بررسی تاریخ اجتماعی یزد در عصر قاجار(3)

 

 

حسین مسرّت

 

ایرج افشار در اهمیّت این جریان معتقد است: «واقعۀ عبدالرّضاخان یکی از گوشه­های مهمّ تاریخ یزد و از وقایع قابل رسیدگی عصر فتحعلی شاه است، بدان حد که منجر به آمدن عبّاس میرزا به یزد شد. قاآنی در بارۀ فتح یزد و شکست عبدالرّضاخان، قصیده­ای سروده است. عبدالرّضاخان در افواه یزدیان شهرت وافری یافته بود و مردم برای او اشعاری عامیانه سروده­اند. یکی از ابیات معروف این است:

عبدالرّضاخان که شاه می­شه    
 

بافق ما کربلا می­شه
 

 

علّت ذکر بافق از این باب است که اجداد او بافقی بودند و اغلب تفنگچیان او هم که به حدود چهارهزار نفر بالغ می­شده، بافقی و بهابادی بوده اند و شاید هم از  باب اینکه عبدالرّضاخان به مردم بافق صدمه ها زد». (طرب نائینی، 1353: نوزده. ن. ن. ک: بامداد، 1371، ج4: 32؛ ن. ن. ک: علی اکبر تشکرّی بافقی «نقش عبدالرّضاخان بافقی در بحران یزد در دومین دورۀ جنگهای ایران و روس؛ تاریخ ایران، ش 5و6، بهار 1388: 38-17)

در تذکرۀ میکده اشعار فراوانی در مدح محمّدولی میرزا آمده است. از جمله وامق یزدی صاحب میکده که چنین گفته است:

مظهر انوار خفی و جلی
آن چو پدر صاحب دیهیم وگاه
... آمده از سایۀ یزدان تمام

 

والی جم رتبه محمّد ولی
فتحعلی شه، شه عالم پناه
یزد کنون روضۀ دارالسّلام

 

الخ. (وامق یزدی، 1371: 50)

قضایی یزدی هم در قصیده ای بهاریه از او به نیکی یاد کرده است:

خدیو مملکت آرای شاهزاده ولی
 

که ملک را به دم تیغ آبدار گرفت
 

الخ. (همان: 215-214)

محمّدولی میرزا که به نوشتۀ فضل الله خاوری، معاصر وی در سمنان بواسطۀ افتادن از اسب و اصابت سرش به سنگ، شوریدگی در سر داشت، «در دارالعبادۀ یزد نیز بنای شوریدگی و سوء سلوک نهاد. الله قلی میرزا، ولد ارشد خویش و میرزامهدیقلی نوائی، وزیر مصلحت کیش را متهم ساخت و به اتلاف هردو پرداخت، آن را به ضرب مشت و این را از سم نفیع بکشت». (حسینی شیرازی، 1379 :20)

همو در جای دیگر در توضیح واقعۀ قتل فرزندش می­آورد: «پدر والاگهر در ایّام ایالت دارالعبادۀ یزد به سبب تهمتی که زده بودند، روزی در سلام عام، مخاطب و معاتب نمود و شخص پهلوان حاضری را به اذیّت او امر فرمود و او با قوّتی هرچه تمام­تر مشتی چند استوار بر فرق او نواخت و از صدمۀ آن مشت
 

سندان کوب، مغز پسر را نیز چون مغز پدر پریشان ساخت. امیرزادۀ آزاده سر به شوریدگی برآورد و همواره حرکاتی برخلاف عقلا می­کرد. پدر رشید در مقام چاره کوشید و او را به اتّفاق میرزا ابوالقاسم نام، طبیب یزدی روانۀ دارالخلافۀ طهران گردانید.چون می دانست اورا به کجا فرستاد، لهذا در دارالخلافه به اندک زمانی روی به عالم بقا نهاد». (همان: 104-103)و جالب آنکه خود محمّد ولی میرزا سالها بعد به دلیل جنایت فراوان در تهران محبوس نظر بود. (همان: 21)

در سال 1243ق به فرمان فتحعلی شاه، شاهزاده علی خان ظلّ السّلطان به جای برادرش محمّدولی میرزا فرمانروای یزد شد. (اعتمادالسّلطنه، محمّدحسن1357 :132) و از سوی او عبدالرّضاخان حاکم یزد گردید. (طرب نائینی، 1353: 672) چون عبدالرّضاخان، حاکم یزد شد، شجاع السّلطنه راهی کرمان گردید، امّا  بامداد می­نویسد: چون یزد و کرمان به هم برآمد و مأمورین دولت را از آنجا بیرون رانده بودند، فتحعلی شاه در سال 1243ق، حکومت این دو جا را به شجاع السّلطنه داده، او را با قشون ابواب جمعی خود برای انتظامات آن حدود گسیل داشت. شجاع السّلطنه ابتدا به یزد رفت و سپس به کرمان عزیمت نمود. در این سفر است که قاآنی به همراه وی به یزد و کرمان رفته است. (بامداد، 1371، ج1: 309)

در سال 1245ق عبدالرّضاخان با شفیع خان، حاکم راور ، پیوند خویشاوندی بست و او را از فرمانبری شجاع السّلطنه، حاکم کرمان بازداشت. از اینرو شجاع السّلطنه دوباره لشکری فراهم کرد و شهر یزد را محاصره نمود و تیمور میرزا (حسام الدّوله)، پسر حسینعلی میرزا،فرمانروای فارس که در این زمان در آباده بود برای تسخیر یزد به یاری طلبید.

چون این خبر به مرکز رسید، در سال 1246ق، سیف الدّوله میرزا، فرزند علی خان ظلّ السّلطان را به حکومت یزد تعیین کردند. پس از ورود والی نامبرده به یزد، شجاع السّلطنه در محاصرۀ یزد پافشاری کرد و مدّت دو ماه این کار طول کشید و گه گاه عبدالرّضاخان به دستاویز «اینکه حکومت یزد به ظلّ السّلطان تفویض یافته و اینک فرزند او سیف الدّوله بر مسند حکمرانی متّکی است، لشکری فراهم کرده و از دروازه بیرون می فرستاد و با سپاه شجاع السّلطنه رزم می داد». (سپهر، 1353،ج2 : 54) در پایان کار از سوی فتحعلی شاه، فرمانی صادر شد که نایب السّلطنه عبّاس میرزا به طرف یزد روانه شده، نخست قلعۀ یزد را گشوده و عبدالرّضاخان را دستگیر کند؛ آن گاه شجاع السّلطنه را که «بدون اجازت کارداران حکومتی به یزد تاخته بود». (همان: 53 .ن.ن.ک: هدایت، 1372: 421-420) به مرکز روانه دارد.[1]    

وامق یزدی در شرح بیدادگریهای شجاع السّلطنه و سپاه او سروده است:

گذشت چون چهل و شش پس از هزار و دویست
ابا سپاهی کز بهر خشک و تر بودند
نمانده یک ده آباد در حوالی شهر

 

شجاع سلطنه آمد به یزد از کرمان
همچو آتش سوزان همه چو باد خزان
که از تعدّی و بیدادشان نشد ویران

 

الخ (وامق یزدی، 1371: 272-271 با تلخیص)  

همو در دیوان خود نیز قطعه ای در همین موضوع به مطلع زیر دارد که می گوید:

ای ستمکاران دهر، الاعتبار، الاعتبار
 

از مکافات ستمهای شجاع السّلطنه
 

 (وامق یزدی،1380ق :271)

عبّاس میرزا «چون به عقدا رسید، عبدالرّضاخان با تمام خویشاوندان با تیغ و کفن به حضورآمدند. تهمچنین شجاع السّلطنه چون خبر ورود نایب السّلطنه را به عقدا شنید، لشکریان خود را برداشته، راه کرمان پیش گرفت. نایب السّلطنه به شهر یزد درآمد و کار آن بلده را منظّم کرد و حاجی سیف الدّوله میرزا را به حکومت یزد باز گذاشت. چون به علّت امتداد محاصره، علف و آذوقه اندک بود، بعد از سه، چهار  روز روانۀ کرمان شد. عبدالرّضاخان هم ملتزم رکاب بود. بعداز ورود به کرمان، نایب السّلطنه از طرف فتحعلی شاه احضار شد. او فرزند خود، خسرومیرزا و یوسف خان گرجی، امیر توپ خانه را در کرمان گذاشت و سلیمان خان گیلانی، سرهنگ را با فوج شقاقی در یزد ملازم حاجی سیف­الدّوله میرزا کرد و خود به عزم تهران حرکت کرد و در نتیجۀ ابراز لیاقت به یک قبضه شمشیر مرصّع مفتخر گردید. بر حسب دستور نایب السّلطنه، علی خان، پسر عبدالرّضاخان [را] به رسم گروگان به آذربایجان بردند». (طاهری، عبدالغفور، 1371: 221)

امّا عبدالرّضاخان در کرمان بیکار ننشست و به کمک شفیع خان بر ضدّ دولت شورش کرد. عبدالرّضاخان در قلعۀ بافق سنگر گرفت و سلیمان خان گیلانی[2] با فوج شقاقی مأمور سرکوب وی شد. عبدالرّضاخان پس از آگاهی از این امر، شبانه با چندتن از خویشان خود به طرف هرات فرار کرد. امّا در بین قائن و هرات بواسطۀ برخورد با دزدان و سرقت زر و سیم و جواهرات به قائن برگشت. امیر اسدالله خان، حاکم قائن در ذیقعدۀ 1247ق، نزد عبّاس میرزا در مشهد، شفاعت عبدالرّضا را کرد. امّا از طرف فتحعلی شاه فرمان رسید که وی عبدالرّضا خان را همراه خود به تهران ببرد. (طاهری، عبدالغفور،1371: 222) و عبدالرّضاخان را در فرّاشخانۀ خارج ارگ زندانی کردند. (هدایت، 1372: 435)

رضاقلی هدایت در این باره می نویسد: «عبدالرّضاخان، حاکم سابق یزد که دستگیر و محبوس بود، چون با ولی نعمت خود نوّاب شاهزاده محمّد ولی میرزا خیانت کرده بود، خاقان صاحبقران به جهت کیفر آن کافر نعمت، او را به دست نوّاب شاهزاده معظّم الیه دادند و عیال و اطفال و فرزندان نوّاب محمّدولی میرزا او را با انواع زحمت ومشقّت کشتند». (همان جا)

عبدالرّضاخان در محرّم 1249ق به قتل رسید. بدین گونه که در دوشنبه بیست وهشتم محرّم 1249ق هنگام سپیده، فرزندان خانوادۀ شاهزاده محمّد ولی میرزا که همگی بدست عبدالرّضاخان آواره و سرگردان شده بودند، بر او تاختند. «اهل و عیال و خدمه وغلام بچّه، بلکه عموم سیاه و سفید دولتخانۀ والا ـ که هریک از او داغی در دل داشتند ـ با آلات و ادوات جارحه از قبیل: شمشیر و خنجر و کارد و تبر زین و شش پر و ساطور رو به سوی وی آوردند وتمامی اهالی دولتخانه، بیگلر بیگی را پاره پاره نمودند و نعشش را در معبر عام دفن نمودند». (هدایت، رضا، 1339، ج10: 54؛ ن.ن.ک: هدایت، 1372: 435)

در تذکرۀ جلالی تاریخ این واقعه به نادرست 28 محرّم 1248ق آمده و نوشته است: «عبدالرّضاخان قبل از آنکه به حضور فتحعلی شاه برود، مقداری تریاک خورده، خودش را مسموم کرد، ولی مؤثّر واقع نشد و بعد از معالجۀ مختصری بهبودی یافت. سپس به حضورش بردند. پادشاه او را به محمّدولی میرزا سپرد. پس از خروج از دربار، کارد یکی از پاسبانان را غفلتاً گرفته به شکم خود زد. از این زخم نیز نمرد.او را به خانۀ محمّد ولی میرزا بردند و در نیمه شب 28 محرّم 1248ق به دست بستگان محمّد ولی میرزا مقتول گشت». (طاهری، عبدالغفور، 1371: 222)  به هر روی با قتل عبدالرّضاخان، حکومت خوانین در یزد پایان می پذیرد. در تذکرۀ میکده بارها نام عبدالرّضاخان همراه با قصاید و قطعاتی در مدح او آمده است. از جمله وامق یزدی گوید:

سپهر دانش عبدالرّضا که در وی جمع
 

کمال ذاتی با فضلهای مکتسبی است
 

 (وامق یزدی،1371: 164)

 


1ـ در تذکرۀ خاوری آمده است که پس از درگذشت فتحعلی شاه، شجاع السّلطنه «دو دیدۀ نازنین را در سرِکار خودسری نهاد و در دارالارشاد اردبیل در گوشۀ محبس، ذلیل و علیل افتاد». (حسینی شیرازی، 1379:  19) ن.ن.ک : هدایت،1372 :246-244.

1ـ سلیمان خان کرانی. (هدایت، 1372)

بررسی تاریخ اجتماعی یزد در عصر قاجار(2)

 

 

حسین مسرّت

 

در سال 1229ق در پی عزل عبدالرّحیم خان، حسنعلی میرزا شجاع السّلطنه، فرزند فتحعلی شاه به فرمانروای یزد و بسطام گمارده شد. (هدایت، رضاقلی، 1372: 369) وی میرزاموسی رشتی (وزیر)، پیشکار خودش را در 18محرّم 1230ق به نیابت حکومت یزد گمارد و تا سال 1232ق به کار دولتمداری مشغول بود و پس از وی میرزا بابای مستوفی در جمادی الاوّل 1232ق جمع دیوانی یزد بدو سپرده شد. و هم در این سال محمّدحسن خان قاجار، حاکم ابرقوه به واسطۀ خوراندن سم در گذشت. (طرب نائینی، 1353: 544)

طراز یزدی در چندین قطعه، تعرّضی به میرزا موسی وزیر دارد که از آن جمله می­گوید:

ای میرزا مخنّث رشتی که کرده­ای
 

در غیبت طراز، سخنهای یاوه یاد
 

الخ (طرازیزدی، 1366 :178)

پس از عزل میرزاموسی در سال 1232ق نیابت حکومت یزد به حاجی محمّدزمان خان، فرزند حاجی محمّدحسین خان نظام الدّولۀ اصفهانی رسید.[1] چند ماهی از فرمانداری وی نگذشته بود که واقعۀ شاه خلیل­الله از سادات فرقۀ اسماعیلیه در رجب 1232ق در یزد رخ داد. عبدالغفور طاهری شرح این واقعه را چنین بیان می­دارد: «شاه خلیل­الله، فرزند مرحوم سیدابوالحسن خان که از سادات اسماعیلیه بود و سمت امامت بر جماعت نامبرده داشت، به یزد مسافرت و دو سال توقّف کرد.روزی اتّفاق افتاد که یک دوتن از ملازمان شاه خلیل­الله در بازار با اهل حرفت منازعت کردند و زحمتی رسانیدند، مضروبین شکایت به میرزا جعفر صدر الممالک که یکی از اعیان یزد بود، بردند. صدرالممالک به احضار ملازمان شاه خلیل­الله حکم داد. ملازمان هراسناک شده، به سرای شاه [خلیل­الله] پناهنده شدند و گماشتگان صدر باز گردیدند.

ملاّ محمّدحسین که در زمرۀ علماء بود، چون این قضیّه را بشنید، جماعتی از بازاریها را با خود همدست و آهنگ سرای شاه خلیل الله کرد. شاه خلیل الله برای دفاع، در سرای را بسته، بر لب بام سنگربندی کرد و به عزم مدافعه بنشست. مردمان هجوم آورده در خانه را شکستند و شاه خلیل الله را با دوسه تن از گماشتگانش کشتند. حاجی محمّدزمان خان، ملاّ محمّدحسین و جمعی از همراهانش را بگرفت و توقیف کرد و صورت حال به فتحعلی شاه نگاشت. از مرکز دستور دادند: ملاّمحمّدحسین و صدر الممالک و جمعی دیگر را که مرتکب قتل شده بودند، تحت الحفظ روانه کردند و این امر به موقع اجرا گذارده شد. پس از رسیدن مقصّرین به تهران، ملاّمحمّدحسین را به زندان برده، در زنجیر کشیدند و بعد از زدن چوب فراوان به شفاعت نظام الدّوله مستخلص شدند و از صدر الممالک و سایر مرتکبین جریمۀ مهمّی به عنوان دیه گرفنتد و عموماً به یزد مراجعت کردند». (طاهری، عبدالغفور، 1371: 219-218 و نیز ر.ک: هدایت، رضاقلی، 1372: 376)

تاریخ وفات شاه خلیل­الله را هفت رجب 1232ق ذکر کرده­اند. فتحعلی شاه در عوض این رخداد  و برای دلجویی از خانوادۀ وی، حکومت قم و محلاّت و دخترش را به آقا خان محلاّتی، فرزند ارشد شاه خلیل الله بخشید. (هدایت، رضاقلی، 1372: 376)

با اینکه رسماً حکمران یزد، محمّد زمان خان بود، امّا جامع جعفری ذیل وقایع سال 1234ق آورده است: «نگین حکمرانی یزد در کف اهریمنان بیگانه افتاده» است. (طرب نائینی، 1353: 505). و هم در این سال ابوالهادی خان پسر دولتیارخان که از افراد حکومت محمّدحسن خان بود، وارد یزد شده و یک سالی در این شهر توقّف کرد و پس از آن به نیشابور رفت. (همان: 786) طرب نائینی در بارۀ علّت درنگ وی چیزی ننوشته است.

در سال 1236 ق عبدالرّحیم خان، پسر محمّدتقی خان که تا آن زمان در تهران محبوس بود، مورد عفو پادشاه واقع شد و پس از آمدن به یزد، گوشه گیری اختیار کرد.

یکی دیگر از رخدادهای ناگوار یزد، بروز وبای همه­گیر  به سال 1236ق بود که طیّ آن بسیاری از مردم یزد از جمله عبدالرّحیم خان، حاکم پیشین یزد و فرزندانش محمّدعلی خان و محمّدجواد خان بدرود زندگی گفتند. (همان: 520) علی­اکبر بسمل شیرازی شرحی کوتاه از گسترس این وبا دارد: «با آنکه هوا کمال برودت به هم رسانید و خورشید خاوران از برج میزان به برج عقرب و قوس منتقل بود، وبای مزبور از اطراف تاخت وتاز می­نمود. مدّتی در بلوکات فارس بود و از اینجا به دارالعبادۀ یزد سرایت نمود و در آنجا نیز معرکه برپاکرد». (بسمل شیرازی، 1371: 245)

حکومت حاجی محمّدزمان خان تا سال 1238ق ادامه داشت و در این سال محمّدولی میرزا، فرزند
 

فتحعلی شاه پس از هفت سال عزلت در ری به حکومت یزد گمارده شد (هدایت، رضاقلی، 1372: 392 و بامداد، 1371، ج4: 32))، امّا در جامع جعفری آمده که در نهم شعبان 1236ق به موجب فرمان فتحعلی شاه، حکومت یزد به محمّدولی میرزا، حاکم پیشین خراسان که سالها معزول وخانه نشین بود، سپرده شد. (طرب نائینی، 1353: 577 و آیتی یزدی، 1317: 379) امّا با توجه به همزمانی رضاقلی هدایت (نگارندۀ فهرس التواریخ) با این رویدادها و اشراف وی به رخدادهای دربار باید نظر هدایت را پذیرفت.

این حاکم فرهنگدوست به غیر از آبادانی شهر یزد و بنیان چند رباط در علی­آباد مهریز، ساغند، میبد و دهشیر، موفّق به ایجاد بناهای زیر گردید: مسجد جنب دیوانخانۀ یزد، مدرسۀ بافق، جنب مسجد جامع، شبستان شاهزاده در مسجد جامع (سال1240ق)، تعمیر حصار یزد، شاهزاده فاضل و اتمام مسجد جنب کاروانسرای خان. امّا از کارهای نیک و به یاد ماندنی وی باید از بنیان مدرسۀ بزرگ شاهزاده در سال 1240ق در بازار نو و در جنب چهارسوق، نزدیک مسجد جامع یزد یاد کرد. (افشار، 1374، ج2: 572)

محمّدولی میرزا در سال 1241ق مدرسه را وقف نمود . وی همزمان با کار آموزشی در مدرسه، افرادی را مأمور تألیف، ترجمه، استنساخ و خریداری کتب دینی و اخلاق نمود و توانست کتابخانه­ای وزین را در آن مدرسه بنیان کند. (ر.ک: طرب نائینی، 1353 :605-596)

محمّدولی میرزا در هنگام فرمانروایی در یزد به همراه خود آقا میرمحمّدکاظم بقای اصفهانی برای لله گی فرزندان (ر.ک: وامق یزدی، 1371: 78)، میرزا محمّدهادی دانش تفرشی به همراه دو برادرش برای دبیری و خدمات دیوانی (همان: 113)، میرزا محمّدجعفر طرب نائینی برای منشی­گری (همان: 187)، میرزا رحیم مایل بروجردی برای مستوفی­گری (همان: 243)، میرزا محمّدعلی همدم سمنانی برای ملازمت (همان: 261) و گروهی دیگر از افراد سیاسی و نظامی را به یزد برد. (ر. ک: طرب نائینی، 1353 :577- 590)

از وقایع مهمّ زمان وی طغیان عبدالرّضاخان (امیر مؤیّد)، حاکم یزد و فرزند رشید محمّدتقی خان بافقی و خودسری محمّدقاسم خان دامغانی است که عبدالغفور طاهری چنین می­نویسد: «بعد از گذشتن هفت سال از حکومت محمّدولی میرزا در یزد در سنۀ 1243هجری محمّد قاسم خان دامغانی، حاکم کرمان طریق خودسری گرفت و کارکنان دولت را معزول و جمعی را مغلول و محبوس ساخت. شاهزاده محمّد ولی میرزا، حاکم چون این خبر بشنید، هم برای اینکه گناهکاران را کیفر دهد و هم حکومت کرمان بدست گیرد، در اوایل رجب به تهران رفت تا پس از اخذ دستور با لشکری ساخته به کرمان تاختن کند. عبدالرّضاخان یزدی، فرزند مرحوم تقی خان بیگلر بیگی که آن وقت نایب الحکومه بود در غیبت مشارالیه مردم یزد را با خود همدست نموده، بر محمّدولی میرزا طغیان کرد و اموال و خزائن و دفائن اورا تصرّف کرد و زنان و فرزندان حاکم را با زاد و توشۀ اندک روانۀ تهران نمود. از آن سوی محمّد ولی میرزا با اخذ دستور برای سرکوبی حاکم کرمان روانۀ یزد شد. چون به نائین رسید، ناگاه با زنان و فرزندان بی ساز و برگ خود برخورد و از طغیان عبدالرّضاخان آگاه شد. ناچار اولاد و احفاد و پردگیان خود را که قریب سیصد نفر بودند برداشته، روانۀ تهران شد.

در این هنگام محمّدقاسم خان دامغانی، چون آشفتگی یزد را شنید، جماعتی از قبائل بلوچستان و سیستان را همراه کرده، با آهنگ تسخیر یزد از کرمان بیرون شد. در منزل رباط شمش، دوازده فرسخی یزد که سرحدّ کرمان و یزد است، مردم کرمان سر از اطاعت محمّد قاسم خان برتافتند و از لشکرگاه به هر جانب پراکنده شدند. محمّد قاسم خان چون این بدید به طرف قلعۀ بم رو آورد. مستحفظین قلعه راهش ندادند. ناچار به طرف سیستان گریخت.

در این موقع بواسطۀ آشفتگیهای یزد وکرمان، حکومت هردو محل را به شاهزاده حسنعلی میرزا شجاع السّلطنه دادند تا دو شهر مذکور را منظّم نماید. محمّداسماعیل پیشخدمت باشی را نیز با  شجاع السّلطنه همراه کردند که اموال محمّدولی میرزا را از عبدالرّضاخان استردادکنند. شجاع السّلطنه تا ظاهر شهر یزد براند و درباغ دولت­آباد فرودآمد و آنجا را لشکرگاه و شهر را محاصره کرد. مدّتی کار به مبارزه و مقاتله انجامید تا کار محصورشدگان به واسطۀ کمی آذوقه دشوار شد. علماء و اعیان یزد از فتحعلی شاه خواستار شدند: دستور دهد شجاع السّلطنه دست از محاصرۀ یزد بردارد و حکومت به عبدالرّضاخان تفویض شود. مسؤول یزدیها به اجابت مقرون شد و حسنعلی میرزا شجاع السّلطنه دست از محاصره برداشته، روانۀ کرمان گردید و اسماعیل  پیشخدمت باشی مقداری از اموال محمّدولی میرزا را از عبدالرّضاخان اخذ نموده روانۀ تهران شد». (طاهری، عبدالغفور، 1371: 220-219 نیز ر. ک: هدایت، رضاقلی،1372: 412-411)[2]

 


1ـ عبدالغفور طاهری، آغاز حکومت حاجی محمّد زمان خان را 1231ق می داند. (طاهری، عبدالغفور، 1371: 218)

در یادداشتی خطّی، تاریخ ورود حسنعلی میرزا برای بار اوّل 21 رمضان 1243ق و برای بار دوم، ربیع المولود1244ق آمده است. (اعتماد السّلطنه،  1363،ج3: 149)

 اختصاص هزینۀ سوگواری مادر برای آزادی زندانیان دیه

 

 

دو سال از مرگ غم انگیز مادر مهربان مان بی بی شریفی گذشت . بنابر عرف رایج، درسال نخست، مراسم پرسه و هفته و چهلم را با آیین روضه خوانی برگزار کردیم . امّا قصد دارم تا زمانی که عمرمان اجازه می دهد، هزینۀ سوگواری او را اختصاص به کارهای خیر بدهیم که روح مادرمان شادمان شود. ازینرو امسال را مانند سال گذشته قصد داریم هزینۀ یک روز روضه را اختصاص با ستاد دیه بدهیم . تا نان آور خانه ای به نزد فرزندان بیاید و برق شادی را در چشمان همسر و فرزندانش ببیند. تا خانواده ای را چشم به راه پدر نبینم . و همسری که روی دست دراز کردن به دیگران را ندارد. باشد که همه در این راه کمک کنیم تا جامعه دچار آلودگی نشود.

فرزندان بی بی شریفی

(فاطمۀ خواجه آریجی/ حسین مسرّت/ طبیۀ مسرّت)

27/6/1399

گذری بر زندگی منجّم یزدی شاه عباس اول صفوی*

 

گذری بر زندگی منجّم یزدی شاه عباس اول صفوی

ایسنا/یزد محقق و نویسنده‌ی برجسته‌ی یزد از مشاهیر نامی این دیار به «ملا جلال‌الدّین محمّد منجّم یزدی» به عنوان منجّم مخصوص شاه عبّاس اوّل صفوی اشاره و آثار وی را تشریح کرد.

«حسین مسرت» در گفت‌وگو با ایسنا با بیان این که استان یزد  بر اساس مکتوباتی که برجای مانده مورخان چندی داشته است، از آن جمله به «شرف‌الدّین علی یزدی» صاحب «ظفرنامه»، «محمّد مفید مستوفی بافقی» صاحب «جامع مفیدی»، «احمد کاتب یزدی» صاحب «تاریخ جدید یزد»، «جعفر بن محمّد جعفری» صاحب «تاریخ یزد»، «عبدالحسین آیتی تفتی» صاحب «تاریخ یزد یا آتشکدۀ یزدان»، «معین الدّین معلّم میبدی» صاحب «مواهب الهی در تاریخ سلسلۀ آل مظفّر» و چند نفر دیگر که اسامی آن‌ها در فهرست‌ها درج است، اشاره کرد.

وی «ملا جلال‌الدّین محمّد منجم یزدی» را یکی از این تاریخ‌نویسان برشمرد و گفت: کتابی به‌نام «روزنامۀ ملا جلال» در وقایع تاریخ عصر صفوی از آثار این مورخ یزدی است.

مسرت با بیان این که او منجّم مخصوص شاه عبّاس اوّل صفوی بوده که از آغاز پادشاهی شاه عبّاس اوّل در خراسان، منجّم وی بوده است، تصریح کرد: «ملا جلال‌الدّین محمّد منجم یزدی» از سال 994 هجری قمری به خدمت شاه درآمد و از ندیمان خاص او شد. شاه در هر کار مهمّی با او مشورت می‌کرد و بدون صلاح و مصلحت او کاری را انجام نمی‌داد حتّی اگر می‌خواست به جایی حمله کند یا کاری کند و به شهرها برود، تقریباً از او کسب اجازه می‌کرد و حتّی سفیران و مهمانان بیگانه اگر می‌آمدند، بدون موافقت منجم یزدی نمی‌توانستند به حضور شاه بیایند.

این محقق یزدی خاطرنشان کرد: ملا جلال‌الدّین، بیشتر وقایع را چنان که در کتاب‌ها آمده، برای شاه عبّاس پیش‌بینی می‌کرد و شاه به این دلیل بسیار به او ارادت داشت.

به گفته وی، ملا جلال‌الدّین، پسری به‌ نام «ملا کمال‌الدّین» داشت که او هم در خدمت شاه عبّاس به سر می‌برد و کتابی به نام «زبده‌التواریخ» در تاریخ زمان خودش نوشته است و پسر ملا کمال‌الدّین هم منجّم‌باشی بود و به نام جلال‌الدّین، یعنی جدّ خودش معروف شد. 

مسرت با اشاره به این که ملا جلال‌الدّین اوّل در سال 1209 هجری قمری درگذشت، عنوان کرد: مجموعه‌ی بسیار نفیسی که از او باقی مانده، همانا «تاریخ عبّاسی» یا «روزنامۀ ملا جلال» است که نسخه‌هایش در کتابخانه‌های ایران موجود است و به کوشش «سیف الله وحید نیا» در  سال‌ 1366 هجری شمسی از سوی نشر وحید تهران به چاپ رسیده و از تواریخ مهمّ عصر صفوی(۱۱۴۸ - ۹۰۷ق‌) است.

 *ماخذ: ایسنای یزد (1399/2/1)

محمود افشار از مشاهیر نامی یزد بود*

 

محمود افشار از مشاهیر نامی یزد بود

ایسنا/یزد پژوهشگر و محقق فرهنگ عامه یزد از مرحوم دکتر محمود افشار، دولتمرد، نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی به عنوان یکی از مشاهیر نامی استان یزد یاد کرد و بخش‌هایی از زندگی وی را یاداور شد.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا ضمن نام بردن از دکتر «محمود افشار» به عنوان یکی از مشاهیر بنام استان یزد که اشتهار وی به واسطه‌ی چاپ و انتشار مجله‌ی آینده از جمله مجلات تاریخی ایران است، اظهار کرد: محمود افشار در سال ۱۳۱۱ هجری قمری در یزد به‌ دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ی مشیر یزد گذراند، بعد به هندوستان رفت تا این که بعد از آن برای تحصیلات به آلمان رفت و در رشته‌ی علوم سیاسی و اجتماعی از دانشگاه لوزان سوییس دکترای خود را گرفت.

وی ادامه داد: افشار در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی از هندوستان به یزد آمد و در روزنامه‌های یزد از جمله در روزنامه‌ی شیرکوه مقالاتی داشت، سپس در سال ۱۳۰۴ مجلّه‌ی آینده را تاسیس کرد که حدوداً چهار سالی چاپ شد.

به گفته این پژوهشگر برجسته استان یزد، دکتر افشار مجدداً در سال ۱۳۰۵ شمسی به یزد آمد و در انتخابات مجلس شورای ملّی از یزد شرکت کرد و وارد عدلیه شد و کلاً به کارهای حقوقی گرایش پیدا کرد، مدّتی نیز در دانشگاه حقوق تهران تدریس کرد.

وی با اشاره به سفرهای فراوان افشار به کشورهای اروپایی، عنوان کرد: او در بیشتر شوراهای فرهنگی و اجتماعی که در ایران تشکیل می‌شد،  همراه با دکتر علی‌ اکبر سیاسی، دکتر عیسی صدیق، دکتر محمّدعلی فروغی و سایر مشاهیر فرهنگ و ادب عضو بود.

مسرت افزود: افشار دوباره در سال ۱۳۲۵ هجری شمسی برای مبارزه‌ی انتخاباتی به یزد آمد و از همان سال و بعد از انتخابات که در آن پیروز نشد، از سیاست به کلی کناره‌گیری کرد و وقت خود را وقف تألیف و نگارش کتاب‌هایش کرد. از کارهای بسیار خوب و ماندگار افشار، وقف‌ کردن بسیاری از باغ و خانه‌هایش در تهران به‌ ویژه وقف آنها به دانشگاه تهران، سازمان لغت‌نامه دهخدا و مؤسّسه‌ی باستان‌شناسی دانشگاه تهران بود.

وی از مهمترین آثار دکتر افشار نیز به «سیاست اروپا در ایران» به زبان فرانسه، «گفتار ادبی» در دو جلد و کتاب «افغان‌نامه» در سه جلد، سفرنامه و دفتر اشعار، سیاست اروپا که توسط دکتر دهشیری یزدی به فارسی ترجمه شده است، اشاره کرد و افزود: البته چند سالی است به همت پسر بزرگ وی استاد ایرج افشار، «نامواره‌ی دکتر محمود افشار» چاپ می‌شود که از مقالات وزینی برخوردار است.

مسرت در پایان نیز یادآور شد: مرحوم دکتر محمود افشار یزدی در بیست و هشتم آذرماه سال ۱۳۶۲ در سن ۹۰ سالگی به سرای جاوید شتافت.

*ماخذ: ایسنای یزد (1399/3/11)

دکتر علی محمد کاردان از مشاهیر نامی یزد در حوزه روانشناسی معاصر*

 

دکتر علی محمد کاردان از مشاهیر نامی یزد در حوزه روانشناسی معاصر

ایسنا/یزد پژوهشگر برجسته یزدی از دکتر علی محمد کاردان به عنوان یکی از مشاهیر نامی این استان و از اساتید برجستۀ روانشناس معاصر یاد کرد که نام وی باعث افتخار برای یزدی‌هاست.

«حسین مسرت» در سلسه گفت‌وگوهای خود با ایسنا پیرامون معرفی مشاهیر نامی یزد به دکتر «علی محمّد کاردان» از اساتید برجستۀ روانشناس معاصر اشاره کرد و با بیان این که نام وی باعث افتخار برای یزدی‌هاست،افزود: دکتر کاردان در سال ۱۳۰۶ هجری شمسی در شهر یزد به دنیا آمد، شغل پدرش ابریشم‌باف و صاحب ذوق و شعر بود و کتابی به نام «گلی از بوستان محمّدی» دارد.

به گفته وی، تحصیلات ابتدایی‌ دکتر کاردان در یزد و در دبستان سعدی و متوسّطه در دبیرستان ایرانشهر بود و بعداً هم از دانشسرای مقدماتی یزد فارغ‌التحصیل شد. در آن زمان کسانی که رتبۀ اوّل و دوم را داشتند، به دانشگاه تهران اعزام می‌کردند و یک کلاس مخصوصی را می‌گذراندند. دکتر کاردان با تشویق پدر که خود اهل شعر و شاعری بود، وارد دانشکدۀ ادبیّات ‌شد و زبان عربی را نزد آیت‌الله محی الدّین مهدی الهی قمشه‌ای، مترجم نامی قرآن گذراند و منطق قدیم را نزد مرحوم فاضل تونی یاد گرفت.

وی به ادامه تحصیل کاردان در در رشتۀ فلسفه و علوم تربیتی دانشگاه تهران اشاره کرد و افزود: او علاوه بر فلسفه، جامعه‌شناسی و روانشناسی و علوم تربیتی را آموزش دید. فلسفۀ جدید را نزد دکتر یحیی مهدوی و دکتر غلامحسین صدّیقی و دکتر صادق رضازادۀ شفق که تاریخ و ادبیاتش مشهور است، آموخت. درس جامعه‌شناسی را نیز نزد دکتر غلامحسین صدّیقی و دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر باقر هوشیار فرا گرفت و خوشبختانه تمام استادان کاردان، همه از صاحبان نامان رشته‌ی ود در ایران بودند.

این پژوهشگر فرهنگ عامه یزد اظهار کرد: بعد از این‌ که کاردان موفق می‌شود این دوره‌ها را بگذراند، طبق قانون آن روز به سوئیس اعزام می‌شود و موفق به اخذ دکترای علوم تربیتی زیر نظر پروفسور ژان پیاژه که معروف‌ترین روانشناس جهان معاصر بود، می‌شود و این امر بسیار در ادامه‌ی کار دکتر کاردان تأثیر داشته است.

مسرت عنوان کرد: کاردان بعد از بازگشت از سوئیس، در سال ۱۳۳۶ هجری شمسی در تهران مشغول به تدریس می‌شود و تقریباً تا پایان عمر یک لحظه درنگی در کار تدریس وی روی نمی‌دهد.

وی اضافه کرد: همایش نکوداشت استاد و دانشمند عالی قدر دکتر علی محمد کاردان‏ در سال ۱۳۸۴‏ در تهران برگزار شد و در سال ۱۳۸۵ کتاب «ع‍ل‍وم‌ ت‍رب‍ی‍ت‍ی»‌ که مجموعه‌ی مقالات این همایش بود، چاپ شد.

مسرت با اشاره به وفات دکتر کاردان در سال ۱۳۸۶، در پایان خاطرنشان کرد: دکتر کاردان در این سالیان موفّق شد که ۲۰ جلد کتاب در زمینه‌ی روانشناسی به چاپ برساند و از جمله کتب‌ وی که به چاپ‌های مکرّر رسیده شامل روانشناسی اجتماعی اثر اتوکلاین برگ، تاریخ روانشناسی اثر مولر، قواعد و روش جامعه‌شناسی و مراحل تقویّت از موریس دبس است.

*ماخذ: ایسنای یزد (1399/3/3)

چه کسی اصطلاح غرب‌زدگی را در جهان باب کرد؟

 

چه کسی اصطلاح غرب‌زدگی را در جهان باب کرد؟

ایسنا/یزد دکتر «سید احمد فردید» از مشاهیر نامی یزد و از فیلسوفان بزرگ معاصر ایران زمین، نخستین کسی بود که اصطلاح «غرب‌زدگی» را در جهان باب کرد.

«حسین مسرت» محقق و نویسنده برجسته یزد در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا، «سید احمد فردید» را از مشاهیر نام‌آور استان یزد خواند و اظهار کرد: شاید بسیاری از یزدی‌ها ندانند که سید احمد فردید نیز یزدی بوده چرا که قبلاً نام خانوادگی‌ وی «مهینی یزدی» بود.

وی ادامه داد: او در سال ۱۲۸۹ هجری شمسی در شهر یزد به‌ دنیا آمد و در سال ۱۳۰۵ هجری شمسی راهی تهران شد و ادامۀ تحصیلات را درآن شهر پی گرفت.

مسرت با بیان این که فردید از فیلسوفان بزرگ معاصر است، عنوان کرد: استاد محمّدتقی جعفری دربارۀ ایشان می‌گوید: «دکتر فردید، مردی وارسته و جامع بود و در رشتۀ خود تبحر داشت.»

وی اضافه کرد: اشتهار دیگر  فردید باب‌کردن اصطلاح «غرب‌زدگی» بود چنانکه  جلال آل احمد در کتاب «غرب‌زدگی»‌ خود به این مسئله اشاره دارد که نخستین بار ایشان بود که اصطلاح غرب‌زدگی را در جهان باب کردند.

به گفته این محقق برجسته یزدی، دکتر فردید در فلسفۀ اشراق و فلسفۀ ایران باستان تبحر داشت و به همین دلیل کتاب «روابط حکمت اشراق و فلسفۀ ایران باستان » اثر هانری کربن را با همکاری عبدالحمید گلشن در سال ۱۳۲۵ ترجمه و چاپ کرد.

وی خاطرنشان کرد: مرحوم استاد فردید در تاریخ ششم مرداد ۱۳۵۸ کاندیدای مجلس خبرگان هم شده بود. وی علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران، در خرداد ۱۳۵۹ بنا به دعوت انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران به تدریس فلسفه و حکمت هم پرداخت.

مسرت عنوان کرد: استاد فردید، بینش و دانایی در رشتۀ فلسفه داشت اما نوشته‌های زیادی از ایشان متأسّفانه چاپ نشده است که از آن جمله می‌توان به س‍ی‍ر ف‍ل‍س‍ف‍ه‌ در ق‍رن‌ ب‍ی‍س‍ت‍م‌(سال ۱۳۸۶)، غرب و غرب‌زدگی و بحران حوالت تاریخی آن در روزگار نیست‌، انگار و مکر لیل و نهار زده آخرالزمان کنونی(سال ۱۳۹۵)، نی‍ه‍ی‍ل‍ی‍س‍م‌ ص‍ادق‌ هدای‍ت‌(۱۳۷۷) و دی‍دار ف‍ره‍ی‌ و ف‍ت‍وح‍ات‌ آخ‍رال‍زم‍ان(سال ۱۳۸۱) اشاره کرد که همه پس از درگذشت وی و به کوشش علاقه‌مندان او بوده است.

این پروهشگر یزدی با بیان این که چند مقاله هم در مجلّۀ سخن و یکی، دو تا مقاله هم در مجلّۀ ایران امروز از وی چاپ شده است، افزود: دکتر فردید بسیار خوب صحبت می‌کرد و شگرد دیگر وی این بود که اصطلاح‌یابی فلسفه را انجام می‌داد یعنی برای واژه‌ها و کلمات فلسفه، معادلات و اصطلاحات خوبی  در نظر می‌گرفتند. البته سعی می کرد واژه‌سازی نکند ولی در واژه‌سازی با تعمق بود.

به گفته وی، دکتر فردید یکی، دو سفر به اروپا برای تحقیق و مطالعه در فلسفه‌های نوین اروپا و یکی هم برای کنگرۀ بین‌المللی خاورشناسان به میشیگان آمریکا داشت که آن‌جا شمّه‌ای از عقاید خود را دربارۀ شرق و غرب در جلسه‌ای مطرح کرد و ایشان با آن همه اشتهاری که داشت، کمتر در مجامع حضور می‌یافت و شاید به همین دلیل تا زمان حیات، کمتر آثار وی چاپ شد.

مسرت در پایان با بیان این که کتاب آرا و عقاید سیداحمد فردید (مفردات فردیدی) در سال ۱۳۸۶ به کوشش  موسی دیباج از سوی نشر علم چاپ شد، گفت: این فرهیخته یزدی در صبح روز سه‌شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۷۳ در ۸۴ سالگی در تهران درگذشت و مجالس یادبودی در تهران برگزار شد و دکتر «رضا داوری اردکانی» در آن جلسه بسیار دربارۀ ایشان صحبت کرد.

ایسنای یزد (1399/2/6)

بررسی تاریخ اجتماعی یزد در عصر قاجار (1)

 

 

از آغاز تا پایان دورۀ ناصری(1191-1314ق)

حسین مسرّت

الف) سیاسی

پیش از ورود به بحث اصلی مناسبت دارد ابتدا اشاره­ای گذرا به تاریخ یزد پیش از روی کار آمدن سلسلۀ قاجاریه بشود. در عصر صفوی و در زمان پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی ، میرزا عنایت سلطان بافقی، یکی از جنگاورانی که در دربار شاه سلطان حسین در اصفهان جایگاهی بس شایسته پیدا کرده بود، پس از هجوم افغانان به ایران، به دعوت مردم یزد برای فرماندهی مبارزات و مقاومت مردم یزد به این شهر آمد و بواسطۀ رشادت و کاردانی او، شهر یزد پنج سال دیرتر از شهرهای دیگر ایران به دست افغانان افتاد. (آیتی یزدی، 1317: 260 -259) تا اینکه اشرف افغان با تصرّف شهر تفت و محاصرۀ شهر یزد و چیرگی قحطی و گرسنگی، عنایت سلطان را ناچار به تسلیم کرد. اشرف افغان پس از تصرّف یزد به رغم قول و امانی که به عنایت سلطان داده بود­، کلّیۀ اعضای خانواده­اش را به اصفهان فرستاده و به غیر از دوکودک به نامهای: محمّد مؤمن و محمّد­تقی­، همگی را از دم تیغ گذراند. (طرب نائینی، 1353 :299)

سالها پس از این رخداد تلخ، این دو برادر که بزرگ و نامور شده و در بین مردم یزد هواخواهانی داشتند، به سال 1141ق به یزد برگشتند و با توجّه به سرکوبی افغانان بوسیلۀ نادر شاه، مورد توجّه دولت مرکزی قرار گرفته و هریک را به حکوت جایی سپردند: محمّدمؤمن خان را به کرمان و محمّدتقی خان را به یزد.

محمّدتقی خان از زمان عادل شاه افشار (1161 ق) تا زمان مرگ (1213ق)، حاکم بی چون و چرای یزد بود. (همان: 307) یکی از دلایل تدوام این فرمانروایی، یاری محمّدتقی خان به آغا محمّد خان قاجار در تصرّف شهر کرمان بود. وهم بواسطۀ میانجی گری وی، مردم کرمان از سوی آغا محمّد خان پس از چند روز بخشیده شدند و سالها حکومت کرمان و یزد در دست فرزندان محمّدتقی خان بود. دورۀ این فرمانروایی در یزد را «حکوت خوانین» گفته­اند.

یزد در عصر قاجار

الف/1ـ دورۀ آغا محمّدخان قاجار (1211 ـ 1191ق)

عبدالغفور طاهری یک جا در گزارش حال فرمانداران یزد به نادرستی می­نویسد: «اوّلین فرمانداری که در اواخر زندیّه و اوایل کرّ و فرّ آقا محمّد خان قاجار به یزد آمد، زین­العابدین خان و بعد از او عبدالرّحیم خان می­باشد­. عبدالرّحیم خان به آبادی و عمران میل زیادی داشت ... . او در سال 1201 هجری قمری مرحوم شد!» (طاهری، عبدالغفور، 1371: 217)

امّا در جای دیگر  به درستی اشاره دارد که پس از محمّدتقی خان، زین­العابدین خان و عبدالرّحیم خان به حکومت یزد رسیدند. (همان: 212) به هر حال روشن نیست که چه کسی در 1201ق در گذشته است، زیرا عبدالرّحیم خان در سال 1237ق از دنیا رفته است.

از سنۀ 1161 الی 1213ق حکومت یزد با محمّدتقی خان بافقی[1] سردار جنگاور بود. وی داماد ویس مرادخان زند (از امرای زندیّه) واز فرمانروایان خوشنام یزد بود که به غیر از احداث میدان خان، قیصریّه و مدرسۀ خان که در کنار هم بوده است، به عمران و آبادانی این شهر نیز پرداخت و با بنیان قنات دولت­آباد که مسیری ده فرسنگی داشته و در عمران یزد نقشی بسزا دارد؛ باغ با شکوه دولت­آباد را برپا نمود. بادگیر بلند این بنا شهره در جهان در معماری است. این باغ در سال 1212ق وقف برعام شد.

در سال 1201ق جعفرخان زند که به کازرون و بهبهان رفته بود، در بازگشت به تاریخ محرّم 1202ق به سوی یزد رهسپار شد و به جنگ محمّدتقی خان رفت .محمّدتقی خان به محض محاصره از میرمحمّد خان طبسی کمک خواست و او با دوهزار نفر به یاری محمّدتقی خان آمد و پس از شکستن محاصره، سپاه جعفرخان را مجبور به فرار و شکست کرد. محمّدتقی خان پس از تصاحب ادوات جنگی جعفرخان، با توپ­خانۀ وی و به همراهی لشکر یزد و خراسان عازم تسخیر اصفهان شد. (هدایت، رضاقلی، 1372: 303).

در سال 1202ق نوّاب بابا خان (فتحعلی شاه بعدی) با پنج هزار سوار جنگنده، مأمور دفع محمّدتقی خان و نظم آن حدود شد. چون به جانب یزد رسید و به تهدید و ترساندن محمّدتقی خان پرداخت، او سر به فرمانبرداری و دادن باج و خراج نهاد، سپس باباخان با لشکر و کارگزاران یزدی و اصفهانی به عمارت
 

سعادت­آباد آمدند و خلعت ایالت و یرلیغ حکومتی به نام محمّدتقی خان صادر شد. (همان: 304)

در سال 1206ق لطفعلی خان زند پس از فرار از راه چهل پایۀ لوط به طبس رفت و بایاری میرحسین خان طبسی با سیصد سوار به سریزد آمد. با علینقی خان وارد جنگ شد واز آنجا راهی ابرقوه گردید. فتحعلی شاه قاجار، محمّدحسین خان قوانلوی کشیکچی را مأمور دفع او کرد و محمّدآقای قاجار را با سه هزار لشکر دنبال او روانه کرد. (همان: 305)

در سال 1211ق محمّد حسن خان  قاجار که حکومت کرمان بدو گمارده شده بود به یزد آمد و نیابت حکومت یزد را از طرف پدر تا ششم شوّال 1213ق برعهده گرفت. (طرب نائینی، 1353: 485-484)

الف/2ـ دورۀ فتحعلی شاه قاجار (1250 -1211ق)

در ششم (یا دوم) شوّال 1213ق محمّدتقی خان بافقی در 84 سالگی بر اثر بیماری درگذشت. از وی به غیر از آثار فراوان، 24 پسر و تعداد زیادی دختر برجای مانده است.

حکومت یزد، پس از محمّدتقی خان به حکم فتحعلی شاه، به نوّاب علینقی خان، فرزند بزرگ محمّدتقی خان که تا آن زمان حاکم مقتدر کرمان بود، سپرده شد. علینقی خان از سال 1210ق که حکمرانی کرمان به او داده شد؛ توانسته بود هجوم افغانان و زندیان را درهم شکند و با اقتدار خود امنیّت را به آن سامان باز گرداند. علینقی خان در یزد قصد داشت با احداث قنات همّت­آباد، شهری جدید بنا کند و با اینکه حصاری بزرگ به دور آن ولایت کشیده بود، عمرش وفا نکرد و در هفتم ذیحجّۀ 1219ق به علّت بیماری استسقاء در گذشت.آثار بر جای ماندۀ او به غیر از دولتخانه و دولت سرای همّت­آباد (آیتی یزدی، 1317: 376)، باغ علینقی خان در تفت و تکمیل مدرسۀ خان بزرگ، جنب میدان خان یزد است.تنها رخداد قابل گفتن در زمان علینقی خان، ورود کامران میرزا و قیصر میرزا به یزد در 1214 ق بود که پس از شکست از سپاه محمود میرزای افغان به این دیار وارد شده و سپس به سوی اصفهان حرکت کردند. (هدایت، رضاقلی،1372: 333)

در سال 1219ق، حاجی عبدالرّحیم خان، پسر دوم محمّدتقی خان، فرمانروای یزد شد. امّا عبدالحسین آیتی در تاریخ یزد می­آورد که پیش از حکمرانی عبدالرّحیم خان، برادر کوچکش زین العابدین خان[2]، پسر سوم محمّدتقی خان به حکومت یزد رسید. وی در بارۀ علّت این کار می نویسد: «زیرا در موقع وفات حاج علینقی خان، حاجی عبدالرّحیم خان در طهران بود و بدان گونه که ذکر [خواهد] شد، تقریباً حبس نظر بود. چه، دربار فتحعلی شاه از او اندیشه داشته. این بود که رقم حکومت به نام او صادر شد، ولی اجازه نیافت که به یزد آید، بلکه مأمور شد زمام امور را به برادر کهتر گذارد و چون برادرش درگذشت، خودش مستقلاً زمام را به دست گرفت». (آیتی یزدی، 1317: 379)

در شرح حکومت زین العابدین خان آمده که مردی عصبی مزاج بوده است و عاقبت به دلیل خشمی که گرفته بود و مشغول چوب زدن شخصی بود، در همان آن سکته می­کند و در می­گذرد. وی در مدّت چندسالی که حاکم یزد بود، آثاری نیز احداث کرد. (همان جا)

عبدالرّحیم خان مردی شجاع بود و در مدّتی که او نیز حکمروایی کرمان را داشته، توانسته بود حملۀ اشرار و لطفعلی­خان زند را به کرمان و هجوم زکی خان را با چهل هزار!! سوار به یزد دفع کرده و زکی خان را شکست دهد. وی مدّتی در دربار فتحعلی شاه به دلیل آنکه شاه بیم داشت مبادا محمّدتقی خان وپسرانش هوای سلطنت داشته باشند، گروگان بود. (همان: 377) وی نیز به مانند پدر­، سهمی بزرگ در آبادانی شهر یزد داشت و آبادی رحیم­آباد در شمال غربی یزد در سال 1226 ق بنیان نمود که از باغهای بزرگ و محلّ آمد و شد و تفرّج اعیان و بازگانان بود. عبدالرّحیم قضایی یزدی در مادّه تاریخ این بنا گوید:

چون قلم برگرفت، رضوان گفت:
 

رشک فردوس من «رحیم آباد»
 

1226ق

(طرب نائینی، 1353: 516)

           

عبدالرّحیم خان نیمی از این باغ را وقف عام کرد. وی بنا به نوشتۀ آیتی، ده قنات و دو چشمه ایجاد کرد که در این باره همّتی بیش از دیگر خوانین داشت. دیگر اثر ماندگار وی مدرسۀ عبدالرّحیم خان (مدرسۀ نو) واقع در بازار خان یزد است.

مدّت فرمانروایی این حاکم ده سال بود و توانست در این ده ساله بر رونق اقتصادی شهر یزد بیفزاید و سرانجام به دلیل عدم همکاری با مأموران مالیاتی که از تهران آمده بودند، در سال 1229ق برکنار و سپس زندانی شد.آیتی در این باره می­نویسد: «مأمورین دولت برای بقایای مالیات به یزد آمدند و او مساعدتی نکرد و از مرکز احضارش نمودند، اعتنا نکرده ، به دفع الوقت گذرانید؛ تا آنکه ابراهیم خان، حاکم کرمان آمد عبور کند، اندیشه کرد که شاید بخواهد او را جلب نماید و پیش از ورود وی، رهسپار به مرکز شد و فوری به توقیف مجرّد، موقوف شد و این حبس دیرگاهی به طول انجامید». (آیتی یزدی، 1317: 378)

 


1ـ محمّدتقی خان، متولّد1121ق، فرزند محمّد باقر بافقی بود که در هجوم افغانها به اصفهان به دلیل کودکی جان سالم به در برده بود و از آنجا راهی یزد شده بود. (ر. ک: آیتی یزدی، 1317: 357- 374)

عبدالرّحیم خان، علی نقی خان و زین العابدین خان، سه پسراصلی محمّدتقی خان و از همسر وی که بانوی اوّل بود، متولّد شدند. این هرسه به غیر از فرزندی خان بزرگ، از مادر نیز وابستگی به طایفۀ زندیه داشتند، زیرا نوۀ ویس مرادخان زند بودند.

کارنامۀ کوتاه حسين مسرّت

 

زندگی نامه

     حسين مسرّت، فرزند عبّاس آقا، متولّد دوم شهریور 1339 در شهر یزد، تحصيلات مقدّماتي را در (دبستان سعدی، مدرسۀ راهنمایی نمونه و دبیرستان علی دیهیمی) يزد گذراند. از آبان 1363 تا پایان مرداد 1365 به ‌عنوان پژوهشگر در سازمان میراث فرهنگی یزد مشغول به کار شد. در شهریور 1365 به‌عنوان کتابدار به استخدام کتابخانۀ وزیری یزد درآمد. در تیر 1374 درجۀ كارشناسي زبان و ادبيّات فارسي را از دانشگاه پيام نور تفت دريافت كرد و در دی 1396 کارشناسی ارشد نسخه‌شناسی خود را از دانشگاه شهید بهشتی تهران گرفت. مسرّت فعّاليّت پژوهشي خود را با چاپ مطالب انتقادي دربارۀ يزد در روزنامۀ اطّلاعات به سال 1356 آغاز كرد و در ادامه از سال 1364 با هفته‌نامۀ نداي يزد همکاری کرد. وي گفتار‌هاي فراوانی در نشریه‌هایی چون: آينده، بخارا، هستي، كيهان فرهنگي، گوهران، گلچرخ، شوكران، پاژ، دانش پاكستان، رسانه، ادبستان، فرهنگ يزد، آشنا، آينۀ پژوهش، آیینۀ میراث، نقد کتاب میراث، کتاب ماه ادبیّات، جهان کتاب، دانشورز، گزارش میراث، نشر دانش، مهر و ناهید و نشرياتّ بومی یزد به چاپ رسانده است. او اشعارش را با تخلّص «مسرور»، مي‌سرايد. وي از سوي ادارۀ كلّ فرهنگ و ارشاد اسلامي دو دوره «پژوهشگر نمونه» شناخته شد؛ و در سال 1382 به‌عنوان «كتابدار نمونۀ كشوري» از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتخاب شد و در سال‌هاي 1384، 1385، 1386 «پژوهشگر نمونۀ آستان قدس رضوي» گرديد. مسرّت در اسفند 1395 با عنوان کارشناس اسناد و نسخ خطّی از کتابخانۀ وزیری بازنشسته گردید. در سال 1397 مدرّس رشتۀ اطلاع رسانی دانشگاه یزد گردید و از همان سال تاکنون به عنوان مدرّس دانشگاه میبد به تدریس در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد رشتۀ ایرانشناسی می پردازد. در خرداد 1398 مجلس بزرگداشت وی در یزد برگزار شد و همزمان با آن خیابانی در یزد به نام او شد. مسرّت، دارای 70 عنوان کتاب چاپی (در زمینه های تصحیح نسخۀ خطی، تألیف، گردآوری) و بیش از 800 مقالۀ چاپی است.

 

     برخی آثار:

 تصحيح تذكرۀ ميكده، تأليف محمّدعلي مدرّس وامق، ويرايش دوم، 1381 /تصحيح سفرنامۀ منشی‌زاده،1371 / نادر فرخنده پيام (زندگي و اشعار وحشي بافقي)، 1372 / كتابشناسي ابوالفضل رشيدالدّين ميبدي، 1374 / شكوه پارسايي و پايداري (زندگاني آیت‌الله سيّد محمّدكاظم طباطبايي يزدي)، 1375 / يزد، يادگار تاريخ، جلد 1، ویرایش دوم ،1395، ج2، 1398، ج3 (زیرچاپ)/ مردي با باوري بلند و روشن (زندگي و افكار استاد پیرنیا)،ویرایش دوم،1399 / شاعر لب دوخته (فرّخی یزدی)، 1378 / گردآوري ديوان فرّخي يزدي، ویرایش سوم،1390 / كتابشناسي فّرخي يزدي، 1378 / گزيده اشعار وحشی بافقی، 1378 / يادمان وزيري يزدي، 1380 / تصحيح بستان نياز و گلستان راز (اثر سید محمّدکاظم طباطبایی)، 1383 / يادمان مهدي آذر يزدي، 1383 / پيشواي آزادي (زندگی و شعر فرّخی یزدی)، چاپ دوم 1396 / روشن‌تر از روشن (دربارۀ دکتر اسلامی ندوشن)، 1384 / در آينه خشت خام، 1384 / پرده‌گشا، راز نما (ابوالفضل رشیدالدین میبدی)،1389/ گنج کویر (کتابخانۀ وزیری)،1389/ روحانی فرهنگ دوست (حجّت الاسلام وزیری)،1389/ یزدشناس نامور (ایرج افشار)،1390/ کتابشناسی وحشی بافقی،1392/ کتابشناسی اخوان ثالث،1394/ آذر یزدی، شیفتۀ کتاب،1394/ تصحیح رباعیّات مؤمن یزدی،1394/ تصحیح دیوان غیاث الدّین نقشبند یزدی، 1393/ از خاک تا خشت،1394/ سیمای یزد،1392/ بادیۀ عشق (مجموعه گفتارها دربارۀ وحشی بافقی)،1396/ آتش جانسوز (زندگی و آثار وحشی بافقی)،1392/ آب‌انبارهای شهر یزد،چاپ دوم،1398/ دیدگاه ها (دربارۀ آثار اسلامی ندوشن، پنج جلد)،1394 / گردآوری و تصحیح دیوان ثابتی اشرف (1396)/ چکیدۀ تاریخ فرهنگ وادب یزد در عصر قاجار،(1398)/ تصحیح لطایف التفسیر (زیر چاپ 1399) و....

مسئوليّت ها و فعّاليّت ها:

 مدير بنياد ريحانة‌الرسول (س)(از 1379 تا 1382)/ عضو هیئت‌منصفۀ مطبوعات استان يزد (از 1373 تا 1384)/ مدیرعامل كانون یزدی تباران (از 1380 تا 1384)/ مسئول مركز اسناد و تحقيقات دانشكده معماري دانشگاه يزد (از 1370 تا 1377)/ كارشناس اسناد و کتب خطّی كتابخانۀ وزيري (1388 تا 1395) / عضو انجمن ميراث فرهنگي شهرستان يزد (1373) / عضو هیئت تحريريۀ فصل‌نامۀ فرهنگ يزد (از 1380 تاكنون) / سردبیر شماره‌هاي نخستين روزنامۀ آفتاب يزد(1377-1378) / داور جشنوارۀ مطبوعات یزد و دیگر جشنواره‌های نقد کتاب در ایران (سال‌های 1394 و 1396) و استان یزد (از 1382)/ داور کتاب سال ایران (1395)/ عضو حقیقی شورای راهبردی شهر تاریخی یزد (1396)/ عضو گروه نامگذاری شورای شهر یزد (1396تاکنون)/ دبیر انجمن اهل‌ قلم استان یزد (1396 تا1398)/ عضو کمیسیون فرهنگی شورای شهر یزد (1396 تاکنون) / عضو شورای مشورتی میراث فرهنگی و گردشگری استان یزد ( 1397 تاکنون)/ مدرّس دانشگاه یزد (1397) / عضو شورای شورای نظارت بر نشر آثار دکتر اسلامی ندوشن و دکتر شیرین بیانی (26شهریور 1399)/  مدرّس دانشگاه میبد (1397 تاکنون) و....

کتابنامه

حسين مسرّت، گفت وگو ( پاييز 1380)، تهيّه شده براي روزنامۀ اطّلاعات در کتاب کاریز فرهنگ، جشن نامۀ استاد حسین مسرّت،یزد: اندیشمندان یزد، 1398/ «یزد، یادگار تاریخ است»، گفت‌وگو با حسین مسرّت (تارنمای سرو 1393)/ یادگار قلم، کارنامۀ پژوهشی حسین مسرّت: پیام شمس الدّینی، تهران: خانۀ کتاب، 1398/ گفت و گوی جديد 1399.

 

 

1399/6/2

«کتابشناسی گزارشی از زرتشتیان استان یزد » 3*

 

حسین مسرّت

ñ قصّۀ سنجان ( داستان مهاجرت زرتشتیان به هند)؛سروده: بهمن کیقباد، به کوشش: هاشم رضی، تهران: فروهر، 1350، 46 ص.

روایتی است منظوم و راستین از مهاجرت گروه زردشتی ایران از جزیرۀ هرمز به شبه‌قارّۀ هند و سختی‌هایی که در این راه دیده‌اند. سنجان، دیاری بوده که زردشتیان کوچنده در آن باشنده شده‌اند. بهمن کیقباد از مردم نوساری بوده و این مثنوی را در سالمه 969 یزدگردی(1008ق) سروده است.

ñ کانون دین زرتشتی در ایران: مری بویس، ترجمه: حسین ابراهیمیان، تهران: توس، 1397، 360ص،مصوّر.

آداب و رسوم دینی مردم شریف آباد اردکان یزد.

ñ کلیّات خاضع اله‌آبادی: اردشیر خاضع اله‌آبادی، بمبئی: کتابفروشی خاضع، [1358ش] وزیری، 560 ص.

بازچاپ دورۀ 2 جلدی دیوان خاضع است که پیش از این در سال 1308 ش در بمبئی چاپ شده بود. دفتر کنونی در بردارندۀ غزل ها، چکامه‌ها، مثنوی‌ها، دوبیتی‌ها و نیز غزل ها و دوبیتی‎هایی به گویش بهدینان ایران است که از رویۀ 487 تا 536 آمده و سراینده برای آن، واژه‌نامه‌ای با نام «فرهنگ بهدینان ایران» سامان داده است.

ñ گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان: هاشم رضی، تهران: بهجت، [چاپ چهارم]، 1371، وزیری، 736 ص.

نویسنده همراه بررسی همۀ جشن‌هایی که نزد زرتشتیان ایران بویژه یزدی‌ها و کرمانی‌ها رایج است، به تمامی آیین‌ها، آداب، جشن‌ها و دیگر زادروزها و سالروزها بویژه جشن نوروز از کهن‌ترین روزگار تا کنون پرداخته است، در بخش‌ روزهای زیارت و زیارتگاه ها (704-696) به پیرانگاه های یزد می‌پردازد. کتاب نامبرده بی‌گزافه جامع‌ترین کتابی است که تاکنون دربارۀ آیین بهدینان ایران نوشته شده است.

البته چندین کتاب دیگر به نام های: جشن‌های ایرانی: پرویز رجبی، تهران: فروردین، 1375/ جشن‌های ایرانیان: عسگر بهرامی، تهران: دفتر پژوهش های فرهنگی، 1383/ جشن‌های ایران باستان، م، اورنگ: بی‌تا، 1335/ گاه‌شماری و جشن‌های ایرانیان: ذبیح‌الله صفا، تهران: وزارت فرهنگ و هنر، 1355/ جشن‌های باستانی ایران: علی خورش دیلمانی، تهران: اقبال، 1342 وجود دارد که به جشن‌های همانند زرتشتیان ایران اشارۀ کلّی کرده‌اند و به گونۀ ویژه به شهری نپرداخته‌اند.

ñ گاهنبار در شریف‌آباد اردکان: خانم محمّدی، پایان‌نامۀ کارشناسی رشتۀ مردم‌شناسی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، استاد راهنما، دکتر عسگری خانقاه.[نقل از دکتر کتایون مزداپور].

ñ گذری در تاریخچه و فرهنگ زرتشتیان مریم آباد یزد: سروش مالی، یزد: نیکو روش، 1392، وزیری،51 ص، مصوّر.

در بارۀ پیشینۀ روستای مریم آباد که اکنون به یزد چسبیده با آثار تاریخی و بزرگان این روستا.

ñ گلدستۀ چمن آیین زرتشت: شهریار جی‌دادابهایی، ترجمۀ ماستر خدابخش رئیس یزدی، بمبئی: بی‌نا، 1375ش، رقعی، 296 ص.

ماستر خدابخش از فرزانگان نیک‌نهاد زرتشتی یزد بوده که آثار و خدمات علمی و فرهنگی ارزنده‌ای را برای زردشتیان استان یزد انجام داده است. در این کتاب به آیین، کیش، آداب، اندیشه، شیوۀ زندگی، جشن‌ها، آتشکده‌ها و دیگر باورها و کردارهای بایسته و شایسته زردشتیان پرداخته شده است.

ñ   گل های اف‍ت‍خ‍ار ای‍ران‌ «رض‍اش‍اه‌ ک‍ب‍ی‍ر و زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌» : م‍وب‍دس‍ه‍راب‌ خ‍داب‍خ‍ش‍ی‌، تهران:ارتش، 1336.

دربارۀ تاریخ زرتشتیان و بزرگان زرتشتی ایران.

ñ گل هایی‌ از گ‍ل‍زار دی‍ن‌ و ف‍ره‍ن‍گ‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌ :‌ ج‍م‍ش‍ی‍د پ‍ی‍ش‍دادی‌ (ش‍ی‍دا)، ت‍ه‍ران‌: ف‍روه‍ر، ۱۳۸۲، 40 ص، مصوّر.

آداب و رسوم و زندگی زرتشتیان ایران(از جمله یزد).

ñ   گنجینه‌ای از تاریخ و فرهنگ ایرانی «فرهنگ زرتشتیان یزد».

بنگرید: فرهنگ زرتشتیان یزد.

ñ   گ‍وش‍ه‌ای‌ از ت‍اری‍خ‌ و ف‍ره‍ن‍گ‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌ ش‍ری‍ف‌آب‍اد(اردک‍ان‌)؛ پ‍ژوه‍ش‌ ج‍ه‍ان‍گ‍ی‍ر اش‍ی‍دری‌، ب‍اه‍م‍ک‍اری:‌ خ‍س‍رو دب‍س‍ت‍ان‍ی‌.؛ ت‍ه‍ی‍ّه‌ و ت‍ن‍ظی‍م:‌ م‍اه‍ی‍ار اردش‍ی‍ری‌، ته‍ران‌ : ان‍ج‍م‍ن‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌ ش‍ری‍ف‌آب‍اد اردک‍ان‌ م‍ق‍ی‍م‌ م‍رک‍ز (اش‍ا)‏‏، ۱۳۸۳، 232ص، مصوّر، رنگی، نمونه.

عنوان گویاست.

ñ [گویش چم یزد:] مژدۀ مؤمن‌زاده، پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی، رشتۀ فرهنگ و زبان‌های باستانی، تهران، 1383، [دکتر کتایون مزداپور].

ñ لپ و خلاصۀ ریپورت‌های انجمن ناصری زرتشتیان یزد، [گویا بمبئی]، [ گویا 1281 ش]، وزیری، 51 ص. ( به دوزبان فارسی و گجراتی).

گزارشی است از سال چهارم تا نهم انجمن ناصری یزد. این انجمن در سال 1271 ش به پشتکار کیخسرو جی خان صاحب فرزند تیرانداز، در یزد بنیان شده است. کتاب نامبرده دربردارندۀ نامه‌ها، تلگرام‌ها، گزارش جلسات و رخدادهای روزانۀ انجمن از سال 1275 تا 1280 ش است.

ñ ما زرتشتیان امروز: رستم صرفه، بی‌نا، 18 ص.

ñ   ما زرتشتیان این آب و خاکیم: نادر ابراهیمی؛ تصویرگر: نرگس برومند، تهران : شهر قلم‏، ۱۳۹۵، 12 ص، مصوّر ، رنگی.

دربارۀ آداب و رسوم زرتشتیان ایران، برای گروه سنّی:ج.

ñ مزدیسنا: مجموعۀ نهایی پیرانگاههای مزدیسنی‌کیشان ایران: اکبر الفت، یزد: بهشت، 1384، خشتی، 12 ص، مصوّر، رنگی.

مجموعه پیکره‌های رنگی و گزارش شش پیرانگاه، آتشکده، دخمه و پرستشگاه استان یزد است.

ñ مجموعه‌ای از زیارت‌نامه و چگونگی برگزاری مراسم دینی زرتشتیان:شاه بهرام بلیوانی، یزد: وصال و انجمن زردشتیان شریف‌آباد و توابع، ویرایش دوم، 1382، رقعی، 68 ص، مصوّر، رنگی.

دارای دو بهره، بهرۀ نخست دربردارندۀ زیارت‌نامه‌های پیرسبز، پیر پارس‌بانو و دیگر پیرانگاه های یزد است.

بهرۀ دوم، چگونگی برگزاری مراسم عروسی، عروس‌کشان، ازدواج، جشن سده، سدره‌پوشی، سی‌روزه و آیین درگذشتگان است.

ñ مجموعۀ مارکار: افسانۀ نوری، یزد: سازمان اسناد ملّی یزد، 1387(در دست چاپ)

دربارۀ زندگی و شرح خدمات و آثار نیک پشوتن‌جی دوسابای مارکار، زردشتی ایرانی تبار ساکن هند، وی بنیانگذار آموزشگاه های دخترانه، پسرانه، پرورشگاه، پذیرشگاه و ساعت مارکار در یزد است.این کتاب تاکنون چاپ نشده است

ñ مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان: اردش‍ی‍ر آذرگ‍ش‍ب‌، تهران: فروهر، ویرایش سوم، 1372، رقعی، 277 ص، مصور.

جامع ترین کتاب دربارۀ آداب و رسوم زرتشتیان از گاه زایش تا زمانِ فرسایش (خاکسپاری) است. پیش از این موبد آذرگشسب یزدی، کتاب های آیین سدره‌پوشی، آیین زناشویی، آیین کفن و دفن و غیره را چاپ کرده بود و اکنون همۀ آن دفترها را به همراه روند تاریخی دین زرتشت، زرتشتیان ایران، سازمان های اجتماعی زرتشتیان، بزرگان، پارسیان هندوستان را یک جا گردآوری و خوانندگان را بی‌نیاز از دفترهای پیشین نموده است. و چه خوب بود عنوان جامع‌تری برای آن گزیده می‌شد، چون تنها نیمی از کتاب وابسته به آیین‌هاست و نیم دیگر وابسته به تاریخ و بزرگان زرتشتیان است. جای زندگی‌نامۀ نویسنده هم خالی است.

ñ معرّفی آثار باستانی روستای مزرعه‌کلانتر: دینیار شهزادی، پژوهش موجود در سازمان میراث فرهنگی یزد، 1378، مصوّر.

 شناسایی سه فقره کاروانسرا، آب‌انبار و پاکنه.

ñ معرّفی پیر نارستانه و داستان پیدایش زیارتگاه های مهمّ زرتشتیان ایران در یزد: دینیار شهزادی، پژوهش موجود در سازمان میراث فرهنگی یزد.

این پیرانگاه بر سر راه کهن یزد به مشهد جای دارد و پیر نارسون و نارسونه هم نامیده می‌شود.

ñ معرّفی پیر نارکی: دینیار شهزادی، پژوهش موجود در سازمان میراث فرهنگی یزد.

این پیرانگاه در کوه نارکی شهرستان مهریز جای دارد و به باور زرتشتیان، جایگاه غیب شدن زربانو، شاهزادۀ یزدی و عروس پادشاه پارس بوده است.

ñ معرّفی غار شگفت‌ یزدان عقدا: دینیار شهزادی، یزد، پژوهش موجود در سازمان میراث فرهنگی یزد.

این غار به شوند اینکه سالیان دراز، جای نگهداری آتش مقدّس ورهرام، وابسته به نیایشگاه آناهیتا کنگاور بوده است، از دید پارسیان هند و ایران بسیار گرامی است و هرساله شمار زیادی از زرتشتیان جهان یک شبانه‌روز را در این جا بیتوته می‌کنند و آیین‌های ویژه آن را برپا می‌دارند.

ñ معرّفی گیاه سنّتی یزد(مورت): دینیار شهزادی، پژوهش موجود در سازمان میراث فرهنگی یزد.

مورت از گیاهان مورد پسند زرتشتیان یزدی است و  نویسنده که خود از موبدان زرتشتی است با این دیدگاه، گیاه مورت را شناسانده است.

ñ مکاتبات انجمن زرتشتیان شریف‌آباد اردکان، جزوه [نقل از صدّیقۀ رمضان‌خانی].

ñ مهاجرت بزرگ ایرانیان: اسماعیل یگانگی، تهران: علم،  1381، وزیری، 792 ص، مصوّر.

مبحثی است دربارۀ کوچ ایرانیان در طول تاریخ که بخشی از آن دربارۀ کوچ زرتشتیان به هند در پس از اسلام و بخشی نیز به کوچ ایرانیان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به آمریکا، کانادا و اروپا اختصاص دارد.

ñ مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند: فرهنگ ارشاد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ دوم، 1379، وزیری، 290 ص.

چنانکه روشن است کوچندگان این سفر تاریخی، زرتشتیان ایران بویژه زردشتیان یزد و کرمان بودند که در آنجا با عنوان پارسیان شناخته می‌شوند. نویسنده در هفت بهره به پدیدۀ کوچ و جامعه‌شناسی آن،  ساخت اجتماعی جامعۀ هند، تاریخ هند، فراوانی نعمت در هندوستان، «کوچ زرتشتیان در سدۀ هشتم میلادی وضعیت زندگی، دلیل کوچ و کوچ های بعدی زرتشتیان ایران تا سدۀ هجدهم میلادی اشاره کرده است. بهرۀ ششم، بهره‌ای است که مورد نظر است.

ñ نامۀ گذشتگان: اردشیر خاضع اله‌آبادی.

این اثر را ایرج افشار در مجلّۀ آینده در زندگی‌نامه خاضع آورد است.

ñ نفوذ و فرهنگ و تمدّن ایران واسلام در سرزمین هند و پاکستان: مجید یکتایی، تهران: اقبال، 1353، رقعی، 157 ص.

نویسنده بخشی را  ویژۀ زرتشتیان یا پارسیان هند کرده که دربارۀ کوچ این گروه از ایران (و یزد) به هند گفتاری را آورده است.( ص 124- 108). در بخش های دیگر کتاب نیز گفته‌هایی دربارۀ زرتشتیان یزد است.

ñ نغمۀ مهرگان .

بنگرید: بررسی موسیقی آئینی زرتشتیان استان یزد.

 

ñ واژه نامۀ گویش بهدینان شهر یزد: کتایون مزداپور: تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1374 و  1385و 1397، وزیری، جلد 1: 568 ص، ج 2، 540 ص، ج3، 604ص ( آ- د).

نویسندۀ دانشمند آن در پیشگفتار خود، مطالبی مانند: لهجه‌های زبان دری زرتشتی، لهجۀ شهر یزد، جایگاه تاریخی  جغرافیایی زبان، وام واژه‌های عربی، تنوّع تاریخی واژه‌ها، فهرست واج های گویش بهدینان شهر یزد و دیگر نکته‌های دستوری را آورده است.

متن اصلی کتاب به ترتیب الفبایی است که سر واژه‌های آن فارسی بوده و برابر نهادهای معنایی در کنار آن آمده است. دفتر نخست این کتاب جزو پژوهش‌های برتر کشوری در سال 1376 بود.

ñ وفات‌نامۀ بعضی تراج روانان بهشت آشیان زرتشتیان این آوان: یادگار: ابن مرحوم خسرو بن مهربان، بمبئی، بی‌نا، 1261 ش، رقعی، 112 ص.

درگذشت‌نامۀ زرتشتیان باشنده در بمبئی به شعر.

ñ همای دل: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 1396، رقعی، 308 ص.

مجموعه اشعار این سخنور زرتشتی یزدی بوده که نشانۀ آرزوها وآمال یک زن زرتشتی ساکن یزد است.

ñ همای راز: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 1396، رقعی، 399 ص.

مجموعه اشعار دیگری از این سخنور زرتشتی یزدی است.

ñ همای زندگی: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 13976، رقعی، 414 ص.

مجموعه اشعار دیگری از این سخنور زرتشتی یزدی است.

ñ همای سعادت: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 1394، رقعی، 204 ص.

مجموعه اشعار دیگری از  این سخنور زرتشتی یزدی است.

ñ همای عشق: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 1395، رقعی، 248ص.

مجموعه اشعار دیگری از این سخنور زرتشتی یزدی است.

ñ همای نور: همایون همافرد، یزد : اندیشمندان یزد، 1395، رقعی، 108 ص.

مجموعه اشعار دیگری از این سخنور زرتشتی یزدی است.

ñ هوخت، صاحب امتیاز: رستم صرفه، سروش صرفه‌نیا، سردبیر:اردشیر جهانیان، محلّ نشر: تهران، 1329- 1362.

این مجلّه در طول 34 سال که تا سال 1362 چاپ می‌شد؛ نقش بس ارزنده‌ای در راه شناخت تاریخ، فرهنگ و ادبیّات زرتشتیان ایران و جهان بویژه استان یزد بر دوش داشت. چنانچه گفتارهای یزد این نشریه بیرون شود، خود کتابی چند جلدی خواهد شد که به مرجعی سودمند برای پژوهشگران ایران و جهان تبدیل می‌گردد.

ñ یادداشت های کیخسرو شاهرخ ، نمایندۀ پیشین مجلس شورای ملّی: کیخسرو شاهرخ، به کوشش: جهانگیر اوشیدری، [تهران]: بی‌نا، 1355، وزیری،  300 ص، مصوّر.

کیخسرو شاهرخ یکی از بارزترین چهره‌های سیاسی اجتماعی ایران در دورۀ معاصر است، خدمات او به جامعۀ زرتشتیان ایران بر کسی پوشیده نیست. وی به دلیل ارتباطی که با بزرگان سیاسی ایران داشت. توانست بسیاری از دشواری های به وجود آمده برای زرتشتیان را  از سر راه بدارد. و بدین دلیل یادبوده‌های ارزنده‌ای از وضعیّت زرتشتیان یزد دارد که جابه‌جا در این خاطرات بازتاب دارد. ( عکس های زرتشتیان یزد هم در در اینجا آمده است).

کتاب نامبرده  را می‌توان مکملی بر تاریخ زرتشتیان ایران، نوشتۀ رشید شهمردان و نیز تاریخ پهلوی و زرتشتیان نوشتۀ دکتر جهانگیر اوشیدری دانست.

ñ یادگار دیرین(آیین ها و مراسم و باورهای مذهبی زرتشتیان ایران): کورش نیکنام، تهران: بهجت، 1394، وزیری، مصوّر، رنگی، 176ص.

در بردارندۀ گاه شماری سنّتی زرتشتیان ، سفره های مراسم سنّتی، آیین درگذشتگان و پرسه، جشن ها و خوراکی های مذهبی و سنّتی. نگارش موبد نیکنام، نمایندۀ پیشین زرتشتیان یزد در مجلس شورای اسلامی.

ñ یادگار ماندگار، مجموعه موقوفات یزد: محمّدرضا تصدیقی، یزد: ستایش، ادارۀ کلّ اوقاف و امور خیریۀ استان یزد، 1380، وزیری، جلد نخست، 540 ص.

در این کتاب نام و نشان 23 مورد وقف که به وسیلۀ نیکوکاران و دهشمندان زرتشتی یزدی به رایگان در دسترس مسلمانان و زرتشتیان نهاده شده، آمده است. زرتشتیان نیز در آیین خود گهنبار دارند که نشانه‌هایی از وقف در ایران پیش از اسلام است.

ñ یادگارهای یزد: ایرج افشار، یزد: نیکوروش، چاپ دوم، 1374، وزیری، ج 1و 2، 755 + 1455، مصوّر.

 در این مجموعۀ دوجلدی به غیر از آنکه صدها اثر تاریخی ارزنده را که برخی از آن ها مانند آب‌انبار و غیره به وسیلۀ زرتشتیان یزد ساخته شده، شناسایی نموده، آثار و بناهای تاریخی ویژۀ زرتشتیان یزد نیز شناسانده شده است.( رجوع کنید، ج 2: 849-813).

ñ یادنامۀ پشوتن جی دوسابای ماکار، سروش لهراسب و  . . . . بمبئی: انجمن زرتشتیان ایرانی بمبئی.

سازمان جوانان زرتشتی و انجمن ایران لیگ، 1345، رقعی، 127+ 72ص.

مجموعه‌ای است شامل خاطرات اهل قلم، گزارش سفر مارکار به ایران، سپاسنامه، گزارش کارهای ماکار در ایران و چگونگی بنیاد آموزشگاه های ماکار و ساختمان برج ساعت فردوسی(مارکار) در یزد. به قلم: سروش لهراسب، عبدالحسین سپنتا، رشید شهمردان، سهراب دهویدی، خدایار خدابخش کیانی، سهراب باتلی‌والا و ...

ñ یادنامۀ میرزا سروش لهراسب، پیر فرهنگ و خدمتگزاری بی‌ریا: جمشید پیشدادی، [آمریکا]، بی‌نا، 1377، رقعی، 218 ص، مصوّر.

کمتر یزدی فرهنگدوست است که با خدمات میرزا سروش آشنا نباشد. راه‌اندازی ده ها بنیاد فرهنگی، آموزشی و خدمات ارزنده‌ای که برای پیشبرد دانش و علم در شهر یزد انجام داد، او را به چهره‌ای محبوب برای مسلمانان و زرتشتیان یزد تبدیل کرد. کتاب نامبرده گزیده‌ای از خاطرات، نوشته‌ها و خدمات این راد مرد فرزانه است که پس از عمری تلاش در 91 سالگی چشم از گیتی فروبست.

ñ ی‍ادواره‌ ۳۰۰۰ [س‍ه‌ ه‍زار] س‍ال‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ زرت‍ش‍ت‍ی‌، ب‍ه‌ ک‍وش‍ش:‌ ان‍ج‍م‍ن‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌ ت‍ه‍ران‌، ت‍ه‍ران‌ : ان‍ج‍م‍ن‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌ ت‍ه‍ران‌ ، ۱۳۸۴، وزیری، ۵۱۹ ص‌.م‍ص‍ور، ع‍ک‍س‌، ن‍م‍ودار.(دو زبانۀ انگلیسی فارسی)

دربردارندۀ گفتارهایی در زمینۀ زرتشتیان ایران و یزد. ای‍ن‌ ی‍ادواره‌ ب‍راب‍ر ب‍رن‍ام‍ۀ‌ س‍ازم‍ان‌ ج‍ه‍ان‍ی‌ ی‍ون‍س‍ک‍و، س‍ال‌ ۲۰۰۳ م‍ی‍لادی‌ ب‍رگ‍زارش‍ده‌ اس‍ت‌.

ñ یزد درآیینۀ زمان: غلامرضا جهانفر، یزد: مؤلف، 1395-1396، 3ج، 336+276+302ص.

اشاره به زندگی بزرگان زرتشتیان یزد و اهدای خلدبرین از سوی جمشید امانت و دیگر بناهای نیک زرتشتیان یزد دارد.

ñ یزد در یک نگاه: محمّدرضا سید حسینی، یزد: سازمان ایرانگردی و جهانگردی استان یزد، عکّاس: نیکول فریدنی، رامتین زنجانی و عبدالجبّار قرائی، 1381، پالتویی، 167 ص، مصوّر. (تمام رنگی).

مجموعۀ نامبرده راهنمای جهانگردی استان یزد است که نویسنده در دامنۀ هر شهرستان به یاد بناها و دیدنی‌های گردشگری زرتشتیان همراه با عکس ها پرداخته  و در پایان مراسم زرتشتیان استان یزد را به ترتیب تقویم سالیانه آورده است. این کتاب به پنج زبان زندۀ دنیا، مانند: آلمانی، انگلیسی، اسپانیایی، ژاپنی و فرانسوی هم برگردان شده است.

ñ یزد در سفرنامه‌ها: اکبر قلمسیاه، تهران: سبز رویش، چاپ دوم، 1375، ج اوّل، وزیری، 334 ص / یزد: گیتا، 1379، جلد دوم، رقعی، 243 ص.

کمتر جهانگردی است که پای به دیار باستانی یزد گذاشته باشد و یادی از باشندگان زردشتی آن نکرده باشد. برخی مانند براون و جکسون و پولاک صفحات زیاد و برخی دیگر به اشاراتی گذرا بسنده کرده‌اند.

مجموعۀ دوجلدی یزد در سفرنامه‌‌ها، تقریباً تمامی سفرنامه‌های فارسی مربوط به یزد را آورده که از خلال آن می‌توان گفتارهای وابسته به زرتشتیان را استخراج کرد و با چند و چون اوضاع زندگی این قوم در ادوار گوناگون تاریخی آشنا شد. افسوس که کتاب فهرست نام‌ها را ندارد تا دقیق‌تر بتوان نام و نشان زرتشتیان را جویا شد. بی‌گمان صدها سفرنامه به زبان های بیگانه وجود دارد که آگاهی های خوبی دربارۀ زرتشتیان دارد و هنوز ترجمه نشده است. مانند سفرنامۀ رستم خره‌گات و دیگر جهانگردان اروپایی، ژاپنی، آمریکایی  و . . .

ñ یزدگردنامه: اردشیر خاضع، بمبئی: مؤلّف، 1331، 256 ص.

تاریخی است نوشتۀ خاضع که نسخه‌ای از آن در کتابخانۀ دبیرستان مارکار یزد وجود دارد که به شوند بازسازی دیده نشد.

ñ یزد یادگار تاریخ: حسین مسرّت، یزد: انجمن کتابخانه‌های عمومی استان یزد، 1376، وزیری، ج اوّل، 1156ص.

مجموعه مقالات نویسنده از سال 1361 تا 1376 است که در درون آن گفتارهای زیادی دربارۀ زرتشتیان یزد به چشم می‌خورد. که از آن جمله‌اند: نسیمی، فرزانۀ فرهیخته( 250-249) خداداد خنجری، فرزانه‌ای دهشمند (253- 251)، تاریخچۀ کتابخانه‌های زرتشتیان یزد (همراه با پیشینۀ برزن های زرتشتیان یزد)(593-570) . نقد کتاب تاریخچۀ اله‌آباد، اثر اردشیر خاضع (598-596) نقد کتاب تذکرۀ سخنوران یزد، اثر اردشیر خاضع(856-853). نقد کتاب فرهنگ بهدینان، اثر جمشید سروشیان (871- 869) آب‌انبار کیانی(978-977) برج های خاموشی ( دخمه‌های زرتشتیان یزد) (1006-993). تاریخچۀ برزن خلف خان علی(1049-1048) تاریخچۀ برزن اهرستان (1052-1049).

ویرایش دوم این کتاب  در سال 1395به وسیلۀ  نشر دف تهران چاپ شده و صفحات آن فرق دارد.

ñیشت و خشت، آیین‌های زرتشتیان یزد:  ملیکا حیدری، رضا مهرآفرین، تهران : سازمان انتشارات فروهر‏، ۱۳۹۴، رقعی، 160ص، مصوّر.

عنوان گویاست.

ñ یکسال در میان ایرانیان: ادوارد جی‌گرانویل براون، ترجمه: ذبیح‌الله منصوری، ویراستار: محمّد رفیعی مهرآبادی، تهران: 1371، وزیری، 652 ص.

کمتر ایرانی اهل پژوهش است که با آثار براون آشنا نباشد، تاریخ مطبوعات و ادبیّات ایران، تاریخ انقلاب مشروطۀ ایران، تاریخ ادبی ایران( دورۀ4 جلدی) و . . .

امّا سفرنامۀ او از سیاقی دیگر است وی در این سفر که از سال 1887م انجام شده و پس از گذشتن از تهران، اصفهان و شیراز به یزد آمده و حدود 70 صفحه (453- 470) از کتاب خود را اختصاص به یزد بویژه زرتشتیان یزد کرده و از این رهگذر آگاهی‌های خوب تاریخی، اجتماعی از این گروه به دست می‌دهد که در کمتر جایی دیده شده است.

*ماخذ: فروهر ، ش486

اصفهان در عصر خواجو(5)

   

حسین مسرّت

 

آقای دکتر جعفر حمیدی در مقالۀ " گذری بر مقبرۀ خواجو " در این باره می نویسد :

« خواجو مدّتی به اصفهان رفت . امّا توقّف او در این سفر کوتاه بود و پس از مدّتی به آذربایجان رفت که ایلخانان مغول در آنجا حکم می راندند ، گویا در اصفهان در محلّۀ باغ کاران که محلّ فعلی پل خواجو است ، منزل داشته و در افواه است که پل خواجوی اصفهان به مناسبت نام خواجوی کرمانی که مدّتی در آن نقطه اقامت داشته ، نامگذاری شده است ، ولی این اقوال چندان مناسب به نظر نمی رسد . زیرا فاصلۀ زمان خواجو تا عصر سلاطین صفوی که این پل را در عصر آنان می ساخته اند ، بیش از دویست سال است ، این وجه تسمیّه بعید به نظر می آید . امّا چون این پل که نام اصلی آن پل حسن بیگ یا پل حسن آباد است و توسّط شاه عبّاس دوم بنا شده و در محلّۀ خواجو اصفهان قرار دارد . بدین نام شهرت یافته و ما بنا را بر آن می گذاریم که به نام خواجو ، شاعر بزرگ کرمانی نامگذاری گردیده است . » ( 50 ) برای پی جویی بیشتر رجوع شود :

سرکوب ، غلامحسین :

« پل خواجو » مجلّۀ اصفهان ، ش 744 ( 1340 ) : 221

رسا :

« پل خواجو و میدان جدید » روزنامۀ اخگر ، ش 1321 (1315 ) : 1 .

در کنگرۀ جهانی خواجو شرکت کننده ای از کشور چین ، شعری در وصف خواجو و یادگار وی ، پل خواجو در اصفهان قرائت کرد که مورد توجّه شنوندگان واقع شد .

پ-دروازۀ خواجو

از دروازه های معتبر اصفهان در اواخر دورۀ صفویّه بوده است . (51 )

ت-چهار باغ خواجو ( فتح آباد )

از بناهای امین الدّوله اصفهانی در زمان فتحعلی شاه قاجار است . (52 )

ث-مدرسه صدر خواجو ( امین الدّوله )

در مقالۀ اصفهان یا دارالعلم شرق ذیل مدارس بعد از عهد صفویّه اصفهان از آن نام برده شده است . (53 )

ج-خیابان خواجو

***

نگارنده امیدوار است نویسندگان و محقّقان اصفهان با پژوهش بیشتر بتوانند گوشه های ناشناخته و ناگفته این بخش از تاریخ اصفهان را روشن کرده وبا بررسی اشعار شعرای آن دوره ، نکاتی از اوضاع زمان را بجویند و به دیدۀ صاحب نظران برسانند .

مقاله را با بیت زیبایی از مرحوم همایی که باز گویندۀ احساسات درونی نگارنده نیز است به پایان می برد :

اصفهان را نیمه خوانند در جهان

صد جهان من دیده ام در اصفهان

 

 

* ويرايش نخست: نويد اصفهان، س 7، ش325 (2/9/1373) تا ش 341 (24/12/1373).

پی نویس

 

(1) تاريخ اصفهان (1): ميرزاحسن‏خان انصارى، به كوشش: جمشيد سروشيار، اصفهان: مشعل،1358: 37-36.

(2) نصف جهان فى تعريف الاصفهان: محمّدمهدى الاصفهانى، به كوشش: منوچهر ستوده، تهران: اميركبير، چاپ دوم،1368: 173.

(3) ديوان اشعار خواجو كرمانى: به كوشش: احمد سهيلى خوانسارى، تهران: بارانى و محمودى، چاپ دوم، 1369، مقدّمه: 27-36.

(4) همان: 18-17.

(5) تاريخ آل چوپان: ابوالفضل نبئى، تهران: بى‏نا،1352: 300 .

(6) ديوان خواجو: همان، مقدّمه: 26-25 با تلخيص.

(7) تاريخچۀ ابنيۀ تاريخى اصفهان: نيكزاد اميرحسينى، اصفهان: چاپخانه داد،1333: 7 .

(8) تاريخ اصفهان: همان: 3.

(9) همان: 4.امین احمد رازی به نادرست به انوری منسوب کرده است.(هفت اقلیم،ج3: 5)

(10) تاريخ اصفهان: حسين نور صادقى، تهران: بى‏نا، 1316 ش: 24.

(11) اصفهان: لطف‏اللَّه هنرفر، تهران: جيبى، تهران، 1356 :19 ،23 ،60.

(12) همان : 88.

(13) و (14) همان : 23.

(15) تاريخ اصفهان: نور صادقى، همان : 248.

(16) «سفرهاى خواجو»: محمود طباطبايى اردكانى، كيهان هوايى، ش 952 (24/7/1370): 18.

(17) روايت گل و نوروز، هماى و همايون از خواجو: ايرج گلسرخى، تهران: دانشكدۀ ادبيّات و علوم انسانى با هنر كرمان،1370: 59 .

(18) «نگاهى به هماى و همايون خواجوى كرمانى»: گيتى فلاح رستگار، كرمان در قلمرو تحقيقات ايرانى، تهران: مركز كرمان‏شناسى، 1370.

(19) و (20) از اوّل نوبت عشّاق بنواز: ساسان سنپتا، ادبستان، ش 22 (مهر 1370) : 7.

(21) همان : 9.

(22) روايت گل و نوروز: همان : 67.

(23) مقدّمۀ ديوان خواجو، همان : 65.

(24) فرهنگ سخنوران: عبدالرّسول خيّامپور (تاهباززاده)، تهران: طلايه، چاپ دوم، 1368، ج 1: 319.

(25) «خواجو، عارف مسلمان و مبارزى ضدستم»: كمال‏الدّين عينى، فتح كرمان، ش 109 (23/7/1370): 2.

(26) ستارگان كرمان: حسين بهزادى، تهران: هيرمند،1370: 168 .

(27) شعر كهن فارسى در ترازوى نقد اخلاق اسلامى: حسين رزمجو، مشهد، آستان قدس رضوى، ؟136، ج 2: 313.

(28) «عصر خواجو»: عبدالحسين زرّين‏كوب، خواجو 2 (ويژۀ كنگره جهانى خواجو)،24/7/1370: 6-5 .

(29) تاريخ ادبيّات ايران: ذبيح‏اللَّه صفا، تهران: فردوسى، چاپ پنجم، 1368، ج3بخش 2: 902 .

(30) سيرى در شعر فارسى: عبدالحسين زرّين‏كوب، تهران: نوين،1363: 86 .

(31) نقل به معنا از مقالۀ «تحقيق در قصايد خواجو»: ضياءالدّين سجّادى، ارائه شده به كنگره جهانى خواجو در مهر 1370، دست نويس نويسنده.

(32) «عصر خواجو»، همان : 7 و 9.

(33) مقدّمه ديوان خواجو: همان : 34 و 35.

(34) تحوّل شعر فارسى: زين‏العابدين مؤتن، تهران: طهورى،1355: 165 .

(35) تاريخ ادبيّات ايران: محمّدرضا دايى‏جواد، اصفهان: شركت مطبوعات، ج1: 46 .

(36) خواجو و حافظ: بهاءالدّين خرّمشاهى، خواجو 2، همان : 12-11.

(37) حافظ نامه، ج 1: بهاءالدّين خرّمشاهى، تهران: سروش و علمى و فرهنگى، چاپ دوم،1367: 79 .

(38) «جلوه‏هايى از انديشه در شعر خواجوى كرمانى»: حكيمۀ دبيران، در کتاب كرمان در قلمرو تحقيقات ايرانى، به كوشش: محمّدرسول درياگشت، تهران: مركز كرمان‏شناسى،1370: 140-139 .

(39) «عصر خواجو»: همان : 8.

(40) همان : 9.

(41) گنجينۀ آثار تاريخى اصفهان: لطف‏اللَّه هنرفر، اصفهان: بى‏نا،1344: 57 .

(42) سياحت نامۀ شاردن، قسمت شهر اصفهان: ترجمه: حسين عريضى، تهران: نگاه، چاپ دوم،1362: 159 .

(43) نصف جهان: همان : 173 با تلخيص.

(44) مقدّمۀ ديوان خواجو: همان جا: 81.

(45) آثار ملّى اصفهان: ابوالقاسم رفيعى مهرآبادى، تهران: انجمن آثار ملّى،1352: 218 .

(46) تاريخ اصفهان: نور صادقى، همان جا: 251.

(47) فهرست بناهاى تاريخى ايران: نصرت‏اللَّه مشكوتى، تهران: سازمان ملّى حفاظت آثار باستانى،1349: 54 .

(48) اصفهان: هنرفر، همان : 142.

(49) زنده‏رود یا جغرافیای تاریخی اصفهان و جلفا: على جواهركلام، تهران: ابن‏سينا، چاپ دوم،1348: 31 .

(50) «در كوه مشرقى، گذرى بر مقبرۀ خواجو در كوه شرقى شيراز»: جعفر حميدى، كيهان(25/7/1370): 15 .

(51) گنجينۀ آثار تاريخى اصفهان: همان : 728. و نيز نصف جهان: همان : 23 و 24.

(52) جغرافياى اصفهان: سيروس شفقى، اصفهان: دانشگاه اصفهان،1353: 296 .

(53) محيط ادب: به كوشش: حبيب يغمايى و ...، تهران: يغما،1357: 110 .

 

ديگر منابعی که در پی نویس نیامده است:

تاريخ آل‏مظفّر: حسينقلى ستوده، تهران: دانشگاه تهران، 1346- 1347، 2ج.

تاریخ ادبیّات در ایران : صادق رضا زاده شفق ، شیراز : دانشگاه شیراز ، 1352.

تاریخ ادبی ایران از سعدی تا جامی ، ادوارد براون ، ترجمه علی اصغر حکمت ، تهران : امیر کبیر ، 1357 ،ج3.

جلوه های هنر در اصفهان : جلیل دهشکی و علی جانزاده ، تهران : جانزاده ، 1366 .

حافظ شیرین سخن : محمّد معین ، به کوشش : مهدخت معین ، تهران : معین ، 1369 : ج 1 و 2 .

خمسۀ خواجوی کرمانی: به كوشش: سعيد نياز كرمانى، [ کرمان ]: دانشگاه شهید باهنر کرمان ، دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی، ۱۳۷۰.

ديوان خواجه حافظ شیرازی، به کوشش: ابوالقاسم  انجوى شيرازى، تهران: ج‍اوی‍دان‌‏‏‏، ۱۳۶۷.

دی‍وان‌ خ‍لاق‌ ال‍م‍ع‍ان‍ی‌ اب‍وال‍ف‍ض‍ل‌ ک‍م‍ال‌ال‍دی‍ن‌ اس‍م‍ع‍ی‍ل‌ اص‍ف‍ه‍ان‍ی‌، به کوشش: ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ح‍رال‍ع‍ل‍وم‍ی‌، ت‍ه‍ران‌: ده‍خ‍دا، ۱۳۴۸.

ديوان کامل استاد جمال‌الدين محمّد بن عبدالرزاق اصفهاني ، ب‍ه‌کوشش: وح‍ی‍د دس‍ت‍گ‍ردی‌، تهران: کتابخانه سنائي، 1362.

غیاث اللغات : غیاث الدّین محمّد رامپوری ، به کوشش : منصور ثروت ، تهران : امیر کبیر ، 1363 .

فرهنگ فارسی : محمّد معین ، تهران امیر کبیر . 1342 ، ج1و 2 .

گفتگوی خانوادگی در اصفهان : محمّد علی جمال زاده ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1353 .

نگاهی به اصفهان و بناهای تاریخی آن : ؟ ، بی جا : شورای مرکزی جشنهای شاهنشاهی ایران ، بی تا .

نیز:

کلیّۀ آثار دکتر محمّد ابراهیم باستانی پاریزی .(60 عنوان)

نقشۀ جغرافیای شهر اصفهان .

شورای نظارت بر نشر آثار اسلامی ندوشن تشکیل شد

با نظارت مولف؛

شورای نظارت بر نشر آثار اسلامی ندوشن تشکیل شد

شورای نظارت بر نشر آثار اسلامی ندوشن با هدف نظارت بر مراحل ویرایش و چاپ و نشر آثار این نویسنده همچنین معرفی و ساماندهی روزآمد آثار این نویسنده تشکیل شده‌است.

 

حسین مسرّت، نویسنده و پژوهشگر ادبی در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران‌(ایبنا)، درباره تشکیل شورای نظارت بر نشر اثار اسلامی ندوشن، گفت: به درخواست محمدعلی اسلامی ندوشن و همسرشان شیرین بیانی، شورای نظارت بر نشر و پخش آثار این دو نویسنده بزرگ تشکیل شده‌است تا علاوه بر نظارت کیفی بر چگونگی چاپ و انتشار آثار ایشان، از حقوق معنوی و مادی این آثار نیز صیانت شود.

این پژوهشگر عضو شورای نظارت بر نشر آثار اسلامی ندوشن، افزود: مجموعه آثار اسلامی ندوشن بیش از 60 جلد کتاب و صدها مقاله و آثار دیگر است و آثار شیرین بیانی نیز به بیش از 25 جلد کتاب و مقالات متعدد می‌رسد که طی نیم قرن گذشته از سوی ناشران گوناگون به چاپ رسیده و در حال حاضر، برای هماهنگی در ویرایش، چاپ و نشر آثار آن‌ها شورایی به انتخاب خودشان، شامل اصغر دادبه، فتح ا... مجتبایی، غلامحسین امیرخانی و چند تن از نویسندگان و پژوهشگران آثار ایشان تشکیل شده  تا با ریاست اصغر دادبه، ضمن ساماندهی چاپ و نشر آثار،  نسبت به بازشناسی و معرفی این آثار به نسل جوان نیز اهتمام کنند.
 
مسرت اظهار کرد: در این شورا نظارت بر نشر آثار، علاوه بر نویسندگان و پژوهشگران نام آشنا دو تن از ناشران آثار ایشان یعنی حسن محجوب و مهدی بقائی‌پور، مدیران شرکت سهامی انتشار و انتشارات یزدان نیز حضور دارند که امیدواریم در همکاری و تعامل همه اعضای شورا زمینه بازنشر مناسب و معرفی و توزیع مؤثر آثار این نویسندگان نام آور فراهم شود.

 اسلامی ندوشن از نویسندگان صاحب‌نامی است که در حوزه‌های گوناگون فرهنگی ، ادبی و اجتماعی آثار ماندگاری را  از خود بر جا نهاده و در حال حاضر به سبب کهولت سن، امکان نظارت بر نشر و پخش آثار متعدد خود را ندارد و از این رو جمعی از دانشوران معتمد خود را برای نظارت بر این آثار تعیین کرده‌است تا علاوه بر نظارت بر مراحل ویرایش و چاپ و نشر آثارش، زمینه معرفی و ساماندهی روزآمد این آثار را نیز فراهم کنند و حقوق مادی و معنوی آن‌ها را نیز مصون دارند.

خبرگزاری ایبنا (1399/6/25)

اصفهان در عصر خواجو (4)

   

حسین مسرّت

 

ب-کمال الدّین اسماعیل ( مقتول 635 )

وی فرزند جمال الدّین عبدالرّزاق ، شاعر نامور اصفهانی است . کمال الدّین را به سبب بکارگیری معانی دقیق و باریک اندیشی ها ، خلّاق المعانی دانسته اند و خواجو را نیز که به اقتفای وی در جای جای اشعارش ، مضامین زیبایی از کمال الدّین را زینت افزای اشعارش کرده ، نخلبند عرصۀ معانی نامیده اند .

1-دیوان کامل استاد جمال الدّین محمّد بن عبدالرّزاق اصفهانی ، به کوشش : حسن وحید دستگردی ، تهران : سنایی ، چاپ دوم ، 1362 .

در این باره دکتر زرّین کوب می گوید :

« فرار از واقعیّت های ناپسند یک عصر انحطاط ، به دنیای پاک زهد و پارسایی یا به صورت انتقاد از آنچه در این عصر به قول عبید زاکانی « مذهب مختار » اکابر و اعیان تلقّی می شد . در دیوان خواجو این گونه اشعار مخصوصاً یادآور سخنان کمال اسمعیل اصفهانی و ظهیر فاریابی است و برخی ابیات این گونه قصایدش با نمونه های عالی و برجستۀ این گونه اشعار در دیوان این دو شاعر پرآوازه برابری می کند ...  غزل خواجو از بعضی جهات انسان را به یاد غزلهای ... کمال اسمعیل می اندازد ، این جمله شاید یک نقطه اشتراک او با حافظ باشد . » ( 32 )

گردآورندۀ دیوان خواجو آقای احمد سهیلی نیز بر این نکته تأکید دارد و می نویسد :

« خواجو وقتی که به سخن حکیم سنایی توجّه دارد ، کاملاً به شیوۀ او سخن رانده و زمانی که اشعار کمال اسمعیل و عراقی را تتبع کرده ، به طرز آنان نزدیک شده ، گاه مانند غزل شمارۀ 28 شوقیّات . مطلع قصیدۀ :

ای که از هر سر موی تو دلی اندرو است

یک سر موی تو ترا هر دو جهان نیم بهاست

کمال الدّین اسمعیل را بدون ذکر نام گوینده ، تضمین کرده است ... خواجو در اشعار خود از کمال الدّین اسمعیل و شیخ عطّار یاد کرده و معتقد می باشد پایه و قدر خود را در شاعری فراتر از آنان گذاشته است . » (33)  و بر همین سان است نوشتۀ زین العابدین مؤتمن (34 ) :

آقای دایی جواد نیز در کتاب تاریخ ادبیّات خود به نقل از شعر العجم می نویسد :

« قدما را در غزل ، طرزی بسیار ساده بود ، چون نوبت به کمال اسمعیل رسید او را رنگی دیگر داد ، بعد شیخ سعدی و خواجو نمک دیگر ریختند . » ( 35 )

صائب ترین و جامع ترین نظر را آقای بهاء الدّین خرّمشاهی داده که یکجا در مقالۀ خواجو و حافظ می نویسد :

« سخن خواجو همپایۀ کلام کمال الدّین اسمعیل است که با حافظ که وامدار هر دوی آنان است هر سه در حسن تشبیه و حسن تعلیل و ایهام مهارتی بسزا دارند ... در میان همه شعری متقدّم سه شاعر بیشترین تأثیر را بر حافظ داشته اند که عبارتند از : کمال الدّین اسماعیل ، سعدی و خواجو » ( 36 )

و آنگاه در کتاب ارزندۀ خود ، حافظ نامه پس از ذکر مقدّمۀ زیر ، به نقل ابیات زیادی می پردازد که خواجو به نحوی گوشه چشمی به اشعار کمال الدّین اسماعیل داشته یا با وام گیری از واژگان او ، یا به استقبال از مضامین یا به تضمین و یا به توارد .

برای آنکه کلام بیش از این به درازا نکشد ، تنها به ذکر مقدمۀ وی و چند بیت از آن بسنده می شود ، جویندگان بیشتر می توانند به کتاب دو جلدی حافظ نامه رجوع کنند :

» کمال الدّین اسماعیل اصفهانی در شعر فارسی ، مکتبی بنیان نهاد که بر استواری و باریکی لفظ و ایهام آفرینی تو در تو استوار بود و سه تن از بزرگترین شعرای قرن هشتم ، خواجو ، سلمان و حافظ سبک او را دنبال گرفتند و به کمال رساندند . » ( 37 )

بادۀ باقی :

هنگام صبوح است ، حریفان خیزید

و آن باقی دوشین به قدح در ریزید

( دیوان کمال : 891 ) 

شب است و خلوت و مهتاب و ساغر ، ای بت ساقی

بریز خون صراحی ، بیار بادۀ باقی

خواجو 331

قد بلند و رخ خوب سرو و گل راهست

ئلیک هیچ دو را حسن و لطف آن تو نیست

کمال 733

قمر گفتم چو رویت دلفروز است

ولیکن چون بدیدم ، آن ندارد

خواجو 228

***

شعرای اصفهان همچون هاتف و صفا نیز به اقتفای از خواجو به سرودن اشعاری می پرداخته اند ، چنانکه حکیمۀ دبیران در مقالۀ  "جلوه هایی از اندیشۀ در شعر خواجوی کرمانی " می نویسد :

« مهر رویش نگر ز پردۀ دل

پرده افکنده بر سراچۀ گل »

خواجو در این ترجیع بند چنان استادانه حقّ سخن را ادا کرده که شاعر عالیقدری چون هاتف در مقام اقتفای از او برآمده است ... و در حقیقت هاتف در ایفای رسالتی که به عهدۀ او گذاشته شده ، با سرودن ترجیع عرفانی :

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الاّ هو

معنویّت و روحانیّت خواجو را تأیید کرده است . » ( 38 )

استاد دکتر زرّین کوب نیز نظری همانند دارد :

« خواجو یک ترجیع بند عارفانه هم دارد که یادآور بعضی ترجیعات شیخ عراقی است و شاید هاتف اصفهانی هم در نظر ترجیع معروف خود به آن ترجیع ، نظر داشته است . این ترجیع خواجو از حیث تعداد بندها از آنچه هاتف و عراقی سروده اند ، برتر است . » ( 39 )

« توجّه به موسیقی شعر و اوزان نادر و ظاهراً محلّی در تعداد دیگری از غزلهایش نیز هست که بعدها بیدل دهلوی و صفای اصفهانی هم به آنگونه اوزان توجّه نشان داده اند . » ( 40 )

یادبودهای خواجو در اصفهان

الف-محلّۀ خواجو

« می گویند محلّۀ خواجوی امروز قسمتی از باغ کاران دورۀ ملکشاه است ، باغ کاران تا قرن هشتم هجری نیز شهرت دورۀ سلجوقی خود را از دست نداده بوده است . زیرا در سال 724 بوسیلۀ استاد سعد الدّین سعید هروی که از فضلاء بوده ، در وصف اصفهان قصیده ای به مطلع ( نسخۀ غردوس اعلی اصفهانست ، اصفهان ) سروده شده است ( ص 29 و 30 ترجمۀ محاسن اصفهان ، چاپ تهران ) و طیّ قصیدۀ مزبور از باغ کاران چنین یاد شده است :

 آب حیوان است گویی پیش بستان ارم

زنده رود و باغ کاران یاد باد

حسین بن محمّد آوی مترجم محاسن اصفهان نیز در وصف باغ کاران چنین سروده است :

مرا هوای تماشای باغ کاران است

که پیش اهل خرد ، خوشترین کار آن است . » ( 41 )

قدیمی ترین مأخذ نام محلّۀ خواجو ، سفرنامۀ شاردن است ، وی تنها اشاره ای به نام محلّۀ خواجو دارد و می نویسد به دو محلّۀ خواجو کوچک و خواجو بزرگ تقسیم شده است و پس از آن به شرح بناهای آن محل می پردازد و ذکری از وجه تسمیّه آن ندارد . ( 42 )

در کتاب نصف جهان فی تعریف اصفهان به وجه تسمیّۀ آن محل پرداخته و بر این باور است که خواجو در آنجا مدفون گشته است :

« و باغ کاران از بناهای عرب نیست و از قدیم الایام آباد بوده ، محلّ آن طرف جنوب محلّۀ خواجو و تمام آن محلّۀ به اسم آن معروف بوده است ، تا زمانی که خواجوی شاعر در اصفهان وفات نموده و بدانجا مدفون گشته است ، از آن وقت آن محلّه به نام او مشهور شده ، حدود باغ ، الحال معلوم نیست . همان طرف جنوب محلّۀ خواجو که متّصل به زاینده رود است ، هنوز به باغ کاران معروف است . » (43)

آقای احمد سهیلی در مقدّمۀ دیوان خواجو نظرش را دربارۀ وجه تسمیّۀ محلّۀ خواجو چنین بیان کرده است :

« در اصفهان محلّه یی به نام خواجو معروف است که پل بابا رکن به سبب آنکه مقابل آن قرار دارد ، به نام خواجو مشهور شده است .

این محلّه که در چهار باغ و یا در میان باغ کاران قدیم قرار دارد ، چند قرن است به این نام خوانده می شود . در اصفهان ، اقوال مختلف راجع به این محلّه شنیده شد . بعضی گفته اند ، چون در اینجا خواجو زندگانی کرده است ، از قدیم بدین نام اشتهار یافته و حتّی برخی گفته اند : قبر خواجو در این محلّه است ، امّا اغلب مهرین ؟ که در این کارها کنجکاو و موی شکافند ، هر چه تحقیق کرده اند ، آثاری که دلیل صحّت این قول تواند بود ، نیافته اند . مجملاً آنکه خواجو از این محل در غزلی یاد کرده و گفته است :

راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود

در میان باغ کاران یا کنار زنده رود

( دیوان : 657 )

باغ کاران در عهد سلاجقه احداث شده و قبل از صفویّه تفرّجگاه اهالی اصفهان بوده و بعد از میان رفته است . » ( 44 )

آقای هنرفر در کتاب گنجینۀ آثار تاریخی اصفهان ، محلّۀ خواجو را یکی از محلّات چندگانۀ دورۀ صفویّه دانسته است .

آقای سیروس شفقی نیز محلّۀ خواجو را جزء محلّات 37 گانۀ اصفهان در عصر صفویّه دانسته و افزوده قبل از صفویّه ، اصفهان به 6 محلّه تقسیم می شده که یکی از آنها باغ کاران بوده است .

نظری که چندان دور از ذهن می نماید از آن آقای ابوالقاسم رفیعی مهرآبادی ابراز شده ، وی می نویسد : « چون زاینده رود در نزدیکی پل خاجو ، گودی داشته آن را خاجوی یعنی جای گود نام نهاده اند و الّا نام قدیم آن همان باغ کاران بوده است .

محلّۀ خاجو پیش از صفویّه و نیز در زمان صفویّه در نهایت توسعه و وجلال بوده و رجال و علما و مردان نامبرداری از آنجا برخاسته اند . » ( 45 )

طبق نقشۀ جدید ، محلّه خواجو از شمال به خیابان شاه عبّاس کبیر ، از شرق به خیابان بزرگمهر ، از غرب به خیابان چهار باغ صدر ( چهار باغ خواجو ) ، از جنوب به خیابان مشتاق و از جنوب غربی به فاصلۀ کمی به پل خواجو محدود می شود .

در یادداشتی که آقای غلامرضا نصراللهی از اصفهان به نقل از روانشاد مصلح الدّین مهدوی فرستادند ، بیان داشتند : که این محلّه از قرن هفتم تا عصر صفوی به محلّۀ حسن آباد مشهور بوده و در این عصر بواسطۀ سکونت جمعی از درباریان و خواجه سرایان صفوی به محلّۀ خواجوها مشهور بوده و سپس به محلّۀ خواجو معروف شده است .

برای پی جویی بیشتر ، رجوع شود : معتمدی ، حسین

« تاریخچۀ خواجو در اصفهان »

نامۀ راه ، ش 3 ، ص 93

ب-پل خواجو

نمانده رودش را پل خواجو ببین

گر فلک خواهی و راه کهکشان

جلال الدّین همائی ( 46 )

ظاهراً این پل به سال 1060 در زمان شاه عبّاس دوم صفوی بنا شده ، امّا گویا قبلاً نیز در همین مکان پلی بوده که پس از ویران شدن در سال 1060 ق بر جای آن پلی آراسته ساخته اند طول این پل 5/132 متر و عرض آن 12 متر است « ساختمان این پل که از سنگ و آجر می باشد ، بر روی رودخانۀ زاینده رود واقع شده است ، از نظر معماری و کاشیکاری فوق العاده جالب و مشهور است » . ( 47 )

صائب تبریزی شاعر آن دوره ، همزمان با ساخته شدن پل ، قصیده ای به مطلع زیر سروده است :

اصفهان یک دل ، روشن ز چراغان شده است

پل ز آراستگی ، تخت سلیمان شده است (48 )

محمّد طاهر نصرآبادی صاحب تذکرۀ نصرآبادی هم شعری در وصف این پل دارد .

چنانکه از مفاد کتاب نصف جهان بر می آید ، این پل قبلاً به نام حسن آباد بوده . امّا بواسطۀ تخریب این محلّه در هجوم افغانان و فترت پس از آن به دلیل نزدیکی با محلّۀ خواجو به پل خواجو موسوم گشته است . ( ص 109 ) در برخی جاها نیز از آن به عنوان پل گبرها و پل شاهی ( نگاهی به اصفهان ص 53 ) یاد شده است .

« امّا کثرت اسامی پل خواجو به جهات ذیل است :

1-به مناسبت شایعۀ مذکور ، پل خاجو را پل تیموری می نامند ، ممکن است امیر تیمور در این محل کشتاری کرده باشد .

2-مقبرۀ بابا رکن الدّین از عرفای مشهور اصفهان در قبرستان تخت پولاد مجاور همین پل است ، لذا آن را « پل بابا رکن » می گویند .

3-کاروانیان نیز از این پل عبور می کردند ، به این جهت « پل شیرازی » هم گفته می شد .

4-در مجاورت این پل محلّۀ حسن آباد و خاجو واقع شده از این رو پل مزبور را پل خاجو و پل حسن بیگ و یا حسن پاپا می نامند .

5-دربارۀ کلمۀ خاجو و انتساب پل به آن قسمت نیز ، دو گفته است ، یکی آنکه شخص مهمّی معروف به خواجو در آن محلّه مدفون بوده ، پل و محلّه را به نام وی خواجو می گویند امّا فعلاً چنان مقبره ای در آن محلّه نیست .

قول دیگر آن است که " خا " در لغت پارسی به معنای گودال و جای عمیق است ، به طوری که سابقاً داشتیم : مجرای زاینده رود در این نقطه عمیق و پرآب می شود ، لذا آن نقطه را خاجو ، یعنی جوی عمیق نامیده اند . بنظر نگارنده قول اخیر اصح اقوال است و عدّه ای از مورّخین و نویسندگان محقّق کلمۀ خاجو را به همین جهت ، بدون و او صبط کرده اند . » ( 49 )

اصفهان در عصر خواجو (3)

   

حسین مسرّت

 

دكتر گلسرخى نيز در كتاب خود «روايت گل و نوروز» بر اين باور است كه:

«سخن خواجو همان دستان نوروز است و قطعات آن عبارت است از: اصفهان، اصفهانك.»(22) و سپس مى‏نويسد كه: «شهناز زيرافكن و اصفهان را به وجود آورده.»(23) و افزوده: «خواجو موسيقى را با احكام نجوم و تأثير ماه ها و گردش افلاك مى‏شناسد، در نتيجه اصفهان از برج دو پيكر»(24) آمده است.

    ديگر ابياتى كه خواجو با بهره‏ورى استادانه از صنعت ايهام اشاره به اصطلاحات موسيقى(سپاهان) دارد، عبارتند از:

 آن نگارين مبرقع چو كند ميل عراق

دلم آهنگ سپاهان چه كند دگر نكند

)ديوان: 243(

 دور گردون چون مخالف مى‏شود عشّاق را

در عراق ار راست گويى از سپاهان چاره نيست

)ديوان: 217(

 بشنو نواى عشّاق از پرده سپاهان

زآنرو كه در عراق است آن لُعبت عراقى

)ديوان: 352(

 به آواز حزين چون عذرخواهان

روان كرد اين غزل را در سپاهان

    بيت فوق را ايرج گلسرخى در مقالۀ موسيقى و افسانه در شعر خواجو آورده است.

 راستى را گرچه هر نوبت مخالف مى‏شود

از سپاهان تا حجاز آشوب عشّاقش نگر

)ديوان: 272(

 بي نوا گرد عراق ار چه بسى گرديديم

راست از راه سپاهان تا به حجاز آمديم

)ديوان: 461(

    رباعى

 كارم ز بزرگان عراق  ار بنواست

چون پردۀ عشّاق دلم تنگ چراست؟

 اين دور مخالف نگذارد كه شود

كارم به سپاهان سپاهانك راست

    × × ×    

 آن سرو حسينى كه ز اصفاهان خاست

كار دل عشّاق نمى‏آرد راست

 نوروز همايون بزرگان عراق

زان ماه نگارين مبرقع به نواست

)ديوان: 520(

 ممدوحان اصفهانى خواجو

    در ميان اشعار خواجو تنها مى‏توان نام چهار تن را يافت كه صراحتاً در اصفهان مى‏زيسته‏اند و خواجو آنان را مدح گفته است، اين چهارتن بدين گونه‏اند: 1- فخرالدّين تبريزى (حاكم اصفهان)، 2- جمال‏الدّين ديلم اصفهانى (وزير اصفهان)، 3- احمد بن مرتضى اصفهانى (شاعر)، 4- شمس‏الدّين نخجوانى (شاعر ساكن اصفهان). احتمال آنكه چند شخصيّت ديگر ستوده شده در ديوان خواجو اصفهانى باشند، زياد است.

 الف - جمال‏الدّين ديلم اصفهانى

«ظاهراً وى از صدور بوده، چه در عنوان قصيده‏اى كه خواجو در مدح وى سروده، او را صاحب المعظّم خوانده است. ليكن در تواريخ بدين نام، وزيرى ديده نشد.»(25)

    تركيب‏بندى به مطلع زير در مدح وى در ديوان خواجو وجود دارد:

 پسته شكرى است آنك تو دارى نه دهن

شكّر عسكرى است آنك تو بارى نه سخن

)ديوان: 150-148(

 ب - احمدبن مرتضى اصفهانى

    در ديوان خواجو دو قطعه شعر به چشم مى‏خورد، يكى از آنِ احمد بن ‏مرتضى اصفهانى در 16 بيت خطاب به خواجو كه در كرمان به سر مى‏برده و چنين گويد:

 افضل عالم كمالِ داد و دين

اى بر اقليم هنر مالك رقاب

 ... تا به سوى اصفهان دادى عنان

نصرت و اقبال و دولت در ركاب

)ديوان: 11-10(

    و ديگر پاسخى است از خواجو به احمد اصفهانى در 29 بيت كه چنين آغاز مى‏شود:

 بر گذشت از آسمان من كل باب

آستان سيّد عالى جناب

 جعفر ثالث، پناه خاصّ و عام

احمد ثانى ملاذ شيخ و شاب

 از طريق تربيت ارسال كرد

سوى من نظمى چو لؤلؤى خوشاب

 مصر حكمت را بياض او سواد

نيل فطنت را سواد او ذهاب

 من كيم كو ملتفت گردد به من

كى كند سيمرغ بازى با ذباب

 من چو پيش لفظ او جان داده‏ام

كى توانم گفت شعرش را جواب

)ديوان: 12-11، با تلخيص(

    در كتاب فرهنگ سخنوران، تأليف خيّامپور دو شاعر به نام احمد اصفهانى بدون ذكر تاريخ حيات آنها ثبت است.(26)

 ج - شمس‏الدّين نخجوانى

    وى ساكن اصفهان بوده و در قطعه‏اى خطاب به خواجو به مطلع زير گويد:

 كمال دين، سپهر فضل، خواجو

جهان علم و درياى معانى

)ديوان: 364-365(

 يادآور مى‏شود كه خواجو به اشتباه وى را جزء شاعران اصفهان قلمداد كرده و در پاسخ وى شعرى به مطلع زير مى‏فرستد:

 فروغ اختر دين محمّد

سپهر فضل، شمسِ نخجوانى

)ديوان: 365(

 د - فخرالدّين تبريزى، حاكم اصفهان

    قصيده‏اى در ستايش وى در ديوان خواجو وجود دارد كه به ذكر مطلع و برخى ابيات آن، كه در ضمن توصيفى از اصفهان نيز در آن است اكتفا مى‏شود:

 چون سرخ گل برآمد از اين سبز بوستان

آفاق شد ز مرغ سحرخوان پر از فغان

 خاتون نيمروز برون آمد از افق

از روى دلفروز برافكند طيلسان

 ... پرسيدم از خرد كه چه قومند و حال چيست

كاينان نهاده‏اند در اين روضه آشيان؟

 ... اين زمره ساكنان بهشتند يا ملك

وين خطّه تختگاه عراق است يا جنان؟

 دل را كه بود معتكف آستان شوق

آمد نداى هاتف غيبى به گوش جان

 كان خواجه فخر دولت و دين است كز علوّ

شد پايمال همّت او فرق فرقدان

 كآورد بهر تهنيت صحت وزير

روحانيان عالم جان را به ميهمان

 زين مژده بس كه سيم و زر افشاند در عراق

امروز كسى نمى‏دهد از مفلسى نشان

 در دور آن فلك قدر در جهان

كس بى‏نوا نماند خصوصاً در اصفهان

)ديوان: 111-112(

    همچنين در كتاب «تاريخ آل‏مظفّر» نوشتۀ حسينقلى ستوده از عالم و عارفى به نام شمس فخرى اصفهانى كه در مصاحبت شيخ ابواسحق بوده نام مى‏برد (وى صاحب كتاب معيار جمالى و مفتاح ابواسحاقى است) كه تا اندازه‏اى مشابهت با نام ممدوحين بند «ج و د» دارد.

× × × ×

    در بين اشعار خواجو مطايبه‏اى دربارۀ امير اصفهان به چشم مى‏خورد كه به گفتۀ پروفسور كمال‏الدّين عينى: «در آن قهقهه و حاضر جوابى مردم [اصفهان] انعكاس يافته است.»(27) دكتر حسين بهزادى آن را قطعه‏اى دانسته كه «دربارۀ اوضاع آشفته و نابساماني هاى رايج آن روزگار»(28) سروده شده و دكتر رزمجو تحت عنوان استبداد ستيزى و مبارزه با ستم و ستمگر مى‏نويسد: «تمثيلاتى شيرين و آموزنده نظير نمونۀ ذيل از خواجوى كرمانى كه در آن ها به زبان طنز با قدرتمندان امير و پادشاه نام مبارزه مى‏شود.»(29)

 روزى وفات يافت اميرى در اصفهان

ز آن ها كه در عراق به شاهى رسيده‏اند

 ديدم جنازه بر كف تونيان و من

حيران كه اين‏جماعت از اين تا چه ديده‏اند

 پرسيدم از كسى كه چرا تونيان شهر

از كارها جنازه كشى برگزيده‏اند

 حمّالِ مُرده در همه شهرى جدا بود

هر شغل را براى كسى آفريده‏اند

 بر زد بروت و گفت كه تا ما شنيده‏ايم

حمّاميان هميشه نجاست كشيده‏اند

) ديوان: 161)

 

بهترین تعبیر را دربارۀ شعر فوق زنده یاد دکتر عبدالحسین زرّین کوب دارد ، وی با روشنگری تمام می نویسد :

« عصر خواجو عصر تجزیه و تشتت ؟ بود ، عصر تفرقه و فساد و انحطاط ... ایلخانان مغول در آن دوره غالباً بازیچۀ امراء خویش یا دچار تحریکات دایم آنها بودند ، تحوّل اوضاع که ناشی از تنازع دایم بیم مدّعیّان بود ، این امر را گاه به عزّت و قدرت می رسانید و گاه گرفتار نکبت و نکال می کرد . بیرحمی ، فساد اخلاق و فتنه انگیزی ، خلاصۀ سرگذشت این امراء و کارگزاران آنها هم اشخاص نالایق و جاهل و فاسد بودند ... شاعری مثل خواجو یا سلمان که می خواست از راه حرفۀ شاعری معیشت خود را بگذراند ناچار بود دایم در سفر باشد ، از ساوه تا بغداد و از تبریز تا اصفهان . از درگاه چوپانیان به درگاه آل جلایر ، از نزد آل اینجو به نزد آل مظفّر و در طیّ این سفرها نه فقط امراء محلّی و یا پادشاهان ظالم وفاسد و هرزه را ستایش کند . بلکه به وزرا ، کار داران ؟ دیوان آنها تملّق نثار کنند .

پس از آن دکتر زرّین کوب نتیجه می گیرد :

« در واقع پریشانی ها و نابسامانی های عصر ، در دیوان خواجو به نحو بازرسی انعکاس دارد . وقتی در یک قطعۀ مطابیه آمیز ، آنجا که شاعر جنازۀ یک امیر اصفهان را بر دوش تونیان حمّام تصویر می کند ، در حقیقت نقشی از تزلزل و بی ثباتی عصر را در باب قدرتهای خودرو و نوخاسته یی رقم می زند که هر روز از گوشه یی سر بر می آورند و لیاقت و کفایت آنها هم تا حدّی است که شاعر ، شاید هم بدان جهت که از وجود آنها آنگونه که انتظار داشت بهره یی عاید نکرده است ، آنها را همچون یک جوال پلیدی ، یک کیسه قاذورات ، تلّقی می کرده است و البتّه در این باره اکثر حکّام و امراء عصر صادق می نماید ، هر چند خواجو آن را در موردی خاص مطرح کرده است ز انها که در عراق به شاهی رسیده اند . » ( 28 )

***

در برابر ستایشی که خواجو از احمد اصفهانی دارد ، در دو شعر نیز به هجو برخی از شعرای اصفهان می پردازد . یکجا در شعری که ستایش از شمس الدّین نخجوانی شاعر ساکن اصفهان سروده شده ، می گوید :

تو می دانی که داعی را نباشد

غمی از شاعران اصفهانی

دیوان 365

و در جای دیگر در مطایبه ای چنین گوید :

به عمر این آرزو دارم که بینم

عزیزی چند را در اصفهان ، خوار

کمال الدّین مظفّر گشته در خاک

جمال الدّین ساوی زنده بردار

یکی را در بن چاهی نگون سر

یکی را بر سر داری نگون سار

دیوان 164

شاید بتوان بین این مطایبه و اشارات در شعر نخجوانی که قبلاً از آن یاد شد ، رابطه ای متصوّر نمود .

توجّه به شعرای اصفهان

همانگونه که خواجو از محیط دلگشا و فرحبخش اصفهان بهره مند بوده ، به شعرای متقدّم اصفهان نیز توجّه داشته است .

در زیر نمونه هایی از این بهره وری آورده می شود :

الف-جمال الدّین عبدالرّزاق ( متوفّی 588 ق )

دربارۀ اقتفای خواجو از این شاعر بزرگ اصفهانی ، دکتر ذبیح الله صفا نظرش چنی ناست :

« وی از اقتفای استادان پیشین امتناعی نداشت ، چنانکه در قصائد خویش از سنایی و خاقانی و ظهیر و جمال اصفهانی و دیگر شاعران اواخر قرن 6 و آغاز قرن هفتم پیروی کرده و همان لحن و سبک آنان را ادامه داده است . » ( 29 )

دکتر زرّین کوب در جای دیگر نظرشی را چنین بیان می دارد :

« خواجو تعدادی از قصاید سنایی را که متضمّن شیوه وعظ و تحقیق بوده است ، نیز جواب گفته است و در این موارد ظاهراً به سبب عدم غور کافی در مباحث حکمت و عرفان از عهدۀ نیل به شیوۀ سنایی بازمانده است و ظاهراً به سبک جمال الدّین اصفهانی نزدیکتر شده است » .( 30 )

همچنین لغزی در وصف حمّام در دیوان خواجو به مطلع زیر وجود دارد :

ای پیکر منوّر محرور خوی چکان

ثعبان آتشین دم روئینه استخوان

( دیوان : 109-110 )

که تداعی کنندۀ این لغز حمّام جمال الدّین عبدالرزّاق اصفهانی به مطلع زیر است ، هر چند قافیۀ دیگری دارد : (31 )

چه گویی چیست آن شکل مدوّر

که دارد خیمه با گردون ، برابر

( دیوان جمال الدّین : 190 )

دیگر موارد :

بامدادان پگاه خواب زده

آمد آن دلبر شراب زده

( دیوان جمال الدّین : 476 )

خواجو نیز به همین ردیف و قافیه غزلی دارد که قابل تأمّل است :

لعل ساقی نگر به وقت صبوح

آب بر آتش شراب زده

( دیوان خواجو : 491 )

نیز :

گویند صبر کن که شود خون ز صبر ، مشک

آری شود ، و لیک به خون جگر شود

( دیوان جمال الدّین : 402)

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام ، صبح و این شب ، سحر شود

( دیوان خواجو : 418 )

در زاویه مقوّس ، چون خطّ منحنی

زین مرکز مسطّح و چرخ مدوّرم

( دیوان جمال الدّین : 243 )

باشد به گرد مرکز مهرش مدار من

زین رو مدار مرکز چرخ مدوّرم

( دیوان خواجو : 72 )

و چندین بیت دیگر که مجال درج آن نیست .

اصفهان در عصر خواجو(2)

 

حسین مسرّت

 اصفهان در شعر خواجو

«اصفهان يكى از شهرهايى است كه نام آن به كرّات در ميان اشعار خواجو به چشم مى‏خورد و معلوم مى‏شود كه شاعر، خاطرات خوشى از آن سامان داشته است و همواره آرزوى ديدار مجدّد آن را در سر مى‏پرورده است.» (16)

    اينكه دقيقاً خواجو چندبار به اصفهان آمد و شد داشته و چه سال هايى را در اصفهان بسر برده، روشن نيست. حتّى يك بيت تاريخ‏دار نيز در اين باره وجود ندارد، امّا حدّاقل دوبار آن مشخّص است: نخست پس از بيرون شدن از كازرون و ديگر پس از خروج از نهاوند. دفعات ديگر را مى‏توان در زمان زمامدارى اميرشيخ و اميرمبارز بر اصفهان دانست.

    اشعارى را كه خواجو دربارۀ اصفهان سروده در بين غزل ها و قصيده ها و رباعي های وى ديده مى‏شود، امّا چنانكه مى‏دانيم خواجو بخش بزرگى از اشعارش را به سفريات اختصاص داده است و برخى اشعار در كتاب سفريّات هست كه به احتمال فراوان در اصفهان يا درباره آن شهر سروده است. امّا به درستى نمى‏توان بر روى آن ها انگشت گذاشت، شايد بتوان از اشارات تاريخى كه در اين اشعار شده، همچون با مطابقت نام فلان شخص با تاريخ اصفهان در آن زمان فهميد كه مراد از او همان حاكم اصفهان است و شهرى كه در شعر اشاره شده، همانا اصفهان است.

    به عنوان مثال در شعر بهاريۀ زير مى‏توان احتمال داد مراد خواجو از رود و پل، زنده‏رود و پل آن است:

 مطلع:   باغبان گو برو و باد مپيما كز گُل

به دم سرد سحر باز نيايد بلبل

 مقطع:   دست گيريد كه خواجو كه دلش رفت به‏رود

بارش افتاده و گشت است اسير سر پل

)ديوان: 717(

    از اين مطلب درگذريم و بپردازيم به اشعارى كه خواجو مستقيماً درباره اصفهان و جلوه‏هايش سروده است:

 الف - غزل

 راستى را در سپاهان خوش بود آواز رود

در ميان باغ‏كاران يا كنار زنده‏رود

 باده در ساغر فكن ساقى كه من رفتم به باد

رود را بر ساز كن مطرب كه دل دادم به رود

 جام لعل و جامۀ نيلى سيه‏رويى بود

خيز و خم بنماى تا خمرى كنم دلق كبود

 گر تو ناوك مى‏زنى دور افكنم درع و سپر

ور تو خنجر مى‏كشى يك سو نهم خفتان و خود

 شاهد بربط زن از عشّاق مى‏سازد نوا

بلبل خوش نغمه از نوروز مى‏گويد سرود

 در چنين موسم كه گُل فرش طرب گسترده است

جامۀ جان مرا گويى ز غم شد تار و پود

 آن شه خوبان زبر دست و گدايان زير دست

او چو كيخسرو بلند افتاده و پيران فرود

 مى‏برد جانم بر محراب ابرويش نماز

مى‏فرستد چشم من بر خاك درگاهش درود

 چون ميان دجلۀ خواجو را كجا بودى كنار

كز كنار او دمى خالى نيفتادى ز رود

)ديوان: 657(

شب است و خلوت و مهتاب و ساغر اى بت ساقى

بريز خون صراحى، بيار باده باقى

 خوشا به وقت سحر بر سماع بلبل شب‏خيز

شراب راوقى از دست لعبتان رواقى

 تو خضر وقتى و شب ظلمت است در قدح آويز

كه بادۀ آب‏حيات است خاصّه از لب ساقى

 نواى نغمۀ عشّاق از اصفهان چه خوش آيد

مرا كه ميل عراق است و شاهدان عراقى

 دواى درد جدايى كجا به صبر توان كرد

بيار شربت وصل ار طبيب درد فراقى

 مقيم طاق دو ابروى توست مردم چشمم

وگر چه جفت غمم بى‏تو در زمانه تو طاقى

 كجا به گرد سمندت رسد پيادۀ مسكين

بدين صفت كه تو گردون خرام برق براقى

 تو آفتاب بلندى ولى زوال ندارى

تو ماه مهرفروزى ولى برى ز محاقى

 تو خون خواجو اگر مى‏خورى غريب نباشد

كه از نتيجۀ خونخوارگان جنگ بُراقى

)ديوان: 332-331(

    بعدها حافظ نيز با همين قافيه غزلى در ستايش اصفهان سرود.

)حافظ انجوى شيرازى: 259-260(

 تبسّمت الزهر و المزن باك

و غررت الودق و الديك حاك

 نسيم عراقى ندانم چه بادى

زمين سپاهان ندانم چه خاكى

 بدين مشك‏سايى و عنبرفشانى

ايا نفحةالرّيح روحى فداك

 ندانم چه نقشى كه مثل تو صورت

مصوّر نگردد ز آبى و خاكى

 رياض بهشتى بدين روح‏بخشى

چراغ سپهرى بدين تابناكى

 خرد را فريبى و دل را اميدى

روان را حياتى و تن را هلاكى

 نه در دل ممكّن كه در قلب جانى

نه از گل مركّب كه از روح پاكى

 مررنا باكناف نجد و بتنا

بواد الاراك لعلّى اراك

 چو خواجو به دست آر جام خور آيين

اگر مست گلچهر او رنگ تاكى

)ديوان: 493(

 بخشى از غزل

 آن نگارين مبرقع چو كند ميل عراق

دلم آهنگ سپاهان چه كند گر نكند

)ديوان: 243(

 خرّم آن روز كه از خطّۀ كرمان بروم

دل و جان داده ز دست از پى جانان بروم

 ... اگرش دور مخالف به عراق اندازد

من به پهلو ز پي اش تا به سپاهان بروم

)ديوان: 312(

 خواجو كه مى‏آيد كه جان قربانش راهش مى‏شود

گويى ز كرمان قاصدى سوى سپاهان مى‏رسد

)ديوان: 422(

 خيز خواجو كه در اين گوشه نوا نتوان‏يافت

به سپاهان رو اگر زانك نوا مى‏طلبى

)ديوان: 339(

 دور گردون چون مخالف مى‏شود عشّاق را

در عراق ار راست گويى از سپاهان چاره نيست

 مُردم از اندوه از كرمان نمى‏يابم خلاص

اى عزيزان هر كه مُرد او را ز كرمان چاره نيست

)ديوان: 217(

 راستى را گرچه هر نوبت مخالف مى‏شود

از سپاهان تا حجاز، آشوب عشّاقش نگر

)ديوان: 272(

 بزن مطرب نوايى از سپاهان

كه دل بگرفت ما را از نهاوند

)ديوان: 433(

 ب - بيتى از قصيده:

 اين زمره ساكنان بهشتند يا ملك

وين خطّه تختگاه عراق است يا جنان

)ديوان: 112(

 ج رباعى:

 كارم ز بزرگان عراق ار بنواست

چون پردۀ عشّاق دلم تنگ چراست؟

 اين دور مخالف نگذارد كه شود

كارم به سپاهان سپاهانك راست

)ديوان: 520(

 آن سرو حسينى كه ز اصفاهان خواست

كار دل عشّاق نمى‏آرد راست

 نوروز همايون بزرگان عراق

زان ماه نگارين مبرقع بنواست

)ديوان: 520(

«در گل و نوروز آن شاه كه داستان را فرزند او آغاز مى‏كند، در خراسان مسكن دارد و هماى از مردم شام است و با وجود اينكه سرزمين شاه پيروز در خراسان آن قدر گسترده مى‏شود كه روم و چين را زير نگين مى‏گيرد و همه بر حكمش گردن مى‏نهند، هيچ شهرى را در سرزمينش به نشانه نداريم مگر شهر اصفهان، زيرا حبش سرزمين است.»(17)

 كه شاهى بود در ملك خراسان

به عهد باستان از نسل ساسان

 سپاهان تا حبش جوش سپاهش

حبش تا اسفهان نخجيرگاهش

)خمسۀ خواجو: 489)

    و يا در گوهرنامه چنين آمده است:

 ملكشاه آن كه عالم زان او بود

بسيط خاك در فرمان او بود

 چو سوى تخته آورندش از تخت

كشيدندش به خاك اصفهان رخت

)خمسۀ خواجو: 211)

    در هماى و همايون نيز كه خواجو آن را به سال 732 ق به نظم آورده است، از رفتن خسرو به اصفهان در طلب شكر اصفهانى ياد مى‏كند.(18)

    چنانكه از غور در اشعار خواجو برمى‏آيد، همه جا مراد از عراق (البتّه عراق عجم)، اصفهان است، چنانكه در اين ابيات آمده است:

 نسيم عراقى ندانم چه بادى

زمين سپاهان ندانم چه خاكى

 يا:

 بشنو نواى عشّاق از پردۀ سپاهان

زان رو كه در عراق است آن لعبت عراقى

 از اينرو بى‏جا نخواهد بود كه اين چند بيت را نيز منتسب به اصفهان بدانيم:

 ميل خواجو همه خود سوى عراق است مگر

صبر ايّوب خلاصى دهد از كرمانش

)ديوان: 282(

 ترك اين راه كن كه نبود راست

دل به سوى عراق و رو به حجاز

)ديوان: 446(

 نواى سپاهان

    خواجو چنانكه از مفاد اشعارش برمى‏آيد از موسيقى سررشتۀ كاملى داشته و بر تمام جنبه‏هاى موسيقى عصر خود واقف بوده است، خواجو در جاى‏جاى اشعارش رديف ها و اصطلاحات موسيقى را با كرشمه‏هاى عاشقانه درهم آميخته است و در اشعارش بخوبى با بهره‏گيرى از صنعت ايهام و ايجاز به آفرينش غزل هاى بديعى دست زده كه بعدها حافظ نيز به تأسى از او اين شيوه را در اشعار خود بكار برده است.

    از آنجا كه نگارنده خود را محدود به نگارش موضوع «اصفهان در شعر خواجو»كرده است، پى‏جويى بيشتر دربارۀ موسيقى در شعر خواجو را ارجاع مى‏دهد به مقاله استادانۀ دكتر ايرج گلسرخى در كيهان فرهنگى (س 8، ش 5) به نام «موسيقى و افسانه در آثار خواجو» كه موشكافانه زير و بم هاى موسيقى ايرانى را از دل اشعار خواجو چون فيروزه از دل سنگ به در آورده است.

× × × ×

    چنانكه در فرهنگنامه‏ها نيز آمده است: سپاهان، اسپهان، سپاهانى، اسپهانى، اصفهان، اصفاهان، صفاهان، اصفهانك و اسپهانك از پرده‏هاى موسيقى است. در اين فرهنگ‏نامه‏ها ذيل واژه‏هاى نامبرده چنين آمده است:

«يكى از چهار مقامۀ اصل موسيقى است، داراى دو فرع حسينى و نوا، نام پرده‏اى از دوازده پردۀ موسيقى:

 نواى مجلس ما را چو بركشد مطرب

گهى عراق زند، گاهى اصفهان گيرد

(حافظ(

    نام نوايى است:

 نه چنان راست نهادى تو سپاهان و عراق

كه كس از راهزنان ناله كند جز طنبور

    سلمان ساوجى «شرفنامه» )دهخدا(

    اصفهلانك، اسپهانك، شعبه‏اى است از شعب بيست‏وچهارگانۀ موسيقى، گوشه‏اى در دستگاه ماهور، گوشه‏اى در دستگاه راست پنجگاه.» (فرهنگ معين(

«نام پرده‏اى از موسيقى:

 مطرب در اصفهان چو سرود اين غزل قبول

از جزر و مد و ناله او زنده‏رود شد

«قبول» (آنندراج(

    اكنون مى‏پردازيم به كاربرد اين اصطلاحات در اشعار خواجو. در آغاز كلام را زينت مى‏دهيم به نوشتۀ موسيقى‏شناس ارزندۀ اصفهانى آقاى ساسان سپنتا به نقل از ماهنامۀ ادبستان:

 اگرش دور مخالف به عراق اندازد

من به پهلو ز پي اش تا به سپاهان بروم

 مخالف، شعبه اوّل از مقام عراق بوده است ... از آنجا كه در مقامات دوازده‏گانۀ قديم، عراق يكى از مقامات بوده و دو شعبۀ مخالف و مغلوب براى آن تعيين كرده‏اند، تغيير مايه از مخالف (يكى از شعبه‏هاى عراق) به عراق كه در شعر خواجو آمده است، كه در واقع فرود به حوزۀ تنال مقام محسوب مى‏شود، نشانۀ آشنايى شاعر با موسيقى علمى زمان خود اوست و در مصرع دوم تغيير مايه از عراق به يكى از مقام هاى مجاور آن يعنى مقام اصفهان را جايز دانسته كه اتّفاقاً از نظر مركّب خوانى امكان آن هست، در موسيقى سنّتى بازمانده كه به هفت دستگاه تقسيم شده است.

    مخالف يكى از گوشه‏هاى دستگاه چهارگاه و سه‏گاه و عراق گوشه‏اى از دستگاه ماهور و راست پنجگاه و نوا و نغمۀ افشارى محسوب مى‏شود. در جاى ديگر باز خواجو از تناسب مقام اصفهان و مقام عراق كه ذكر شد، ياد مى‏كند:

 مغنى چو ز اصفاهان زند ساز

تو در راه عراق آوايى به آواز

)گل و نوروز: 24) (19)

    در شعر ديگرى خواجو از تغيير مايه از مقام اصفهان به مقام عشّاق ياد مى‏كند. گو اين كه عشّاق در دورۀ خواجو به ماهور امروز مشابهت بيشترى داشته است، ولى در اجراى موسيقى سنّتى ايرانى امروز هم يكى از گوشه‏هاى بسيار دلكش نغمه بيات اصفهان (از معلّقات دستگاه همايون) است كه بعد از بيات راجه (راجع) اجرا مى‏شود، خواجو مى‏گويد:

 نواى نغمۀ عشّاق از اصفهان چه خوش‏آيد

مرا كه ميل عراق است و شاهدان عراقى(20)

    »ديگر از الحان بسيار قديمى و باستانى كه خواجو ذكر كرده است، لحن نهاوند است:

 بزن مطرب نوايى از سپاهان

كه دل بگرفت ما را از نهاوند

 به جز اصفهان كه از مقامات دوازده‏گانه است، «نهاوندى» كه در مصراع دوم به صورت «نهاوند» آمده، از الحان و نواهاى دورۀ ساسانى است ... گوشۀ نهاوند را استاد علينقى وزيرى از رديف استادان قديم موسيقى ايرانى به خطّ نت نوشته‏اند.»(21)

اصفهان در عصر خواجو (1)

 

حسین مسرّت

 

 

    اصفهان هميشه آباد و فريبا در طول تاريخ چندين هزار ساله خود اين جاذبه و كشش را داشته كه بسيار سخنوران و بزرگان و دانشمندان از گوشه و كنار ايران و جهان آرزو كنند كه حداقل چند صباحى را در آن به سر برند و گوش به نواى دلنشين زنده رود آن بدهند، چه بسيارند كسانى كه دل در گروه عشق اين سرزمين سپرده و خاك آن را توتياى ديده كرده‏اند.

    سخنورانى چون: اوحدى مراغه‏اى، مجمر زوّاره‏اى، هماى شيرازى و دهقان سامانى كه سال ها در اين ديار زيسته‏اند، صداى زنده‏رود و صفاى چهارباغ و گوشه‏هاى اصفهان الهام‏بخش ابياتشان بوده است و يا «آرتور پوپ» باستان‏شناس نامور فرانسوى چنان شيفتۀ اصفهان و زيبايي هايش شده بود كه برخلاف همه كسانى كه در هر گوشه جهان هستند و آرزو دارند، سرانجام در زادگاه خود به خاك سپرده شوند، دل در گرو كشور گُل (فرانسه) نبست و سفارش نمود او را در اصفهان و در كنار چهلستون به خاك سپارند.

× × ×

    اصفهان با آن همه غناى تاريخى و فرهنگى كه دارد متأسّفانه از لحاظ كتاب هاى چاپ شده مستقل تاريخى كه بتواند بازگوينده اوضاع اجتماعى و تاريخى قرن هاى نخستين آن باشد، كمبود قابل توجّهى دارد، از چند كتاب خطّى كه دسترسى بدان دشوار است، بگذريم، قديمى‏ترين كتاب در اين زمينۀ اصفهان  «محاسن اصفهان» نگارش «مافروخى» در سال 421 ق است و پس از آن كتاب مستقلى نداريم تا سال 1305 ق كه مى‏رسيم به كتاب «نصف جهان فى تعريف الاصفهان» نوشتۀ «محمّدمهدى اصفهانى»، يعنى براى پى‏بردن به اوضاع سده های 5 تا 14 قمرى تاريخ اصفهان مى‏بايست از لابه لاى ديگر كتاب هاى تاريخ ايران، سفرنامه‏ها و تواريخ صفوى مطالبى به دست آورد. به عنوان مثال يزد تا دورۀ قاجار ، چهار كتاب مستقلّ تاريخى چاپ شده دارد.

 

 اصفهان در قرن هشتم

    پژوهندۀ تاريخ اصفهان در كتاب هاى قديم و جديد تاريخ و جغرافياى اصفهان ذيل وقايع سده های پنج قمری تا عصر صفويه حدّاكثر مى‏تواند به يك الى دو صفحه مطلب بر بخورد كه سهم قرن هشتم به يك يا چند سطر مى‏رسد، به عنوان نمونه نوشتۀ يكى از كتاب هاى تاريخ اصفهان كه بيشترين مطلب را در اين باره دارد، درج مى‏شود:

«پس از ابوسعيد كه اُمرا بر شاهزادگان استيلا يافته، چندى اولاد امير چوپان، لواى امارت اصفهان برافراشتند و عاقبت به شاه شيخ ابواسحق اينجو گذاشتند و آل‏مظفّر بر آن شاه بى‏فرهنگ و هنر غلبه كرده، سرش را بريده، سى‏سال اصفهان محلّ جذب برادران و خويشاوندان از دودمان مظفّرى شده و بيشتر به حيله و مكر خان‏سلطان، دختر برادر شيخ ابواسحاق، زن سلطان محمود مظفّرى بود كه تقاص خون عمّش را از اولاد مبارزالدّين مى‏خواست و به حدّى بود كه در جنگ شاه شجاع و محمود، آن زن بالاى قلعۀ طبره شب ها قلعه‏دارى مى‏كرد (تاريخ عصر حافظ غنى) تا امير تيمور آمده به كلّى قلع آن خانمان نمود.»(1)

    بقيّۀ كتاب ها نيز همين نوشته را بيش و كم تكرار نموده‏اند، كامل ترين جايى كه مى‏توان به اوضاع اجتماعى و تاريخى اصفهان مابين سال هاى 760-700 ق پى‏برد، همانا در ديباچۀ ديوان خواجو به قلم احمد سهيلى خوانسارى است، پس از آن نيز تا اندازه‏اى تاريخ آل چوپان نوشتۀ ابوالفضل نبئى. چون قصد نگارش تاريخ اصفهان نيست، از ذكر مطالب آن در مى‏گذريم.

 

 سفر خواجو به اصفهان

    امّا سخن نگارنده بر سر «خواجوی کرمانی» است و سفرش به اصفهان و ديدن اصفهان در آيينۀ اشعار اوست. چنانكه در آينۀ اشعار كمال‏الدّين اسماعيل و جمال‏الدّين عبدالرّزّاق اصفهانى نيز مى‏توان نماى خوبى از اوضاع اجتماعى، سياسى زمان آن دو شاعر به دست آورد.

    آنچۀ مايه شگفتى نگارنده گرديد، بى‏توجّهى مورّخان اصفهان نسبت به خواجو و سفرش بدان شهر است. هيچ يك از كتاب هاى تاريخ و جغرافياى اصفهان و يا حتّى مقالاتى كه در اين باره نوشته شده، اشاره‏اى به سفر خواجو به اصفهان ندارند و حتّى در برخى جاي ها سعى شده با يك دليل پيش پا افتاده ثابت كنند: «خواجو يعنى جاى گود»! مثل اين مى‏ماند كه ثابت كنيم چون بناى واقع در خيابان آتشگاهِ اصفهان «منار جنب آن» بوده كم‏كم به منار جنبان معروف شده است.

    تنها مطلبى كه دربارۀ خواجو در اين كتاب ها به چشم مى‏خورد، نوشتۀ مهدى اصفهانى در «نصف جهان» است. وى ذيل شرح باغ كاران مى‏نويسد:

«تمام آن محلّه به اسم آن [باغ‏كاران] معروف بوده است، تا زمانى كه خواجوى شاعر در اصفهان وفات نموده و بدان جا مدفون گشته است، از آن وقت آن محلّه به نام او مشهور شده است.»(2) (توضيح آنكه همگان مى‏دانند، خواجو در شيراز خاك است.)

    بدون هيچ اظهار نظر ديگرى، در حالى كه برخلاف اين بى‏مهرى‏ها، خواجو همواره در اشعارش به نيكى از اصفهان ياد كرده است. نگارنده اين سطور پس از نااميد شدن از كليّۀ كتاب ها و مقالات اصفهان، ناچار شد براى بررسى سفر خواجو به اصفهان تقريباً كليّۀ كتاب ها و مقالات و جاهايى كه اشاره به زندگى خواجوى كرمانى دارند، از نظر بگذراند، خوشبختانه همزمان با برگزارى كنگره جهانى خواجو، بسيار مقالات دربارۀ زندگى و اشعار خواجو بويژه كتاب‏شناسى وى در نشريّات گوناگون و نيز كتاب‏شناسى مستقلّى چاپ شد. نگارنده وظيفۀ خود مى‏داند از گردآورندگان آن كتاب‏شناسى‏ها، آقايان رادفر، مدبّرى و كمال‏الدّينى نهايت سپاسگزارى و قدردانى را بنمايد.

    به هر حال آنچه در زير مى‏آيد كنكاشى است از آنچه دربارۀ خواجو و زندگى و اشعارش در ارتباط با شهر اصفهان به رشته تحرير درآمده است.

× × ×

    خواجو چنانكه دولتشاه گويد: «او همواره سياحت كردى و در كرمان قرار نيافتى»:

 ز خانه هيچ نخيزد سفر گزين خواجو

كه شمع دل بنشاند آنكه در وطن بنشست

)ديوان(

    پس از آنكه نخستين فضايل را در زادگاهش كسب كرد، ابتداى جوانى يعنى حدود سال هاى 719-718 ق راهى شيراز شد، پس از آن در كازرون خدمت شيخ امين‏الدّين رسيد و از آنجا به اصفهان سفر كرد و چندى در اين شهر توقّف كرد، تاريخ دقيق ورود و خروج او به اصفهان روشن نيست، در اين سال ها اصفهان تحت وزارت ملك اشرف‏الدّين شاه محمود اينجو بود، شاه‏محمود از زمان حكومت كردوجين (حدود 722ق) به عنوان وزارت اصفهان و فارس و كرمان و يزد و ... به فارس آمد و تا سال 734 ق كه ابوسعيد وى را معزول كرد، بر اين كار بود.

    خواجو پس از بيرون شدن از اصفهان روى به جانب ديگر شهرها نمود، چنانكه خود در رسالةالباديه گفته است: «به آهنگ حجاز، سفر ساختم و با بزرگان عراق از سپاهان بيرون تاختم.» خواجو پس از پشت سر گذاشتن سفرهاى رنج‏آور خود را به حجاز رسانده، چنانكه در اين بيت گويد:

 بي نوا گرد عراق ار چه بسى گرديديم

راست از راه سپاهان به حجاز آمده‏ايم

)ديوان: 461(

    پس از زيارت مكّه كه شرح آن در «رسالةالباديه» مندرج است، از آنجا به بندر جرون و از جرون به بغداد و از آنجا به سال 736 ق به تبريز آمده است، دو سالى در آنجا برآسود تا آنكه بر اثر مرگ آرپاخان در سال 737 ق تبريز دچار آشوب و انقلاب سخت شد و او به ناچار بار سفر بست و به سوى زنجان راهى شد و چون آن شهر را بى‏پادشاه يافت، راه اصفهان را در پيش گرفت:

 خيز خواجو كه در اين گوشه نوا نتوان يافت

به سپاهان رو اگر زانك نوا مى‏طلبى

)ديوان: 433(

    آنگاه خواجو براى دومين بار تقريباً نزديك سال هاى 738 يا 739 به اصفهان آمد، شهرى كه اكنون پس از مرگ ابوسعيد، زير لواى اميران چوپانى و در دست امراى محلّى همچون سيّد جلال‏الدّين امير و عمادالدّين لبنانى و گه گاهى نيز در دست امير مبارزالدّين محمّد بود.

    خواجو در سال 740 ق پس از مسافرت هاى مكرّر و خسته كننده براى ديدار زن و فرزند به كرمان آمد، در همان زمان به سعى امير شيخ، قلعۀ كرمان بازسازى مى‏شد، خواجو نيز قطعه‏اى در اين باره سرود و آن را به دعاى امير شيخ ختم كرد.

«خواجو از اين پادشاه با سخا رعايت بسيار يافت و از اينرو او را بسيار ستوده است، وقتى كه امير شيخ در اصفهان بود، وى به اصفهان مى‏رفت و زمانى كه به يزد و كرمان [مى‏رفت] او نيز بدان جا رهسپار مى‏شد و اقامت شيراز را در اواخر عمر به عشق اين پادشاه ادب‏پرور اختيار كرده بود. هرگاه توفيق عزيمت نمى‏يافت اشعار خود را براى او مى‏فرستاد، چنانكه از اين غزل:

 شميم باغ بهشت است يا نسيم عراق

كه گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق

 به خوبى اين معنى مستفاد مى‏شود و در اين غزل گفته است:

 نوازشى بكن از اصفهان كه گشت روان

از آب ديدۀ ما زنده‏رود عراق»(3)

    در كرمان نيز باز خواجو ياد اصفهان و دل فريبى‏هاى آن مى‏افتد و مى‏گويد:

 خرّم آن روز كه از خطّه كرمان بروم

دل و جان داده ز دست از پى جانان بروم

 اگرم دور مخالف به عراق اندازد

من به پهلو ز پي اش تا به سپاهان بروم

)ديوان: 312(

    يا در اين غزل كه گويد:

 دور گردون چون مخالف مى‏شود عشّاق را

در عراق ار راست‏گويى از سپاهان چاره نيست

 مُردم از اندوه از كرمان نمى‏يابم خلاص

اى عزيزان هر كه مُرد او را ز كرمان چاره نيست

)ديوان: 217(

    و ابياتى ديگر:

 خواجو كه مى‏آيد كه جان قربان راهش مى‏شود

گويى ز كرمان، قاصدى سوى سپاهان مى‏رسد

)ديوان: 422(

 ميل خواجو همه خود سوى عراق است مگر

صبر ايّوب خلاصى دهد از كرمانش

«در سال 742 امير پير حسين خواست ... اصفهان را به امير شيخ ابواسحق اينجو واگذارد، امّا اميرشيخ كه از دو دلى و دشمنى مردم فارس با اميرپيرحسين آگاه بود ... با ملك اشرف پسر دوم تيمورتاش چوپانى پيمان بست و او را برانگيخت كه فارس را از امير پيرحسين بگيرد. با اين خيال با سپاه به جانب فارس راه پيمودند و در آخر ذى‏الحجّه 742 در اصفهان فرود آمدند، امير پيرحسين نزديك اصفهان با اميرشيخ و ملك اشرف روبرو شد و در آن زد و خورد بيشتر سپاهيان امير پيرحسين به لشكريان اميرشيخ پيوستند و او شكست خورد.

    در شمال شهر شيراز، ملك اشرف بياسود و امير شيخ به بهانۀ ترتيب لوازم استقبال به شهر رفت و جماعتى از مردم شهر را برانگيخت و شبانه بر لشكر ملك اشرف زدند ... ملك اشرف مأيوسانه به طرف اصفهان راهسپر شد و اميرشيخ، شيراز را آسان بگرفت. خواجو به شيراز آمده بود و در اين وقت اين قصيده را در تهنيّت ورود و خيرمقدم اميرشيخ ابواسحق پرداخت:

 رستم كشورگشا و گيو كيخسرونشان

سوى دارالملك شيراز از سپاهان آمده»(4)

«در سال 743 شيخ ابواسحق كه بعد از كشته شدن شيخ حسن چوپانى معروف به شيخ حسن كوچك بر اصفهان و نواحى ساحلى چيره شده بود، چشم طمع بر كرمان دوخت.» اميرشيخ گاهى بر اصفهان، زمانى بر شيراز و زمانى بر كرمان تسلّط داشت، چنانكه حافظ نيز گويد:

 جمال چهرۀ اسلام، شيخ ابواسحق

كه مُلك در قدمش زيب بوستان گيرد

 نواى مجلس او چو بر كشد مطرب

گهى عراق زند، گاهى اصفهان گيرد

«در بهار سال 751 ملك اشرف متوجّه اصفهان شد. در اين موقع از طرف اميرشيخ ابواسحق، خواجه عمادالدّين كرمانى، حاكم اصفهان و امير نجيب‏الدّين محمّد، برادر امير زكريّا وزير او بود، به مدافعه شهر پرداختند. ولى چون دروازه‏ها و اطراف شهر را باغات احاطه كرده بود، محاصره ممكن نشد.»(5)

    آن گونه كه از مفاد ديوان خواجو و ديباچۀ آن به قلم آقاى سهيلى برمى‏آيد، پس از آنكه اميرشيخ در درگاه ادب‏پرور خود خواجه را پذيرا شد، خواجو بارها در معيّت وى از اصفهان خارج شده و دوباره بدان جا بازگشته است و سرانجام پس از چندين سال اقامت در اصفهان، سال هاى آخر عمر خود همراه با اميرشيخ به شيراز رفت و در خدمت اين خواجۀ ادب‏دوست روزگار گذرانيد و همان جا تا آخر عمر ماند و در سال 753 بدان جهان رهسپار شد.

«در سال 754 امير شيخ از مقاومت [در برابر امير مبارز] نوميد گشت سپس به اصفهان رفت. امير مبارز، سال ديگر به قصد تسخير اصفهان لشكر كشيد، امير شيخ به جانب لرستان رفت و در سال 757 كه به اصفهان بازگشت، اصفهان محاصره و تصرّف شد و اميرشيخ را اسير كردند و به شيراز پيش اميرمبارز بردند. امير مبارز او را تسليم فرزندان امير حاجى كرد كه به انتقام خون پدر بكشند.»(6)

«پس از آن در تقسيم ممالك، آل‏مظفّر اين شهر [اصفهان] نصيب شاه‏محمود شد و مدّتى ميان او و برادرش شاه‏شجاع بر سر اصفهان نزاع بود.»(7)

 

 اصفهان در شعر شاعران

    كيست كه يك بار قدم به اصفهان اين شهر جادويى نگذارد و شيفته و فريفتۀ زيبايي هاى آن نگردد. گام برداشتن در خيابان هاى سرسبز چارباغ، گوش دادن به دلدادگى پرندگان در ميان شاخساران باغ چهلستون، دمى آسودن در كنار زنده‏رود زيبا و شنيدن صداى شُرشُر آب در گلوگاه پل خواجو، همه و همه انسان را به وجد مى‏آورد به ويژه آنكه شاعر باشد، آنگاه چگونه مى‏تواند بر احساسات غليان يافته‏اش مُهر خموشى بزند، از اينرو است كه مى‏بينيم اصفهان سرايى در شعر پارسى پيشينه‏اى به درازاى تاريخ اصفهان دارد:

 كه گويد اصفهان نصف جهان است؟

جهانى گر بود آن اصفهان است

؟ (8)

 اصفهان كاهل جهان جمله مُقرّند بر آن

كاندر اقليم جهان چنان شهر معظّم نبود

    ؟ (9)

 اصفهان نيمى از جهان گفتند

نيمى از وصف اصفهان گفتند

؟ (10)

 نكهت حور است يا هواى صفاهان

جبهت جوز است يا لقاى صفاهان

    ×     

 نيل كم از زنده‏رود و مصر كم از جى

قاهره مقهور پادشاى صفاهان

    ×      

 ياد آن عهدى كه دور از چشم‏زخم آسمان

با تو بودم در كنار زنده‏رود و رود جى

)قرن 6، خاقانى)(11)

 هر كه را بينى همه لطف است و احسان و كَرَم

هر كجا باشى همه آب است و باغ و بوستان

 آب حيوان است گويى پيش بستان ارم

زنده‏رود او كه دارد باغ‏كاران بر كران

)سعدالدّين هروى در724ق) (12)

 گرچه صد رود است در چشم مدام

زنده‏رود و باغ كاران ياد باد

)قرن 8، حافظ(

«مؤلّف هفت اقليم با آنكه از مردم رى بوده و در هندوستان توطّن اختيار كرده از آن جا به بوى خوش اصفهان طرب‏انگيز شده مى‏گويد:

 لب زنده‏رود و نسيم بهار

لب دلستان و مى خوشگوار

 (13)

«صائب در آن اوقاتى كه در هندوستان بوده و در دربار شاه جهان قدر و منزلتى بسزا داشته، معذالك دائماً متذكّر بازگشت به اصفهان و اقامت در ساحل زاينده‏رود بوده است:

 خوش آن روزى كه صائب من مكان در اصفهان سازم

ز وصف زنده‏رودش خامه را رطب‏اللسان سازم(14)

    ×  

 زنده‏رود از كف مستانه كه بر لب دارد

جوى شيرى است كه در خلد خرامان شده است

)صائب تبريزى(

    نيز جلال‏الدّين همايى قصيدۀ بلندى را در سال 1312 ش به نام سپاهان‏نامه سروده كه به نقل دو بيت از آن بسنده مى‏شود:

 اصفهان را نيمه خوانند از جهان

صد جهان من ديده‏ام در اصفهان

 ... شهر ايران را يكى پيكر شمار

كش صفاهانست بر جاى روان

    (15)

 

هفتادمین یادگاری استاد حسین مسرت

 

جلد دوم کتاب "یزد، یادگار تاریخ" نوشته استاد حسین مسرت پژوهشگر و یزدشناس برجسته منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری صدا و سیما مرکز یزد، کتاب "یزد، یادگار تاریخ" دارای ۶ بخشِ گفتار‌های تاریخی، نام آوران و بزرگان، آداب و فرهنگ، نقد کتاب، معماری و هنر و مردم شناسی دربارۀ یزد است که از سوی نشر یزدا در دسترس دوستداران تاریخ قرار گرفته است.هفتادمین یادگاری استاد حسین مسرت

 

 این کتاب در قطع رحلی، دارای ۲۴ صفحه دیباچه، مقدّمه و فهرست مندرجات، ۶۷۰ صفحه متن و ۲۴ صفحه تصاویر رنگی از جاذبه‌های تاریخی و گردشگری استان یزد است.

 

به گفته استاد حسین مسرت، کتاب"یزد، یادگار تاریخ" در حوزه ی یزدشناسی و یزد پژوهی است که در کتاب‌ها، نشریه ها، تارنما‌های ایران و نیز سخنرانی‌های وی مابین سال‌های ۱۳۷۵ تا ۱۳۹۶ گردآوری شده است و با ساماندهی و ویراستاری پیام شمس‌الدّینی آراسته چاپ شده است.

کتاب "یزد، یادگار تاریخ"، دارای ۱۷۵ مقالۀ کوتاه و بلند، یک مقدّمۀ ادبی به فارسی و هشت مقدّمه به زبان های آلمانی، اردو، اسپانیایی، انگلیسی، ایتالیایی، عربی، فرانسوی و هندی است که از بین حدود ۸۰۰ مقالۀ نویسنده گلچین و سعی شده تنوّع موضوعی داشته باشد.


به گفته استاد مسرت، هم اکنون جلد سوم این کتاب، با همان ترتیب، گردآوری و حروف چینی شده و در دست ویراستار است و امید می‌رود تا پایان سال ۱۳۹۹ چاپ شود. نویسنده امیدوار است بتواند دفتر چهارم آن را در سال ۱۴۰۰ چاپ و منتشر کند که در بردارندۀ دیگرگفتار‌های یزد و نمایه هاست.

 استاد حسین مسرت  متولد سال 1339 در یزد نویسنده و پژوهشگر ایرانی است که تا کنون هفتاد جلد کتاب در خصوص تاریخ و فرهنگ یزد منتشر کرده است.

 

خبرگزاری صدا و سیما (1399/6/10)

دکتر سید ضیاءالدین دهشیری*

 

از چهره های درخشان فرهنگ و ادب یزد که به دلیل ترجمه های روان و دلنشین، زبانزد همگان بوده، دکتر سید ضیالدین دهشیری متخلّص به«سها»، فرزند سید یحیی است که به سال 1302شمسی در یزد به دنیا آمد. پدر و بیشتر خانواده اش اهل دین و عرفان و ادب بودند.تحصیلات ابتدایی را در دبستان دهشیری یزد و متوسّطه را در یزد و اصفهان گذراند.از همان نوجوانی اشعاری نغز می سرود و در سایۀ ارشاد پدر و دایی بزرگوارش محمّدعلی عالمی«صمصام یزدی»مدارج ترقی را پیمود و به انجمن ادبی یزد راه یافت.کارهای مطبوعاتی اش را از جراید یزد آغاز کرد و چون برای ادامۀ تحصیلات عالیه رهسپار تهران شد،به انجمن ادبی آن زمان تهران راه یافت.سال ها نشریۀ باغ صائب بازگوینده اشعار و آثارش بود.

در سال 1337 شمسی کارشناسی زبان و ادبیّات فرانسه را از دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تهران گرفت و به عضویّت هیئت علمی آن دانشگاه درآمد.پس از آن در بیشتر دانشگاه های تهران به تدریس فرانسه پرداخت و به تدریج موفق به اخذ کارشناسی ارشد و دکتری زبان فرانسه از دانشگاه تهران شد.و با این که تسلّط خوب به انگلیسی و عربی داشت، اما حدود 40 سال به تدریس زبان فرانسه  پرداخت.

دهشیری که زندگانی پرفراز و نشیبی را داشته، در عرصۀ ادب نیز برهمین رویه بوده است.نخست در عرصۀ شعر و نثر گام زد و پس از سال 1334 ش که گرایش فراوانی به عرفان و تصوف پیدانمود،بیشتر گوشه گیر شد و در زمینۀ ترجمۀ متون فرانسوی قلم زد.وی مجموعاً حدود 35 اثر چاپ شده و در حال چاپ دارد که بیشتر آنان ترجمه است.مشهور ترین آثار او ترجمۀ کتاب های ارض ملکوت«هانری کربن »؛ مصائب حلاج،عرفان حلاج، سخن اناالحق و عرفان حلاج «هر سه از ماسینیون»؛ انقلابات ایران «ویکتور برار»؛ بحران دنیای متجدد «رنه گنون»؛ تاریخ بزرگ جهان «کارل گریمبرگ»  و شناخت اسلام« شوئون» است.ترجمه قرآن به فرانسه و فرهنگ فرانسه به فارسی را هم به زیر چاپ دارد.

وی سرانجام در 26 دی 1379 درگذشت.

 

*یزد امروز، ش  769.

پهلوان بزرگ یزدی از مشاهیر یزد*

 

حسین مسرّت

- علاوه بر نویسندگان و شاعران یزدی که جزء مشاهیر یزد حساب می‌شوند، در یزد پهلوانان زیادی نیز پا به عرصه وجود گذاشتند، همچون: پهلوان محمّد صباغ، پهلوان عبدل، پهلوان عسگر که شرح کامل آن‌ها در کتاب تاریخ ورزش باستانی، اثر آقای محمّدعلی کلاهی درج است. از میان این‌ها، یکی از این‌ها پهلوان ابراهیم یزدی معروف به پهلوان یزدی بزرگ است. متأسّفانه بیشتر کتاب‌ها، چه کتاب‌های تاریخی و چه کتاب‌های شرح حال،که اهتمامی به جمع‌آوری شرح حال بزرگان دارند، از درج نام این بخش از کسانی که جزءجوانمردان و بزرگان بودند خودداری کردند، در حالی که حتی بعضی وقت‌ها نظم و امنیت و بسیاری از چیزهای شهر برعهدۀ همین پهلوانان بود. مال و ناموس و جان مردم در بیشتر محلات دست این پهلوانان بود و مردمی که در آن محلات زندگی می‌کردند، به واسطۀ وجود این پهلوانان خواب خوشی داشتند.

 مثلاً دربارۀ همین پهلوان بزرگ یزدی، ما تنها می‌دانیم که در عصر قاجار زندگی می‌کرده و چیزی که در منابع  آمده، خوشبختانه شرحی از مسابقاتش هست. یک عکس و داستان‌هایی که دربارۀ پهلوانی او می‌گویند و از لحاظ هیکل و قد و اندازه، مثلاً روایت می کنند که کفش‌هایی داشته که دو مَن گندم، یعنی 12 کیلو گندم در هر کدامش جا می‌شده؛ حالا اینکه درست بوده یا نه،  این‌ها بماند، ولی عکسی که از او باقی مانده، نشان می دهد که هیکل بزرگی داشته است. پهلوان ابراهیم گویا در کودکی بیماری سختی می‌گیرد، ولی بعدها در اثر لطف خداوند بهبود پیدا می‌کند، وی به ورزش رو می‌آورد و آوازۀ پهلوانی و قدرتش به گوش ناصرالدّین شاه در تهران می‌رسد و از او دعوت می‌کند که با پهلوانان پایتخت نبرد کند.

 پهلوان ابراهیم که به حلاج هم معروف بوده در شب عید نوروز سال 1266 هجری قمری در میان شور و استقبال مردم وارد شهرری می‌شود و همان جا آمادۀ کشتی گرفتن می‌شود. نخستین مسابقه‌اش با شعبان سیاه که از پهلوانان نامی پایتخت بوده و از دلاوران نامدار آن روز بوده، انجام می‌شود و پهلوان ابراهیم با زمین زدن پهلوان اوّل پایتخت، بازوبند پهلوانی را از ناصرالدّین شاه می‌گیرد و از آن وقت، کشتی گیران ایران از سراسر ایران برای کشتی گرفتن با او داوطلب می‌شوند و از این زمان است که پهلوان ابراهیم هر چند وقت به یک استان و شهرستانی می‌رفته و پهلوانان آن روز را به زمین می‌زده است. می‌گویند وزنه‌هایی داشته و چیزهایی که استفاده می‌کرده، بعضی از آن‌ها حتی 180 کیلو وزن داشته است.

  سال‌های آخر پهلوانی پهلوان ابراهیم یزدی مصادف بود با اوج قدرت و نام‌آوری پهلوان اکبر خراسانی. پهلوان اکبر  تقریباً همه رقبا را از میدان به در کرده بود و با اجازۀ ناصرالدّین شاه به تهران آمد تا با پهلوان بزرگ یزدی نبرد کند. وقتی به تهران آمد، مصادف بود با عروسی نایب‌السلطنه، پسر ناصرالدّین شاه. قرار شد اوّلین کشتی در سه روز بعد از عروسی باشد. پهلوان اکبر آمادۀ مسابقه شد و در اوّلین روز در حضور شاه قاجار دو پهلوان با یکدیگر کشتی گرفتند و هر کاری کردند، هیچ کدام بر دیگری نتوانستند پیروز شوند. مسابقه روز دوم هم ادامه یافت و هر چقدر نبرد طول می‌کشید، هر کدام چون همدیگر را شناخته بودند، به همدیگر میدان نمی‌دادند. پهلوان ابراهیم یزدی که اشاره شد، هیکلش خیلی بزرگ بود و 180 کیلو وزن داشت، هیچ کسی نمی‌توانست او را زمین بزند و از طرفی پهلوان اکبر خراسانی هم بسیار جوان چالاک و ورزیده بود و در فنون کشتی هم ماهر بود. آن روز هم نشد و افتاد روز سوم. در روز سوم دوباره این کشتی از سر گرفته شد و هر کاری کردند، نتوانستند همدیگر را به زمین بزنند، چون پهلوان بزرگ یزدی دیگر در سنّ 50 سالگی بود و نمی‌توانست آن قدرتی را که سال‌های پیش داشت، بروز دهد. به هر حال این کشتی نتیجه نداشت تا این‌که علاءالدوله آمد وساطت کرد و نتیجۀ کشتی این دو را مساوی اعلام کرد و قرار شد بازوبند پهلوانی بر بازوی پهلوان یزدی باشد و از نو یکی دیگر بازوبند برای پهلوان اکبر خراسانی تهیّه کنند و پهلوان یزدی همچنان تا وقتی زنده بود، بازوبند پهلوانی را داشت.

 

*مشاهیر یزد.رادیو یزد(1376)

 

خداداد خنجری از مشاهیر نامی اقلیت زرتشتی یزد*

 

خداداد خنجری از مشاهیر نامی اقلیت زرتشتی یزد

ایسنا/یزد محقق و نویسنده‌ی یزد از جمله مشاهیر صاحب نام استان یزد را مرحوم خداداد خنجری نام برد و با اشاره به گمنامی این چهره فرهنگی اقلیت زرتشتیان یزد، به تشریح آثار و خصائص وی پرداخت.

«حسین مسرت» در گفتوگو با خبرنگار ایسنا ضمن بیان این که زنده‌یاد «خداداد خنجری» از بس گمنام بود، بسیاری از یزدیان او را نمی‌شناسند، تصریح کرد: خنجری از زرتشتیان نیک‌منش یزد بود که در سال 1324 خورشیدی در محلّۀ خرّمشاه یزد به دنیا آمد و تحصیلات را در همان خرّمشاه و در دبستان خدادادی به پایان برد و از همان وقت، استعداد خودش را نشان داد.

وی افزود: این فرهیخته‌ی یزدی که همیشه شاگرد زبده‌ای بود، تا دیپلم در یزد ماند و بعد از این که در دانشسرای راهنمایی یزد و اصفهان تحصیل کرد، فوق دیپلم ریاضی را گرفت و دانشنامۀ ریاضی خودش را از دانشگاه پلی تکنیک تهران دریافت کرد.

مسرت با اشاره به این که خنجری در سال 1359 ازدواج کرد و سه فرزند ممتاز و برومند از او برجای مانده است، خاطرنشان کرد: متاسفانه وی بنا به عارضۀ پزشکی که پیدا کرد و به سرطان دچار شد، عمر کوتاهی داشت ولی با این‌ که قبل از درگذشت می‌دانست که سرطان دارد، همیشه با روحیه و بانشاط بود و مردم از روحیۀ این معلّم شکیبا تعجّب می‌کردند.

وی در ادامه از خدمات فرهنگی مرحوم خداداد خنجری به تشکیل کلاس‌های دینی برای هم‌کیشانش و دیگری بنیان کتابخانه ناهید در خرّمشاه اشاره و عنوان کرد: تقریباً بیشتر کسانی که در زمینۀ پیشینه و بناهایی زرتشتیان یزد کار می‌کردند، از محضر پرفیض او استفاده می‌کردند.

این پژوهشگر فرهنگ عامه یزد مقالات مرحوم خنجری که در مجلات چیستا، هوخت، فروهر و مجموعۀ مقالات او در کنگرۀ تحقیقات ایرانی را گواه خدمات فرهنگی‌اش ذکر کرد و گفت: خوشبختانه خنجری در سال‌های پایانی زندگی خود  همانطور که گفته شد؛ چون از سرانجام زندگی خود خبر داشت، موفّق به چاپ سه کتاب به نام‌های «آتش و آتشکده»، «چهل ستاره از کهکشان اندیشۀ زرتشت» و «بینش زرتشت» شد ولی روزگار امانش نداد تا آن کار بزرگ خود را به نام «فرهنگ زرتشتیان یزد»  به پایان برساند.

مسرت یاداور شد: نکتۀ گفتنی درباره روانشاد خنجری، منش و کردار او بود به طوری که بسیار مهربان بود، به هم‌کیشان و همسایگان خود بسیار کمک می‌کرد و بدون  این که کسی بفهمد، مخفیانه بیشترین کمک‌ها را به مردم‌ها می‌رساند و واقعاً به سه پیام پیامبر خود یعنی پیام‌های گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک معتقد بود.

وی از دیگر ویژگی‌های خنجری را چنین بیان کرد: او دانش‌آموزان بی‌بضاعت را به رایگان درس می‌داد، وقت‌شناس و شکیبا بود و بسیاری از مشکلات بچه‌ها را خودش حل می‌کرد و همین باعث شد روزی که مراسم بزرگداشت او برگزار شد، تمام دانش‌آموزان مسلمان و زرتشتی او شرکت کردند و مسلمانان برای او فاتحه و زرتشتیان نیز بنا بر سنت خودشان برایش ایراد دعا کردند.

 

*ماخذ:ایسنای یزد(1399/1/13)

اردشیر خاضع از مشاهیر نامی یزد در هندوستان*

 

اردشیر خاضع از مشاهیر نامی یزد در هندوستان

ایسنا/یزد محقق و پژوهشگر فرهنگ عامه یزد از «اردشیر خاضع» به عنوان یکی از مشاهیر نامی یزد یاد کرد که در سیراب کردن تشنگان زبان و ادبیّات فارسی در هندوستان نقش موثری ایفا کرده است.

«حسین مسرت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا یکی از مشاهیر نامی یزد را روانشاد «اردشیر خاضع» از نیکمردان زرتشتی این استان خواند و گفت: او فرزند «خدارحم» و متخلّص به «خاضع» بود که در سال ۱۲۸۰ هجری شمسی در قریه‌ی اله‌آباد رستاق یزد به دنیا آمد و پس از پایان تحصیلات ابتدایی به کار کشاورزی پرداخت و در سال ۱۳۰۶ هجری شمسی بنا به دلایلی راهی هندوستان شد و در آن‌جا مشغول کار ‌شد.

وی افزود: خاضع به واسطه‌ی عشقی که به کتاب و مطالعه داشت و چون خودش هم طبع شعری داشت، اقدام به تأسیس یک کتاب‌فروشی به نام خاضع در شهر بمبئی کرد و با همتی که داشت، چنان که دکتر «محمّد دبیرسیاقی» هم در مقدّمه‌ی تذکره‌ی سخنوران یزد آورده است؛ «کتاب‌های بسیاری را از ایران به آنجا می‌برد و تشنگان زبان و ادبیّات فارسی که در هند، همیشه زیاد بودند و خوراک خوبی برای دانشگاه‌های هند به‌ ویژه دانشگاه‌هایی که کرسی زبان فارسی داشتند، تأمین می‌کرد.من با چند نفر از استادان هندی که صحبت می‌کردم، می‌گفتند ما بیشتر وقت‌ها دست نیاز به سوی خاضع دراز می‌کردیم و او همیشه بهترین کتاب‌ها را سعی می‌کرد از ایران بیاورد.»

این پژوهشگر برجسته‌ی یزدی با بیان این که خاضع همّت دیگری هم داشت، در این باره خاطرنشان کرد: دکتر «ذبیح الله صفا» در کتاب «حماسه‌سرایی‌ در ایران» و جاهای دیگر از اهتمام خاضع به چاپ کتاب‌ها اشاره کرده است؛ مانند «سام نامۀ خواجوی کرمانی»، «تذکرۀ نتایج الافکار» قدرت‌الله گوپاموی هندی و کتاب‌های زیادی که مشخّص است ناشرش کتاب‌فروشی خاضع است.

وی ادامه داد: این همتی که ایشان داشت و زبان فارسی و این قند فارسی را به هند برد، قابل ستایش است، ضمن این که خود وی هم موفّق شد در طول حیاتش کتاب‌هایی همچون «تذکرۀ سخنوران یزد» که کتاب معروفی است و کسانی که با شرح حال شعرای یزد سر و کار دارند، با این کتاب آشنایی دارند.

وی در مورد کتاب «تذکرۀ سخنوران یزد» نیز اظهار کرد: با وجود کاستی‌هایی که این کتاب دارد، باز هم بهترین منبع است و حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از شعرای یزد را معرّفی می‌کنند. البته بعضی از این‌ها شاعر نیستند، ولی به هر حال او همّت کرده است.

مسرت در پایان از دیگر کتاب‌های این فرهیخته‌ی یزدی به «دیوان خاضع» در دو جلد، «خاطرات اردشیر خاضع» و «تاریخچۀ اله آباد رستاق» که همه‌ی این‌ها را در هند چاپ کرده است، اشاره کرد و گفت: اردشیر خاضع در سال ۱۳۶۶ هجری شمسی در بمبئی درگذشت و خوشبختانه بعد از وی، پسرش در بمبئی کار کتابفروشی را ادامه داد و بعد از او نیز نوه‌‌اش الان مدیر کتابفروشی است و خوشبختانه به همین طریق، این کتاب‌فروشی به حیات خودش در هند ادامه می‌دهد.

*ماخذ:ایسنای یزد (1399/2/19)

زنده‌یاد «حسین خدیوجم» از مفاخر اصالتاً یزدی است*

محقق برجسته یزدی:

 

زنده‌یاد «حسین خدیوجم» از مفاخر اصالتاً یزدی است

ایسنا/یزد پژوهشگر و نویسنده فرهنگ عامه یزد، دکتر «حسین خدیوجم» را یکی از مخافر اصالتاً یزدی خواند و گفت: عمده آثار زنده‌یاد خدیوجم که ۳۸ کتاب را تصحیح، ترجمه، تالیف و چاپ کرده، تصحیح و ترجمه آثار امام محمّد غزّالی بوده است.

«حسین مسرت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا یکی از مفاخر معاصر یزد را دکتر «حسین خدیوجم» معرفی و در مورد زندگی‌ و آثار وی، تصریح کرد: «حسین خدیوجم» اصالتاً یزدی است و هرچند پدر و مادر ایشان از مردم اشکذر یزد بودند ولی به مشهد مراجعت کردند.

وی در ادامه با بیان این که «حسین خدیوجم» فرزند سیدعلی در سال ۱۳۰۶ خورشیدی در شهر مشهد به دنیا آمد، افزود: او پنج ساله بود که برای فراگیری قران به مکتب‌خانه‌ی زنانه‌ای در مشهد فرستاده شد و بعد از آن راهی مکتب‌خانه‌ی ملا علی در کوچه یزدی‌ها شد که همانجا گلستان سعدی، دیوان حافظ و خواندن و نوشتن را فرا گرفت و با نصاب و کلیله و دمنه نیز آشنا شد.

این پژوهشگر یزدی اظهار کرد: «حسین خدیوجم» بعد از آن راهی مدرسه شد امّا چون زندگانی سختی داشت و خانواده‌شان در تنگنا بود، ناچار به کار بنایی و کار در کارگاه درودگری استاد محمود نجّار که او هم یزدی بود، مشغول شد تا کمک خرج خانواده شود.

وی با اشاره به اشغال خراسان توسط روس‌ها به بهانه‌ی وجود آلمانی‌ها، گفت: چندی نگذشت که با این حادثه، بازار سیاست هم رونق گرفت و خدیوجم نیز وارد بازار سیاست شد. او در سال ۱۳۲۵ خورشیدی همراه مادر و برادرشان سیدرضا راهی عتبات عالیات شد و در این سفر که حدود هفت ماه طول کشید، وی با زبان شیرین عربی آشنا و شوق و دلبستگی به زبان عربی در دلش شعله‌ور شد به حدّی که پس از بازگشت به ایران، در مشهد در درس آقاسید هاشمی میردامادی نجف‌آبادی در مسجد جامع گوهرشاد حضور یافت و دوره تفسیر مجمع‌البیان را دو سال نزد ایشان فرا گرفت.

مسرت با بیان این که خدیوجم در سال ۱۳۲۷ در شمار آموزگاران مدرسۀ مروی، حاجی عادل‌زاده درآمد تا به جوانان دبیرستانی زبان عربی بیاموزد، بیان کرد: خدیوجم، شب‌ها پس از آن‌ که از تدریس زبان عربی فارغ می‌شد، نزد دکتر ابراهیم صرّاف هاشمی می‌رفت و از ایشان حساب، هندسه، تاریخ و جغرافیا یاد می‌گرفت.

به گفته وی، خدیوجم، زن و بچه داشت که گواهی دوره‌ی ابتدایی را گرفت و پس از چندی دیپلم عالی متوسّطه را به دست آورد. اوّل راهی مدرسه‌ی فیوضات مشهد شد تا مهندس شود امّا چون سنش زیاد بود، مدیر مدرسه خودداری کرد و نگذاشت سر کلاس حاضر شود لذا او از پشت پنجره‌ی اتاق ششم ریاضی به درس‌های استاد گوش می‌داد.

نویسنده برجسته‌ی یزدی ادامه داد: هیچ کسی خبر نداشت تا این‌ که یک روز استاد از پایین پنجره دید که یک نفر پشت پنجره دارد، گوش می‌دهد، پرسید چرا این‌ جا نشستی؟ و خدیوجم گفت که چون من مجاز نیستم در کلاس شرکت کنم و به این ترتیب موافقت کردند. آموزگار، مدیر دبیرستان را راضی می‌کند که وی بیاید سر کلاس بنشیند و در همان هنگام اداره‌ی فرهنگ خراسان اعلام می‌کند دو نفر دبیر نیاز دارد و خدیوجم هم در امتحان ورودی شرکت می‌کند و قبول می‌شود لذا بعد از آن به فراگیری رشته‌ی ادبیّات پرداخت.

مسرت عنوان کرد: در سال ۱۳۳۰ موفق به اخذ دیپلم ادبی شد و به کار تدریس در دبیرستان‌های مشهد پرداخت. در سال ۱۳۳۴ وارد اولین دوره‌ی کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه مشهد شد و در این دوره هم‌درس زنده‌یاد دکتر علی شریعتی بود و از محضر استاد محمود فرّخ بهره می‌برد. در سال ۱۳۳۸ در همین رشته کارشناسی گرفت و عنوان رساله‌ی او «مؤلّف فرهنگ‌های عربی» بود.

وی ادامه داد: خدیوجم پس از آن دوره‌ی کتابداری را در دانش‌سرای عالی مشهد پشت سر گذاشت ولی چون حالش خوب نبود، پزشکان توصیه کردند به تهران برود، در همان سال ورودش به تهران، خدمات مطبوعاتی‌اش آغاز شد و با مجلات مختلفی مانندسخن، نگین و یغما همکاری داشت و همزمان به دبیری هم می‌پرداخت.

وی با اشاره به استخدام خدیوجم در سال ۱۳۴۱ در کتابخانه‌ی ملی، ریاست آن زمان کتابخانه را برعهده زنده‌یاد استاد ایرج افشار ذکر کرد و گفت: «حسین خدیوجم» در همان زمان که به تدریس می‌پرداخت، نخستین کتاب خود به‌ نام «عقاید فلسفی ابوالعلاء معرّی» نوشته عمر فرّخ را ترجمه و روانه‌ی بازار کرد و از آن وقت به ترجمه شروع کرد.

مسرت با اشاره به عزیمت خدیوجم در سال ۱۳۴۵ به کشور لبنان و نام‌نویسی او در دانشگاه سن ژوزف بیروت در رشتۀ دکترای زبان و ادبیّات عرب، اظهار کرد: او پس از چند سال دکترای خود را گرفت و بازدیدی نیز از مصر داشت و در سال ۱۳۵۳ رایزن فرهنگی ایران در کشور افغانستان شد و نهایتاً در سال ۱۳۵۵ بازنشسته شد.

این محقق یزدی عمده آثار خدیوجم را تصحیح و ترجمه آثار امام محمّد غزّالی خواند و در پایان متذکر شد: زنده‌یاد خدیوجم در طول عمر خود بیش از ۳۰ سال فعالیّت قلمی و کار علمی، ۲۸ عنوان یعنی ۳۸ جلد کتاب را تصحیح، ترجمه، تالیف و چاپ کرد و سرانجام در روز جمعه، ۲۵ مهر ۱۳۶۵ از دنیا رفت.

*ماخذ: ایسنای یزد (1398/11/1)

وحشی بافقی*

 

 

حسین مسرت

مولانا کمال الدّین یا شمس الدّین محمّد متخلّص به وحشی بافقی به سال 939 قمری در بافق در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد.در نوجوانی از محضر شرف الدّین علی بافقی و برادر بزرگش مرادی بافقی بهره ها برد و به انجمن های ادبی بافق راه یافت.در اوان شباب همراه برادرش به یزد آمد و با سخنوران این دیار آشنا گردید.سپس راهی کاشان شد و به واسطۀ حسادت برخی شعرا راهی اراک و سپس بندر هرمز شد.سرانجام پس از دربه دری های زیاد باز به «خاک پای یزد» بازگشت و با شاعران این دیار، طرح دوستی ریخت و به کمال شاعری رسید.

چند ماهی هم به بافق رفت.امّا تاب نیاورده،دوباره به یزد آمد و تا پایان عمر در همین شهر گوشه نشینی را برگزید و شمع جان را در طلب عشق گداخت. این شاعر پاک نهاد که عشقی آتشین درونش را شعله ور می ساخت،در عین تنگدستی و بینوایی،رو به درگاه حاکمان نیاورد و با عزّت نفس زیست.چندین شاعر از جمله قاسم بیک قسمی،رامی اردوبادی،ظهور ترشیزی،تقی الدّین اوحدی و عرشی به شاگردی او نازان هستند و خود به شاگردی شرف الدین علی بافقی.سرانجام مرغ روح این دلسوخته وادی عشق به حقیقت که سوز درونش از تک تک ابیاتش هویداست، بر اثر تب سوزانی در سال 991 قمری در 52 سالگی از کالبد تن رها شد و پیکرش در محلۀ پیر برج یزد، روبروی شاهزاده فاضل به خاک سپرده شد.

به هر حال از آن پاکباختۀ بیشۀ غم و دلباختۀ دردپیشه،آثاری همچون:دیوان اشعار در 9000 بیت، مثنوی پر سوز و گداز فرهاد و شیرین، مثنوی عرفانی اخلاقی ناظر و منظور و مثنوی عرفانی خلدبرین و یک نامۀ سوزناک برجای مانده است.   

 

*سالنامه لاله کویر (1378).// یزد امروز ، ش774

دلبسته و وابستۀ یزد هستم*

 

گفتگو با حسین مسرّت، پژوهشگر یزدی

عاطفۀ ابراهیمی

حسین مسرّت در یکی از روزهای گرم شهریور 1339 در یزد به دنیا آمد، بسیاری او را با عناوینی مانند: پژوهشگر، نسخه شناس و نویسنده می شناسند؛ امّا من او را عاشق بی چون و چرای یزد می نامم. کسی که در هر کتاب و مقاله اش، انگاری شهر مادری اش را محکم بغل کرده است. با او که بی چشمداشت مادّی با همهۀ توان برای ثبت میراث زادگاهش تلاش می کند، گفتگو کرده ایم.

آقای مسرّت به تازگی جلد دوم کتاب یزد یادگار تاریخ منتشر شده است، از فراز و نشیب های چاپ این کتاب بگویید.

خط سیر فعالیت های من از سال 1363 مشخص شد، ابتدا آثار تاریخی یزد و سپس در زمینه های رجال، نقد کتاب، ادب، فرهنگ، معماری و ...یزد  آغاز به کار کردم. نخستین مقاله ام در سال 1364 در ندای یزد چاپ شد و از آن زمان تاکنون، بیش از هزار مقاله جامع و کوتاه با موضوعات متنوع در نشریات  گوناگون از من منتشر شده است. سال 1365 که به کتابخانۀ وزیری آمدم، در سال 1375 دوستان از من سراغ مقاله ها را می گرفتند. به این نتیجه رسیدم که این مجموعه مقالات را در یک کتاب چاپ کنم. آن زمان فرماندار یزد، شخصی خوش فکر و اهل قلم به نام غلامرضا محمّدی(کویر) بود. این کار را توضیح دادم و ایشان استقبال کردند. در سال 1376 بهترین های مقالات جمع آوری شده را در جلد یک گذاشتم و با عنوان: یزد، یادگار تاریخ، متتشر شد. خوشبختانه بازخورد بسیار خوبی هم داشت و نایاب شد. سال 1392 دوباره کتاب را ویرایش کردم، و به روز شد و اطلاعات آ« را افزایش دادم. کتاب دوسالی دست من بود تا یکی از یزدی تباران فرهنگ دوست به نام آقای علی زهرایی به یزد آمدند و خواستند کاری در زمینه ی فرهنگ یزد انجام بدهند و خوشبختانه از کار من استقبال کردند. با سرمایه گذاری ایشان، کتاب چاپ شد. با اینکه ویرایش دوم بود، اما باز هم کتابخوانان یزد استقبال خوبی کردند. فروردین 1397 مجموعه مقالات جلد دوم آماده شدو به آقای پیام شمس الدّینی به عنوان ویراستار و سامان ده تحویل داده شد و سرانجام زمستان چاپ شد،  اما مشکلات مربوط به کرونا کمی کار را عقب انداخت. به هر حال سرانجام اردی بهشت 1399، جلد دوم کتاب توزیع شد. جلد یک مجموعه مقالات از آغاز تا سال 1376 و شامل 110 مقاله است. جلد دوم از آغاز تا 1397 و دربرگیرنده 175 مقالۀ مستقل است.

کتاب شما بخش های گوناگونی دارد، نام آوران، معماری، مردم شناسی و ... منابع شما برای این بخش ها چه بوده است؟

مسلّماً به فراخور مقالات، منابع آن مختلف هست؛ مثلا دربارۀ وحشی بافقی 98 درصد مطالب کتابخانه ای هست و تنها 2 درصد تحقیقات میدانی هست. اما مقالۀ  آقا رضا سعیدی که از ناشران  یزد و کرمان بودند و آقای مدرّس زاده، بنیانگذار گلبهار یزد، 100 درصد مطالب میدانی هست که اطلاعات از خانواده، دوستان و اطرافیان آن ها به دست آمده است.

کدام بخش کتاب یزد یادگار تاریخ برای شما لذت بخش تر است؟

اگر بپرسید کدام کتابم برایم جذاب تر است، می گویم یزد ،یادگار تاریخ. امّا در این کتاب چون مجموعۀ مقالات است، هر کدام یک ویژگی دارد و نمی توانم انتخاب کنم. در واقع هر کدام شیرینی خودشان را دارند. مثلاً زمانی که پژوهش آب انبارها را کار می کردم، چندین ماه با یک دوچرخه، کوچه به کوچه آب انبارها و متولّیان آن را پیدا می کردم و حالا تقریبا بیش از 80 درصد منابع انسانی من دیگر در قید حیات نیستند. در نتیجه هر مقاله، شیرینی و ویژگی خاص خودش را برای من دارد.

شما از زمانی که به صورت حرفه ای شروع به کار کردید، بر روی یزد مطالعه داشتید و یک یزد شناس هستید چرا یزد و این همه علاقه به این شهر؟

هر کسی دلبستگی به زادگاهش دارد، حتی دلبستگی به محله اش. مثلا در هیئت های عزاداری همه می خواهند هیئت محلۀ آن ها بهترین باشد. دلبستگی به زاد و بوم، امری طبیعی هست. علاقه، دلبستگی و وابستگی به یزد در من نیز قوی هست. شاید جنبۀ خودستایی داشته باشد، اما دوستان،با لطفی که دارند، من را در استان یزد با ایرج افشار و از لحاظ علاقه و دلبستگی با دکتر باستانی پاریزی مقایسه می کنند.

دورترین خاطره و تصویر شما از کودکی مربوط به چه سال هایی است؟

به دلیل اینکه زندگی بسیار سختی داشتم و یادآوری آن برایم غم انگیز هست از این پرسش می گذرم.

پس اجازه بدهید این پرسش را مطرح کنم اگر به خیلی سال قبل برمی گشتید، چه چیزی را در گذشته تغییر می دادید؟

تغییرات دست ما نیست. روزگار و جبر زمانه آدم ها را در موقعیّت های گوناگون قرار می دهد. شاید اگر این سختی ها و این دشواری ها و تنگناها نبود، من شخصیّت دیگری داشتم. بعضی وقت ها برخی شرایط سخت، انسان ها را شکیبا و بردبار بار می آورد و کمک می کند که سخت کوش باشد. مثل مردم یزد که قانع و سخت کوش هستند. روزگار این گونه رقم زده که یزدی ها سخت کوش باشند.

آیا شغل شما نوشتن است، یعنی از نوشتن پول در می آورید؟

ببینید من بسیار آدم قانعی هستم از این 1100 مقاله ای که نوشتم،شاید برای 30 مقاله حق التحریر گرفتم و انتشار بقیّه رایگان بوده. مثلاً من بیش از 20 سال، رباعیّات مؤمن یزدی را جمع آوری کردم و حدود 4 میلیون برای من هزینه داشت. کتاب در سال 1395چاپ شد و 500 هزار تومان به عنوان حق التألیف به من دادند! یا مثلا دیوان فرّخی یزدی در سال 1384 فقط یک میلیون و چهارصد هزار تومان برای حروفچینی هزینه شد و برای هر ناشری می بردم می گفت: دیوان فرّخی را چاپ نمی کنم با اینکه این کتاب مقدّمۀ دکتر اسلامی را داشت و نسبت به چاپ های قبلی، خیلی کامل تر بود، تا اینکه یک ناشر حق دائم آن را در سال 1391گرفت و یک میلیون و دویست هزار تومن به من داد. من دوست داشتم این کتاب بماند به همین علّت پذیرفتم. هر چند ناشر می تواند هر زمان که خواست کتاب را دوباره چاپ کند. نوشتن برای من جنبۀ مالی نداشته است.

پشیمان نیستید؟

به هیچ وجه. شاید از نظر مالی نسبت به بقیّۀ اعضای خانواده عقب باشم، امّا از لحاظ خودم قانع و راضی هستم. حتّی همین الان هم هر هفته چندین مقاله از من در نشریات محلی یزد و خبرگزاری ها درج می شود، بدون اینکه بابت آن پولی بگیرم. در پاسخ به این سوال تکراری که اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم ،همین راه را می روم، می گویم: بله و بسیار هم خوشحالم.

سال ها پیش از آقای پویا پرسیدم آیا وجهی از نوشتن هست که خوشایند شما نباشد؟ حالا همین سؤال را از شما می پرسم؟

وقتی نوشتن جنبۀ سفارشی داشته باشد، برایم خوشایند نیست. مثلا از تو بخواهند دربارۀ فلان مطلبی بنویس و دوست نداشته باشی. البته من سعی کردم آن چه که دوست دارم کار کنم و سفارش نویس نباشم. دشواری های زندگی و گرایش به رفاه هست که سبب می شود برخی به این بحث سفارش روی بیاورند. ویژگی که به من کمک کرد تا ناچار نباشم روی علایقم پا بگذارم و سفارشی نویس شوم، همسرم است. همسری دارم که اهل کتاب و مطالعه نیست، امّا بسیار سازگار و قانع است. در همۀ این سال هایی که ازدواج کرده ام، هیچ گاه مانع کار و فعالیّت من نبود. هرگز نگفت این چه زندگی است؟ فقط نشسته ای و می نویسی و هیچ زمان گلایه نکرده است. همین سبب شد من بتوانم با فراغ بال درباره علایقم بنویسم.

فعالیت های شما به عنوان پژوهشگر برای ثبت میراث یزد ستودنی است به نظر شما چه فعالیت های دیگری می توان در این زمینه انجام داد؟

شهر یزد به دلیل پیشینۀ غنی فرهنگی و تاریخی و به رغم کارهای خوبی که شده هنوز یکی از بکرترین شهرها در زمینۀ کارهای پژوهشی است. مثلًا اکنون کتابی به نام تاریخ یزد پیش از اسلام نداریم یا تاریخ یزد در عصر قاجار نداریم، بخش دیگر کار ما هنرهای از یاد رفته است. هنرهایی از جمله تیماج سازی، مشکی بافی، دارایی بافی بسیاری از هنرهای سنتی ما در حال از بین رفتن است و باید روی آن کار شود. کار دیگری که باید به آن پرداخت، زندگینامۀ مردان موفق یزدی اعم از کارآفرینان و کسانی که باعث شهرت و نام آوری و آبادانی یزد شده اند. من چهار سال است در حال کار روی زندگی نامه روان شاد محمّدتقی رسولیان هستم و امیدوارم امسال چاپ شود. کسی که کارخانۀ عظیم یزدباف را تاسیس کرده که علی رغم مشکلات نسّاجی کشور، همچنان فعال است و باقی فعالیت های خیری که انجام داده است. یا مثلاً زندگی نامۀ استاد غلام صنغتی که اولین مولّد برق را به یزد آورد و سایر افرادی که به نحوی در آبادانی و نام آوری یزد نقشی داشتند. این زندگی نامه ها درس نامه هستند تا بفهمیم این موفقیت ها در سایۀ چه رنج هایی به ثمر نشسته است.

 

*آوای رسا، ش116 (امرداد 1399):4.

 

حسین مسرّت ؛ یادگاری برای همۀ نسل ها


با خواندن مطلب زیبای دوست بسیار عزیز و نازنینم « خانم دکتر فرزانه غلامرضایی » ترغیب شدم و به خود اجازه دادم ، منم چند سطری بنویسم . 

امروز قصد داشتم برای عزیزی که خیلی در فراز و نشیب زندگی  کنارم بود و از او بسی آموخته بودم ، مطلب خاصی بعنوان تبریک تولد بنویسم که احساس قدرشناسی و سپاسگزاری عمیقم را بیان کند ، چیزی به ذهنم نرسید ، ناگزیر به وقت دیگری موکول کردم چون هنوز تا تاریخ مورد نظر ، چند روزی فرصت باقی 
بود .

و در کمال ناباوری ، دریافتم که برای نوشتن از سر سپاس و قدر دانی احتیاجی به فکر کردن و اندیشیدن نیست. 
سخن از استاد بزرگوار « جناب حسین مسرت » عزیز که به میان می آید بی درنگ به یاد این شعر زنده یاد « سهراب  سپهری » می افتم که : 

«بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود..........
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد....
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد.....
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود.......
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیرکرد ... »

سالها پیش در دفتر نشریه دانشگاه یزد و یا حضور شادروان آقای مدقق یزدی ، آقایان دکتر جلالی و دکتر الهام بخش ، ایشان  را زیارت کرده بودم . با زنده یاد جناب مدقق برای تهیه نشریه همکاری داشتم . مایه مباهات و افتخار بود برای من هم نشینی با آن اساتید بزرگوار ، ولی آنچه مرا شیفته ایشان نمود،  
ادب و اخلاق و فروتنی و تواضع خاص و منحصر بفردی بود که هنوز هم زبانزد خاص و عام هست . آن سالها بطور شگفت انگیزی در مکتب مرام و معرفت و اخلاق ایشان ، شاگردی کردم .
فردی سر به زیر، نجیب ، بی نهایت صبور با خلق و خویی نیکو ، متعادل ، پسندیده ، و دلی به وسعت و عمق دریا ، دلیل آرامش اطرافیان و مایه دلگرمی عزیزان و دوستان .  

اندیشه ی والا ، همت و پشتکار تحسین برانگیز ، دانش و پژوهش وصف ناشدنی و اعتبار و جایگاه محکم و استوار ایشان نزد بزرگان و اهالی علم و فرهنگ و هنر و همچنین اهالی قلم چنان عمیق و وسیع و گسترده هست که قطع به یقین  احتیاجی به نوشتن و گفتن نیست ، اما ......... بگذریم 

جناب مسرت ؛ 
 وجودتان ثروتی است برای یزدیها که با هیچ چیز در این دنیا ، عوض شدنی نیست . خدا ، باوجود شما نعمت را بر اهالی یزد تمام کرد ، و من از این جهت خدارا سپاسگزارم .
 
تولدتان خجسته ، 
تن آرام و دل آرام ، در پناه پروردگار، همیشه ایام  خوش بدرخشید .

یزد 
دوم شهریور ماه ۹۹
ارادتمند -لیلا مقوم

تولدتان مبارک استاد

 

چون شاعرانِ یاوه‌سرای گزافه‌گوی
هرگز نگویمت که: بمان جاودانیا
خواهم ز ایزد آن‌که درین سالیان که هست
چندان که مانیا، به سعادت بمانیا

  سرودۀ دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی 
🌷🌹🌷تولدتان مبارک استاد🌷🌹🌷

سید جواد میرهاشمی

مهدی اخوان‌ثالث از شاعران یزدی‌تبار بود*

پژوهشگر و نویسنده یزدی:

 

مهدی اخوان‌ثالث از شاعران یزدی‌تبار بود

ایسنا/یزد پژوهشگر فرهنگ عامه یزد و از نویسندگان برجسته این استان از «مهدی اخوان ثالث» که از برترین و وفادارترین شاعران پیروی نیمایوشیج بود، به واسطه پدرش که اهالی فهرج یزد بود، به عنوان یکی از مشاهیر یزدی‌تبار یاد می‌کند.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا یکی از شعرای بسیار نامی معاصر که اصالتاً از ناحیه پدر یزدی است را زنده‌یاد «مهدی اخوان ثالث» نام می‌برد و می‌گوید: اخوان ثالث که از بزرگ‌ترین شعرای عصر حاضر است، فرزند علی متخلّص به «امّید» از اهالی فهرج یزد بود. این‌ها سه برادر بودند که به مشهد مهاجرت کردند و به این دلیل نام خانوادگی «اخوان ثالث» را گرفتند.

وی با بیان این که پدر «مهدی اخوان ثالت» در جوانی به مشهد مهاجرت کرد و در آنجا به عطّاری مشغول شد، تصریح می‌کند: مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی در مشهد و از یک مادر مشهدی به دنیا آمد.

این پژوهشگر یزدی با بیان این که مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۲۳ به استخدام اداره‌ی آموزش و پرورش تهران درآمد و برای تدریس به ورامین رفت، اضافه میکند: او از سال ۱۳۲۳ سرودن شعر را آغاز کرد و به عضویّت انجمن ادبی خراسان که یکی از بزرگ‌ترین و قوی‌ترین انجمن‌های ادبی ایران بود و بزرگان زیادی در آن عضویّت داشتند، درآمد.

به گفته‌ی وی، اخوان در سرودن شعر به‌ ویژه شعرهای سنّتی مهارت داشت و اشعاری در قالب‌های مختلف سرود ولی در سرودن شعر نیمایی از برترین و وفادارترین شاعران پیروی نیمایوشیج بود که در تبیین راه نیما، مقالات بی‌شماری نوشته است.

مسرت با اشاره به این که اخوان ثالث در سال ۱۳۳۲ موفق به کسب مدال طلای مسابقه‌ی شعر فستیوال جوانان دموکراتیک شد و قرار بود به فستیوال جهانی بخارست برود اما نرفت، اظهار می‌کند: او پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به سبب عقاید سیاسی خود به زندان افتاد. در سال ۱۹۹۵ میلادی به دعوت خانۀ فرهنگ آلمان برای شعرخوانی به آن‌جا رفت و سپس به کشورهای انگلیس، دانمارک، سوئد، نروژ و فرانسه نیز سفر کرد.

وی به فعالیت استاد اخوان ثالث در رادیو خوزستان اشاره می‌کند و در خصوص دیگر فعالیت‌های این شاعر معاصر علاوه بر چاپ مقالات زیاد، همکاری با رادیو از سال ۱۳۳۶، تلویزیون آبادان از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۳، تلویزیون ملّی ایران در سال ۱۳۵۳، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی(فرانکلین سابق) از ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، تدریس ادبیّات سامانی و ادبیّات معاصر در دانشگاه تهران، دانشگاه ملّی و دانشگاه تربیت معلّم از سال ۱۳۵۶ تا ۱۳۶۰ را ذکر می‌کند.

نویسنده‌ی کتاب «یزد، یادگار تاریخ» با اشاره به دفاتر شعر به جا مانده از اخوان ثالث که به نام‌های بسیار زیبایی مزین شده است، از آثار وی به ترتیب تاریخ به ارغنون ۱۳۳۰، زمستان ۱۳۳۵، آخر شاهنامه ۱۳۳۸، از این اوستا ۱۳۳۴، منظومۀ شکار ۱۳۴۵، پاییز در زندان ۱۳۴۸، عاشقانه‌ها و کبود ۱۳۴۸، بهترین امید که گزینۀ اشعار و مقالاتشان است در سال ۱۳۴۸، برگزیده‌ی اشعار سال ۱۳۴۹، مجموعۀ مقالات سال ۱۳۵۰، فردوسی در سال ۱۳۵۴ کتابی تالیف شده برای کودکان است، منظومه‌ی شعر درخت پیر و جنگل سال ۱۳۵۵، در حیاط کوچک پاییز سال ۱۳۵۵، بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج؛ مجموعه مقالاتی در نقد اشعار نیما، مجموعه شعر دوزخ امّا سرد سال ۱۳۵۷، زندگی می‌گوید اما باز باید زیست سال ۱۳۵۷، عطا و لقای نیما یوشیخ در سال ۱۳۶۱ که مجموعه‌ای دیگر در نقد اشعار نیما است، ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم که آخرین دفتر شعرش در سال ۱۳۶۸ است، اشاره می‌کند.

وی یادآور می‌شود: البته بعدها نیز گزیده‌هایی از اشعار اخوان ثالث چاپ شده و چند کتاب از جمله کتاب «باغ بی‌برگی» در ستایش و سوگ زنده‌یاد اخوان ثالث توسّط دوستانش جمع‌آوری شده است و حتی بعد از آن هم کتاب‌های زیادی در نقد اشعار خود اخوان ثالث توسّط نویسندگان ایرانی، تألیف و تدوین شده است. 

مسرت تاریخ درگذشت زنده‌یاد اخوان ثالث را چهارم شهریورماه ۱۳۶۹ در تهران ذکر می‌کند و می‌گوید: پیکر اخوان ثالث را بنا به سفارشی که کرده بود و ارادتی که به فردوسی داشت، در آرامگاه فردوسی در باغ شهر طوس به خاک سپردند.

 

(ایسنای یزد 1399/6/1)

تولّد

برای تولّد دوستی که سبزترین ها را باید به پایش ریخت

استاد گرامی و دوست محترم ،

مسرّت عزیز ، تولدّتان مبارک

 

کودکی باز به دنیا آمد

با هزاران امید

خنده بر گوشۀ لب های پدر می شکفد

مادرش می گرید، مادرش می خندد

کودکی آمده تا

دل رنجور پدر شاد کند

نام نیک پدر آباد کند

باعث شادی مادر گردد

چند روزی خنده ، شوخی و قهقهۀ مستانه

گاه مادر گوید ، گاه بابا بابا ...

روزگاران طی شده ، ماه ها از پی هم ، ناگهان هم دی شد

نوبت درس کلاس

نوجوانی برنا تیز پا مهر افزا

دین و دانش با هم

درس استاد نکو یاد گرفت ...

حال او مرد شده هم ره درد شده

خانمی زیبا رو و دختری پاک و نکو

باید او را زن داد ،

زوزگاران به همین سادگی از راه رسد

روزها در پی هم می آیند

خبر آورد صبا

کودکی در راه است

آری آن کودک دیروز خودش بابا شد .

با بهترین آرزوها

***

ارادتمند خوبی های تمام ناشدنی شما

رضا بردستانی

برای دوم شهریور 1387

 

عاشق کتاب

هوالعلیم


📚«وارد کتابخانه شدم و با اضطراب یک تازه‌وارد به سراغ پیشخوان کتابخانه رفتم. مرد خوش‌قامت جوانی با عینک و سبیل و پیراهن چهارخانه سرمه‌ای و شلوار خاکی رنگ و چهره‌ای جدی، مشغول جای دادن کتاب در قفسه بود.
با هیجان کودکی که برای اولین بار تنهایی پا به سرزمین آرزوهایش گذاشته باشد گفتم سلام، ببخشید، دنبال این کتاب می‌گردم. مرد جوان پاسخ سلامم را با صدایی آرام داد و به کشوهای کوچک چوبی گوشه دیگر اشاره کرد و گفت آنجا جستجو کنید و مشخصات کتاب را روی این برگه‌ها بنویسید و یک دستهٔ کاغذ کوچک‌ با کادر آبی جلویم گذاشت که نام کتاب، شماره و ... را باید روی آن می‌نوشتم. سراغ کشوها رفتم و نام کتاب را نوشتم و برگشتم. مرد جوان با جدیت گفت همه موارد مشخصات کتاب را باید پر کنید! من که فقط نام کتاب را نوشته بودم و فکر کرده بودم سایر عنوانها مهم نیستند با خجالتِ یک آدم ناشی به قفسه برگه‌دان برگشتم. می‌دانید چه احساسی داشتم؟ شرمی توأمان با شوق! شرم از انجام ناقصِ کار و شوق از یافتن انسانی دقیق که معلوم بود برعکس خیلی از جاها چشم بر نصفه‌نیمگی نخواهد بست. البته کمی هم مضطرب شدم و اعتماد به نفسم را از دست دادم چون دانشجوی نوپای ادبیات بودم و تازه پایم به کتابخانه وزیری باز شده بود و خیلی از آداب و مناسک کتابخوانی و کتابداری را نمی‌دانستم. 
با برگه کامل شده و دلشوره‌ای عظیم برگشتم پشت پیشخوان و برگه را با مشخصات کامل تحویل دادم. مرد جوان گفت این کتاب، مرجع است و امانت داده نمی‌شود. باید همین‌جا استفاده کنید و بعد پرسید موضوع تحقیقتان چیست و من تندتند توضیح دادم. مرد جوان گفت بفرمایید داخل. و آن داخل جایی نبود جز بهشت قفسه‌های کتاب. با تردید از پیشخوان رد شدم و شکفته و مبهوت پشت سرش راه افتادم و از پله‌هایی که به قفسه‌های نیم طبقهٔ بالا می‌رسید رفتیم بالا.
باورم نمی‌شود این مرد جدی منِ بی‌خبر از همه‌جا را به حریم کتابها راه بدهد. آن طرف پیشخوان به نظرم منطقه ممنوعه‌ای می‌آمد که ورود افراد متفرقه‌ای چون من بدان ممنوع بود. طبقه بالا پر بود از کتابهای جلد چرمی و بوی کاغذهای کاهی و قدیمی. مرد جوان چند کتاب از قفسه‌ها درآورد و برایم توضیح داد و حتی مدخل مورد نظر تحقیقم را برایم پیدا کرد. در پوست خود نمی‌گنجیدم و ترس و اضطرابم از ورود به محیط جدی و محترم کتابخانه وزیری جای خود را به احساسی امن و دلچسب داده بود. مثل میهمانی که شیفتهٔ میهمان‌نوازی صاحب‌خانه شده باشد، نشستم پشت میزی که مرد جوان نشانم داد و همانجا در جوار کتابها حالا من بودم و خواندن و یادداشت کردن...»

این نخستین تجربهٔ من از رفتن به کتابخانه وزیری و احساس امنیت و جدیتی که در فضای کتابخانه به جانم نشست، مرا عاشق پژوهش و اقامت در کتابخانه کرد. دیگر کتابخانه عمومی برایم یک مجموعه اداری نبود و هربار به آنجا پا می‌گذاشتم دانستن اینکه کتابدار این مجموعه خودش عاشق کتاب و پژوهش است احساس عشق و امنیت و آرامشم را بیشتر می‌کرد.

چندی بعد دانستم که نام آن مرد خوش قامت با نگاه جدی پشت عینک و لبخند محو پنهان پشت سبیلهای سیاه، کسی نیست جز «حسین مسرت» که خود دست بر آتش نوشتن و پژوهیدن دارد و به حق «کتاب‌دار» است. تعبیری که به گفتهٔ دوست بزرگوارم دکتر دهقان دهنوی، با داری‌کردن و پرستاری کردن کتاب و پروردن عاشقان کتاب پیوسته است. 

امروز زادروز نازنین مردی از دیار یزد است که عمر و زندگی خود را در راه کتاب و پژوهش در زمینه‌های مختلف تاریخی به‌ویژه تاریخ یزد گذاشته‌است. آزادمردی آرام و بی‌تکلف که جدیت و سادگی و صفا و شوریدگی‌اش نسبت به کتاب، همواره مرا تحت تأثیر قرار داده است. 
من ازیشان آموخته‌ام که عشق، عشق می‌آفریند. عشق ایشان به کتاب، عاشقان کتاب زیادی پرورده است و پژوهشگران بسیاری را راهی وادی دشوار پژوهش کرده است. 
طرفه‌ آن که زادروز ایشان با ایام یادکرد از شهر نجیبمان، یزد زلف گره زده و پیوند یافته است. 

جناب آقای مسرت، به احترام شما همیشه و هرجا سر تعظیم فرود می‌آورم.
وجود شما بر این سرزمین و فرهنگ، خجسته است. 

زادروزتان مبارک
شادباش و دیر زی...

فرزانه غلامرضایی


 

دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن*

حسین مسرت

 

یکی از نامی‌ترین نویسندگان در پهنۀ ادب فارسی که خوشبختانه شهرت جهانگیر هم دارد، استاد دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن است که در سال 1304 شمسی در شهر ندوشن به دنیا آمدند. تحصیلات ابتدایی را در آن‌جا و بخشی از تحصیلات ابتدایی را در شهر یزد گذراندند. بعد از آن برای پایان دورۀ دبیرستان، راهی تهران شدند. در دبیرستان البرز درس خواندند، ولی بعد از آن هرچند علاقه مند به ادبیّات بودند، ولی به حقوق روی آوردند. در دانشگاه تهران در سال 1328 ش لیسانس حقوق خودشان را گرفتند و کتاب «پیروزی آیندۀ دموکراسی» حاصل همان دورۀ لیسانس است.

بعد از آن راهی فرانسه شدند و فوق لیسانس و دکترای حقوق را در فرانسه گرفتند، به ایران بازگشتند، چند مدّتی در دادگستری مشغول به کار شدند، امّا چون هم با روحیۀ ایشان و هم با شرایط سیاسی آن روز کار در دادگستری برایشان دشوار بود، از دادگستری بیرون آمدند و به واسطۀ تحقیقاتی که در زمینۀ ادبیّات داشتند، در دانشگاه تهران و دانشکده‌های اقماری آن مشغول به‌کار شدند و خوشبختانه الان ، چیزی حدود 60 جلد کتاب ایشان در زمینه‌های مختلف نوشتند. بسیاری از کتاب‌های ایشان کتاب‌های روز دانشگاه یزد است که در مقاطع مختلف دانشگاهی تدریس می‌شود. «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه»  از کتاب‌های معروف ایشان است، «داستان داستان‌ها»؛ یکی از آثار بسیار ماندنی ایشان در حوزۀ سرگذشت‌نویسی است، کتاب «روزها» که چهار جلد آن چاپ شده و با جلد چهارم استاد گفتند: دیگر ادامه نمی‌دهند. «روزها» شرح زندگی و وقایع زندگی ایشان را از 1304 تا 1357 شمسی بازگو می‌کند و در خلال بازگویی این‌ها، داستان‌های لطیفی از زبان یکی از نویسندگان توانای ایران به قلم آمده؛ چنان صحنه‌ها زیبا و جاندار است که انگار اسلامی همین الان شاهد آن‌ها بوده و هم خواننده حس می‌کند که در همان فضا و محیط قرار دارد.

 سال 1391 در شهر یزد به واسطه‌ای که هیچ گاه ایشان اجازه نمی‌دهند مراسمی در نکوداشت و پاسداشت مقام ایشان برگزار شود، دوستداران ایشان و دوستان یزدی با تمهیداتی به بهانۀ رونمایی از جلد چهارم کتاب «روزها»  آیینی در تجلیل ایشان هم برگزار کردند؛ و در همان مراسم، کتابی به نام «در آینۀ روزها» که معرّفی و نقد کتاب «روزها» بود، به کوشش این جانب و آقای شمس الدّینی منتشر شد.

  سالی چندین بار به کشورهای مختلف جهان برای سخنرانی می‌روند، ازجمله در درس‌های حافظ‌شناسی در کشورهای مختلف از جمله کانادا شرکت می‌کنند و سال 1392 هم سه ماه مهمان حافظ‌دوستان در شهرهای کانادا بودند. ایشان هیچ گاه ایران را علی‌رغم اینکه شهرت جهانی داشتند، ترک نکردند .

معروف‌ترین استادان دکتر اسلامی ندوشن، آقای دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر ذبیح‌الله صفا بودند. استاد در زمینه‌های مختلفی کتاب نوشتند؛ در زمینۀ سفرنامه می‌توانیم کتاب «آزادی مجسمه» حاصل سفر به آمریکا، «در کشور شوراها» حاصل سفر به روسیه، و کارنامۀ سفر چین را نام ببریم. دیگر کتاب‌های ایشان که معروف است، در زمینۀ نمایشنامه‌نویسی «ابر زمانه و ابر زلف»، در زمینۀ مولوی کتاب «باغ سبز عشق» که شرح مثنوی مولوی است، «جام جهان‌بین» در زمینۀ ادبیّات است، «دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز»، گزیده شعرهای اقبال لاهوری، «سخن‌ها را بشنویم» در بارۀ مسائل روز جامعه، «نامۀ نامور، گزیدۀ شاهنامه فردوسی» و «سرو سایه‌فکن» که جزء کتاب‌هایی است که استاد در زمینۀ فردوسی نوشتند. «سفیر سیمرغ» یادداشت‌های سفر استاد به گوشه و کنار ایران و جهان است ، «گفته‌ها و ناگفته‌ها»، «گفتیم و نگفتیم» و چندین ترجمه دارند .

ایشان چیزی حدود 500 مقاله نوشته اند که قرار است این مجموعه مقالاتشان هم در جلدهایی چاپ شود. در سال 1392 به کوشش این جانب کتابی به نام «دیباچه‌ها» که تمام دیباچه‌های کتاب‌هایشان را گردآوری کردم، با مقدمه‌ای در زندگی ایشان توسط شرکت انتشار چاپ شد.

 

*ویرایش نخست:رسانۀ مجازی نگاه (1393/9/17).( گفتگو مهر 1392 ).