى و توجيه اعمال خود.
    1300/7/3
 اعتراض به اقدامات وست‏داهل افسر سوئدى كه رياست شهربانى ايران را بر عهده داشت.
    1300/7/7
 چاپ مقاله‏اى با عنوان »بيان حقيقت« و رد اتّهام وابستگى روزنامه‏نگاران مخالف به سفارت شوروى.
 
    1300/7/12
 چاپ مقاله‏اى در طوفان عليه قوام كه به توطئه وى، كُلنل محمّدتقى خان پسيان به شهادت رسيد.
    1300/7/17
 تاختن به تجاوزات انگليس به مردم جهان و ظلم و ستمى كه بر مردم ايران مى‏رود.
    1300/8/1
 اعتراض به وثوق‏الدّوله كه با بيگانگان قرارداد بسته و حالا خود را نماينده ملّت مى‏داند.
    1300/8/5
 سرودن قصيده‏اى خطاب به دولتمردان و طرفدارى از مردم آذربايجان در موقع غارت و حمله اسمعيل آقا سيمتقو به آذربايجان )ديوان: 250-251).
    1300/8/12
 سرودن شعرى عليه قوام و نبش‏كنندگان قبر كلنل پسيان در آرامگاه نادرشاه مشهد و انتقال جنازه او به جاى ديگر )ديوان: 160).
    1300/8/15
 سرودن غزلى عليه وثوق‏الدّوله عاقد قرارداد اوت 1919 م )ديوان: 114-115).
    1300/8/19
 سرودن شعرى در نكوهش لُرد كِرُزن وزير خارجه انگليس كه در مجلس عوام آن كشور عليه مردم ايران براى نپذيرفتن قرارداد 1919 سخنرانى كرده بود )ديوان: 300-301).
    1300/9/6
 نخستين توقيف طوفان و چاپ نخستين شماره ستاره شرق همراه با سرودن غزلى در اعتراض به توقيف بدون محاكمه روزنامه‏ها )ديوان: 153).
    27و1300/9/18
  سرودن رباعى و قصيده درباره قحطى‏زدگان روس و ترغيب مردم براى كمك به آنان )ديوان: 324 246-247).
    1300/9/23
 سرودن شعر طنز معروف »خبر اين است كه اينجا خبرى نيست كه نيست« در اعتراض به عدم ارسال خبر از سوى وزارت داخله به روزنامه طوفان )ديوان: 278-281).
    1300/9/25
 بنيانگذارى قرائت‏خانه مركزى طوفان جنب دفتر روزنامه براى استفاده همگانى.
 
    1300/9/28
 اعتراض به اخذ وام از انگلستان و بحران در ماليّه و افزونى حقوق وكلاى مجلس.
    .../1300/10
 ابتكار در سفيد گذاشتن صفحات طوفان در اعتراض به سانسور اخبار از سوى وزارت داخله.
    .../1300/11
 ملاقات شومياتسكى، كاردار سفارت شوروى، با رضا هروى بصيرالدّوله، رابط احمدشاه و اعلام عدم وابستگى طوفان به سفارت شوروى و طرد فرّخى‏يزدى.
    1300/11/3
 خرسندى از سقوط كابينه قوام‏السّلطنه و نگارش سرمقاله‏اى با عنوان »رحلت كابينه« در طوفان.
    1300/11/18
 نكوهش اصلاحات ظاهرى و تغييرات كابينه و دولت و عوض نشدن وضعيّت مردم.
    1300/11/23
 اعتراض به مجلس شورا و اشرافيّت موجود در آن و جلوگيرى از حضور كارگران در جشن مشروطيّت.
    .../1300/11
 رفع توقيف از طوفان و انتشار دوباره آن.
    1300/12/17
 اخطاريّه تند و تهديد زندان به وسيله سردار سپه عليه روزنامه‏نگارانى كه از حكومت انتقاد كنند.
    1300/12/18
 چاپ مقاله‏اى تند عليه خودسرى‏هاى سردار سپه كه تهديد كرده بود: »قلم مخالفين را مى‏شكنم« و توقيف طوفان در پى چاپ آن.
    1300/12/18
 فرار از چنگ مأموران حكومت نظامى و تحصن فرّخى و ديگر مديران جرايد در سفارت شوروى در اعتراض به دستگيرى‏هاى حكومت نظامى سردار سپه و درخواست لغو حكومت نظامى، عزل سردار سپه و اجراى قانون اساسى.
    1301/1/22
 چاپ بيانيه در روزنامه حقيقت، در توضيح علّت تحصن خود و پاسخ به ياوه‏گويان.
    1301/1/24
 اعزام تيمورتاش از سوى سردار سپه براى مذاكره با وى و ديگر متحصّنين، بدون نتيجه ماندن اين گفتگو.
 
    1301/1/27
 ملاقات با سردار سپه در محلّ سفارت و تقاضاى وى از فرّخى براى خروج از تحصّن.
    1301/5/25
 خروج از تحصّن سفارت شوروى پس از پنج ماه.
    1301/5/30
 چاپ نخستين شماره طوفان در سال دوم پس از رفع توقيف، همراه با غزلى كه به اتّهامات خود درباره خيانت به وطن و وابستگى به شوروى پاسخ داده است.
    1301/6/2
 سرودن غزلى در تشويق مردم به قيام و انقلاب، همراه با سرمقاله‏اى با عنوان »نهضت ملّى لازم است«.
    1301/6/7
 توقيف مجدد طوفان به دليل اعتراض به توقيف جرايد تهران و شهرستان‏ها به دستور قوام و حمله به دولت.
    1301/6/12
 نوشتن نامه به همراه برخى از ارباب جرايد به رئيس مجلس شوراى ملّى براى جلوگيرى از اقدامات خلاف قانون اساسى دولت.
    1301/6/22
 چاپ مجدد طوفان و ديگر نشريات در پى اعتراض و مبارزات پيگير كارگران چاپخانه‏ها و مديران جرايد.
    1301/6/26
 سرودن شعرى در وصف شهادت كلنل پسيان )ديوان: 345).
    1301/6/30
 چاپ مقاله‏اى عليه »خودكامگى‏ها« و »قانون‏شكنى‏هاى« سردار سپه با عنوان »ابوالهول ارتجاع«.
    1301/7/4
 نشر سرمقاله همراه با غزلى عليه انحصار مشاغل دولتى و اختصاص منابع ثروت مملكتى و نكوهش تبعيض در جامعه.
    1301/7/4
 شكايت سردار سپه از وى طىّ نامه‏اى به رئيس مجلس شوراى ملّى در اعتراض به مقاله »انحصار مشاغل دولتى« كه از سوءاستفاده‏هاى مالى رضاشاه انتقاد نموده بود.
    1301/7/6
 اعلام آمادگى براى محاكمه همراه با چاپ سرمقاله‏اى عليه سردار سپه در طوفان.
    1301/7/9
 سرودن شعرى عليه احمد شاه كه به اتفاق گروهى ديگر در پاريس مشغول خوشگذرانى بود و بى‏توجّه به گرفتارى مردم ايران، همچنان در انديشه ابقاى قوام بر مسند نخست‏وزيرى است )ديوان: 70).
    1301/7/13
 نشر مقاله و سرودن شعرى درباره وظيفه پارلمان و تشويق آنان به استقامت در راه احقاق حقّ مردم.
    1301/7/16
 اعتراض به الحاق اداره ماليه به وزارت جنگ در زمان وستداهل سوئدى، رئيس نظميّه.
    1301/7/16
 اعتراض به مجلس شورا كه: چرا همان موقعى كه رضاخان وزير جنگ بود و اقدامات غير قانونى مى‏كرد به كارهاى وى اعتراض نكردند.
    1301/7/16
 نگارش سرمقاله‏اى با عنوان »بايد تسليم قانون شد« در پى عذرخواهى سردار سپه از اعمال غيرقانونى خود در پيشگاه نمايندگان مجلس.
    1301/7/21
 اعتراض به كسانى كه به نام دفاع از اسلام، نگران بركنارى سردار سپه از وزارت جنگ هستند، همزمان با محاكمه مطبوعات.
    1301/7/23
 اعتراض به سردار سپه وزير جنگ داير بر برقرارى حكومت نظامى.
    1301/7/25
 استقبال از تن دادن سردار سپه، وزير جنگ به خواست مجلس و پذيرش روال قانونى در اقدامات وزارت جنگ در غزلى زيبا.
    1301/8/7
 سرودن غزلى در اعتراض به رضاخان و برشمردن رنج اكثريّت مردم و ستمى كه به آنان مى‏رود.
    1301/8/11-25
  درج اشعار و سلسله مقالاتى عليه قوام‏السّلطنه و برادرش وثوق‏الدّوله )ديوان: 83).
    1301/8/30
 توقيف مجدّد طوفان در پى درج مقاله‏اى عليه قوام با عنوان »خانواده خيانت«.
    1301/9/1
 اعتراض به توقيف طوفان و نوشتن نامه شكواييه به رئيس مجلس و اتمام حجّت.
    1301/9/2
 چاپ نخستين و آخرين شماره روزنامه پيكار به صاحب‏امتيازى سيّد على‏اكبر موسوى‏زاده و مديرمسؤولى فرّخى و توقيف آن در پى درج مقاله‏اى با عنوان: »حرّاج در وزارتخانه«.
    1301/10/27
 چاپ نخستين شماره روزنامه قيام پس از توقيف پيكار به همراهى موسوى‏زاده و سيّدمهدى تفرشى.
    1301/10/27
 سرودن غزلى تند عليه خيانت‏هاى وثوق‏الدّوله و قوام‏السّلطنه در روزنامه قيام.
    1301/11/1
 سرودن غزلى درباره اقدام‏هاى خلاف قانون قوام‏السّلطنه، همراه با سرمقاله »مبارزه با اهريمن« در روزنامه قيام.
    1301/11/2
 درخواست محاكمه احمد قوام، نخست‏وزير.
    1301/11/3
 توقيف روزنامه قيام و ايران آزاد در پى درج مقاله مشترك »وضعيّت پوشالى، مجلس پوشالى، اكثريّت پوشالى« كه در آن به احمدشاه تاخته كه چرا قوام را بركنار نمى‏كند.
    1301/11/4
 شكايت احمدشاه از مديران روزنامه‏هاى قيام و ايران آزاد به عدليّه.
    1301/11/5
 سقوط كابينه دوم قوام.
    1301/11/8
 چاپ شماره 33 روزنامه طوفان كه بى‏درنگ از ادامه انتشار آن جلوگيرى شد. فرّخى در اين شماره غزلى درباره پايدارى طوفان در برابر استبداد دارد.
    1301/11/10
 حمايت از تشكيل كابينه ميرزاحسن مستوفى‏الممالك.
    .../1301/11
 رفع توقيف از طوفان به دستور مستوفى نخست‏وزير.
    1301/11/15
 خرسندى از محاكمه مديران قيام و ايران آزاد كه قرار بود با حضور هيئت منصفه مطبوعات باشد.
    1301/11/17
 اعتراض به بى‏فايده بودن محاكمه منصورالسّلطنه، وزير عدليّه.
    1301/11/22
 انتشار مقاله »در راه آزادى« به مناسبت تبعيد موسوى‏زاده و ضياءالواعظين، همكاران فرّخى، به يزد و اصفهان.
    1301/11/23
 سرودن رباعى در دفاع از تسليم نشدن موسوى‏زاده و ضياءالواعظين و پذيرش تبعيد خود به يزد و اصفهان )ديوان: 343).
    1301/11/25
 سرودن غزلى به مناسبت شكست انقلاب مشروطه و روى كار آمدن دولت‏هاى خودكامه و دست نشانده و بر باد رفتن خون مبارزان جنبش مشروطه.
    .../1301/11
 تعهد گرفتن شهربانى از چاپخانه براى چاپ نكردن روزنامه طوفان و ادامه مبارزه براى انتشار طوفان و شكايت به وزارت داخله و رئيس مجلس.
    1301/12/8
 اعتراض به توقيف روزنامه بيدار، به مديريّت عبّاس خليلى، به دستور مستوفى‏الممالك نخست‏وزير.
    .../1301/12
 نامه شومياتسكى سفير شوروى به احمدشاه داير بر ردّ وابستگى فرّخى به سفارت شوروى و اعلام انزجار از اعمال فرّخى.
    1301/12/15
 درخواست از مستوفى براى به كار گماردن وزراى كاردان در وزارتخانه‏هاى مهمّى چون فوايد عام و تجارت به وسيله غزل.
    1301/12/24
 سرودن غزلى در حمايت از كابينه مستوفى‏الممالك.
    .../1302/1
 جلب جمعى از روشنفكران به سوى سياست‏هاى رضاشاه و عدم استقبال فرّخى.
    1302/1/15
 درخواست از مردم براى اتّحاد و فرستادن نمايندگان واقعى خود به مجلس.
    1302/1/18
 اعتراض به كابينه جديد مستوفى و برگشتن از خوشبينى خود و بيان استمرار حركت طوفان در جهت مبارزه با ستم.
    1302/2/3
 اعتراض به حيف و ميل سرمايه كشور و مردم توسّط صاحبان القاب و دربار.
    1302/2/17
 سرودن شعرى درباره لزوم احترام مجلس و پرهيز از درگيرى‏هاى داخلى در مجلس، همزمان با تظاهرات موافقين و مخالفين دولت در ميدان بهارستان.
    1302/2/24
 اعتراض به احزاب ساختگى و رهبران فرصت‏طلب آن همزمان با انتخابات پنجمين دوره مجلس.
    1302/3/9
 سرودن غزلى در اعتراض به رأى‏گيرى و رأى‏فروشى، همزمان با شمارش آراى پنجمين دوره مجلس شوراى ملّى.
    1302/3/14
 عضويّت در كميته كماليون به همراه گروهى از رجال و روزنامه‏نگاران.
    1302/3/15
 درخواست از داور وزير عدليّه براى اصلاحات واقعى در آن وزارت‏خانه.
    1302/4/6-11
 افشاى جابجايى صندوق‏هاى تقلّبى در انتخابات لواسان و كن و شميران و فروش آرا همزمان با شمارش آراى پنجمين دوره مجلس.
    1302/4/16
 سرودن شعرى عليه تجاوز نيروهاى سركوبگر انگليسى در عراق.
    1302/4/18
 اعتراض به بروز ناامنى و آشوب پس از انتخابات در سراسر كشور.
    1302/4/23
 مخالفت با قدرت‏طلبى ميلسپو آمريكايى سرپرست كميسيون و رئيس كلّ ماليّه ايران.
    1302/4/25
 اعتراض به فترت بين مجلس چهارم و پنجم و بدتر شدن وضعيّت مردم.
    1302/4/30
 اجراى حكم تخليه خانه وى به وسيله عدليّه و اعتراض او همراه با سرودن غزل.
    1302/5/6
 ابراز نگرانى و اعتراض به ناكارآمدى دكتر راين، مستشار آمريكايى بلديّه.
    1302/5/10
 خوشبينى از روى كار آمدن كابينه مشيرالدّوله كه در 24 تير همان سال معرّفى شده بود.
    1302/5/13
 نگرانى از تبعيد علماى عراق و بى‏تدبيرى مردم در اداره امور.
    1302/5/22
 اعتراض به دولت انگلستان به واسطه ظلم و ستمى كه در جهان انجام مى‏دهد.
    1302/5/27
 اعتراض به اوضاع نگران كننده وزارت معارف در عدم توجّه به امور فرهنگى جامعه.
    1302/5/29
 نگارش مقاله‏اى با عنوان »غارت ماليّه« و اعتراض به حيف و ميل اموال دولتى در اين وزارت‏خانه.
    1302/6/2
 آغاز سومين سال انتشار روزنامه طوفان.
    1302/6/12
 سرودن رباعى و غزلى درباره عدليّه و اعتراض به ظلم و تعدّى‏هاى منصورالسّلطنه وزير عدليّه.
    1302/6/19
 افشاى دو سند مهمّ از خيانت منصورالسّلطنه راجع به عراق.
    24و1302/6/14
  اعتراض به اجحافات زياد و ابلاغ‏هاى غيرقانونى منصورالسّلطنه، كفيل وزارت عدليّه.
    1302/7/7
 اعتراض به دولت درباره بيكارى گسترده در سطح جامعه و لزوم رسيدگى به امور مردم.
    1302/7/9
 نكوهش اقدامات منصورالسّلطنه در زمان سرپرستى وزارت عدليّه و تذكّر به مشيرالدّوله.
    1302/8/1
 مخالفت با نخست‏وزيرى سردار سپه و جبهه‏گيرى در برابر هواداران او.
    1302/8/4
 سرودن غزلى انتقادى به مناسبت روى كار آمدن نخستين كابينه سردار سپه با سرمقاله »تعبير خواب نديده«.
    1302/8/13
 اعتراض به اقدامات كابينه سردار سپه در جهت سلب آزادى‏ها.
    1302/8/25
 اعتراض به وضعيّت نابسامان مدارس كشور.
    1302/8/27
 نارضايتى از اوضاع بد وزارت ماليّه و گزارش‏هاى آن.
    1302
 معرفى وى از سوى جمعيّت آزاديخواهان جوان براى انتخابات مجلس ششم.
    1302/9/3
 توقيف روزنامه طوفان در پى درج مقاله با عنوان »امنيّت چيست؟« در اعتراض به اقدامات رضاشاه مانند: توقيف روزنامه اقدام و تبعيد مدير آن، عبّاس خليلى.
    1302/9/27
 اعتراض به وجود وكلاى تحميلى در مجلس عليرغم اهمّيّت مجلس شوراى ملّى.
    .../1302/10
 چاپ نخستين و آخرين شماره روزنامه آيينه افكار به مديرمسؤولى على‏محمّد فخام‏السّلطان مستوفى.
    .../1302/10
 توقيف آيينه افكار، حبس فخام‏السّلطان مستوفى، دستگيرى فرّخى و تبعيد وى به كرمان در پى درج مقاله »حكومت فشار«.
    .../11و1302/10
  دستگيرى توسط نظميّه و فرستادن وى تحت‏الحفظ، به كرمان، زندانى شدن در سربازخانه كرمان و سپس قلعه بم.
    1303/1/27
 آزادى پس از دو ماه زندانى در قلعه بم، با پادرميانى تيمورتاش.
    1302/2/13
 ورود به تهران، پس از آزادى از زندان قلعه بم.
    بهار 1303
 چاپ دوباره روزنامه طوفان و رفع توقيف آن.(1060)
 
    1303/4/13
 شركت در تشييع جنازه ميرزاده عشقى و سرودن مادّه تاريخ معروفِ »عشقى قرن بيستم« )ديوان: 258).
    1303/4/14
 تحصّن دوازده تن از مديران جرايد مخالف دولت در مجلس در اعتراض به قتل عشقى.
    1303/10/21
 تبعيد به اروپا و لغو آن با وساطت تيمورتاش، به هنگامى كه فرّخى در رشت بود.
    1304/4/22
 اعتراض به تغيير حكومت، افتتاح مجلس مؤسّسان و تغيير سه مادّه از قانون اساسى كه پادشاهى را به سردار سپه واگذار مى‏كرد.
    1305/1/22
 اعتراض به تقلّب‏هاى راه يافته در انتخابات و گوشزد كردن مسؤوليّت نمايندگان مجلس.
    1305/1/24
 سرودن غزلى در مخالفت با استقرار حكومت سردار سپه.
    .../1305/1
 اعلام حمايت گروه‏هاى مترقّى، صلح‏دوست و آزاديخواه از نامزدى فرّخى در انتخابات تهران.
    .../2و1305/1
 همكارى با روزنامه اقدام در جهت انعكاس اخبار انتخابات مجلس.
    .../1305/2
 شركت در ششمين دوره انتخابات مجلس شوراى ملّى به نمايندگى از مردم تهران و كسب 421 رأى و راه نيافتن به مجلس.
    1305/5/23
 اعتراض به بى‏توجّهى دولت و مجلس به روزگار پريشان مردم و بحران جارى در كشور پس از استعفاى مستوفى.
    1305/6/11
 چاپ مجدّد روزنامه طوفان.
    1305/7/11
 اعتراض به دولت درباره قطع روابط تجارى با شوروى، خرابى كالاها در انبار و وضع بد تجّار ايرانى.
    1305/7/25
 انتقاد از دولت شوروى درباره بسته شدن راه تجارت ايران با شوروى.
    1305/7/27
 درخواست اجراى قانون به وسيله دولت و حفظ قانون به وسيله مجلس.
    1305/8/27
 سرودن غزلى عليه وثوق‏الدّوله عاقد قرارداد اسارتبار 1919 م )ديوان: 114-115).
    1305/8/6
 اعتراض به طرح قانون مهاجرت در مجلس كه به ريشه مهاجرت‏ها و علّت آن توجّهى نكرده است.
    1305/8/7-15
 اعتراض به ترور مرحوم مدرّس در راه مدرسه ناصرى و عدم معرّفى كارگزاران سوء قصد در چهار شماره طوفان همراه با چهار رباعى.
    1305/8/8
 تبديل نشريه طوفان از دو شماره در هفته به روزنامه.
    14و1305/8/11
  اعتراض به استيضاح حسن مستوفى، نخست‏وزير در مجلس شورا.
    1305/8/19
 درخواست توجّه دولت به وضع فقرا در آستانه نزديك شدن فصل زمستان.
    1305/8/22
 درخواست از مستوفى نخست‏وزير براى توجّه به وضعيّت فقرا و جلوگيرى از زياده‏خواهى دولتمندان.
    1305/8/26
 اعتراض به جارى بودن قوانين ظالمانه و جگرخراش در جامعه.
    1305/9/3
 اعتراض به نابسامانى وضع ماليّه بر اثر اقدامات دكتر ميلسپو آمريكايى، همراه با درج سرمقاله‏اى با عنوان »مستشار يا ديكتاتور«.
    1305/9/17
 ناخرسندى از برگمارى زين‏العابدين رهنما، مدير روزنامه ايران، به عنوان وزير فوايد عامه.
    1305/9/29
 نگرانى از رواج فساد و تباهى و بدبختى همراه با وجود خفقان و استبداد در جامعه.
    1305/10/2
 نكوهش دولت شوروى در ارتباط با عدم گشايش روابط تجارتى با ايران و بدتر شدن وضع تجّار ايرانى.
    1305/10/11
 اعتراض به بى‏قانونى‏هاى عدليّه در زمان كفالت منصورالسّلطنه.
    14و1305/11/5
  اعتراض به استيضاح حسن مستوفى نخست‏وزير در مجلس در 29 دى همان سال كه بعداً رأى اعتماد گرفت.
    1305/10/16
 سرودن اشعارى در اعتراض به اجراى قرارداد نفت جنوب )دارسى(.
    1305/11/13
 سرودن غزلى در اعتراض به بركنارى مستوفى از نخست‏وزيرى و عدم توجّه به خواسته‏هاى وى و تفرقه‏اى كه بين نمايندگان افتاده بود.
    1305/11/25
 درخواست از مردم و نمايندگان براى لغو قرارداد اسارتبار كاپيتولاسيون.
    1305/12/12
 مخالفت با انحلال عدليّه توسّط داور و افزايش اختيارات او.
    1306/1/18
 سرودن غزلى در پاسخ به كسانى كه مى‏گفتند وى براى تصاحب خانه، وكيل مجلس شده است )ديوان: 200-201).
    1306/2/11
 سرودن شعر به مناسبت روز جهانى كارگر.
    .../1306/6
 انتقال اداره طوفان و منزل از خارج دروازه دولت به خيابان علاءالدّوله )فردوسى(، منزل سردار محتشم.
    1306/6/20
 سرودن مادّه تاريخى عليه على‏اكبر داور و انحلال عدليّه، پس از آن كه تشكيلات جديد به فرمان داور آغاز به كار كرد )ديوان: 245-246).
    1306/6/30
 گزارش رفت و آمد يك هندى انقلابى به منزل فرّخى و تقاضاى اخراج آن هندى از كشور، طىّ مكاتبه درگاهى، رئيس نظميّه، با رياست وزرا.
    1306/8/8
 عزيمت براى شركت در جشن دهمين سال انقلاب شوروى به همراهى على دشتى، شيروانى و ايرج اسكندرى در شهر مسكو.
    1306
 چاپ نخستين گزيده از شعر فرّخى در لنينگراد روسيّه.
    1306/8/20
 گزارش ملاقات وى با ناراضيان ايرانى از جمله ابوالقاسم لاهوتى و ديگران در مسكو به وسيله سفير ايران در شوروى.
    1306/9/1
 بازگشت از سفر مسكو.
    1306/9/5
 آغاز درج سفرنامه شوروى در روزنامه طوفان تا 23 آذر همان سال.
    1306/9/27
 توقيف روزنامه طوفان در پى درج سفرنامه شوروى و حمايت از اقدامات مردمى دولت شوروى.
    1306/9/28
 سرودن غزلى به عنوان »شهداى چين« در اعتراض به كشتار مردم كانتون چين و رخداد انقلاب در آن كشور )ديوان: 90).
    .../1306/12
 انتشار مجله ادبى طوفان هفتگى با همكارى سرشناس‏ترين نويسندگان.
    1306/12/8
 سرودن غزلى تند عليه رضاشاه و اشاره به ستمگرى‏هاى او.
    .../1307/1
 صدور فرمان انتخابات دوره هفتم مجلس شوراى ملّى.
    1307/2/22
 برپايى جشن الغاى كاپيتولاسيون به وسيله وى در دفتر طوفان.
    1307/3/15
 نامه تيمورتاش به وزارت خارجه مبنى بر حمايت دولت از نامزدى وى در مجلس.
    .../1307/3
 نامزد شدن به نمايندگى از مردم يزد در مجلس و آغاز فعّاليّت‏هاى انتخاباتى.
    1307/5/11
 برگزارى انتخابات هفتمين دوره مجلس و راهيابى فرّخى با 9765 رأى از 11977 رأى به نمايندگى از مردم يزد.
    1307/7/14
 آغاز به كار هفتمين دوره مجلس شورا و آغاز مبارزات پارلمانى.
    .../1307/7
 چاپ مجدّد روزنامه طوفان در پى تصويب اعتبارنامه وى و رفع توقيف از طوفان.
    .../1307/7
 تشكيل اقليّت دو نفره مجلس به همراه محمودرضا طلوع، نماينده لاهيجان و لنگرود.
    1307/8/7
 سفر به همراه مديران جرايد براى افتتاح راه لرستان - خوزستان.
    1307/11/23
 چاپ آخرين شماره مجله طوفان هفتگى در شماره 23.
    1307/11/24
 قطع انتشار روزنامه طوفان به دليل سرخوردگى از اوضاع زمانه و مشغول بودن تمام وقت به مبارزات سياسى و پارلمانى، در شماره 134.
    1308/8/19
 اعتراض به وزير ماليّه از كاهش ارزش نقره و افزايش ارزش ليره در مجلس.
    1308/10/15
 اعتراض مجدّد به وزير ماليّه و تذكّر وظيفه آنها.
    1308/10/19
 اعتراض مجدّد به وزير ماليّه و لزوم پاسخگويى به نمايندگان.
    .../1308/10
 شكايت سردار محتشم عليه وى به واحد ثبت دادگسترى براى تخليه باغ مورد اجاره فرّخى.
    1308/11/13
 اعتراض به وزير عدليّه درباره اختلاس 300 هزار تومانى در انبار غلّه دولتى.
    1308/11/27
 وقوع تشنج در مجلس در اثر اعتراض طلوع و فرّخى به سرتيپ بوذرجمهرى، وزير فوايد عامّه، درباره بازداشت كارمندان وزارت فوايد عامّه و هجوم نمايندگان و ترك مجلس به وسيله آن دو در اعتراض به عدم آزادى.
    1309/3/1
 مخالفت با قرارداد ميان دولت ايران و بانك انگليس در مجلس.
    1309/5/26
 كتك خوردن از حيدرى نماينده مجلس در اعتراض به قانون تأسيس بانك فلاحتى كه مخالف منافع كشاورزان بود.
 
    1309
 فعّاليّت‏هاى مجدّد انتخاباتى براى نمايندگى دوره هشتم مجلس.
    1309/5/29
 استعلام غلامعلى، فرماندار يزد، از تيمورتاش، وزير دربار، درباره انتخابات يزد و مخالفت وى با انتخاب مجدد فرّخى به نمايندگى از يزد.
    تابستان 1309
 اقامت گزيدن در دربند شميران و استخدام آوازه‏خوانى براى خواندن و اشاعه اشعار سياسى‏اش در دامنه دربند.
    تابستان 1309
 تشكيل فراكسيون كوچك امنيّت با شركت مخالفين دولت در مجلس.
    تابستان 1309
 تماس تشكيلات سرّى حزب ملّيّون با فرّخى، بنيانگزار فراكسيون امنيّت.
    1309
 پيشبرد اهداف سياسى - تشكيلاتى حزب ملّيّون توسّط وى و طلوع در مجلس.
    1309
 چاپ شب‏نامه در اعتراض به حكومت پهلوى و دربار به بهانه انتخابات جديد و همراهى در نگارش و نشر آن.
    1309
 كتك خوردن و دشنام شنيدن چندين‏باره از نمايندگان دست‏نشانده مجلس شورا.
    1309/7/13
 درخواست از نظميّه براى صدور رواديد سفر به پاريس به علّت كسالت‏مزاج!
    1309/7/17
 مخالفت نظميّه با دادن رواديد به دليل كسرى عدّه نمايندگان مجلس!
    پاييز 1309
 تحصّن در مجلس در اعتراض به عدم تأمين جانى خود در صحن مجلس به هنگام ايراد سخنرانى.
    پاييز 1309
 انديشه سلب مصونيّت از نمايندگى وى در مجلس به وسيله دولتيان.
    1309/8/14
 فرار از تحصّن مجلس قبل از پايان مصونيّت نمايندگى، به واسطه بيم از دستگيرى به دليل كشف ماجراى شب‏نامه.
    1309/8/15
 گريز به سوى شوروى از راه خراسان، باجگيران، عشق‏آباد و تاشكند.
    پاييز 1309
 ورود به منزل جعفر حسين‏اف، برادر جواد صلاح‏نسب يزدى، در شهر عشق‏آباد.
    1309/10/7
 گزارش ورود وى به تاشكند به وسيله كنسول ايران و اعلام اينكه او قصد دارد در مسكو يا برلين روزنامه فارسى انتشار دهد.
    1309/10/8
 ملاقات شايسته، از وزارت خارجه ايران، با لوكانسكى، كاردار سفارت شوروى در تهران، و اعتراض به ورود وى به خاك شوروى.
    .../1309/10
 ورود به مسكو و اعتراض به وضعيّت حكومت شوروى و عدم همراهى با خواسته‏هاى آنان.
    .../1309/11
 درخواست گذرنامه از كنسولگرى ايران در مسكو براى سفر به برلن و پرداختن به كار روزنامه‏نگارى.
    1309/11/4
 پاسخ نامه مجلس به عدليّه براى توقيف اموال وى در مجلس، جهت پرداخت به آقارضا كاغذفروش.
    1309/12/9
 دستور تيمورتاش به وزارت خارجه و انعكاس به سفارت شوروى، مبنى بر عدم خروج او از خاك شوروى.
    1310/1/25
 نامه تهديدآميز وزارت خارجه ايران به سفير شوروى در ايران براى برگشت وى.
    بهار 1310
 تصميم به تحويل او به سفارت ايران به دليل نكوهش دولت شوروى.
    بهار 1310
 موافقت سفارت ايران بنا به دلايل سياسى با خروج او از شوروى و رفتن وى به اروپا در پى موافقت تيمورتاش، وزير دربار.
    بهار 1310
 چاپ روزنامه آتش با كمك سالار منظّم سنجابى.
    .../1310/5
 ورود به برلين، مركز فعّاليّت‏هاى ناراضيان ايرانى در اروپا؛ طبق گزارش محمّدعلى فرزين )كلوب(، وزير مختار ايران در آلمان.
    تابستان 1310
 حمايت مطبوعات آلمان از فرّخى و مبارزات سياسى وى.
    تابستان 1310
 همكارى با روزنامه پيكار برلين به مديرمسؤولى مرتضى علوى.
    1310/8/26
 نامه وزير مختار ايران در آلمان به وزارت خارجه ايران درباره همكارى وى با روزنامه پيكار.
    1310/9/16
 نامه محمّدعلى فروغى، وزير خارجه، به تيمورتاش، وزير دربار، مبنى بر مراجعه فرّخى به سفارت آلمان براى گرفتن وجه همراه با تهديد.
    1310/12/10
 چاپ روزنامه نهضت در برلين.
    1310/12/15
 توقيف روزنامه نهضت و دستگيرى و حبس رينكا، مدير، و فرّخى، نويسنده آن، توسط پليس برلين.
    1311/1/14
 شركت در دادگاه رسيدگى به اتّهامات رضاشاه در برلين در پى محاكمه مدير نشريه برلين آم مورگن با حضور ايرانيان و نويسندگان روزنامه پيكار و گناهكار دانستن سفير ايران در آلمان.
    1317/1/11
 اعتراض به سفارت ايران در برلين و ردّ وابستگى خود به روزنامه‏هاى پيكار و نهضت.
    1311/1/18
 پيشنهاد سفارت ايران در برلين به وزارت دربار براى فشار وارد آوردن به دولت آلمان، جهت اخراج او و محاكمه متصدّيان پيكار و نهضت.
    1311/1/21
 محكوميّت سه ماهه اريش رينكا، مدير روزنامه نهضت.
    1311/1/24
 اخراج از خاك آلمان در پى اقدامات دولت ايران و بر اثر فشار شهربانى برلين.
    1311/2/3
 چاپ شب‏نامه در لندن به خطّ و انشاى او طبق گزارش سفارت ايران در آلمان.
    1311/3/15
 ملاقات تيمورتاش با فرّخى در برلين و فريب دادن وى بر اساس قول‏هايى براى تأمين جانى او براى بازگشت به ايران.
    1311/3/17
 نامه وزارت خارجه ايران به مستشار سفارت آلمان و اعلام اين كه فرّخى به علت كلاهبردارى تحت تعقيب است نه به دلايل سياسى.
    1311/3/25
 دستور اخراج وى از خاك آلمان توسّط وزارت كشور آلمان در پى تلگرافى تهديدآميز مبنى بر قطع روابط با ايران.
    1311/4/6
 ترك برلين و حركت به سوى هامبورگ و لوبك.
    1311/4/7
 چاپ مقاله‏اى در روزنامه برلين ام مورگن با عنوان »رسوايى در محاكمه راجع به ايران« و اشاره به اخراج او به عنوان مهمّترين شاهد دادگاه پهلوى.
    1311/4/14
 ورود به خاك دانمارك و حبس ده روزه وى به دليل نداشتن ويزا توسط پليس مرزى آلمان.
    .../1311/4
 درخواست فرّخى از رياست مجلس براى برگشت اموال وى.
    1311/4/25
 درخواست تيمورتاش از مجلس براى بازگرداندن اموال وى كه در مجلس بر جاى مانده است.
    1311/4/25
 بازگشت به برلين.
    1311/5/8
 خروج از خاك اروپا و راهى شدن به ايران از طريق خاك تركيه و بغداد.
    1311/5/24
 ورود به خانقين از طريق كركوك و موصل.
    .../1311/6
 ورود به تهران و اقامت در سه‏راه امين حضور.
    .../1311/6
 آغاز تحت نظر بودن به وسيله كارآگاهان شهربانى.
    .../1311/10
 بركنارى تيمورتاش يكى از حاميان )!( او.
    بهار 1312
 رفتن به بناى كلاه‏فرنگىِ دربند، شايد به اجبار و براى تحت نظر بودن بيشتر، سرودن غزل معروف دربند )ديوان: 77-78).
    بهار 1312
 توقيف نوكر وى و هر كس ديگر كه به خانه او رفت و آمد داشت.
    تابستان 1312
 سرودن غزلى در اعتراض به وضعيّت خود در »دربند« و جدايى ياران و پايبندى به راه خود )ديوان: 238).
    1313/6/13
 نامه دربار به شهربانى درباره گزارش وضعيّت زندگى فرّخى.
    .../1313/6
 ردّ كمك مالى شهربانى به مبلغ ماهى چهارصد تومان كه از سوى سرلشكر آيرم رئيس شهربانى تقبّل شده بود.
    .../1314/7
 تحريك آقارضا كتابچى )كاغذفروش( به وسيله مأمورين دولتى مبنى بر تجديد شكايت خود از فرّخى بابت 350 تومن پول كاغذ روزنامه طوفان و نيز تحريك آقارضا نقره‏چى، فروشنده، مبنى بر شكايت از فرّخى و پرونده‏سازى عليه وى.
    1315/4/8
 بازداشت وى بر اثر شكايت آقارضا كتابچى از طرف شعبه اوّل اجراى محاكم بدايت تهران.
    1315/4/8
 زندانى شدن در زندان ثبت اسناد بر اثر شكايت كتابچى.
    1315
 ردّ خوش‏باورانه كمك دوستان براى اداى قرض و رهايى وى از زندان. فرّخى شايد فكر كرده مى‏خواهند او را جيره‏خوار كنند.
    1316/1/14
 سرودن غزلى در اعتراض به زندانى شدن، در شب خودكشى )ديوان: 202).
    1316/1/14
 خودكشى بر اثر بحران روحى در زندان ثبت اسناد به دليل خوردن ترياك.
    1316/1/15
 انتقال به درمانگاه زندان و دشنام دادن به رضاشاه، دربار و دولتيان در حالت اغما.
    1316/1/15
 تشكيل پرونده عليه وى به اتّهام اسائه ادب به اعليحضرت همايونى! به‏وسيله داديار دادسراى پزشك قانونى.
    .../1316/1
 انتقال از بازداشتگاه ثبت اسناد به بند يك بازداشتگاه شهربانى.
    1317/6/27
 اعتصاب غذاى زندانيان سياسى زندان قصر و سرودن رباعى در ستايش اين اقدام )ديوان: 348-349).
    1317/8/7
 برگزارى دادگاه جُنحه براى رسيدگى به اتّهام وى داير بر اسائه ادب.
    1317/8/10
 تقاضاى تجديد محاكمه وى به وسيله رئيس دادگاه جُنحه.
    1317/8/15
 شكايت دادسراى شهرستان تهران.
    1317/12/8
 تشكيل دادگاه استيناف و محكوميّت به سه سال حبس تأديبى.
    نوروز 1318
 شايعه عفو عمومى به واسطه ازدواج محمّدرضا پهلوى با فوزيه و سرودن شعرى كه در آن عروسى وليعهد را با عروسىِ ناكام حضرت قاسم )ع( مقايسه كرده است )ديوان: 124-125).
    نوروز 1318
 سرودن غزلى كه در آن بيان نموده از بيداد ضحّاك، عيد نداريم )ديوان: 104-105).
    1318/2/16
 انتقال از زندان شهربانى به زندان قصر در پى افشاگرى‏هاى وى.
    1318/2/16
 سرودن غزلى در اعتراض به انتقال خود به زندان قصر و اينكه شاه، لايق زندان قصر است نه بى‏گناهان )ديوان: 140-141).
    بهار 1318
 ارسال گزارش جاسوسان زندان عليه وى و افشاى اشعار سياسى او.
    1318/3/16
 صدور فرمان قتل، به وسيله رضاخان پس از با خبر شدن از سرودن شعرى در نكوهش از عروسى محمّدرضا پهلوى.
    1318/3/16
 انتقال به زندان انفرادى شهربانى.
    .../1318/6
 مسموم نمودن غذاى فرّخى به قصد مرگ، امّا وى به كمك زندانيان با خبر شده.
    .../1318/7
 فرستادن وى از زندان انفرادى به بيمارستان زندان به بهانه معالجه بيمارى تيفوس.
    1318/7/21
 انتقال به اتاق حمّام زندان موقّت شهربانى.
    1318/7/24
 تزريق سرنگ هوا به وسيله پزشك احمدى، به كمك ياور حسين نيرومند و يك نفر ديگر به فرّخى و شهادت وى.
    1318/7/25
 انتشار خبر دروغين درگذشت او، زندانى شماره 687، به اثر مرض مالاريا و نفريت.
    .../1318/7
 دفن احتمالى وى در بيابان‏هاى مسگرآباد تهران.
 
    )پس از مرگ(
    1320/6/30
 بركنارى رضاشاه از قدرت و پايان حكومت پهلوى اوّل.
    1320/8/25
 برپايى نخستين مجلس بزرگداشت و سوكوارى وى در مسجد اميرچخماق يزد با حضور رجال سياسى يزد.
    1320
 گردهمايى گسترده در بزرگداشتِ وى و دكتر تقى ارانى در تهران.
    1320/8/8
 دستگيرى سرپاس ركن‏الدّين مختار رئيس شهربانى كلّ كشور در كرمانشاه.
    .../1320/9
 چاپ ديوان فرّخى براى نخستين بار به كوشش و همّت حسين مكّى.
    1321/1/20
 دستگيرى احمدى، پزشك مجاز زندان قصر، در كشور عراق و تحويل آن به ايران.
    1321/4/22
 بازداشت سرهنگ حسين نيرومند، رئيس زندان مركزى.
    1321/5/30
 آغاز محاكمه ركن‏الدّين مختار، و ديگر عوامل سركوبگر زندان رضاشاهى به رياست سيّد على‏اكبر موسوى‏زاده يزدى كه تا شهريور همان سال به طول انجاميد.
    1321/6/25
 اعلام صدور رأى نهايى درباره شهربانى و برقرارى مجازات‏هاى سبك براى آنان.
    1322/11/5
 آغاز محاكمه پزشك احمدى.
    1322/11/30
 صدور رأى نهايى دادگاه جنايى تهران درباره متّهمين قتل فرّخى، سردار اسعد و دكتر ارانى؛ صدور حكم اعدام براى پزشك احمدى.
 
    1323/7/22
 اجراى حكم اعدام پزشك احمدى پس از يك سال و كسرى تأخير.
    1356
 چاپ نخستين مجموعه اشعار فرّخى در خارج كشور به همّت كميته دانشجويان ايران و سوئد.
    پاييز 1361
 چاپ نخستين كتاب درباره زندگى‏نامه وى به كوشش محمّد هومن.
    .../1370/11
 چاپ نخستين كتاب درباره زندگى و آثار او در خارج از كشور به همّت حميدرضا رحيمى در آلمان.
    1378/12/4-5
 برگزارى كنگره بزرگداشت فرّخى يزدى )همزمان با شصتمين سال شهادت وى( در دانشگاه يزد با حضور رجال و شخصيّت‏هاى برجسته فرهنگى و ادبى كشور.
    تابستان 1381
 ترجمه و چاپ تقريباً كامل ديوان فرّخى به انگليسى به همّت دكتر علاءالدّين پازارگادى.
 

رفیق یزدی آقا نجفی قوچانی

 

حسین مسرّت

دیر زمانی بود خوانندگان کتاب شیرین «سیاحت شرق» که حاوی خاطرات صادقانۀ عالم وارسته «آقا نجفی قوچانی» بود با نام هم‌سفری دلسوز و یار شاطری به نام «رفیق یزدی» برمی‌خوردند که نمی‌دانستند او کیست، هم‌سفری که از ایّام نوجوانی و تحصیل علوم دینی در مشهد تا اصفهان و نجف، چه در غم و چه در شادی همه‌جا همراهش بوده، گاه همدرس، گاه همراه، گاه همراز، گاه همدم و گاه هم‌رأی و حتّی زمانی پرستار وی در واپسین لحظات امید به زندگی بوده است.

چه رازی نهفته بود که آقا نجفی هیچ‌گاه در این صد و اندی صفحه از خاطرات خود که از مشهد آغازشده و به نجف پایان می‌پذیرد، حتّی نام کوچک وی را نبرده است، امّا این راز سربه‌مهری نه برای دوستان آقا نجفی بود و نه برای دوستان و خویشان رفیق یزدی، زیستن نزدیک به پانزده سال در کنار هم و اُنس و الفتی که در این میان پدید می‌آید، مگر چیزی است که از دل زدودنی باشد و حتی ورود این دو رفیق شفیق و یار صدیق در اثنای جنبش مشروطیّت در دو جریان سیاسی رودررو هم نتوانست مانع از دوستی آنان باشد و حتّی جداشدنی چندساله در بار نخست و جدایی همیشگی برای دومین بار که یکی ماندگار نجف شد و دیگری رهسپار شیراز و سپس یزد، مانع از پیوند عمیق قلبی آنان نبود، چونان که شاعر دل‌سوختۀ دیار یزد، وحشی بافقی می‌گوید:

پیوستن دوستان به هم آسان است

دشوار، بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست

از غایت تلخی‌ای که در هجران است (1)

نخستین جایی که پرده از این راز برداشته شد، در دیباچۀ کتاب «مفتاح علوم القرآن» اثر ماندگار آیت‌الله حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی (خراسانی) است که در آنجا اشاره به این همراهی و همگامی با آقا نجفی قوچانی دارد و می‌نویسد:

«شروع [تحصیل حقیر] در علم صرف و نحو در سنۀ 1309 [ق] و بعد تحصیل علوم ادبیّه به قدر لازم از برای فقه و اصول و مقداری از منطق و کلام در مشهد نزد فضلا و علمای آن زمان و مقداری از سطوح کتب فقه و اصول به رفاقت با سیّد سند، آقای آقا سید حسن قوچانی که به آقا نجفی در آن حدود معروف شدند از راه یزد در سنه 1314 ق به اصفهان رفتیم، برای تحصیل علم فقه و اصول و از علما به قدر همّت و توفیق تحصیل فقه و اصول نمود.»(2)

پس‌ازاین مقدّمۀ ناگزیر، به اصل مطلب می‌پردازیم که این رفیق یزدی کیست و حاصل این رفاقت چیست. این گفتار در دو بخش تنظیم و ارائه می‌شود:

الف- چکیده‌ای از خاطرات دوران رفاقت.

ب- چکیده‌ای از زندگانی آیت‌الله حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی (خراسانی)

*****

چکیده‌ای از شرح ایّام رفاقت آقا نجفی قوچانی و فقیه یزدی

نخستین جرقۀ آشنایی در اوان نوجوانی و در مدرسۀ نو که پشت مسجد گوهرشاد مشهد بود، زده می‌شود. آن دو کتب معقول و مقداری از فقه و اصول را باهم می‌خواندند. شاید هم زودتر از آن در مدرسۀ علمیّه و در محضر درس آقا شیخ محمّد فاضل بسطامی (3) که از فضلای برجستۀ علوم ادبی بود، صرف و نحو در محضر شیخ‌الاسلام که از شاگردان حاج ملّا هادی سبزواری بود، دقایق علم کلام و در محضر آقا شیخ محمّدعلی قائنی، علم منطق را باهم می‌آموختند.

آقا نجفی در مدرسۀ نو با چندین نفر همدرس و همدم بود. امّا چنانکه خود می‌گوید:

    «با یک نفر که در سن، شاید از من کوچک‌تر بود و لکن خوب [و] زرنگ بود، اصلاً یزدی و لکن مولداً و مسکناً مشهدی بود، همدرس و هم مباحثه بودیم و با ماهی یک تومان به خوشی گذران می‌نمودیم.... سه چهار نفر هم مباحثه داشتم و زرنگ‌تر و بادوام‌تر و با محبّت تر از همه، همان رفیق یزدی الاصل بود». (4)

و چنان پایه‌های دوستی استوار بود که حتّی زمانی که آقا سید حسن در فصل زمستان از مشهد بیرون رفته بود، شیخ غلامرضا نیز به همراهش رفت و در برگشت، علی‌رغم اصرار دوستان به حجرۀ شیخ غلامرضا در مدرسۀ پری‌زاد وارد شد و هم‌نشینی با وی را ترجیح داد و در پاسخ دوستان گفت: «اگر آن مدرسه را پر از جواهر کنند، نمی‌آیم». (5) و آنگاه که خسته از درس و بحث می‌شدند به دامن طبیعت زیبای مشهد رفته و به سیر آفاق و انفس می‌پرداختند.

     چندی نمی‌گذرد که تصمیم می‌گیرند برای طیّ مراحل بالاتر تحصیلی فعلاً به حوزۀ درس اصفهان که آن زمان جزء نامورترین حوزه‌های علمیۀ شیعیان در ایران بود و عارف نامی آیت‌الله سید محمّدباقر درچه ای نیز در آنجا درس می‌آموخت، بروند تا آنگاه که استطاعتی حاصل گشت راهی حوزۀ پرفیض نجف شوند، صلاح را در آن دیدند که از راه یزد که دیار پدری شیخ غلامرضا بود، راهی اصفهان شوند. پس نخست کتاب‌ها را به همراه زوّار یزدی به آن شهر روانه کرده و خود در بهار سال 1314 ق (1276 ش) با گرفتن اجازه از والدین، راهی سفر پرخطر کویر یزد شدند.

پس به راه افتادند و از طریق شریف آباد، گناباد و طبس به ریگ شتران که پرخطرترین کویر ایران است، وارد شدند و به فضل خدا به سلامت از آن گذشتند. چهل روزی را در یزد ماندند و با فرستادن اثاثیۀ مختصر و کتاب‌ها به اصفهان، خود نیز از راه میبد، عقدا و ورزنه در کاروانسرای اصفهان بیتوته کردند.

سه روز بعد همراه سفارش‌نامه‌های خود که از علمای مشهد گرفته بودند، نخست، راهی خانۀ آقا نجفی اصفهانی و سپس راهی خانۀ آقا شیخ محمّدعلی ثقة الاسلام، برادر کوچک‌تر آقا نجفی شدند تا حجره‌ای و مدرسه‌ای برای خود بجویند و وی یکی از حجرات فوقانی مسجد شاه را در اختیار آنان قرارداد. فردای آن روز پای درس‌های قوانین و رسایل شیخ علی‌بابا فیروزکوهی نشستند (6) و پس‌ازآن به محضر درس منظومه که آقا شیخ محمّد کاشی (7) که از سالکین و عرفا بود و در مدرسۀ صدر تدریس می‌کرد، راه یافتند. (8)

چندی نیز در مدرسۀ صدر، اشارات شیخ طوسی را در محضر پرفیض میرزا جهانگیرخان قشقایی (9) که علمای نامور اصفهان بود آموختند. آنگاه رسایل شیخ انصاری را نزد آقا شیخ عبدالکریم گزی (10) که از فضلای نامی اصفهان بود، فراگرفتند. امّا تنها درسی که به مذاقشان خوش می‌آمد، درس خارج عارف نامی آیت‌الله سید محمّدباقر درچه ای (11) در مدرسۀ نیم آورد بود که با آیت‌الله العظمی بروجردی همدرس بودند.

     پس از چندین بار تعویض حجره سرانجام در مدرسۀ عریان دو یار دیرین به هم رسیدند. سال نخست را به هر ترتیبی بود، با گرسنگی، دشواری و بی‌پولی که حتّی مجبور به فروش کتاب‌های خود نیز شدند، سپری شد، سال بعد، خود در همان مدرسه، درس‌آموز چندین طلبۀ نجف‌آبادی شده و با پول اندک آن، روزگار می‌گذراندند. تا اینکه حصبۀ شدیدی آقا سید حسن را دچار و زمین‌گیر کرد و با دلسوزی و درایت شیخ غلامرضا از مرگ رهایی یافت. چندین ماه بعد نیز هر دو راهی آبگرم در اطراف اصفهان برای علاج سودای شیخ غلامرضا شدند.

در سومین سال اقامت، مدتی به ریاضت روی آورده و پس‌ازآن نزد شیخی خراسانی بخشی از مکاسب را فراگرفتند تا اینکه در حدود سال 80- 1279 ش آقا سید حسن به قصد تکمیل تحصیلات، مقداری از کتاب‌هایش را فروخت و راهی نجف شد. این نخستین جدایی دو رفیق پس از سالیان همدمی بود. هنگام ترک اصفهان، شیخ غلامرضا به همراه دیگر طلاّب برای بدرقۀ وی تا نجف‌آباد آمدند و چنان شیخ غلامرضا می‌گریست که دیگران را نیز به گریه انداخته بود. (13)

آقا سید حسن قوچانی چند سال بعد از ورود به نجف و آشنایی با حوزه علمیه و استادان آنجا، در نامه‌ای به رفیق یزدی و دیگر طلاّب اصفهانی نوشت: «اگر چنانچه راستی راستی می‌خواهید درس بخوانید و چیز بفهمید بیایید نجف». (14)

در حدود سال 1319 ق شیخ غلامرضا با چهار طلبۀ اصفهانی راهی نجف شدند. آقا سید حسن با علاقه‌ای که به شیخ غلامرضا داشت او را در همان حجرۀ خود جای داد. دو رفیق از اینکه پس از سال‌ها دوری باز به هم می‌رسیدند، بسیار خرسند بودند و چون گذشته به مباحثۀ رسایل شیخ انصاری پرداختند و باهم به محضر آخوند خراسانی شتافتند. چند گاهی هم به اتّفاق هم به درس شرح هدایة الاثیریّۀ قاضی میرحسین میبدی که آقا شیخ محمّدباقر اصطهباناتی می‌آموخت (15)، رفتند و در ادامه پای درس معقول وی نشستند. امّا آقا سید حسن به دلایلی از ادامۀ کار منصرف شد.

در این سال‌ها بحث‌های سیاسی بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان فکر و ذکر بسیاری از علما و طلاّب را به خود مشغول داشته بود و چون شیخ غلامرضا در جبهۀ مشروعه خواهان و هواداران آیت‌الله العظمی سیّد محمّدکاظم طباطبایی یزدی قرار گرفت و آقا سید حسن در کنار مشروطه خواهان و دوستداران آیت‌الله آخوند خراسانی قرارگرفته بود، روز به روز بین دو رفیق قدیمی دیوار جدایی بلندتر می‌شد، چنانکه آقا نجفی قوچانی می‌نویسد:

«بسیار بدم می‌آمد و بعضی ملاحظاتی که از ایشان در بعضی مواقع داشتم، ترک کردم و از منزل وقفی [که هردو در آن ساکن بودیم]، رفتم به مدرسۀ بزرگ آخوند سکنا گرفتم و بالکلیّه بین ما و رفیق یزدی متارکه واقع گردید». (16)

این جدایی ادامه داشت تا روزی که شیخ غلامرضا برای مصلحت جویی نزد آقا سیّد حسن آمده و از وی دربارۀ مسافرتش به همراه اصطهباناتی پرسش نمود و آقا نجفی بهترین راه را، رفتن هر دو به شیراز دانست و این آخرین دیدار دو رفیق دیرین بود.

پس‌ازآن دیگر هیچ خبری از یکدیگر نداشتند تا اینکه در سال 1328 ق که آقا نجفی قوچانی قصد سفر به قوچان را داشت و در تدارک پول برای این سفر بود، حاج شیخ غلامرضا کاغذی از یزد برای وی فرستاد که چنانچه مایل است سیصد تومان مال امام (ع) را طبق قبض میرزا محمّدتقی شیرازی به آقا نجفی بدهد.

هنگامی‌که وی در تدارک سفر بود، حاج شیخ غلامرضا را با گروهی از تجّار یزدی در نجف ملاقات نموده، وی را شبی به خانه‌اش دعوت کرد و قرار شد حاج شیخ این پول را پس از کسب اجازه از میرزای شیرازی در کربلا به آقا نجفی بدهد و چنین کرد و با این کار نیک حاج شیخ غلامرضا وسایل سفر آقا نجفی به ایران و قوچان فراهم شد. (17)

چنانکه در اقوال است حاج شیخ سالی یک‌بار از یزد به مشهد و اطراف آن می‌رفته است و بعید نیست که به ملاقات رفیق قدیمی خود هم رفته باشد، امّا در جایی بدین موضوع اشاره نشده است.

آیت‌الله حاج شیخ غلامرضا فقیه یزدی (خراسانی)

    به سال 1295 ق در محلّۀ سرآب مشهد، در خانواده‌ای یزدی و متدیّن و از پدری و مادری به نام حاج ابراهیم یزدی کوچه بیوکی و شهربانو، غلامرضا پای به دنیا نهاد، نوجوانی بیش نبود که راهی مدرسۀ دینی شد و پای درس صرف و نحو شیخ محمّد فاضل بسطامی نشست و آنگاه فقه و اصول را از علمای نامی مشهد فراگرفت و به محضر حکیم نامور مشهد، شیخ‌الاسلام شتافت و علم کلام را از وی آموخته و نزد آقا شیخ محمّدعلی قائنی منطق را فراگرفت.

    غلامرضا با اینکه در مدرسۀ پری‌زاد ساکن بود، امّا عمده درس‌هایش را در مدرسۀ نو، پشت مسجد گوهرشاد همراه آقا نجفی قوچانی فرامی‌گرفت. در سال 1314 ق به همراه آقا نجفی از راه یزد روانۀ حوزۀ علمیّۀ اصفهان شد و از محضر علمای نامی چون: آیت‌الله آقا سید محمّدباقر درچه ای (درس خارج اصول و فقه) شیخ علی‌بابا فیروزکوهی (درس قوانین و رسایل) آقا شیخ محمّد کاشی (شرح منظومۀ حاج ملاّ هادی سبزواری)، میرزا جهانگیرخان قشقایی (درس اشارات) آقا شیخ عبدالکریم گزی (درس رسایل شیخ انصاری) بهره‌مند شد. وی تا سال 1319 ق به هر سختی و دشواری بود در اصفهان ماند تا اینکه در این سال با سفارش‌نامۀ آقا نجفی اصفهانی راهی حوزۀ پرفیض نجف شد و تا حدود سال 1324 ق در آن دیار ماند و از محضر آیات بزرگی همچون: آخوند خراسانی، آقا سیّد محمّدکاظم طباطبایی یزدی، آقا شیخ محمّدباقر اصطهباناتی، حاج میرزا حسین خلیلی، میرزا محمّدحسین غروی نائینی و آقا شیخ هادی تهرانی، بهره‌ها برد و توشه‌ها اندوخت.

در سال 1324 ق به همراه مرادش آقا شیخ محمّدباقر اصطهباناتی راهی شیراز گردید، امّا به علّت بیماری چشم ناچار شد راهی یزد شود. وی در سال 1325 ق با یکی از خویشان خود ازدواج نمود و چون بیماری چشم شدیدتر شده به‌ناچار از مطالعه محروم گشته و به تبلیغ و تدریس روی آورد.

در سال 1328 ق امامت جماعت مسجد ریگ یزد را عهده‌دار شد و تا پایان عمر دقیقاً پنجاه سال به اقامۀ نماز و ارشاد مردم در این مسجد پرداخت.

عمده‌ترین فعّالیّت حاج شیخ غلامرضا رفتن به روستاها و شهرهای دور ایران برای امر تبلیغ و ترویج شریعت اسلام بود، سالی هزاران کیلومتر راه را برای انجام رسالت خود می‌پیمود و به دورافتاده‌ترین روستاها سر می‌زد و انگار جز این هدفی نداشت و برای همین کار زاده شده بود.

حاج شیخ مبارزه با اقدامات ضدّ مذهبی رضاشاه به ویژه پدیدۀ تغییر لباس و ممنوعیّت برپایی مجالس روضه‌خوانی را از وظایف دیگر خود می‌داند. وی هیچ‌گاه بدین کار، گردن ننهاد و مخفیانه به مجالس زیرزمینی می‌رفت و دور از چشم مأموران، عمّامه بر سرمی نهاد و به نماز می‌ایستاد و می‌گفت: «اگر دزدی آمد و قافله را زد، باید ترک زندگی کرد؟ حالا دزدها آمده‌اند و عبا و عمّامه را برده‌اند، باید وظیفه را انجام داد، حکم خدا باید در هر لباسی گفته شود.»(18)

خدمت ماندگار حاج شیخ غلامرضا به همراه دیگر روحانیون یزد، احیای حوزۀ علمیّۀ یزد پس از سوم شهریور 1320 بود که به ثمرات آن سال‌ها بعد با پرورش طلاّب خوب جلوه‌گر شد.

در سال 1321 ش به برکت سفر به مشهد، سرمۀ عنایت در چشمش کشیده شد و موفق شد به آرزوی دیرینه‌اش جامه عمل بپوشد و تحریر تفسیر «مفتاح علوم القرآن» را به انجام برساند. این کتاب در سال 1325 ش چاپ شد.

در جنگ جهانگیر دوم با اقدامی سنجیده، آرد و دیگر اقلام خوراکی را بین گرسنگان و دردمندان، حتّی یهودیان و زرتشتیان تقسیم می‌کرد. در این سال‌ها با کسب اجازۀ اجتهاد از آیت‌الله بروجردی (ره) به توزیع عادلانه سهم امام بین نیازمندان یزدی می‌پرداخت و با اینکه از سوی برخی علما همچون حاج شیخ عبدالکریم حائری و حاج میرزا سیّد علی مدرّسی لب خندقی اجازه داشت، امّا هیچ‌گاه خود را مجتهد نخواند و به تحریر رسالۀ عملیّه هم نپرداخت.

خانۀ حاج شیخ همواره پناهگاه محرومان بود و بارها حاج شیخ برای کمک به آنان خانه‌اش را فروخت و با پول آن به گره‌گشایی کار مردم پرداخت. همواره ساده می‌زیست و ساده می‌پوشید و ساده می‌نوشید. امّا کثیرالسفر بود. بارها به مشهد رفت. چهار سفر به حج و دیگر اماکن متبرکه و عتبات عالیات داشت و بارها علمای آن دیار به احترام حاج شیخ، امامت جماعت مساجد را به وی می‌سپردند. مدّتی هم ساکن مشهد شد. امّا به سفارش آقای لب خندقی به یزد بازگشت.

حاج شیخ به غیرازاین اقدامات، دو کتاب دیگر نیز به نام‌های: ترجمۀ نماز (در سال 1329 ش) و سی بحث در اصول دین (در سال 1324 ش) را نیز چاپ کرد.

در سال 1333 ش، پیشنهاد ایجاد بنای مسجد برخوردار را به حاج محمّدحسین برخوردار داد و برای نخستین بار به پیشنهاد وی شهریه برای طلاّب علوم دینی یزد در نظر گرفته شد.

آیت‌الله فقیه با اینکه بیشتر مشغول تبلیغ بود، امّا در حوزه‌های یزد، شاگردانی نیز پروراند و از محضر دروس تفسیر و علوم، قرآن، فقه و اصول، شرح منظومه، حکمت اخلاق و شرح لمعه وی در مدارس خان، مصلّی، شفیعیّۀ یزد بهره‌مند شدند.

حاج شیخ غلامرضا سرانجام در 11 تیر 1338 ش پس از پشت سر گذاشتن یک بیماری ده‌روزه به دیار جاوید شتافت و بر سردست مردم مؤمن یزد از طزرجان تا یزد (به طول 60 کیلومتر) پیاده تشییع و در امامزاده جعفر (ع) یزد به خاک سپرده شد. مزار وی اکنون زیارتگاه مشتاقان و دوستداران اهل دین است که هر شب جمعه بر سر خاکش می‌آیند و حاجت می‌طلبند.

 

پانویس همراه با کتاب‌نامه

  1. وحشی بافقی، شمس‌الدّین محمّد: دیوان وحشی بافقی، به کوشش: حسین آذران (نخعی)، تهران: امیرکبیر، چاپ سوم 1347، ص 342.
  2. فقیه خراسانی، غلامرضا: مفتاح علوم القرآن: کرمان: بی نا، 1325، مقدّمه با تلخیص.
  3. «از علما و مدرّسین معروف حوزۀ علمیّۀ مشهد بود و بسیاری از علمای حاضر مشهد و قم نجف از وی استفاده و روایت نموده‌اند». (گنجینۀ دانشمندان، ج 3، ص 203)
  4. آقا نجفی قوچانی، محمّد حسن: سیاحت شرق یا زندگی‌نامه آقا نجفی قوچانی، به کوشش: رمضان علی شاکری، تهران: امیرکبیر، چاپ چهارم، 1370، ص 73،77
  5. همان‌جا:79.
  6. همان‌جا:161.
  7. آقا شیخ محمّد کاشانی به سال 1250 ش در کاشان به دنیا آمده، وی «پس از تحصیل مقدّمات در کاشان به اصفهان رفت و در علوم عقلیّه به کمال رسید. سراسر عمرش را در مدرسۀ جدّۀ کوچک و مدرسۀ صدر اصفهان به تدریس علوم گذراند. محلّ زندگانی‌اش نیز در همان مدرسه بود. آخوند کاشانی شاگردان بسیار پرورش داده است. وی در 20 شعبان 1323 در 84 سالگی درگذشت.
  8. سیاحت شرق، همان‌جا:188.
  9. حکیم قشقایی در سال 1243 ق به دنیا آمد. به عشق نوازندگی راهی اصفهان شده، امّا سر از مدرسۀ دینی صدر اصفهان درآورد و فلسفه و فقه و دیگر علوم دینی را از علمای معاصر فراگرفت و چندی نگذشت که در بسیاری از علوم، مانند فقه، عرفان، ریاضیّات و فلسفه از سر آمدن روزگار خویش شد و در همان مدرسۀ صدر به تدریس پرداخت. سرانجام این روحانی وارسته در سیزده رمضان 1328 ق به دیار جاوید رهسپار شد.
  10. آخوند گزی از علمای بزرگ اصفهان و در فضایل و کمالات بی‌مانند بود، او به سال 1260 ق در اصفهان، به دنیا آمد و پس از تحصیلات نخستین، راهی نجف شد؛ و پس از بازگشت به اصفهان در مدرسۀ نیم آورد ساکن گردید و به تدریس و تألیف پرداخت، مشهورترین اثر وی، تذکرة القبور است. آخوند در 13 ذی حجّۀ 1339 ق درگذشت و در تخت پولاد به خاک سپرده شد. (دایرة‌المعارف تشیع، ج 1: 15 با تلخیص)
  11. آیت‌الله درچه ای شاگرد آخوند خراسانی و استاد آیت‌الله بروجردی و میرزای نائینی بود. «وی از مبرّزین علمای اصفهان و دارای رساله عملیّه [بود] و برخی از رسایل فقهیّه را نیز حاشیه فرموده‌اند. وی در شب 28 ربیع‌الثانی 1342 ق وفات یافت و در تکیۀ کازرونی‌ها به خاک سپرده‌شده است.»(تذکرة القبور، ص 68)
  12. سیاحت شرق، همان‌جا: 199.
  13. همان‌جا:215.
  14. همان‌جا:324.
  15. همان‌جا:330.
  16. همان‌جا:354.
  17. همان‌جا:672-674.
  18. کاظمینی، محمّد: تندیس پارسایی، قم: تشیّع، چاپ سوم، 1379، ص 62.

دیگر منابع:

رازی، محمّد شریف: گنجینۀ دانشمندان، قم: بی نا، 1354، ج 3.

صدر حاج سید جوادی، احمد و دیگران: دایرة‌المعارف تشیّع، تهران: بنیاد اسلامی طاهر، 1366، ج 1.

گزی، عبدالکریم: تذکرة القبور، به کوشش، مصلح الدّین مهدوی، اصفهان: تأیید 1328.

مجمع الجواهر: سیّد علی محمّد وزیری، نسخۀ خطّی کتابخانۀ وزیری.

دهشيري، اديب ناشناخته يزدي

 

 

  

 

حسین مسرّت

 

از چهر هاي درخشان فرهنگ و ادب يزد كه به واسطه ترجمه هاي روان و دلنشين خود زبانزد خاص و عام بوده است دكتر ضياء الدين دهشيري است. وي به سال 1302 خورشيدي در يزد به دنيا آمد. پدرش سيد يحيي از مردم دهشير است كه در يزد سرپرست مدرسه اي شد كه خود بنياد نهاده بود و سپس به كار قضاوت در عدليه زمان وزارت علي اكبرداور مشغول شد. بيشتر افراد خانواده او اهل ادب و عرفان و دين بودند همين محيط مساعد باعث رشدو بالندگي او و برادر كهترش كمال‌الدين گرديد.

به گزارش خبرنگار ايسنا-منطقه يزد؛ سيد ضياء الدين تحصيلات آغازين را تا كلاس ششم در دبستان علميه دهشيري-كه بعدها نام دهشيري از آن حذف شد، اما امتياز آن به نام پدرش بود- به پايان برد. محل مدرسه لردباجوردي در منزل ملك بود و بعدا به بازار خان انتقال يافت. آنگاه تا كلاس پنجم دبيرستان را در دبيرستان ايرانشهر گذراند.

چندي همراه پدر راهي كاشان شد.از همان جواني به شعر و ادب علاقه وافري پيدا كرد و در محافل ادبي كه با عضويت مرحوم آزاد همداني و شادروانان {اديب} بيضايي كاشاني و شيواي {تندري} قمي و صمصام يزدي در منزل پدرش شادروان سيد يحيي دهشيري در كاشان گرد مي آمدند،حضور مي‌يافت، پس از درگذشت پدرش در پرتو هدايت دايي خود مرحوم حاج شيخ محمد علي عالمي (صمصمام يزدي) كه عارفي وارسته و شيخ طريقت نعمت اللهي در يزد بود تربيت شد و علاقه يي خاص به علوم ادبي و عربي و عرفان و تصوف پيدا كرد.

در سال 1320 دوره تحصيلات پنج ساله خود را دبيرستان را به پايان برد ولي بر اثر حوادث جنگ جهاني دوم و مشكلاتي كه اغلب دامنگير طبقات غير متمكن گرديد سالي چند از ادامه تحصيل باز ماند.

پس از سال 1320 در جلسات انجمن ادبي يزد كه به سرپرستي روانشاد آيت الله حاج شيخ محمود فرساد اداره مي‌شد شركت كردو اشعارش را مي‌خواند.

وي بيشتر در قالب غزل طبع آزمايي مي‌كرد و گاهي نيز در اقتراح هاي انجمن ادبي شركت مي‌جست.

به ويژگي هاي اشعار دهشيري پرداخت، گفت: در سالهاي پس از 1325 انعكاس اوضاع اجتماعي و سياسي زمان خود در خلال اشعارش بود كه گاه با مخالفتهايي در انجمن ادبي روبه رو مي‌شد.

از اين رو با شگرد خاصي ادبيات نخستين را باب ميل اعضاي انجمن مي‌سرود و پس از آن با گريزي هنرمندانه به بازتاب احساسات دروني و انساني اش مي پرداخت.

نخستين كار وي آموزگاري دبستان طاهري يزد در سالهاي 1322 تا 1325 بود و چند سالي نيز قبل از آنكه مجبور به رفتن به اصفهان شود در اداره ثبت يزد مشغول به كار بود.

فعاليت مطبوعاتي خود را از سال 1323 با هفته نامه نقش جهان اصفهان آغاز نمود آن گاه اشعاري چند در سالنامه كشور ايران به چاپ رسانيد و پس از بنياد نشريات محلي يزد همچون رهبر يزد، كار و كوشش، صفاي بشر، مردم يزد و طوفان يزد با اين نشريات همكاري كرد. سالهاي 1327 تا 1333 را به سختي و گرفتاري و در به دري گذراند.

در سال 1334 پس از سالياني چند دوري از محيط رسمي علم و قيل و قال در اصفهان به دريافت ديپلم ادبي و احراز رتبه اول نايل شد و همان سال پس از موفقيت در مسابقات ورودي دانشكده هاي ادبيات و حقوق و دانشسراي عالي تهران شركت نمود و در هر سه رشته پذيرفته شد

ولي در رشته زبان و ادبيات فرانسه دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و در كنار آن به آموزش زبان روسي هم مشغول بود.

دهشيري در سال 1337 به اخذ درجه كارشناسي توفيق يافت و در ميان فارغ التحصيلان رتبه اول عموم رشته ‌هاي دانشكده ادبيات رتبه نخست را احراز كرد و مدال درجه يك فرهنگ دريافت داشت؛ اما به دلايلي با بورسيه وي به خارج از كشور مخالفت كردند.

عنوان پايان نامه كارشناسي وي تحقيق در زندگي و اشعار «لوكنت دوليل» شاعر نامي فرانسوي بود كه در سال 1337 از آن دفاع كرد. در همان سال پس از فراغت از تحصيل به عضويت هيات علمي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران درآمد و به تدريس و مترجمي زبان فرانسه در همان دانشكده مشغول شد و در كنار آن به ترجمه كتابهاي فرانسوي پرداخت.

در سالهاي 1336 تا 1340 همزمان با خدمت در دانشكده به تدريس فرانسه در موسسه زبانهاي خارجي به سرپرستي دكتر عيسي سپهبدي مشغول بود.دهشيري در سال 1368 موفق به اخذ درجه دكتراي زبان فرانسه از دانشگاه تهران شد و از آن سال تا دم مرگ به كار تدريس زبان فرانسه در دانشكده زبانهاي خارجي دانشگاه تهران و دانشگاه الزهرا و دانشگاه آزاد اسلامي تهران مشغول بود. وي همچنين به زبانهاي روسي و عربي تسلط داشت.

دكتر دهشيري بيش از 40 سال در تهران زندگي كرد و به ندرت به زادگاه خود يزد مي آمد. وي سرانجام در روز 26 دي ماه 1379 بر اثر سانحه تصادف در تهران درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

در اين خصوص حسين مسرت از پژوهشگران و نويسندگان استان يزد در گفت‌وگو با خبرنگار ايسنا اظهار داشت: دهشيري از ستاره هاي ادب ايران است كه متاسفانه آنگونه كه بايد حق مطلب درباره وي ادا نشده و علي رغم آنكه در محافل علمي و ادبي تهران چهره اي سر شناس و نام آور است در نزد همشهريان فراموش شده و گمنام مانده است.

وي ادامه داد: زندگي ادبي دكتر دهشيري را مي توان به سه دوره مشخص تاريخي تقسيم كرد.دوره نخست از سالهاي 1320 الي 1323 كه بيشتر بر جنبه‌هاي عاطفي استوار بود و دوره دوم از سالهاي 1323 تا 1332 بود كه تكيه بر مسائل اجتماعي و سياسي داشت و روح آزادي خواهي و مبارزه جويي در آثار و اشعارش هويدا است.

وي ادامه داد: آثارش در آن زمان بيشتر در نشريات محلي يزد و گاهي هم نقش جهان و سالنامه كشور ايران چاپ شد.

مسرت بيان داشت: دوره سيم كه از سال 1334 آغاز شده و تا 1379 ادامه داشت دگرگوني عميقي در آثار و اشعار وي رخ داد و گرايش فراواني به عرفان و تصوف پيدا كرد. اشعار نغز و تغزلهاي عاطفي نيز در اين دوران در ميان آثارش به چشم مي خورد.

 

 

وي ادامه داد: اما تقسيم بندي آثار دهشيري به صورت كلي به دو گونه شعر و نثر است. وي در زمينه شعر در سه دوره جواني دوره اي كه اشعارش با مضامين اجتماعي و سياسي بوده، دوره‌اي كه بيشتر در قالب غزل مي‌سروده است تقسيم مي‌شود.

مسرت بيان داشت: دكتر دهشير ي در زمينه شعر كتابي در نعت حضرت رسول اكرم (ص) در شعر فارسي گردآوري و چاپ كرده است و سه كتاب گرد آوري شده ديگر به نامهاي نعت اميرالمومنين در شعر فارسي توحيد حضرت باري در شعر فارسي و طبيعت در شعر فارسي را آماده چاپ كرده بود.

وي ادامه داد: اما نثر استاد دهشيري را مي توان به دو دوره مشخص تقسيم نمود، اولين دوره از آغاز تا 1332 در اين دوره دو مقاله از وي درباره فرهنگ در نقش جهان اصفهان و مقالات فراواني در نشريات محلي يزد به چشم مي خورد از جمله مقاله‌اي با نام تغيير خط فارسي مندرج در طوفان يزد. ديگر مقالات در زمينه مسائل اجتماعي و سياسي آن روزگار يزد است.

وي افزود: مقالات متهورانه و روشنگرانه وي از اوضاع اجتماعي آن روز زبانزد همگان است. در حدي كه برخي مي‌گفتند شخصي از تهران براي صفاي بشر سرمقاله مي فرستد برخي از نوشته هاي بدون امضاي نشريات آن زمان يزد از آن دهشيري است كه گاهي با نام «ض-د» آنها را امضا ميكرد.

اين پژوهشگر بنام يزدي در ادامه بيان داشت: دوره دوم از سال 1334 تا 1379 مي باشد كه در اين دوره از فعاليتهاي دهشيري مي‌توان به دو بخش عمده نگارش و ترجمه تقسيم كرد كه البته ترجمه هاي سهم بيشتري نسبت به ديگر آثارش دارند.

وي تصريح كرد: آثار منثور دهشيري سالها زينت بخش نشريات گوناگون تهران و به ويژه مجله وزين دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران بود و خود وي نيز معتقد بود بهترين مقالاتش در آنجا چاپ شده است.

اما در زمينه ترجمه مي توان گفت بيش از 90درصد كارهاي دهشيري در دروه سوم زندگي ادبيش ترجمه كتابها مقالات و اشعار از زبان فرانسه به فارسي است.

مسرت گفت: دكتر دهشيري به اذعان كارشناسان امر بسيار بر زبان فرانسه مسلط بود به طوريكه زماني سيد محمد علي جمال زاده پس از ترجمه مقاله اي كه «رودلف گلپه» درباره او نوشته و به وسيله دهشيري ترجمه شده بود خيلي خوشش آمده و گفته بود از قول من به مترجم آن تبريك بگوييد.

وي بيان داشت: بر روي هم دكتر دهشيري 33 عنوان كتاب از زبان فرانسه به فارسي ترجمه كرده كه 21 جلد آن چاپ شده و بقيه در مراجل مختلف چاپ است.

مسرت يادآور شد: به واسطه گذشت زمان و دگرگوني هاي اداري برخي از آثار وي دردست ناشران مانده و يا گم شده است و دكتر دهشيري به دليل حجب و حياي خود هيچگاه پيگير چاپ آثار چاپ نشده‌اش نشد.

وي بيان داشت: همچنين كتاب قرآن در اسلام از علامه طباطبائي را به فراسه ترجمه كرده و مهمتر آنكه فرهنگ اصطلاحات فرانسه-فارسي معاصر را زير چاپ داشت.

 

 

مسرت در ادامه گفت: اولين كتابي كه وي از زبان فرانسه به فارسي ترجمه كرد سخني چند در باب ابو سعيد و اين سينا نوشته «جيمز دارمستتر» بود كه در سال 1337 از سوي اداره كل نگارش وزارت فرهنگ چاپ شد و يكي از نويسندگان به نام روزگار بر آن ديباچه اي نوشت و به ستايش از دهشيري پرداخت.

مسرت مشهورترين كتابهاي دهشيري را ارض ملكوت، شناخت اسلام، سياست اروپا در ايران،مصايب حلاج، عرفان حلاج، سخن انالحق و عرفان حلاج، انقلابات ايران، توميسم، فرهنگ فرانسه-فارسي، بحران دنياي متجدد، تاريخ پيشرفت علمي و فرهنگي بشر،سفرهاي اروپاييان به ايران، تاريخ ادبيات فرانسه و دو جلد تاريخ بزرگ جهان برشمرد.

وي همچنين مهمترين كتابهاي در دست چاپ وي را روايات حلاج (لويي ماسينيون)،تاريخ ايران باستان(كلمان هوار) اسلام در ايران هانري كربن كارمندان (اونوره دوبالزاك) و ادبيات جديد يونان برشمرد.

مسرت با اشاره ترجمه مقالات دهشيري اظهار داشت: با كنكاش مجموعه 50 مقاله مي توان به ترجمه وي در زمينه هاي مختلف عرفان، روانشناسي، تاريخ و زبانشناسي كه نزديك به نيمي از آنها ترجمه از فرانسه اشاره كرد.

وي به ترجمه اشعار فرانسه كه خود يكي از دشوارترين ترجمه‌ها است پرداخت و افزود: دهشيري شعرهاي شعرايي همچون شارل بودلر، ويكتور هوگو،دني ديدرو و... را ترجمه كرده است و نمونه هايي از اشعارشان در شماره هاي گوناگون مجله‌هاي باغ صائب، يغما و ... وجود دارد.

مسرت گفت: آنچه گفتيم تمامي آن چه شايسته دكتر دهشيري است و بايستي باشد، نيست؛ فروتني ومحجوبيتي كه در دكتر دهشيري وجود داشت نميشود انتظار اين نكته را داشت كه لب به سخن بگشايد و گوهر وجودش را ابراز كند.

وي تصريح كرد: او بيش از هر چيز دوستدار آرامش بود و تا پايان عمر با همان شوق سالهاي نخستين تدريس و ترجمه مي كرد و شعر مي سرود.

حسين مسرت در پايان تاكيد كرد: چنانچه گفته شد متاسفانه برخي از آثار علي رغم آنكه حدود 50 سال به ناشر داده شده هنوز چاپ نشده و گم شده و اي بسا آرزو كه خاك شده است.

دلبستگی‎ها و وابستگی‎ها


 
 
حسین مسرّت
کتابخانة وزیری ـ یزد
 
ای بقا طبع آتشین تورا
سخن گرم و دلنشین تو را
هر که دید و شنید، احسن گفت
کرد تعریف و مدح چون من گفت1
 
خراسان بزرگ به ویژه شهر مشهد آن در درازنای تاریخ، کوچندگان بسیاری به خود دیده، کوچندگانی که از راه دور و نزدیک بدین دیار ره سپردند.
برخی به عشق همزیستی در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، برخی به انگیزۀ کشتکاری در زمین‎های بارور کشاورزی آن و برخی به هر دو دلیل. گزاف نباشد اگر گوییم که در این سده‎های پشت سر، هزاران یزدی بدین دیار پای نهاده و باشنده شده. و هر کدام در رشته‎ای سرآمد شده‎اند. خانواده‎های بزرگی اکنون در مشهد زندگی می‎کنند که از گذشتۀ خود تنها پسوندی پس از نام خانوادگی خود از یزد دارند، بدون آنکه نه خود و نه حتّی پدرانشان دیار یزد را دیده باشند.
در میان آنان و در عصر کنونی، بزرگان، شاعران، نویسندگان و پژوهشگرانی دیده می‎شوند که از مفاخر و مشاهیر خراسانند، امّا تباری یزدی دارند. افرادی چون: استاد محمّدرضا حکیمی، مهدی اخوان ثالث، دکتر حسین خدیوجم، دکتر حسین رزمجو، علی باقرزادۀ یزدی، دکتر برادران رفیعی یزدی، دکتر محمّدتقی صرّاف، محسن ناجی نصرآبادی، محمّد فرح زاد و ده‎ها نامور دیگر.
یکی از این نامداران یزدی تبار که پیش‎تر اشاره شد و این گفتار ویژۀ اوست، استاد علی باقرزادۀ یزدی «بقا» شاعر نکته‎سنج معاصر است.
باقرزادۀ یزد تبار که خود نیز همسری یزد تبار از دودمان گرجی دارد، به سال 1308 ش در شهر مشهد دیده به دنیا گشود. پدرش «حاج میرزا علی اکبر باقرزاده در سال 1293 هجری قمری در محلّۀ گازرگاه یزد متولّد شد و در سال 1367 قمری (1326 شمسی) در مشهد درگذشت. وی در سال 1323 شمسی در سنّ 71 سالگی که از کار تجارت کناره گرفته بود، درصدد برآمد خاطرات زندگی 70 سال خود را تا آن روز که در یزد، روسیۀ تزاری و مشهد سپری شده بود، به هفت دهه تقسیم کرده و یادداشت نماید. متأسّفانه مجال نیافت خاطرات بیش از سه دهۀ اوّل عمر خود را که در یزد گذرانده بود، به نگارش درآورد و ضعف و ناتوانی دو سال آخر عمر، او را از ادامۀ کار بازداشت» (باقرزاده، 1387: 24).
علی باقرزاده دو ماجرا از دهۀ دوم زندگانی پدر را بین سال‏های 1313 تا 1320 ق که در یزد اتّفاق افتاده در کتاب خود، 21 مقاله آورده است (همان: 28 ـ 24).
کاشانۀ نیاکان
آن شنیدم شاعر نامی بقااز خراسان رو به سوی یزد کرد 
آنکه صیت شهرتش کشور گرفتشور و شوق موطنش در سر گرفت 
جلالی یزدی (باقرزاده، همان: 298)
استاد علی باقرازده با اینکه زادۀ مشهد است، چنانکه خود گفته است:
گر چه برخاسته ز آتشگه یزدانم من 
تربیت یافتۀ خاک خراسانم من 
      (باقرزاده، 1384: 132)
امّا خود را نیز یزدی هم می‏داند:
یزدای منزلگه اجداد من 
سرزمینی خرّم و آباد من 
                   (باقرزاده، 1390: 60)
وی هماره در دلش خارخار دیدار از سرزمین پدری بوده است، باقرزاده به طور معمول دو سال یک بار را به بهانه های گوناگون به یزد آمده است؛ دیدار با شاعران و بزرگان یزد، دیدار از یزد تاریخی، شرکت در همایش های فرّخی یزدی، ابوالفضل رشیدالدّین میبدی و یزدی تباران، همراهی با زنده یادان دکتر غلامحسین یوسفی، احمد گلچین معانی، دکتر حسین خدیوجم و...
گو آنکه همین اندازه کشش هم به مذاق بزرگان خراسان خوش نیامده است، چنانکه باقرزاده گفته است:
«تذکرۀ سخنوران یزد، چاپ بمبئی، تألیف آقای اردشیر خاضع، شعر و نام مرا در شمار شعرای یزد آورده بود و این کار موجب گله و اعتراض دوستان خراسانی که به سراینده لطف فراوان دارند گردید و سبب سرودن قصیده ای با عنوان میراث شد که ابیاتی از آن نقل می‏شود:
گر چه برخاسته ز آتشگه یزدانم منبه سناباد بر افروخته‏ام شمع هنربلبل گلشن طوسم به ز بستان دگرسال‏ها ریزه نور خوان خراسان بودم 
تربیت یافتۀ خاک خراسانم منگر چه برخاسته ز آتشگه یزدانم منطوطی خوش سخن این شکرستانم منگر به اقلیم سخن نادر دورانم من 
 (باقرزاده، 1384: 134 ـ 132، نیز باقرزاده، 1373: 68ـ67)
امّا آثار دلبستگی‏های فراوان استاد باقرزاده را به دیار نیاکانش یزد را می‏توان در چند مقوله به قرار زیر جست: آثار منظوم، آثار منثور، آثار منقول.
1ـ آثار منظوم
یزد سرایی پیشینه‏ای به درازای تاریخ یزد دارد که کهن‏ترین آن در تاریخ یزد، سروده جعفری و دیگر جاها از تاج سلمانی و غیره باز مانده است، امّا بی‏گزاف در میان سخنورانی که تاکنون دربارۀ کهن دیار یزد، شعر سروده‏اند، نام علی باقرزادۀ یزدی، در کنار سیّد محمّد علی ریاضی یزدی و باقر دهقان برجستگی ویژه‏ای دارد، که این بخش نیز در چند مبحث اشاره می‏شود:
1ـ1: دیار یزد (یزد نما)
نخستین اثر، شعری است که سال ها زینت بخش کتاب و زین و گرانسنگ یادگارهای یزد، اثر ایرج افشار بوده و در پیشانی کتاب درج شده است:
به یزد رفتم و سیمای راستان دیدممصون ز غارت چنگیز و فتنۀ تاتارمکارمی که ز چشم جهان شده است نهانبه هر کجا که پی سیر، دیده افکندمز فیض گنج قناعت فقیر و دارا رابه دست همّت یزدی کویر سوزان رابه پایمردی همّت، به دستیاری کاربه چشم خویش در ایوان مسجد جمعهز ریزه کاری دست هنر به جامع شهرخطیره‏های فراوان، رباط‏های کهنکتابخانۀ با ارزش وزیری بودسرای والی و میدان میر چقماقشنمونه‏ای ز بناهای دورۀ اسلامصفا و خرّمی باغ و بوستانش را 
صفای مردم ایران باستان دیدمنژاد پاک و سرافراز آریان دیدمبه یزد رفتم و با چشم دل عیان دیدمطریق رادی و آیین راستان دیدمز زندگانی مسرور و شادمان دیدمپر از شقایق و ریحان و ارغوان دیدمشکفته، چهرۀ آرام دیهقان دیدمهزار معجزه از خامه و بنان دیدمهر آنچه می نتوان کرد، وصف آن دیدمبه یزد و تفت و طرز جان و اردکان دیدمسفینه‏ای که در آن بحرها نهان دیدمنشان خانه و آثار دودمان دیدمنشانه‏ای ز نیایشگه مغان دیدمبه لطف و گرمی دیدار دوستان دیدم... 
پاییز 1344 (افشار، 1374: 2/37؛ باقرزاده، 1373: 49ـ48)
دومین سروده که باز نشانۀ توجّه و ارادت این سخنور به زادگاه پدری‏اش است، پس از دیدن نخستین شمارۀ نشریۀ دانشگاه یزد به سرپرستی احمد مدقّق یزدی، شاعر است. در این قطعه:
سلام به یزد
ز دانشگه یزد نشریه‏ایچو اوراق آن را گشودم ز همپر از لاله و سوسن و نسترنورق های آن همچو اوراق زرمرا یاد آمد ز اقلیم یزدنجیب و خردمند و مهمان نواز 
ز لطف عزیزی به دستم رسیدبه چشمم یکی باغ گل شد پدیدپر از لادن و نرگس و شنبلیدنگاه مرا جانب خود کشیدوز آن مردم سخت کوش مفیدز ایمان و همّت به عالم فرید... 
2 بهمن 1369 (افشار، 1384: 2/13ـ12؛ باقرزاده، 1373: 126ـ125)
شعر زیر که با مشارکت شاعر معاصر و نازک خیال، محمّد قهرمان سروده شده، در پاسخ شعری است که محمّدحسین بهجتی ایدکانی (شفق) گفته است. شاعر در این سفر همراه با احمد کمال پور از راه ده بالا برای دیدار شفق راهی اردکان شده بود:
در این بهار، پریدن ز آشیان خوشتربه پای شوق سپردیم راه وادی یزدصفای چشمۀ غربال بیز زمهریرگر از «ابردۀ پایین» روی به «ده بالا»شمیم باغ «طرز جان» و آب چشمۀ تفت3گرفته‏ایم به بالای کوه، خانه چو ابرشویم چون «شفق» از پشت «شیرکوه»4 بیروندل فسردۀ ما تا که «بهجتی» یابدبیا به محفل احباب یزد بنشینیم 
تفرّج چمن و سیر بوستان خوشتراگر چه ملک خراسان بود ز جان خوشترز جویبار «گلستان» و «عنبران»2 خوشتربود به دیدۀ انصاف این از آن خوشترز آب کوثر و از روضۀ جنان خوشترکه گر چه خاک نشینیم، آسمان خوشترکه سیر میبد و دیدار اردکان خوشترسفر به خطّۀ آن یار مهربان خوشترکه جای بلبل شیدا به گلستان خوشتر... 
15 خرداد 1372 (باقرزاده، 1373: 344؛ 1384: 93ـ92) 
قصیده‏ای که به مناسبت برگزاری همایش بزرگداشت رشیدالدّین ابوالفضل میبدی، صاحب تفسیر کشف الاسرار در میبد سروده شده و به غیر از چند بیت، تمامی ابیات دربارۀ استان یزد و دیدنی‏ها و زیبایی‏های آن است:
«میبد»
بیا در میبد و جان جهان بینبیا در میبد و از نور ایمانبیا در میبد و در کوی و برزنکویر خشک را آباد و سرسبزبسی زیباست شب های کویریتماشا کن مسیر اختران را 
دل بی غم، بهار بی خزان بینفروزان چهرۀ پیر و جوان بیننگاه گرم و خوی مهربان بینز عزم و پشتکار دیهقان بینزمین را در کنار آسمان بینچراغ ماه و نور کهکشان بین 
اردیبهشت 1374 (باقرزاده، 1390: 27ـ26)
علی باقرازدۀ یزدی در مثنوی زیر نهایت ارادت و عنایت خود را به یزد، پایگاه نیاکان خود نشان می‏دهد و در این رهگذر از بزرگان آن هم غافل نیست:
یزد و یزدی
یزد ای کاشانۀ اجداد مننام تو نقش است اندر باورمهر شب از بهر تماشای کویرصد هزاران چلچراغ از آسمان 
شادی افزای دل ناشاد منیاد تو کی می‏رود از خاطرماختران آیند از بالا به زیرمی‏دهند آن خاک زیبا را نشان 
 آبان 1377 (همان: 60ـ58)
2ـ1ـ بزرگان یزد
در خلال چندین دفتر شعری که تاکنون از استاد علی باقرزادۀ یزدی چاپ شده و نام‏های با مسمّایی چون: زلال بقا، آب بقا دارند، و نیز در بین دیگر آثار وی، چامه‏های فراوانی در ستایش و ارج‏گزاری از بزرگان و نامداران ایران به ویژه یزد دیده می‏شود که درج تمامی آنها از حوصلۀ این گفتار بیرون است.
از این رو به ذکر چند بیت از هر شعر بسنده می‏شود و یادآور می‏گردد در بخش پیشین نیز در خلال اشعار دربارۀ یزد، اشاره‏ای به بزرگان یزد شده بود.
باقرزاده به دو‏گونه این بزرگان را نواخته است، یکی به گونۀ مستقل و دیگری در قالب اخوانیّات، پس این بحث هم در دو بخش می‏آید:
3ـ1ـ اشعار مستقل
مهدی اخوان ثالث:
ای خامۀ تو شاخ نسترنای بزم همایون فرّختاز شعر تو آفاق بهره‏مند 
وی نامۀ تو برگ شنبلیدقفل غم و اندوه را کلیدوز طبع تو ایّام مستفید 
             (باقرزاده، 1373: 35)
حجّت‏الاسلام سیّد علی محمّد وزیری:
کارها کرده‏ای به خطّۀ یزددر کتب خانه و به جامع شهرچون تو مردی کریم و پاک نهاد 
که بس در خور ثنا باشداثر همّتت به جا باشداندر این عصر کیمیا باشد 
     (همان: 25ـ24)
آیت‏الله حاج شیخ محمود فرساد:
ز مرگ بلبل دستان سرای باغ هنرسفینۀ غزل و فلک شعر را پس از او... رسید نوبت فرساد و نوبت ما نیز 
تذرو را به سر سرو نوحه خوان دیدمبریده لنگر و بشکسته بادبان دیدمرسد که گردش این چرخ بی‏امان دیدم 
      (همان: 49)
دکتر محمّد علی اسلامی ندوشن:
ای هم آواز و هم زبان قلمشد مسلّم تو را جهان خردتو توان داده‏ای ز کلک هنربنگرم در قلم نشان تو را 
جان پاک تو باد و جان قلمتا جهان تو شد، جهان قلمبه تن زار و ناتوان قلمدر تو پیدا کنم نشان قلم 
                  (همان: 52)
دکتر محمّد تقی صرّاف:
ای سرو سرافراز تو از نسل کیستی؟... صرّاف دانش و هنری، نقد عمر را... آباد باد یزد که رفتار مردمش 
کاین سان شریف مانده و آزاده زیستیدادی به راه دانش و فرزانه زیستیبا نیکویی قرین و ز هر بد بریستی 
               (همان: 70)
محمّد حسین ناصر یزدی:
فروغ محفل روشن دلان نیک نهاد 
حسین خوش سخن، آن شاعر معاصر ما 
             (همان: 84)
غلامرضا مرشد:
افسوس که پیر خرد و مرشد ما رفتیک قرن به آزادگی و عزّ و شرف زیست 
آن برگ خزان دیده به همراه صبا رفتاز دار فنا رست و به اقلیم بقا رفت 
      (همان: 95)
دکتر سیّد ضیاء قریشی:
دبیر انجمن شعر بود و بزم سخن 
چو از محفل اهل ادب گریزان شد 
               (همان: 86)
دکتر محمود افشار یزدی:
در بیانش بود گفتار ادبخرّم و آزاد و برخوردار زیست... وقف دانش داشت مال و خامه را 
گفته ماند و صاحب گفتار رفتخرّم و آزاد و برخوردار رفتآنچه بودش کرد چون ایثار، رفت 
      (همان: 97)
دکتر سیّد حسین خدیو جم:
سخن را طوطی شیرین دهان مردچه شد کان بلبل گلزار معنی 
قلم را همنشین و همزبان رفتبشد خاموش و از این بوستان رفت 
               (همان: 98)
ملاّی یزدی:
بود در شهر یزد ملاّییآشنا با رموز هر رازیروزی از خانه رفت بهر خریددید جنگی فتاده ملتهبهمشت کوبان به فرق یکدیگرندعیب خود جمله مو به مو شمرندمرد فرزانه راه خویش گرفتگفت حقّا که راست گویانندآنچه در باب یکدیگر گفتند 
پیر روشن ضمیر و دانایینکته سنجی، بدیهه پردازیهای هویی به رهگذار شنیددر میان دو کودک طلبهناسزا گوی مادر و پدرندبد هم را بسی نکو شمرندلحظه‏ای فکر کرد و ریش گرفتهر دو در راه صدق پویانندراست گفتند و راست بشنفتند 
           (همان: 235)
دکتر محمّد حسین واحد:
دکتر واحد، خدا نگهدار تو بادبا آن نفس گرم و دم عیسوی ات 
چون نرگس نو شکفته بیمار تو باددرمان مریض، روز و شب کار تو باد 
     (همان: 251)
سیّد احمد مدرّس:
خرّم دمی که دیده گشاییم و بنگریمچون گل دریم جامه، اگر نغمه سر کنددر بزم دوستانۀ اهل سخن، مدام 
در انجمن به چهرۀ رونق فزای تودر باغ طبع، بلبل دستان سرای توخالی است ای ادیب سخن فهم جای تو 
            (همان: 271)
حاج محمّد طاهری:
تو ای مهربان کز ره مرحمتدر آن ده که بنشسته بالای کوهنهاده قدم بر سر شیرکوهسر سنگ شیدا به کوی قروقز گفتار شیرین و اشعار نغزتو را هر چه بوده است ای نیک مرد 
به مشکو مرا میهمان کرده‏ایچو شاهین به رفعت، مکان کرده‏ایبه بام هدش آشیان کرده‏ایفرا رفته، سیر جهان کرده‏ایدل پیر ما را جوان کرده‏اینثار ره دوستان کرده‏ای 
        (همان: 325: افشار، همان: 1/17ـ16)
ابوالفضل رشیدالدّین میبدی:
بیفکن دیده بر اوراق تاریخز مردان بلند آواز میبدز تألیفی که از بوالفضل برجاستاز آن آگاه دل در کشف الاسراربسی گنجینه از عرفان قرآنز تفسیری که از متن نُبی کرد 
ز عزّت فرق ما را فرقدان بینبسی آثار نغز و جاودان بیننظر کن، معجز کلک و بنان بینکلام موجز و سر بیان بینز وی محفوظ در لوح زمان بیننَبی را شادکام و شادمان بین 
          (باقرزاده: 1390: 27)
احمد آرامش مقدّم:
شمع بزم اهل دانش بود و بودبهجت افزا بود و شادی آفرین 
روز و شب از جم عشق دوست، مستغم ز دل می برد هر جا می نشست 
         (همان: 73)
محمّد حسین بهجتی (شفق):
شبان تیره نظر کن به اختران کویرز شوق دیدن بهجت سرای دوست ز توسشفق بگفت به گوش سحر سپیده دمیدغزل بخوان و گره باز کن ز خاطر من 
ببین ز روی زمین است آسمان، خوشترسفر به یزد و طرزجان و اردکان خوشترز روشنان فلک بزم روشنان، خوشترکه شعر ناب تو از عمر جاودان خوشتر 
          (همان: 96)
حسین بشارت:
ای بشارت همه را ساخته‏ایباز کردی به روی اهل وفا... در چهل سال مرا نوشاندیج
واله خوی کریمانۀ خویشاز مروّت در کاشانۀ خویشبادۀ لطف ز میخانۀ خویش 
           (همان: 97)
در خانۀ آرامش:
«در منزل دوست باصفا احمد آرامش، دبیر ادبیّات یزد با دوستان مقیم آن دیار آقایان دکتر جلالیان، مصطفی فرساد، محسن، مسعود، آزادۀ خردسال، فرزندان آرامش و روح بخش و دوران و فرزندش حمید و شمس‏الدّین حبیب اللّهی، دوست همسفرم شبی را به خوشی گذراندیم و این غزل را به التزام آوردن نام حاضران سرودم»:
دیشب که نسیم سحری عقده گشا بودتا روح ببخشد به تن مردۀ یارانسرپنجۀ فریادگر محسن و مسعودبس سرو روان در نظر مردم آزاددر نالۀ جانسوز حمید از لب نی دوشتا برد حبیب الله ما سوی کمان دستانگشت نوازنده، سخن‏دان و سخنگوستهر غم که فراز آمدم از گردش دوراندر بزم هنر پرتوی از نور خدا بیناز شعر تر و گفتۀ شیرین جلالی 
یاد تو تسلاّی دل خستۀ ما بوددر خانه خداوند هنر خانه خدا بودآرامش دل‏های گرفتار بلا بوداز دست برافشاندن آزاده به پا بودآشفته تر از زلف تو افسانۀ ما بوددل از غم دیرینۀ ایّام رها بودسر پنجۀ ارباب هنر نغمه سرا بودکفارۀ کردار دل سر به هوا بودهرجا که صفا بود در آن نور خدا بودبشکفته چو گل خاطر فرساد و بقا بود 
                 (باقرزاده: 1373: 178)
محفل روح بخش:
«شبی که در سفر یزد با حضور دوستان آن دیار آقایان: دکتر جلالیان، آرامش، مشروطه، حسین بشارت، همراه با شاعر قادر، احمد گلچین معانی در منزل روح بخش هنرمند استاد بودیم، این قطعه با التزام آوردن نام دوستان حاضر در جلسه سروده شد»:
روح بخشا نغمۀ موزون تومی‏دهم هر دم بشارت‏ها به خویشدر سخن جاه و جلالی باشدمگر دهد چندی امان گلچنی دهرپیرو مشروطه بودم پیش از ایننیستم چون خضر جویای بقاساز اگر در پنجۀ تدبیر توست 
مایۀ آرامش جان من استکامشب آن بلبل نوا خوان من استشاهد این گفته، دیوان من استصد بغل گل در گلستان من استحال، جمهوری نگهبان من استنغمۀ خوش، آب حیوان من استشعر، سر بر خط فرمان است 
 (همان: 311)
3ـ1ـ اخوانیات (با شعرای یزد)
«اخوانیّه در لغت به معنای ردّ و بدل کردن نامه‏های دوستانه است که به صورت منظوم صورت می‏گیرد و اخوانیّات نامیده می‏شود. در ادب پارسی اخوانیّه سابقه‏ای دیرین و جایگاهی مخصوص دارد» (باقرزاده، 1387: 110) این بخش نیز برگزیدۀ ابیات است:
صحبت یوسف:
«در اردیبهشت  سال 1356 همراه دوست دانشمندم دکتر غلامحسین یوسفی سفری به یزد کرده در صفاییه اقامت نمودیم. بامداد نخستین شب اقامت این غزل را که استاد سروده بودند، از ایشان دریافت داشتم:
به یزد امشب ز صوت بلبلان سرمست و دلشادمدلم را می‏نوازد نغمۀ بلبل در این گلشن... بقا با شعر تر هر دم به من جائی دگر بخشددر این خلوت که امشب با گل و بلبل به سر بردم 
خدا را شکر کز هر محنت و اندوه آزادمصفای این صفاییه نخواهد رفت از یادموفای مردم این شهر دارد خرّم و شادمبه یزد و یزدیان هر دم درودی خوش فرستادم 
پاسخ بقا:
... صحبت یوسفی و گوشۀ زندان کویر«یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم» 
بخت بیدار و دل کامروایی داریمآشیان در کنف بال همایی داریم 
  (باقرزاده: 1373: 292ـ290)
 
زندان اسکندر
عبدالحسین جلالیان(جلالی):
آن شنیدم شاعر نامی بقااز خراسان رو به سوی یزد کردهمچو لُردی در هتل مسکن گزیدسال‏ها این شاعر شیرین سخنهمچو قند امروز این شکر فروششاعر تاجر مرید زر بود 
آن که صیت شهرتش کشور گرفتشور و شوق موطنش در سر گرفتاشتیاق دوست از دل برگرفتباج و شهد از قند و از شکر گرفتروی از معروف و از منکر گرفتزین جهت منزل به اسپین زر گرفت 
 
جواب بقا:
شاعر آزادۀ اقلیم یزدنسخۀ اشعار آن فرزانه رابی خریدار است قند ما به یزدآن طبیب با جلال بی زوالخواند در شعرش مرید زر مراهر که را آیین درویشی بود... هر که چون قارون به روی زر نشستپای بر دارایی دارا نهاد 
آن که از شعرش سخن زیور گرفتباید آورد و به قاب زر گرفتچون کلامش رونق از شکر گرفتشوخی دیرین به ما از سر گرفتچون رهی منزل به اسپین زر گرفتکی پی سیم و زر و گوهر گرفتعاقبت در زیر زر بستر گرفتجای در زندان اسکندر گرفت 
                          (باقرزاده: 1373: 299ـ298؛ 1387: 155ـ154، 175ـ174)
آشنا
احمد گلچین معانی به هنگام سفر به یزد به همراه بقا:
با من به یزد بار دگر ای بقا بیازین پس عزیمت سفر یزدت ار بودتا ره برم دوباره بدان کوی مردمیآب و هوای یزد بهشتی است در بهاردر چشم من خطیرۀ قدس است شهر یزدج
تا رهنمای من شوی و ره گشا بیااز قصّه خویش تاکنی اگه مرا بیاکن مردمی و از ره مهر و وفا بیادر سر گرت بود به بهار این هوا بیابا من بدان خطیره خرّم فشا بیا... 
پاسخ بقا:
ای خضر تشنه لب سوی آب بقا بیا 
وی مرغ خوش خبر ز دیار سبا بیا... 
      (همان: 310ـ309)
 
سردخانه
عبدالحسین جلالیان یزدی (جلالی):
ای بقا طبع آتشین تو راهر که دید و شنید احسن گفت    آتشین طبع و گرم خو باشی 
سخن گرم و دلنشین تو راکرد تعریف و مدح چون من گفتزین سبب شاعری نکو باشی... 
جواب بقا:
ای جلالی! رفیق ممتازمگفته های تو خوشتر از قند استبا طبیبان عشق دمسازی 
شاعر با کمال همرازمسر به سر وعظ و حکمت و پند استنکته سنجی، بدیهه پردازی... 
                 (همان: 313ـ312)
 
کُنده تاق
این شعر را دکتر جلالیان یزدی در جواب غزل سودای محبّت از بقا به گویش محلّی یزد سروده است:
از بسکی بقا گشت زمین گشت و ولو شدحالا تو غزل گفته بسم شد دیه این کار 
سرگیجه گرفت آخر و کلّه ش کله تو شدشاخ در میارم من که چطور شد که ایرو شد... 
جواب بقا به گویش یزدی:
گفتی که بقا گشت زمین بسکی ولو شدگشتم همۀ دنیا را و دیدم  پس و پیشش 
سرگیجه گرفت آخر و کلّه ش کله تو شدهی این پیرک بد پک و پوز کهنه و نو شد...
(همان: 333ـ331)
 
تهنیّت ازدواج
عبدالحسین جلالیان:
ای بقا ای قهرمان کوشش و سیر و سفرسال نو بادا مبارک بر تو از ما کن قبول 
ای سخنگویی که از کلک تو می بارد شکرشاد باش عید همراه دو تبریک دیگر... 
جواب بقا:
ای جلالی ای سخندان عزیز نامورمن به یزد و یزدیان از جان و دل گویم درود 
قبله گاه مردم روشندل صاحب نظرخاصّه بر آن شاعر بی ادّعای باهنر... 
     (همان: 337ـ336)
مهمانی
اکبر قلمسیاه (قلم):
گرامی شاعر نامی بقا دوشبه گلزار فرح بخشی که ز آغازگل از هر سو، سرودی و درودی... بقا ای اوستاد نغز گفتار 
مرا با لطف دیرین میهمان کردمرا سرمست از آن گلستان کردبهشتی بود وصفش چون توان کردتو را ایزد به خوبی داستان کرد... 
پاسخ بقا:
«قلم» زی آستان قدس از یزدفرو بارید باران محبّتقطاب یزد را با دفتر شعر 
رسید و دوستان را شادمان کردبهاران را نمایان در خزان کردبه شیرینی نثار دوستان کرد... 
 (باقرزاده: 1390: 116)
با بلبل و گل
این غزل را احمد مدقّق یزدی به استقبال از غزل دکتر غلامحسین یوسفی دربارۀ صفاییۀ یزد سروده است:
... تو در ملک ادب استاد دانشمند و محبوبیاگرچه تابش مهر تو اندر یزد کوته بوددر این کم مایۀ شعر خود که شوری دارد و حالی 
برایم افتخار این بس که من شاگرد استادمولی مهر و صفای تو نخواهد رفت از یادمبه باقرزادۀ یزدی درودی خوش فرستادم 
پاسخ بقا:
سلامت را به من ابلاغ چون فرمود استادمخوشا آن مهرورزی‏ها، خوشا آن دوست کامی‏هاصفای دوستان یزد و دیدار صفاییهبه یاد روزگار صحبت یاران صاحبدل 
بیامد محفل مهریز و مهر دوستان یادمکه دارد خاطراتش هر زمان مسرور و دلشادمبه هر جا رو کنم، هر جا روم آید فرا یادممدقّق را سرودی با درودی خوش فرستادم 
(ده مقاله، 159)
2ـ آثار منثور
1ـ2ـ نگارش مقاله
در میان بیش از 30 مقاله‏ای که استاد باقرزاده در زمینۀ فرهنگ و ادب و تاریخ نوشته است، چندین گفتار آن ویژۀ یزد و بزرگان آن است که اتّفاقاً بیشتر آنها جزء گفتارهای ناب و جامع دربارۀ این نامداران است که تا پیش از آن گفتاری به این پَر و پیمانی دربارۀ آنان نوشته نشده بود، باقرزاده در نگارش این گفتارها نشان داده به غیر از آنکه شاعر توانمندی است، قلمزنی   دست نیز است.
«جیحون یزدی و کرمان»
جیحون شاعر مرثیه‏سرای یزدی که به تقلید از پریشان قاآنی و گلستان سعدی، منظومه ای به نام نمکدان دارد و باقرزاده به دلیل خویشاوندی که با او داشته، توانسته گفتاری پردامنه دربارۀ او بنویسد. دیوان جیحون بارها در ایران و هند چاپ شده است.
«میرزا محمّد جیحون ملقّب به تاج الشعرا در سال 1250 ق در محلّۀ گازرگاه یزد تولّد یافته و در سال 1301 ق در خواجه خضر کرمان سر بر خاک نهاده است» (همان، 23).
«طراز یزدی و نمونه‏هایی از شعر او»
عبدالوهّاب طراز یزدی (1224-1261ق) شاعر و خوشنویس والامرتبۀ یزد در عصر قاجار که صاحب دیوان و قطعاتی به خطّ خوش است:
«در یزد آن ساحل آرام کویر، آنجا که بر اثر سرد مهری طبیعت و کمی ریزش باران و بادهای سوزان موسمی و ریگ‏های داغ، مردمش به سخت کوشی و قناعت، همّت و ثبات قدم و صداقت شهرت دارند و برای بهزیستی، تلاشی مداوم داشته، آرام آرام در کویری که زادگاهشان را در میان گرفته است، پیشروی کرده، صحراهای سوزان را به مزارع سرسبز و با صفا بدل می سازند و بالطبع فرصت‏ها مصروف تلاش معاش می‏گردد. با این همه در آسمان شعر و هنرش ستارگان درخشانی مانند: شرف‏الدّین علی یزدی، وحشی، سیّد جلال عضد، عشرتی، جیحون، طراز و قضایی طلوع کرده‏اند» (همان، 63).
«طی شاعری از دیار آشنا»
میرزا علی اکبر جعفرزاده متخلّص به طی در جوانی از یزد به مشهد رفته و به کار حسابداری و بازرگانی می پرداخت وی در سال 1323 ش در همان مشهد، گمنام درگذشت.
«طی مردی بود به تمام معنی پرهیزکار و دین باور و واقع بین. با آنکه در پایان عمر از ناسازگاری روزگار و بی مهری ابنای زمان گله ها داشت و روح آزاده و حسّاسش از اینکه مشتی دغل را بر خر مراد سوار و کالای فضیلت را کاسد می دید، رنج می‏برد. محفلش همواره گرم و نشاط آور و وجودش چون شمع، نوربخش بود» (همان،95).
«یادی از مهدی اخوان ثالث»
«به خاطر دارم در سال های (1320 تا 1325 شمسی) عصرها همراه پدرم از منزلمان... قدم زنان به دکّۀ آقا علی عطّار می رفتیم. آقا علی که در آن هنگام مردی پنجاه ساله به نظر می‏رسید و با دو برادر کهتر خود، عبّاس و علی اصغر دکّه را ادراه می‏کرد تا پدرم را می‏دید، از پشتِ پیشخوان خارج می‏شد و دو چهارپایه در جلو دکّان برای نشستن پدرم و خودش قرار می‏داد و با یکدیگر از دوران جوانی و روزگاری که از یزد به روسیۀ تزاری مهاجرت کرده و در سواحل جیحون و شهرهای بخارا و سمرقند و چهار جوی به کار و تجارت پرداخته بودند، سخن می‏گفتند» (باقرزاده: 1387: 29).
«فرّخی یزدی»
«فرّخی را می‏توان با ابوالقاسم لاهوتی (1266-1335 ش) میرزادۀ عشقی (1272-1302 ش) و عارف قزوینی (1300-1352 ق) که در تحوّل شعر سیاسی مؤثّر بودند، مقایسه کرد... فرّخی از این سه شاعر قادرتر بوده، غزلیّاتش از استواری زیادی برخورداری داشته و صنایع بدیعی در شعرش نمایان است. سبک سخن او میان سبک عراقی و هندی است.
گرچه به اعتبار حرفه‏اش که روزنامه‏نگاری بوده است بعضی کلمات روزنامه‏ای در شعر او دیده می‏شود، ولی قدرت شاعر را در غزل نمی‏توان نادیده گرفت. عزبت نفس، آزادگی، مبارزه با فساد، وطن دوستی، و فریاد اعتراض نسبت به بی‏قانونی‏ها و نابسامانی‏ها در شعر او نمودار است و پایداری در راه عقیده‏اش در خور ستایش است» (همان، 82).
2ـ2ـ نامه ها
بین بزرگان و سخنوران یزد با استاد باقرزاده نامه‏های زیادی ردّ و بدل شده و در دست است که فعلاً نامه‏های این بزرگان به استاد باقرزاده، به همّت ایشان چاپ شده. اصل و متن این نامه‏ها در کتاب‏نامۀ فرزانگان آمده است که فهرست آن‏ها در زیر می‏آید:
دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن (ص15)استاد ایرج افشار (ص16-17) استاد محمّدرضا حکیمی (ص38-32) دکتر سیّد حسین خدیوجم (ص86-39)، دکتر حسین رزمجو (ص94-93)، حجت‏الاسلام و المسلمین سیّدعلی محمّد وزیری (ص143-123).
3ـ آثار منقول (اهدای کتابخانۀ شخصی)
حاصل عمر 80 و اندسال استاد علی باقرزاده و ماحصل دوستی با بزرگان، سخنوران، اهل علم و فرهنگ و ادب و نشانۀ علاقه مندی وی به تاریخ و فرهنگ، بنیان کتابخانه‏ای با حدود 14 هزار جلد کتاب و چندین صد مجّلد نشریه است که بنابر نظر استاد باقرزاده و به نشانۀ ارادت قلبی خود به مردم یزد، در سال 1369 وقف بر کتابخانۀ وزیری یزد شد. و در همان سال بخشی از کتابخانه که شامل 3300 جلد کتاب و نشریه بود، به کتابخانه وزیری اهدا شد و قرار شد در نوبت‏های چند ساله، بقیّۀ کتاب‏ها به کتابخانه فرستاده شود.
سخن با این دو بیت از دکتر عبدالحسین جلالیان (جلالی یزدی) پایان برده می‏شود:
ای بقا! ای شاعر شیرین سخنای گزیده گوی کم گو باز کن 
شمع جمع و بذله گوی انجمنبا کلید نظم خود قفل دهن 
(باقرزاده: 1387: 99)
 
یادداشتها
1ـ باقرزاده، زلال بقا، 1373: ص 312.
2ـ گلستان و عنبران از ییلاقات خوش آب و هوای مشهد است.
3ـ غربال بیز مهریز، ده بالا، طرزجان و تفت از ییلاقات استان یزد است.
4ـ شیرکوه، کوهی است که ییلاق یزد را در دامن گرفته است.
 
 
 
کتابنامه
ـ افشار، ایرج، (1374)، یادگارهای یزد، یزد، نیکوروش و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.
ـ ــــــــــ ، (1384)، فرهنگ ایران زمین (یزدنامه)، تهران، بنیاد موقوفات ایران زمین.
ـ باقرزاده، علی، (1373)، زلال بقا، مشهد، پاژ.
ـ ــــــــــ ، (1387)، 21 مقاله، مشهد، سخن گستر.
ـ ــــــــــ ، (1384)، قطعه‏ها، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان‏قدس‏رضوی.
ـ ــــــــــ ، (1390)، آب بقا، مشهد، سخن‏گستر.

دكتر سيد ضياء الدين دهشيري

 

حسین مسرت

 

از چهره هاي درخشان فرهنگ و ادب يزد كه به دليل ترجمه هاي روان و دلنشين ، زبانزد همگان بوده ، دكتر سيد ضياء الدين دهشيري متخلص به " سها " فرزند سيد يحيي است كه به سال 1302 ش در يزد به دنيا آمد. پدر و بيشتر خانواده اش، اهل دين و عرفان و ادب بودند. تحصيلات ابتدايي را در دبستان دهشيري يزد و متوسطه را در يزد و اصفهان گذراند. از همان نوجواني اشعاري نغز سرود و در سايه ارشاد پدر و دايي بزرگوارش محمدعلي عالمي " صمصام يزدي " مدارج ترقي را پيمود و به انجمن ادبي يزد راه يافت.
كارهاي مطبوعاتي اش را از جرايد يزد آغاز كرد و چون براي ادامه تحصيلات عاليه رهسپار تهران شد ، به انجمنهاي ادبي آن زمان تهران راه يافت. سالها نشريه " باغ صائب " مزين به اشعار و آثارش بود.
در سال 1337 ش ليسانس زبان و ادبيات فرانسه را از دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران گرفت و به عضويت هيات علمي آن دانشگاه در آمد. پس از آن در بيشتر دانشگاههاي تهران به تدريس فرانسه پرداخت و به تدريج موفق به اخذ فوق ليسانس و دكتراي زبان فرانسه از دانشگاه تهران شد و با اينكه تسلطي به انگليسي و عربي دارد ، اما همچنان در حدود چهل سال است كه به تدريس فرانسه مي پردازد.
دهشيري كه زندگاني پر فراز و نشيبي را داشته ، در عرصه ادب
 نيز بر همين رويه بوده است، نخست درعرصه شعر و نثر گام زد و پس از آن كه در سال 1334 گرايش فراواني به عرفان و تصوف پيدا نمود ، بيشتر گوشه گير شد و در زمينه ترجمه متون فرانسوي قلم زد. وي مجموعا حدود 35 اثر چاپ شده و در حال چاپ دارد كه بيشتر آن ترجمه است. مشهورترين آثار او ترجمه كتابهاي ارض ملكوت ( هانري كربن ) ، مصايب حلاج ، عرفان حلاج ، سخن انا الحق و عرفان حلاج ( هر سه از لويي ماسينيون )، انقلابات ايران ( برار ) ، بحران دنياي متحدد ( گنون ) ، تاريج بزرگ جهان ( گريمبرگ) و شناخت اسلام ( شولون ) است . دهشيري ،ترجمه قرآن به فرانسه و فرهنگ فرانسه به فارسي را هم به زير چاپ دارد.


اي كه گويي به جهان بر دل ما جا تنگ است
تنگي از جان نبود ديده اعمي تنگ است
پيش ما در دل هر ذره جهاني است عيان
گر چه بر تنگ نظر عرصه دنيا تنگ است

 

زندگی نامۀ دکتر علی منتظر فرج

 

حسین مسرّت

 

     علی منتظر فرج در شهریور 1326 ش در یک خانوادۀ مذهبی و روحانی در شهر یزد به دنیا آمد. پدرش حاج شیخ محمّد منتظری یزدی، صاحب ده ها جلد کتاب ارزشمند از جمله کشکول است. وی پس از گذراندن دوران ابتدایی در دبیرستان شیخداد و متوسّطه در  دبیرستان ایرانشهر یزد ، در سال 1348 ش موفّق به اخذ کارشناسی در رشتۀ روانشناسی از دانشگاه تهران با درجۀ ممتاز گردید . او کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی را نیز از همان دانشگاه در سال 1357 ش با مرتبۀ ممتاز به پایان رسانید و در همان سال به استخدام دانشسرای عالی یزد در آمد .وی در همان سال 1357 ش از نخست وزیر وقت بورسیه گرفت تا در دانشگاههای آمریکا ادامه تحصیل دهد و با این که مقدّمات کار را فراهم کرد ، به دلیل وقایع انقلاب اسلامی در کشور ماند. و در زمان انقلاب فرهنگی بین سالهای 1359 تا بهمن 1361 ش به ریاست دانشسرای عالی یزد گمارده شد وی در سال 1366 ش در مقطع دکترای روان شناسی بالینی دانشگاه آزاد اسلامی تهران پذیرفته شد. عنوان رساله ی وی : بررسی علل روان رنجوری  و افسردگی در شهر یز د بود که به رغم دفاع از رساله خود ، دانشگاه آزاد اسلامی مدرک دانشوری به وی داد .  و در حال گذراندن مراحل پایانی کار خود بود که گویا تا پایان سال 1370 موفق به اخذ درجه دکترا می گردید، اما در شهریور 1370 ش به دلیل سانحۀ تصادف به همرا ه دخترش درگذشت و در جوار امامزاده جعفر یزد به خاک سپرده شد.

اهمّ فعّالیّتهای وی به قرار زیر است :

سرپرست امور اداری و مالی دانشگاه تربیت معلّم.

تأسیس دانشگاه آزاد  اسلامی واحد یزد و نیریز فارس

مشاور و معاون بنیاد شهید انقلاب اسلامی یزد .

ریاست طرح بازسازی علوم انسانی در دفتر همکاری حوزه و دانشگاه

معاونت دفتر همکاری حوزه و دانشگاه 1362.

معاونت دانشگاه تربیت معلّم یزد 1362.

نمایندۀ حضرت امام خمینی (ره) در مرکز خدمات روان شناسی بنیاد شهید.

رئیس دانشسرای عالی یزد (1359-1361 )

بررسی اساسنامۀ جدید پیشنهادی انجمن روان شناسی.

فعّالیّت و مداوای روان درمانی در بیمارستان معتادین جهاد سازندگی استان یزد.

تدریس روان شناسی عمومی ، آسیب شناسی روانی ، جامعه شناسی زبان انگلیسی ( متون پرستاری) در آموزشگاه عالی

پرستاری وابسته به سازمان بهداری و بهزیستی

همکاری با صدا و سیما

تشکیل جلسات پاسخ به پرسش دانشجویان در مورد بهداشت روانی

تشکیل جلسات در توجیه کتابهای کلاسهای پرورشی در جلسه مربیان و مدیران

عضو شورای پذیرش دانشگاه تربیت معلّم یزد .

 

زندگی نامۀ دکتر  سید محمّدعلی صالحی


 
 حسین مسرّت

 
زندگی نامه
        سید محمّد علی صالحی در 29 آذر 1329 ش در روستای منشاد یزد به دنیا آمد، یک ساله بود که به همراه پدر و مادر راهی یزد شد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان سعادت (1330-1336 ش) و تحصیلات دبیرستان را در دبیرستانهای امیر کبیر (1336-1339 ش ) و  ایرانشهر (1339-1342 ش) به پایان رسانید. پس از اخذ دیپلم ریاضی در خرداد 1342 ش در کنکور دانشگاه شیراز در رشتۀ فیزیک شرکت کرد و پذیرفته شد. از مهر 1342 ش تا 1346 ش مشغول گذراندن کارشناسی فیزیک بود. پس از آن کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه شیراز اخذ کرد. (خرداد 1349 تا بهمن 1346 ش ) سپس در مهر 1349 ش به عنوان مربّی در بخش فیزیک دانشگاه شیراز به استخدام آن دانشگاه در آمد. در سال 1352ش پس از پذیرفته شدن در دورۀ دکترای حالت جامد در دانشگاه دورهام شهر دورهام انگلستان راهی آن کشور شد و تا سال 1356 ش در آن کشور مشغول ادامۀ تحصیل بود . در بهمن همان سال به ایران برگشت و در بخش فیزیک دانشگاه شیراز در سمت استادی مشغول به کار بود . وی از سال 1361 تا 1363 ش رئیس بخش فیزیک دانشگاه شیراز بود . دکتر صالحی در نیمۀ دوم سال تحصیلی 1363-1364 ش با پیگیری آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعۀ وقت یزد برای راه اندازی رشتۀ فیزیک دانشسرای عالی راهی یزد شد و در 24 شهریور 1364 ش با حکم دکتر کریم زارع رئس دانشگاه تربیت معلّم ایران با حفظ سمت آموزش به سمت ریاست دانشسرای عالی یزد منصوب گردید و بی درنگ برای خرید وسایل و تجهیزات آزمایشگاههای رشتۀ فیزیک از طریق دانشگاه تربیت معلّم تهران اقدام نمود که هر بار با دشواریهای گوناگونی مانند کمبود بودجه و غیره روبرو می شد، امّا سرانجام موفّق به اخذ مجوز خرید آن و راه اندازی آزمایشگاه فیزیک در آن دانشسراى عالى شد .
         درمهر 1370 ش به سرپرستی دانشگاه تربیت معلم یزد گمارده شد و در پی مصوّبۀ ادغام دانشگاه تربیت معلّم یزد در دانشگاه یزد در تاریخ 20/7/1370 تا اسفند همان سال سرپرستی دانشگاه تربیت معلم را عهده دار بود. وی در فروردین 1371 ش به پیشنهاد آقای دکتر جلیل شاهی، رئیس دانشگاه یزد به عنوان نخستین معاون پژوهشی و سرپرست تحصیلات تکمیلی دانشگاه یزد منصوب شد و تا پایان ترم اوّل سال تحصیلی 1373ش بر این شغل بود . وی از سال 1373 تا 1378ش، رئیس دانشکدۀ فیزیک دانشگاه یزد و از 1383 تا 1386 ش سرپرست دانشکدۀ فیزیک و مدیر گروه فیزیک بود. در مهر 1386ش به مرتبۀ دانشیاری ارتقا یافت و در بهمن همان سال به افتخار بازنشستگی نائل شد. امّا همچنان با دانشگاه یزد همکاری دارد. وی در دانشگاه یزد به مدّت شش سال، عضو شورای تحصیلات تکمیلی دانشگاه و شش سال هم عضو شورای پژوهشی دانشگاه و مجتمع علوم بود.
کارنامۀ علمی
1-      پژوهش در دورۀ دکترا در دانشگاه دورهام انگلستان که منجر به سه مقالۀ پژوهشی شد که درمجلاّت اروپایی به چاپ رسید .
2- طرح پژوهشی :روش جدید تعیین عمق دامهای الکترونی به وسیلۀ جریانهای تحریک شده با گرما ومقالۀ آن با همین عنوان که در مقالۀ نامۀ کنفرانس فیزیک ایران به چاپ رسیده است.
3-همکاری با مرکز پژوهشی پرتو فرایند یزد وابسته به سازمان انرژی اتمی که نتیجۀ آن مقالۀ اثرات پرتو الکترونی انرژی بالا بر مواد پلی اتیلن با چگالی پایین و دربردارندۀEVA  است که در مجلّۀ Applied polymer science آمریکا به به چاپ رسیده است. به علاوه چند مقاله که در کنفرانس فیزیک ایران ارائه و به چاپ رسیده است .
- بررسی انقباض گرمایی طولی نوارهای همبسپار EVA اصلاح شده بر اثر تابش الکترونهای پر انرژی در دز  بهینه.
- اثر تابش الکترون بر ساختار شبکۀ لایه های نازک CdS.
- تأثیر میزان دز جذبی بر شکست دی الکتریک پلی اتیلن سبک تابش دهی توسط پرتو الکترونی 10 مگا الکترون ولت.
4- مقالۀ تعیین انرژیهای فعّالیّت به وسیلۀ جریانهای تحریک شده بوسیلۀ گرما و کاربرد آن در مورد بلورهای CdS دربردارندۀ یونهای مسcupricکه در مجلّۀ Physica Status Salidi به چاپ رسیده است .
- مقالۀ تحلیل جریان محدود شده به بار فضایی در دیود آلی کنفرانس مادّه چگال.
- مقالۀ اثر باز پخت روی خواص الکتریکی ، اپتیکی و ساختاری لایه نانو ساختاری ZnS/Ag/ZnS که در مجلّۀ Thin solid filmsبه چاپ رسیده است .
- تحلیل جریان محدود شده به بار فضائی در دیود آلی ITO/MCH-PPV/Au با در نظر گرفتن دما و میدان.
 -اثر پلاریتون اکستیونی چگالیده در تله هارمونیک در تغییر دافعه به جاذبه در برهمکنش الکترون –الکترون.
- اثر تله اکستیونی در تشکیل فاز ابرشاره پلاریتون اکستیوتی میکروکاواک تخمین پارامترهای تله نیمرسانا به روش القای گرمایی .
- یک روش جدید برای جداسازی طیف رسانندگی القائی گرمایی مواد نارسانا و نیمرسانا ( در تعیین پارامترهای واهلشی) .
- مطالعۀ نظری انتقال بار و تشکیل گازهای الکترونی دوبعدی در چاه کوانتومی دریچه دار .AlGaAs/GaAs/AlGaAs
- اثرات اصلاحات سطحی ایندیم اکسید قلع(  ITO) و فلوئور اکسید قلع ( FTO) بر عملکرد سلولهای خورشیدی CdS/CdTe.
- بررسی خصوصیّات مغناطیسی فریت باریم آلائیده شده با Mg2+  و Ti2+.
- اثر بازبخت بر ساختار شبکۀ چندبلوری لایه های نازک CdS  که در مجلّۀ بلورشناسی کانی شناسی ایران چاپ شده است .
- بهینه سازی برخی خواص فیزیکی مواد  LDPEتولید داخلی برای ساخت لوله های قابل انقباض حرارتی با روش تابش الکترونی.
- ایجاد پیوند عرضی در همبسپارEVA با استفاده در تابش الکترونی پر انرژی و تعیین دز  بهینه .
5- ترجمۀ کتاب حالت جامدات، تالیف J.S.Blakemore.
ترجمۀ کتاب قطعات نیمرسانا تالیف  D.A.Fraser.
6- تدریس اغلب دروس دورۀ کارشناسی و تدریس الکترودینامیک jackson و مکانیک آماری  پیشرفته  Pathria  در دوره کارشناسی ارشد .
7- راهنمایی و مشاور حدود 30 پایان نامۀ کارشناسی ارشد و یک مورد دکترا قبل از بازنشستگی.

در هوای حال دوران

 

حسین مسرّت

 

حال دوران، نگرشی جامعه­شناختی به موسیقی از جاهلیّت تا آغاز عبّاسیان؛ اکبر ایرانی، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1386، وزیری، 392 ص.

موسیقی هر قوم، کشور، ناحیه و ملیّت، بازتابندۀ حالات، روحیات و سیر و روند تاریخ، هنر، فرهنگ و اجتماع آن است. موسیقی، حتّی فراتر از دیگر عناصر فرهنگ مانند ادب و شعر، نشانۀ هویّت نیز است. چه‌بسا دیارانی که هیچ اثر مکتوب یا ملفوظی نداشته­اند، امّا موسیقی­ای غنی داشته­اند، سده­هاست باشوهای جنوب، بلم رانان خلیج‌فارس، شبانان
دشت­های ایران، قایقرانان بحر خزر، مقنّیان دشت­های کویر، کوه­نوردان خطّۀ غرب و راه­نوردان بیابان­های ایران، آواها و نواهایی دارند که سینه‌به‌سینه و از نسلی به نسل دیگر منتقل‌شده است. بدون هیچ نتی و بدون هیچ قلم و کاغذی.

ازاین‌رو پژوهش در دریای ژرف تاریخ موسیقی ملل که هم آغازش ناپیدا و هم کرانه­اش ناپیداست، کوشش و شناختی درخور می­طلبد. باید سال­ها در این وادی گام زد و علی‌رغم کمی منابع، از کوشش و جوشش و پویش بازنایستاد تا بتوان با بهره­گیری از کورسوهای برجای‌مانده به روشنای فرهنگ و اندیشۀ هنروران و موسیقی ورزان هر دیار راه یافت و هرچه زمان به پیش­تر باشد، رنج و تلاشی بیش­تر می­طلبد. باید برگ برگ دفترهای شعر و ذوق عالمان، شاعران، هنرمندان، فیلسوفان، نویسندگان و حتّی ریاضی­دانان را دید و کاوید و از لابه­لای آن­ها نکته­ای جست.

این مهم اکنون به همّت آقای اکبر ایرانی که پیش‌ازاین چندین کتاب به نام­های: «هشت گفتار پیرامون حقیقت موسیقی غنائی»، «دیدگاه پنجم دربارۀ موسیقی» و «موسیقی در سیر تلاقی اندیشه­ها» از او در مبحث موسیقی چاپ‌شده بود و سال­ها در این حوزه تحقیق نموده بود، میسّر شده است. آن‌هم نه نگاه به تاریخ موسیقی که خود زحمتی
طاقت­فرساست که پژوهش در مبحث جامعه­شناختی موسیقی، آن‌هم نه در این سدۀ اخیر که از جاهلیّت تا آغاز عبّاسیان.

مؤلّف در 14 فصل و یک دیباچه و یک انجامه که خود دربردارندۀ دو پیوست است، به مباحث زیر پرداخته است:

پیشینۀ پژوهش­های موسیقی­شناسی / جامعه، خاستگاه و منشأ پیدایی موسیقی / جامعه، فرهنگ و هنر عصر جاهلی / شعر و موسیقی در عصر جاهلیّت / کارکردهای غنا در عصر جاهلی / موالی و جواری در عصر جاهلیّت / موسیقی در ایران پیش از اسلام / شعر و موسیقی در دورۀ اسلامی / حکمت معنوی زیبایی و هنر در اسلام / شناخت واژه و مفهوم غنا و موسیقی / دوران پس از رحلت رسول اکرم (ص) / موسیقی در دورۀ امویان / موسیقی و شعر سیاسی در دورۀ امویان / غناء از دیدگاه اهل سنّت و ائمۀ شیعه (ع).

 انجامه: 1- تأثیر الحان بر جان آدمی 2- موسیقی و سرگذشت من

که هر فصل باز خود شامل مباحث ژرف­نگرانۀ زیادی است که برشمردن آن از حوصلۀ این مقال بیرون است. به‌ویژه آنکه در پایان کتاب، نمایه­های چندی، چون: آیات، احادیث، اشخاص، کتاب­ها، سازها و آهنگ­ها، عبارات و اصطلاحات، اشعار (عربی / فارسی) و موضوعات متفرّقه را دارد.

ازآنجاکه مؤلّف خود بر صدر مؤسسه­ای به نام مؤسّسۀ پژوهشی میراث مکتوب نشسته است که در کار پژوهش­های بنیادی است، بیش از هر کس دیگر آگاه بر حال و روند تحقیقات علمی و پژوهشی است، ازاین‌رو کتاب «حال دوران» نیز برمدار دیگر کتاب­های علمی روز یعنی استواری بر پایۀ منابع موثّق و مکتوب است.

چنانکه انتظار می­رود و از عنوان فرعی کتاب نیز برمی‌آید، حال دوران که نامی با مسمّاست، دفترهای دیگری نیز خواهد داشت؛ و هرکدام باز گویندۀ حال دورانی خواهد بود؛ یعنی دفتر دوم حتماً دورۀ عبّاسیان خواهد بود؛ و شاید تا دورۀ معاصر به درازا بکشد. به‌هرروی برای پژوهندۀ سخت‌کوش آن آرزوی پیروزی بر دشواری­های تحقیق و چاپ دیگر دفترهای آن را خواستاریم و با نیّت خوب او که گفته است، همراه می­شویم:

«موسیقی یکی از جلوه­های هنری جوامع و ملل از آغاز تاکنون بوده است. خاستگاه و منشأ پیدایی آن، متن جامعه و بر اساس نیازهای اجتماعی بوده است که نسبت به نوع تحوّلات و تغییرات اجتماعی، شکل و محتوای آن‌هم دچار تحوّل می­شود. ازاین‌رو می­توان چنین نتیجه گرفت که پدیده­های هنری، بازی­ها و سرگرمی­ها، تابع شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه هستند و در اعصار و جوامع مختلف، در چارچوب باورها و فرهنگ­های گوناگون، دستخوش تحوّلات و تغییرات می­گردند و خود را با نیازهای هر جامعه تطبیق می­دهند. حال دوران، پژوهشی است که فرآیند تحوّل واژگانی و معنایی و اجتماعی موسیقی را موردبحث و بررسی قرار می­دهد.»

دکتر اسلامی ندوشن     در نگاه ياران(1)

 

حسین مسرّت

 

  امسال كه در نشريّه‏اى وصفى از »نامه نامور« ديدم و كتاب را به دست آوردم و خود را به تمام معنى كامياب يافتم، مى‏دانستم كه اسلامى‏ندوشن را مى‏توان يك شاهنامه‏شناس دانست؛ همچنان كه فرضاً فروزانفر و همايى و زرّين‏كوب را مولوى‏شناس مى‏دانيم، زيرا اين مرد سخندان كه همه آثارش از بيست‏وپنج كتاب و صدها مقاله پر از نكته‏سنجى‏هاى بكر و بديع است و حتّى مجلّه سه ساله‏اش »هستى« بوى ايرانسراى فردوسى را به همراه دارد، بيش از آن با فردوسى و شاهنامه مأنوس است كه جاى مقايسه باقى بگذارد. سال‏ها مندرجات شاهنامه را در كلاس‏هاى دانشگاهى درس گفته، سرگذشت رستم و افراسياب را به شايستگى بررسى كرده، بيش از آن پژوهشنامه‏اى درباره »زندگى و مرگ پهلوانان در شاهنامه« منتشر كرده و در سال‏هاى اخير كتاب »سرو سايه‏فكن« را درباره زندگى فردوسى و ارزش‏هاى شاهنامه نوشته و همه گفتنى‏ها را در آن گنجانده بود و با عمرى تعمّق در فكر و اثر فردوسى اكنون دست به كارى زده كه مى‏توان تمام متن شاهنامه را با پيوستگى همه مندرجاتش در يك كتاب كه حجم آن بيش از يك‏سوم متن اثر نيست، يكجا مرور كرد و با اعتماد كلّى، يكسره با چند و چون شاهنامه آشنا شد و ديگر وقت نداشتن را بهانه نكرد و از اين مطالعه خشنود و شادمان بود.

    مهدى آذريزدى )روزنامه اطّلاعات(

  وقتى خبر چاپ »سرو سايه‏فكن« را در روزنامه خواندم، ديگر دامن از دست برفت و با خود گفتم: »صحبت يوسف به از دراهم معدود« چرا كه من نمى‏توانم از خواندن نوشته‏هاى اين »ندوشن« در هيچ شرايطى صرف نظر كنم و اين مرد يكى از پنج يا شش صاحب قلمانى است كه مطالعه همه آثارشان را به گواهى مغز و قلب خودم بر خود واجب مى‏دانم... مبالغه نيست كه بگويم كار اين ندوشن در نوشته‏هايش كارى نحلى است، اگر از مدارك و اسناد هم شاهدى مى‏گيرد، عصاره و جوهر و شهد آن را با عيارسنجى خودش به خواننده طورى تحويل مى‏دهد كه خواننده از خود آن سند و مدرك، حاصلى به اين شيرينى به دست نمى‏آورد.

    مهدى آذريزدى )مجلّه ادبستان(

  شايد خود نويسنده كه بيست، سى كتاب در زمينه داستان، شعر، سفرنامه، مجموعه مقالات تحقيقى، اجتماعى، فلسفى، ترجمه‏ها و بحث‏هاى گوناگون از او منتشر شده، همچنان خود را در پى آن آرزو رهسپار مى‏يابد، ولى به گمان من كه همه آثار ندوشن را با قصد و مراقبت يك پدر يا برادر خوانده‏ام، پيش خودم يقين دارم كه با كتاب روزها آن آرزوى معصومانه و رؤيايى ايّام بلوغ تحقّق يافته و به سرحدّ كمال و توفيق بى‏مثال راه يافته است.

    در نظر من »روزها« سرآمد همه آثار ندوشن و سرآمد همه كتاب‏هاى نوشته شده در زبان فارسى در زمينه »خودزندگينامه‏نويسى« و »خاطره‏نويسى« است كه در اين پنجاه سال اخير به وجود آمده است... . بى‏شك كتاب »روزها« با نوشته‏هايى نظير آن تفاوتى محسوس دارد كه زبان فقير من قادر به تشريح آن نيست. به جرأت مى‏توان گفت كه روزها، »تاريخ بيهقى« زمان ماست.

    مهدى آذريزدى )مجلّه اطّلاعات سياسى و اقتصادى(

  نقد ادبى و به ويژه ادبيّات تطبيقى در ايران هنوز مراحل ابتدايى را مى‏گذراند، در اين زمينه اگر كارهايى پراكنده انجام شده است، همه در حدّ خود ضرورى و ارزنده بوده است. امّا به يقين، كافى و حتّى نزديك به بسندگى نبوده است. دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن از كسانى است كه در اين راه ناهموار گام‏هاى بلند و استوار برداشته، مقالاتش شاهدى صادق بر شايستگى و كفايت وى در اين فنّ پردامنه و عميق و در عين حال دقيق مى‏باشد. آشنايى كافى با دو زبان زنده دنيا و احاطه كافى در امّهات متون ادب فارسى )نظم و نثر( و آگهى اجمالى از سير ادب فارسى و بيش از همه و مقدّم بر همه اينها، داشتن ذوق لطيف و حسن تشخيص و نكته‏يابى‏هاى خاصّ، به دكتر اسلامى آمادگى كافى و كفايت لازم در اين فنّ بخشيده است.

    دكتراحمد احمدى‏بيرجندى )مجلّه راهنماى كتاب(

  شاهنامه بيش از هزار سال، نقل مجالس خاصّ و عام، شاه و گدا، شهرى و دهاتى. عارف و عامى بوده و صدها پژوهشگر و سخن‏شناس و اديب و زبانشناس، سبك‏شناس در ايران و اقصى نقاط جهان به كندوكاو در جلوه‏هاى گوناگون ارزش آن، عمر و نيرو صرف كرده و مى‏كنند، و از ميان پژوهشگران و فردوسى‏دوستان و شاهنامه‏شناسان دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن، نويسنده و سخن‏سنج و پژوهشگر پايگاهى والا دارد و تحقيقات گرانبار او در زمينه شاهنامه و پديدآرنده آن، چه از حيث كيفيّت و چه از ديد كمّيّت ستايش‏انگيز است... . دكتر اسلامى‏ندوشن در راستاى اين عشق و علاقه، كتاب زيبا و نفيس و گرانبهايى به نام »سرو سايه‏فكن« انتشار داده است.

    دكترحسن احمدى‏گيوى )دنياى سخن(

  ما در زمانى زندگى مى‏كنيم كه چهره اين بزرگان بر آسمانش مى‏درخشد: دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن و... .

    دكتر محمّد استعلامى )بررسى ادبيّات امروز(

  »ابر زمانه و ابر زلف« پر است از لحظه‏ها و لمحه‏هايى كه ستاره‏وار چشمك مى‏زنند و تابندگى خاصّى به آن مى‏بخشند.

    كريم امامى )مجلّه راهنماى كتاب(

  مى‏دانيم كه نثر اسلامى‏ندوشن از شيواترين و زيباترين نمونه‏هاى نثرِ معاصر فارسى است. در ضمن برخوردارى از گنجينه گرانسنگ زبان فارسى، مصنوع نيست و بوى تكلّف نمى‏دهد. آيا راز اين جذّابيّت در شيوه نگارش اوست؟ اسلامى‏ندوشن به جادوى كلام واقف است و قدر و اهمّيّت آن را مى‏داند. سال‏ها پيش در مصاحبه‏اى گفته بود كه هميشه آرزو داشته است، »شيوا« بنويسد. امّا تصوّر مى‏كنم تنها اين نكته باعث توفيق نوشته‏هاى او نيست. نحوه نگرش، شناخت مسائل مهمّ جامعه ايران، زنده و اين زمانى بودن، از ويژگى‏هاى ديگر نوشته‏هاى اوست. وقتى مثلاً نوشته‏هايى از او درباره فردوسى و شاهنامه مى‏خوانيم، معنى و اهمّيّت شاهنامه را در زندگى امروز خود نيز درمى‏يابيم.

    فرخ امير فريار )تك‏درخت(

  كمتر ايرانى كتابخوانى را مى‏توان يافت كه دست‏كم يك، دو اثر از نوشته‏هاى پربار استاد دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن را نخوانده باشد. اين استاد فاضل و خوش‏قلم را به راستى مى‏توان يكى از »صاحبان سبك« در نثر معاصر فارسى به شمار آورد. و اين حقيقتى است كه مورد تأييد بزرگانى چون استاد فرزانه شفيعى‏كدكنى نيز مى‏باشد. »سخن‏ها را بشنويم«، يكى از آخرين كتاب‏هاى آقاى دكتر اسلامى و در واقع مجموعه‏اى است از مقالات خواندنى كه دلسوزى، شهامت، ذوق، رزانت طبع و حق‏جويى نويسنده را به نمايش مى‏گذارد.

    دكتر على‏اكبر امينى )مجلّه اطّلاعات سياسى، اقتصادى(

  از ويژگى‏هاى اسلامى‏ندوشن، دقّت اوست در رفتار آدم‏ها، در وصف نخستين ديدار شهر در صبحگاه. علاوه بر كردارها، حالت و رفتار شهرنشينان آسوده خاطر نيم‏قرن پيش را، كه آنچه بر آنها حكم مى‏رانده آرامش و توكّل و سكينت بوده است، از ياد نمى‏برد. گذرندگان شناس و ناشناس به همديگر سلام مى‏كنند، صداها رساست، بى‏آنكه طنين بى‏ادب و گستاخ داشته باشد، سرها در گريبان نيست، و برافروخته هم نيست، پاها بر خاك است نه بر قير، سكينتِ خاك در عصب‏ها اثر مى‏نهد، رابطه‏ها اغلب دوستانه است، هنوز نفرت و دشمنى ناشى از تجدّد خام و راكبيّت آهن‏پاره‏ها، محيط را به كانون فسرده و بى‏گرماى انسانى تبديل نساخته است.

    دكترحسن انورى )مجلّه ايران فردا(

  گرچه شما را نديده و از نزديك نشناخته‏ام، به مصداق »بُعد منزل نبود در سفر روحانى« خود را با صاحب »ايران را از ياد نبريم« بسياربسيار، نزديك مى‏بينم. دو كتاب »گفتيم و نگفتيم« و »كارنامه سفر چين« را با لذّت و دقّت و احترام خواندم. كارنامه سفر چين بسيار آموزنده و خواندنى است و آنچه در »گفتيم و نگفتيم« آمده، قابل تحسين و تكريم بسيار است. افسوس و هزار افسوس كه گفتيد و نوشتيد و نخوانده‏اند و نفهميدند، تا شد آنچه بايد بشود.

    دكتر اميرمهدى بديع )تكدرخت(

  زبان از طبرزد، لبان از شكر

دهانش مرصّع به لعل و گهر

    هفته گذشته، سه شماره مجلّه يغما برايم فرستادند كه در هر يك از آن مضمونى در حدّ شاهكار مندرج بود، يعنى »خصيصه شهكار« نوشته آن جناب، هم نفخه داشت و هم آن »آن« را به اضافه عطر لطيف و بوى خوش دلاويز. گويى مانند اكثر رشحه‏هاى خامه توانا و بديع‏نگار آن دوست دانشور كه بى‏گمان فيض روح‏القدس مدد مى‏فرمايد، تا سرحدّ سحر و جادو دلبرانه خراميده بوده است و سرتاسر گوهر پاشيده و مشك افشانده، با اشتياق دنبال آن را خواهم يافت.

    محمّدصالح پرونتا )تكدرخت(

  ابر زمانه و ابر زلف، بسيار شاعرانه و دلفريب است و انديشه‏هايى بلند در لابه‏لاى آن خفته است و اگر با نيشتر تعمّق به جانش بيفتيم. صدها گوهر شب چراغ از زير طبقات روى هم انباشته‏اش به دست خواهيم آورد. مرحبا به اين انديشه و آفرين بر اين قلم.

    محمّدعلى جمال‏زاده )تكدرخت(

  من بيش از نيم قرن با انديشه‏هاى والاى اين نويسنده توانا كه همواره در اردوگاه اهورامزدايى با نيروهاى اهريمنى‏ستيزى پى‏گير داشته، آشنايم. او از متن جامعه انديشمند و سيلى خورده ما برخاسته بود و لاجرم درد و رنج اين جامعه را با گوشت و پوست خود لمس كرده بود و آنچه را كه از قلم پندارش بر چهره نجيب كاغذ نقش مى‏بست به راستى درد جامعه ايرانى بود كه تاريخ چندهزار ساله‏اش پر از حماسه‏ها، عشق‏ها و ناكامى‏ها بوده.

    محمّدعلى اسلامى‏ندوشن از حاشيه كوير مركزى فلات ايران به مانند خورشيد تابناكى درخشيدن گرفت و على‏رغم سترونى محيط كويرى، پربار و شكوفا به پهنه ادبيّات و تاريخ قرن گام نهاد.

     عبدالعلى خسروى )تكدرخت(

  يك چند با »صفير سيمرغ« گوشِ دل، نوازش يافت و مكرّر بهره‏ها برده شد و اكنون كه »مهرگان آمد و سيمرغ بجنبيد، از جاى« »فرهنگ و شبه‏فرهنگ«، به انديشه ژرف استاد مرا رهنمونى كرد. به گفته شاعر: مسيحايى و يوسفى از نظر گذشت.

 به فلك گر نرسيدى بن چاهى درياب

يوسفى كن گرت اسباب مسيحايى‏نيست

    سخت شاعرانه و حكيمانه سخن رانده‏ايد. اندر آن اولى و اندرين دوم. برتر و فاخرتر از اين نتوان يافت.

 خوشش بادا نسيم صبحگاهى

كه درد شب‏نشينان را دوا كرد

    خليل‏اللَّه خليلى )تكدرخت(

  من تصوّر مى‏كنم كه دلپذير بودن كارهاى استاد ]دكتر اسلامى[ ، معلول دو عامل است: يكى، نثر روان دلنشين كه حتّى مخالفان ايشان، آن را ستوده‏اند و برخى به ايشان لقب »سلطان نثر معاصر« داده‏اند؛ دوم آنكه ايشان هيچگاه ايران را از ياد نبرده‏اند و اگر آن دلزدگى كه بدان اشاره كردند انگيزه برخى از سفرها بوده است، اين امر به معنى دلزدگى از ايران و فرهنگ ايران نبوده است. سفرنامه‏هاى استاد گواهى است صادق بر راستى و درستى اين مدّعا. خواننده، با همه وجود در مى‏يابد كه دل و جان نويسنده با ايران و مسائل ايران بوده است و همواره خودآگاه و ناخودآگاه، ديده‏ها و شنيده‏هاى خود را با آنچه در زمينه ديده‏ها و شنيده‏ها به ايران مربوط است مى‏سنجد تا كاستى‏ها را بنمايد و آرزو كند كه كاستى‏ها از ميان برخيزد و تا آنجا كه ميسّر است نشان دهد كه ديگران براى تبديل نقص‏ها به كمال چه كرده‏اند و ما چگونه مى‏توانيم از آنها سرمشق بگيريم و از تجربه‏هاى آنها بهره‏مند شويم... در يك كلام مقبوليّت آثار استاد معلول بيان هنرمندانه دردها و آرمان‏ها در قالب نثرى روان و زيباست... مگر مقبوليّت شعر حافظ معلول همين دو عامل نيست؟ مگر نه آن است كه حافظ دردها و آرمان‏هاى ملّى و بشرى را با هنرى‏ترين زبان و بيان بازگفته و بدين سان مقبوليّت خاصّ و عام يافته است؟

    دكتر اصغر دادبه )كتاب ماه ادبيّات و فلسفه(

  آنچه در ترجمه آثار شاعرى مهمّ است، گذشته از انتخاب الفاظ مناسب و حفظ اصالت شعر، احساس و ادراك دنياى خاصّ او، آغشته شدن با روحيّات اوست كه نه از راه ترجمه، بلكه از راه همدردى و مطالعه و شناسايى محيط زندگى و عقايد و آثار او حاصل مى‏شود. بايد خوشوقت بود كه مترجم اشعار بودلر بر اين جنبه كار كاملاً واقف بوده و تنها اكتفا به ترجمه اشعار نكرده، بلكه خود نيز گامى در راه ادراك و احساس مقاصد بودلر برداشته و به اصول عقايد و اميال و هدف‏هاى او نظر داشته است. بدون اغراق بايد گفت كمتر اتّفاق افتاده است كه ترجمه شعرى از آثار شاعران بيگانه تاكنون رضايت كامل خواننده زبان فارسى را فراهم آورده باشد... با مطابقه‏اى اجمالى كه با اصل فرانسه اشعار به عمل آمده، براى نگارنده معلوم گرديد كه لااقل تاكنون هيچ مترجمى اشعار بودلر را به اين خوبى و روانى ترجمه نكرده است... بى‏شك علاقه‏مندان به ادبيّات فرانسه و به خصوص آثار بودلر بايد از انتشار چنين كتابى شادمان باشند و از مترجم كوشا و دقيق آن سپاسگزار.

    دكتر يحيى ذكاء )يزد، يادگار تاريخ(

  آثار اسلامى‏ندوشن از آن دست آثارى است كه مردم دست به دستش مى‏برند و ناشران معتبر و بزرگ، چاپ و تجديد چاپ آنها را اعتبارى تازه در اعتلاى جنبه كيفى نشريّات خود به حساب مى‏آورند، قوّت تأثير و نفوذ نوشته‏هاى اسلامى‏ندوشن قلمروى وسيع و گسترده دارد. در بين خوانندگان آثار او از دانش‏آموز دوره راهنمايى مى‏بينيم تا استاد دانشگاه، از جوان آزادانديش تا روحانى عالى‏مقام، اين همه توفيق، اين همه قبول عامّ و خاصّ يافتن را علاوه بر دانش و اطّلاعات عميق اسلامى‏ندوشن در فرهنگ و ادب گذشته و حال ايران و جهان، بايد در روشن‏بينى و حسن تشخيص و عيار انسانى اين نويسنده دانست. آثار اسلامى‏ندوشن براى نويسندگان جوان‏تر هميشه راهگشا بوده است و نثر او سالم‏ترين و با قدرت‏ترين نثر معاصر فارسى شناخته شده است و علاوه بر اين، در ميان فارسى‏دانان خارج از كشور نيز مقام كم‏نظيرى يافته است.

    محمّد روايى )معرّفى چهارده كتاب(

  وى صاحب‏نظرى است برجسته و از حلاوت سخن نو مطّلع، گوهرشناسى است كه بسيار غبار فراموشى از چهره بزرگان فرهنگ و ادب برگرفته و ما را به وادى معنا رهنمون شده. كارنامه قلمى وى متنوّع است، از جمله ادبيّات و نقد ادبى، پنج سال از بهترين سال‏هاى عمر را در غرب گذرانده و با بسيارى از جريانات ادبى و فرهنگى و شخصيّت‏هاى برجسته‏اى ادبى اثرگذار در قرن حاضر دمخور بوده و توانسته تفكّر غرب و الهامات شرق را در وجودش پيوند دهد و شاخه‏اى نو بروياند.

    ارادت خالصانه ندوشن به فردوسى و شاهنامه بر هيچكس پوشيده نيست، شاهنامه را سند افتخار و شناخت تبار ايرانى و سرآمد تمام كتاب‏ها در جهت معرّفى فرهنگ و ادب اين مرز و بوم به جهان و جهانيان مى‏داند و پربارترين مقالات و كتاب‏ها را درباره فردوسى و شاهنامه با تمام وجود، دغدغه، دلبستگى و دلدادگى مى‏نويسد.

    وى نماينده و چهره‏اى درخشان از ايران در كنگره‏هاى فرهنگى و ادبى داخل و خارج كشور بوده و ادب و فرهنگ ايران به طرق مختلف مديون و مفتخر به اوست. ايشان از راه نوشته‏هاى خود در پهنه فرهنگى و ادبى كشور تحوّلاتى در خود ايجاد نموده و با دردمندى در جستجوى درمانى براى اجتماع زخم خورده و گاه نامتعادل خود بوده و كوشيده تا سنگلاخ و موانع را به سرپنجه خرد خود از ميان بردارد و به افق‏هايى روشن رهنمون باشد، او همواره و هر زمان رو به روشنى و خردمندى و خردورزى مى‏رود و باشد كه روزگارانى ديگر نيز رهسپار اين راه باشد.

    حسن روحانى‏سراج )سايت ادبى كليدر(

  چهارپاره، سرشار از رمانتيسم با زبانى شسته و رفته و با زبانى كه توى زندگى امروز و ارابه مظاهر ماشينى و غيرماشينى آن جاى پرواز ندارد، رخ نمود. در اين قلمرو حتماً بايد از محمّدعلى اسلامى نام برد كه شروع كارش با قدرت و استحكام بود. شعر گناه نمونه آن است. تولّلى خود از تكنيك و مضامين اسلامى استفاده فراوان كرد. گو اينكه اسلامى از شعر كناره گرفت. ولى جاى صحبت دارد. اصولاً تكنيك كار اسلامى در كار تولّلى خيلى دخيل است. ليكن چون كار تولّلى گسترش داده شده، اين شيوه به نام تولّلى تمام شده و از اين شيوه خيلى‏ها متأثّر بودند. مثل: حسن هنرمندى و عدّه‏اى ديگر.

    يداللَّه رؤيايى )از سكّوى سرخ(

  هر چند شعر نو تغزّلى ريشه در افسانه نيما دارد، امّا بنيانگذاران واقعى آن چنانكه گفته شد از يك طرف خانلرى است و از طرف ديگر فريدون تولّلى است. اين نوع شعر كه از سال‏هاى 1325 و 1326 شمسى به بعد مورد توجّه عدّه‏اى از شاعران قرار مى‏گيرد از لحاظ شكل ظاهرى فرم چهارپاره را مى‏پذيرد. با بعضى تنوّعات تازه و از نظر بافت و زبان از تركيبات تازه و تعبيرات و واژه‏هاى شاعرانه نو برخوردار است. در ميان اين شاعران كه شعر خود را بدين مضامين آلوده‏اند. در مرحله اوّل مى‏توان نام محمّدعلى اسلامى را ذكر كرد.

    دكترحميد زرّين‏كوب )چشم‏انداز شعر نو فارسى(

  ذوقى سرشار و طبعى لطيف و شاعرانه با دانشى ژرف و تابان، چون در كسى جمع شود. اثرى عرضه مى‏كند كه چشم را روشن و دل را شاد و خرد را بارور مى‏سازد، هم مى‏آموزد و هم لذّت مى‏بخشد، مى‏پرسيد اين اثر چيست؟ مى‏گويم: گنجينه‏اى است به نام »سرو سايه‏فكن« كه با كلك خيال‏انگيز و شيواى دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن نگارش يافته و مقبول طبع صاحب‏نظران شده است. »سرو سايه‏فكن« هم درباره فردوسى و شاهنامه نوشته و تدوين شده و در سايه شاهكار استاد طوس، از عظمت و جلال برخوردار است و جمال را نيز افزون دارد.

    دكتر ضياءالدّين سجّادى )فصلنامه چليپا(

  كتاب »زندگى و مرگ پهلوانان در شاهنامه« نيز از آن گونه كتبى است كه به تجزيه و تحليل بسيار لطيفى از بخش‏هايى از شاهنامه به عمل آورده و در حقيقت با ظرافت خاصّ و استادانه‏اى هدف‏هاى انسانى شاعر و محيط وى و علل قدرناشناسى محمود غزنوى را روشن كرده و از ديدگاه خاصّى افكار و اقدامات و عمليّات قهرمانان داستان‏ها را نگريسته و جلوه‏هاى مختلف كاميابى‏ها و ناكامى‏هاى پهلوانان را به نوعى بررسى كرده كه خواننده علاقه‏مند را با خود به اعماق روحيّات قهرمانان مى‏برد و بر نامرادى‏هاى آنان متأسّف مى‏شود و از پيروزى‏هايشان دچار هيجان مى‏گردد.

    غلامرضا سليم )مجلّه راهنماى كتاب(

  در حين قرائت كتاب بارها اتّفاق مى‏افتاد كه خود را با قهرمان سرگذشت، يعنى كودك چند ساله محجوبى كه موهاى سياه انبوه داشت، عوضى مى‏گرفتم؛ تو گويى آينه‏اى در برابر نظر دارم و تصوير خويش را مى‏بينم. صرف نظر از جنبه ادبى درخشان آن، اين اثر مى‏تواند در شناسايى شيوه زندگى و تفكّر و مناسبات اقتصادى و اجتماعى در يك روستاى سنّتى ايران به عنوان سندى مورد استفاده جامعه‏شناسان و متخصّصين اقتصاد روستايى و مردم‏شناسان قرار گيرد. از يار ديرينم اسلامى‏ندوشن شكرگزارم كه در اين دوران وانفساه ساعاتى چند مرا از اين دنياى كريه رهانيد و بر روى بال‏هاى زرّين رؤيا پروازم داد.

    غلامعلى سيّار )مجلّه آينده(

  اقدام هوشمندانه تاريخى جمعى از ادبا و فضلاى ايران به پيشاهنگى دكتر اسلامى‏ندوشن براى تشكيل »ايرانسراى فردوسى« با اهداف فرهنگى و عمرانى عالى، به منظور برطرف كردن نواقص و نارسايى‏هاى آرامگاه شاعر حماسه ايران، حكيم ابوالقاسم فردوسى‏توسى، حيثيّت بخشى به شهر زادگاه او، طابران توس، بيانگر »احترام و حقّ‏شناسى نسل« كنونى ايران نسبت به آن مرد يگانه ميهن‏پرست است.

    مهدى سيّدى )مجلّه خاوران(

  در سال‏هاى بعد از شهريور 1320 شعر فارسى، به سيماى ديگرى درآمد. در كنار نيما و بيش و كم با توجّه به كارهاى او چند شاعر برجسته نمونه‏هايى از شعر جديد عرضه كردند كه بعضى مستقيماً متأثّر از اسلوب نيما بودند و بعضى مى‏كوشيدند راه نيما را به شيوه‏اى معتدل‏تر عرضه كنند. در ميان اين گويندگان نام دكتر پرويز ناتل خانلرى... و دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن از همه بارزتر بود. شاعر ديگرى كه در همين سال‏ها در حوزه شعر عاشقانه مورد توجّه بسيار بود، دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن است كه امروز از محقّقان و نويسندگان بنام است و سال‏هاست كار شعر را رها كرده است.

    دكتر محمّدرضا شفيعى‏كدكنى )ادوار شعر فارسى(

  چند نفر را با هم بايد ذوب كرد تا يك اسلامى‏ندوشن ساخت. تازه اگر بتوان اوضاع و احوال تاريخى و شرايط خاصّى را كه ايشان در آن پرورش يافتند، از نو تجديد كرد.

    دكتر محمّدرضا شفيعى‏كدكنى )تكدرخت(

  اسلامى‏ندوشن در آثار نقد ادبى خود، علاوه بر تحليل اجتماعى، محتوايى و ساختارى، به موشكافى و شناسايى روح و روان شخصيّت‏ها، شاعران و نويسندگان و آثارشان هم توجّه مى‏كند. اين گونه دقّت‏ها را بر پرداختن به الفاظ و كلماتِ صرف ترجيح مى‏دهد، و حقّ هم اين است. او از باورها و بينش‏ها سخن مى‏گويد و پندارها و كردارها را مورد بررسى قرار مى‏دهد. امّا طُرفه اين جاست كه در هنگام تحليل و نقد آثار، از مبالغه و غُلوّ درباره آنها دورى مى‏كند، هر اثر و هر صاحبِ اثرى را در جاىِ خود و با كلماتى خاصّ و حساب شده مورد سنجش قرار مى‏دهد. گذشته از اين، او در همه احوال، حسّ و دريافتِ خود را با بيانى شاعرانه در هم مى‏آميزد - بى‏آنكه مانندِ بعضى نويسندگان، محتواىِ اصلى را فرو گذارد و در دام شاعرانه‏نويسى و انشاءپردازى بيفتد.

    كاميار عابدى )تكدرخت(

  »روزها«ى »اسلامى‏ندوشن« اثرى است ممتاز. »روزها« برخلاف آثار داستانى نويسنده - كه شكيبايى لازم در هنرى كردن اثر در نويسنده وجود ندارد - از استعداد داستان‏نويسى نويسنده حكايت مى‏كند.

    اكنون ماييم و اثر ارجمند ديگرى از اين نويسنده چيره‏دست. پس از انتشار جلد اوّل »روزها«، بسيارى از اهل ادب و قلم، آن را به عنوان يكى از بهترين نمونه‏هاى خودزندگى‏نامه‏نويسى [Autobiography] در زبان فارسى قلمداد كردند و به درستى هم چنين بود. اين كتاب جاى خود را به تدريج باز كرد و چند بار تجديد چاپ شد. تجديد چاپ و شهرت كتابى كه از قلم نويسنده »ايران را از ياد نبريم« درآمده باشد، عجب نيست. »اسلامى‏ندوشن« اديب است. نويسنده است، نكته‏سنج است. در مسايل اجتماعى صاحب‏نظر است. پاى مسايل ايران كه به ميان مى‏آيد، سخت احساس مسؤوليّت مى‏كند. شيوا مى‏نويسد، قلمى پركشش دارد، لفّاظى‏هاى بيهوده نمى‏كند، اشارات و لطايف را به سادگى و روانى بيان مى‏كند، و در يك كلام، قلم چون مومى در دست اوست. و البتّه همه اينها موهبتى است كه در كمتر نويسنده معاصر جمع گشته و من در »مشايخ شهر اين نشان نمى‏يابم«!

    كاميار عابدى )روزنامه اطّلاعات(

  آل‏احمد مى‏خواست تمام تقصيرها را به گردن غرب بياندازد و مى‏گفت حتّى اين تحجّر شرق هم محصول افعال و اعمال اجداد اروپايى در مشرق‏زمين است و الاّ خود شرقى‏ها هيچ قصور و تقصيرى ندارند و عقب‏ماندگى‏شان معلول نفوذ غربى‏هاست، افراط و تفريط شد. امّا آدم‏هايى مثل اسلامى‏ندوشن هم بودند كه دانا و فاضل بودند و حدّ تعادل نگه داشتند. اين شخص نوشته‏اى دارد به اسم »ابر زمانه و ابر زلف« كه سعى كرده اين تناقض يا افراط و تفريط را حل كند. مى‏گويد: ما بايد مدنيّت غرب را بگيريم و تمدّن او را.

    بزرگ علوى )تكدرخت(

  بدون هيچ مجامله و مبالغه‏اى بايد بگوييم اساسى‏ترين چيزى كه اين اثر ]روزها[ را امتياز ويژه بخشيده است، نثر روان و در عين حال هنرمندانه اين نويسنده است كه همراه با ويژگى‏هاى ديگر، هر خواننده كم حوصله و گريزپايى را با اشتياق به دنبال خود مى‏كشاند. پويايى و حركت به سوى كمال، در لابه‏لاى اين اثر ملموس است. بلندنظرى و عزّت‏نفس در عين تواضع و فروتنى، از خصايص روحى اشخاص اصلى و فرعى داستان است كه به خواننده آن القا مى‏شود. دقّت‏نظر نويسنده در ثبت و ضبط وقايع، برقرارى ارتباط كامل معنايى ماجراها، توصيف‏هاى زيبا به همراه تركيبات و الفاظ تراش‏خورده نامكرّر، شيوه تاريخ‏نگارى »بيهقى« و طرز سفرنامه‏نويسى »ناصرخسرو« را فراياد مى‏آورد.

    نويسنده در مطاوى نگاشته‏ها )سرگذشت‏ها( همه جا حرمت و منزلت و شخصيّت خود را به عنوان يك فرد ايرانى نژاده و فرهيخته حفظ كرده است. ايران و ايرانى اصيل و نيك خصال را مى‏ستايد و از توصيف هر پديده‏اى به مدح و تمجيد آن گريز مى‏زند.

    محمّد غلامى )مجلّه رشد آموزش ادب فارسى(

  دستيابى به نثرى روان و جويبارى كه توان آن را داشته باشد تا خواننده را به دنبال خود بكشد، همانند تراوش خامه ايشان، آسان‏تر از شاعرى و سخن منظوم نيست. وى در نوشته‏هايش با استفاده از ابزارهاى سخنورى بس ناگفته‏ها را گفته است و كنايات ايشان ابلغ من‏الصّراحة است. از ديگر ويژگى‏هاى نويسندگى ايشان، صراحت گفتار و عدم پرده‏پوشى و مصلحت‏انديشى بيهقى‏وار است كه موجب گرديد تا آثارش خوش‏تر در ذهن و ضمير خوانندگان جاى گيرد. گاه قدرت قلمش احساساتش را از حدّ حقيقى و طبيعى بيشتر و بهتر انعكاس مى‏دهد. در تجسّم وقايع و تصويرسازى‏هايش از بهترين شيوه و پخته‏ترين سبك بهره مى‏جويد و خواننده‏اش را تا نظرگاه ديدن پيش مى‏برد. الفاظ و تركيبات در نثر درست همان چيزهايى هستند كه معنى بدان محتاج است. واژه‏ها از ميان الفاظ اصيل و شناخته شده زبان برگزيده مى‏شوند.

    حسين فاميليان‏سوركى )تكدرخت(

  بدون هيچ گونه شائبه‏اى بايد عرض كنم كه نوشته‏هاى فاضلانه حضرتعالى در اين كتاب ]به دنبال سايه هماى[ و هر جاى ديگرى كه ديده‏ام آن قدر جذّاب و شيوا و دلنشين‏اند كه شخص با خواندن چند بار، باز ميل به خواندن مى‏كند. مقاله‏نويسان در جامعه ما بسيارند، ليكن آن صداقت و معنويّت و وقار و متانت و انسجام و رسايى كلام كه در مقالات حضرت عالى هست در نوشته‏هاى ديگران كمتر ديده مى‏شود. سال‏هاست كه بنده مريد آثار و رشحات قلمى آموزنده حضرتعالى بوده‏ام و اخيراً كه سعادت ديدارتان نيز نصيبم گرديد، با آشنا شدن به روحيّه عالى و اخلاق كريمانه‏تان ارادتم چند برابر شده است.

    ابراهيم فخرايى )تكدرخت(

  كتاب آواها و ايماها را دريافت كرده، بنده هميشه شيفته آثار حضرتت بوده. ما شعرا را وقتى كه بخواهند تشويق كنند، مثلاً مى‏گويند. قصيده شما به سبك ناصرخسرو بود، امّا مقالات حضرتت را نمى‏شود، همچنين تعريفى از آن كرد و بايد گفت به سبك خودتان بود كه انصافاً بسياربسيار خوب بود، هم از حيث انشاء هم از تحقيق.

    محمود فرّخ )تكدرخت(

  1- نثر اسلامى چون آينه‏اى است كه جز جمال معنى در آن جلوه ندارد و انسان در حين خواندن هيچ احساس قالب الفاظ نمى‏كند. بلكه روح و مفهوم را بدون تأمّل درمى‏يابد.

    2- يك واقعيّتى كه باز من در نوشته‏ها و مقالات او درك كردم، يك معنى و وجه مشتركى است كه در زير مفهوم آنها نهفته است و آن علاقه و عشق او به رعايت حقّ‏شناسى و حقّ‏گذارى است.

    3- اسلامى در ضمن شرح و بسط ادبيّات تطبيقى خود مى‏خواهد روح عرفانى و معنويّت و خصال انسانى ايرانى را با خصيصه كار و فعّاليّت دنياى مادّى فرنگ در هم آميزد و از آن انسانى بسازد باصفا، هنرمند، عاشق زيبايى و صدّيق و امين... .

    4- مناظر زيبا و نقش‏هاى ظريف و اشياى بديع در نظر دكتر اسلامى مثالى است از حقيقت او. در نقش و نگارها و كاشى‏كارى‏هاى دل‏انگيز اصفهان زلف و ابرو و چهره يار مى‏بيند. ديگران مو و ابرو مى‏بينند و او پيچش مو و اشارت‏هاى ابرو را در وراى آنها مى‏نگرد.

    محمّدعلى فرهمند )مرواريد كوير(

  مجموعه بيست‏ودو مقاله او ]اسلامى‏ندوشن[ كه تحت عنوان »ايران را از ياد نبريم« منتشر شد، مورد توجّه و اقبال بسيار قرار گرفت. در اين مجموعه، نويسنده با دليرى بسيار و با لحنى آكنده از زهرخند، امّا در عين حال با دورانديشى و تسلّط كامل، مسائل و مشكلات اساسى سياسى، اجتماعى و فرهنگى معاصر را، چه از نظر خاصّ ايران و چه از ديدگاه كلّى بين‏المللى، مطرح كرده است.

    من قبلاً خوانندگان آلمانى‏زبان را به اهمّيّت درجه اوّل اسلامى به عنوان يك نويسنده سياسى متوجّه ساخته‏ام. اين همه توفيق و پيشرفت كه براى يك نويسنده ايرانى به اين جوانى نظير ندارد. در وهله اوّل ناشى از اين است كه اسلامى به يك اندازه هم به ايران عشق مى‏ورزد و هم به جهانيان، و براى اين عشق خود حدّ و مرزى نمى‏شناسد. او به خوبى قادر است كه نظرى جامع بر همه جا بيفكند، هر كس او را مى‏شناسد مى‏داند كه وى در پس يك بى‏اعتنايى اشراقى، آتشفشانى از احساسات را پنهان كرده است. چهره‏اش، چهره‏اى كه شخص، فقط در حجّارى‏هاى باستانى مزدايى يا در مينياتورهاى اسلامى قرون وسطى با آن مواجه مى‏شود. بازگوى اين حقيقت است كه او تاريخ طولانى پرافتخار و اندوه‏زاى ملّت ايران را در خون خود به ارث برده است.

    اسلامى نخستين فرد ايرانى است كه بر عهده خود شناخته كه با به كار بردن همه استعدادهاى خويش در زمينه نويسندگى و هنرى، تمدّن مغرب را آن طور كه هست و آن طور كه خود آن تمدّن مدّعى است به صورتى منطقى و اساسى در آثار خود طرح كند.

    ردولف گلپكه )مجلّه يغما(

  دكتر اسلامى، مقالاتش خوانندگان بسيار دارد. نثرش روان و ساده و درست و دلنشين است. او در نوشته‏هايش بيشتر مسايل اجتماعى و سياسى و فرهنگى را با ظرافت خاصّ مطرح ساخته و آنچه را كه هرگز از ياد نبرده است، »ايران« است و موقع خاصّ و ممتاز ايران در گذشته و نحوه برخورد فرهنگ ايران و مشرق‏زمين با دنياى غرب.

    دكتر جلال متينى )نثر فصيح فارسى معاصر(

  »روزها« در وراى بازگويى خاطره‏ها، درسنامه‏اى است از تجربيّات يك نسل، نسلى كه اوج و فرودها را ديده، قدرت و ذلّت را ديده و سرد و گرم‏ها را چشيده، در گام به گام تاريخ پرفراز و نشيب ايران، همراه مردم بوده و در كنارشان.

    روزها خاطراتى از دورانى محدود و منحصر به يك شخص نيست، تاريخنامه اجتماعى، سياسى و فرهنگى ايران مابين سال‏هاى جنگ جهانگير اوّل و دوم است و رهنمودنامه‏اى است براى آيندگان. بازگوينده آزموده‏هاى نسلى است كه اكنون آموزگار نسل كنونى است، نسلى كه مى‏خواهد رهنماينده نسل‏هاى بازپسين باشد. نسل كنونى نيازمند سرد و گرم چشيده‏هايى است تا كژى را از راستى بازنماياند. گوش‏هايش بايد پذيرنده مشتاق تجربه‏ها باشد، تجربه‏هايى كه آسان به دست نيامده، ولى آسان از دست خواهد رفت. دكتر اسلامى‏ندوشن در اين كتاب تنها راوى خاطرات نيست، مدرّسى دلسوز، جامعه‏شناسى آگاه و آينده‏نگرى مدبّر است.

    حسين مسرّت )مجّله آشنا(

  كتاب ]ابر زلف و ابر زمانه[ را از اوّل تا آخر خواندم و بر قلم توانا و قريحه سرشار و قدرت انديشه و روانى اسلوب و صحنه‏سازى قشنگ و تشبيهات خوب و سادگى انشاء جنابعالى تحسين كردم و آفرين گفتم.

    حسين نوّاب )تكدرخت(

  نابجاست اگر بگويم وى در راه حصول آرزوى خويش ]نوشتن كتابى كه سرآمد كتاب‏ها باشد[ گام‏هاى استوارى برداشته... وى ]در كتاب روزها[ در گزينش و تصوير و نمايش اشخاص قابل ملاحظه. قريحه يك داستان‏نويس را از خود نشان مى‏دهد، و به اين معنى كه اشخاص را به صورتى چنان با روح و ملموس وصف مى‏كند كه مى‏توان آنها را در نظر خويش تصوّر كرد. نويسنده روزها در گزارش و پرورش مطالب و صحنه‏ها و نمايش اشخاص و اداى مفاهيم، از نكته‏انديشى و نكته‏گويى و نقدهاى ظريف و احياناً طنزى لطيف فارغ نيست و به اين طريق به لطف و كشش كتاب افزوده است.

    غلامحسين يوسفى )نشر دانش(

  امروز يكى از نويسندگان شناخته شده زبان فارسى در دوره معاصر است، چندان كه صرف نظر از عنوان‏هايى نظير استاد دانشگاه، پژوهنده، منتقد ادبى، بايد گفت: كسوت نويسندگى بر او بيش از هر چيزى برازنده است. به خصوص با انديشه پويا و نثر شيوايى كه دارد.

    غلامحسين يوسفى )مجلّه نشر دانش(

  در ايّامى كه ملال روح و رنج تن، ذوق و نشاط هر كارى را از من سلب كرده است، كتابى به دستم رسيد كه خواندن آن سبب شد با همه دلمردگى و افسردگى قلم برگيرم و ديگران را نيز در اين حظّ معنوى با خود شريك گردانم. سخن از شاهنامه و داستان‏هاى جاودانى آن هميشه جاذب است و همّت‏انگيز، خاصّه اگر كسى به روح و كنه مطلب پى برد و پيام فردوسى را به گوش دل بشنود. كتاب »داستان داستان‏ها« حاصل انديشه و ژرف‏نگرى نويسنده روشن‏بين آقاى دكتر محمّدعلى اسلامى‏ندوشن است. از سوى ديگر نثر زنده و پرتوان و تعبيرات بليغ و دلكش نويسنده و افكار و دريافت‏هاى او را در لباسى مطبوع و دلنواز به خواننده مى‏نماياند كه خود از امتيازات كتاب است.

    دكتر غلامحسين يوسفى )برگ‏هايى در آغوش باد(

1) اين بخش برگرفته از ده‏ها كتاب و مقاله بوده و به ضرورت، بسيارى از آنها تلخيص شده است )ح. مسرّت

در سوگ دوست(عبدالجبار قرائی)*

   حسین مسرت

 

 بگو به خضر كه جز مرگ دوستان ديدن

ديگر چه لذّت از اين عمر جاودان ديدى

    »صائب تبريزى«

 

    ... و چه عاجز است قلم آن گاه كه در سوگ دوست به دست مى‏ گيرى و چه قاصر است كلام آن گاه كه سينه پُر از گفتن است و راه گلو بسته است و لب خاموش.

    و چه دشوار است قلم زدن درباره آنچه باور ندارى، به راستى چگونه مى ‏توان در باور خود گنجاند كه انسانى، مخلص، فروتن، مهربان و باصفا ديگر به ثبت خاطره ‏ها دست نمى ‏زند و ديگر در ميان ما نيست.

    او اكنون در كنار ماست. حضور او در لحظه ‏لحظه خاطرات شيرين ما جارى است، كى خنده ‏هاى با صفايش از دفتر دل دوستان زدوده خواهد شد راستى چه خوش گفته است ساقى يزدى:

 هر گل بيشتر به چمن مى‏ دهد صفا

گلچين روزگار امانش نمى‏ دهد

    شگفتا و شگفتا كه چه سان اين بيت زبان حال شده است امروز؛ اگر قطرات اشك بگذارند، مى ‏نويسم كه از سنگ نيز ناله خاسته است، مى ‏نويسم كه دل هنرمندان يزد در خون است، كه در ماتمش نمى ‏دانند چه بگويند كه غمش جانگاه است، كه دردش تحمّل ‏ناپذير است كه ياد و نام وى هميشه ماندگار است.                                            

* ويرايش نخست: پيمان يزد، س 3، ش 113 :(135/5/3): 3

چکیده کتاب شناسی وحشی بافقی

 

حسین مسرّت

        وحشی بافقی(939-991ق) از نامی ترین شاعران عصر صفوی است. سوز و گداز و اخلاصی که در اشعار اوست، از همان زمان نامش را بر سر زبان ها انداخت .اوج هنر شاعری او در سرودن منظومۀ عاشقانه عارفانۀ «فرهاد و شیرین» است که به بیانی دیگر، گزارش زندگی خود اوست ؛بویژه قطعه آغازین آن که نواگر دل های سوخته است . از شاهکارهای دیگر او ترکیب بند های پر شور است .از این سخنور نامی به غیر از کلّیات که شامل دیوان و سه مثنوی: «فرهاد و شیرین» ، «ناظر ومنظور» و«خلد برین »است، یک مکتوب زیبا به نثر و به نظم باقی مانده است .وحشی بافقی را از سرشناس ترین سخنوران مکتب وقوع در شعر پارسی می دانند که بویژه واسوخت را خود او بنیان نهاد.

      مشتاقان ادب پارسی که در پی چند و چون زندگی و آثار وحشی بافقی بودند، کتابی بایسته بود که تمامی این پژوهش ها را از آغاز  تاکنون یک جا در خود داشته باشد تا از سرگردانی رهایی یابند و بدین روی کتابشناسی وحشی بافقی که حاصل پژوهش های سی ساله پروهشگر آن است، گرد آوری وتدوین شد تا راهنمایی برای دوستداران ادب فارسی بویژه در عصر صفوی باشد.

     این کتاب شناسی در چهار بخش با عنوان های زیر سامان یافته است: کتاب های چاپی ، گفتارها، نسخه های خطّی و دیگر موارد.

بزرگان دارالعباده

 

تحریر: حسین مسرت

آیت‌الله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی (یزدی)

آیت‌الله فقیه خراسانی در تابستان 1257ش در شهر مشهد دیده به گشتی گشود. مقدمات و سطح را در آن دیار و اصفهان و مدارج بالاتر را در حوزه علمیۀ دارالعلم نجف فرا گرفت. آن‌گاه پس از درنگی یک ساله در شیراز، راهی سرزمین نیاکانش یزد شد و تا پایان عمر پربار و پرشور خود در آنجا زیست و به تدریس و تبلیغ روزگار گذرانید.

مردم‌داری، انسان دوستی، مکارم اخلاقی و بروز کرامت از ویژگی‌های برجسته و درخشان وی در زندگی بود؛ چونان که او را به نمادی از بندگی و فداکاری و اخلاص تبدیل کرد.

ایشان پس از کسب علوم دینی و خودسازی به میان مردم رفت و با صرف عمر پربار خود به بارورنمودن اعتقادات مردم و توجه به خداوند و به ابلاغ رسالت الهی خود پرداخت. وی برای انجام امور مذهبی راهی روستاهای دورافتاده و شهرهای ایران شد و صدها فرسنگ راه پیمود. به هر وسیله‌ای برای آسایش مردم می‌کوشید، حتی به بهای فروختن چندین‌بارۀ خانه و کاشانۀ خود. وی در کنار این دو مهم به تالیف آثاری نیز پرداخت که برخی از آن ها چاپ شده است. آثار قلمی او عبارتند از: ترجمه نماز، رساله‌ای در طلب و اراده،سی بحث در اصول دین و مفتاح علوم القرآن.

مرحوم شیخ آقابزرگ تهرانی، صاحب کتاب الذریعه الی تصانیف الشیعه دربارۀ ایشان می‌فرمود: «شیخ غلامرضا دانشوری است کمال‌یافته و فرهیخته‌ای است بلندپایه. آنان که اهل معرفتند، جایگاه برینش را می‌شناسند و بسیار گرامی‌اش می‌شمارند. خدمات ارجمندش والا و ماندگارند و پندهای سنجیده‌اش در جان مخاطبان اثرگذار، زیرا او خود تندیس پارسایی و راستگویی و بی‌آلایشی است.»(1)

سرانجام این فقیه پرهیزکار در 11 تیر 1338 ش از پی شصت سال کوشش و تلاش چشم بر این دنیای فانی بربست و مردم حق شناس یزد،پیکرش را از روستای طزرجان تا یزد به طول ده فرسنگ مشایعت کردند، کاری که در طول تاریخ، کمتر مانند ان دیده شده است.

1- دیباچه کتاب تندیس پارسایی

 

آذر یزدی، پیشگام ادبیات نوین کودکان ایران بود

 

یزد - ایرنا - یک نویسنده و پژوهشگر برجسته فرهنگی در یزد با بیان اینکه زنده یاد مهدی آذر یزدی پیشگام ادبیات نوین کودکان ایران بود گفت: آذر یزدی با نگارش کتابهایی متعدد، به ادبیات کودک و نوجوان در ایران رویکردی تازه بخشید و نویسندگان دیگری هم به پیروی از او در این راه گام نهادند.

 

حسین مسرت روز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: تا پیش از آذر یزدی به صورت جدی به مقوله کودک و نوجوان توجه چندانی نمی شد اما اکنون بازار کودک و نوجوان مملو از کتابهای بازنویسی شده از ادبیات قدیم است.
وی ادامه داد: آذریزدی در کتاب های قصه های خوب برای بچه های خوب و قصه های تازه از کتابهای کهن متون ادبی کهن ایرانیان را که فهم برای نسل جدید به خصوص کودکان و نوجوانان دشوار بود به صورت روان بازنویسی کرد و برخی تغییرات قابل فهم در آنها بوجود آورد.
این پژوهشگر فرهنگی که در زمان حیات آذر یزدی با وی در ارتباط بود اظهار کرد: هر چند آثار آذر یزدی از سالها پیش از درگذشتن مورد توجه قرار گرفت و صاحب جوایز مختلفی شد اما اکنون نیز باید بیش از پیش به این اثار توجه شود.
مسرت با یادآوری کم توجهی ها به محل دفن زنده یاد آذریزدی افزود: به همت شهرداری یزد می توان آرامگاه آبرومندی در محله خرمشاه یزد برای این نویسنده بنام بنا کرد؛ موضوعی که سالها به دلیل همکاری و پیگیری نکردن شهرداری محقق نشده است.
وی اظهار امیدواری کرد: با مساعدت منتخبان مردم در پنجمین دوره شورای شهر و شهردار انتخابی این شورا رویکردی جدید نسبت به احداث آرامگاه آذر یزدی ایجاد و در این راستا اقدام شود.
این پژوهشگر فرهنگی با یادآوری فعالیتهای ماندگار آذر یزدی در عرصه ادبیات و نویسندگی و بیش از 40 اثری که از وی منتشر شده، گفت: مهمترین کتاب آذر یزدی در حوزه کودک و نوجوان قصه های خوب برای بچه های خوب در هشت جلد و قصه های تازه از کتابهای کهن در 10 دفتر است.
مسرت یادآور شد: آذر یزدی قصد داشت جلد نهم و دهم قصه های خوب برای بچه های خوب را به رشته تحریر در آورد که درگذشت.
وی افزود: مثنوی بچه خوب و شعر قند و عسل، قصه های ساده برای نوجوانان و کتابهای گربه ناقلا و گربه تنبل برای کودکان نیز از دیگر آثار آذری یزدی است.
مهدی آذر یزدی نویسنده معروف داستان های کودکان در سال 1300 هجری شمسی در محله خرمشاه یزد متولد و در سال 1322 به تهران آمد و مقیم تهران شد، قبل از آنکه به کار نگارش داستان های کودکان بپردازد به مشاغل گوناگون و از جمله عکاسی و کتابفروشی اشتغال داشته است
روزگار کودکی اش در سختی و فقر رفت، اصلاً مدرسه نرفته و رنگ کلاس درس را ندیده، تا جایی که وقتی در پنجاه سالگی برای نخستین بار یک کلاس درس می بیند نمی تواند جلوی گریه خود را بگیرد، الفبا را از پدر یاد گرفته و خود را با کتاب ساخته است
پدرش معتقد بوده مدرسه آدم را فاسد می کند و می گفته به فکر آخرت باشید، آرزوی مدرسه رفتن و بچه ها را با کیف و لباس مدرسه دیدن همیشه برای مهدی آذریزدی باقی ماند،نان و پنیر و پیاز و سرکه غذای روزگار کودکی خانواده آذریزدی بود و هیچ وقت پولی در خانه نداشتند
خیلی از چیزهای مورد نیازشان را می کاشتند و یا مثلاً آرد را با صابون عوض می کردند، این طور بود که مادر اصرار داشت مهدی سر کاری برود تا مزد بگیرد و پول به دست آورد
بعد از مدتی کار کردن با پدر، در یک جوراب بافی مشغول شد و بعد در یک کتابفروشی که معبر او بود به دنیای جدیدش که خلاصه می شد در کتاب، همدم تمام تنهایی هایش
وقتی با کتاب آشنا شد، فهمید دنیا از خرمشاه هم بزرگتر است، آن روزها دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در سال چهارم دبیرستان ایرانشهر درس می خواند و از این کتابفروشی کتاب می خرید
آذریزدی می دید دیگران دکتر و استاد می شوند، متوجه شد راه دیگری ندارد جز اینکه با کتاب خودش را بسازد
21
ساله بود که راهی تهران شد و در آنجا مشغول به کار در چند انتشاراتی و کار تصحیح و ویرایش شد
سال 73 اما آذریزدی دوباره به یزد بازگشت، دیگر پول اجاره خانه در تهران را نداشت، به خانه پدری رفت که با آرامش بنشیند و بنویسد، پشیمان شد، ولی دیگر توان جابجایی نداشت
وی از سال 1336 با توجه به زمینه و مطالعات وسیع قبلی اش شروع به نوشتن داستانهای گوناگون برای کودکان نمود
مهدی آذر یزدی در سال 1343 به سبب نگارش کتاب 'قصه های خوب برای بچه های خوب' از سوی سازمان علمی، فرهنگی، تربیتی ملل متحد (یونسکو) به دریافت جایزه نایل آمد
بزرگ ترین لذت زندگی آذریزدی، کتاب خواندن بود و می گفت ترسم از این است که عمرم به پایان برسد و حسرت کتاب های نخوانده را با خود به همراه داشته باشم
آذریزدی 18 تیرماه سال 1388 در 88 سالگی در بیمارستان آتیه تهران درگذشت و 21 تیرماه پس از تشییع از مسجد حظیره در حسینیه خرمشاه یزد در نزدیکی محل زندگی اش به خاک سپرده شد.
7532 / 6197
خبرنگار: سعید صادقی مقدم*

 ایرنای یزد(

ابعاد ناشناخته شخصیت استاد آذریزدی به جامعه معرفی می شود

یزد - خبرگزاری مهر: دبیر علمی همایش بزرگداشت استاد آذریزدی گفت: در همایشی که در روز 14 آبان‌ ماه به منظور نکوداشت استاد آذریزدی برگزار می‌شود، ابعاد ناشناخته شخصیت و زندگی این نویسنده فقید معرفی می شود.

به گزارش خبرنگار مهر در یزد، اسدالله شکرانه عصر سه شنبه در نشست خبری این همایش اظهار داشت: شخصیت استاد آذر از جنبه آثار و شخصیت او قابل بررسی است و در این همایش تلاش می‌شود به این بخش از ابعاد زندگی پدر ادبیات کودک و نوجوان ایران پرداخته شود.

وی افزود: استاد آذر از نخستین نویسندگان کتاب کودک در تاریخ معاصر کشور است و شخصیت فرهنگی و هنری وی نیز به عنوان یک یزدی مطرح است و می تواند در ارتقاء فرهنگ یزد و یزدی موثر باشد و قدمی تاثیرگذار در راستای اجرای طرح مهندسی فرهنگی در دارالعباده یزد باشد.

آثار آذریزدی در حوزه های خارج از ادبیات کودک و نوجوان ناشناخته مانده است

دبیر علمی همایش نکوداشت استاد آذریزدی ادامه داد: استاد آذریزدی به عنوان نویسنده توانای ادبیات کودک و نوجوان در کشور شناخته شده است در حالی که اثر گرانقدر وی تصحیح مثوی معنوی است که ناشناخته مانده است.

شکرانه اظهار داشت: آذر در برهه تاریخی ادبیات کشور ما حضور پیدا کرد و تا سال 1388 همواره در عرصه‌ های فرهنگ حضور داشته است اما از آنجا که تمایل چندانی به ارتباط با جهان بیرون نداشت، مورد غفلت واقع شد و در بسیاری موارد در حق او کوتاهی شده است. 

وی خاطرنشان کرد: ایجاد دبیرخانه دائمی بزرگداشت آذریزدی و نشان استاد در این همایش اعلام عمومی خواهد شد.

دبیر اجرایی این همایش نیز در این نشست اظهار داشت: همایش نکوداشت استاد مهدی آذریزدی، پدر ادبیات کودک و نوجوان ایران زمین در روز 14 آبان‌ ماه جاری همزمان با روز فرهنگ عمومی با حضور شخصیت‌ های برجسته فرهنگی کشوری و استانی در یزد برگزار می ‌شود.

مفاخر ادب فارسی در همایش بزرگداشت استاد آذر شرکت می‌ کنند

غلامعلی سفید خاطرنشان کرد: دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن به عنوان سخنران اصلی این همایش برگزیده شده همچنین آقایان محسن چینی‌ فروشان، مدیرعامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کشور، دکتر محقق رئیس انجمن مفاخر فرهنگی ایران و هوشنگ مرادی کرمانی نیز از دیگر مهمانان ویژه این همایش خواهند بود. 

سفید افزود: دکتر اسلامی ندوشن در این همایش در مورد زندگی استاد و مثنوی تصحیح شده توسط او و چینی ‌فروشان به معارف قرآنی ذکر شده در آثار آذریزدی خواهند پرداخت.

دبیر اجرایی این همایش همچنین عنوان کرد: آقایان اسدالله شکرانه و حسین مسرت نیز به عنوان سخنرانان استانی برگزیده شده‌ اند.

سفید یادآور شد: در این همایش همچنین بخش‌ های کوتاهی از زندگی استاد آذریزدی در قالب فیلم کوتاه پخش خواهد شد.

این همایش با مشارکت موسسه فرهنگی هنری جواد، کانون اطلاع‌ رسانی و همبستگی یزدی ‌تباران، موسسه ریحانه ‌الرسول و کانون احسان و اندیشه توحید در سالن شهید عباسپور برق منطقه ای یزد برگزار خواهد شد.

 

خبرگزاری مهر1388/3/5

با خنکای آب‌انبارهای یزد*

 

 

بیا، بیا، با عشق بیا

نرم و آهسته بیا،

امّا عطشناک

که چه باک،

دالانی در دل زمین،

تو را به طراوت میخواند

سرد و زلال

تازه و بیزوال

پلّههای نمور و هوای خنک آن به استقبالت میآیند، تویی و صدها پلّه، به میزان عطشی که داری. تویی و هوایی دلپذیر، تویی و رسیدن به زلال آب، زلال آب کوهساران. تویی و نسیم وزیده بر برفها و برکهها.

میتوانی ره بپویی، ره بجویی، به دل خاک، آنجا که سرما در چنگ آجر حبس شده است، میتوانی در دل زمینی گرم، آبی سرد بنوشی، نقبی بزنی به کوه یخ، به زیر دالان برفخانههای «شیرکوه» و یا پای بگذاری به درون کارگاه کیمیاگری معماران یزد، آری به درون آبانبارهای یزد، آنجا معمار توانای یزدی، بهشتی در دل زمین برایت ساخته‌وپرداخته است.

بزرگ استاد هنرمند معمار کویری یزد، آنگاه‌که با شوق، دانه‌دانه، خشتها را با ملات ذوق میچید و آنگاه‌که میراب عشق، آب کاریز را درون انبار محبّت لبریز میکرد، به چه میاندیشید؟ که: «عبادت به‌جز خدمت خلق نیست»؟ که هزاران انسان تشنه، چون لبی‌تر می‌‌کنند، یادی از لبان تشنۀ سرور آزادگان خواهند کرد: یادی و ثوابی.

روزی که هُرم گرمای تابستان، حتّی ریشۀ درختان تنومند را میخشکاند و از آب جاری جویباران، بخار برمیخاست، نرم نرمک، راهی به دل خاک، به درون آبانبار جستم، کمکمَک از گرما کاسته شد و عرق سردی به پیشانیام نشست. آه چه سرمایی، گویی زمستان بود و چلّۀ دی. هنوز به پایاب نرسیده بودم که از سردی آنجا به خود لرزیدم.

هنوز هُرم گرما به صورتم بود و از پیشانیام عرق میچکید. امّا دیگر عطشی نبود! دیگر حتّی میلی به نوشیدن آب نبود! امّا پای پیش نهادم و خود را سراسیمه به زیر شیر آبانبار کشاندم، دهان را که گشودم به‌جای آب، انگار بلورهای یخ فرومی‌چکید! دل که هیچ، جگر را هم جلا دادم. برون که هیچ، درون را هم صفا دادم. پنداشتم که میتوان در آنجا ساعتها آرمید. امّا چه خیال خامی، در سردخانهای این‌چنین، دستها کرخت و تن، لرزان شده بود و دیگر یارای ایستادن نبود.

به همان‌گونه که به هنگام آمدن، پلّهها را شتابان پیموده بودم، اکنون نیز با همان شتاب، راه گریز از این «زمهریر» در پیش گرفتم، هرچند پاها از کرختی، توان رفتن در خود نمیدید. امّا میبایست رفت، زیرا اینجا نه جای درنگ بود که باید رفت.

ازآن‌رو هر بار که بدین محبّت خانهها مینگرم، یاد آن روز در ذهن زنده میشود که عطشناک، پلّهها را دوبه‌یک درنوردیدم و با دو پای قرض گرفته از سرما، ازآنجا گریختم. گاهی به خود میگویم: آن روز که معمار عاشق، آجرها را به روی‌هم مینهاد و آبیار عاطفه از ورای کوهستان، آب زلال را در برکهها جاری میساخت؛ و میراب محبّت، آب را به درون تنورۀ آبانبار هدایت میکرد، راستی به چه میاندیشید؟ به کودکی عطشناک که ظهر یک روز گرم تابستان بدان پناه میآورد؟ و یا به رهگذری گرمازده که در پی جرعهای آب است تا جان خود را از کویر کشنده برهاند؟

به‌راستی این چه دستانی است، چه اندیشهای است که میداند، میتوان در این آتشدان نیز آب‌خنک ساخت. میتوان با چند دانۀ آجر، مقداری ساروج و کمی ملات همّت، آبانباری ساخت که در تابستان خشک و تفتیدۀ کویر، سقّای تشنهکامان کویر باشد؟

هزاران درود نثار معمار توانای کویر که این هنر والای اوست، آفرینش سرما در دل گرما و بنیان انبان محبّتی آکنده از عشق و ذوق و شوق. آری آبانبارهای یزد، آبانبان حیات است، گنج‌خانۀ زندگی است.

در دیاری که به‌اندازۀ یک جرعه آب، میتوان دشتی ساخت به تمنّای وصال، در دیاری که به نام آب سوگند میخورند و سکّه میزنند، سخن از آب چه زیبا و چه شیواست؛ و چه جانبخش و فریباست و چه شگفتآور دیاری است، دیار یزد، معمارش توانا و اندیشمند، استادش کارآ و هنرمند. هنرمندش کوشا و هوشمند، شاعرش پویا و دردمند و مردمش جویا و توانمند.

دیر زی، ای کهن دیار یزدان، ای یزد.

 

*     سالنامۀ لالۀ کویر، یزد: لالۀ کویر، 1382: مقدمّه.