شور شیرین ، فریاد فرهاد در شعر شهریار* (5)

حسین مسرّت

من از تو شهره شیرینی بسازم

تو هم شوریده فرهادی کن از من

دیوان 3 : 122

بیستون، داستان شیرین است

قلم از تیشه می کند فرهاد

دیوان 3 : 446

مگر شیرین دیگر زاد آفاق

که فرهادی دگر شد داستانی

دیوان 1 : 711

نیز بنگرید ذیل چهرۀ فرهاد در شعر شهریار که دیگر ابیات عاشقانۀ فرهاد وشیرین آمده است .

داستان شیرین و خسرو پرویز

شیرین بنا بر افسانه ها دوستدار خسرو است و خسرو تنها در پی شکار اوست و در این راه رقیبی فرودست چون فرهاد دارد ، امّا شیرین تا واپسین دمِ زندگانی به خسرو و عشق او پایبند است و در این راه جان می سپارد .

گهی چون خسروی شیرین ، گهی چون عاشقی شیدا

هزاران روح گوناگون تنیده در تنی تنها

دیوان 1 : 715

گویی که سرِ فراق دارد خسرو

شیرین زده دست تا عنانش گیرد

این است که آن خسروِ شیرین دهنان

چون سازِ سخن کند زبانش گیرد

دیوان 1 : 393

روزگار خوش پیشین باز آر

وصلِ آن خسروشیرین باز آر

دیوان 1 : 426

ماتمی ِ شوکت دیرین شده است

نوحه گر خسرو و شیرین شده است

دیوان 1 : 464

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ارمن

که کمند زلف شیرین، هوس شکار دارد

دیوان 1 : 152

زلف شیرین که کمندی است شکار افکن و شاهین

شرطش این است که خسرو به شکار آمده باشد

دیوان 3 : 103

این همان عقد ثریا که صَلای یغما

با جهیزیۀ شیرین ز دو گنج خسرو

دیوان 3 : 31

 

چه شور انگیز پیکرها نگارد کِلک مشکینت

الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی

دیوان 1 : 109

ایهام به خسرو و شیرین

وه دیدی اگر پنجۀ شیرین تو خسرو

دیگر نزدی شور نکیسا به دلش چنگ

دیوان 1 : 137

خاک لیلای وطن را جان شیرین به سر افشان

خسروان عشق درس عبرت از مجنون گرفتند

دیوان 1 : 200

تاج اگر خواهی بدین شیرین لبی

خسروانت گوش بر فرمان کنند

دیوان 1 : 206

خسروی بودم و دور از لب لعلی شیرین

به سرم قصّۀ ناکامی فرهاد آمد

دیوان 1 : 217

خسرو عشق تو شیرینم و با تیشۀ غم

کوه جان می کنم و کم نیم از کوهکنی

دیوان 1 : 178

شیرین و شیهۀ شبدیز

تیشۀ بیداد کند کز در قصر شیرین

برق مهمیز زد و شیهۀ شبدیز آمد

دیوان 2 : 1180

ای بسا شب که صهیل شبدیز

خوانده شیرین به رکاب پرویز

دیوان 1 : 613

به با نگِ چنگ من از دل زُدای زنگِ فراق

که بشکفد دل شیرین به شیهۀ شبدیز

 دیوان 2 : 926

شبدیز نام اسب مشهور خسرو پرویز، پادشاه کامروای ساسانی است و آن اسبی بود که شیرین از همزادش گلگون جدا کرده و به خسرو بخشیده بود ، نقش شبدیز که گاهی شبرنگ هم گفته می شود در بیستون موجود است. شاعر در توصیف آن گوید :

هر خسی قیمت نداند نالۀ شبخیز را

خسروی باید که داند قدر این شبدیز را

صائب تبریزی ( 20 )

 

شور شیرین ، فریاد فرهاد در شعر شهریار* (4)

حسین مسرّت

ایهام به فرهاد

ابیاتی از شعر شهریار در ستایش میر مصوّر است که ایهامی به فرهاد دارد :

به دردِ محنت ( بهزاد ) و داغِ حسرت ( فرهاد )  

هنوز زنده ولی در شمار میر مصوّر

جوان نابغه فرهاد بود و حادثه خواباند

به تیشۀ ستمش در کنار میر مصوّر

دیوان 2 : 989

دیگر ایهام زیبا :

در بیستون انقلاب از شور شیرین ِ وطن

بس تیشه بر سر کوفته فرهاد ِ آذربایجان

دیوان 1 : 166

کوهکن

صفتی است که جانشین نام شده و در ادب پارسی همه جا مرادِ از آن فرهاد است ، چنانکه شاعر گوید :

کوهکن شهره نگردید به شیرین کاری

تا که گلگون رخش از تیشۀ فرهاد نشد

کمالی ( 19 )

کوهکن نیز از نام هایی است که بسامد فراوانی در ابیات سخنوران پارسی دارد ، شهریار تبریزی گوید :

خسرو عشق تو شیرینم و با تیشۀ غم

کوه جان می کنم و کم نیم از کوهکنی

دیوان 1 : 178

عشق خسرو تا شود همرنگ داغ کوهکن

خون به کامِ خنجر شیرویه ، شیرین کرده اند

دیوان 1 : 194

 آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن

از دست شیرین، درد دل با سنگ خارا می کنی ؟

دیوان 1 : 238

تو شورِ کوهکن آور ، نه قصّۀ شیرین

که کوهِ عشق به ناخن ، توان تراشیدن

دیوان 1 : 253

تیشۀ کوهکن افسانۀ شیرین می خواند

هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود

دیوان 1 : 255

روان چون سیل ِ اشک ِ کوهکن بود

چو تار زلف ِ شیرین پرشکن بود

دیوان 1 : 494

لشکر موج اگر کوهکن است

کوهِ ما خسرو لشکرشکن است

دیوان 1 : 595

حریم ِ حجلۀ شیرین کجا و کوهکنی

عجب قمار کلان و غم کمرشکنی

دیوان3:18

عشق تو همان تیشۀ شورافکن شیرین

و شهرت شاهانه دهد کوهکنی را

دیوان 3 : 140

چنانکه در ابیات پیشین دیده می شود ، کوهکن چون جایگزین فرهاد شده ، صدای تیشه اش از درون بیستون عشق می آید و شور او در دامنۀ وصال پیچیده و آنچه در جوی روان شده به قصر شیرین جاری است نه شیر است که اشکِ فرهاد اسیر است .

چهرۀ شیرین در شعر شهریار

شیرین، این دلبرِ زیبای ارمنی که در شعر و ادب پارسی همه جا حضوری همیشگی دارد ، بنابر افسانه ها از آغاز دل در گروِ خسرو نهاده بود ، سرانجام نیز در کنار وی به دیار جاوید می شتابد . شیرین در عشق خسرو صادق است ، امّا تا به پایان باور به عشق پاک و راستین فرهاد ندارد . از اینرو سخت ترین کارها را به دوش فرهاد می نهد تا مگر او را از یاد بَرَد .

شیرین در نگاهِ فرهاد ، نامهربان ، عشوه گر ، بی توجّه ، ستمگر و جفاکار است . شهریار نیز با این پیش زمینۀ ذهنی خود را به جای فرهاد ناکام نهاده و یار نامهربان خود چون شیرین ، جفاپیشه خوانده که از دست او صدها بار تیشه بر سر خود زده است .

شاید هم شیرین شهریار ، دوستان بی وفای زمانه هستند ، یا دیگر ستمکاران که شیرین استعاره ای از آنان است ، شاید بدین وسیله دادِ خود از بیدادگران بستاند و در دادگاهِ بی داورِ عشق و عاشقی ، حق را بر کرسی بنشاند ، که شاعران ِ آگاه و دل سوخته چنین کنند .

شیرین در ادب پارسی گاه مظهر متانت ، گاه جلوۀ زیبایی و گاه نشان عشق است ، سخنوران با بهره جستن از نام وی چه تعبیرات زیبایی را که به ادب پارسی پیش کش نکرده اند ، شیرین حرکات ، شیرین دهن ، شیرین کار ، شیرین سخن و ...

شیرین در شعر شهر یار ، گاه مُرادی است از یار دست نایافتنی وی و زمانی مقصود، عشّاقِ شیرین حرکاتی است که چندین نفر را دلبستۀ خود کرده و سرانجام نیز آنان را به کام مرگ می فرستند و خود بی بهره راهی دیاری دیگر می شوند . شیرین نسبت به دیگر عرایس شعر همچون : ویس ، لیلی ، عذرا ، اصلی ، زلیخا و منیژه ، در شعر شهریار حضوری چشمگیرتر دارد . بسامد نام این دلبران شاهدی بر این مدّعاست ، شیرین 52 بار ( مستقیم ) و 43 بار ( ایهام ) زلیخا 4 بار ، لیلی 3 بار ، ویس 3 بار ، عذرا 1 بار ، اصلی 4 بار ، منیژه 7 بار .

شیرین در شعر شهریار نه روشن است دلبستۀ خسرو است و نه اینکه دلباختۀ فرهاد . تنها روشن است که خسرو در پی شکار شیرین است و فرهاد هر چند از سوی او جفا می بیند ، امّا خرسند به دیدن اوست و از عشق وی تیشه را بر سر خود می کوبد .

افسانۀ شیرین و فرهاد

تو شورِ کوهکن آور نه قصّۀ شیرین

که کوهِ عشق به ناخن توان تراشیدن

دیوان 1 : 253

 

تیشۀ کوهکن افسانۀ شیرین می خواند

هم در آن دامنه ، خسرو به شکار آمده بود

دیوان 1 : 255

به تلخ کامی از آن دلخوشم که می ماند

بسی فسانۀ شیرین به یادگار از من[1]

دیوان 1 : 201

 


[1] -شهریار آن را در استقبال از این بیت حافظ سروده است :

گر چو فرهادم به تلخی جان بر آید حیف نیست

 بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من

( حافظ انجوی : 211 )

شور شیرین ، فریاد فرهاد در شعر شهریار* (3)

حسین مسرت

بیستون مدرسۀ فرهاد

ماتم فرهاد کوهِ بیستون را سُرمه داد

بی هم آوازی نفس از دل کشیدن، مشکل است

صائب تبریزی ( 15 )

بیستون چنانکه همگان می دانند نام کوهی است در کرمانشاه که گویند فرهاد در آنجا به پیکر نگاری شیرین در کار بوده و سرانجام نیز از فراز همان کوه خود را به زیر می افکند . هر جا در ادب پارسی سخن از بیستون است ، آنجایی است که فرهاد حضور دارد ؛ و از این جهت مدیون عشق و جانبازی فرهاد کوهکن است و گویا به قول حزین لاهیجی :

گذشت از غمِ فرهاد ، سال ها و هنوز

صدای ناله اش از کوه بیستون می آید

حزین لاهیجی ( 16 )

شهریار تبریز گوید :

بیستون گر گذری ، گوش فراده که هنوز

نالۀ دل شکن کوهکن آید بیرون

دیوان 1 : 187  

جوی شیرم نه بس آن چشمۀ طبع شیرین

بیستونم من و غم تیشۀ فرهاد هنوز

دیوان 2 :  932

کوه چون ذوق و هنر آزاد است

بیستون، مدرسۀ فرهاد است

دیوان 1 : 595

بیستون نشکافد از هر تیشۀ صنعت که عشق

این هنر ارزانی فرهاد شیرین کار داشت

دیوان 2 : 872

مژه چون تیشۀ فرهاد به شیرین کاری

بیستون ِ شب غم با چه شکوهم بشکست

دیوان 3 : 87

بیستون، داستان شیرین است

قلم از تیشه می کُند فرهاد

دیوان 3 : 446

دو بیت دیگر اشارت به بیستون داشت که برای پرهیز از تکرار در بخش های دیگر آمده است، همچون : ج 1 :166 ، ج 2 : 828 .

صدای تیشۀ فرهاد

هنوز تیشه سر از پیش بر نمی دارد

ز بس که منفعل از سعی های فرهاد است

کلیم کاشانی

تیشه، این وسیلۀ سادۀ کوهکنی اگر این اندازه در شعر پارسی راه دارد ، از آن روست که در دستان ِ عاشق فرهاد قرار گرفته است . چونان که هرگاه در بیتی اگر تنها نشان تیشه باشد ، ناخودآگاه نام فرهاد به ذهن می آید ، حتّی صائب پا را از این فراتر نهاده و می گوید :

هر چند روی صحبت شیرین به خسرو است

آیینه را ز تیشۀ فرهاد می کند

صائب تبریزی ( 17 )

حتّی تیشه بدان مرتبه می رسد که به آواز هم می آید .

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خوشگو هندی ( منسوب به حزین لاهیجی ) ( 18 )

تیشه ابزاری است که هم وسیلۀ عشق بود و هم وسیلۀ قتل، فرهاد که پس از شنیدن خبر ناگوار ، امّا ساختگی مرگ شیرین آن را بر سر کوفت و خود را از بالای کوه به زیر افکند . در شعر شهریار تقریباً همه جا فرهاد با تیشه حضور دارد ؛ تیشۀ فرهاد در شعر شهریار ، قلم فرهاد است .

در نگارش عشق شیرین ، شور فرهاد است ، تیشه وسیله ای در دست زمانه است ، چونان انسان ، غمدار است و افسانه خوان ، و سرانجام اینکه شورافکن و آتش فشان است :

جلوه به فرهاد کردم و دَمِ آخر

تیشه به سر کوفتم چنانکه به خارا

دیوان 1 : 531

چه شورِ عشق نباشد ، چه جای شیرین کار

اگرچه تیشۀ فرهاد کوهکن باشد

دیوان 3 : 135

آخرین نقش ِ مرا شیرین ساز

قلم از تیشۀ فرهادم کن

دیوان 3 : 139

صدای تیشۀ فرهاد و عشوۀ شیرین

در این تغنّی شور است و نغمۀ شهناز

دیوان 3 : 216

چه شور انگیز پیکرها نگارد کلکِ مشکینت

الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی

دیوان 3 : 109

به یاد تیشۀ فرهاد و موکب ِ شیرین

گهی ز شور و گه از شاهناز می گویی

دیوان 1 : 260

ای در کف ِ تو خامۀ شیرین کار

چالاک تر ز تیشۀ فرهادی

دیوان 1 : 326

سپهر سنگ به جمشید زد چنانکه به جامش

زمانه تیشه به فرهاد زد چنانکه به خارا

دیوان 1 : 331

چند بیت دیگر نیز اشارت به تیشۀ فرهاد دارد که برای پرهیز از دوباره گویی ذکر نگردید ، همچون: ج 1 : 178 ، 238 ، 255 ؛ ج2 : 872 ، 932 ؛ ج 3 : 87 ، 140، 446 .

پس از مرگ فرهاد

هوای خنجر شیرویه می کند شیرین

همان به است که فرهاد در کفن باشد

دیوان 3 : 135

بیستون مدرسۀ فرهاد

ماتم فرهاد کوهِ بیستون را سُرمه داد

بی هم آوازی نفس از دل کشیدن، مشکل است

صائب تبریزی ( 15 )

بیستون چنانکه همگان می دانند نام کوهی است در کرمانشاه که گویند فرهاد در آنجا به پیکر نگاری شیرین در کار بوده و سرانجام نیز از فراز همان کوه خود را به زیر می افکند . هر جا در ادب پارسی سخن از بیستون است ، آنجایی است که فرهاد حضور دارد ؛ و از این جهت مدیون عشق و جانبازی فرهاد کوهکن است و گویا به قول حزین لاهیجی :

گذشت از غمِ فرهاد ، سال ها و هنوز

صدای ناله اش از کوه بیستون می آید

حزین لاهیجی ( 16 )

شهریار تبریز گوید :

بیستون گر گذری ، گوش فراده که هنوز

نالۀ دل شکن کوهکن آید بیرون

دیوان 1 : 187  

جوی شیرم نه بس آن چشمۀ طبع شیرین

بیستونم من و غم تیشۀ فرهاد هنوز

دیوان 2 :  932

کوه چون ذوق و هنر آزاد است

بیستون، مدرسۀ فرهاد است

دیوان 1 : 595

بیستون نشکافد از هر تیشۀ صنعت که عشق

این هنر ارزانی فرهاد شیرین کار داشت

دیوان 2 : 872

مژه چون تیشۀ فرهاد به شیرین کاری

بیستون ِ شب غم با چه شکوهم بشکست

دیوان 3 : 87

بیستون، داستان شیرین است

قلم از تیشه می کُند فرهاد

دیوان 3 : 446

دو بیت دیگر اشارت به بیستون داشت که برای پرهیز از تکرار در بخش های دیگر آمده است، همچون : ج 1 :166 ، ج 2 : 828 .

صدای تیشۀ فرهاد

هنوز تیشه سر از پیش بر نمی دارد

ز بس که منفعل از سعی های فرهاد است

کلیم کاشانی

تیشه، این وسیلۀ سادۀ کوهکنی اگر این اندازه در شعر پارسی راه دارد ، از آن روست که در دستان ِ عاشق فرهاد قرار گرفته است . چونان که هرگاه در بیتی اگر تنها نشان تیشه باشد ، ناخودآگاه نام فرهاد به ذهن می آید ، حتّی صائب پا را از این فراتر نهاده و می گوید :

هر چند روی صحبت شیرین به خسرو است

آیینه را ز تیشۀ فرهاد می کند

صائب تبریزی ( 17 )

حتّی تیشه بدان مرتبه می رسد که به آواز هم می آید .

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خوشگو هندی ( منسوب به حزین لاهیجی ) ( 18 )

تیشه ابزاری است که هم وسیلۀ عشق بود و هم وسیلۀ قتل، فرهاد که پس از شنیدن خبر ناگوار ، امّا ساختگی مرگ شیرین آن را بر سر کوفت و خود را از بالای کوه به زیر افکند . در شعر شهریار تقریباً همه جا فرهاد با تیشه حضور دارد ؛ تیشۀ فرهاد در شعر شهریار ، قلم فرهاد است .

در نگارش عشق شیرین ، شور فرهاد است ، تیشه وسیله ای در دست زمانه است ، چونان انسان ، غمدار است و افسانه خوان ، و سرانجام اینکه شورافکن و آتش فشان است :

جلوه به فرهاد کردم و دَمِ آخر

تیشه به سر کوفتم چنانکه به خارا

دیوان 1 : 531

چه شورِ عشق نباشد ، چه جای شیرین کار

اگرچه تیشۀ فرهاد کوهکن باشد

دیوان 3 : 135

آخرین نقش ِ مرا شیرین ساز

قلم از تیشۀ فرهادم کن

دیوان 3 : 139

صدای تیشۀ فرهاد و عشوۀ شیرین

در این تغنّی شور است و نغمۀ شهناز

دیوان 3 : 216

چه شور انگیز پیکرها نگارد کلکِ مشکینت

الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی

دیوان 3 : 109

به یاد تیشۀ فرهاد و موکب ِ شیرین

گهی ز شور و گه از شاهناز می گویی

دیوان 1 : 260

ای در کف ِ تو خامۀ شیرین کار

چالاک تر ز تیشۀ فرهادی

دیوان 1 : 326

سپهر سنگ به جمشید زد چنانکه به جامش

زمانه تیشه به فرهاد زد چنانکه به خارا

دیوان 1 : 331

چند بیت دیگر نیز اشارت به تیشۀ فرهاد دارد که برای پرهیز از دوباره گویی ذکر نگردید ، همچون: ج 1 : 178 ، 238 ، 255 ؛ ج2 : 872 ، 932 ؛ ج 3 : 87 ، 140، 446 .

پس از مرگ فرهاد

هوای خنجر شیرویه می کند شیرین

همان به است که فرهاد در کفن باشد

دیوان 3 : 135

شور شیرین ، فریاد فرهاد در شعر شهریار* (2)

حسین مسرّت

فرهاد نمادی از عشّاق ستمدیدۀ روزگاران است که در آسیاب زور و ستم خُرد می شوند و با تلاش دربار زور مدار، چند گاهی نمودی کمرنگ در تاریخ عصر خود دارند ، امّا هیچ قاضی باز هم دادگر تر از خود تاریخ نیست که چندین سدۀ بعد با رأی سخنوران حق گو ، دادِ این عاشق ِ صادق بدو داده می شود و بنا به نظر بسیاری هیچ کس چون وحشی بافقی که خود شاعری رنجدیده بود ، نتوانسته است به خوبی این حق را ادا کند :

« از قرن ششم به بعد، کمتر غزلسرایی ایرانی است که بارها در اشعار خود تمثیلی از داستان فرهاد نیاورده و به داستان عشق ناکام او اشاره ای نکرده باشد . شک نیست که این اشتهار فرهاد، حاصل هنر شاعر بزرگ ایران نظامی است .... پس از نظامی ، شاعران بسیاری از او پیروی کرده و داستان خسرو وشیرین را که شامل عشق ناکام فرهاد نیز هست ، از نو سروده اند ، امّا این تقلیدها هیچ یک در مقابل اصل رواج و رونقی نیافته و تنها منظومۀ ناتمام فرهاد وشیرین وحشی است که به سبب بعضی خصایص مقبول اهل ذوق گردیده است . » (هفتاد سخن : پرویز ناتل خانلری ، تهران : توس ، 1369 ، ج 3 :166 .)

چهرۀ فرهاد در شعر شهریار

چو خسرو از لب شیرین نمی برد مقصود

قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد

سعدی

فرهاد کوهکن، این عاشق ستمدیده و رنجبر، این پاکباز ناکام ِ عرصۀ عاشقی که بهره اش از جهان خاکی تنها خون دل خوردن و زحمت کشیدن بود و به کندنِ کوهِ سختی خرسند . در شعر شهریار جایگزین سراینده است که از زبان او به بازگویی رنج و دردهای خود می پردازد ، ناکامی فرهاد ، نامرادی اوست ، نالۀ او نالۀ فرهاد است ، چونان که در برخی جاها فرهادتر از فرهاد و دلبرش شیرین تر از شیرین است :

جلوه به فرهاد کردم و دم آخر

تیشه به سر کوفتم چنانکه به خارا

شهریار ( 14 )

فرهاد شعر شهریار ، فرهاد حقیقی است ، فرهادی که بر گرد عالم، حدیث او مشهور است و تا به انجام ، دل در گرو عشق شیرین دارد و سرانجام در آروزی دستیابی به یار ، جانِ شیرین را بر کف می نهد .

شهریار همچون دیگر سخنوران پاک نهاد ادب پارسی ، متوجّه راستکاری و درستکرداری فرهاد شده و با ارج نهادن بر راستروی وی ، نقش فرهاد را روشن تر و آشکارتر کرده است ، و شیرین آنجا جلوه دارد که در کنار فرهاد می نشیند ، خسرو هم جلوه ای کمرنگ دارد .

فرهاد در ابیات شهریار گاه حضوری مستقیم و گاه با استعاره و تلمیحاتی چون : تیشه ، کوهکن ، بیستون و غیره از او یاد می شود .

شور فرهاد

شور فرهاد همان عشق جانسوز اوست به شیرین جفاکار که در شعر شهریار طنین افکن است .

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب ِ شیرین، جواب ِ تلخ ِ سر بالا چرا ؟

دیوان ، ج 1 : 184 .

شورِ فرهاد و عشوۀ شیرین

زنده کردی به شور و شهنازت

دیوان 1 : 235

به سر شورم چو فرهاد و رقیبی تُرشرو با من

که چون شیرویه بستاند به تلخی جان شیرینم

دیوان 3 : 52 

داستان فرهاد

(نیز بنگرید ذیل کوهکن )

فتاد آن نخل قد از تیشۀ غم

که اینش بود مُزد باغبانی

مگر شیرین دیگر زاد آفاق

که فرهادی دگر شد داستانی ؟

دیوان 1 : 711

به بیستون همه نقشی زبان شیرینی است

چرا که بر لبشان، داستان فرهاد است

دیوان ج 2 : 828

من از تو شهره شیرینی بسازم

تو هم شوریده فرهادی کن از من

دیوان 3 : 122

ناله و شکوه و حسرت و ناکامی فرهاد

ناله و شکوه و حسرت و ناکامی فرهاد در حقیقت، سوز درون شهریار است که از زبان فرهاد به زبان می آید ، و به راستی فرهاد بهانه است .

خسروا ! خندۀ شیرین از تو

وز غمت نالۀ فرهاد از من

دیوان 1 : 142

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی ؟

دیوان 1 : 203

خسروی بودم و دور از لب لعلی شیرین

به سرم قصّۀ ناکامی فرهاد آمد

دیوان 1 : 217

مُرد تا در دلم امّید وصال شیرین

زنده شد حسرت و ناکامی فرهاد مرا

دیوان 1 : 696

سازِ فرهاد هم این سوز ِ دل انگیز نداشت

من چه شیرین که به شور افکنی شهنازم

دیوان 3 : 220

رفتنِ فرهاد ، آمدن ِ شیرین

طوطیِّ غمین نشسته که قنّاد می رود

شیرین دلش گرفته که فرهاد می رود

دیوان 2 : 925

 

خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر

مژده ای بود به فرهاد که شیرین آمد

دیوان 3 : 112

شور شیرین ، فریاد فرهاد در شعر شهریار* (1)

 

حسین مسرّت

 

چکیده:

افسانۀ شیرین و فرهاد سال هاست دستمایۀ و بهانۀ شاعران ایرانی شده است تا با بیان و تلمیح بدان به سوز درون خود بپردازند.

حدیث دوستی خسرو به شیرین و عشق فرهاد به شیرین، همچنان در سینه ها بود تا اینکه به دست سخن سرای گنجه به جاودانگی پیوست ، امّا دلبستگی فرهاد، هماره در گوشه ای از متن داستان خسرو و شیرین قرار داشت ، تا اینکه سخنورانی چند از جمله وحشی بافقی و عرفی شیرازی با عنایت به عشق حقیقی فرهاد ، او را از حاشیه به متن آورده و با سرودن عشقنامۀ فرهاد و شیرین ، وی را به راستی در ردیف عشّاق جاودان ادب پارسی قرار دادند .

فرهاد، نمادی از عشّاق ستمدیدۀ روزگاران است که در آسیاب زور و ستم خُرد می شوند و با تلاش دربار زور مدار، چند گاهی نمودی کمرنگ در تاریخ عصر خود دارند. فرهاد کوهکن، این عاشق ستمدیده و رنجبر، این پاکباز ناکام ِ عرصۀ عاشقی که بهره اش از جهان خاکی تنها خون دل خوردن و زحمت کشیدن بود و به کندنِ کوهِ سختی خرسند . در شعر شهریار جایگزین سراینده است که از زبان او به بازگویی رنج و دردهای خود می پردازد ، ناکامی فرهاد ، نامرادی اوست ، نالۀ او نالۀ فرهاد است ، چونان که در برخی جاها فرهادتر از فرهاد و دلبرش شیرین تر از شیرین است.

فرهاد شعر شهریار ، فرهاد حقیقی است ، فرهادی که بر گرد عالم، حدیث او مشهور است و تا به انجام ، دل در گرو عشق شیرین دارد و سرانجام در آروزی دستیابی به یار ، جانِ شیرین را بر کف می نهد .

شهریار همچون دیگر سخنوران پاک نهاد ادب پارسی ، متوجّه راستکاری و درستکرداری فرهاد شده و با ارج نهادن بر راستروی وی ، نقش فرهاد را روشن تر و آشکارتر کرده است ، و شیرین آنجا جلوه دارد که در کنار فرهاد می نشیند ، خسرو هم جلوه ای کمرنگ دارد .

فرهاد در ابیات شهریار گاه حضوری مستقیم و گاه با استعاره و تلمیحاتی چون : تیشه ، کوهکن ، بیستون و غیره از او یاد می شود .

****

من از تو شهرۀ شیرینی بسازم

تو هم شوریده فرهادی کن از من

شهریار ( 1 )

از میان منظومه های عاشقانۀ ادب پارسی هیچ کدام همچون داستان دلدادگی فرهاد کوهکن به شیرین ارمنی نژاد به دل ننشسته است . در پیکاری نابرابر، فرهاد ستمکش، رقیب خسرو پرویز ستمکار می گردد ، خسرو با همدستی در بار و با همکاری شیرین جفاکار ، با به کار بستن نیرنگی فرهاد را برای تراشیدن کوه ، راهی بیستون می کنند و به رنجی جانکاه وا می دارند :

به گردِ عالم از فرهاد رنجور

حدیث کوه کندن گشت مشهور

 نظامی (2)

عشقِ تو همان تیشۀ شورافکن شیرین

کو شهرت شاهانه دهد کوهکنی را

شهریار ( 3 )

نخستین نشان این دلباختگی را در تاریخ طبری می بینیم :

« و این شیرین، آن بود که فرهاد برو عاشق شد و از بهر شیرین، کوه بیستون به کندن از هم پراکند و هر پاره که فرهاد از آن کوه کنده است ، به ده مَرد ، بلکه صد مَرد از جای بر نتوان داشتن و امروز همچنان است. » ( 4 )

ناگوارتر از این نمی شود که حتّی شیرین نیز عشق فرهادِ بلا دیده را قبول ندارد و به پندار خود ، او را به کارهای سختی همچون کندن جوی شیر از کوهستان تا کاخ وا می دارد ، تا مگر این هوس از سرش به در رود ، امّا زهی خیال واهی ، درد عشق را جز وصال، مگر دارویی هست ؟ فرهاد برای به شیرین همۀ سختی ها را به جان می خرد ، که « عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد »

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

شهریار ( 5 )

به ناچار به نیرنگی دیگر دست می یازند ، و آن رساندنِ خبر ساختگی مرگ شیرین به فرهاد پولادین است . این بار ترفند کارساز می شود . فرهاد پس از شنیدن این خبر تیشه را بر سر زده و از کوه خود را به زیر می افکند :

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد

ز طاق کوه چون کوهی در افتاد

نظامی ( 6 )

***

افسانۀ شیرین و فرهاد سال هاست دستمایۀ و بهانۀ شاعران ایرانی شده است تا با بیان و تلمیح بدان به سوز درون خود بپردازند :

مُرد تا در دلم امّید وصال شیرین

زنده شد حسرت و ناکامی فرهاد مرا

شهریار (7 )

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت های شیرین باز می ماند ز من

حافظ (8)

شهرۀ شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهاد دم

حافظ ( 9 )

حدیث دوستی خسرو به شیرین و عشق فرهاد به شیرین، همچنان در سینه ها بود تا اینکه به دست سخن سرای گنجه به جاودانگی پیوست ، امّا دلبستگی فرهاد، هماره در گوشه ای از متن داستان خسرو و شیرین قرار داشت ، تا اینکه سخنورانی چند از جمله وحشی بافقی و عرفی شیرازی با عنایت به عشق حقیقی فرهاد ، او را از حاشیه به متن آورده و با سرودن عشقنامۀ فرهاد و شیرین ، وی را به راستی در ردیف عشّاق جاودان ادب پارسی قرار دادند .

چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می رود «سعدی»

ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد

سعدی ( 10 )

آن گاه بود که فرهاد حضوری چشمگیر تر از گذشته در ادب پارسی پیدا نمود ، فرهاد، عاشقی پاک نهاد است که در اندیشۀ عشقی پاک و زلال پای به میدان نبردی نابرابر می نهد :

به ذوقی کوهکن را کام شیرین

غزال عیش ، رام ِ ویس و رامین

حزین لاهیجی ( 11 )

فرهاد هر چند بر اثر نیرنگ خسرو و درباریان ، وصال شیرین برایش تلخ می گردد ، امّا خسرو نیز آرزوی دستیابی به شیرین را با خود به گور بُرده و در بازی سرنوشت که گردون و فلک کژ مدار رقم می زند ، اسیر نیرنگ پسرش شیرویه می شود و از میدان به در می رود .

دشنۀ کین هر چه شیرویه

تشنۀ خون هر چه پرویز است

شهریار (12 )

فرهنگ عامّه ای سودمند*

 

حسین مسرّت

فرهنگ عامّۀ کُرخِنگان: اکبر رنجبر، یزد: آرتاکاوا، 1399، وزیری،450ص، مصوّر، بخش رنگی.

کتاب فرهنگ عامّۀ کُرخِنگان، پژوهش و نگارش آقای اکبر رنجبر، مدیر ماهنامۀ آوای خاتم و مدیر هفته نامۀ سفیر کویر است که پیش از این، کتاب تذکرۀ شعرای شهرستان خاتم را چاپ کرده بود و این بار با کوشش درخور توجّه، یکی از کارهای بسیار خوب و ماندنی در سطح استان یزد را انجام داده که می شود گفت: یکی از کارهایی است که می تواند الگوی دیگر پژوهش ها برای روستاها و آبادی های دیگر شهرهای استان یزد باشد. کرخنگان از بخش مَروَست شهرستان خاتم یزد و جزء روستاهای عشایری ایران است. شهرستان خاتم، تنها شهرستانی در استان یزد است که عشایر و فرهنگ ایلیاتی دارد با فرهنگ خوب، غنی ، سرشار و لباس های شاد و رنگارنگ و روحیۀ مهمان نوازی که در نزد مردم این روستا دیده می شود. خوشبختانه آقای اکبر رنجبر با شناخت خوبی که نسبت به این روستا داشته و در روند پژوهش پیدا کرده ، به ساماندهی این کتاب پرداخته است.

این این مجموعه  که در 28 فصل تدوین شده ، ناشر آن انتشارات آرتاکاوا است که با همکاری و پشتی بانی ادارۀ کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد  و باهمکاری فرمانداری شهرستان خاتم و مؤسّسۀ فرهنگی و هنری شعر و ادب تمنّای خاتم  به چاپ رسیده است.  این کتاب تصاویری بسیار زیبا و رنگی دارد که خوانندگان را بیشتر با این روستا آشنا می کند . گردآورنده در این کتاب به غیر از فرهنگ عامّه، به موقعیّت جغرافیایی و پیشینۀ تاریخی، اجتماعی و فرهنگی روستای کرخنگان  پرداخته و در حقیقت یک تک نگاری را ارائه کرده است، زیرا تقریباً تا فصل 7 و 6 کتاب به مباحث چونی: اقتصاد، مسکن، مشاغل، پوشاک، غذاها، نهادهای حکومتی، زبان و گویش، آداب و رسوم، دانش عامیانه، خانواده ،گذراندن اوقات فراغت می پردازد و کتابی فراتر از فرهنگ عامّه را فراهم آورده است. صفحه آرایی و فصل بندی کتاب بسیار زیبا و خوب از کار درآمده بهویژه آنکه بهای آن نیز ارزان است و همگان می توانند بخرند.

 گردآورنده واژه ها و اصطلاح های بومی را برای کسانی که با این گویش آشنا نیستند، آوا نویسی کرده است  به گونه ای که هم برای مردم شهرستان خاتم و هم مردم دیگر روستاها و شهرهای ایران قابل استفاده باشد.

در پشت جلد کتاب ، دوبیتی زیبایی از سید فضل الله طباطبایی ندوشن ، تقدیم به مردم کرخنگان  شده است:

مجموعۀ شادمانی و پژمان است     درخاطره اش هزارها طوفان است

مرد دوهزارساله ای می ماند       سرسبز چناری که به کرخنگان است

 

 

  • برگرفته از جهان کتاب ، ش 391

زندگی وخدمات مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(11)

نوشته: حسین مسرّت

 

35ـ 1334ـ اجتماع ما، عزیزالله حامی، جیبی، ج 1 و 2، 128 + 120 ص؛

1336ـ لغات منتحبه، کاظم آیت‌اللهی، رقعی، 64ص؛

1336ـ کشکول منتظری، محمد منتظری، رقعی؛

1339ـ دفتر اشعار یا منتخب گفتار چهارده‌نفر از شعرای یزد، ابوالفضل سعیدی ریحان، رقعی، 54ص، مصور؛

1341 ـ 1340ـ سالنامة ایساتیس، غلامرضا کریمی، وزیری، مصوّر، 49 +100ص؛

1342ـ سالنامة فرهنگ یزد، حسین محبوبی اردکانی، وزیری، 288ص؛

ـ وحشی شاعر کویر، احمد ذوالقدر، رقعی، 115ص؛

ـ فرمان، مهدی طاهری یزدی، وزیری، 135ص، مصور.

ـ سالنامة ایساتیس، غلامرضا کریمی، وزیری، 100ص، مصوّر؛

ـ فلسفة نوین، خیام، رقعی،1ج، 163ص؛

1343ـ سالنامة ایساتیس: غلامرضا کریمی، وزیری، 100ص،مصوّر؛

1346ـ دیوان سیدحسن شکوهی، رقعی، 135ص؛

ـ عشق و هوس، مصطفی میرتقی، جیبی، 58ص؛

1347ـ دنیای دانستنی‌ها، مضامین نو در شعر فارسی، محمد عبادزادة کرمانی، وزیری، 177ص؛

1348ـ قربانی هوس، نفرین بر عشق، مصطفی میرتقی، جیبی، 104ص؛

1349ـ دیوان بیدل: واعظ و شاعر مرثیه‌سرای میبدی، حاج محمد ابراهیم خلیلی، جیبی، 86 ص، مصور؛

1350ـ هشت بهشت، کاظم آیت‌اللهی (ادیب یزدی)، وزیری، 454ص؛

1352ـ خدمات ایران به تمدن بشر، محمود رستگار یزدی، رقعی، 49ص؛

1356ـ نوای افسردگان، ابوالقاسم لطف‌علیان یزدی، وزیری، 78ص؛

1370ـ بهاباد این مروارید کویر را بهتر بشناسیم، گروه تحقیق بهاباد، وزیری، 40ص؛

ـ غزل گذارشات، رباعی مذهبی، محمدحسین لطفی، وزیری، 108ص.

 

پ ـ گلبهار کرمان

پ ـ 1. کتاب‌فروشی گلبهار اول

مدیر این کتاب‌فروشی آقای میرزاهادی شرافت اهل اصفهان و محّل آن در بازار وکیل تیمچة حسین حسنعلی بود که بعداً به بازار گنج‌علی‌خان منتقل می‌شود و به‌نام کتاب‌فروشی شرافت کارش را ادامه می‌دهد.[i]

بنابر آمار سال 1314ش. بنیان این کتابخانه (کتاب‌فروشی) سال 1306ش. بوده‌است.[ii] چون بعداً آقارضا سعیدی کتاب‌فروشی گلبهار را در کرمان بنیان می‌گذارد، این کتاب‌فروشی نزد کرمانی‌ها به گلبهار اول مشهور شده بود.[iii] بنابر آمار سال 1314ش. هم‌زمان با کتاب‌فروشی گلبهار، کتاب‌فروشی شرافت هم فعالیت می‌کرده‌است.[iv] آقای شرافت بعدها در بخش صحّافی چاپخانة گلبهار متعلّق به آقای سعیدی به کار مشغول می‌شود.[v]

 

پ ـ 2. چاپخانة گلبهار

نخستین‌بار آقارضا سعیدی (1282 ـ 1361ش.) در حدود سال 1315ش. از طرف شرکای بنگاه گلبهار یزدی (آقایان مدرّس یزدی و عبدالمولی مولوی) مأمور می‌شود تا امکانات چاپ شهر کرمان را بررسی کند و پس از این‌که آگاه می‌شود در این شهر چاپخانة مجهّز امروزی وجود ندارد و همة کارها به‌شیوة چاپ سنگی انجام می‌شود، شرکا از جمله خود آقای سعیدی تصمیم می‌گیرند چاپخانة گلبهار را در کرمان راه‌اندازی کنند که شعبه‌ای از چاپخانة گلبهار یزد باشد. از این‌رو به‌سال 1316ش. وی ساکن کرمان می‌شود[vi] و در همان سال نخستین چاپخانة حروفی را در آن شهر در بازار بزرگ وکیل، کوچة بانک سپه راه‌اندازی می‌کند. پیش‌تر چاپخانه‌های استقامت، توکل و سعادت به کارهای چاپ سنگی می‌پرداختند.[vii]

آقای سعیدی پس از ازدواج در سال 1317ش. و سکونت دائم در کرمان به‌یک‌باره در حدود سال 1319ش. کتاب‌فروشی یزد را که مدیریت آن با مهدی آذریزدی بود، با تمام کتاب‌ها و امکانات آن به بنگاه گلبهار واگذار می‌کند و در برابر، دو شریک قبلی، چاپخانه و کتاب‌فروشی گلبهار را با تجهیزات آن به آقای سعیدی می‌فروشند. آقای مدرّس یزدی تا قبل از فروش، هرساله برای سرکشی به چاپخانه و کتاب‌فروشی گلبهار به کرمان می‌رفت.[viii]

این چاپخانه در سال 1343ش. از بازار وکیل به خیابان شریعتی نقل مکان می‌کند.[ix] بسیاری از کسانی که در این چاپخانه مشغول به کار بودند بعدها خود دارای چاپخانه در شهر کرمان می‌شوند. از جمله آقای سیدمحمدعلی اجلّه، برادرزن آقای سعیدی که بخشی از چاپخانة گلبهار را از وی می‌خرد و مالک آن می‌شود یا آقای مهدوی و ...[x]

 

پ ـ 3. کتاب‌فروشی گلبهار دوم

آقارضا سعیدی پس از راه‌اندازی و سروسامان‌دادن به امور چاپخانه با توجه به علاقه‌ای که به کار کتاب و کتاب‌فروشی داشت، بی‌درنگ کتاب‌فروشی گلبهار را در همان سال 1316ش. در کنار چاپخانه راه‌اندازی می‌کند. به‌گونه‌ای که مغازة جلویی را که به بازار وکیل وصل بود، کتاب‌فروشی کرده و ساختمان عقبی را به چاپخانه اختصاص می‌دهد.[xi] پس از آن کتاب‌فروشی هم به خیابان شریعتی منتقل می‌شود تا این‌که آقارضا سعیدی چاپخانه را به آقایان کاظم شکوری و سیدمحمّدعلی اجلّه، برادرزنش، می‌فروشد و خود نزدیک خانه‌اش واقع در خیابان شهید مطهری به کار کتاب‌فروشی می‌پردازد. این کتاب‌فروشی تا واپسین سال‌های عمر آقارضا سعیدی در کرمان فعالیت داشت.

در کتاب‌فروشی گلبهار غیر از آقارضا سعیدی، آقای علی‌اصغر سعیدی، برادر کوچک وی هم به کار مشغول بوده‌است که بعدها خود کتاب‌فروشی تأسیس می‌کند. آقارضا سعیدی خود مستقیماً از تهران کتاب وارد می‌کرد و این کتاب‌فروشی غیر از مغازة اصلی که در بازار بزرگ وکیل دایر بود، از سال 1336ش. حجره‌ای نیز در کاروان‌سرای گلشن کرمان داشت. این دفتر، کار ترخیص کتاب از تهران، و نیز پخش کتاب در کرمان و ارسال کتاب به سایر شهرهای استان کرمان را برعهده داشت. مدّتی هم نمایندگی توزیع کتاب‌های درسی را عهده‌دار بود.[xii] آقای سیدمحّمدعلی اجلّه مدتی هم در این کتاب‌فروشی مشغول به‌کار بوده‌است.[xiii] یکی دیگر از افرادی که در این کتاب‌فروشی مشغول به کار بوده، آقای زین‌العابدین سیف‌الدّینی است که بعدها خود کتاب‌فروشی معرفت را در کرمان راه‌اندازی می‌کند.[xiv] بی‌گمان آقارضا سعیدی در تشویق سیدنصرالله اجلّه برای راه‌اندازی کتاب‌فروشی ایران در کرمان نقش داشته‌است.

 

پ ـ 4. انتشارات گلبهار

یکی از اقدامات نیک آقای رضا ، پس از راه‌اندازی چاپخانه و کتاب‌فروشی گلبهار، بنیان‌گذاری انتشارات گلبهار بود که از حدود سال 1320ش. به بعد به کار نشر کتاب در چاپخانة خود پرداخت.[xv] نخستین کتاب این بنگاه بهشت و دوزخ اثر هادی حائری بوده که به‌سال 1320ش. چاپ شده‌است. بی‌گمان در بین سال‌های 1316 تا 1321ش. کتاب‌های دیگری نیز در این چاپخانه چاپ شده‌است که فعلاً نشانی از آن‌ها در دست نیست. مهم‌ترین کتاب‌هایی که در طول مدت فعالیت گلبهار کرمان چاپ شده به‌قرار زیر است:

1320 ـ بهشت و دوزخ، هادی حائری (کورش)؛

1321 ـ آثار الملل، غلامعلی شعاع صدر اصفهانی؛

1322 ـ آثار مشعشع (منتخب دیوان شعاع)، غلامعلی شعاع صدر اصفهانی؛

 1324 ـ آثار پیغمبر دزدان، محمدحسین سیرجانی، به‌کوشش محمد ابراهیم باستانی پاریزی؛

1331 ـ خارستان، قاسم ادیب کرمانی؛

1331 ـ دیوان همایون کرمانی: محمد تجربه‌کار کرمانی؛

1333 ـ آسمان عشق (گلزار عارفان)، ماشاءالله (محسن) زند وکیلی؛

 

&

1340 ـ چهارمقالة مدنی، محمّدرضا مدنی؛

1342 ـ دیوان عارف قزوینی، به‌کوشش هادی حائری؛

ـ شیرین سخنان گمنام، علی‌اکبر سعیدی سیرجانی؛

ـ محاکمۀ فراری: علی‌اکبر رجایی و ...

 

پ ـ 5. چاپخانة گلبهار رفسنجان

آقارضا سعیدی شعبه‌ای از چاپخانة گلبهار را در شهر رفسنجان به‌مدیریت آقای مظاهری راه‌اندازی کرد، اما پس از چندسال چاپخانه را به خود او فروخت.[1]

 

ت. گلبهار زاهدان

به‌گفتة رضیه سعیدی، دختر آقارضا سعیدی، کتاب‌فروشی گلبهار شعبه‌ای نیز در شهر زاهدان داشت که مدیر آن آقای سیدعلی‌اصغر مهدوی بود، ولی بعد از چندسال تعطیل شد و آقای مهدوی به کرمان برگشت.[2]

 

درگذشت

سرانجام این مرد پرتلاش، بی‌ادّعا، و فرهنگ‌دوست بیست‌ودوم آبان 1366ش. درگذشت و در قطعة خانوادگی آرامستان خلد برین یزد آرام گرفت.

 

پی‌نوشت

 


[1]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی اجلّه، همان.

[2]. گفت‌وگو با رضیه سعیدی، همان.

 

منابع دیگر

1. «فهرست کتاب‌فروشی‌های یزد» پیام شمس‌الدینی و نیما مسرّت، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2.

2. آذریزدی، شیفتة کتاب، حسین مسرّت، یزد: اندیشمندان یزد، 1394.

3. فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، خانبابا مشار، تهران: بی‌نا، 1350 ـ 1355، 5 ج.

4. پایگاه اطلاع‌رسانی کتابخانه‌های ایران،‌ قابل‌دسترس در:

www.Lib.ir

5. پایگاه سیمرغ آستان قدس رضوی، قابل‌دسترس در:

www.librery.aqr.1r/portal/home/default.aspx.

 


[i]. «کتاب‌فروشی‌های کرمان»، محمّدحسین اسلام‌پناه، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 1، ص 90.

[ii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 235.

[iii]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی اجلّه، مدیر سابق چاپخانة گلبهار کرمان (10/5/1394).

[iv]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 236.

[v]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی اجلّه، همان.

[vi]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[vii]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی گلابزاده، مدیر مرکز کرمان‌شناسی (20/4/1394).

[viii]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[ix]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی اجلّه، همان.

[x]. گفت‌وگو با رضیه سعیدی، دختر آقارضا سعیدی (1/4/1394).

[xi]. «کتاب‌فروشی‌های کرمان»، همان‌جا.

[xii]. آقارضا سعیدی، ص 92.

[xiii]. گفت‌وگو با سیدمحمدعلی اجلّه، همان.

[xiv]. «کتاب‌فروشی‌های کرمان»، ص 92.

[xv]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، ج 2، ص 1413.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(10)

نوشته:حسین مسرّت

اسلامیّه، تغییر از یک شماره به سه شماره در هفته را بر اثر تشویق و استقبال خوانندگان باوفای روزنامه به‌واسطة وجود مطالب متنوع و دوست‌داشتنی می‌داند.[i]

یکی از کسانی که از چاپ این هفته‌نامه شادمان شده بود، عبدالحسین آیتی یزدی، مدیر مجلة نمکدان بود: «لطیف‌‌ترین گل بهاری در عالم مطبوعات، روزنامة گلبهار یزد را که به‌تازگی از طرف بوستان بلدة یزد شکفته و دماغ جان معارف‌خواهان را تازگی بخشوده، از صمیم قلب تبریک گفته، مدیر محترم آن آقای مولوی را که به حسن سابقه و جنبة ادب‌پروری و معارف‌دوستی می‌شناسیم، از بن دندان و ته وجدان تهنیت می‌گوییم و یزدان پاک را سپاس‌دار و شکرگزاریم که وطن عزیز ما (یزد) هم در ردیف بلاد معارف‌پرور درآمده، خود را برای هر ترقی از ترقیات عصر حاضر آماده می‌سازد».[ii]

آنچه از فحوای مطالب شماره‌های موجود برمی‌آید، می‌توان گفت که نویسندگان آن غیر از سردبیر و صاحب امتیاز گلبهار، آقای مهدی فرزانه خبرنگار روزنامة اطلاعات در یزد بوده، و بیشتر مطالب اجتماعی، سیاسی و علمی آن به نقل از روزنامة اطلاعات بوده‌است. قطع روزنامه 36×52 س. و بین دو تا شش صفحه بدون تصویر چاپ می‌شده‌است.

 

توقیف گلبهار

یزد از سال 1313ش. صاحب چاپخانة مجهّز گلبهار شده بود، و هم‌زمان سه چاپخانه در یزد فعال بودند. اما به‌واسطة نفوذ و خویشاوندی شکرالله صفوی، مدیر روزنامة کوشش تهران در وزارت معارف، تمام آگهی‌های ثبتی و دولتی یزد در آن روزنامه چاپ می‌شد و در آن شرایط گرانی، مطبوعات یزد (شیرکوه و گلبهار) از این امکان بسیار خوب دولتی محروم بودند. تا این‌که با کوشش و پی‌گیری مدیران مجلّة نمکدان و هفته‌نامه‌های شیرکوه و گلبهار، از سال 1312ش. بخشی از این آگهی‌ها به مطبوعات شهر یزد داده شد. اما با نفوذ صفوی، باز بیشتر آگهی‌های دولتی در همان نشریّة کوشش چاپ می‌شد. تا این‌که در سال 1317ش. مشاهده شد یک کامیون با اوراق چاپی دولتی از تهران وارد یزد شده و روزنامة گلبهار هم در سرمقاله‌ای با عنوان: «یکی از گرسنگی می‌میرد، دیگری را سیری می‌کشد»، به‌قلم محمد کیوان‌فر، به این نابرابری و سپردن کارهای چاپی یزد به‌ویژه کارهای دولتی به تهران اعتراض کرد. پس از آن شهربانی یزد این شماره از روزنامه را توقیف و جمع‌آوری کرد و روزنامة گلبهار دیگر چاپ نشد.

در همان زمان عبدالحسین آیتی نیز در مجلة نمکدان به این موضوع اعتراض می‌کند: «روزنامة گلبهار به‌خاطر ندادن آگهی ثبتی، دیگر نتوانست منتشر شود» و می‌افزاید که «به بقیّة جراید یزد نیز آگهی داده نمی‌شود. زیراکه صفوی نمایندة مجلس است و با نفوذ و پارتی‌بازی، آگهی‌ها را تصاحب می‌کند». به‌گفتة اصغر زرفروش، این روزنامه حتی پس از توقیف، چندشماره‌ای چاپ می‌شود. اما به‌واسطة رفتن کیوان‌فر و مولوی به اصفهان دیگر چاپ نشد. ولی این اعتراض نتیجه داد و پس از آن آگهی‌ها و ... به یزد داده شد. شماره‌هایی از این نشریه در ادارات ثبت اسناد اردکان، تفت و یزد و نیز کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می‌شود.

 

سردبیر و صاحب امتیاز گلبهار

محمد کیوان‌فر، دبیر دبیرستان مارکار یزد، اصالت اصفهانی داشت و پس از آن‌که از یزد رفت، در سال 1331ش. با همکاری محمد پایداری، هفته‌نامة داد را در اصفهان بنیان نهاد. وی سردبیر این نشریّه هم بود.

عبدالمولی نیز چنان‌که آمد، اصالت خوانساری داشته و متولد اصفهان بود. وی در سال‌های پیش از 1338ش. در اصفهان درگذشت و در تخت فولاد کنار پدر و جدّش به خاک سپرده شد. گزارشی از خدمات او ذیل کتاب‌فروشی و چاپخانة گلبهار آمده‌است.

 

ب ـ 4. انتشارات گلبهار

به‌درستی نمی‌توان بین شرح وظایف کتاب‌فروشی گلبهار و انتشارات آن تمییز قائل شد. صاحبان گلبهار پس از بنیان‌گذاری کتاب‌فروشی و چاپخانه، در اندیشة راه‌اندازی نشر گلبهار نیز افتادند تا همچون گلبهار اصفهان، بتوانند گامی بس مهم در نشر فرهنگ و دانش در شهر یزد بردارند. چنان‌که شمس‌الدّینی می‌نویسد: «این کتاب‌فروشی ... در سالیان درازِ فعالیتِ خود محلّ طبع اغلب کتاب‌ها و جراید یزد بود. ناصر انتظاری، متصدّی کنونی گلبهار از بایگانی غنی و پروپیمانی خبر می‌دهد که نمونه‌ای از تمام کتاب‌ها و جراید چاپ‌شده تا پیش از انقلاب را در خود نگاه داشته بود و چندی بعد در 1357ش. در حریقی ناخواسته از دست رفت. فهرستی گزیده از این کتاب‌ها که در تاریخ سال‌شمار یزد آمده‌است، نشان می‌دهد که بیشتر فرهیختگان یزدی تألیفات خود را به بنگاه گلبهار می‌سپرده‌اند؛ کسانی از قبیل عبدالحسین آیتی، حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی، میرزا احمد هروی، غلامعلی رئیس یزدی، شیخ محمّد منتظری و سیّدابوالفضل سعیدی ریحان».[iii]

وی در ادامه می‌افزاید: « توجه به تاریخ، فرهنگ و ادب یزد یکی از بزرگ‌ترین ویژگی‌های مؤسسة گلبهار در مقام نهادی فرهنگی  ـ اجتماعی بود. نقشی که گلبهار در سالیان پیش از انقلاب برعهده داشته‌است، چنان دوران‌ساز است که می‌توان آن را با معظم‌ترین نهادهای دولتی وقت مقایسه کرده ... که همگی جلوه‌هایی از فرهنگ و ادب و اقلیم یزد در آن روزگار بوده‌اند، عملاً آن کتاب‌فروشی را در جایگاهی فراتر از یک کتاب‌فروشی معمولی نشان داده‌است. گلبهار در نخستین دوران خود نه‌تنها مروّج فرهنگ بود، بلکه در زمرة معدود فرهنگ‌سازان یزد قرارداشت».[iv]

چنان‌که آمد نخستین کتاب چاپ‌شدة این بنگاه، کتاب زبدة ‌العقاید اثر محمد ابراهیم معروف به حاجی آخوند لاری به‌سال 1314ش. است. پس از آن بنا به فهرست گردآوری‌شدة منوچهر آراسته نزدیک به شصت کتاب تا سال 1370ش. چاپ شده‌است که تقریباً تمام آن‌ها در کتابخانة وزیری یزد وجود دارد.[v] ازآن‌جاکه درج تمام آن‌ها از حوصلة این کتاب خارج است، مشخصات کتاب‌شناختی مهم‌ترین کتاب‌ها به‌ترتیب تاریخ چاپ ذکر می‌شود.

 

کارنامة نشر بنگاه گلبهار

1314ـ زبدة ‌العقاید، محمد ابراهیم (معروف به حاجی آخوند لاری)، 38ص؛

1315ـ سالنامة دبیرستان کیخسروی، پریبرز نسیمی، وزیری، 82ص؛

1317ـ آتشکدة یزدان یا تاریخ یزد، عیدالحسین آیتی یزدی، وزیری، 433 ص، مصور؛

ـ تاریخ یزد، احمد طاهری، رقعی، 223ص، مصور؛

ـ تاریخ جدید یزد، احمد بن حسین بن علی کاتب، وزیری، 298 ص؛

ـ سالنامة دبیرستان ایرانشهر یزد، احمد طاهری، رقعی، 82ص؛

ـ سالنامة آموزشگاه‌های مارکار، رقعی، 114ص؛

1325ـ زبدة ‌الاشعار، حسین مضطرزادة یزدی، جیبی، 28ص؛

1326ـ منتخبات، محمد منتظری یزدی، رقعی، 250ص؛

1320ـ بلوهر، ترجمة علیرضا ریحان یزدی، جیبی، 96ص؛

1327ـ وقف‌نامة مرحومین امیرچقماق و زوجة او ستی فاطمه، جیبی، 43ص؛

ـ خزائن منتظری: محمد منتظری یزدی، رقعی، 160ص؛

28ـ1327ـ سالنامة فرهنگ یزد، حسین محبوبی اردکانی، وزیری، 208ص؛

ـ دیوان قوام الشّعرای یزدی، به‌کوشش علی‌اکبر قوامی، وزیری، 995ص؛

1328ـ اشعة حیات، عبدالحسین آیتی، جیبی، 173ص؛

29ـ 1328ـ سالنامة فرهنگ یزد، حسین محبوبی اردکانی، وزیری، 186ص؛

1331ـ دستور زندگانی، غلامعلی رئیس یزدی، رقعی، 162ص؛

1332ـ رسالة جامع ‌الشباب، هاشم نجفی یزدی، رقعی، 194ص؛

33ـ 1332ـ سالنامة فرهنگ یزد، حسین محبوبی اردکانی، وزیری، 143ص؛

ـ هدایة الاحمدیة، احمد یزدی ابرقوئی، رقعی، 133ص؛

ـ اقتصاد در اسلام، جعفر غضبان، 171ص؛

1332ـ سی مجلس، محمد منتظری یزدی، رقعی، 395ص؛

 


[i]. «گلبهار 33 ساله، آن‌جاکه مدیر روزنامه به التماس می‌افتد»، ص 15.

[ii]. عبدالحسین آیتی یزدی، نمکدان، س 3، ش 2 (بهمن 1312) ص 64.

112. «کتاب‌فروشی در یزد»، ص 345.

113. همان، ص 346.

[v]. «بررسی ویژگی‌های کتب چاپ‌شده در مطبعة گلبهار ... موجود در کتابخانة وزیری یزد»، همان‌جا.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(9)

 

نوشته: حسین مسرّت

 

کار عمدة چاپخانة گلبهار در آغاز، غیر از چاپ هفته‌نامة شیرکوه (1301 ـ 1321ش.) و روزنامة یزد (1312ش.)، چاپ هفته‌نامة گلبهار از سال 1312تا زمان توقیف در سال 1317ش. بود. پس از آن چاپ اعلان‌های دولتی انجام می‌شد. به‌گفتة آذریزدی «بعد از چاپخانة قدیمی و سنگی کوثر که دوران کهولت خود را می‌گذراند، مؤسّسة گلبهار، یک چاپخانة حروفی نوآیین هم به وجود آورده بود که می‌توانست نیازمندی‌های روبه‌رونق یزد را رفع و رجوع کند و دیگر مردم مجبور نباشند کارهای چاپی محل را به تهران و اصفهان سفارش بدهند».[i]

در همان سال‌ها کتاب‌فروشی گلبهار از بازار خان به محّل کنونی واقع در خیابان قیام آمد. زیرا بازار سراسری مابین حسینیة امیرچقماق و حسینیة میدان شاه تخریب و خیابان جدید احداث شده بود که بیشتر بازاری‌ها به‌دلیل رونق خیابان جدید، بدان‌جا آمدند. در پشت این مغازه یک کارگاه بزرگ مازاری (حناسابی) از آیت‌اللهی وجود داشت که تعطیل شده بود. گلبهاری‌ها آن‌جا را خریدند و چاپخانة گلبهار را که پیش‌تر در بازار خراسانی بود، به آن‌جا منتقل کردند.

گلبهاری‌ها ابتدا دستگاه چاپ دستی وارد کردند. پس از چندسال موتور برق و ماشین چاپ خودکار را هم آوردند و پس از آن تاریخ سفارش‌ها به‌نحو بهتری انجام می‌شد. دستگاه‌های چاپ آن زمان مانند امروز پیشرفته و مدرن نبود و برای چاپ‌کردن هر ورقه باید چهار مرتبه کلاچ زیر پای خود را فشار دهند تا یک برگ چاپ شود.[ii] بنابر آمار سال 1314ش. سه چاپخانة سربی شیرکوه و کوثر و گلبهار در یزد وجود داشته‌است.[iii]

گلبهار درکنار کارهای متفرقه، وقت خود را به چاپ کتاب هم نهاد که فهرست گزیدة آن در بخش بعدی می‌آید. بنابر پژوهش صورت‌گرفته، نخستین کتاب چاپ‌شده در این چاپخانه، کتاب زبدة ‌العقاید به‌سال 1314ش. است.[iv] پس از آن می‌توان به چاپ چندین سالنامه‌ مانند سالنامه دبیرستان کیخسروی (سردبیر: پریبرز نسیمی، 1315ش.)، سالنامه دبیرستان ایرانشهر یزد (مدیر: احمد طاهری، 1317ش.) و سالنامه دبیرستان مارکار ( 1317 ش.) و نیز مجلّة نمکدان (1312 ـ 1320ش.) در زمان اقامت مدیر آن، عبدالحسین آیتی در یزد اشاره کرد.

در سال 1317ش. پس از درج یک اعتراضیه در هفته‌نامة گلبهار دربارة سپردن کارهای چاپی دولتی یزد به نشریات تهران، این هفته‌نامه توقیف شد. اما همین اعتراض باعث گردید که پس از آن آگهی‌ها و کارهای دولتی در شهر یزد به‌طور معمول در چاپخانة گلبهار یعنی تنها چاپخانة آن زمان یزد چاپ شود. تا این‌که پیش از سال 1330ش. چاپخانة شهپر هم کارش را در یزد آغاز کرد و تقریباً همین سال چاپخانة پاینده به جمع چاپخانه‌های یزد پیوست.

چاپخانة گلبهار در آن زمان محلّ دفتر هفته‌نامه‌های شیرکوه و گلبهار بود. چنان‌که آذر می‌گوید: نخستین شعرش را در آن سال هفته‌نامة شیرکوه چاپ کرد. دلیل آن را هم چنین بیان کرده‌است: من با مدیر چاپخانه که آقای علی‌اصغر زرفروش بود، مأنوس بودم و شعرم را به او دادم.[v]

پس از توقیف شیرکوه در سال 1321ش. تا سال 1325ش. نشریّه‌ای در یزد چاپ نمی‌شد، تا این‌که در این سال نشریة رهبر یزد چاپ شد. از سال 1328ش. بود که به‌یک‌باره ده‌ها نشریه آن‌هم در شهر کوچکی مانند یزد مجوز چاپ گرفت. این سال‌ها دورة اوج رونق گلبهار بود چنان‌که تا سال 1332ش. که کودتای 28 مرداد رخ داد و بسیار از نشریّات از چاپ بازماندند، نشریاتی چون ناصر، طوفان، ملک، پیام ملک، پیام یزد، سیاست یزد، حمل‌ونقل، عدالت، سعادت ما، اتحاد ملی، صدای یزد، کاروکوشش، آمال ملّت، هاله یزد، رهبر یزد و ده‌ها نشریّة دیگر در این چاپخانه منتشر می‌شدند که تعدادی از آنها پس از سال 1332ش. نیز انتشارشان ادامه یافت.

مدرّس یزدی با توجه به روحیة آزادی‌خواهی و روشنگری‌اش معمولاً نشریّات و اعلامیّه‌های آزادی‌خواهان و روشنفکران را در چاپخانة خود منتشر می‌کرد. گروه مقابل که به گروه مرتجع معروف بود، به‌ناچار چاپخانه‌ای را در یزد تأسیس و نشریّات خود را چاپ می‌کردند.

سخت‌ترین دوران کار چاپخانه را می‌توان بین سال‌های 1328 تا 1332ش. دانست که دعواهای سیاسی زیادی حکم‌فرما بود و مدرّس با توجه به همین روحیه از چاپ نشریّه و اعلامیّه‌های گروه مرتجعین خودداری می‌کرد.[vi]

امّا نقطة اوج این نشریات، چاپ سالنامة تأثیرگذار فرهنگ یزد (به‌مدیریت حسین محبوبی اردکانی و همکاری علی‌محمد کاوه در چهار شماره: 1327ـ1328، 1332ـ1333، 1341ـ1342ش.)، ماهنامة فرهنگ یزد و سالنامة ایساتیس (به‌مدیریت غلامرضا کریمی در سه شماره: 1341 ـ 1343ش.) بود.

در حدود سال‌های 1321ـ 1322ش. با کناررفتن آقایان مولوی و سعیدی از گروه شرکای گلبهار، عملاً گلبهار با مدیریّت آقای مدرس یزدی اداره می‌شد و او هم نخستین‌بار دو ماشین ملخی (هایدلبرگ)‌ چاپ را وارد ایران کرد و به یزد آورد که حتی می‌توانست از جنوب ایران به‌ویژه بندرعباس سفارش‌های چاپی بگیرد.[vii]

نقطة قوّت کار مدرس، وجود یکی از برادرانش در تهران بود که در پخش کاغذ و مقوا بود و نیازهای چاپخانه را تأمین می‌کرد.[viii] مدیریّت چاپخانه در سال‌های ابتدایی با خود صاحبان گلبهار بود. اما با افزایش کارهای چاپی در سال‌های پیش از 1320ش. مدیریت آن به آقای علی‌اصغر زرفروش که از سال 1312ش. در آن‌جا کار می‌کرد، سپرده شد. از آن زمان بود که چاپخانه نظم خوبی یافت، چنان‌که طوفان درباره‌اش نوشت: «علی‌اصغر زرفروش سال‌ها با حسن سلوک و رفتار و صحّت عمل بی‌مانند، امور مربوطه را اداره کرده‌است. او در کار خود استاد است و با ایمان کامل کار می‌کند. و درواقع پیشرفت چاپخانة گلبهار را باید مرهون وجود او دانست. او دائماً مشغول به کار است. جواب متقاضیان را حضوری، کتبی و تلفنی می‌دهد. کارگران چاپخانه را راهنمایی می‌نماید و عجب آن‌که هیچ‌وقت در کارش اشتباهی رخ نمی‌دهد. مشتریان دولتی و ملی چاپخانه نیز بالاتفاق او را می‌ستایند».[ix]

در سال 1359ش. در پی تعطیل هفته‌نامة ناصر یزد، چاپخانة گلبهار دستگاه هایدلبرگ آن را خرید. هم‌اکنون چاپخانة گلبهار با یک دستگاه چاپ دوورقی و دو دستگاه نیم‌ورقی، در همان ساختمان سنتی با سقف‌های گنبدی‌شکل و نورگیرهای شیشه‌ای هم‌چنان با نظارت آقای دکتر محمّد مدرّس به کار ادامه می‌دهد و مدیریّت آن را آقای ابوالحسن گلستانی عهده‌دار است. یزد اکنون 42 چاپخانه دارد.[x]

 

ب ـ 3. روزنامة گلبهار

پیامد جنبش مشروطه که به افزونی آگاهی جامعه و تحولات بنیادین در روابط اجتماعی و سیاسی ایران انجامید، میوة شیرینی به‌نام مطبوعات داشت. شهر یزد نیز همپای دیگر شهرهای ایران از ثمرة این میوه چشید و نخستین نشریات در سال 1324ق. در این شهر چاپ شد، که با توجه به امکانات آن روزگار به‌شیوة سنگی و برخی ژلاتینی بود. اما با رونق چاپ سربی که در امر چاپ تحولّی بزرگ بود و کارها با ‌سرعت بیشتری به پیش می‌رفت، چاپ برخی از نشریّات یزد هم از شیوة سنگی به سربی تغییر کرد که هفته‌نامة شیرکوه از آن جمله است. این نشریه در آغاز در چاپخانه شیرکوه بود و پس از واگذاری چاپخانه به صاحبان گلبهار، در چاپخانة گلبهار چاپ می‌شد. دیگر نشریّة هم‌دورة شیرکوه، باران بهار بود.

مدیران بنگاه ایران و گلبهار پس از راه‌اندازی کتاب‌فروشی و چاپخانه با توجه به وضعیت روبه‌رشد دانش در یزد و پیدایی مدارس امروزی و همپا با تحولات روز ایران در اندیشة راه‌اندازی هفته‌نامة گلبهار افتادند. صدر هاشمی در کتاب خود تاریخ جراید و مجلات ایران، ذیل گلبهار می‌نویسد: «روزنامة گلبهار در شهر یزد به مدیری آقای (ع. مولوی) و سردبیری آقای محمّد کیوان‌فر و در سال 1312 شمسی تأسیس و منتشر شده‌است. شمارة 26 سال دوم روزنامه با چاپ سنگی روی یک ورق طبع و در تاریخ سه‌شنبه 12 فروردین 1314 مطابق 27 ذی‌‌حجّة 1353 قمری منتشر شده. مسلک روزنامه ادبی، اخلاقی، اقتصادی و طرفدار معارف معرفی گردیده. محل اداره: یزد، دفتر مطبعة ایران و گلبهار».[xi]

وی در ادامه می‌نویسد: «طرز انتشار روزنامه، ابتدا هفتگی و بعد هفته‌ای سه شماره بوده‌است. مندرجات گلبهار پس از سرمقاله که غالباً مربوط به اوضاع محلی یزد می‌باشد. عبارت از اخبار شهری و مختصری از اخبار خارجه و ترجمه از مجلات خارجی و غیره می‌باشد. آقای مولوی از خدمت‌گزاران مطبوعات و مطبعه‌ای به‌نام مطبعة گلبهار در یزد دایر نموده‌است».[xii]

 


[i]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 892.

[ii]. «گلبهار 33 ساله، آن‌جاکه مدیر روزنامه به التماس می‌افتد»، همان‌جا.

[iii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، همان‌جا.

[iv]. «بررسی ویژگی‌های کتب چاپ‌شده در مطبعة گلبهار ... موجود در کتابخانة وزیری یزد»، منوچهر آراسته، تارنمای کتابخانة وزیری یزد، (30/4/1395)، قابل‌دسترس در:

www.librery.aqr.ir/vaziri

[v]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 51.

[vi]. گفت‌وگو با دکتر محمّد مدرّس، همان.

[vii]. همان.

[viii]. گفت‌وگو با مهدی هرندی، همان.

[ix]. «گلبهار 33 ساله، آن‌جاکه مدیر روزنامه به التماس می‌افتد»، همان‌جا. علی‌اصغر زرفروش از اعضای هیئت حامیان مسجد جامع یزد هم بود که تا پایان عمر مدیریّت چاپخانه را برعهده داشت و بیست‌ودوم اردیبهشت 1385ش. درگذشت و در خلد برین یزد به خاک سپرده شد.

[x]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[xi]. «تاریخ جراید و مجلات ایران»، محمد صدرهاشمی، اصفهان: کمال، چ دوم، 1363، ج 4، ص 156 ـ 157.

[xii]. همان‌جا.

 

 

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(8)

نوشته:

حسین مسرّت

 

کتاب‌فروشی گلبهار تا سال 1330ش. که سومین کتاب‌فروشی یزد به‌مدیریت یدالله تفضلی بنیان می‌شود، تنها کتاب‌فروشی یزد بود[ix] که یکی از وظایف عمدة آن توزیع کتاب‌های درسی در آغاز مهر بود و چنان کتاب‌فروشی شلوغ می‌شد که راهی برای پای وجود نداشت.[x]

این کتاب‌فروشی در این سالیان کارمندانی داشت که عبارت بودند از: محمود سعیدی از خویشان آقارضا سعیدی، علی‌اصغر سعیدی، برادر آقارضا که در جوانی در گلبهار مشغول بود و بعدها به کرمان می‌رود و در کتاب‌فروشی گلبهار کرمان مشغول به کار می‌شود.[xi]، حسین علائیان، احمد کرباسی فرزند حاج شیخ حسن کرباسی، روحانی معروف یزدی که از سال 1333 تا 1344ش. در آن کتاب‌فروشی مشغول به کار بود، محمدحسن سعیدی در سال 1344ش. و سرانجام آقای محمد (ناصر) انتظاری که از 20/5/1338ش. در این کتاب‌فروشی مشغول به کار می‌شود و از 1/1/1355 تاکنون مدیریت آن را عهده‌دار است. طی سال‌های 1305 تا حدود 1330ش. گویا مدیریت با آقای مولوی و پس از آن تا سال 1355 با‌ آقای مدرس یزدی بوده‌است. ولی کماکان از سال 1355ش. تا زمان درگذشت در سال 1366ش. بر کار بنگاه گلبهار نظارت داشتند و هم‌اکنون آقای دکتر محمد مدرس یزدی بر کار بنگاه گلبهار نظارت دارد.

تنها دردسری که در این سالیان برای کتاب‌فروشی درست شد، در حدود سال 1348ـ1349ش. بود که کتاب‌فروشی گلبهار رساله توضیح المسائل امام خمینی را می‌فروخت که از طرف ساواک آقای مدرّس را خواستند و پس از بازجویی مختصر و بیان این‌که رسالة مرجع تقلید بوده‌است. کار خاتمه ‌یافت.[xii]

پیام شمس‌الدینی روزگار کتاب‌فروشی گلبهار را به دو دورة متمایز تقسیم می‌کند و می‌نویسد: «دوران نخست که تا 1330ش. ادامه داشت، بدون هیچ رقیب یا همکاری، سوای مدت کوتاه فعالیت کتاب‌فروشی یزد، تنها مؤسسة انتشاراتی بود، گلبهار در دومین دوران، نقش برادر بزرگتر را برای کتاب‌فروشی‌های یزد بازی کرد، زیراکه هنوز تا 1357ش. دست در کار چاپ و نشر کتاب‌های عمده و تأثیرگذار فرهنگ بود. دوران دوم حیات گلبهار که شاید دوران کهن‌سالی آن نیز باشد، همچنان ادامه دارد. دورانی که می‌توان آن را همچون یادگاری افتخار‌آمیز حفاظت کرد و تا سالیان درازی با حسرت و غبطه به دوران‌های درخشان آن چشم دوخت. به‌هرحال گلبهار در تاریخ فرهنگ و کتاب یزد نقش عمده‌ای داشت. این نقش چنان پررنگ بود که تا سالیان درازی «گلبهار» در زبان مردم کوچه و بازار با «کتاب‌فروشی» برابری می‌کرد».[xiii]

سخن پایانی دربارة فعالیت نودسالة کتاب‌فروشی گلبهار یزد که بین 220 کتاب‌فروشی دایر و عضو اتحادیة کتاب‌فروشان یزد، بیشترین سابقة فعالیت را دارد،[xiv] عبارات یادداشت مهدی هرندی است که می‌نویسد: «هم‌اکنون درحالی‌که بیش از 90سال از حیات این بنگاه اقتصادی و فرهنگی سپری شده و نام گلبهار که از ابتدا بر آن اطلاق شده بود، هنوز بر سردر مغازه و چاپخانه واقع در خیابان قیام روبه‌روی بازارخان پابرجاست. و این بنگاه را می‌توان می‌گفت که یکی از معدود بنگاه‌ها و مغازه‌های قدیمی و پرسابقة یزد است که در راستة بازار و خیابان‌های یزد به کسب و کار خود ادامه می‌دهد».[xv]

وی در ادامه می‌نویسد: «بنگاه کتاب‌فروشی و چاپخانة گلبهار از بدو تأسیس و در طول فعالیت 90سالة خود تحت تأثیر شخصیت‌ اجتماعی و اخلاقی مرحوم حاج محمدرضا مدرس یزدی (گلبهار) اداره شده و هرچند از نظر بیلان مالی دارای افت‌وخیزهایی بوده‌است، ولی هیچ‌گاه قصد رقابت اقتصادی با سایر مؤسسات تجاری را نداشته و کالاها و تولیدات عرضه‌شده در آن در جهت تقویت دانش نوجوانان و جوانان و ارتقاء فرهنگ و مطبوعات یزد قرارگرفته‌است».[xvi]

 

ب ـ 2. چاپخانة گلبهار

نخستین نشانه از وجود چاپخانه در یزد، چاپ کتابی با عنوان البدایة یا الهدایة تألیف محمّدنقی بن محمدباقر شریف یزدی است که به‌سال 1277ق. (یعنی 28 سال پس از ورود صنعت چاپ سنگی به ایران) در کارخانة استاد ملامحمّد فرزند آخوند ملاّحسن در شهر یزد چاپ شد. سال‌ها کتاب‌ها و نشریات چاپ یزد به‌شیوة سنگی در چاپخانة کوثر، سفینه و شیرکوه چاپ می‌شد.[xvii]

اما نخستین چاپخانه به‌شیوة امروزی را احمد مدیر، سردبیر هفته‌نامة شیرکوه یزد در سال 1304ش.[xviii] در بازار غلامعلی خراسانی بنیان نهاد. نخست اوراق و کتاب‌ها را به‌شیوة ژلاتین چاپ می‌کرد. آن‌گاه با آوردن ابزارهای چاپ سنگی از اصفهان، نشریات یزد را به‌شیوة چاپ سنگی چاپ می‌کرد.[xix] (فتح‌نامة سرودة فرّخی یزدی هم بیست‌وسوم خرداد 1289ش. در این چاپخانه چاپ شد). بعدها این چاپخانه ابزار حروفی سربی را از تهران خرید و بدین‌گونه هفته‌نامة شیرکوه را چاپ کرد. هم‌زمان با چاپخانة شیرکوه، چاپخانة کوثر (بنیان: 1292ش.)[xx] هم فعالیت می‌کرد که هفته‌نامة شیرکوه از سال 1301 تا 1304ش. در آن‌جا چاپ می‌شد.

تا این‌که در پی تشخیص صاحبان گلبهار که شهر یزد به چاپخانه نیاز دارد[xxi] در سال 1312ش.[xxii] چاپخانة ایران و گلبهار که بعدها نام گلبهار را به خود می‌گیرد با سرمایة آقایان مولوی، مدرس و سعیدی در همان بازار خراسانی کارش را آغاز می‌کند. گلبهاری‌ها تجهیزات سربی از جمله دو دستگاه چاپی را از چاپخانة شیرکوه خریدند و ابزارهای چاپ سنگی به چاپخانه‌های کوثر و شهر یزد منتقل و توافق شد هفته‌نامة شیرکوه رایگان در آن‌جا چاپ شود. این کار تا سال 1321ش. که شیرکوه توقیف شد، ادامه داشت. همچنین تمام کارکنان شیرکوه یک‌جا به چاپخانة گلبهار کوچ کردند و از آن‌جمله بود آقای مرتضی مدیر، پسر احمد مدیر که تا پایان فعالیت خود در آن‌جا کار کرد.[xxiii] دیگر کارکنان شیرکوه که به گلبهار آمدند عبارت بودند از: آقایان سیدحسن، سیدعلی‌محمد و میرزاعلی‌اکبر مدرّسی. «همزمان با این چاپخانه، چاپخانة مدرّس هم در یزد فعّال بود و هفته‌نامة باران بهار به‌سردبیری حسن شکوهی در سال 1299ش. و وقف‌نامه ناظم ‌التّجار به‌سال 1338ق. در آن‌جا به چاپ رسیده‌است».[xxiv]

 


[i]. «کتاب‌فروشی در یزد»، ص 344.

[ii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 895 ـ 896.

[iii]. همان، ص 896ـ 897.

[iv]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 48.

[v]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 896.

[vi]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 59.

[vii]. مولوی که مرتضی تیموری از او به‌عنوان بازرگان متدّین و خدمت‌گزار یاد می‌کند، پس از سال‌ها زندگی در اصفهان در همان شهر از دنیا می‌رود و در کنار پدر و جدّ خود در تخت فولاد به خاک سپرده می‌شود («تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، 359) تاریخ درگذشت وی 22 رمضان 1374ق. است (دانشنامة تخت فولاد، اصفهان: شهرداری اصفهان، 1394، ج 4، 381).

[viii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 48.

[ix]. «کتاب‌فروشی در یزد»، ص 344.

[x]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرس، همان.

[xi]. گفت‌وگو با محمدمهدی سعیدی، فرزند علی‌اصغر و مدیر کنونی کتاب‌فروشی فرهنگ کرمان (15/4/1394).

[xii]. گفت‌وگو با مهدی هرندی، نوة آقای رضا مدرّس یزدی (19/4/95).

[xiii]. «کتاب‌فروشی در یزد»، ص 344 ـ 344.

[xiv]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[xv]. هرندی، دست‌نویس.

[xvi]. همان.

90. «پیشینة چاپ در یزد»، حسین مسرّت، تارنمای کتابخانة وزیری یزد، 20/5/1395. قابل‌دسترس در:

www.librery.aqr.ir/vaziri

[xviii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ ص 252.

[xix]. یزد یادگار تاریخ، حسین مسرّت، یزد: کتابخانه‌های عمومی استان یزد، 1376، ج 1، ص 515.

[xx]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ ص 252.

[xxi]. «گلبهار 33 ساله، آن‌جاکه مدیر روزنامه به التماس می‌افتد»، کاظم اسلامیّه، طوفان، س 10، ش 326 (آذر 1338)، ویژه‌نامه، ص 14.

[xxii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314 ش.»،‌ همان‌جا.

[xxiii]. یزد یادگار تاریخ، ص 511 ـ 512.

[xxiv]. آقارضا سعیدی، ص 20.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(7)

نوشته: حسین مسرّت

 

پیام شمس‌الدینی این کتاب‌فروشی را شعبه‌ای دیگر از کتاب‌فروشی گلبهار می‌داند.[xv] البته این موضوع زمانی به حقیقت می‌پیوندد که آقای سعیدی تصمیم می‌گیرد سهم خود را در بنگاه گلبهار و نیز این کتاب‌فروشی را به دو شریک دیگر یعنی آقایان مدرس و مولوی واگذار کند و آذر نیز کارمند گلبهار می‌شود. چنان‌که آذر هم می‌نویسد: «یک‌سالی گذشت و آقارضا ناگهان تصمیم گرفت کتاب‌فروشی یزد را به گلبهار واگذار کند و در تأسیس کتاب‌فروشی و چاپخانة گلبهار کرمان سهیم می‌شود و به کرمان مهاجرت کند. توافق کرده بودند که مرا بر سر این کار باقی بگذارند و من هرگز از وضع سرمایه و سود و معاملة آن‌ها چیزی نمی‌دانستم و تا آخر هم نفهمیدم. بعد از مهاجرت آقارضا گلبهار حساب جاری تازه‌ای باز کرد تا لوازم‌التحریر از آن‌جا بیارم و واردات کتاب و مطبوعات جریان مستقل خودش را داشته باشد».[xvi]

وی می‌افزاید:‌ «آن‌قدر کتاب وارد می‌کردم که محیط یزد ظرفیت آن را نداشت و بیشتر چیزهایی بود که خودم آرزوی دیدن آن‌ها را داشتم و گویا مغازه مداخلی نداشت که من نمی‌دانستم، پولی به گلبهار می‌پرداختیم اما از حساب کلّی سردرنمی‌آوردم و در این مدت چون می‌دیدم ناشران در تهران کتاب چاپ می‌کنند، من هم هوس کردم با نام کتاب‌فروشی یزد، انتشارات داشته باشم: نغمة دل از آیتی [یزدی] ... اما طرف حساب‌های تهران کتب چاپ ولایات را پخش نمی‌کردند و بعدها فهمیدم که حق داشتند. یک‌روز آقای مدرس‌زاده گفت: من حرفی ندارم، نشر کتاب خیلی هم خوب است ولی چاپش آسان و توزیعش در این گوشة یزد مشکل است. جز این چیزی نگفت و راست می‌گفت و نمی‌دانم چرا حرفشان بوی بازخواست نمی‌داد».[xvii]

وی در جای دیگر دربارة کتاب‌فروشی یزد می‌گوید: «دوسه سال دایر بود و با آقای سعیدی با هم بودیم. مؤسّسة گلبهار مؤسسة بزرگی شده بود و در یزد کتاب‌فروشی و چاپخانه داشت. آقای مولوی دیگر از آن جدا شده بود. گلبهاری‌ها می‌خواستند در کرمان هم شعبه‌ای بازکنند و کتاب‌فروشی و چاپخانه راه بیندازند. آن‌ها آمدند و کتاب‌فروشی یزد را قیمت کردند. محل و موجودی کتابش را یک‌جا از آقای سعیدی خریدند و سهم کتاب‌فروشی و چاپخانة کرمان را به او دادند».[xviii]

تا این‌که بعد از دو سال، آذریزدی هوای تهران به سرش می‌زند و این کتاب‌فروشی را که در آن زمان شعبة دوم گلبهار بود، می‌بندد: «کمتر از دو سال بعد از آن بود که من هم هوای تهران به سرم زد و به آقای مدرّس‌زاده گفتم می‌خواهم بروم. ایشان که هرگز به کتاب‌فروشی یزد سر نزده و هرگز چیزی نپرسیده و حسابی نخواسته بود، گفت: بسیار خوب ما به آن‌جا کاری نداریم ... ولی بیا و یک کار بکن. دوسه ماه درش را ببند و برو ببین می‌توانی در تهران بمانی. آن‌وقت ما می‌رویم آن‌جا را خالی می‌کنیم، ولی اگر با تهران سازگار نشدی، برمی‌گردی و سرکارت می‌مانی».[xix]

در این سال که حدود 1321 تا 1322ش. و اواسط جنگ جهانی دوم بود،[xx] آقای عبدالمولی مولوی هم تصمیم می‌گیرد که به اصفهان برگردد و به شغل بازرگانی بپردازد[xxi] و بنگاه گلبهار را به مدرّس یزدی واگذار می‌کند.[xxii]

 


[i]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرس، همان.

[ii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 892 ـ 893.

[iii]. همان، ص 893.

[iv]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 43ـ 44، 45 ـ 46.

[v]. مهدی هرندی، دست‌نویس (20/4/1395).

[vi]. زندگی و آثار مهدی آذریزدی، حسین حدّاد و دیگران، تهران: حوزة هنری، 1375، ص 17.

[vii]. «کتاب‌فروشی در یزد»، پیام شمس‌الدینی، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 1، ص 344.

[viii]. همان، ص 345.

[ix]. «کتاب‌فروشی گلبهار یزد»،‌ حسین مسرّت، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 264.

[x]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرس، همان.

[xi]. «کتاب‌فروشی گلبهار یزد»، ص 265.

[xii]. آقارضا سعیدی، حسین مسرّت، تهران: خانة کتاب، 1394، ص 11.

[xiii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 893.

[xiv]. همان، ص 894.

[xv]. «کتاب‌فروشی در یزد»، ص 344.

[xvi]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 895 ـ 896.

[xvii]. همان، ص 896ـ 897.

[xviii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 48.

[xix]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 896.

[xx]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 59.

[xxi]. مولوی که مرتضی تیموری از او به‌عنوان بازرگان متدّین و خدمت‌گزار یاد می‌کند، پس از سال‌ها زندگی در اصفهان در همان شهر از دنیا می‌رود و در کنار پدر و جدّ خود در تخت فولاد به خاک سپرده می‌شود («تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، 359) تاریخ درگذشت وی 22 رمضان 1374ق. است (دانشنامة تخت فولاد، اصفهان: شهرداری اصفهان، 1394، ج 4، 381).

[xxii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 48.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(6)

نوشته: حسین مسرّت

 

مولوی سپس از برادرزن خود آقای رضا مدرّس یزدی که ساکن یزد شده بود و در آن زمان 15 تا 18 ساله بود، دعوت به کار می‌کند و او به جمع شرکای گلبهار می‌پیوندد. مدیران ایران و گلبهار با ارتباطی که با ناشران و کتاب‌فروشان نامی تهران مانند علمی‌ها (محمدحسن، علی‌اکبر و محمدعلی)، امیرکبیر (جعفری) اسلامیّه، مظفّری، کانون کتاب‌ که فامیل مولوی بود، عطایی، رمضانی، معرفت و دیگر ناشران معتبر که در حوالی باب همایون و شاه‌آباد (جمهوری اسلامی) ساکن بودند، برقرار می‌کنند، کتاب‌های روز و موردنیاز را به یزد وارد می‌کنند.[ix]

کتاب‌فروشی ایران و گلبهار زمانی در یزد راه‌اندازی می‌شود که به‌گفتة آذریزدی «تنها چند دکّة نیم‌بابی کتاب‌فروشی بدون تابلو و عنوان داشتیم که از قفسه‌بندی در آن‌ها خبری نبود و صاحبانش بر روی دوشکچه‌ای به‌دو زانو می‌نشستند و کتاب‌های‌اشان را برحسب قدّ و اندازه مانند هرمی بر روی هم سوار می‌کردند و گاهی بیرون‌آوردن یک کتاب از زیر ستون کتاب‌ها برای خودش کاری بود».[x] وی در ادامه می‌نویسد: «یکی از آن‌ها که در جنب کاروان‌سرای تاجرنشین کرباسی (یا کلباسی) در بازار زرگرها دکان داشت و همیشه مشغول صحافی و سریش‌مالی بود، غالباً بعد از آن‌که می‌گفت کتاب را دارم، بیرون‌آوردن آن را به فردا پس‌فردا وعده می‌داد».[xi] آذریزدی این خاطره را در جای دیگری هم تکرار کرده‌است.[xii]

شاید بتوان دلیل راه‌اندازی این کتاب‌فروشی را احساس نیاز به کتاب و نوشت‌افزار در یزد دانست که مانند دیگر شهرها مراحل جدید فرهنگی که در آن آغاز شده بود، کتاب و نوشت‌افزار برای تحصیل در مدارس جدید و تازه‌بنیان یزد امری ضروری بوده‌است. در این کار چون برادران مدرس در تهران، بازرگانی اخوان مدرس‌زاده را داشتند، دفاتر اداری و تحصیلی را از آن‌جا وارد می‌کردند.[xiii]

به‌درستی روشن نیست که از چه سالی شعبة کتابخانة ایران و گلبهار به کتابخانة گلبهار و سپس به کتاب‌فروشی گلبهار تغییر نام می‌دهد. شاید سال 1312ش. که چاپخانة گلبهار در خیابان قیام فعلی تأسیس می‌گردد. پس از چند سالی که از آغاز به کار گلبهار گذشته بود، شریک دیگری به‌نام آقارضا سعیدی که با صاحبان گلبهاری‌های شهر خویشی داشت،[xiv] بدانان پیوست.

به‌تعبیری دیگر «گلبهار نخستین کتاب‌فروشی امروزی یزد بود [که] قفسه و جعبۀ آینه داشت و تا سالیان سال تنها کتاب‌فروشی یزد باقی ماند».[xv] کتاب‌فروشی گلبهار که در این سال‌ها تنها میعادگاه اهل قلم و علم و ادب بود و به‌قولی «به گذر اهل علم و فرهنگ بدل شده بود»[xvi]، بیشترین دیدارهای عباس مسرّت با عبدالحسین آیتی یزدی، نویسندة تاریخ یزد، بنابر نوشته‌ای که در دست است در کتاب‌فروشی گلبهار رخ داده‌است، که تا پیش از آن این دیدارها و آشنایی‌ها معمولاً در انجمن‌های ادبی و احیاناً حجره‌های مدارس علمیّه صورت می‌گرفت.[xvii] دیگر مشتریان گلبهار عبارت بودند از: محمدحسین ناصر و فرخی یزدی شاعران نامی یزد، غلامرضا مرشد، دبیر انجمن ادبی کتابخانة‌ وزیری یزد، کاظم اسلامیّه، مدیر روزنامة طوفان، اکبر ملک، مدیر روزنامة ملک یزد و ... .[xviii]

یکی از کارهای خوب کتاب‌فروشی گلبهار، کرایه‌دادن کتاب بود. در آن سالیان جنگ و قحطی و گرانی که کتاب جزء کالاهای گران به‌شمار می‌آمد و خرید آن برای هرکسی مقدور نبود، این شیوه، بهترین راه برای کتاب‌خوانی بود. «این شیوة امانت‌دهی، در سال‌های آغاز به کار گلبهار مرسوم بود و بیشتر کسانی که با مدرّس‌زاده آشنا بودند، همچون زنده‌یادان محمدعلی فرهمند، دبیر ادبیات عرب، عباس مسرّت و ... از ایشان کتاب‌های جدید به‌امانت می‌گرفتند. دیگران هم از بابت کتاب عاریه‌ای، شبی پنج تا ده‌شاهی می‌دادند. اما با رونق گلبهار، این شیوة کارش منسوخ شد، ولی دیگر کتاب‌فروشی‌های یزد تا سال‌های پس از 1350ش. هم همچنان کتاب عاریه می‌دادند».[xix]

برخی هم به‌سفارش کتاب می‌گرفتند. چنان‌که یک‌زمانی مهدی آذریزدی که در کارگاه جوراب‌بافی آقارضا ی مشغول به کار بوده‌است و به‌عشق کتاب بارها از خرّمشاه تا مرکز شهر را پیاده طی می‌کرد و از حجره‌های قدیمی کتاب می‌خرید، به آقای رضا  می‌گوید: من بسیار کتاب دوست می‌دارم و آقای سعیدی به آقای مدرس می‌گوید: این شاگرد من است، هر کتابی که می‌خواهد، ببرد و قول می‌دهد سالم برگرداند و اگر برنگرداند، من هزینة آن را می‌دهم.[xx]

خود آذریزدی در این‌باره می‌گوید: «چون دهاتی و کمرو بودم، با این‌که به قفسه‌های پر از کتاب گلبهار با حسرت نگاه می‌کردم، از مراجعه به آن خجالت می‌کشیدم. اولین‌بار که به کتاب‌فروشی گلبهار وارد شدم، روزی بود که آقارضا سعیدی، صاحب کارگاه جوراب‌بافی که در آن کار می‌کردم [و] اشتیاق مرا به کتاب‌خواندن دریافته بود و مرا با خود به گلبهار برد و گفت: هرچه می‌خواهی ببر و بخوان و همچنان پاکیزه بیاور».[xxi]

تا این‌که در حدود سال 1319ش. کتاب‌فروشی یزد به‌همت و سرمایة آقارضا سعیدی، شریک گلبهاری‌ها، بنیان‌گذاری شد: «ایشان دومین کتاب‌فروشی امروزی را که قفسه و میز و پیشخوان و ویترین و این چیزها داشت در یزد تأسیس کرد ... و همین‌که قفسه‌ها پر از کتاب شد، کودکان دبستانی که از بازار می‌گذشتند به هم خبر می‌دادند که "بچه‌ها، اینجا هم یک گلبهار واشده". اهمیّت یگانه مؤسّسة گلبهار در شهر ما سبب شده بود که کلمة گلبهار تا مدّت‌ها معنی مطلق کتاب‌فروشی را به خود گرفته بود، همان‌طورکه مثلاً روزنامه‌فروش را در غالب شهرها "اطلاعاتی" می‌خواندند».[xxii]

 


[1] در سربرگ و تابلو بنگاه هم سال 1305ش. آمده‌است.

 


[i]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 224.

[ii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 379 ـ 380.

[iii]. همان، ص 517.

[iv]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 42.

[v]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 239.

[vi]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[vii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 359، به‌نقل از تذکرة‌ القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، مصلح‌الدّین مهدوی، اصفهان: ثقفی، 1348، ص 229.

[viii]. همان‌جا به‌نقل از همان‌جا.

[ix]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرس، همان.

[x]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 892 ـ 893.

[xi]. همان، ص 893.

[xii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 43ـ 44، 45 ـ 46.

[xiii]. مهدی هرندی، دست‌نویس (20/4/1395).

[xiv]. زندگی و آثار مهدی آذریزدی، حسین حدّاد و دیگران، تهران: حوزة هنری، 1375، ص 17.

[xv]. «کتاب‌فروشی در یزد»، پیام شمس‌الدینی، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 1، ص 344.

[xvi]. همان، ص 345.

[xvii]. «کتاب‌فروشی گلبهار یزد»،‌ حسین مسرّت، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 264.

[xviii]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرس، همان.

[xix]. «کتاب‌فروشی گلبهار یزد»، ص 265.

[xx]. آقارضا سعیدی، حسین مسرّت، تهران: خانة کتاب، 1394، ص 11.

[xxi]. «یادی از یک دیدار در یزد»، ص 893.

[xxii]. همان، ص 894.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(5)

نوشته: حسین مسرّت

الف ـ 3. ایران و گلبهار

فقط در یکی از منابع نام این کتاب‌فروشی آمده که به‌سال 1303ش. تأسیس شده و به مدیر آن اشاره نشده‌است.[xviii]

 

الف ـ 4. انتشارات گلبهار

مرتضی تیموری ذیل بحث کتاب‌فروشی بهار می‌نویسد که محمدعلی روستازاده (متولد 1293ش.) مدیر انتشارات گلبهار و چاپخانة نشاط اصفهان از سال 1369ش. نام کتاب‌فروشی و انتشارات بهار را به گلبهار تغییر داده‌است و محل فعلی آن خیابان نشاط است.[xix]

 

الف ـ 5. کتاب‌فروشی گلبهار

تیموری، مدیر این کتاب‌فروشی را سعید صدری دانسته که در سال 1372ش. بنیان‌گذاری شد و در خیابان آرش اصفهان، کوی فرح‌انگیز قراردارد.[xx]

 

ب) گلبهار یزد

ب ـ 1. کتاب‌فروشی گلبهار

پس از پدیدة موفق بنگاه گلبهار اصفهان که یاد آن گذشت، یکی از اهالی کتاب‌دوست اصفهان به‌نام عبدالمولی مولوی اصفهانی که داماد آقای شیخ علی مدرّس یزدی بود، تصمیم می‌گیرد تا به یزد بیاید و این تجربه را در این شهر نیز بیازماید، چنان‌که آذر یزدی هم بدین موضوع اشاره کرده‌است: «اسم گلبهار هم اصلاً از اصفهان آمده بود. یک آقای عبدالمولی مولوی بود که اصفهانی بود. من او را دیده بودم. آدم خیلی شوخ و خوشمزه‌ای هم بود و در اصفهان یک مؤسسه‌ای یا محلی به‌اسم گلبهار داشت. وقتی‌که به یزد آمد، یک کتاب‌فروشی به همین اسم باز کرد».[xxi] پس به یزد می‌آید و در سال 1305ش.[1][xxii] «شعبة کتابخانة ایران و گلبهار» (طبق مهری که بر روی کتاب‌ها مانده‌است» را در سر بازار خان یزد، جنب مدرسة بیاق‌خان بنیان می‌نهد. زیرا مولوی وضعیت مالی خوب داشت.[xxiii]

مولوی پیشینه‌ای خوب در زمینة کتاب‌فروشی داشت. زیرا پدربزرگش، ملامحمّد، کتاب‌فروش خوانساری بود که مردی ادیب و دانشمند بود و در اصفهان متولد شده و نزد علمای آن شهر درس آموخته و برای معاش زندگانی خود، شغل کتاب‌فروشی را برگزیده بود. وی در سال 1307ق. در اصفهان درگذشت و در بقعه‌ای که به‌نام خودش معروف است، در تخت فولاد به خاک سپرده شد.[xxiv] پدرش حاج شیخ محمّدحسین کتاب‌فروش خوانساری، روحانی فاضل و شاگرد جمعی از روحانیان اصفهان، مانند آخوند گزی و آقاشیخ مرتضی ‌ریزی بود که همچون پدر از راه کتاب‌فروشی و چاپ و انتشار کتاب‌های دینی روزگار می‌گذرانید. وی پس از هشتاد سال عمر در سال 1366ق. درگذشت و درکنار پدر به خاک سپرده شد.[xxv]

 


[1] در سربرگ و تابلو بنگاه هم سال 1305ش. آمده‌است.

 


[i]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 355.

[ii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[iii]. همان، ص 450 ـ 449.

[iv]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، ج 2، ص 1337.

[v]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 450.

[vi]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، همان، ص 1337.

[vii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 450.

[viii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 42.

[ix]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، همان، ص 1241.

[x]. همان، ص 1238 ـ 1241.

[xi]. همان،‌ ص 1268 ـ 1267

[xii]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 137.

[xiii]. همان،‌ ص 235.

[xiv]. همان، ص 236.

[xv]. همان، ص 249.

[xvi]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 457.

[xvii]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 235.

[xviii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 224.

[xix]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 379 ـ 380.

[xx]. همان، ص 517.

[xxi]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 42.

[xxii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»، ص 239.

[xxiii]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[xxiv]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 359، به‌نقل از تذکرة‌ القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، مصلح‌الدّین مهدوی، اصفهان: ثقفی، 1348، ص 229.

[xxv]. همان‌جا به‌نقل از همان‌جا.

 

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(4)

نوشته: حسین مسرّت

 

در یکی از منابع، نام سیدمحمدسعید طباطبایی نائینی، عضو انجمن ولایتی اصفهان آمده‌است که بسیار مشابه نام طباطبایی، صاحب گلبهار است. غلامی جلیسه در پاورقی نام وی را آورده‌است. وی به‌عنوان مدیر مطبعة سعادت در نقش ناظم و تحویل‌دار این مجلّه (نشریة انجمن مقدّس ملّی اصفهان) نیز مشغول به فعالیت بود.[x]

«طباطبایی مردی کتاب‌شناس و کتاب‌دوست و در کار کتاب‌های خطّی خبره بود. با تأسیس چاپخانة گلبهار کنار کتاب‌فروشی ابتدا شروع به چاپ کتاب‌های درسی برای اطفال کرد و سپس به چاپ کتاب‌های دینی پرداخت و آن‌ها را در کتاب‌فروشی گلبهار به فروش می‌رسانید. اکثر کتاب‌های چاپ‌شده توسط وی تحشیه و تصحیح و چاپ و منتشر گردید. از این‌روی او غیر از کتاب‌فروشی، مؤلّف، مصحح و ناشر نیز بود و با چاپ کتاب‌های ارزنده که قبلاً چاپ نشده بود، خدمات فراوان به عالم کتاب و نشر کرد».[xi]

تیموری در ادامه می‌افزاید: «طباطبایی از علاقه‌مندان واقعی کتاب و علم و دانش و فرهنگ بود که با اخلاص شگفت‌انگیزش و با پاکی طینت و بزرگواری و عظمت روحی و اخلاقی خویش آثار ارزشمندی به‌یادگار گذاشت ـ از جمله تأسیس کتاب‌فروشی و چاپخانه و قرائت‌خانه و دورة اکابر مجّانی برای بزرگ‌سالان، تأسیس مدرسة دخترانه به‌نام «مدرسة اناث گلبهار» در سال 1296 شمسی برابر با 1236 قمری، در اصفهان، تألیف و تصنیف بیش از هیجده عنوان کتاب درسی جهت اطفال، چاپ و نشر بیش از پنجاه عنوان کتاب مذهبی و اخلاقی و تاریخی، تأسیس کتابخانة جامع گوهرشاد در مشهد مقدس  ـ که موجب گردید نام او همواره در خاطر و یاد کتاب‌دوستان و طالب‌علمان و ارباب فضل و معرفت زنده بماند و از او همواره به‌نیکی یاد شود».[xii]

بنابر فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، نخستین کتابی که به‌همّت طباطبایی چاپ شد، کتاب نامی ریاض السیاحة، اثر حاج زین‌العابدین شیروانی به‌سال 1329ق. است.[xiii] اما این سخن در تضاد است با فهرستی که تیموری در مقالة خود آورده‌است. در این فهرست، کتاب ذخیرة العباد لیوم المعاد، اثر میرزامحمدتقی حائری شیرازی به‌سال 1327ق. و فوائد المشاهد و نتایج المقاصد اثر شیخ جعفر شوشتری به‌سال 1328ق. چاپ شده‌است.

بنابر فهرست مرتضی تیموری، آخرین کتابی که در چاپخانة گلبهار اصفهان چاپ شده کتاب ناسخ التواریخ به‌سال 1375ق. (برابر حدود 1335ش.) است یعنی خلاف گفتة خود او که قبلاً گفته بود در سال 1308ش. چاپخانه را منحل کرد.[xiv] نخستین جایی‌که نام گلبهار به‌عنوان ناشر آمده، در کتاب تاریخ معارف اصفهان به‌سال 1336ق. است که نام ناشر، مدرسة گلبهار آمده‌است.[xv]

کتاب‌فروشی گلبهار، سالیان درازی توسط حسین سعید اداره می‌شد و در مُهر کتاب‌فروشی کلمة سعید اضافه شده بود، به‌گونه‌ای که پس از 1308ش. کتاب‌فروشی سعید نامیده می‌شد،[xvi] اما در مقالة صفت‌گل، نام گلبهار دیده می‌شود. به‌نوشتة آذریزدی، عبدالمولی مولوی اصفهانی که از بنیان‌گذاران گلبهار در یزد بوده‌است، در این بنگاه هم مشارکت داشته‌است.[xvii] این کتاب‌فروشی تا سال 1382ش. که حسین سعید زنده بود، باز بود و پس از مرگ وی «چراغ این محفل فرهنگی نیز خاموشی گرفت».[xviii] فهرستی از کتاب‌هایی که به‌کوشش سعید طباطبایی در بنگاه گلبهار چاپ شده در مقالة تیموری و در کتاب تاریخ چاپ[xix] آمده‌است.

چنان‌که آمده، چاپخانه از آغاز یعنی 1283ش. به‌روش چاپ سنگی کار می‌کرده‌است و بنابر آنچه در مجلّه تعلیم و تربیت آمده در سال 1305ش. دو چاپخانة سنگی در اصفهان مشغول به کار بوده که بنا بر فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، نام آن دو گلبهار و فرهنگ بوده و چنان‌که آمار سال 1312ـ 1313ش. گواهی می‌دهد تنها یک چاپخانة سنگی و شش چاپخانة حروفی دایر بوده‌است.[xx] یعنی روشن نیست گلبهار تا چه سالی چاپ سنگی بوده‌است. با وجود این در این چاپخانه از آغاز تا پایان فعالیت که به‌نوشته غلامی جلیسه 1336ش. بوده‌است، 148 عنوان کتاب چاپ شده‌است. وی می‌افزاید: «به‌جرئت می‌توان گفت که این چاپخانه چاپ بیش از نیمی کتب چاپ سنگی اصفهان را عهده‌دار بوده‌است».[xxi]

همو ذیل بحث چاپخانة گلبهار دربارة موقعیت آن می‌نویسد: «این چاپخانه یکی از باسابقه‌ترین و فعال‌ترین چاپخانه‌های شهر اصفهان است. چاپخانة گلبهار به‌جهت قرارگرفتنش در محلة گلبهار بدین نام مشهور گردیده‌است. محّلة گلبهار از یک‌سمت به میدان نقش جهان و از سمت دیگر به محلّة یزدآباد و نیم‌آورد متصّل بود. به‌نظر می‌رسد مؤسّس اوّلیّة این چاپخانه سیدمحمد گلبهاری بوده‌است».[xxii]

غلامی جلیسه در کتاب خود تنها به نام سه تن از نام‌آوران عرصة چاپ در چاپخانة گلبهار به‌نام‌های محّمدحسین باسمه‌چی، لطف‌علی و سیدعباس اشاره می‌کند.[xxiii] گویا در چاپخانة گلبهار غیر از چاپ، کتاب هم به فروش می‌رسیده‌است.[xxiv]

 

الف ـ 2. گلبهاری

مرتضی تیموری می‌نویسد: «آقا سیدمحمّد گلبهاری، مدیر مطبعة گلبهار که مانند مطبعة فرهنگ از قدیم‌ترین مطبعه‌های اصفهان در هشتاد سال پیش بود، کنار چاپخانه در محلّة گلبهار، خیابان مشیر، مغازة کتاب‌فروشی به‌نام گلبهاری داشت که در آن گذشته از لوازم‌التحریر، کتاب‌های درسی دبستانی و دبیرستانی به فروش می‌رسانید».[xxv] با توجه به نوشتة غلامی جلیسه می‌باید این همان کتاب‌فروشی گلبهار باشد.[xxvi]

 


[i]. «اسنادی از کتاب‌فروشان در سازمان اسناد و کتابخانة ملی ایران ...»، فاطمه قاضی‌ها، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: شهاب ثاقب، 1383، ج 1، ص 455.

[ii]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 141.

[iii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[iv]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 235ـ 236.

[v]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، همان‌جا.

[vi]. همان، ص 450.

[vii]. همان، ص 451.

[viii]. همان، ص 450.

[ix]. همان، ص 451.

[x]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 355.

[xi]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[xii]. همان، ص 450 ـ 449.

[xiii]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، ج 2، ص 1337.

[xiv]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 450.

[xv]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، همان، ص 1337.

[xvi]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 450.

[xvii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 42.

[xviii]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، همان، ص 1241.

[xix]. همان، ص 1238 ـ 1241.

[xx]. همان،‌ ص 1268 ـ 1267

[xxi]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 137.

[xxii]. همان،‌ ص 235.

[xxiii]. همان، ص 236.

[xxiv]. همان، ص 249.

[xxv]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 457.

[xxvi]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 235.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(3)

نوشته: حسین مسرّت

 

بنابر آمار سال 1317ش. از صورت کتاب‌فروشی‌های اصفهان، دیگر نه نامی از گلبهار است نه نامی از حاجی سیدسعید طباطبایی. حتی نام حاج سیدحسین سعید هم دیده نمی‌شود.[xi] درحالی‌که کتاب‌فروشی گلبهار تا سال 1382ش. بنابر نوشتة مرتضی تیموری فعال بوده‌است.

طباطبایی که از او به‌عنوان «پدر فرهنگ نوین اصفهان، یاد شده‌است،[xii] به‌سال 1355ش. در شهر نائین به دنیا آمد. وی در آغاز نوجوانی برای تحصیل راهی اصفهان می‌شود و دوران بعدی زندگی و شکوفایی خود را در این شهر گذارنید».[xiii] غلامی جلیسه دربارة وی می‌آورد: «نائینی احتمالاً در ابتدای راه‌اندازی این چاپخانه به‌عنوان دستیار و یا سرمایه‌گذار و مصحح در این چاپخانه مشغول به فعالیت بود و بعد از چندی که نسبت به تأسیس مدارس جدید در اصفهان اقدام می‌کند  ـ به‌جهت نیاز به چاپ و نشر کتب درسی  ـ درصدد افزایش همکاری با این چاپخانه برآمده و فعالیت‌های گسترده‌تری را در راستای چاپ و نشر کتاب با این چاپخانه سامان می‌دهد. وی علاوه به راه‌اندازی این چاپخانه اقدام به تأسیس ده مدرسه و یک کتابخانه در اصفهان نموده‌است».

وی در ادامه می‌افزاید: «در بیشتر کتب تاریخی اصفهان آورده‌اند که سیدسعید طباطبایی نائینی بعد از آن‌که دبستان گلبهار را به‌سال 1331ق. تأسیس نمود، به‌جهت نیاز دانش‌آموزان به کتب درسی اقدام به تأسیس چاپخانه گلبهار نموده‌است، این در حالی است که اولین کتاب منتشرة این چاپخانه فوائد المشاهد و نتایج المقاصد می‌باشد که به‌سال 1328ق. به چاپ رسیده‌است. یعنی سه سال قبل‌تر از آن‌که مدرسة گلبهار تأسیس گردد».[xiv]

کتاب‌فروشی که در آن زمان مانند بیشتر شهرهای ایران، کتابخانه نامیده می‌شد، پس از چندسال به خیابان سپه، نزدیک حمام خسروآغا، نزدیک بانک سپه، روبه‌روی خیابان استانداری انتقال یافت و تا سال‌های دراز در همان محل بود.[xv] وی تا سال 1308ش. همه‌روزه در کتاب‌فروشی‌ و چاپخانه حاضر می‌شد و مدیریت آن را برعهده داشت تا آن‌که در آن سال‌ها، ادارة کتاب‌فروشی‌ را به آقای حسین سعید که از عموزادگان خود بود واگذار کرد و چاپخانه را منحل نمود.[xvi]

طباطبایی بی‌درنگ به مشهد مهاجرت کرد و تا پایان عمر در همان‌جا ساکن بود تا این‌که دوازدهم دی 1337ش. در همان شهر درگذشت و در پایین کتابخانة مسجد جامع گوهرشاد که خود در سال 1332ش. با دوهزار نسخة خطی و بیش از سه‌هزار کتاب چاپی بنیان گذاشته بود، به خاک سپرده شد.[xvii]

طباطبایی از سال 1332ش. تا دم مرگ، خود هرروزه پیش از ظهر در کتابخانة جامع گوهرشاد حاضر می‌شد و کتاب در اختیار مراجعان می‌گذاشت و درکنار آن راهنمای مراجعان نیز بود.[xviii] آرامگاه طباطبایی اکنون در شمال صحن قدس رضوی واقع شده‌است.[xix]

 


[i]. «یادی از یک دیدار در یزد»، مهدی آذریزدی، ناموارة دکتر محمود افشار، به‌کوشش ایرج افشار و کریم اصفهانیان، تهران: موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1365، ج 2، ص 896.

[ii]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[iii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 76.

[iv]. همان، ص 82ـ 81.

[v]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ منصور صفت‌گل، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 243.

[vi]. در برخی منابع نام وی طباطبایی نائینی مشهدی آمده‌است، نک: تاریخ چاپ سنگی اصفهان، مجید غلامی جلیسه، تهران: کتابخانة مجلس شورای اسلامی، 1390، ص 140.

[vii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[viii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ ص 224.

[ix]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 250، به‌نقل از سالنامه وزارتخانة معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه، ص 87.

[x]. همان‌جا.

[xi]. «اسنادی از کتاب‌فروشان در سازمان اسناد و کتابخانة ملی ایران ...»، فاطمه قاضی‌ها، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: شهاب ثاقب، 1383، ج 1، ص 455.

[xii]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 141.

[xiii]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[xiv]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 235ـ 236.

[xv]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، همان‌جا.

[xvi]. همان، ص 450.

[xvii]. همان، ص 451.

[xviii]. همان، ص 450.

[xix]. همان، ص 451.

مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(2)

نوشته:حسین مسرّت

 

پ ـ 4. پرتلاش و منضبط

مدرّس یزدی تا زمانی‌که توان کارکردن داشت، همواره و به‌مانند دیگر کارکنان در کتاب‌فروشی و چاپخانه ‌حاضر بود و به کار و فروش می‌پرداخت. حتی در ماه‌های شهریور که فصل شروع مدارس می‌شد و کتاب‌های درسی و لوازم التحریر از تهران وارد می‌شد، ساعت‌های زیادی را به‌همراه کارکنان در کار تخلیه و بسته‌بندی کتاب بود. وی در سال‌های پایانی دهة چهل شمسی و در آستانة شصت‌سالگی که دچار سکته شده و بخشی از بدن و دستش فلج بود، بااین‌حال تا آخرین روزهای عمر در ساعت‌های مقرّر صبح و عصر در فصل‌های تابستان و زمستان در محل کار حاضر می‌شد.

 

پ ـ 5. دین‌داری و اخلاق

مدرّس یزدی بسیار متدیّن، متشرّع و مسلمان بود. در کارها و امور شرعی خود کوشا بود و وظایف و تکالیف دینی خود را به‌نحو احسن انجام می‌داد. در امور روزانه بسیار جدّی و اخلاق‌مدار و باوقار بود و سعة صدر و طبع بلند داشت. به‌هیچ‌وجه به امور دنیوی نمی‌پرداخت. هیچ‌گاه به فکر سود و زیان مغازه نبود. کمتر دیده شد که کسی از وی ناخشنود باشد. بارها بیان می‌داشت که از ناراحتی مردم خواب به چشم ندارم. به کارمندان خود توجه بسیار همراه با احترام داشت. برخی از کارمندان از جمله آقایان زرفروش و انتظاری حقوق ثابت نداشتند و از سوی آقای مدرّس مجاز بودند، که هرچه نیاز دارند، یا فکر می‌کنند حق‌شان است از دخل بردارند. حتی به برخی از کارمندان بنگاه که در پی واسطه برای حقوق بیشتر بودند، می‌گفت: بهتر است به خودم بگویید. او نگاه استاد و شاگردی به کارمندان و کارگران خود نداشت.

 

پ ـ 6. مدرس یزدی از زبان آذریزدی

ذکر خاطراتی از مهدی آذریزدی، نویسندة نامی کودکان و نوجوانان که زمانی در کتاب‌فروشی یزد وابسته به بنگاه گلبهار کار می‌کرد و با مدرّس یزدی دوستی دیرینه داشت، می‌تواند گواه خصلت‌های نیک مدرّس یزدی در برخوردهای اجتماعی و فرهنگی او و یاری تلاشگران عرصة نشر و پژوهش باشد. مرحوم آذریزدی در دو جا چنین از او یاد کرده‌است:

ـ «کتاب‌فروشی گلبهار یزد یکی از کتاب‌فروشی‌های خوب و خوش‌حساب و مشهور در شهرستان‌هاست. من مدتی در پنجاه سال پیش در آن کار کردم و مدیرش مرحوم حاج محمدرضا مدرس‌زاده خیلی به من لطف داشتند. مردی بود که من در عمرم آدم به این خوبی کم دیدم».[i]

ـ «در تمام عمرم سه‌چهار تا آدم خوب بیشتر ندیده‌ام. منظورم کسی است که به من خوبی کرده باشد وگرنه آدم خوب زیاد است. یکی از آن‌ها آقای مدرّس‌زاده بود».[ii]

 

&خاطرة اول

آذر یزدی می‌گوید: «کمتر از دو سال بعد از [گشایش کتاب‌فروشی یزد] بود که من هم هوای تهران به سرم زد و به‌ آقای مدرس‌زاده گفتم: می‌خواهم بروم. ایشان که هرگز به کتاب‌فروشی یزد سر نزده و هرگز چیزی نپرسیده و حسابی نخواسته بود، گفت: بسیار خوب ما با آن‌جا کاری نداریم. کسی را هم نداریم که آن‌جا بگذاریم، چون دلم نمی‌آمد تعطیلش کنم، آن‌جا را نگاه‌داشتم، مانع تصمیم‌ تو هم نیستم. ولی بیا و یک کار بکن، دوسه ماه درش را ببند و برو ببین می‌توانی در تهران بمانی، آن‌وقت ما می‌رویم آن‌جا را تخلیه می‌کنیم. ولی اگر با تهران سازگار نشدی برمی‌گردی و سرکارت می‌مانی. گفتم: نه من تصمیم خود را گرفته‌ام. گفتند: بسیار خوب اجناس موجودی را در گوشة چاپخانه بگذار و صورت قروض و مطالبات جاری را بنویس، دکّان را هم به صاحبش بده و به سلامت. اگر هم در تهران مشکلی داشتی بنویس یا به اخوان مدرس‌زاده در بازار بین‌الحرمین خبر بده تا درستش کنیم. من هم همین کار را کردم و در تهران هم از ایشان کمک‌هایی خواستم و هرگز مضایقه‌ای نداشتند و عنایت این مرد که از پدرم با من مهربان‌تر بود، سال‌های سال دوام داشت و بعد از این‌که از آن سادگی ولایتی درآمدم، از آن همه محبت با تعجّب یاد می‌کنم».[iii]

در همین باره خاطرة دیگری در دست است که آقای مدرس یزدی به او می‌گوید: اجناس را درون مغازة گلبهار بگذار و کلید را هم تحویل همان‌جا بده. پس از شش ماه که آذریزدی به یزد برمی‌گردد، آقای مدرّس می‌گوید: آقای آذر پس کلید مغازه کو؟ و آذر می‌گوید: دادم به مغازه‌دار بغلی، گفت: جا کم دارم، می‌خواهم اجناس خود را داخل مغازه بگذارم، من هم کلید را به او دادم. آقای مدرّس می‌گوید: هر مغازه سرقفلی دارد. و آذر در پاسخ می‌گوید: سرقفلی دیگر چیست؟.[iv]

 

خاطرة دوم

آذریزدی وقتی به تهران می‌رود، پس از دربه‌دری‌های زیاد در چاپخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها، خود به اندیشة ایجاد کتاب‌فروشی می‌افتد. ازاین‌رو کتاب‌فروشی آتشکدة آذر را در خیابان اکباتان راه‌اندازی می‌کند. دنباله‌اش را از خاطرة خود او می‌خوانیم:

«برای این‌که خودم را نجات دهم، به مدرس‌زادة یزدی نامه نوشتم که من می‌خواهم این‌جا کتاب‌فروشی باز کنم، ولی پول کم دارم و سرمایه‌ام کافی نیست. نمی‌دانم چقدر داشتم. او مقداری پول برایم حواله کرد و سرمایه‌ای به من داد که برای آن زمان پول زیادی بود، شاید هزار تومان. خودم هم کمی پس‌انداز داشتم. در خیابان اکباتان مغازه‌ای گرفتم. و فکر می‌کنم هزار تومان بابت سرقفلی دادم. جنگ هنوز تمام نشده بود». [v]

آذر در ادامه می‌نویسد: «دیدم نمی‌توانم ادامه دهم و وضعم دارد بدتر می‌شود. کتاب‌های امانت مردم را هم می‌فروشم و خرج می‌کنم و بدهکار می‌شوم. بالاخره کتاب‌فروشی را بستم. هم بدهکار شده بودم و هم پولی را که از گلبهار یزد گرفته بودم، نمی‌توانستم پس بدهم. این بود که تا سال‌ها،پنجاه تومان، پنجاه تومان و صد تومان، صد تومان می‌فرستادم و می‌گفتم به حسابم بنویسید تا بعد. خوب دیگر ورشکست شده بودم. یک روز مدرس‌زاده گفت که دیگر برای ما پول نفرست. ما دیگر با هم حسابی نداریم. اسمت را هم از صورت بدهکارها خط زده‌ایم. مدرّس‌زاده اصلا آدم باگذشتی بود. نمی‌دانم چه جور آدمی بود این مرد! آن‌قدر که از او محبت دیده‌ام، از بابایم ندیده‌ام».[vi]

 

 

زندگی حرفه‌ای

زندگی حرفه‌ای مدرّس یزدی ارتباط مستقیمی با آغازبه‌کار بنگاه‌های گلبهار در اصفهان و سپس پیامد آن در شهرهای یزد، کرمان و زاهدان دارد. ازاین‌رو این زندگی‌نامه با پی‌گیری مبحث گلبهار در ایران آغاز می‌شود.

 

گلبهار در ایران

الف) گلبهار در اصفهان

الف ـ 1. گلبهار

نخستین اشاره به نام گلبهار در اصفهان در مقالة «احصائیة کتاب‌فروشان ایران در سال 1314ش.» دیده می‌شود که از چاپخانة گلبهار (بنیان: 1283ش.) به‌مدیریت حاج سیدسعید [بن نصرالله بن سعید طباطبایی نائینی] در خیابان مشیر نام برده شده‌است.[vii] اما مرتضی تیموری سال بنیان ‌آن را 1291ش. می‌داند و می‌نویسد: طباطبایی نائینی اصفهانی[viii] سرآمد پیش‌کسوتان و کتاب‌فروشان اصفهان در این سال، کتابخانه، کتاب‌فروش، مطبعه و مدرسة گلبهار را در محلة گلبهار اصفهان نزدیک دروازة اشرف بنیان نهاد.[ix] باز بنا بر همان احصائیه، تاریخ بنیان گلبهار یک‌جا هم سال 1308ش. آمده‌است.[x] و گویا تا سال‌ها کتاب‌فروشی نام خاصّی نداشته‌است. زیرا در صورت کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشان اصفهان در سال 1297ش. نام کتابخانه (کتاب‌فروشی) حاجی سید سعید نام برده و محل آن را محلة گلبهار اصفهان دانسته‌است.[xi] باز در گزارش صورت کتاب‌فروشی‌های اصفهان در سال 1298ش. نام کتاب‌فروشی حاج سیدسعید نائینی و نام محل دکّان، گلبهار آمده‌است.[xii]

 


[i]. عاشق کتاب و نجاری کاغذی، مهدی آذریزدی، تهران: جهان کتاب، 1389، ص 23 ـ 24.

[ii]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، به‌کوشش پیام شمس‌الدینی، تهران: جهان کتاب، 1391، ص 48.

[iii]. «یادی از یک دیدار در یزد»، مهدی آذریزدی، ناموارة دکتر محمود افشار، به‌کوشش ایرج افشار و کریم اصفهانیان، تهران: موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1365، ج 2، ص 896.

[iv]. گفت‌وگو با ناصر انتظاری، همان.

[v]. حکایت پیر قصّه‌گو: گفت‌وگو با مهدی آذریزدی، ص 76.

[vi]. همان، ص 82ـ 81.

[vii]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ منصور صفت‌گل، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 243.

[viii]. در برخی منابع نام وی طباطبایی نائینی مشهدی آمده‌است، نک: تاریخ چاپ سنگی اصفهان، مجید غلامی جلیسه، تهران: کتابخانة مجلس شورای اسلامی، 1390، ص 140.

[ix]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، ص 449.

[x]. «احصائیة کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌های ایران در سال 1314ش.»،‌ ص 224.

[xi]. تاریخ چاپ سنگی اصفهان، ص 250، به‌نقل از سالنامه وزارتخانة معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه، ص 87.

[xii]. همان‌جا.

زندگی و خدمات مدرس یزدی (مشاهیر نشر کتاب ایران)(1)

 

نوشته: حسین مسرّت

 

خانه کتاب 1395

زندگی‌نامه

الف) تولد و تحصیل

در یکی از روزهای مهر 1290ش. در خانة گوهربیگم و حجت‌الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی مدرس مسگر یزدی فرزند محمد، واقع در یکی از محلات اصفهان، فرزند چهارمی به دنیا آمد که نامش را رضا نهادند. پدرش حاج شیخ علی از روحانیان یزد بود که علوم اسلامی را در محضر آیت‌الله میرزاسیدعلی مدرس فراگرفته، آن‌گاه به اصفهان رفته و تحصیلات خود را نزد علمای آن سامان به پایان رسانده بود. پس از آن نیز تدریس علوم دینی را در مدرسة صدر برعهده گرفته بود. گویند وی سطوح را از حفظ تدریس می‌کرد. حضرات آیات و حجج اسلام سیدحسین خادم (متوفی 1405 ق.)، شیخ مرتضی اردکانی، حاج سیدعلی اکبر یزدی، شیخ ابوالقاسم اصفهانی، سیدحسن اصفهانی[i] پسندیده، یزدی، حاج شیخ محمود فرساد و گروهی دیگر از علمای یزد و اصفهان از شاگردان او بودند. یکی از شاگردان نامی او جلال‌الدین همایی نویسندة نامی ایران است.[ii]

مدرس یزدی «دانشمندی بزرگ، مدرسی مشهور، زاهد، پارسا و قناعت‌پیشه بود. او هیچ‌گاه از وجوه شرعی استفاده نکرد و غالباً از راه نماز و روزة استیجاری و تصحیح کتب، گذران زندگی می‌کرد. وی سرانجام در 17 شعبان 1353ق. در اصفهان درگذشت و در حسینیة بروجردی‌ها به خاک سپرده شد».[iii]

شیخ علی مدّرس، صاحب شش پسر به‌ترتیب به‌نام‌های میرزا‌آقا، محمدعلی، عبدالحسین، رضا، جمال‌الدین و مرتضی و دو دختر به‌نام‌های عصمت و عفّت بود. سه تن از پسران راهی تهران شدند، که دو تن به‌نام‌های عبدالحسین و جمال‌الدّین، «بازرگانی اخوان مدرسی‌زاده» را در بازار بین‌الحرمین بنیان‌ نهادند که در کار چاپ و تولید و دفاتر رسمی و دولتی و لوازم تحریر بودند. یک تن دیگر به‌نام مرتضی در کار عمده‌فروشی کاغذ و مقوّا بود و خود چاپخانه داشت.[iv]

اما دو برادر دیگر در اصفهان ماندند که یکی از آنان به‌نام میرزامحمدعلی، خطّی خوش داشت و آثاری از او در زمینة ادعیّه، نهج‌البلاغه و قرآن برجای مانده‌است؛ از آن جمله دو جلد قرآن مجید با کشف الآیات به‌خطّ او و محمّدحسین زنجانی، نشر بهار اصفهان در سال 1320ش.؛[v] کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، اثر خواجه نصیرالدین طوسی، 1352ق. چاپ سنگی؛ نهج‌البلاغه با ترجمة فارسی، کاتب حواشی[vi] و نیز قرآن، 60 پاره‌ای به‌خطّ او و سفارش برادرش رضا در مسجد ریگ یزد موجود است.[vii]

دو خواهر یکی در اصفهان ماند و دیگری به‌نام عفّت همراه همسر خود، عبدالمولی مولوی، در حدود سال 1305ش. به یزد آمد و تا حدود سال 1322ش. که مولوی به اصفهان برگشت، در این شهر ساکن بود.

رضا در اصفهان مشغول تحصیل علوم قدیم و جدید بود و اکثر درس‌ها را به‌خوبی فراگرفت،[viii] ولی دبیرستان را به پایان نرسانید.[ix]

 

ب) زندگی شخصی

رضا در 15سالگی (به‌گفتة دکتر محمّد مدرّس 17 ـ 18سالگی) گویا به‌دعوت آقای مولوی، شوهر خواهرش، عازم یزد شد، و به کسب‌وکار خرّازی در بازار پنجه‌علی مشغول گردید. اما چندی نگذشت که به‌دعوت مولوی به جمع شرکای «بنگاه گلبهار» یزد (بنیان‌: 1305ش.) پیوست. از آن زمان تا پایان عمر در این بنگاه به‌ مدیریّت کارهای گوناگون کتاب‌فروشی‌ گلبهار یزد و کرمان، چاپخانه، روزنامه و انتشارات مشغول بود. رضا ابتدای ورود به یزد در بالاخانه‌ای در محلة پشت باغ یزد و پس از ازدواج در خانة همیشگی خود واقع در محّلة چهارمنار، کوچة چهارمنار ساکن می‌شود.

آقای رضا مدرس یزدی که مردم یزد او را به‌نام «محمدرضا مدرس‌زاده» می‌شناسند و در افواه به «گلبهار» مشهور است، در سال 1318ش. به‌سفارش حجت‌الاسلام‌والمسلمین حاج سیدعلی‌محمد وزیری یزدی با خانم صولت احمدی رشتی فرزند میرزاآقا احمدی رشتی از خاندان سادات محترم و از بازرگانان بزرگ و ریشه‌دار یزدی وصلت کرد که حاصل این ازدواج، سه فرزند به‌نام‌های مهرانگیز (متولد 1320ش.) همسر محمد هرندی، شاعر و عضو انجمن ادبی کتابخانة وزیری یزد، دکتر محمد (متولد 1325ش.) و مهندس علی (متولد 1330ش.) است. محّمد مدرّس یزدی دانش‌آموختة دکتری مهندسی صنایع و استاد دانشگاه صنعتی شریف و علی مدرّس یزدی، دانش‌آموختة کارشناسی مهندسی صنایع است.

رضا مدرّس در سال 1334ش. به‌دعوت حجت‌الاسلام وزیری، عضو هیئت مدیرة جامعة تعلیمات اسلامی یزد شد. هدف این جامعه آموزش کودکان و نوجوانان به‌شیوة اسلامی بود. آقای مدرس به‌همراه اکبر مشروطه، دکتر حسن سعیدای اردکانی (صاحب امتیاز)، حاجی ابوالقاسم ناظمیان، عزیزیان و دیگران از اعضای این جامعه بودند که همچنان به فعالیت آموزشی در شهر یزد مشغول است.[x] این جامعه در سال 1334ش. به‌دستور آیت‌الله العظمی حاج‌آقا حسین بروجردی در شهر یزد بنیان‌گذاری شد.[xi] هریک از اعضای هیئت مدیره علاوه‌بر تقبّل هزینه‌های جاری مدرسه، هزینة حق‌التدریس یکی از آموزگاران را نیز برعهده داشت.[xii]

رضا مدرّس همچنین عضو هیئت مدیرة بیمارستان سیدالشهدای(ع) یزد بود که از بیمارستان‌های خیریّه و مردمی یزد است. یکی از آخرین اقدامات او پیش از مرگ وصیت به ساخت آموزشگاه تحصیل مدرّس یزدی، شامل دبستان و دبیرستان بود که در سال 1376ش. گشایش یافت.

 

پ) مکارم اخلاقی[xiii]

پ ـ 1. شرکت در کارهای خیر

رضا مدرّس یزدی، شخصی خوشنام، معتمد و خیرخواه مردم و در چارچوب وضعیت مالی خود همواره در راه خیر و کمک به زحمت‌کشان و مستمندان پیشگام بود. وی عضو چندین مؤسسة خیریة پزشکی و فرهنگی بود و همیشه بدون این‌که کسی متوجه شود به افراد کمک می‌کرد. زمستان‌ها در کار تهیّة لحاف، نفت، زغال و وسائل گرمایشی برای مردم بود. حتّی هزینة تحصیل، کتاب و نوشت‌افزار فرزندان بی‌سرپرست را به‌عهده می‌گرفت. وی نزد بازاریان مقبول و در خدمت‌رسانی به مستمندان، ازدواج آن‌ها و تحصیل فرزندان آن‌ها گام برمی‌داشت و با افراد خیّر و خوشنام یزد دوستی عمیقی داشت، به‌ویژه با حجت‌الاسلام وزیری که عقد اخوّت بسته بودند. تکیه کلام وی این بود که می‌خواهم افراد از پرتو من منتفع شوند:

روزی که خاطری نشود شادمان زمن

آن روز من ز زندگی خود مکرّرم

حتی رایگان کتاب به بسیاری از مؤسسات و مدارس علمی و دینی می‌داد.

 

پ ـ 2. معاشرت با تمام مردم

مدرّس یزدی به‌دلیل مسئولیت مهمّی که در ابعاد گوناگون کاری بنگاه گلبهار داشت، پیوسته با اقشار گوناگون جامعه به‌ویژه فرهنگیان، روحانیان، اهل قلم، مدیران جراید، دانش‌آموزان، دانشجویان، کارکنان اداری، مدیران دولتی و غیردولتی نشست‌وبرخاست داشت. این روابط به دوستی محکمی تبدیل شده بود و همین امر، ایشان را به برخی از مجامع فرهنگی هدایت می‌کرد و معتمد بسیاری از گروه‌های مردم بود. او حتی لیاقت عضویت در انجمن شهر یزد را نیز داشت که نپذیرفت.

 

پ ـ 3. رعایت انصاف

با این‌که گلبهار، سال‌ها یگانه بنگاهِ کتاب‌فروشی و چاپخانه بود، رضا مدرّس تمام امور را با رعایت عدل و انصاف انجام می‌داد و از این‌که یکّه و تنهاست در حقّ مشتریان احجافی روانمی‌داشت. وی همواره به مشتریان به‌ویژه مستمندان تخفیف می‌داد. حتی اگر پولی نداشتند ‌رایگان در اختیارشان می‌نهاد. بسیاری از خرده‌فروشان استان‌های یزد و کرمان به‌دلیل قیمت عادلانه‌ای که بر اجناس زده می‌شد، از مشتریان این بنگاه بودند.

ادامه دارد


[i]. مفاخر یزد، کاظم مدرّسی و محمد کاظمینی: یزد: بنیاد ریحانة الرسول یزد، 1382، ج 2، ص 638؛ نیز مشاهیر یزد، محمد کاظمینی، یزد: بنیاد ریحانة الرسول، ویرایش دوم، 1382، ج 2، ص 1365.

[ii]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرّس یزدی، فرزند آقای رضا مدرّس یزدی (15/3/1395).

[iii]. مفاخر یزد، همان‌جا.

[iv]. گفت‌وگو با دکتر محمّد مدرّس یزدی، همان.

[v]. «تاریخچة کتاب‌فروشی‌های اصفهان»، مرتضی تیموری، کتاب‌فروشی، یادنمای بابک افشار، به‌کوشش عبدالحسین آذرنگ و دیگران، تهران: خجسته، 1387، ج 2، ص 380.

[vi]. تاریخ چاپ و نشر کتاب‌ فارسی از برآمدن تا انقلاب، تألیف فرید مرادی، تهران: خانة کتاب، 1394، ج 2، ص 1340.

[vii]. دکتر محمد مدرّس یزدی، همان.

[viii]. در گفت‌وگو با محمد (ناصر) انتظاری، مدیر کنونی کتاب‌فروشی گلبهار (8/4/1394، 9/6/1394، 13/4/1395، 17/4/1395).

[ix]. گفت‌وگو با دکتر محمّد مدرس یزدی، همان.

[x]. گفت‌وگو با محمدرضا انتظاری، مدیر کتابخانة وزیری یزد (1/4/1395).

[xi]. سالنامة فرهنگ یزد، ادارة فرهنگ یزد، 1342، ص 172.

[xii]. گفت‌وگو با دکتر محمد مدرّس یزدی، همان.

[xiii]. در نگارش این بخش، از خاطرات دکتر محمّد مدرس یزدی، مهندس علی مدرس یزدی، مهدی هرندی، حسین هرندی، محمد انتظاری، محمدحسین سعیدی، احمد کرباسی، علی‌اکبر شیر سلیمیان و مهر‌انگیز مدرّس یزدی، به‌ویژه دست‌نویس مهدی هرندی بهره برده شده‌است.

از ریاست دانشگاه یزد تا معاونت یونسکو*

گذری بر زندگی یکی از مدیران موفق دانشگاهی یزد؛

 

از ریاست دانشگاه یزد تا معاونت یونسکو

ایسنا/یزد پژوهگشر و فعال فرهنگی اجتماعی یزد از دکتر «محمّدعلی وحدت زاد» سومین رئیس دانشگاه یزد به عنوان یکی از مدیران موفق دانشگاهی استان یاد کرد.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با ایسنا یکی از چهره‌های موفق دانشگاهی در استان یزد را «محمّد علی وحدت زاد» نام برد و در موردش تصریح کرد: وحدت‌زاد در پنجم امرداد ۱۳۳۵ در محلّه‌ی  شیخداد یزد در خانواده‌ای متوسط، متدین و زحمتکش به دنیا آمد، تحصیلات ابتدایی را در مهرماه ۱۳۴۱ در دبستان بدر واقع در همان محله آغاز کرد و در خرداد ماه ۱۳۴۷ به پایان برد و سپس دوران سه ساله‌ی اول دبیرستان را در دبیرستان آیت اللهی گذراند و از دانش معلمان دلسوزی مانند آقایان؛ پدرزاده، سلطان زاده، عاشق معلّی، غیلیان، مروستی زاده و نشاط، بهره‌ها برد.

این پژوهشگر فرهنگی یزد ادامه داد: او در مهرماه ۱۳۵۰ دوره‌ی سه ساله‌ی دوم را در دبیرستان تعلیمات اسلامی مروج که در زمان خود یکی از دبیرستان‌های به نام استان بود، زیر نظر دبیران مشفقی همچون آقایان؛ ضیاء اسلامیان، جلیل طیّبات، سیدابریشمی، کاشفی و احمد فخرالدّینی، گذراند و پس از اخذ دیپلم ریاضی در خرداد ۱۳۵۳، در مهرماه همان سال در رشته‌ی مهندسی مواد در دانشگاه پهلوی شیراز مشغول به تحصیل شد.

مسرت با بیان این که وحدت زاد سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرد و با راهنمایی دوستان یزدی خود به ویژه دکتر «محمّدرضا عارف»، رشته‌ی مهندسی صنایع را در دانشگاه صنعتی آریامهر(شریف) برای تحصیل برگزید، گفت: تحصیل در این دانشگاه با اوج فعالیت‌های انقلابی مردم به ویژه دانشگاهیان علیه رژیم پهلوی مصادف شد و پس از پیروزی انقلاب، دانشگاه‌ها به سبب انقلاب فرهنگی به مدت ۱۸ ماه تعطیل شد که در این مدت، او در استانداری یزد در سمت‌های سرپرستی ستاد بازسازی ادارات و ریاست بنیاد امور جنگ زدگان استان و سپس در صدا و سیمای یزد به عنوان مسئول پخش، فعالیت کرد.

وی خاطرنشان کرد: «محمّدعلی وحدت‌زاد» پس از باز شدن دانشگاه‌ها و فراغت از مقطع کارشناسی به مدت شش ماه مدیر طرح و برنامه مرکز گسترش استان یزد بود.

وی با اشاره به این که وحدت‌زاد در سال ۱۳۶۴ در مقطع کارشناسی ارشد رشته‌ی مهندسی صنایع و مدیریت تولید از دانشگاه صنعتی کرانفیلد در انگلستان فارغ التحصیل شد، گفت: او که از همان سال دوره‌ی دکتری خود را در دانشگاه بیرمنگام انگلستان شروع کرد، به دعوت مهندس «حبیب الله بی‌طرف» استاندار وقت یزد، طرح اولیه تأسیس دانشگاه یزد را پیگیری می‌کرد و در این فرصت، ضمن رایزنی با مسئولان وزارت علوم، با بیشتر استادان یزدی دانشگاه‌ها به ویژه اساتید یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان مذاکره کرد.

نویسنده کتاب «یزد، یادگار تاریخ» از بازگشت وحدت زاد به کشور در سال ۱۳۶۸ و پس از اخذ مدرک دکتری خود در رشته‌ی ساخت و تولید خبر داد و افزود: او به جای دانشگاه تربیّت مدرّس، دانشگاه نوپای یزد را برای خدمت انتخاب و همکاری خود با این دانشگاه را با پیگیری تأسیس رشته‌ی مهندسی صنایع آغاز کرد و چندین سال نیز مسئولیت گروه مهندسی صنایع در این دانشگاه را بر عهده داشت.

وی اضافه کرد: با تأسیس مجتمع‌های آموزشی فنی و مهندسی، علوم، هنر و معماری و منابع طبیعی، معاونت مجتمع فنی و مهندسی دانشگاه یزد را از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۴ عهده‌دار شد و سپس به مدّت یک سال، به ریاست این مجتمع منصوب شد.

مسرت با اشاره به تصدی معاونت آموزشی دانشگاه یزد توسط دکتر وحدت طی دوران ریاست دکتر «محمّد علی برخورداری» در این دانشگاه از سال ۷۵ تا ۷۷، اعلام کرد: وحدت‌زاد در سال ۱۳۷۷ با حکم دکتر «مصطفی معین» وزیر علوم وقت به عنوان سومین رئیس دانشگاه یزد انتخاب و به مدت شش سال تا هشتم مهر ۱۳۸۳ که از این منصب استعفاء داد، در این سمت مشغول به کار بود.

وی گفت: او بلافاصله پس از استعفاء، با حکم دکتر «جعفر توفیقی» وزیر علوم وقت به عنوان معاون نمایندگی ایران در سازمان یونسکو در پاریس مشغول به کار شد ولی با شروع دولت نهم و زمزمه‌ی بازگشت منصوبان دولت قبل، در سال ۱۳۸۵ به کشور بازگشت اما به سبب تجربیّات خوبی که کسب کرده بود، از جانب دکتر «محمّد توکل» دبیر کلّ کمیسیون ملّی یونسکو به ریاست ادارۀ علوم این کمیسیون برگزیده شد.

این محقق و پژوهشگر یزدی بیان کرد: وحدت‌زاد هم زمان با فعالیت در کمیسیون ملی یونسکو، همکاری خود را به صورت تدریس و راهنمایی پایان‌نامه و رساله، با دانشگاه یزد ادامه داد و از مهرماه ۱۳۸۷، این همکاری را به صورت تمام وقت از سر گرفت.

وی با اشاره به این که دکتر وحدت از سال ۹۲ تا ۹۸ ریاست مؤسسه‌ی آموزش عالی غیر دولتی غیر انتفاعی امام جواد یزد را عهده دارد، گفت: او از ۱۳۹۲ به مدّت چهار سال با حکم وزیر علوم وقت دکتر «فرجی دانا»، به عنوان نماینده‌ی وزیر و عضو هیئت امنای دانشگاه‌های آزاد استان یزد فعالیت داشت و از ۱۳۹۴ تاکنون نیز عضو کمیسیون دائمی هیئت امنای دانشگاه یزد است.

وی ادامه داد: وحدت همچنین در بهمن ماه ۱۳۹۳ با رأی مجمع عمومی اعضای بنیاد حامیان علم و فناوری کشور به عنوان یکی از اعضای هیئت امنا انتخاب شد، ضمن این که وی ریاست هیئت مدیره‌ی بنیاد حامیان دانشگاه یزد را هم برعهده دارد.

مسرت در پایان از اهم اقدامات دکتر وحدت طی سالها فعالیتش به ویژه در دانشگاه یزد به برگزاری همایش بین‌المللی کاروانسراها در آسیای میانه با همکاری یونسکو،  برگزاری نهمین نمایشگاه عکس کمیسیون ملّی یونسکو در ایران با عنوان « کودک و بازی » در دانشگاه یزد، تدوین برنامه‌ی آموزش عالی و تحقیقات یزد در افق سال ۱۴۰۰ با همکاری مراکز دانشگاهی استان و ادارات مربوط، دیدار از کشور «کوبا» برای بررسی زمینۀ همکاری های مشترک دو کشور، برگزاری نخسیتن سمینار علمی باروری ابرها در مرکز فرهنگی هنری دانشگاه یزد، تأسیس دوره‌ی دکتری رشته‌ی زبان و ادبیّات فارسی در دانشگاه یزد، برگزاری کنگره‌ی بزرگداشت فرّخی یزدی، برگزاری همایش بین المللی قنات با همکاری کمیسیون ملّی یونسکو، برگزاری نمایشگاه معماری سنّتی فرانسه در مرکز فرهنگی هنری دانشگاه، عقد اوّلین تفاهم نامۀ همکاری میان دانشگاه یزد و دانشگاه بریتیش کلمبیای کانادا، عقد تفاهم‌نامۀ همکاری علمی تحقیقاتی بین دانشگاه یزد و مؤسّسۀ خاک شناسی WDSI روسیه و به عضویّت درآوردن دانشگاه یزد در اتحادیه‌ی بین المللی دانشگاه‌ها (IAU)، اشاره کرد.

 

*برگرفته از ایسنای یزد (1401/1/23( در گفتگو با حمیدرضا دهقان.

حزين و گوشه چشمى به فرهاد و شيرين* (5)

 

حسین مسرّت

در پايان ذكر اين نكته لازم است كه بنابر تشابهات برخى لغات و تركيبات و اصطلاحات حزين با وحشى بافقى و نيز برخى استقبال هايى كه در ديوان حزين از اشعار وحشى ديده مى‏شود، همچون:

 ترسم از چشم خوشت غافل نگاهى سر زند

وز دل بى‏طاقت من اشك و آهى سر زند

 كه استقبالى از اين بيت وحشى است:

 ترسم در اين دل هاى شب از سينه آهى سرزند

برقى ز دل بيرون جهد، آتش به جايى در زند

)ديوان وحشى، نخعى: 65(

    و نيز وجود و كاربرد واژه «وحشى» در اشعار حزين كه گاه معنى دوگانه‏اى را در ذهن تداعى مى‏كند، مى‏توان پذيرفت كه حزين در كاربرد داستان فرهاد و شيرين به جوهرۀ فرهاد و شيرين وحشى بافقى نيز نظر داشته است.

 

 كتابنامه

 ترقّى، بيژن: ديوان حزين لاهيجى، تهران: خيّام، چاپ دوم، 1362.

 خانلرى، پرويز ناتل: هفتاد سخن، تهران: توس، 1369، جلد سوم.

 دهخدا، على‏اكبر: لغت‏نامه، تهران: دانشگاه تهران، حرف ك.

شفیعی کدکنی، محمّدرضا: شاعری در هجوم منتقدان، تهران:سخن،؟؟؟؟

 شميسا، سيروس: فرهنگ تلميحات، تهران: فردوس و مجيد، چاپ دوم، 1369.

 صاحبكار، ذبيح‏اللَّه: ديوان حزين لاهيجى، تهران: سايه، 1374.

 نخعى، حسين: ديوان وحشى بافقى، تهران: اميركبير، چاپ هفتم، 1366.

 ياحقّى، محمّدجعفر: فرهنگ اساطير، تهران: سروش، 1369.

                                            

 

پاورقی

1- ترجمۀ تاريخ طبرى، ص 221 به نقل از فرهنگ تلميحات.

2- هفتاد سخن: پرويز ناتل خانلرى، ج3: 166.

3- ديوان حزين لاهيجى، به كوشش: بيژن ترقّى، 614. نيز بنگريد: تذكره‏نويسى فارسى در هند و پاكستان: عليرضا نقوىو همچنین کتاب : شاعری در هجوم منتقدان، اثر دکتر شفیعی کدکنی که این انتساب را رد می کنند.(ص105)

 

* کتاب پاژ ،س10، ش2، پیاپی ش41 (تابستان 1400):77-89.

 

حزين و گوشه چشمى به فرهاد و شيرين* (4)

   

حسین مسرّت

نفس بر لبم جوى خونى شده است

غبار دلم بيستونى شده است

)ص 774(

 بى‏شفقت است ناخنِ خارا تراشِ عشق

نزديك شد غبارِ دلم بيستون شود

)ص 202(

 لبش گر دل نپردازد به شيرين‏كارى حرفى

هجومِ غم، غبارِ خاطرم را بيستون سازد

)ص 219(

 ز آهم بيستونِ چرخ آتش تاب مى‏گردد

ز برق تيشه من كوهِ آهن آب مى‏گردد

)ص 265(

 خطّ سرنوشت يلان راست، كيش

تراشيدن بيستون راست، نيش

)ص 717(

 برق ريزم ز آه و سوزم ز سنگ

بيستون مى‏كَنم به ناخن و چنگ

)ص 795(

 اگر من بيستون عشق را تعمير مى‏كردم

به آهى سنگ را چون سينه، ناخن‏گير مى‏كردم

)ص 347(

 دست زن در دامنِ مژگانِ بى‏باكى «حزين«

بيستونى چون دلت دادند، فكر تيشه كن

)ص 393(

 به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو را

زند بر بيستون گر تيشه بازوى دلير من

)ص 398(

× × ×

    تيشه

    تيشه فرهاد در شعر و ادب پارسى، همان اشتهارى را دارد كه فرهاد، چنانكه صائب گويد:

 هرچند روى صحبت شيرين به خسروست

آئينه را ز تيشه فرهاد مى‏كنند

)    ديوان صائب تبريزى: 437)

 حزين گويد:

 عبث عمرى است با دل ناخن غم كاوشى دارد

به سعى تيشه نتوان كَند كوهِ سخت جانيها

)ص 108(

 چون كوه تراشيدم، بر فرق زنم تيشه

در كارگاه صورت بيكار نبايد شد

)ص 253(

 ناله‏هاى من مخمور، اثر داشت حزين

غلغل تيشه به فرياد رسيد آخر كار

)ص 299(

 حزين افكندى از كف خامه شيرين نوا امّا

چو بانگ تيشه در كوه و كمر پيچيد فريادش

)ص 314(

 ناخن از بهر خراشيدن دل در كف ماست

سينه تا هست چرا تيشه به كهسار زنيم

)ص 375(

 ناخنم تيشه شد و سينه من كوه غم است

زده‏ام دست، دليرانه به كار عجبى

)ص 451)

× × ×

    ناخن خراشيدن

 گوهر به دو كف مى‏دهم و ناخن آن نيست

كز سينه معدن بخراشم رنگ سنگى

)ص 432(

    ناخن زدن

 نتوان ستردن از دلِ خون گشته داغِ عشق

ناخنِ عبث مزن، جگر لاله‏زار را

)ص 67(

    جوى شير

 دهد جوى شيرين ز شيرين نشان

شكرخيز خاكش بود اصفهان

)ص 724(

    شيرين

 حُسنِ نمكين سخنم ساخته مجنون

ليلى عرب‏زاده و شيرينِ عجم را

)ص 555(

 شيرين من از تلخ عتاب تو به شكرم

با لعل تو دل را به شكرابى به ميان نيست

)ص 150(

 گر رسد به سرما خسرو شيرين حركات

سر چه باشد كه غبار ره شبديز كنيم

)ص 380(

 نمودى جلوه‏اى شيرين شمايل در خيال من

حناى پاى گلگونت شود خونِ حلال من

)ص 391(

× × ×

حزين و گوشه چشمى به فرهاد و شيرين* (3)

 

حسین مسرّت

برآرد ناز شيرين شعله‏ها از خرمن خسرو

چو گيرد بيستون را زير برق تيشه فرهادش

)ص 314(

 رقم زد عشق شيرين كار نقش بيستون از دل

خراش ناخنى سرمشق فرهاد است مى‏دانم

)ص 336(

 پاس ناموس هنرمندى فرهادم بود

در ره عشق اگر دست به كارى نزدم

)ص 341(

 تمنّاى جهان از تلخكامان مى‏شود حاصل

ز جان خويش، كام تيشه شيرين كرد فرهادم

)ص 353(

 ناخن به خراش سينه داريم حزين

نبود هنرى امّت فرهاد شدن

)ص 542(

 بگو كز سعى ناخن بركنم بنياد هستى را

گر از جان كندن فرهاد شيرين است كام تو

)ص 404(

 اين بيستون هزار چو فرهاد ديده است

افتاده كار بر سر هم، مرد كار كو

)ص 405(

 نتواند كه رود از دل فرهاد برون

نقش شيرين اگر از صفحۀ خارا رفته

)ص 411(

 اى عاشق محزون دل ناشاد تو كو؟

وى كوه گران درد فرهاد تو كو؟

)ص 544(

 اى خسرو شيرين دهنان اين نه وفا بود

يك ره گذرى جانب فرهاد نكردى

)ص 423(

 ز رشك امشب نمك در ديده سودى خواب شيرين را

مگر من مرده‏ام كافسانه فرهاد مى‏كردى

)ص 453(

 كو همنفسى تا نفسى شاد برآرم

مجنون تو كجا رفتى و فرهاد كجايى؟

)ص 444(

 چو فرهاد ار به تيغ بيستون مردانه آويزى

ز بى‏تابى به برق تيشه چون پروانه آويزى

)ص 457(

× × ×

    كوهكن

    صفتى است كه جانشين نام فرهاد شده چنانكه كمالى گويد:

 كوهكن شهره نگرديد به شيرين‏كارى

تا كه گلگون، رُخش از تيشه فرهاد نشد

)لغت‏نامه(

    كوهكن نيز از نامهاى پُر بسامد در اشعار شعراى پارسى زبان است: حزين گويد:

 ظاهر شدى به عالميان عجز كوهكن

گر مى‏فتاد با دل ما كار، تيشه را

)ص 81(

 عيارِ عشق چون زد بر محكِ انديشه دانستم

كه خون كوهكن آخر ز جوى شير مى‏آيد

)ص 187(

 سزد گر بيستون نازد به بازو عشقِ ظالم را

كدامين لاله رنگين‏تر ز خون كوهكن دارد

)ص 233(

 به بيستون قدم آهسته‏تر نهم ترسم

كه پاره‏هاى دل كوهكن فرو ريزد

)ص 209(

 شيرين به كام خسرو و ناكام كوهكن

اى رشك! تيغى از كمر بيستون برآر

)ص 294(

 طُرفه دستى‏ست غمت را به خراش جگرم

تيشه سعى نزد كوهكنى بهتر از اين

)ص 389(

 به ذوقى كوهكن را كام شيرين

غزالِ عيش، رام ويس و رامين

)ص 692(

 به جانبازى اگر چون كوهكن شيرين شود كامت

به شيرينىّ جان خويش، كى طفلانه آويزى

)ص 457(

 تو را افتاده غم جان كوهكن ور نه

به كاوشِ مژه‏اى، بيستون بيارايى

)ص 430(

× × ×

    انگارى بيستون نيز بايد مديون فرهاد باشد كه در فرهنگ و ادب پارسى چنين نامور گشته است؛ چنانكه صائب گويد:

 ماتمِ فرهاد، كوهِ بيستون را سرمه داد

بى هم‏آوازى نفس از دل كشيدن مشكل است

)    ديوان صائب: 229)

 حزين گويد:

 فرياد ناله گر نخراشد درون ما

گرد و غبار خاطر ما، بيستون ما

)ص 68(

حزين و گوشه چشمى به فرهاد و شيرين* (2)

 

حسین مسرّت

هنگام مقابلۀ ديوان، غزل مشهور حزين (اى واى بر اسيرى ...)را با بيشترين متن ها و تذكره‏ها تطبيق داده، بيشتر صاحبان تذكره، بيت: «آواز تيشه ...»را متّفقاً از حزين دانسته و ضميمۀ غزل او آورده‏اند. از جمله تذكرۀ مقالات ‏الشّعرا و مجمع ‏الفصحاء و كتاب گنج سخن. حتّى در نسخۀ خطّى همزمان شاعر كه در اختيار نگارنده قرار داشت. اين بيت با خطّى كاملاً شبيه خطّ متن در حاشيه كتاب نوشته شده بود. به همين علّت و با اين احتمال كه اغلب شعرا در زمان حيات خود تجديد نظرهايى در اشعارشان مى‏نموده و ابياتى به آن مى‏افزوده‏اند. اين بيت را ضميمۀ اين غزل دانسته و در متن كتاب چاپ نمود.

    ليكن بعد از اتمام چاپ، هنگام مراجعه به مآخذ در يكى از دو تذكره، از جمله سفينۀ هندى كه صاحب آن معاصر حزين بوده. اين بيت را از صاحب سفينۀ خوشگو دانسته، نوشته‏اند اين غزل مورد استقبال بيشتر شاعران آن عصر قرار گرفته. همچنين خوشگو در سفينۀ خود اشاره به اين بيت نموده، مى‏نويسد: وقتى اين غزل در شاه جهان آباد طرح شده بود، اين بيت مؤلّف (يعنى خوشگو) در اين زمينه، رنگ قبول يافت به خصوص كه در ديوان چاپى آن [چاپ هند] هم اين بيت نيامده است.«(3)

    غزل مورد بحث كه اتّفاقاً جزءِ بهترين و مشهورترين غزل هاى منتسب به حزين بوده، به قرار زير است:

 اى واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد

در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد

 از آه دردناكى سازم خبر دلت را

روزى كه كوه صبرم، بر باد رفته باشد

 رحم است بر اسيرى، كز گِرد دام زلفت

با صد اميدوارى، ناشاد رفته باشد

 شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتى

گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

 آه از دمى كه تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

 خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا

صيّدى كه از كمندت آزاد رفته باشد

 پرشور از حزين است امروز كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

    ديوان حزين لاهيجى: 193

    × × ×

    چون در بين ابيات حزين، برخى ابيات بود كه به تمامى عناصر داستان فرهاد و شيرين اشارت مى‏كرد و تقسيم اين ابيات به اين عناصر باعث مى‏شود كه هر شعر در چند جا تكرار شود، براى پرهيز از اين تكرار، نخست ابياتى گواه آمد كه در آن نام فرهاد درج است، سپس به ابياتى پرداخته شد كه به تك‏تك اين عناصر اشاره مى‏كرد:

 

    فرهاد

 محبّت بر سر هر سنگ فرهاد گر دارد

چه‏ها در عالمِ امر است عشق كارفرما را

(ص 90)

 سرخطّ تعليم شد، شيوه استاد را

كِلك كهن مشقِ من، تيشه فرهاد را

)ص 103(

 پس از فرهاد بايد قدر اين جان سخت دانستن

كه بعد از روزگارى، مرد كارى مى‏شود پيدا

)ص 108(

 از كوهكنى تيشۀ فرهاد فرو ماند

دارى به خراش دل ما ناخن غم را

)ص 570(

 جوركش مى‏طلبد غنچه شيرين كارت

ورنه در چنگ بخت خسرو و فرهاد يكى است

)ص 140)

 ز شيرين كارى من بيستون آباد مى ‏گردد

قلم در پنجه من، تيشه فرهاد مى ‏گردد

)ص 496(

 دهد بيستونش ز فرهاد ياد

همان كارپرداز عشق اوستاد

)ص 724(

 فرهاد غم تو آهنين بازو بود

بيهوده دل صبور خارايى كرد

)ص 526(

 پر شور از حزين است امشب كوه و صحرا

مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

)ص 193(

 قوّتى داده به فرهاد و به مجنون ضعفى

هر كه را عشق، ز راهى به سر كار برد

)ص 207(

 كاوش ناخن غم با جگرم كرد حزين

آنچه در كوهكنى تيشۀ فرهاد نكرد

)ص 244(

 به آب زندگى فرهاد ندهد تشنه كامى را

كه جانبازى به تيغ كوهسارى در نظر دارد

 نظر پوشد چه سان از بيستون، فرهاد خونين دل

كه از هر پاره سنگش، لاله‏زارى در نظر دارد

)ص 256(

 شكوهى عشق بخشيده ست بازوى ضعيفان را

كه تيغ كوهسار از تيشۀ فرهاد مى‏لرزد

)ص 277(

 ناخن به خراش جگر خويش شكستيم

اين كوهكنى تيشۀ فرهاد نداند

)ص 292(

 مزد تردستى فرهاد رسيد آخر كار

بازوى تيشه به فرياد رسيد آخر كار

)ص 299(

حزين و گوشه چشمى به فرهاد و شيرين* (1)

 

حسین مسرّت

    فرهاد نام عاشق دلباختۀ شيرين، دختر شاه ارمنستان و از قهرمانان نامور داستان خسرو و شيرين است. فرهاد در پيكار عشق شيرين، رقيب خسرو پرويز مى‏شود و خسرو براى دور كردنش، با نيرنگى به كندن كوه بيستونش وامى ‏دارد. تا در نهايت شيرين را بدو سپارد. فرهاد براى رسيدن به شيرين، به تراشيدن كوه مى ‏پردازد تا در گيتى به فرهاد كوهكن مشهور شود:

 به گرد عالم از فرهاد رنجور

حديث كوه كندن گشت مشهور

   (خسرو شيرين: 48(

    در متون كهن نخستين بار نامشان را در تاريخ طبرى مى ‏يابيم:

»و اين شيرين آن بود كه فرهاد برو عاشق شد و از بهر شيرين، كوه بيستون به كندن از هم پراكند و هر پاره كه فرهاد از آن كوه كنده است، به ده مرد بلكه صد مرد از جاى بر نتوان داشتن و امروز همچنان است.»(1)

    ديگر بد بيارى فرهاد اين بود كه حتّى شيرين هم باور به عشق او نداشت. شيرين نيز همچون خسرو در انديشۀ دور كردن فرهاد بود؛ و از اينرو دستور داد جوى شيرى بكَند تا شير از همان كوهستان و راه هاى دور به آسانى به سوى كاخش روانه گردد. فرهاد از هر دو اين آزمايش سربلند بيرون مى‏آيد. امّا در نهان نيرنگى ديگر برايش به كار مى‏بندند. پيرزنى مأمور مى‏شود تا به دروغ خبر مرگ شيرين را به او بدهد. فرهاد پس از شنيدن اين خبر ناگوار تيشه را بر سرش زده و از بالاى كوه خود را به زير مى‏افكند:

 چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد

ز طاق كوه چون كوهى در افتاد

)خسرو  شيرين: 256)

× × ×

    داستان افسانه گونۀ فرهاد و شيرين سده‏هاست دستمايه و بهانۀ سخنوران نامى ايران شده است تا با شرح و بيان آن به حديث نفس و سوز درون خود بپردازند:

 قوّت فرهاد و ملك خسروت چون يار نيست

دعوى اندر زلف و خال و چهرۀ شيرين مكن

    ديوان سنايى (رضوى): 508

    نيز مسعود سعد سلمان گويد:

 نابرده به لفظ نام شيرين

در كوه بمانده‏ام چو فرهاد

    ديوان مسعود سعد (رشيد ياسمى): 94

    تا اينكه به دست سخنور توانا، نظامى گنجوى، حديث خسرو شيرين به جاودانگى پيوست، از آن هنگام بود كه فرهاد با درخششى ديگر در ادب پارسى نمود و حضور يافت و چنان شد كه سده‏هاى بعد سخنوران توانمندى چون وحشى بافقى و ديگران جداگانه به نظم عشق نامۀ فرهاد و شيرين پرداختند و فرهاد از آن شخصيّت حاشيه‏اى داستان خسرو شيرين به درآمد و به چنان مرحله‏اى رسيد كه حديث عشق و دلدادگى او به شيرين را كمتر سخنورى باشد كه بدان عنايتى نداشته باشد.

    نكتۀ روشنِ حديث فرهاد، عشق پاك، بى‏ريا و آلايش اين ستمكش روزگار به شيرين است كه برخلاف بسيارى از داستان هاى عاشقانه، آلوده به اميال و هوس هاى آنى و زودگذر نيست:

 به ذوقى كوهكن را كام شيرين

غزالِ عيش رام ويس و رامين

(حزين(

    فرهاد، عاشقى راستروست كه تنها به عشق شيرين و امّيد وصال او، حاضر به تحمّل هرگونه سختى و دشوارى است و سرانجام جان خود را در اين راه مى‏نهد كه: «عاشقى شيوۀ رندان بلاكش باشد» فرهاد كارگر در معركه‏اى پا نهاده است كه رقيبى قدرتمند و صاحب دولت را در برابر دارد. رقيبى كه سرانجام با به كار بستن نيرنگ هاى گونه‏گون به شيرين مى‏رسد. بگذريم از آنكه خود نيز اسير نيرنگ پسرش شيرويه مى‏شود و آرزهايش را با خود به خاك مى‏برد. امّا نخستين قربانى، كوهكن است.

    فرهاد در ادب پارسى نشانۀ عشّاق ستم‏كش و بلاديده‏اى هستند كه تمامى سختي ها را به جان مى‏خرند تا به محبوب رسند. نقش فرهاد در منظومه‏هاى عاشقانۀ خسرو شيرين، كمرنگ است و همين دليل انگيزه‏اى شده است براى ديگر سخنوران كه حقّ اين عاشق صادق را ادا كنند. چنانكه بنا به نظر بسيارى از انديشمندان، هيچ كس بهتر از وحشى بافقى، چنين حقّى را ادا نكرده است:

    «از قرن ششم به بعد كمتر غزلسرايى ايرانى است كه بارها در اشعار خود تمثيلى از داستان فرهاد نياورده و به داستان عشق ناكام او اشاره‏اى نكرده باشد. شك نيست كه اين اشتهار فرهاد حاصل هنر شاعر بزرگ ايران نظامى است ... پس از نظامى شاعران بسيارى از او پيروى كرده و داستان خسرو و شيرين را كه شامل عشق ناكام فرهاد نيز هست، از نو سروده‏اند، امّا اين تقليدها هيچ يك در مقابل اصل رواج و رونقى نيافته و تنها منظومۀ ناتمام فرهاد و شيرين وحشى است كه به سبب بعضى خصايص مقبول اهل ذوق گرديده است.»(2)(پرويز ناتل خانلرى(

 

 بررسى اشعار حزين لاهيجى

    از ديوان حزين تاكنون چندين چاپ و ويرايش مشهور در دسترس اهل ادب قرار گرفته: نخست چاپ هاى هندى، ديگر چاپ ممتاز حسن در كراچى، سديگر به كوشش بيژن ترقّى و آخرين بار به وسيله ذبيح‏اللَّه صاحبكار در سال 1374ش. براى بررسى و تدوين اين مقاله بنا به اعتبار و جامعيّت به تصحيح صاحبكار عنايت شد.

    با پيش زمينۀ ذهنى كه تاكنون از كتاب هاى چاپى ايران و به ويژه فهرست اعلامِ آن در دست بود، به فهرست توجّهى نشد، چنانكه پس از پايانِ كار، همان نتيجۀ هميشگى دست ياب شد. به چند نمونه بسنده مى‏شود:

 فرهاد در متن 29 بيت، در فهرست 5 بيت / بيستون در متن 22 در فهرست، هيچ / كوهكن در متن 12، در فهرست 3 / منصور حلاّج در متن 24، در فهرست 5.

× × ×

 جايگاه فرهاد در اشعار حزين لاهيجى

    حزين همچون ديگر سخنوران روشن‏ضمير ادب پارسى، متوجّه راستى و درستى فرهاد شده و با بها دادن بدو نقش فرهاد را روشن تر و آشكارتر كرده است. و در حقيقت با عنايت به فرهاد، داستان دل خود را شرح داده است. حزين بنا به انتظار بجز چند استثناء نامى از خسرو نمى‏برد و شيرين نيز آنجا جلوه دارد كه در كنار فرهاد مى‏نشيند و غير از اين جلوه‏اى كمرنگ دارد.

    فرهاد در شعر حزين، آهنين بازو، مردكار، خونين دل، تردست، هنرمند، محبّت گر و ناكام است. فرهاد در ابيات حزين گاه حضورى مستقيم و گاه با استعاره و تلميحاتى چون تيشه، كوهكن، بيستون و غيره از او ياد مى‏شود.

    كاش مى‏شد پذيرفت، اين بيت زيبا كه در برخى از نسخ ديوان حزين و تذكره‏ها به نام حزين ثبت است، از آن اوست. شايد مقاله هم نامى ديگر مى‏يافت. همچون خواب شيرين:

 آواز تيشه امشب از بيستون نيامد

شايد به خوابِ شيرين، فرهاد رفته باشد

    امّا چه مى‏شود كرد كه بيژن ترقّى يكى از كوشندگان ديوان حزين مى‏نويسد:

خلاصة الاشعار و زبدة الافکار      (با تأکید بر سخنوران یزد )*

 

حسین مسرّت

        تذکرۀ خلاصة الاشعار که در ردیف جامع ترین و بزرگترین تذکرۀ شاعران زبان فارسی از آغاز تا سدۀ دوازدهم است، چنانکه اهل ادب و پژوهش می دانند ،در یک مقدّمه، چهار فصل،چهار رکن ،یک خاتمه و یک ذیل فراهم گشته است .بخش خاتمه(پایانی) برپایۀ دوازده دفتر است که دفتر هشتم ویژۀ سخنوران یزد و کرمان و نواحی آن حتّی تا هندوستان (!)،شامل زندگی و اشعار سی و پنج شاعراست که اکنون به همّت سخنور و پژوهشگر معاصر کرمان، آقای سید علی میر افضلی با وسواسی در خور که از ایشان انتظار می رود،در دسترس اهل ادب قرار گرفته است .

         بخش پایانی این تذکره، ویژۀ سخنوران همگاه گردآورنده است که یا خود دیده یا آگاهی از زندگانی آن ها کسب کرده است . میرتقی الدّین محمّد کاشانی ،متخلّص به «ذکری» ومشهور به «میر تذکره» چنانکه آمده است، گویا در سال 956ق در کاشان به دنیا آمد ، سپس به اصفهان و همدان رفته و گویا بین سال های 1022تا1024ق در گذشته است. بر پایۀ آگاهی هایی که همگان می دانند گرد آوردن شرح حال و نمونۀ آثار 247 تن سخنور پیشین و440 سخنور همگاه ( در بدرقۀ بخش اصفهان، تعداد شاعران معاصر385 نفر آمده است و در دیباچۀ خلاصة الاشعار، تصحیح بیگ بابا پور به نقل از کتاب میر تذکره، تعداد شاعران 867 نفر است. امّا در دیباچۀ آقای میر افضلی687 نفر آمده است.) در آن روزگار که منابع و مآخذ کم، و راه ها بسیار دور و ارتباطات بسیار دشوار بود، کاری در حدّ شگفتی است .هرچند می توان دیوان ها، جُنگ ها ، سفینه ها و تذکره های پیشین را دستمایۀ نگارش او در گزارش زندگی سخنوران کهن دانست .امّا گزارش زندگی، آثار و بویژه اشعار سخنوران معاصر، کاری است کارستان که اگر چنین همّتی مصروف نمی گشت، چه بسا از برخی از این شاعران نه حتّی بیتی و یا نامی در دست نبود.

      چنانچه در دیباچۀ کتاب به خامۀ آقای میرافضلی آمده، کاشانی حدود چهل سال از عمر خود را بر سر تدوین تذکره نهاده است وگویا بخش هشتم را در بین سال های 981 تا 1013 ق نگاشته است.امّا نخستین تلاش ها را ازسال 975یا977 ق انجام داده و بر اثر گذشت زمان، گزارش ها را کامل می کرده که ازبخت خوش، دفتر هشتم کامل ترین دفتر این تذکرۀ جامع است. بیشترین حجم اشعار این دفتر را شعرهای وحشی بافقی، شاعر نامی یزد درعصر صفوی تشکیل می دهد (1721بیت )که با توجّه به اینکه از منابع دست اوّل و همزمان دربارۀ این شاعر است، بی گمان می تواند در تصحیح  دیوان جامع وحشی بافقی که شوربختانه تاکنون تصحیح جامعی برپایه نسخه های معتبر موجود انجام نشده ،مورد نظر قرار بگیرد .

      چون بی گمان دیگر نویسندگان کتاب های تاریخ ادبی ایران بویژه در کتاب های مرجع، مانند تاریخ  تذکره های ایران ،از جمله:  تاریخ تذکره های فارسی، اثر استاد احمد گلچین معانی (ج1: 524- 563)  در بارۀ اهمیّت تذکره ، شیوه های نگارش ، سبک تقی الدّین کاشانی در زمینۀ گردآوری زندگی نامه ها و اشعار و نیز نام سخنوران مندرج در آن سخن  گفته اند  و پیش از این نیز خانم نفیسۀ ایرانی، کتابی را باعنوان میر تذکره دربارۀ او نگاشته و به طور جامع به آن پرداخته شده است ،نگارندۀ این سطور بواسطۀ علاقه ای که به زاد و بوم خود یزد دارد، به بررسی  سخنوران یزدی درج شده در بخش هشتم می پردازد .(هرچند که خود نیز نیمه کرمانی بوده و مادری از دیار شهربابک کرمان دارد.)بحث دربارۀ نقد اشعار سخنوران یزد را به مجالی دیگر محوّل می کند.

     کاشانی در این کتاب به گزارش زندگی و اشعار سیزده سخنور یزدی پرداخته که با وحشی بافقی آغاز شده و به فسونی یزدی یایان می پذیرد (وی پنج شاعر زواره و اردستان راهم در ردیف  شعرای دارالعبادۀ یزد آورده است).آیا دراین بازۀ زمانی چهل سالۀ گردآوری تذکره (975 تا1016 ق ) که کاشانی دست اندرکار آن بوده ،فقط سیزده سخنور نامی در یزد می زیسته اند ؟مسلّماً نه زیرا بنابر مندرجات دیگر تذکره های عصری دورۀ صفوی مانند: تذکرۀ نصرآبادی، اثر محمّد طاهر نصرآبادی؛ریاض الشّعرا ،اثر علی قلی خان واله داغستانی ؛ عرفات العاشقین، اثر تقی الدّین اوحدی بلیانی  ؛ هفت اقلیم، اثر امین احمد رازی و تحفۀ سامی ،اثر سام میرزا صفوی، بیش از  سی  سخنور نامی در این دیار شهره بوده اند  (هرچند در کتاب تذکرۀ شعرای یزد اثر عبّاس فتوحی یزدی این تعداد به  112 شاعر می رسد).آیا کاشانی از دیگران  آگاهی  نداشته یا داشته و بر پایۀ ذوق شعری خود آن ها را به کناری نهاده است؟

     در این تذکره تنها اشاره به سیزده سخنور یزد به نام های : وحشی بافقی، قسم بیگ قسمی افشار، عرشی، مؤمن حسین، میرنجدی، زمانی، عبدی، کاسب، شاه حسین کامی، میرزبانی، غوّاصی، شمس الدّین حالی، و فسونی شده است و نام هایی چون : ملاّ علیرضا تجلّی اردکانی،ملاّ افضل همّتی بافقی،ملاّ صنع الله بافقی، ملاّ قاضی بافقی،نجاتی بافقی، شرف الدین علی بافقی،قاضی میرحسین میبدی ونیز: میر اجری،امینا، ملاّ حسین علی، حیدردرویش، حیدرقلی بیک، زکیا، ملاّ زمانی، سالک، سعیدا، میرصوتی، مولاناعبدالغفور،عزمی، میرعیسی، محمّد امین وقاری، مولانا محمّد باقر، محمّد باقر، میرزامحمّد صفی، میر محمّد مؤمن، میرمعزّالدّین محمّد، ناظم و میرهمام، همه با پسوند یزدی( در تذکرۀ  نصرآبادی )و مولانا آگهی، مولاناآهنگ، ملاّ ابراهیم حسین، میرابوسادات، ملاّ اختری، مولانا امنی، مولانابلبلی، مولانا پیروی، رفیعی، مولاناسروری، شریف، ملاّ شوقی، صالح صلحی، مولانا طالعی، میرعارف، شاه عبدالعلی، عشرتی، ملک عطّار، میرعلا، مولاناعیانی، آقا عیسی، غنی، میرغیاث الدّین محمّد میرمیران، خواجه غیاث الدّین نقشبند، میرغیاث الدّین، فیضی، قاسم علی حکاک، مولانا قدرتی، مولانا قطب، قلی رامی، مولانا کسوتی، محسن خلقی، مولانا مسعود  واعظ یزدی، مولانا معجزی، میرمؤمن قنادی، خواجه میرک معین ، ندایی معرّف،میروزیری و مولانا یاری، همه با پسوند یزدی(در عرفات العاشقین )از قلم افتاده است.

      نکته ای که مناسبت دارد در پایان یادآور شود این است:

    آقای میر افضلی که در نکته سنجی و شعر شناسی ایشان شکّی نیست ،با اینکه در دیباچه به طور کامل به بیان نسخه های مورد تصحیح پرداخته است  و کم و کاستی های هریک را گوشزد کرده است، امّا در متن، هیچ نشانی از این اختلاف ها  به چشم نمی خورد و کوشنده بنابر روش تصحیح قیاسی آن را سامان داده است و بر خلاف شیوۀ معمول تصحیح که مورد نظر بزرگانی چون: استاد دکتر شفیعی کدکنی و دیگر کوشندگان معاصر است ،از ذکر این اختلاف ها در پاورقی خوداری کرده و تنها نوشته است :« می توان آن را ویرایش نهایی این بخش تلقی کرد ». (ص یازده) چه بسا ذکر این اختلاف ها که به نظر برخی برای عامّۀ کتابخوان سودمند نیست،می توانست  برای پژوهشگران در  اشعار سخنوران بویژه سخنوران معاصر سودمند باشد، زیرا دیده شده که بارۀ این سیزده تن سخنور یزدی، تنها عرفات العاشقین ، هفت اقلیم و تا اندازه ای تحفۀ سامی، ذکری از اشعار آن ها شده و بیان  این اختلافات در رسیدن به متن نهایی اشعار در مقابله به آن چند تذکره، یاور خوبی بود .

     نکته ای دیگر که از قلم کوشنده افتاده و بنا به دلایلی که در دیباچه هم تا اندازه ای بدان اشاره کرده که چرا انجام نداده است، توضیحات اعلام انسانی و جغرافیایی، واژه های دشوار متن و بررسی و مطابقت اشعار مندرج در این کتاب با دیگر تذکره ها دربارۀ درستی یا نادرستی انتساب آن به دیگر شاعران است؛ زیرا این شیوۀ پسندیده در دیگر آثار تصحیحی کوشنده به چشم می خورد.

     به هر روی، نگارنده برای مصحّح کوشای آن و نیز ناشر آن، مرکز پژوهشی میراث مکتوب که در این خشک سالی های اخیر کارهای پژوهشی با جدّیت و سعی خستگی ناپذیر آقای دکتر اکبر ایرانی و دیگر همکاران اهل فنّ و قلم آن، هم چنان پیگیر نشر و چاپ متون  ارزشمند هستند، آرزوی توفیق دارد.

======

کتابنامه

اوحدی بلیانی، تقی الدین محمّد: عرفات العاشقین وعرصات العارفین، به کوشش: ذبیح الله صاحبکاری وآمنۀ فخر احمد، تهران: مرکزپژوهشی میراث مکتوب، 1389،  8ج.

تقی الدین کاشانی، محمدبن علی: خلاصة الاشعار وزبدة الافکار(بخش اصفهان) ،به کوشش: عبدالعلی ادیب برومند و محمّدحسین نصیری کهنمویی، تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب،1386.

---------------:خلاصة الاشعار و زبدة الافکار( بخش یزد و کرمان و نواحی آن)،به کوشش: علی میرافضلی، تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب، 1395.

---------------: خلاصة الاشعار و زبدة الافکار، به کوشش: یوسف بیگ باباپور و حمیدۀ حجازی، تهران: سفیر اردهال ، 1393،ج1.

فتوحی یزدی، عبّاس: تذکرۀ شعرای یزد: یزد: اندیشمندان یزد، ویرایش سوم، 1382.

گلچین معانی ، احمد: تاریخ تذکره های فارسی، تهران: سنایی ، چاپ دوم، 1363.

نصرآبادی، محمّد طاهر: تذکرۀ نصرآبادی، به کوشش : احمد مدقّق یزدی، یزد: دانشگاه یزد، 1379.

 

  • برگرفته از میراث شهاب ، ش103.

سفرنامه تاجیکستان*

 

مسعود عرفانیان

 نگارش حسين مسرت/ چاپ نخست: تابستان 1400/ شمارگان: 100 نسخه [!]، نشر یزدا و گروه نشریات

 حسین مسرت، یزدشناس، مصحح، پژوهشگر، کتابدار و مؤلف را بسیاری از اهل قلم و ادب می‌شناسند. او کارهای ارزنده و ماندگاری در راستای شناساندن هرچه بهتر زادگاه خود یزد انجام داده و تالیفاتی از کتاب و مقاله ‌از خود بر جای گذاشته ‌است. کسانی که خواهان آشنایی بیشتر با این پژوهشگر هستند می‌توانند به دو‌ماهنامه فرهنگی اجتماعی «یزد و یزدی‌ها» شماره 53، مرداد و شهریور 1400 مراجعه نمایند که ویژه‌نامه ‌استاد حسین مسرت است و کسانی مانند ایرج افشار، اصغر دادبه، اکبر ایرانی، یدالله جلالی پندری، پیام شمس‌الدینی (سردبیر یزد و یزدی‌ها) و... درباره‌ او نوشته‌اند.

نام کتاب گویاست و نویسنده در عنوان‌نامه با این عبارت «پیشکش به مردم مهربان و آریانژاد تاجیکستان» آن را به گفته خود تاجیکان به آنان بخشیده‌ است.

کتاب حاصل سفر آقای مسرت در سال 1383خ/ 2004 م ، به تاجیکستان است که به منظور «گذراندن دوره دکترای (دکتری) زبان و ادبیات فارسی در انستیتو شرق‌شناسی و میراث خطی آکادمی ‌علوم تاجیکستان و پژوهشگاه رودکی وابسته به دانشگاه ملی دولتی تاجیکستان» انجام گرفته بود.

سفرنامه ‌از تاریخ 25/1/1383 تا شنبه 13/4/1383 یعنی روزهایی را که نویسنده در تاجیکستان بوده ‌است دربر گرفته و نویسنده در این حدود دو ماه و نیم که در آنجا بوده چیزهایی را که در تاجیکستان مشاهده کرده شرح داده ‌است.

او در این سفر خویش به دیار تاجیکان با شخصیت‌های علمی ‌و فرهنگی آنجا ملاقات‌هایی داشته که شرح آنها در سفرنامه ‌از خواندنی‌ترین بخش‌های کتاب است، بویژه ‌احساسات، شور و شوق آنان نسبت به تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران‌زمین که محدود به فرهیختگان آن کشور نبوده و شامل دیگر باشندگان آن کشور که ‌از هم‌تباران ما هستند نیز می‌شود.

کمال‌الدین عینی، فرزند صدرالدین عینی، عایشه محمد‌اوا، عزیز بابایف، رستم کاملیوف، رحمت نذری، مهمان بختی (محبت اوف)، گلرخسار صفی‌اوا، مومن قناعت، کمال نصرالله، خدایی شریف‌زاده، مهین‌بانو ممدوا، امریزدان علی‌مردان، گل‌نظر کلدی، میرزا ملا‌احمد، منیازوف، سید رحمان سلیمان‌اوف، روشن رحمانی، ثابت نعمت‌اله‌یف، احراری، علی‌محمد خراسانی، فتح‌‌الله‌یف و چند تن دیگر از کسانی هستند که سفرنامه‌نویس با آنها دیدار نموده و یا در محافل علمی ‌و ادبی با آنان رو‌د‌ررو شده است.

از آن روزها تا به هنگام چاپ سفرنامه، متاسفانه چند تن از این ادیبان مانند: کمال‌الدین عینی، مومن قناعت، منیازوف، امریزدان علی‌مردان و گل‌نظر کلدی درگذشته‌اند.

توصیف شهر دوشنبه که در گذشته‌های نه‌چندان دور، دهی بوده که در آن بازارهای هفتگی در روزهای دوشنبه تشکیل می‌شده و سپس به سرعت رو به آبادانی و ترقی و نو شدن گذاشته تا جایی که به عنوان پایتخت تاجیکستان برگزیده شده و دیدار از آثار تاریخی، موسسه‌های فرهنگی آنجا مانند کتابخانه‌ها، آثارخانه‌ها (موزه)ها، بناهای یادبود و گردشگاه‌ها از دیگر نکاتی است که حسین مسرت در سفرنامه خود به‌ آنها اشاره نموده و به شرح آنها پرداخته ‌است.

در خلال سفر حسین مسرت به مناسبت تماس‌هایش با افراد گوناگون در مکان‌های مختلف در خیابان، تئاتر، رستوران‌ها و دیگر جاها، پاره‌ای از آداب و سنن تاجیکان را شرح می‌‌دهد و به نام‌های غذاها، وعده‌های غذایی، میوه‌ها، مکان‌ها، اشیاء، پوشاک و از این قبیل چیزهای دیگر که در میان تاجیکان مورد استفاده قرار می‌گیرد اشاره می‌کند، مانند: آثارخانه (موزه)، آشیانه (طبقه)، آش پلو (نوعی غذا که با برنج، گوشت، نخود و هویج تهیه می‌گردد)، اَکه (برادر)، پامِدُر (گوجه فرنگی)، بیمارخانه (بیمارستان)، بروقت (به هنگام، به موقع)، پای افزال (کفش)، تغا (دایی)، جوره (دوست، رفیق، دوست صمیمی)، چایخانه (قهوه‌خانه)، خَلَطه (کیسه، پاکت)، سبزی (هویج)، لب لبو (چغندر)، یخ ماس (بستنی)، مَیدَه (کوچک، خرد) هَندله/ هندلک (طالبی)، و بسیاری واژگان دیگر که سفرنامه‌نویس همه ‌آنها را تحت عنوان «واژه‌ها و اصطلاح‌های گسترده در تاجیکستان» در پایان کتاب ارائه نموده ‌است.

در پایان کتاب در بخش «پیوست‌ها» به غیر از «واژه‌ها، اصطلاحات...» که به آن اشاره شد، چند نوشته دیگر: «بهره‌وری از گویش یا زبان تاجیکی»، «زبانزدهای تاجیکی»، و «فرخی، شاعر مبارز ایران» نوشته فیض‌علی نجمانف که نویسنده آن را از سیریلیک به ‌الفبای فارسی برگردانده چاپ شده‌ است.

عکس‌هایی از نویسنده با تنی چند از ادیبان تاجیک، اسکناس‌های رایج در تاجیکستان، عکس‌هایی از صدرالدین عینی، چند تندیس، چند مکان و چند کتاب، در پایان ضمیمه کتاب شده ‌است.

 

*برگرفته از بخارا، ش 149.

 

حسین مسرّت

گزیده مقالات تحقیقی : واسیلی ولادیمیریویچ بارتولد ، ترجمه : ک.ک، تهران : امیرکبیر ، 1358 ، وزیری ، 504 ص.

گمشده و نوزده داستان دیگر: بنگرید: وجدان گمشده ،....

گیلان : تألیف : ک.ک، زیر نظر: محمّدعلی اسلامی ندوشن ، تهران : ابن سینا، 1347، 152ص، مصوّر/ تهران: فرانکلین، 1347، 152 ص، مصوّر/ ، تهران: سازمان کتاب های جیبی، فرانکلین ، چاپ دوم 1356 ، رقعی ، 166 ص،مصوّر / رشت: فرهنگ ایلیا، 1394، رقعی، 202ص.

لبخند بخت (مونت اوریول) : گی دومو پاسان ، ترجمه : ک.ک، تهران : مروارید ، 1341 ، رقعی ، 251 ص .

لنین : ماکسیم گورکی ، ترجمه : ک.ک، تهران : سپهر ، چاپ دوم،1330 ، 72 ص ( چاپ اوّل، 1325 ) و چاپ دوم به نام : خاطرات ماکسیم گورگی دربارۀ لنین )/ تهران: پژوهش، 1358، 72ص / تهران: کاوش، چاپ پنجم، 1358، 64ص، مصوّر.

ماجرای زن مکّار و شکستن جناق (بازنویسی داستان کوتاه کردی): مارگاریتا باریسوونا رودنکو، ترجمه : ک.ک، بازنويسی: کوشا نوروزی، ، ارومیه : خسروانی‌ مجد، 1396، رقعی، 16ص، مصوّر.

مقدّمۀ فقه اللفۀ ایرانی : یوسیف میخائیلوویچ اُرانسکی ، ترجمه : ک.ک، تهران : پیام، چاپ دوم،1379 ، وزیری ، 424 ص ، مصوّر.(چاپ اوّل،1358)

ملاّنصرالدین : مجموعه داستان:جلیل محمّدقلی‌زاده ؛ ترجمه: ک .ک، تهران: ثالث، 1392/ مشهد : بوتیمار، چاپ دوم،1393، 112ص.

موژیک ها: آنتون پ‍اول‍ووی‍چ‌ چخوف ، ترجمه : ک.ک، تهران : روزنامۀ آژیر ، 1323 ، جیبی ، 44 ص / بی جا: بی نا، بی تا( تهران: داد)،جیبی، 44ص/  چاپ دوم به نام: دهقانان ، چاپ سوم به نام: روستائیان .

موضوع روسیّه : ن‍م‍ای‍ش‍ن‍ام‍ه‌ در س‍ه‌ پ‍رده‌ و ه‍ف‍ت‌ ت‍اب‍ل‍و: کنستانتین م‍ی‍خ‍ائ‍ی‍ل‍ووی‍ج‌ سیمونوف ، ترجمه : ک.ک، تهران : بی نا ، 1326 ، رقعی ، 122 ص .

نهضت سربداران خراسان : ایلیا پاولوچ پطروشفسکی ، ترجمه : ک.ک، تهران ، فرهنگ ایران زمین، 1341،رقعی،100ص/ تهران: پیام ، چاپ سوم ، 1351 ، رقعی ، 119 ص.

وجدان گمشده، مجموعۀ‌ بیست‌ داستا‌ن‌ از ترجمه‌ها‌ی پیشین‌: میخائیل آل‍ک‍س‍ان‍درووی‍چ‌ شولوخف و دیگران، تهران: جاویدان، 1355، رقعی، 330ص

هزار سال نثر پارسی : تألیف : ک.ک، تهران : سازمان کتاب های جیبی، 46-1345 ، جیبی ، 5 ج/ تهران : امیر کبیر و سازمان کتاب های جیبی، چاپ دوم، 1353 / تهران : سازمان کتاب های جیبی و فرانکلین، چاپ [سوم]، ،  1355، جیبی، 5 ج/ تهران: علمی و فرهنگی (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی )، چاپ [نهم] ، 1396 ، رقعی، 3 ج ، 1519 ص .

یادبودهای انقلاب جنگل ،با نوشته‌هایی از: ک. ک [و دیگران] ، تألیف و گردآوری: هوشنگ عبّاسی؛ به کوشش: محمّدرضا توسّلی، رشت: بلور‏، ۱۳۹۰، 432ص، مصوّر.

یادبوده ها ، تألیف : ک.ک، تهران : پیام  (در دست چاپ).(بخشی را در مجلّۀ آینده چاپ کرده است)

یادداشت های حسنُک یزدی در سفر گیلان ، تألیف : ک.ک ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1350 ، بیاضی ، 56 ص ، مصور.

 

ناشناخته ها

آتاترول : هانری هسن، ترجمه : ک.ک.

ای پدر و مادر که در آسمانی : وال‍ن‍ت‍ی‍ن‌ پ‍ت‍رووی‍چ‌ کاتایف ، ترجمه : ک.ک.

باغ ابیغور (بخشی از -) : آناتول فرانس ، ترجمه : ک.ک.

تراژدی المنصور : هانری هسن ، ترجمه : ک.ک.

داستان؟ : پانائیتی استراتی ، ترجمه : ک.ک.

روی سنگ سفید :آناتول فرانس ، ترجمه : ک.ک.

ژرمانیا : هانری هسن ، ترجمه : ک.ک.

ژول سزار ( چند قطعه از - ) : ویلیام شکسپیر ، ترجمه : ک.ک.

سینا: پیه رکورنی ، ترجمه : ک.ک.

قطعاتی از اشعار نکراسوف: آل‍ک‍س‍ان‍در م‍ی‍خ‍ائ‍ی‍ل‍ووی‍چ‌ نکراسوف ، ترجمه : ک.ک.

کلاک آباد شده : میخائیل آل‍ک‍س‍ان‍درووی‍چ‌ شولوخف ، ترجمه : ک.ک.

مالک وحشی : سالیتکوف شچدرین، م‍ی‍خ‍ائ‍ی‍ل‌ ی‍وگ‍راف‍ووی‍چ‌ ، ترجمه :ک.ک.

مکبث (چند قطعه از -) : ویلیام شکسپیر ، ترجمه : ک.ک.

مولود انسان : ماکسیم گورکی ، ترجمه : ک.ک.

هوراس : پیه رکورنی ، ترجمه : ک.ک.

 

کتابنامه

الف- کتاب و نشریه

آقاشیخ محمّد، مریم و سعید نوری نشاط: گلزار مشاهیر، زندگی نامۀ درگذشتگان مشاهیر ایران(1358- 1376)، تهران: انجمن اثار ومفاخر فرهنگی ، 1377: 325.

افشار، ایرج و حسین بنی آدم : کتاب‌های ایران، 1333-1345، تهران: انجمن کتاب، 13 ج.

افشار، ایرج و حسین بنی آدم: کتاب شناسی دهسالۀ (۱۳۳۳ - ۱۳۴۲) ک‍ت‍اب های ای‍ران‌ ، تهران: انجمن کتاب،1346.

افشار، ایرج: نادره کاران(سوگنامۀ ناموران فرهنگی وادبی)، به کوشش: محمود نیکویه، تهران: قطره، 1383: 612-614.

ب‍ن‍ی‌آدم‌، ح‍س‍ی‍ن‌: ک‍ت‍اب‍ش‍ن‍اس‍ی‌ م‍وض‍وع‍ی‌ ای‍ران‌: از... ت‍ا ۱۳۵۴، ‏‏ت‍ه‍ران‌:مرکز اسناد فرهنگی آسیا‏‏‏، ۱۳۵۸.

-----------: ک‍ت‍اب‍ش‍ن‍اس‍ی‌ م‍وض‍وع‍ی‌ ای‍ران‌؛ س‍ال ه‍ای‌ ۱۳۴۳ – ۱۳۴۸، ت‍ه‍ران‌: ب‍ن‍گ‍اه‌ ت‍رج‍م‍ه‌ و ن‍ش‍ر ک‍ت‍اب‌‏‏‏‏‏‏، ۱۳۵۲.

رفیعی، محمّدعلی (حمید): پیک کتاب، تهران: پیک کتاب، 1363، 9 ج.

زهری، محمّد و دیگران: کتابشناسی ملی ایران، 1343-1375، تهران: کتابخانۀ ملّی ایران، 1344-1375.

شریفی، محمّد: فرهنگ ادبیّات فارسی، تهران: معین، 1387: 1163.

فهرست برگه‌های کتابخانه‌های عمومی کشور، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دبیرخانة هیأت امنای کتابخانه‌های عمومی کشور، 1364-1371، 3 ج.

کارنامۀ نشر، تهران: خانۀ کتاب، 1375-1387.

کاظمینی، محمّد: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانه الرّسول، ویرایش دوم، 1382، ج 2: 1233-1234.

کتابنامۀ فهرست کتاب منتشره، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.سال های گوناگون.

«کریم کشاورز»کیهان، ش12890( 1/9/1365) : 6.

«کریم کشاورز؛ مترجم، نویسنده، انسان»، کتاب امروز، خرداد ۱۳۵۱ ، شمارۀ ۳،ص2-13.

مسرّت، حسین: «یادبوده هایی از کریم کشاورز» ، یزد، یادگار تاریخ، تهران: دف، ویرایش دوم،1395، ج1: 152-153.

مشار، خانبابا:فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352، 2ج.

-----------:فهرست کتاب‌های چاپی فارسی، تهران: بی‌نا، [ویرایش چهارم]: 1358-1350، 5ج.

---------: مؤلّفین کتب چاپی فارسی و عربی از آغاز تاکنون، تهران: بی نا، 1343، ج5، ستون 71-73.

میرعابدینی، حسن: فرهنگ داستان نویسان ایران از آغاز تا امروز، تهران: چشمه، 1386: 228.

نوّابی، داود: تاریخچۀ ترجمۀ فرانسه به فارسی در ایران از آغاز تاکنون، تهران: بی نا، 1363.

ب- منابع مجازی

« با کریم کشاورز»، تارنمای انتشارات نگاه. 

پایگاه اطّلاع‌رسانی کتابخانه‌های ایران   

تارنمای سازمان اسناد و کتابخانۀ ملّی ایران. 

تارنمای کتابخانۀ دیجیتال آستان قدس رضوی www.digital.aqlibrary.ir

 [حکیمیان، هادی]:«یادی از کریم کشاورز؛ مترجم بزرگ یزدی»، تارنمای حوزۀ هنری یزد (3/11/1389).

« فهرست کتاب های کریم کشاورز» تارنمای خانه کتاب ایران.

www.ketab.org.ir

«کتابشناسی آثار کریم کشاورز » روزآهنگ. 

«کتاب‌هایی که مؤسّس "انجمن فرهنگی رشت" نوشت، کتابشناسی کریم کشاورز»، خبرگزاری ایبنا (17/8/1393).

«کریم کشاورز» تارنمای کتابناک.

«کریم کشاورز » ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

میرزانژاد موحّد، هادی «داستان معاصر گیلان» تارنمای پزشکان گیل (۲۱ /2/ ۱۳۸۹).

 

*برگرفته از فصل نامه مترجم ش 76.

کتابشناسی آثار کریم کشاورز*(2)

 

حسین مسرّت

امضای مرموز : ژرژ سیمنون ، ترجمه : ک.ک، تهران : سازمان کتاب های جیبی ، 1341 ، جیبی ، 194 ص / تهران : نگاه،1390، 191ص/ تهران: آوای روزان‏، ۱۳۹۵،       رقعی،  181ص.

باران سیاه : ماسودزی ایبوسه ، ترجمه : ک.ک،تهران:آگاه، 1356، 236ص/ تهران: چشمه، 1389.

بازی مرگ : ارل استانلی گاردنر ، ترجمه : ک.ک ، تهران : سازمان کتاب های جیبی ، 1342 ، جیبی ، 187 ص .

بلا (ترجمۀ کتاب قهرمان عصر ما ) : میخائیل لرمانتوف ، ترجمه : ک.ک ، تهران : نشریۀ انجمن روابط فرهنگی ایران با اتّحاد جماهیر شوروی ، 1325 ، رقعی ، 34 ص.

پارت و روم : بوکشچانین، ترجمه : ک.ک، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1356.(در دست چاپ)[ نقل از کتاب امروز،ص13]

تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سدۀ هیجدهم: نینا ویکتوروونا پیگوسکایا و دیگران، ترجمه : ک.ک، تهران : موسسۀ مطالعات وتحقیقات اجتماعی، 1346/ تهران: پیام ، چاپ [ششم]، 1384، وزیری ، 738 ص.

تاریخ ماد: ایگور میخائیلوویچ دیاکونف : ترجمه : ک . ک ، تهران : علمی و فرهنگی ، چاپ دهم، 1391 ، وزیری ، 684 ص. (چاپ اوّل، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345)

تاریکی گرتلی :  ج‍ان‌ ب‍وی‍ن‍ت‍ون‌ پریستلی ، ترجمه : ک.ک، تهران : امیر کبیر ، چاپ سوم ، 1353 ، رقعی ، 196 ص. (چاپ اوّل، 1324)

ترکستان نامه (ترکستان در عهد هجوم مغول ) : واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد ، ترجمه : ک.ک، تهران : بنیاد فرهنگ ایران،1352/ تهران:  آگاه ، چاپ دوم ، 1366 ، وزیری دو جلدی ، 1328 ص / تهران: آگه، چاپ سوم، 1387، 2ج، وزیری، 672+650ص.

جنایتی در گابون: ژرژ سمینون ، ترجمه : ک. ک . [کتاب گیلان 2 : 714]

چند حکایت از ملاّنصرالدین: بنگرید: ملاّنصرالدین.

چهارده ماه در خارگ (یادداشت های روزانۀ زندانی ) : تالیف : ک.ک، تهران : پیام ، 1363 ، رقعی ، 336 ص .

حسن صبّاح : تالیف : ک.ک، زیر نظر: محمّدعلی اسلامی ندوشن، تهران : ابن سینا و فرانکلین ، چاپ [سوم] ، 1354 ، 255 ص. (چاپ اوّل، 1344)/ تهران: علمی و فرهنگی ، کتاب های پرنده آبی‏، ۱۳۹۴.،214ص.

خاطرات ماکسیم گورکی دربارۀ لنین . بنگرید : لنین.

خاطره های جنگ دوم جهانی (1942-1944): شارل دوگل ، ترجمه : ک.ک و مرتضی آجودانی(جلدسوم) ، تهران : مروارید ، چاپ پنجم، 1368 ،وزیری، ج 1و2، 422+222ص .(چاپ اوّل، 1342).

خلاصه مقالۀ گ . ای . کاستیکوا دربارۀ رسم الخطّ سلطان علی مشهدی : گ . ا. کاستیکوا ، ترجمه : ک.ک، تهران : پیام ، [چاپ دوم] ، 1362 ، 48 ص، مصوّر .(به همراه رسالۀ سلطان علی مشهدی).(چاپ اوّل،1356)

داستان مرد ناشناس : آنتون پ‍اول‍ووی‍چ‌ چخوف ، ترجمه : ک. ک، تهران : پیام ، چاپ دوم ، 1353 .(چاپ اوّل، 1350) (به همراه روستائیان)

دختر سبکسر، ‏حکایت نقّاش: آنتون پ‍اول‍ووی‍چ‌ چخوف ؛ ترجمه: ک. ک و عبدالحسین نوشین، اصفهان: فردا، ‏۱۳۹۰، رقعی، 132ص.

دخترک خردمند:( بازنویسی داستان‌های کوتاه کردی): [مارگاریتا باریسوونا رودنکو؛ ترجمه :ک. ک؛ تلخیص‌کننده] آزار نوروزی، ارومیه : خسروانی‌مجد‏، ۱۳۹۶.،14ص، مصوّر( افسانه‌های کردی. فارسی .برگزیده)

دشمنان، نمایشنامه : ماکسیم گورکی ، ترجمه : ک.ک، تهران : مجلّۀ پیام نو، 1326،رقعی،94ص/ تهران: نگاه و شباهنگ ، چاپ سوم، 1357 ، رقعی ، 94 ص .

دو برووسکی :الکساندر سرگیویچ پوشکین ، ترجمه : ک.ک ، تهران : انجمن روابط فرهنگی ایران وشوروی، 1324،رقعی، 130ص/ تهران: پیام ، چاپ دوم ، 1351، رقعی ، 132 ص .

دوران کودکی : ماکسیم گورکی ، ترجمه : ک.ک، تهران : سپهر، ، 1330،رقعی، 268ص/ تهران: سازمان کتاب های جیبی ، چاپ دوم، 1341 ، جیبی ، 326 ص /تهران: آگاه، 1388/  تهران: نگاه، چاپ سوم،1392،رقعی، 320ص.

دهقانان : آنتون پاولوویچ چخوف، ترجمه : ک.ک، تهران : سازمان کتاب های جیبی،چاپ دوم،1342 ،جیبی، 64ص.(همراه با روشنایی ها)

ن.ن.ک: روستائیان.

رسالۀ سلطان علی مشهدی در خوشنویسی .بنگرید:خلاصۀ مقالۀ گ. ا.کاستیکوا.

روستائیان ، روشنایی ها ، داستان مرد ناشناس : آنتون پ‍اول‍ووی‍چ‌ چخوف ، ترجمه : ک.ک، تهران : پیام ، فرانکلین، چاپ چهارم ، 1354، 227ص.( چاپ اوّل،1350)/ تهران: ناهید و علمی و فرهنگی‏،چاپ سوم، ۱۳۸۹، 260ص.

روشنایی ها : آنتون پ‍اول‍ووی‍چ‌ چخوف ، ترجمه: ک.ک، تهران : سازمان کتاب های جیبی، 1342/ تهران: پیام ، چاپ سوم ، 1353( همراه روستائیان) .

زارع شیکاگو: مارک تواین ، اقتباس توسّط : گابریل تیموری (به فرانسه)، ترجمه : ک.ک، تهران ،1329، 54ص / تهران : سپهر ، چاپ دوم ، 1351 ، رقعی ، 65 ص ، مصوّر.

زبان های ایرانی :  یوسیف میخائیلوویچ اُرانسکی ، ترجمه : ک.ک. [نقل از کیهان 1/9/65 : 6] ( شاید همان کتاب مقدّمۀ فقه اللغۀ ایرانی باشد)

زن حیله‌گر( بازنویسی داستان کوتاه کردی)/‏:[مارگاریتا باریسوونا رودنکو؛ ترجمه :ک. ک؛ تلخیص‌کننده] آزار نوروزی، ارومیه : خسروانی‌مجد‏، ۱۳۹۶.،13ص، مصوّر( افسانه‌های کردی. فارسی .برگزیده)

زندگانی من :کودکی، نوباوگی، جوانی : لی یف نیکالایوویچ تولستوی، ترجمه: ک.ک، تهران: جامی و مصدّق، 1396،رقعی، 464ص.

زن عاقل:( بازنویسی داستان کوتاه کردی) : [ مارگاریتا باریسوونا رودنکو؛ ترجمه ک. ک؛ تلخیص‌کننده] آراز نوروزی، ارومیه : خسروانی‌مجد‏، ۱۳۹۶.،13ص، مصوّر.( افسانه‌های کردی. فارسی .برگزیده)

شبی در چهارراه : ژرژ سیمنون ، ترجمه : ک.ک ، تهران : سازمان کتاب های جیبی ، 1341 ، جیبی ، 280 ص / تهران: نگاه، 1390، 248ص.

شهر در تاریکی : ج‍ان‌ ب‍وی‍ن‍ت‍ون‌ پریستلی ، ترجمه : ک.ک، تهران : گوتمبرک ، 1339.

شهریار کوهسار : ادمون    فرانسوا   والانتن آبو ، ترجمه : ک.ک، تهران : سازمان کتاب های جیبی ، 1343 ، جیبی ، 126 ص/ تهران: لوح، 1357، 117ص.

عشق بی پیرایه : واندا واسیلوسکایا ، ترجمه : ک.ک، تهران : پیام ، چاپ سوم 1355 ، رقعی ، 143 ص . (چاپ اوّل، 1328 )/ تهران: سازمان کتاب های جیبی، 1346، جیبی، 287ص/ مشهد: بوتیمار، چاپ دوم،1392،رقعی، 160ص/ تهران: علمی و فرهنگی، ‏۱۳۹۴، 168ص.

فرخنده نامه : تألیف : ک.ک.(در دست چاپ )

فی مدّة المعلومه : تألیف : ک.ک، تهران : امیر کبیر ، 1355 ، رقعی ، 192 ص .

قربانعلی بک و نه داستان دیگر : جلیل محمّد قلی زاده (ملاّ نصرالدین ) ، ترجمه : ک.ک، تهران: نگاه ، چاپ سوم ، 1357 ، رقعی ، 149 ص .(چاپ اوّل، 1355).

قهرمان دوران : میخائیل یورویچ لرمونتوف ، ترجمه : ک.ک، تهران : مؤسّسۀ مطبوعاتی هنر پیشرو‏، ۱۳۳۱‌،246ص، مصوّر/ تهران: سازمان کتاب های جیبی،چاپ دوم،1341، 266ص/ تهران: امیرکبیر ، چاپ پنجم، 1393 ، رقعی ، 192 ص ، مصوّر / تهران: نگاه، 1389، 224ص.

کارد و طناب : ژرژ سیمنون ، ترجمه : ک.ک، تهران: سازمان کتاب های جیبی ، 1341 ، 228 ص / تهران: نگاه، 1390، جیبی، 248ص.

کشاورزی و مناسبات ارضی ایران در عصر مغول (ق‍رن ه‍ای‌ ۱۳، ۱۴ م‍ی‍لادی‌): ایلیا پاولوچ پطروشفسکی ، ترجمه : ک.ک، تهران : مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران ، 1344 ، 2ج،مصوّر/ تهران: ابوریحان(نیل)،چاپ سوم، 1357، مصوّر.

کودکی ، نوباوگی و جوانی : لی یف نیکولایویچ تولستوی ، ترجمه : ک.ک، تهران : سپهر و فرانکلین، 1345 ، رقعی ، 409 ص ، مصوّر/ تهران: علمی و فرهنگی،چاپ دوم، ‏۱۳۹۵، 451ص.

کتابشناسی آثار کریم کشاورز* (1)

 

حسین مسرّت

زندگی نامۀ کوتاه

     کریم کشاورز، نویسنده، پژوهشگر و مترجم نامی ایران در سال 1279 در شهر رشت به دنیا آمد . پدر وی حاج محمّد وکیل التجّار یزدی، در اوان جوانی به سفارش پدرش محمّدحسین وکیل التجّار که در باکو تجارت خانه داشت،از محمّدآباد چاهوک یزد برای تجارت ابریشم به نواحی شمال ایران و سپس شهرهای کشور روسیۀ تزاری رفت. در  باکو بود که سفری به رشت کرد و با همسری از آن دیار ازدواج کرد و سرانجام پس از تبعید به مشهد و فرار از آن شهر و دربه دری در عشق آباد و باکو در شهر رشت سکنی گزید. وکیل التجّار بعدها به سبب نیک نامی و آزادی خواهی خود، نمایندۀ مردم رشت در دورهای یکم و دوم مجلس شورای ملّی شد. وکیل التجار یزدی پس از سال ها مبارزه با کارگزاران محمدعلی شاه قاجار در چهل و یک سالگی و به هنگام بالا رفتن از پلّه‌های مجلس شورای ملّی، در اثر سکتۀ قلبی درگذشت و در ابن بابویه تهران به خاک سپرده شد.

      کریم، تحصیلات ابتدائى را درشت گذراند سپس وارد مدرسۀ فلاحتی رشت شد که در آنجا  هم فرانسوی می آموخت و هم مترجم بود. سپس در مدرسۀ آلیانس فرانسه در تهران به پایان رساند. در جوانى  با  روزنامه‏ها و مجلاّت رشت همکاری فرهنگی خود را آغاز کرد. زبان روسى را در  کنسول‏گرى روس در رشت، زمانی که دبیر کنسولگری،  مترجم و معلبم آنجا بود، آموخت. او مدّتى در مدرسۀ  آمریکایى رشت، آموزگار زبان فارسى مبلّغین آمریکایی بود و در دوران نهضت جنگل، کفیل وزارت مالیه شد.از کارهای  فرهنگى به یاد ماندنی او بنیان  انجمن فرهنگى در رشت بود که نمایش روی صحنه می‌بردند. وی پس از آن راهى به تهران شد. بهزاد موسایی بر این باور است که داستان «خواب» که در سال ۱۲۹۸ در دومین شمارۀ مجلّۀ «فرهنگ» چاپ شد، گویا نخستین داستانی است که در آن مجلّه به چاپ رسیده و نخستین داستان کشاورز است.

      کریم کشاورز(از اعضای حزب کمونیست ایران،دهۀ ۱۹۲۰م)  و برادرانش فریدون (نمایندۀ بندر انزلی در دورۀ ۱۴ مجلس شورای ملّی) و جمشید(نوازنده و موسیقی دان) از اعضای اصلی کمیتۀ مرکزی حزب توده بودند.(ویکی پدیا)(امّا خود و پسرش بهمن این عضویّت را رد می کنند). وی در سال 1300 ش از وزارت معارف تقاضای امتیاز روزنامه ای به نام قیام می کند. کشاورز در سال 1312ش از سوی حکومت پهلوی به جرم آزادی خواهی ، فعّالیّت و گرایش های سیاسی به یزد تبعید  شد و تا سال 1314 ش در یزد بود ( شریفی می نویسد که کشاورز به سال 1310ش به یزد تبعید شد و میر عابدینی بدون ذکر ماخذ می آورد: وی 9 سال در یزد تبعید بود.امّا فرهمند و نسیمی، دبیران یزدی دبیرستان کیخسروی می گویند که وی از سال 1312 تا 1314ش در یزد بود.) و در دبیرستان کیخسروی به تدریس زبان فرانسه مشغول شد. وی نخستین گام ها را در گردآوری ادبیّات عامّۀ  مردم یزد برداشت.از وی دو کتاب در بارۀ یزد به نام های :«فی مدّة المعلومه» و «یادداشت های حسنک یزدی در سفر گیلان » و چندین گفتار در فرهنگ مردم یزد در پیام نو برجای مانده است که دستاورد آن سال هاست. عمده فعّالیّت مطبوعاتی او بین سال های 1322 تا 1324 ش سردبیری روزنامۀ آژیر به صاحب امتیازی سید جعفر پیشه وری بود.

      کشاورز در سال 1325ش به عضویّت هیئت رییسۀ کنگرۀ نویسندگان ایران درآمد و با نویسندگان و شاعران نام آشنای ایران آشنا شد و سپس در برگزاری نخستین کنگرۀ نویسندگان ایران و در انتشار مجلّۀ پیام نو همکاری کرد. همو عضو هیئت مدیره و دبیر انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی نیز شد .وی پس از کودتای 28مرداد 1332ش ، در همان سال  به جزیرۀ خارگ تبعید شد و در مدّت چهارده ماهی که آنجا بود موفّق به نگارش خاطرات روزانۀ خود با نام «چهارده ماه در خارگ» شد.

  کشاورز پس ازپایان این دوران ، دیگر حقّ کار دولتی نداشت، ازینرو در کنار کارهای  گوناگونی که  برای گذران زندگی انجام می داد ، به کار ترجمه و تألیف کتاب می پرداخت. وی سپس با همه رفقای خود قطع رابطه کرد و دیگر به هیچ وجه دست به فعّالیت سیاسی نزد.او بواسطۀ ترجمۀ نمایش های فرانسوی به فارسی موفّق به دریافت نشان طلا از «انجمن امید ترقّی» شد و در سال 1345 ش با ترجمۀ تاریخ ماد اثر میخائیل دیاکونف برندۀ جایزۀ بهترین کتاب سال گردید. وی افزون بر زبان گیلکی به زبان‏هاى روسى و فرانسه مسلّط و با زبان‏هاى انگلیسى ، ترکى و عربى نیز آشنا بود.  کشاورز بیش از هفتاد سال از عمر پربارش را به  ترجمه و نویسندگی گذراند و کتاب هاى زیادى را از زبان‏هاى روسى و فرانسه به فارسى ترجمه کرد. کشاورز موفّق شد «بسیاری از آثار ادبی جهان را به فارسی ترجمهد که این تلاش او تأثیر مهمّی در افزایش دانش داستا‌ن‌نویسی ایرانی داشت. کشاورز آثار نویسندگانی بزرگ چون: پوشکین، چخوف، گورکی، لرمانتوف، تولستوی، پریستلی، گی دو موپاسان، ژرژ سیمنون و مارک تواین را به فارسی ترجمهد و بسیاری از آنان را برای نخستین بار به ایرانیان معرّفی کرد. »(میرزا نژاد موحّد). او افزون بر فی مدّة الملومه ، دو رمان نیز به اسم مستعار نوشته است . حوزۀ کار او از ترجمۀ آثار ادبی مهمّ جهان تا ترجمۀ کارهای تحقیقی روسی در حوزۀ ایران‌شناسی را در بر می‌گرفت که مهمترین حوزۀ کاری و به گفتۀ ایرج افشار « خدمت بزرگ و اساسی و ماندگار تر»او بود

     وی سرانجام در 17 یا 18 آبان 1365 به سنّ  86 در تهران از دنیا رفت و در بهشت زهرای تهران آرمید. کریم کشاورز پدر بهمن کشاورز، وکیل نامی ایران است.

****

      کتابشناسی های پدید آور یکی از ابزارهای رسیدن به دانسته ها در بارۀ جایگاه ادبی، فرهنگی یا علمی آن فرد است. دسترسی به فهرست کامل کتاب های چاپ شده در ایران ، به رغم وجود دوره های پنج جلدی فهرست کتاب های چاپی فارسی اثر خان بابا مشار ، کتاب های ایران ، کتابشناسی ملّی ایران ، پیک کتاب ، کتابنامه ، کارنامه نشر و حتّی فهرست ناشران دولتی و غیردولتی ، کاری بسیار دشواراست ، حتّی کتابخانه ملّی ایران که می بایست حدّاقل یک نسخه از کتاب های چاپ شده را در اختیار داشته باشد ، بسیار کمبود دارد ، به همین سان است کتابخانه های مجلس شورای اسلامی ، آستان قدس رضوی ، دانشگاه تهران ، مرعشی قم و نیز تارنماهای خانۀ کتاب ایران،کتابخانۀ ملی، کتابخانۀ آستان قدس رضوی، پایگاه اطلاع رسانی کتابخانه های ایران و غیره.

    شاید اگر روزی فهرستگان کتب فارسی موجود درکتابخانه های ایران فراهم آید ، بتوان به فهرست نسبتاً کاملی از این کتاب ها دست یافت . از اینرو بنا به دلایل گفته شده ، تهیّه و تدوین فهرست آثار نویسندگان ، به ویژه آن هایی که  در سرای دیگر آرمیده اند ، بسیار دشواراست .

     فهرست حاضر که نخست با مراجعه به کتابخانۀ وزیری یزد ، سپس کتاب های مهمّ کتابشناسی ایران ، زندگی نامه های کریم کشاورز و سرانجام پایگاه های مجازی اطّلاع رسانی گردآوری و سامان یافته است، تنها شامل کتاب های ترجمه و تألیف روانشاد کریم کشاورز، مترجم نامی فرانسه و روسی در ایران می شود .در این کتابشناسی که از آغاز تا پایان سال 1397 را در برمی گیرد، به دلیل محدودیّت جا و فراوانی گفتارهای آن زنده یاد ، از تدوین گفتارهای وی که عمدتاً در آژیر، پیام نو و پیام نوین است، چشم پوشی شد . بخشی هم در انتهای این فهرست با عنوان «ناشناخته ها » به نقل از پشت جلد کتاب « کشاورزی و مناسبات ارضی درایران » قرار دارد که به دلیل عدم اطمینان از اینکه کتاب یا مقاله است در آن جا ، جای گرفته ، شاید روزی به همّت مترجمان و دوستان و صاحبان کتابخانه های شخصی این کتابشناسی راست و بی کم و کاست گردد. آثار کریم کشاورز را که اکنون 62 عنوان را در برمی گیرد، می‌توان به سه بخش: کتاب‌های تألیفی، ترجمه‌های تاریخی و ادبی تقسیم کرد.( در این فهرست اگر یک کتاب بوسیلۀ ناشران گوناگون چاپ شده ، آمده است، ولی اگر از یک ناشر بوده، فقط آخرین چاپ قید شده است.)

( درفهرست خانۀ کتاب ایران، نام کریم کشاورز به عنوان همکار در تدوین چندین کتاب قانون، گردآوری بهمن کشاورز آمده که وی  فرزند بهمن کشاورز است. )

****

آبیاری در ترکستان : واسیلی ولادیمیرویج بارتولد ، ترجمه : کریم کشاورز ، تهران: مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران ، 1350، وزیری ، 314 ص .

آشغالدونی : کارولینا ماریاد ژزوس ، ترجمه : ک .ک ، تهران : نیل ، چاپ چهارم 1364، رقعی ،251 ص .(چاپ اوّل، 1342)

آفو و همسرش: (بازنویسی داستان کوتاه کردی) : [ مارگاریتا باریسوونا رودنکو؛ ترجمه ک. ک؛ تلخیص‌کننده] آراز نوروزی، ارومیه : خسروانی‌مجد‏، ۱۳۹۶.،9ص، مصوّر.( افسانه‌های کردی. فارسی .برگزیده)

ادبیّات فارسی بر مبنای تالیف استوری :چ‍ارل‍ز آم‍ب‍روز اس‍ت‍وری‌،  ترجمه به روسی: یو.آ.برگل ، ترجمه : ک.ک و دیگران، تحریر : احمد منزوی، تهران: مؤسّسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، 1362، 2ج.

اسلام درایران (از ه‍ج‍رت‌ ت‍ا پ‍ای‍ان‌ ق‍رن‌ ن‍ه‍م‌ ه‍ج‍ری‌):ایلیا پاولوچ پطروشفسکی ، ترجمه  : ک . ک ، تهران : پیام ، چاپ ششم ، 1363 ، وزیری ، 565 ص .(چاپ اوّل، 1350)

اشکانیان : میخائیل میخائیلوویچ دیاکونف، ترجمه : ک. ک ، تهران : انجمن ایران باستان، 1344/ تهران: پیام ، چاپ سوم ، 1379، رقعی ، 208 ص، مصوّر/ تهران: وانیا، 1394، وزیری، 184ص.

افسانه های کردی : گردآورنده: مارگاریتا باریسوونا رودنکو ، ترجمه : ک.ک ، تهران : آگاه و فرانکلین، 1352، رقعی ، 365 ص / تهران: جامی، 1391،رقعی، 368ص/ تهران: علمی و فرهنگی، 1393، 303ص.

افصح‌الملک از شعرای یزدی دوره قاجار*

 

افصح‌الملک از شعرای یزدی دوره قاجار

ایسنا/یزد محقق و پژوهشگر فرهنگ یزد از جمله مشاهیر این دیار مربوط به دوران قاجار را «افصح‌الملک یزدی» ملقّب و متخلّص به «افصح‌الملک» خواند که از وی تنها دو مثنوی «تحفۀ فاتحیه» و «شکرنامه» و چند غزل برجای مانده است.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با ایسنا در رابطه با وی که همچنین متخلص‌ به جلال، جلالی و جلال‌الشعراء نیز بوده است، می‌گوید: افصح‌الملک در روستای بنادک سادات از توابع شهرستان مهریز به دنیا آمد. پدرش، میرزا سید حسین فرزند میرزا سیدعلی‌نقی وقت و ساعتی (منسوب به محلۀ وقت و ساعت) و از سادات موسوی یزد بود که بنا بر شنیده‌ها، از نوادگان میرزا محمد عقدائی به شمار می‌آمد.

وی با بیان این که افصح‌الملک در کودکی مادرش را که از فرزندان نواب میرزا محسن بود، از دست داد و در ۱۶ سالگی راهی یزد شد، ادامه می‌دهد: او برای تأمین معاش، نخست به حرفه حکاکی روی آورد و پس از مدتی، در خوشنویسی مهارت یافت ولی در این مدت به تحصیل علوم متداول کوشید و دیری نگذشت که به واسطه‌ی ذوق لطیف و قریحه‌ی سرشارش، به زبان‌آوری و بلاغت در سرودن شعر نامور شد و این امر انگیزه‌ای شد تا در ۲۶ سالگی راهی اصفهان و سپس تهران شود که در تهران به محافل ممتاز ادبی راه یافت.

مسرت خاطرنشان می‌کند: افصح‌الملک در ۱۳۱۸ هجری قمری به وسیله میرزا علی‌اصغرخان اتابک صدراعظم وقت، به دربار مظفرالدین شاه راه یافت و قصایدش مورد پسند شاه قرار گرفت. در ۲۰ شعبان ۱۳۲۰ قمری طی فرمانی از سوی مظفرالدین شاه، ملقب به افصح‌الملک شد که اصل این فرمان در گنجینه‌ی مخطوطات کتابخانه‌ی وزیری یزد نگهداری می‌شود.

وی بیان می‌کند: افصح‌الملک تا زمان اعطای لقب، اشعار خود را با تخلص «جلالی» می‌سرود اما پس از آن، تخلص خود را به افصح‌الملک تغییر داد.

این محقق و نویسنده یزد با بیان این افصح‌الملک سروده‌های بسیاری در قالب غزل، مثنوی، قصیده و به‌ویژه قطعه دارد، می‌گوید: بیشتر آثار منظوم وی، به‌ استثنای دو مثنوی «تحفۀ فاتحیه» و «شکرنامه» و چند غزل و قطعه، از میان رفته ولی همین مقدار اندک گواهی بر مهارت و بلاغت او در سخن‌سرایی است.

به گفته‌ی مسرت، در میان سروده‌های او چند ماده تاریخ نیز دیده می‌شود؛ از جمله تاریخ درگذشت سپه‌سالار وجیه‌المیرزا در ۱۳۲۱ قمری و شیخ محمدجواد خراسانی در ۱۳۴۰ هجری قمری که به درخواست «مرآت» سروده شده است. همچنین شعری در سیه‌روزی مردم رشت دارد که ظاهراً به سال‌های ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ قمری و دوره‌ی قتل و غارت مردم آن دیار به دست نیروهای روس مربوط است.

وی در ادامه اظهار می‌کند: البته اقامت افصح‌الملک در تهران دیری نپایید و از شدت بیماری به ناچار راهی زادگاه خود شد. هرچند روشن نیست که در چه سالی به یزد بازگشت اما سروده‌ای که بر سردر باغ وی وجود داشته است، حضورش را در ۱۳۲۸ قمری مسجل می‌کند.

مسرت در پایان نیز یادآور می‌شود: افصح‌الملک در اول ربیع‌الاول ۱۳۴۵ برابر ۱۷ شهریور ۱۳۰۵، در سن ۶۲ یا ۶۳ سالگی درگذشت و او را در زاویه‌ی حرم امامزاده جعفر در یزد به خاک سپردند.

 

* برگرفته از ایسنای یزد. گفتگو با حمیدرضا دهقان

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی

حسین مسرّت

*ندارد آن شرف و اعتبار

ندارد آن شرف و اعتبار دنیای دون  که خویش را تو بدان چیز معتبر یابی ( د 604)

*نشنید سخن عاقبت اندر سر آن شد

گفتم به دل ای دل مرو اندر سر زلفش   نشنید سخن عاقبت اندر سر آن شد ( د 146)

*نصر من الله و فتح قریب

تا ز در بسته نگردی ملول   نصر من الله و فتح قریب ( د 16)

*نکویی کن و در آب انداز

نظر انداز بر این گفته که ضایع نشود   گفته اند اینکه نکویی کن و در آب انداز ( د 525 )

*نمک خوردن و نمکدان شکستن

زود بگیر نمک دیدۀ آن کس که او   نان و نمک خورد و رفت، خوان و نمکدان شکست ( 47)

*نه روز آرام می گیرم نه می گیرد به شب خوابم

به صبح عاشقان یعنی رخت کز مهر رخسارت  نه روز آرام می گیرم نه می گیرد به شب خوابم ( د 213)

( و )

*وا حسرتا اگر ندهی آرزوی دل

در آروزی روی تو دل جان همی دهد  واحسرتا اگر ندهی آرزوی دل ( د 208 )

*وقت غنیمت شمر

وقت غنیمت شمر ورنه چو فرصت نماند    ناله که داشت سود سوز کی آید به کار ( د 178 )

( ه )

*هر جا نهم دست فرو می ریزد

پوسیده شده ست خانۀ آب و گلم   هر جا نهم دست فرو می ریزد ( د 631)

*هرکس خاطر یاری و دیاری دارد

عالمی غرقۀ دریای هوا و هوسند   هرکسی خاطر یاری و دیاری دارد ( د 173)

*همّت عاشق بلند افتاده است

همّت عاشق بلند افتاده است امّا چه سود   چون قبای عمر کوتاه است بر بالای عشق ( د 205)

*همه کج می بازی

من با تو چو رخ راست روم لیکن تو   چون فیل و چو فرزین همه کج می بازی ( د 639 )

*همیشه نفع رسان باش

همیشه نفع رسان باش و بردبار چو خاک     که مکث عمر گرامی از این ممر باقی ( د 604)

*هوای خطّه شیراز می کرد

خیال آب رکناباد می پخت    هوای خطّه شیراز می کرد ( د 89 )

*هیچش ز خدا شرم نیست

زاهد دهدم توبه ز روی تو زهی روی   هیچش ز خدا شرم و ز روی تو حیا نیست ( د 57 )

*هیچ کاری بر نمی آید ز دست تنگ من  

هیچ کاری بر نمی آید ز دست تنگ من   ورنه جنگی نیست دامان تو را با چنگ من ( د 292)

*هیچ کسم ، هیچ کسم

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم        ور به غیر تو بود هیچ کسم ، هیچ کسم ( د 212)

( ی )

*یارب چه دل است این

یارب چه دل است این دل سختت که نشد نرم   از یارب ِ دلسوز من و ناله زارم ( د 243)

*یار کسی باش که او یار تو باشد

تو گرد کسی کرد که او گرد تو گردد  تو یار کسی باش که او یار تو باشد ( د 103)

*یک موی زیر و بالا نیست

حدیث شوق چو زلفت دراز گشت دراز   به جان دوست که یک موی زیروبالا نیست ( د 76)

 

 

کتابنامه

 

برقعی ، یحیی : کاوشی در امثال و حکم فارسی ، قم : نمایشگاه و نشر کتاب ، 1364.

بهمنیار ، احمد : داستان نامۀ بهمنیاری ، به کوشش : فریدون بهمنیار ، تهران : دانشگاه تهران ، 1369 .

جامی ، عبدالرحمن : بهارستان ، وین ، 1846 م .

داد ، سیما : فرهنگ اصلاحات ادبی ، تهران : مروارید ، 1371.

دامادی ، محمّد : مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی ، تهران : دانشگاه تهران ، 1371.

دولتشاه سمرقندی ، ابن علاء الدوله : تذکرة الشعرا ، به کوشش : ادوارد براون ، لیدن ، 1318 ق .

دهخدا ، علی اکبر : امثال و حکم ، تهران : امیر کبیر ، چاپ ششم ، 1363.

سلمان ساوجی ، جمال الدّین : دیوان ، با دیباچه : تقی تفضّلی ، به کوشش : منصور مشفق ، تهران : صفی علیشاه ، 1336 .

.............. :دیوان ، با دیباچه و تصحیح : ابوالقاسم حالت ، به کوشش : احمد کرمی ، تهران : ما ، 1371.

...............:کلیّات ، شرح حال : غلامرضا رشید یاسمی ، با دیباچه و به کوشش : مهرداد اوستا ، تهران : زوّار ، 1337 .

شعاعی ، حمید : امثال شعر فارسی ، تهران : گوتنبرگ ، 1351 .

شکورزاده ، ابراهیم : ده هزار مثل فارسی ، مشهد : آستان قدس رضوی ، 1372.

صفا، ذبیح الله : تاریخ ادبیّات در ایران ، تهران : فردوس ، چاپ پنجم ، 1368 ، ج 2/3 .

عفیفی ، رحیم : مثل ها و حکمت ها ، تهران : سروش ، 1371.

کاسب ، عزیزالله : چشم انداز تاریخی هجو ، تهران : بی نا ، 1366.

گلچین معانی ، احمد : مضامین مشترک در شعر فارسی ، تهران : پاژنگ ، 1369 .

میر صادقی ( ذوالقدر ) ، میمنت : واژه نامۀ هنر شاعری ، تهران : کتاب مهناز ، 1373.

نشاط ، محمود : زیب سخن یا علم بدیع پارسی ، تهران : بی نا ، 1342 ، ج 1 .

 

*ماخذ: مهر و ناهید، ش 31.

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی*(10)

 

حسین مسرّت

( م )

*مار به دست دشمن باید گرفت

دولت توست آنکه هیچ مور نیازارد از او   لیک به دست کسان ارقم و ثعبان گرفت ( 61)

*مار خوردن= کار زشت و زننده کردن

لعل روان ز جام زر نوش و غم جهان مخور  زین فلک مزرّری بهر چه مار می خوری[1] ( 234)

*مار را چون دُم گسستی ، سر بباید کوفتن / کار مار دُم گسسته نیست کار سرسری ( 231)

*ما را میل دوست

هر یکی را با یکی میلی و ما را میل دوست   هرکسی را در جهان رایی و ما را رأی عشق ( د 205)

*ما را هر چهار افتاده است

عشق و بیماری و درویشی و جور روزگار   صعب تر کاری است ما را هر چهار افتاده است ( د 64 )

*ماه نو ماند به یک ابروی او

شکل ماه نو ، خم ابروی او را راستی   نیک می ماند ، دریغا ماه نو پیوسته نیست ( 272)

*مبارک منزلی باشد کانجا تو باشی

مبارک منزلی کآنجا فرود آید چو تو ماهی  همایون عرصه ای کآرد به سویش رخ

*مثل حلقه بر دریا بیرون درماندن

دولتسرای سلطنتش را سپهر پیر  در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است

*مثل خر که در پالان گر بیند

نمایند هر شب خران را به خواب  که پالا نگران را ببرده است آب

*مثل زر = بر طبق مراد ، زرد ، دوروی

هرکه از نام تو بر لوح جبین کرد نشان   کاروبارش به درستی همه چون زر شده است

چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است   کار تو درست از پی آن همچو زر آمد ( 109)

*مثل سیبی که از میان دو نیم کرده باشند = از فراوانی شباهت گویند

رخسار تو و مه ده و چار   سیبی است دو نیم کرده پندار ( 459 )

*مثل غذای بی نمک

بی هوای تو حیات است چو بی آب، نبات    بی ثنای تو کلام است چون بی ملح طعام ( 177)

*مثل کاسۀ خون = چشمی بسیار سرخ شده

گویی دو کاسه اند پر از خون دو چشم من     یا خود دو ساغرند زجاجی پر از شراب ( 24)

*مثل گرد در پی کسی افتادن

چو گرد در پیش افتاده عالمی خاکی      نمی رسد ولی دست کس به دامانش ( 144)

*مثل موی از خمیر کشیدن = با نهایت آسانی

دشمنش آید برون از پوست چون موی از خمیر[2]     ور نمی آرد سپهرش موکشان می آورد ( 98 )

زبان چرب[3] تو اینک به نکتۀ شیرین   بیرون کشد ز آبش به سان موی از ماست ( 45)

*مرد امروزیم ما را با غم فردا چه کار

می خورد صوفی غم فردا و ما می خوریم  مرد امروزیم و ما را با غم فردا چه کار ( د 181)

*مرد میدان او نیست

چنین که جام می لعل اوست مردافکن  در این زمانه کسی نیست مرد میدانش ( 145)

*مستوری مریم از بی چادری است

نیست دشمن را تقاعد جز که از بی قوّتی   هست مستوری قحبه[4] از چه ؟ از بی چادری ( د 620)

*مستی غمزۀ خوبان ز خمار افزاید

از سر کسر شدن فتح زیادت چه عجب   مستی غمزۀ خوبان ز خمار افزاید

*مشکل حکایتی است که ما را فتاده است

نه اتّفاق صحبت و نه اتّفاق هجر   مشکل حکایتی است که ما را فتاده است ( د 65)

*مصلحت وقت در این بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چه رفتی       گفتا که مگر مصلحت وقت در این بود ( د 99 )

*مضرّت است و منافع شراب را بسیار / اگر قیاس کنی این بدان نمی ارزد

*مقبل آن است که او هندوی سلطان باشد

فرّخ آن است که لالای شهنشاه بود       مقبل آن است که او هندوی سلطان باشد ( 102)

*مقصود من از کعبه و بتخانه تویی

غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را       چه کند خانه ؟ پی خانه خدا باید رفت ( 265 )

*مگو بالای چشم اوست ابرو

بالای تو چشمی است که می یارد گفت ؟  با دوست ، که بالای دو چشمت ابروست ( 548 )

*مملکت وقتی شود ایمن که از پولاد تیغ/پیش یأجوج بلا سدّی کشی اسکندری ( 231)

*من آن را آدم خوانم که دارد سیرت نیکو/مرا چه مصلحت با آنکه این گبر است و آن ترسا ( 3)

*من آن کس را که عاشق نیست ، خود عاقل نمی دانم

مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان  من آن کس را که عاشق نیست ، خود عاقل نمی دانم ( د 238 )

*من جاء بالحسنة فله عشر امثالها

ببخش ما و مترس از کمی که هر چه دهی   جزای آن ز یکی ده ز داد گر یابی ( 242)

*من چون کنم ؟

بخت راهی می زند بر خون من ، من چون کنم ؟    باز بخت خفتۀ ما دیده خوابی دیگر است ( د22)

*من خراب چشم مست نا مسلمانت شوم

در مسلمانی روا باشد که خود یکبارگی      من خراب چشم مست نا مسلمانت شوم ( د 217 )

*من دائم در آن بندم

تو دل در بند آن داری که جان ها در کمند آری  به حقّ دوستی جانا که من دائم در آن بندم ( د 212)

*من نیز به روز تو نشستم

دوش به سر آمد سحری گفت که سلمان   برخیز که من نیز به روز تو نشستم ( د 240 )

*موی در میان دو تن نگنجیدن

چون میان من و تو هیچ نمی گنجد موی   خود چه حاجت که به حاجب دهی البتّه پیام ( 177)

*می برندم چو قدح دست به دست

می کشندم چو سبو دوش به دوش   می برندم چو قدح دست به دست ( 284 )

( ن)

*ناکامی و رنج است

ناکامی و رنج است همه حاصل دنیا    ور کام بُوَد حاصل از آن نیز چه حاصل ( د 559 )

 


                                                         کلیّات: فلک زمرّدی بهر چه باز می خوری  -[1]

                                                                                          کلیّات:ضمیر  -[2]

                                                                                                        کلیّات:چرت  -[3]

                                                                                                                        جای دیگر : مریم   -[4]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی* (9)

 

حسین مسرّت

( ف )

*فتنه آن به به همه روی که پنهان باشد

نیست پیدا دهنت بر رخ و در دولت شاه    فتنه آن به به همه روی که پنهان باشد ( 102)

*فدای جان تو باد

مرا تو جان عزیزی و جان توست عزیز  هزار جان عزیزم فدای جان تو باد ( د 133)

*فریاد از او ، فریاد از او

ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمان   ناله از دل می کشم ، فریاد از او ، فریاد از او ( د 263 )

( ق )

*قطره ای بود ، به دریا پیوست

ذرّه ای بود به خورشید رسید   قطره ای بود به دریا پیوست ( د 59 )

*قوّت جور جهان و پیری و ضعف بدن / این سه حالت مرد را یکباره مضطر می کند

*قیمت کالا نگردد کم به طعن مشتری

نعل اسبش را چه نقص ار خواند بر جیسش هلال   قیمت کالا نگردد کم طعنِ مشتری ( 231)

( ک )

*کار اگر هیچ کاری گو مباش

کار و بار روز بازار جهان هیچ است هیچ   کار اگر هیچ است ، ما را هیچ کاری گو مباش ( د 202 )

*کار ِ کار افتادگان را باز می بین

کارِ کار افتادگان را باز می بین گاه گاه   خاصه کار افتاده ای را کاو ز کار افتاده است ( د 64)

*کارِ مارِ دُم بریده نیست کار سرسری

ما را چون سر بریدی سر بباید کوفتن  کار مار دُم بریده نیست کارِ سرسری ( د 620)

*کار من و چومن صد ، در یک نظر برآید

در کار بینوایان گر یک نظر گماری   کار من و چو من صد ، در یک نظر برآید ( د 151 )

*کاری نگشاد از ورع و زهد و عبادت

در صومعه عمری به امید تو نشستیم  کاری نگشاد از ورع و زهد و عبادت ( د 26)

*... کاری نمی گشاید

از توبۀ ریایی کاری نمی گشاید   وز زهد پارسایی خبری نمی فزاید ( د 165 )

*کج دارو مریز

ساقی سپهر بر کفِ نرگس مست                بنهاد پیاله ای که کج دار و مریز (501)

*کدخدایی دگر است

ای خواجه برو که کدخدایی دگر است       کاین خانۀ لاجورد می گرداند ( د 630 )

*کردیم سؤال و نشنیدیم جوابی

در خیل تو گشتیم بسی وز همه بابی                کردیم سؤال و نشنیدیم جوابی ( د 303)

*کسی بوی وفا نشنید ز ابنای لئام

زادۀ خار است گل زان نیّتش بوی وفا   خود کسی بوی وفا نشنید ز ابنای لئام ( 173)

*کلاه بر آسمان ( یا ) به هوا انداختن

بر هوا می افکند نسرین، کلاه ابتهاج            لب نمی آید فراهم غنچه را از ابتسام ( 173)

تا چو باد نو بهاری مژدۀ گل می دهد   لاله می اندازد از شادی کله را بر هوا ( 21)

*کمثل الحمار یحمل اسفارا

عالم که ندارد عملی مثل حماری است   بی فایده اثقال کتب را شده حامل ( 165 )

*کم نئی از دانه ای هر جا که افتی خوش بر آ

کم مباش از نرگسی ، هر گه که خیزی جام گیر  کم نئی از دانه ای ، هر جا که افتی خوش برآ ( 8 )

*کور و کبود

نرگس و سوسن که افکندند بادی در کلاه   هر دو کورند و کبود امروز با عیبی تمام ( 173)

*کوه الوند بود بر دل من بار فراق

فراق بر دل نادان چو کاه برگی نیست    ولیک به همه دان همچو کوه الوند است ( 275 )

*کیسه دوختن = طمع بستن

هر کیسه که من از کرمت دوخته بودم   یک یک بدریدند و شب و روز درانند

*که نه ای ؟

ای دوست کجایی و کجایی که نه ای   آخر تو که رایی و که رایی که نه ای ( د 638 )

( گ )

*گاهی ز دل بُوَد گله گاهی ز دیده ام

من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام   گاهی ز دل بُوَد گله ، گاهی ز دیده ام ( د 234)

*گرد جهان گشتن

در سر کوی دلارام به جان می گردم      روز و شب در پی دل گِرد جهان می گردم ( د 214)

*گرچه دریا به ابر آب دهد / لب دریا همیشه خشک بود ( 432)

نفس من اگر چه جان بخش است          جگرم غرق خون چو مشک بود ( 432)

*گر کسی ملتمسی می طلبد هم ز کرام

با وجود کفش از بحر عطا می طلبی      گر کسی ملتمسی می طلبد هم ز کرام ( 177 )

*گر غمی پیش آمدت هم بگذرد آن

ای دل سر گشته دورِ غم نماند پایدار   گر غمی پیش آمدت هم بگذرد آن غم مخور ( د 184)

*گرگ و میش = عدل و امنی به کمال است

در زمانش برّه بر دعوی خون مادران   گرگ را بگرفته ، گردن پیش چوپان می برد ( 107 )

هم میش را به عهد تو گرگ است مؤتمن      هم کبک را به دور تو باز است مستشار ( 120 )

به گرگ عدل تو گفت از پی خوشامد میش   به دوش بر بره را تا بر شبان برسان ( 196 )

با باز در زمان تو تیهو مصاحب است   با شیر در امان تو آهو معایق است ( 66 )

گ*ُل در دامن خار است و زر در کیسۀ خارا

نه هرکس نعمتی دارد عزیز است و شریف آن کس   که گل در دامن خار است و زر در کیسۀ  خارا ( 1)

*گلگون اشک بس که دواند به هر طرف / آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم ( 177)

*گو برو عقلا تو را بی سر و سامانی چه کار

عقل می گوید که این راهی است بی پایان ، مرو  گو برو عقلا تو را با بی سر و سامان چه کار ؟ ( د 182)

( ل )

*لایق نهادن تره به خوان او نیست

عدوی بی کرمش گر کس است و گر کس نیست   به هیچ تره نشاید نهاد بر خوانش ( 145)

*لحمک لحمی بودن با کسی = با او یگانه بودن

« لحمک لحمی » نبیش گفت و در تصدیق آن  « قل تعالو اتل ار حق » منزل اندر شأن اوست ( 461)

*لله الحمد که ما بر سر پیمان رفتیم

سر من رفت و نرفتم ز سر پیمانت   لله الحمد که ما بر سر پیمان رفتیم ( د 224)

*لولا التشهد کانت لائه نعم

جواب سائلان از وی نعم باشد نعم در پی   بجز وقت تشهّد در کلامش کس نیابد لا

*لیک محرم نیست

مگو به باد غمِ دل که باد را در دل   اگر چه آمد و شد هست ، لیک محرم نیست ( د 32)

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی (8)

 

حسین مسرّت

*ساطور کند را نبود حدّ ذوالفقار

برق یمن به تیزی ذهنت کجا رسد   ساطور کند را نبود حدّ ذوالفقار ( د 523)

*سپید کاری = ظلم ، ستم

خصم سپید کار سیه دیده تو را   بادا سیاه گشته به دود عذاب روی ( 223)

*سر به صحرا نهادن = در غم و اندوهی چون دیوانگان راه بیابان گرفتن

شده از عشق عبارات خطت دیوانه   آب تا سلسله بنهاده سر اندر صحراست ( 38 )

*سر در سر سودایی نهادن

سر تحریر سودای تو دارد کلک سودایی   سرش از دست خواهد رفت می دانم در این سودا ( 14)

*سر رشته گم کردن = راه نیل به مقصود را از دست دادن

در زمان تو هر آن باز که رفت از پی کبک   رشته گم کرد و ز حسرت سر انگشت گزید ( 83)

*سر کسی را در چنبر و حلقه کشیدن = مطیع و منقاد کردن

گرد او لشکر چو چنبر حلقه کرد    تا سرش در حلقه و چنبر کشید

*سر گرفته = آنکه سرش درد کند

به تلخ عینتی از آن سر گرفته ایم چون می    که کرد چون عنبم عصر پایمال لئام

*سرت سبز و رخت سرخ و ...

همیشه روز و شب پیروزیت باد    سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد ( جمشید و خورشید )

*سعادت ازلی و شقاوت ابدی / دو آیتند بر اوراق آسمان مسطور ( 123)

*مقدّر است نصیب ار[1] هزار جهد کنی / به هیچ وجه تغیر نمی کند مقدور ( 123)

*سعی ها کردند در باب غزا یاران ولی / قلعۀ کفّار را آخر علی برکند در ( 134)

*سینه ام پُر آتش است

سینه ام پر آتش است و دم نمی یارم زدن   زان که گر لب می گشایم شعله ای سر می کند ( د 174)

( ش )

*شاهد آن است که این دارد و آنی دارد

شاهد آن است که دارد خطّ سبز و لب لعل    شاهد آن است که این دارد و آنی دارد ( 171)

*شرح پریشانی گفتن

بر گوش تو سر نهاده وندر گوشت   احوال پریشانی ما می گوید ( 550 )

*شمع را در وقت کشتن نیست بر سر غیر دشمن

بر شمع دلم سوخت که در بیماری    کس بر سر او نیست بجز دشمن او ( 554 )

*شور تو ز سر به در نخواهم کرد

چون زلف تو تا سرم بود در گردون   شور تو ز سر به در نخواهم کردن ( د 636 )

( ص )

*صبر پیداست که تا خود به چه غایت باشد

چاره ای کن که مرا تا خود به چه غایب برسید   صبر پیداست که تا خود به چه غایت باشد ( د 169 )

*صبری و قراری که تو را هست ، مرا نیست

مهری و وفایی که تو را نیست ، مرا هست   صبری و قراری که تو را هست ، مرا نیست ( د 57 )

*صدر نشینی دلیل منزلت نیست

گر چو مسند ظاهرت خوب است و باطن پر ز حشو   هیچت اندر منصب بالانشینی سود نیست (280)

*صدق اندرونی را توان دانست از سیما

صفای باطنت روشن کند چون صبح دردل   که صدق اندرونی را توان دانست در سیما ( 3)

تو را بیرون ز سلطانی است حاصل، ملک درویشی    که صدق اندرونی را توان دانست در سیما ( 14)

ز مهرش صبح می زد دم مرا شد صدق او روشن    که صدق اندرونی را توان دانست از سیما

( ط)

*طشت از بام افتادن = رسوا شدن

عشقم از روی طمع پردۀ تقوی برداشت   طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد ( د 142)

*طشت زر ( یا ) طشت طلا به سرت بگیر و برو

به گرگ عدل تو گفت از پی خوشامد، میش   به دوش بر بره را تا بر شبان برسان ( 196)

*طمع آرد به مردان رنگ زردی

طمع را سر حرف است هر سه تهی   از آن نیست مر طامعان را بهی

*طمع بود شعرا را ز اسخیا لیکن / توقع از شعرا رسم اسخیا نبود

*طمع سه حرف است هر سه تهی

اگر بلغزد پای توانگری سهل است     سعادت سر درویش و قناعت باد

( ظ )

*ظاهراً کار مرا فرجام نیست

تا چه خواهد شد مرا فرجام کار   ظاهراً کار مرا فرجام نیست ( د 74 )

( ع )

*عاشقیّ و مستی و دیوانگی نتوان نهفت

آب چشم رازِ دل ، یک یک به مردم باز گفت    عاشقیّ و مستی و دیوانگی نتوان نهفت ( د 67)

*عذر لنگ آوردن

ز ناتوانی پایم به دست عذری هست    تو عذر لنگ به نوعی که می توان برسان ( 196 )

*عزیز داشتن

جان خود را عزیز می داریم   که تو را جامی کرده در جانیم ( د 327 )

*عشق است و مفلسی و جوانی و نو بهار

پیری و فقر و دردسر قرض و درد پای   امروز داده اند به هم هر چهار دست ( 52)

*عشقبازی صفت مردم صاحب نظر است

مردم چشم من از با تو نظر باخت چه شد   عشقبازی صفتِ مردم صاحب نظر است ( د 66 )

*عمر اگر چه عزیز است نمی ماند

نگویمت به تو می ماند از عزیزی عمر  که عمر اگر چه عزیز است  هم نمی ماند ( د 154 )

*عمر عزیز در سر این کار کرده ایم

امروز با تو نیست سر و کار ما که ما   عمر عزیز در سر این کار کرده ایم ( د 219 )

*عمر من در سر کار تو باشد

عمر من در سرکار تو شد و گر نشود   در سر کار تو عمرم به چه کار آید باز ( د 190 )

*عمر همین بود

گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی   گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود ( د 99 )

*عهد همان است که بود

شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند   در فراق تو ولی عهد همان است که بود ( د 99 )

( غ )

*غم او نیست از آن غم که شماری دارد

غم ایّام خورم یا غم دوست    غم او نیست از آن غم که شماری دارد ( د 173 )

 


                                        کلیّات : از       -[1]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی *(7)

 

حسین مسرّت

*در زیر گلیم، کوس سلطان زن

رو کهنه گلیم فقر در دوش افکن   در زیر گلیم ، کوس سلطانی زن ( د 635)

*در ششدر افتادن = با دشواری روبرو شدن

نقشش از طاسک زر چون همه شش می آید   از چه معنی است فرو مانده به ششدر، نرگس ( 142)

*در طاق نهادن = فراموش کردن

فکنده قصّۀ یوسف جمال او در چاه   نهاد نامۀ کسری زمان او در طاق ( 148)

*در کار ما نکرد کس از مردمی دمی

جز دیدۀ کاو به خون ، رخ ما سرخ می کند    در کار ما نکرد کس از مردمی دمی ( د 313)

*در گدا حیا نبود

ز ابر با تو اگر لاف زد مرنج که ابر    گدای یم بود و در گدا حیا نبود

*دریغ عمر عزیزم که پای برجا نیست

تو راست به سر من جای تا سرم برجاست   دریغ عمر عزیزم که پای برجا نیست ( د 76 )

*دستم می خارد ، پول گیرت می آید

خواهد رسید زر به کف من ز دست تو   چون گل از آنکه می کند خار خار دست ( 52)

*دست بازی کردن

در غنچه نسیم صبحدم می پیچید    با بید و چنار دست بازی می کرد ( د 631)

*دستم نمی گیرد طبیب

دست بیماران گرفتن بر طبیبان واجب است   من زپا افتاده ام دستم نمی گیرد طبیب ( د 16)

*دشمن طاوس آمد پرّ او

پرّ طاوس و بال طاوس است    بال عقاب شد سبب آفت عقاب

*دل رفت و عمر رفت و روان رفت

دل رفت و عمر رفت و روان رفت و بعد از این  ماییم و آب چشم و رخ زرد و چشم تر ( د 184)

*دم سوختگان را اثر است

دامنت دود دل عود گرفت و خوش کرد   تا بدانی که دم سوختگان را اثر است ( 59 )

*دندان ستدن = پوست کندن ، دماربرآوردن

هریکی گوید که زر بستانم و دندان ز تو    ای عزیزان کاشکی بودی زر و دندان مرا

*دود بر سر رفتن

به امّید جوین نانی که حاصل گردد تا کی   در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا ؟ ( 2)

*دوست، دشمن پرور است

دوست، دشمن پرور است ، ای دوستان تدبیر چیست ؟  خوی او این است من خو کرده ام با خوی دوست ( د 23)

*دود دلم دریچۀ خاور گرفته است

ظاهر نمی شود اثر صبح ، گوییا    دود دلم دریچۀ خاور گرفته است ( 263)

*دیواری از دیوار ما کوتاه تر ندیده = ما را از همه ناتوان تر دیده و بر ما ستم می کند

خسروا دور فلک بر من تطاول می کند    چون کند دیوار قصر من همی بیند قصیر ( 116)

( ذ )

*ذوق نیشکر کجا باید مذاق از بوریا

شعر من شعر است ، شعر دیگران هم شعر، لیک   ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا ؟ ( 9 )

( ر )

*راحت طلبی ز کام دندان بر کن

گشتیم و ندیدیم جز از رنج و محن   درد آمد و گفت از بن دندان با من

*راست می گوید و دزدیده سخن می راند

اشک من آنچه ز راز دلِ من می گوید   راست می گوید و دزدیده سخن می راند ( د 125)

*راستی نیکو سرانجامی نداشت

هر که سر در پای منظوری نباخت   راستی نیکو سرانجامی نداشت ( د 42)

*راضی شدم

گویند که آخرین دوا کی باشد   راضی شدم آخر این دوا کی باشد ( د 632)

*راه خلاص از پس و پیش نیست

نیست در کوی توام راه خلاص از پس و پیش   چه کنم چاره ز پیش آید و دشمن ز پسم ( د 213)

*رخسارۀ عروس بزرگی نیافت زیب   الّا به خرده کاری مشّاطۀ سخن ( 198 )

باقی به قول شاعر طوسی است در جهان   ناموس شیر مردی کاووس و تهمتن ( 199 )

*رفتی از دست من

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی   که به دست آورمت باز به بازی بازی ( د 300 )

*رایت مهدی پس ا زدجّال گردد مشتهر

آخرِ ظلم عدو بود ، اوّل انصاف تو    رایت مهدی پس از دجّال گردد مشتهر ( 135)

*روزگار غصّه و اندوه گذشت

روزگار غصّه و دوران اندوه درگذشت   نوبت دلشادی است امروز سلمان، غم مخور ( 185 )

*رهگذر سیل جای خواب نیست

با خیالت خواب در چشمم نمی گیرد قرار   خوب می داند که جای سیل ، جای خواب نیست ( 277 )

 

 ( ز )

*ز چشم خود گله دارم ندارم از تو گذشت

توام ز چشم فکندی و من فتاده ز چشمم   ز چشم خود گله دارم ندارم از تو شکایت ( د 49 )

*ز سنگ حادثه برج سپهر را چه خلل / ز باد نامیه شمع ستاره را چه زیان ( 191 )

*ز صبر است نه از بی صبری

ای که با سوز فراقت دل ما می سازد    تو بر آنی که ز صبر است ، نه از بی صبری است ( د 56)

*ز کج بینی اگر نقشی به چشمت زشت می آید / تو وقتی راست بین باشی که بینی زشت را زیبا ( 1)

*زمرّد و گیه ( یا ) کورسبز هر دو همرنگند/ ولیک زین به نگین دان کشند زان به جوال ( ازرقی)

بدین و مردی و انصاف هر دو یکرنگند  ولی از این به نگین دان کنند و زان جوال

*زندگانی بس نمی خواهم دیگر

زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشت   بعد از اینم زندگانی بس نمی خواهم دگر(د183)

*زیروبالا گفتن = دشنام و سخن زشت گفتن

زیر و بالا چون نگوید مردکی کش روز و شب  جز زمین و آسمان در زیر و بالا هیچ نیست

*زیر دست اوست چرخ و لاف با ما می زند  حضرت او زیر و بالا بر نتابد بیش از این ( 202)

تو از افلاک بالایی ، نگفتم زیر و بالایی        اگر زیر فلک باشی چه باشی زیر یا بالا ( 1)

*زین زندگانی چه حاصل ، بگذار تا نماند

عمری نماند و چیزی بی دوست، زندگانی    زین زندگی چه حاصل بگذارد تا بماند ( د 176 )

(س )

*ساحل عمّان و آنگه منّت از سقّای آب / سفرۀ سلطان و آنگه کدیه از نان گدای ( د 364 )

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی* (6)

 

حسین مسرّت

جنّت زیر پای مادران است

ملک جمشید، دانا بود و دانست    که جنّت زیر پای مادران است ( جمشید و خورشید )

*جهان در جنب این نه سقف مینا    چو خشخاشی بود بر روی دریا

نگر تا تو از این خشخاش چندی   سزد گر بر بروت خود بخندی [1]

(چ)

*چاره ای اکنون بجز مردن نمی دانم

رشتۀ عمرم به پایان آمد و تابش نماند   چاره ای اکنون به جز مردن نمی دانم چو شمع ( د 202)

*چشم بد دور

حال چشم بد است دور از تو     چشم بد از تو دور نیکوتر ( 435)

*چشم و چراغ = گزیده ، محبوب و مطلوب

گر سُها در سایۀ رایت رود چون آفتاب   بعد از این چشم و چراغ آسمان باشد سُها ( 9)

چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر او    پشت و پناه جهان ، عدل جهاندار اوست

چشم و چراغ اهل وجودی و از وجود   ذات شریفت آمده بر سر به سان چشم ( 178 )

*چگونه ترک کنم عادتی که معهود است

به بیدلی از ازل با تو بسته ام عهدی   چگونه ترک کنم عادتی که معهود است؟ ( د 52)

*چندان بود سیاهی احشام شام را    کز خاوران کند یزک صبح تاختن ( 198)

*چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا

صبا در صبحدم خیزد رباید برگ لعل گل   « چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا » ( 15)

*چون عزیزش کرده ای ، خوارش مکن

جان قتیل توست، بردارش مکن   چون عزیزش کرده ای ، خوارش مکن ( د 249)

*چون کند ؟

می کشید مسکین دلم تاب طناب طرّه ات   چون کند ؟ در گردن او این طناب افتاده است ( د 54)

*چه لازم است سخن را درازتر کردن؟

فرو مکش سخن موی در میان ای دل    چه لازم است سخن را درازتر کردن ( د 253)

*چیزی نیست

چشمم همه درد است و دوا چیزی نیست    در سینه بجز رنج و عنا چیزی نیست ( د 628)

درد است گرفته سر  ودستم در دست   دردا که بجز درد مرا چیزی نیست ( د 628 )

(ح)

*حاجت نبود که ز خورشید کسی طالب احسان باشد

روشن است اینکه تو خورشیدی و حاجت نبود    که ز خورشید کسی طالب احسان باشد ( 103)

 

*حجر کعبه به میزان شریعت سنگی است       گرچه در کفّه به سنگیش نهاده است فرنگ

شعر من هست به معیار قبولت موزون   دیگران گو نهندش به جوی قیمت و سنگ ( 152)

*حدّ هرکس نیست

عاشقان آنند کایشان در خدایی واصلند    حدّ هرکس نیست ، این هستند خاصّان خدا ( د 10 )

*حرجی بر ما نیست

ما نکردیم گناهی ، حرجی بر ما نیست    جان سپردیم به عشق تو و بی جان رفتیم ( د 223)

(خ)

*خارکو مادر گلبرک طری است   ز آنکه آزار کند سوختنی است

*خار نهادن بر ...

نهاد حسن درخت شکوفه طوبی له    نهاد خار خجالت نهال[2] طوبی را(6)

*خاصیّت کافور مجویید ز فلفل

از بد که بد آید طمع نیک مدارید     خاصیّت کافور مجویید ز فلفل ( 165 )

*خدمت ما عرضه کن باشد که فرماید قبول

ای صبا چون عاشقان را پیش معشوقی رسول   خدمت ما عرضه کن باشد که فرماید قبول ( د 210)

*خر خو بیند که غرنه شد پالانگر

نمایند هرشب خران را به خواب    که پالانگران را ببرده است آب

*خرش به گل ماندن = واماندن ، ناتوان شدن

آنجا که براق عزم رانده    افتاده خر مسیح در گل

*خواص خاص ز عامی مجو

خواص خاص ز عامی مجو که ممکن نیست    که آنچه در دلِ بحر است در شمر یابی ( د 333)

*خود را به آب و اتش زدن = برای نیل به مقصود به هر وسیله ای دست یازیدن

چو آب، آتش روی تو را مشاهده کرد    دلم ز عشق تو خود را بر آب و آذر زد ( 91)

*خوشتر از دوران ِ عشق ، ایّام نیست

گرچه دوران خوش است ایّام حسن    خوشتر از دوران عشق ایّام نیست ( د 73)

*خون را با خون نشویید = گناه را با گناه پاداش ندهید

دل را به سر شک دم به دم می شویم    چه فایده کان شستن خون است به خون

خواهی که به اشک خون دل پاک کنی   سودت ندهد که خون به خون می شویی

 

(د)

*در جهنّم عقربی هست که از آن پناه به مار می برند

زان سان که ز آتش سقر، اهل گناه      آرند به مار و کژدم از عجز پناه

*در حیّز زمانه شتر گربه ها بسی است = شترگربه به چیزهای نامناسب گویند

گفتم تو گربه ای نه شتر ، گفت : چاره چیست ؟    در حیّز زمانه شتر گربه ها بسی است ( 432)

*در درون کعبه رسم قبله نیست    چه غم ار غوّاص را پا چپله نیست ( مولوی )

رویم اندر توست و آمد شد به سوی دیگران    من درون کعبه هر سو که رو آرم رواست ( 68 )

*درد چشمی شنیده بودم من

من درد را به گوش نیارستمی شنید    اکنون به چشم خویش همی بینم این عقاب

*درد عشق است آنکه درمانیش نیست

هرکجا دردی است ، درمانیش هست    درد عشق است ، آنکه درمانیش نیست ( د 53)

*در دل غبار دارم

از گلستان رویت در دیده خار دارم     وز راهگذر کویت دردل غبار دارم ( د 229 )

*دست درازی کردن

تا به کی دست درازی کنی ، اکنون وقت است    که به کنجی بنشینی و کنی پای دراز ( 140 )

*در دهن خلق خدا افتادم

پیش از آن کز لب و دندان تویابم کامی    چون زبان در دهنِ خلق خدا افتادم ( د 217 )

*در راه عشق باید مردی و شیر مردی

هر رو بهی نشاید در راه عشق رفتن    در راه عشق باید مردی و شیر مردی ( د 276 )

 


 در امثال و حکم دهخدا ، 2 : 599 به نام شبستری است .[1]

                                                     کلیّات:نهاد -[2]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی 8 (5)

 

حسین مسرّت

فکند لطف[1]  تو در چاه، ذکر یوسف را   نهاد عدل تو بر طاق، نام کسری را ( 7 )

*بس کن ای دیده

بریخت آب رخم دیده ، بس کن ای دیده    به پیش مردم از این پس مریز آبم را ( د 15 )

*به غمی قانعیم و آن هم نیست

همه جهان به غمش خرّمند و مسکین من    کز آن صنم به غمی قانعیم و آن هم نیست ( 277)

*به کسی سپار دل را که دلت نگاه دارد

مسپار دل به هر کس که رخِ چو ماه دارد   به کسی سپار دل را که دلت نگاه دارد (326 )

*بل تا به نیکنامی پیراهنی دراند

سلمان شنید نامت ، زد دست در گریبان   بل تا به نیکنامی پیراهنی دراند (322)

*به نیکنامی پیراهنی درانیدن

به یاد نام تو خواهیم خرقه کردن چاک   به نیکنامی پیراهنی درانیدن ( 385 )

*بُوَد ارزان هنوز

در بهای یک سر مویت دو عالم می دهم   گر بدین قسمت به دست آید بود ارزان هنوز ( 353)

*بیم از آن دارم که دود من بگیرد دامنش

سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست   بیم از آن دارم که دود من بگیرد دامنش ( 356 )

( پ )

*پشت گرم شدن = به تکیه گاه و پشتیبانی دل قوی داشتن

بازار خور ز سایۀ او سرد در تموز   پشت زمین به پشتی او گرم در شتا ( 16 )

*پس امروز پنداری نخواهد بود فردایی ؟

چرا امروز کارم را به فردا می دهی وعده   پس امروز پنداری نخواهد بود فردایی ؟ ( د 275 )

*پس ، کار کیست ؟

خواستم مردن به پیشش گفت: رو پس کار خود   کاین نه کار توست ، ای جان جهان پس کار کیست ؟ ( د 52)

*پل او ( یا ) پل ما آن سر آب است = بیهوده است

بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی   چو نیست در نظر من پلی است زان سوی آب ( 26 )

*پنج نوبت زدن = اقتدار و سروری داشتن

ای ز یمن اثر طالع فرخندۀ تو     پنج نوبت زده در هفت ولایت، بهرام ( 182)

*پیراهن قبا کردن = چاک و گریبان جامه را در مصیبت و دردی تا به پای دریدن

تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک   هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست (36)

تا مگر وصل تو یک شب وصلۀ کارم شود   در فراقت[2] پیراهن را ساختم درتن قبا (21)

*پیر به ز برای سپاهسالاری

شکوفه پیشرو لشگر بهار آمد    که پیر به ز برای سپاهسالاری (227)

*پیشانی = شوخی و بیشرمی

سر[3] خود را نمی دانم سزای سجدۀ این در   ولیکن می کنم حاصل من این منصب به پیشانی (239)

غمزه و چشم تو شوخند ، ولی آمده اند   ابروان تو به پیشانی از ایشان بر سر ( 125 )

*پیه گرگ مالیدن = عوام گمان کنند چون بر تن یا جامۀ کسی پیه گرگ مالند از نظرها افتد و منفور دل ها شود .

گرگی است در عهد شما از بز گریزان گوییا   عدل تو شحم گرگ را مالید در لحم غنم ( 176 )

*پیش تو می نهم هر چه هست

دارم سری و از تو مرا سر دریغ نیست       پیش تو می نهم من درویش هرچه هست ( د 48)

*پیری است و فقر و دردسر و قرض و درد پای

پیری و فقر و دردسر قرض و درد پای   امروز داده اند به هم هر چهار دست ( 52)

( ت)

*تا تنور گرم است نان در بند = تا اسباب و وسایل هست باید در بر آمدن مقصود کوشید

تیز بازاری تیغت چو فلک دید به عدل    گفت در بند فطیری دو که گرم است تنور (117)

*تا توانی مده از کف به بهار

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی   لب جوی و لب جام و لب یار ، ای ساقی ( د 280)

*تا دردسر نباشد !

گربا تو بر سر دارد کسی نزاعی   من ترک سر بگویم تا دردسر نباشد ( د 162)

*تا یار که را خواهد و تا یار که دارد

خلقی است همه بر در امید نشسته    تا یار را که خواهد و تا یار که دارد ( د 131 )

*تقدیر چنین بود

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود   گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود ( د 98 )

*تقصیری اگر می رود از جانب ما نیست

داری هوس کشتنم اینک سر و خنجر    تقصیری اگر می رود از جانب ما نیست ( د 57 )

*ترکت الرای بالری

کرد رو به آسمان کای آسمان، تدبیر چیست ؟   آسمان گفتش : ترکت الرأی بالری در جواب ( 28 )

*تن را به قضا دادن

تا کی چو گل از هوا مشوّش باشیم    چند از پی آبرو در آتش باشیم ( د 634 )

*تن و جان را چه کنم ؟

تن و جان را چه کنم ؟ مصلحت آن است که من    ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم ( د 214)

*تو آن ِ کسی باش که او آن ِ تو باشد

ای خوان ملاحت همگی آنِ توام من   تو آن ِ کسی باش که او آنِ تو باشد ( د 165 )

*تو بر آنی ...

ای که با سوز فراقت دلِ ما می سازد    تو بر آنی که ز صبر است نه از بی صبری است ( د 56 )

*توبه از می کردن تا به کی ؟

توبه از می کردن و غم خوردنِ می تا به کی    آشکارا می بی شادی نوش و پنهان غم مخور ( د 185 )

*تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم ؟

ساغر پر می و می در سر و سر در کف دست        تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم(د222)

*تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر / چشمۀ خورشید چشم روشنایی از سها

هست مستفنی به عون الله ز اعوان دولتت      گر به درگاهت نیاید شوم بختی ، گو میا ( 21)

(ج)

*جان کسی را به لب آوردن = انتظاری دراز دادن

طرب لعل تو می را برسانید به کام    جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد

به جان عاشقان یعنی لبت کامد به لب جانم   به خاک پای تو یعنی سرم کز سرگذشت آبم ( د 213)

*جان ما آنجاست

ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس   جان ما آنجاست، حال جانِ جانِ ما بپرس ( د 193)

*جانِ منی ، جانِ منی ، جانِ من

جانِ منی ، جانِ منی ، جانِ من   آن توام ، آن توام ؛ آنِ تو ( جمشید و خورشید )

 


                                                      کلیّات:ذکر-[1]

                                                        کلیّات : فراقت    -[2]

                                                                        کلیّات:سری     -[3]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی* (4)

 

حسین مسرّت

*البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است

حلم تو را به حملۀ دشمن چه التفات   البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است[1] ( 42)

*الغایب خایب = از تو حرکت از خدا برکت

مشو یک زمان غایب از آستانش   که هرکس که غایب شد او هست خایب ( 30 )

*انگشت به دندان گرفتن = به نشانۀ شگفتی ، تعجّب کردن .

آفرین باد بر این خواجۀ مخدوم پرست        که ز سعیش خرد انگشت به دندان آرد

*انگشتری زنهار دادن = دادن انگشتری در قدیم گویا به نشانۀ زنهار پادشاهان، رسمی رایج بوده است

طالبِ انگشتری زینهار است این زمان   آنک جست انگشتری مُلک جم زین پیش تر ( 135 )

*انگشت زینهار برداشتن = با برداشتن انگشت ، امان خواستن

دشمن که خواست تا نهد انگشت اعتراض  برداشت از مهابتش انگشت زینهار ( 119 )

*انگشت به دهان ماندن = حیران ، متعجّب شدن

زین حسد خاتم سلیمان را    دایم انگشت در دهان باشد ( 85 )

در انگشت اگر دیدی سلیمان خاتمِ دولت   سلیمان را به ماندی در دهان انگشت ، چون خاتم ( 172)

*انگشت حیرت به دندان گزیدن

چنان کبک از عقاب سوده خفتی   که باز انگشت در دندان گرفتی ( جمشید و خورشید )

*انگشت نما شدن = رسوا و شناخته شدن

بر حسن مه چارده انگشت نهاد   مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست ( جمشید و خورشید )

*انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق   پیدا بود که چند بود رونق سها ( 13)

*اوّل خُم و دُردی = اوّل پیاله و بد مستی

مده ز اوّل دن دُردیم که دن را دُرد   بود همیشه ولیکن در ابتدا نبود

هرکه چون نرگس شد از جام خلافت سرگردان   لاله وار اوّل قدح دادش فلک از دُرد دن ( 206 )

*او دَم نمی خورد

گفتم به خون دل به کف آرم وصال تو   بسیار از این بگفتم و او دم نمی خورد(301)

*اوّلین قرعه که زد بر من بدنام افتاد

عشق بر کشتن عشّاق تفأل می کرد  اوّلین قرعه که زد بر من بدنام افتاد ( 328 )

*این دست ، آن دست کردن = کاهلی ورزیدن

وعده ای داد به امروز مرا     باز امروز به فردا انداخت ( 287 )

*این که می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب ؟

آنچه من دیدم تصوّر بود آیا یا خیال ؟   وین که می بینم به بیداری است یا رب یا به خواب ؟(33)

ای پسر چون حاجتی افتد تو را    همّت از صاحبدلی کن التماس

یک حدیثم یادگار است از پدر   ای پسر چون حاجتی افتد تو را

همّت از صاحبدلی کن التماس    پس به صاحب دولتی کن التجا

*این باور که باشد ؟

گفتی که گر بیفتی ، من یاور تو باشم   خوش وعده ای است لیکن این باور که باشد ؟ ( 312)

*این چه راه است ؟

این چه راه است که در هر قدمی چاهی هست   وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست

*این زمان سودی نمی آرد پشیمانی مرا

مرد سودایت نبودم کردم و دیدم[2] زیان    وین زمان سودی نمی دارد پشیمانی مرا ( 254 )

 

(ب)

*با تیغ و کرباس ( یا ) با تیغ و کفن نزد کسی رفتن = کلّاً تسلیم فرمان و ارادۀ او شدن

خصم با تیغ و کفن پیشش همی آید ولی    گردنش می برد و می پیچیدش سر در کفن (206)

*با حملۀ شمال چه تاب آرد چراغ   با دولت همای چه پهلو زند زغن ( 198)

*باد در کلاه افکندن = خود بین و متکبّر شدن

نرگس و سوسن که افکندند بادی در کلاه     هردو کورند و کبود امروز با عیبی تمام ( 173)

*با شیر خود چه پنجه تواند زدن شغال

باشیر خود چه پنجه تواند زدن شغال              بدخواه را چه زهره که گردد معارضت

*بالای سیاهی رنگی نیست

اسبی سیه بدادم ، رنگ دگر نیامد   آری پس از سیاهی رنگی دگر نباشد ( 430 )

*باردگر بد آید

نومید تا نگردی زین درکه گر امّیدت     این بار بر نیامد ، بار دگر برآید ( 318 )

*باری است سر بر دوش من

باری است سر بر دوش من خواهم فکندن بار من   باری چو باری می کشم بر دوش هم بار شما[3] ( د 6 )

*باز امروز به فردا انداخت

وعده ای داد به امروز مرا       باز امروز به فردا انداخت ( 287 )

*با صلاح و توبه و حج و حرم ما را چه کار ؟

ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس   با صلاح و توبه و حج و حرم ما را چه کار ؟ ( 348 )

*بت پرستی ز خود پرستی به

ای پسر نیستی ز هستی به     بت پرستی ز خود پرستی به ( 399 )

*بخت اگر یار شود

غم دوران جهان کرد مرا پیر ، چه غم    بخت اگر یار بود ، باز جوان می گردم ( 363)

*بدگوی را گو هر چه می خواهی بگو

من رند و مست و عاشقم و ز زهد وتقوی فارغم/ بدگوی را در حقّ من گو ، هر چه می خواهی بگو ( 397 )

*بر من مسکین چرا خط ّ خطا می کشد

هر چه ز نیک و بد است ، چون همه در دست اوست   بر من مسکین چرا خطّ خطا می کشد ؟(325)

*برو دلا که تو را در حساب می گیرد ؟

دل از گرفتن روز حساب می ترسد    برو دلا که تو را در حساب می گیرد ( 327 )

*بر آب نوشتن

پایۀ جمشید را برداد صیت تو به باد   قصّۀ داراب را بنوشت بر آب روان ( 210 )

*برات بر یخ نوشتن

در آن سه ماه به نامش معدّلان بهار   به نازکی بنوشتند خطّ اجری را ( 6 )

*بر سر کوی عاشقی شاه و گدا یکی بود

بر سر کوی عاشقی شاه و گدا یکی بود    پادشهی کند کسی کوست گدای چون تویی

*بر طاق نهادن = یکباره فراموش کردن

 


                                                    کلیّات=ملاخن    -[1]

                                                          کلیّات : کردم  -[2]

                                                                              این بیت در کلیّات نیست -[3]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی*  (3)

 

حسین مسرّت

شاهد آن است که دارد خطّ سبز و لب لعل   شاهد آن است که این دارد و آنی دارد ( 331 )

دیده ام طلعت زیباش که آنی دارد     این چنین واله و مست از پی آن می گردم( 377 )

توسراپا همه آنی و همه آن تواند   غرض من همگی آنکه تو آنم باشی ( 418 )

*آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

خورشید بلندی تو و من سایۀ خاکی   آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم ( 370 )

*آن که به جایی رسید از در خدمت رسید

بر در ارباب دل از در رحمت درآی    کان که به جایی رسید از در خدمت رسید ( 300 )

*آن نیز فردا می بری

دی دل من برده ای امروز دین ، اکنون مرا    نیم جانی مانده است ، آن نیز فردا می بری ( 402 )

کآن کس که کرد در حقّ دارا بدی هنوز    تقّاش نقش او همه بردار می کند ( 74 )

*آهن سرد کوبیدن = کار بیهوده کردن

حلقۀ بی زر چه زنی بر در دوست    آهن سرد چرا می کوبی؟

آهن سرد چه کوبم ، که دم آتشیم    نکند هیچ اثر در دل چون آهن او ( 398 )

جوابش داد و گفت: ای یار همدرد    مشو گرم و مکوب این آهن سرد

دلا کلید زر کن در وصالش را    که کوفت[1] آهن سرد آنکه حلقه بر در زد ( 91 )

تیغ می زد دشمن ار چه آهنی می کوفت سرد   تیغ چون بر جوشن نقدیر گردد کارگر ؟ ( 133 )

*آهوی صحرای گردون را چه بیم است از کلاب

آهوی صحرای گردون را چه بیم است از کلاب   یوسف مصر سعادت را چه باک است از ذئاب ( 28 )

*آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد

کار برعکس فتاد آینه و لیلی را    آینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد ( 314 )

 

(الف)

*از آفتاب روشن تر = خیلی روشن

تکیه گاهت قبّۀ عرش است و مرقد زیر خاک/برمثال آفتاب است این و روشنتر از آن ( جمشید و خورشید)

*از این درم چو برانی درآیم از در دیگر = سمج بودن

قضای آسمان چو بر در آید    اگر بندی در از بامت درآید

گر از در برونم کنی بی حجاب  درآیم زبام تو چون آفتاب

*از بد ، بد آید

ازبد که بد آید ، طمع نیک مدارید  خاصیّت کافور مجویید ز فلفل ( 165 )

*از بن دندان = از ته دل و رضای خاطر

سفره وارم فلک افکند و من حلقه به گوش  می کنم خدمت شاه از بن دندان ، چو خلال ( 155 )

*از بن گوش = به معنای رضا و رغبت و اجبار نیز آمده است .

لالی سخنش گوهری است کز بُنِ گوش    غلام حلقه به گوش است لؤلؤی عدنش ( 147 )

از سر مهر آسمانت آستان[2] بوس آمده   از بن گوش اخترانت تابع فرمان شده(217 )

سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من   از بُنِ گوش به عشق تو برآورده سر است ( 59 )

*از جان شیرین تر = خیلی عزیز

ز فرزندان، شهنشه یک پسر داشت   که از جان عزیزش دوست تر داشت ( جمشید و خورشید )

*از خدا بترس

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس   آخر چه کرده ام ؟ ز برای خدا بپرس ( 353)

*از خردان خطا ، از بزرگان عطا

درجهان رسم قدیم است از بزرگان، مرحمت   و ز فرودستان خطا والله اعلم بالصواب ( 33 )

*از خوشحالی کلاه را به هوا انداختن = بسیار شادمان بودن

تا چو باد نو بهاری مژدۀ گل می دهد   لاله می اندازد از شادی کُله را بر هوا ( 21)

*از دست رفتن = نابود شدن ، سرمست شدن

کار ز دست شد ، کسی نیست که چاره ام کند   هم نظر عنایتی چارۀ کار من برد ( 307 )

تا در سرم ز زلف تو سود افتاده است   کارم ز دست رفته و در پا افتاده است ( 285 )

بود فصّاد همچو ماه تمام   شاه او را بدید و رفت از دست ( 281)

*از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن = منتهای عشق و ارادت و دلداگی

ما چون قلم نخواهید از دوست سر کشیدن  از دوست یک اشارت وزما ه سر دوید ( 386 )

اشک از سر ارادت بررخ دوید و گفتا:      از دوست یک اشارت وز ما به سر دویدن ( 432)

*از سر جان برخاستن

برنخیزم ز سر کوی تو تا جان دارم   ور رسد کار به جان از سر جان برخیزم( 378 )

*از سر دنیا و دین درگذشتن

از سردنیا و دین ، مردانه در خواهم گذشت/ مست و لایعقل به کوی یار بر خواهم گذشت ( 273 )

*از شرم آب شدن = بی اندازه خجالت کشیدن

از شرم آسمان فکند چشم بر زمین   گر ببیند این مناظره اندر میان چشم ( 178 )

*از صدگل یک گلش نشکفته است = باش تا صبح دولت بدمد

هنوز از صدهزاران گل یکی نشکفت از غنچه  کنونت گوهر دولت برون می آید از خارا(14)

در بهار حُسنش از صد گُل، گلی نشکفته است  گِردِ گلزارش کنون بر می دمد ریحان هنوز( 352)

هنوز از صد گُلم یک ناشکفته                     گلستانم نگر بر باد رفته ( جمشید و خورشید )

*از گلیم خود پا بیرون نهادن = زیاده روی

خصم، بالین سلامت را کجا بیند خواب   زان که آن سرکش زیادت می کشد از پا گلیم ( 168)

از ما چرا چون بخت بر گردیده ای ؟*

ای نور دیده بازگو جرمی که ازما دیده ای  مابی گناه ، ازما چرا چون بخت برگردیده ای؟ (425)

*از ماست که برماست

آب ، خاشاک چو بر خاطرۀ خود دید چه گفت؟/ گفت:شک نیست که هرچیز که از ماست ز ماست ( 39)

*از ماه تا ماهی= تمام گیتی

بسیط عالم شاهی گرفته                      ز اوج ماه تا ماهی گرفته ( جمشید و خورشید )

*از مست سخن مگیر بر دست

چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن  بر مست همان به که نگیرند خطا را ( 10 )

*از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت

از نفس بدان چشم نکویی نتوان داشت    هرگز ندهد نفعِ عسل ، زهرِ هلاهل ( 165 )

*اسراف حرام است

چه سرمایه سازم که سودم دهد گفت :  اگر می توانی قناعت ، قناعت ( 431)

*اُشتردل = ترسو ، بزدل

روز عید فرّخ و بدخواه اشتر زهره ات    پای در پای سمند سرکشت قربان شده ( 218)

*افعی به زمرّد نگرد کور شود = جوهری سبز معروف که به دیدن آن مار کور شود

به رغم افعی غم چو زمرّدین لب جو    که تا شود ز حسد کور ، دیدۀ افعی را ( 6 )

*افضل الاشکال شکل المستدیر = حکمای قدیم معتقدند که طبیعی ترین گونه، شکل کروی است

شکل قدّ مستطیلت کاشکی دیدی حکیم   تا نگفتی افضل الاشکال شکل المستدیر ( 115 )

 


                                                 کلیّات : کفت.  -[1]

                                                                کلیات=آسمان     -[2]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی* (2)

 

حسین مسرّت

 

6- دیوان سلمان ساوجی ، به کوشش: منصور مشفق ، دیباچه : 1 .

7-کلیّات سلمان ساوجی ، همان جا ، دیباچه : 39 .

8-فرهنگ اصطلاحات ادبی : سیما داد : 87 با تخلیص . نیز بنگرید : واژه نامۀ هنر شاعری : میمنت میر صادقی : 86 – 84 .

9-ده هزار مثل فارسی : ابراهیم شکورزاده : هشت ، با تخلیص .

10و11-داستان نامۀ بهمنیاری : احمد بهمنیار ، ص : ک .

12و13-همان جا : کا .

14-زیب سخن یا علم بدیع پارسی : محمود نشاط ، ج 1 : 185 .

15-کاوشی در امثال و حکم فارسی : یحیی برقعی : 6 .

16-سه چاپ دیگر از دیوان سلمان ساوجی در دست است که به دلیل ناقص بودن ، بدان مراجعه نشد :

الف : دیوان ، به کوشش : ملک الکتاب شیرازی ، بمبئی : بی نا ، بی تا .

ب: دیوان ، به کوشش:غلامرضا رشید یاسمی ، تهران : بی نا ، 1305 ش .

ج: قصاید ، به کوشش : محمّد اردکانی ، بی جا ، بی نا ، بی تا .

 

 

(آ)

*آب از سر گذاشتن = دست از همه سو کوتاه شدن

آب بگذشت از سر سلمان و او     همچنان وصل تو می جوید در آب ( 259 )

غرقه در دریای بی پایان هجران را دگر     دستگیری می کنی دریاب کآب از سر گذشت ( 265 )

چندگریم از فراقت کآبم از سر در گذشت     شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت ( 279 )

آبم از سر درگذشت و من به اشک آتشین      سرگذشت خود همه شب باز می رانم چو شمع ( 358 )

درگذشت از سر من آب، ولی گردیدم       آشنایی ، مددی دستی و پایی بزنم ( 376 )

به جان عاشق یعنی لبت کامد به لب جانم     به خاک پای تو یعنی سرم کز سرگذشت آبم ( 380 )

غمش دریای بی پایان و ما را دستگیری نی/ گذشته آب از سر سلمان چه پایی ، دست و پایی زن(385)

عدو بلارکت آبی تنگ تصوّر کرد   چوپای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب ( 27 )

*آب به دهان افتادن = بی اندازه علاقه به چیزی پیدا کردن

لبم چو یاد کند ذوق خاکبوس درت را    زشوق مردم چشم من آب در دهن آرد ( 333 )

قرص گرم و برّه با هم بر سر خوان فلک   ابر تا دیده است آب اندر دهان می آورد ( 97 )

افکنده بحر را غضبش لرزه بر وجود   آورده ابر را کرمش آب در دهان ( 197 )

شیر گردون بیشه گر بر مرغزارت بگذرد   از صفای شیر حوضت آبش آید در دهان ( 193)

*آب بر آتش ریختن = فتنه را خواباندن

آبی بر آتشم زن ز آن پیش تر که ناگه   خاک مرا هوایت، باد از میان برآرد ( 327 )

بیمار و ندارم بر سر غیر دیده    یاری که ریزد آبی بر آتش ملالم ( 381 )

مشفقی بر سر من نیست که بر آتش دل   زند آبی بجز از دیدۀ مردم دارم ( 375 )

*آب دندان = گول

دست در بخشت کزو کان در دهان انداخت خاک   بحر پُر دل را حریف آب دندان یافته

*آب خود را ریختن = آبروی خود را بردن

از عهدۀ ماتمش نیایی بیرون                بی فابده آب خود چرا می ریزی (د638 )

*آب توبه روی سر ریختن = توبه کردن

سحاب فضل تو آلودگان عصیان را    به آب توبه فروشست تن ز کبر شرور ( 124 )

به خاکپاش اگر حور دسترس یابد     به آب توبه بشوید لب از شراب طهور ( 123 )

*آب در جوی داشتن = بختیار و کامکار بودن

مرو ای سرو ز چشم که در این جوی مرا    آبی از دولت عشق تو روان است هنوز ( 351 )

*آب رفته به جوی نیاید = آبرو و شوکت بر باد رفته باز نگردد .

از چشم من برفت ، چو آب و در آتشم    کان آب رفته باز کی آید به جوی من؟ ( 395 )

چه طپی از تن افتاده ، چو ماهی بر خشک    جان بپرور که به جو آب روان باز آمد ( 297 )

زهی منّت که باز آمد به جوی مملکت، آبی   زحدّ تیغ سلطانی ، به فیض فضل ربّانی ( 238 )

با آنکه آبم برده ای یک بار دست از ما مشو   باشد که یک بار دگر باز آید آب ما به جو ( 397 )

*آب شدن = رفتن عزّت و آبرو

زمویش سنبل اندر تاب می شد    ز شرم عارضش گل آب می شد ( جمشید و خورشید )

سیل می خیزد ز صحرا کوه را ، امّا ز شرم    آب می گردد سراپاچون به دریا می رسد ( 88 )

*آب که آمد تیمّم باطل می شود =اصل ، فرع را از بین می برد

جمال ِ خود منما جز به دیدۀ عشّاق    روا مدار تیمّم به خاک ، بر سر آب ( 262 )

*آبی ندارد پارگین در معرض بحر خضم

گر می زند خصم لعین لافی همه کس داند این    کآبی ندارد پارگین در معرض بحر خضم ( 176 )

*آتش را با نی نمی توان خاموش کرد

سودای پنهانم قلم کرد آشکار را چون کنم ؟   ای کاش مقدورم شدی کآتش به نی پوشیدمی ( 419 )

*آزاده ز هر چه می بایست بود

آسوده ز هر چه نیست می باید زیست    وآزاده  ز هر چه هست می باید بود ( 550 )

*آسیای ما به آب دیگری می گردد

ساقی آب زر ز بهر دیگران در گردش آر   کآسیای ما کنون گردان به آبی دیگر است ( 288 )

*آفتاب از نور و کوه از سایه کی گردد جدا ؟ = تخلّف معلول از علّت محال است

دولت[1] او آفتاب و نور و کوه و سایه اند    آفتاب از نور ، کوه از سایه کی گردد جدا؟ ( 21)

 

 

*آفتاب را با گِل نمی توان اندود

به زیر زین زر اندر توانست شبرنگی    که فعل او به گِل تیره آفتاب انداست ( 44)

عشقت به قول مدّعی پنهان نشاید داشتن   سرچشمۀ خورشید را نتوان به گل انباشتن ( 388 )

*آفتاب رو به زردی رفتن = نزدیک شدن مرگ

دریغا که آفتاب عمر شد زرد                 که روز شادمانی شد به شبگرد(جمشید و خورشید)

*آفتاب لب بام = وقتی شخصی مرگش نزدیک باشد .

صباح زندگانی شد بروشام   که آمد آفتابش بر لب بام ( جمشید و خورشید )

*آفت طاووس آمد پرّ او = از ماست که بر ماست

چشم من است واسطۀ چشم زخم من   بال عقاب شد سبب آفت عقاب ( 24 )

*آفرین باد بر آن کس که حیایی دارد

پیش دست تو عرق می کند از شرم، سحاب   آفرین باد بر آن کس که حیایی دارد ( 77 )

*آن داشتن = حالت و کیفیّت خاصّی که در زیبایی است

همه آنی ، همه حسنی ، همه لطفی ، همه ناز     به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی

 


 

                                                    کلیّات : دولت و او  -[1]

ارسال المثل و تمثیل در شعر سلمان ساوجی (1)

 

حسین مسرّت

 چکیده

دیوان سلمان ساوجی آکنده از صناعات ادبی و بدیعی و سرشار از صور خیال است که کمتر دُرهای شاهوار آن فراچنگ سخن سنجان آمده است. از اینرو نگارنده در مبحث صور خیال، و در این دریای موّاج تنها به صید « تمثیل » بسنده نمود.

سخنوران و نویسندگان توانمند ادب پارسی همیشه از مثل و تمثیل به عنوان ابزاری کارآمد و کارآ در زیبایی کلام و توجیه و تفهیم مطالب خود دست زده اند ، بویژه شعرا که با کاربرد آن بسیاری از این مثل ها ، حکمت ها ، نکته ها ، پندها و اندرزها و اسطوره ها  را جاودانی کردند ، به گونه ای که ما در این زمان اگر گنجینه ای سودمند و غنی از فرهنگ کهن خود داریم بیش از هر چیز مدیون شاعرانی هستیم که با نهادن این نگین ها در انگشتری شعر و ادب پارسی به مانایی آن کمک کرده اند .

نگارنده نخست به استخراج مثل و تمثیل از خلال کلیّات سلمان ساوجی دست زد ، آن گاه برای آنکه بی بهره از نظریّات استادان این فن چون : علّامه دهخدا ، دکتر رحیم عفیفی ، دکتر شکورزاده و غیره نباشد ، امثال را با کتاب هایی که در بردارندۀ امثالهای شعر پارسی بودند ، مقابله نمود و آن ها را به گونۀ الفبایی و بدون توضیح فراوان آورد .

کلید واژه

مثل، تمثیل، سلمان ساوجی، شعر سدۀ هشتم قمری.

 

پیش در آمد

مرا معانی دُرّی است در کلام متین

نشسته چون زر و یاقوت در دل احجار(1)

« خواجۀ جهان » سلمان ساوجی که دکتر ذبیح الله صفا وی را از جمله شاعران موفّق « فصاحت گفتار و مضمون یاب » دانسته و او را « در ردیف بهترین غزلسرایان قرن هشتم »(2) قرار داده است و علاءالدّوله سمنانی می گوید : « همچون انار سمنان و شعر سلمان در همۀ عالم ندیده ام » (3) و عبدالرّحمن جامی معتقد است وی « شاعری فصیح و سخن گزاری بلیغ است ، در سلاست  عبارات و دقّت اشارات بی نظیر افتاده است » (4) و حافظ شیرین سخن او را « سرآمد فضلا » و « پادشاه ملک سخن » (5) دانسته است ، متأسّفانه قدر او چنانکه باید شناخته شده نیست و شاید بتوان نظر صائب شادروان دکتر تقی تفضّلی را درست دانست که گوید : « اگر سلمان آن چنانکه باید معروف خاصّ و عام نیست ، بدان جهت است که با بزرگترین شاعر غزلسرای ایران ، خواجۀ حافظ معاصر » (6) است .

*****

ندید بر سر شاخ گل سخن اصلاً

بهار طبع چو او عندلیب خوش گفتار(7)

دیوان سلمان ساوجی آکنده از صناعات ادبی و بدیعی و سرشار از صور خیال است که به دلیل کم توجّهی اهل نظر، کمتر دُرهای شاهوار آن فراچنگ سخن سنجان آمده است از اینرو نگارنده نخست برآن بود که مبحث صور خیال را از دیوان وی استخراج کند و چون به ابیات فراوانی برخورد که کار را از حوصلۀ مقاله خارج می کرد . ، به ناچار دامنۀ کار را تنگ تر کرده و در این دریای موّاج تنها به صید « تمثیل » بسنده نمود که : « در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ».

پس به ناگزیر تنها به غور در مبحث تمثیل دست یازید و میدان عرصۀ تحقیق در دیگر جوانب شعری سلمان را به دیگران واگذاشت . باشد که با بررّسی کامل دیوان وی توانمندی های این سخنور نامی سدۀ هشتم که جبر زمانه او را در میان درخشش دو ستارۀ فروزان آسمان ادب ایران ( سعدی و حافظ  ) قرار داد ، بیش از این آگاه شویم.

 

********

 

تمثیل چیست ؟

« در لغت به معنی مثال آوردن ، تشبیه کردن ، مانند کردن ، صورت چیزی را مصوّر کردن ، داستان یا حدیثی را به عنوان مثال بیان کردن، عبارت را در نظم و نثر به جمله ای که مَثَل یا شبیه مثل و در برگیرندۀ مطلب حکیمانه است بیارایند . این صنعت باعث آرایش و تقویت و قدرت بخشیدن به سخن می شود . » (8) سخنوران و نویسندگان توانمند ادب پارسی همیشه از مثل و تمثیل به عنوان ابزاری کارآمد و کارآ در زیبایی کلام و توجیه و تفهیم مطالب خود دست زده اند ، بویژه شعرا که با کاربرد آن بسیاری از این مثل ها ، حکمت ها ، نکته ها ، پندها و اندرزها و اسطوره ها [1] را جاودانی کردند ، به گونه ای که ما در این زمان اگر گنجینه ای سودمند و غنی از فرهنگ کهن خود داریم بیش از هر چیز مدیون شاعرانی هستیم که با نهادن این نگین ها در انگشتری شعر و ادب پارسی به مانایی آن کمک کرده اند . دکتر شکورزاده در این باره می نویسد :

« امثال سایره یکی از شاخه های بسیار مهم و ارزندۀ ادبیّات و سند معتبر و بی چون و چرایی از ادب و فرهنگ روزگار گذشتۀ سرزمینی ماست و مطالعه و تحقیق دربارۀ آن ها کاری مفید و ارزشمند است و گذشته از فواید ادبی می تواند برای شناخت افکار و عقاید و شیوۀ تفکّر و اخلاق و صفات و روحیّات و حکمت عامیانۀ پیشینان ما سودمند باشد . » (9)

استاد احمد بهمنیار دردیباچۀ داستان نامۀ بهمنیاری خود به تفاوت های : تمثیل ، مثل، مثل سایر ، ارسال المثل و ارسال المثلین پرداخته و از جمله می نویسد : « تمثیل یکی از صنایع بدیعیّه است که سخنگو سخنی حکیمانه و سودمند نظماً و نثراً بگوید که قابل برای مثل شدن باشد . » (10) « سخنی که مشتمل بر صفت تمثیل است . هرگاه بین عامّۀ مردم شایع و راجع شود جزء امثال سایره محسوب می شود » (11) و ارسال المثل « یکی از صنایع بدیع است که متکلّم، مثلی از امثال سائره را در کلام خود بگنجاند . » (12) و ارسال المثلین « این است که دو مثل را در سخن بگنجانند » (13) دکتر محمود نشاط ،ضرب المثل را همان « مثل سایر » می داند که بدین نام شهره شده است . (14)

در کتاب « کاوشی در امثال و حکم فارسی » آمده: «تمثیل و مثل مانند یکدیگرند با این تفاوت که در مثل حیوانات و نباتات و حتّی جمادات شخصیّت و کردار انسانی دارند ، امّا در تمثیل موضوع سخن انسان است و گوینده از عالم انسانی مثال می آورد .»(15)

جامع ترین بحث دربارۀ مثل و تمثیل را دکتر رحیم عفیفی در دیباچۀ کتاب « مثل ها و حکمت ها » آورده که به تقصیل به : تأثیر مثل در سخن ، چگونگی مثل و اندرز پیش از اسلام ، نظر استادان بهمنیار و دهخدا ، تقسیم مثل ، تمثیل ، مثل سایر و حکم ، ضرب المثل ، معنی مثل در فرهنگ ها، کهن ترین و جدیدترین مجموعۀ مثل های فارسی و بررّسی مأخذ مثل ها می پردازد .

 

**************

شیوۀ کار این گفتار

نگارنده نخست به استخراج مثل و تمثیل از خلال کلیّات سلمان ساوجی دست زد ، آن گاه برای آنکه بی بهره از نظریّات استادان این فن چون : علّامه دهخدا ، دکتر رحیم عفیفی ، دکتر شکورزاده و غیره نباشد ، امثال را با کتاب هایی که در بردارندۀ امثالهای شعر پارسی بودند ، مقابله نمود و آن ها را به گونۀ الفبایی و بدون توضیح فراوان آورد . مآخذ بیشتر مدخل ها کلیّات سلمان ساوجی تصحیح استاد مهرداد اوستاست که بنابر جامعیّت ِ نسخ مورد استفاده ، از آن بهره گرفته شد . و در مواردی نیز ابیاتی از دیوان سلمان ساوجی تصحیح آقای منصور مشفق شاهد آمد . چند بیت در دو جا آمد و آن هم بدین دلیل است که در بیت صنعت ارسال المثلین به کار رفته است .امثال با ستاره مشخص شده است.

به دلیل اختلافات بین ضبط ابیات در کتاب های چندگانۀ امثال و دیوان های سه گانۀ سلمان، تصحیح استادان اوستا ، مشفق و حالت (16) ، چنانکه آمد تصحیح استاد اوستا اساس قرار داده شد . و از ذکر اختلافات به دلیل کاستن از حجم مقاله چشم پوشی شد . از اینرو ذکر عدد داخل قلّاب نشانۀ جایگاه آن بیت در کلیّات سلمان ساوجی و بودن حرف ( د ) با عدد نشانۀ بهره وری از دیوان سلمان تصحیح آقای مشفق است . ( متأسّفانه کلیّات، سرشار از اشتباهات چاپی است )

. کتابنامۀ پاورقی ( به گونه اختصار ، کتابنامۀ جامع در پایان مقاله می آید  )

1-کلیّات سلمان ساوجی ، به کوشش : مهرداد اوستا : 114 ( در جای دیگر : نشانده چون ... )

2-تاریخ ادبیّات در ایران : ذبیح الله صفا ، ج 2/3 : 1013 .

3-تذکرة الشعرا : دولتشاه سمرقندی : 257 .

4-بهارستان : عبدالرّحمن جامی : 99 .

5-دیوان سلمان ساوجی ، به کوشش : ابولقاسم حالت ، دیباچه : 64 .

 


                                                                                                                                                                           فارسی اسطوره را به شکل پیچیده ای با صورت تمثیل وارد شعر پارسی کرده اند . ( واژه نامۀ هز شاعری : 10) شاعران فارسی  -[1]

زندگی نامۀ محمّد طاهر نصر آبادی* (2)

 

حسین مسرّت

جدّ بزرگ محمّد طاهر ، خواجه صدرالدّین علی است که در علم طب شهرتی بسزا در اصفهان داشته است. بنا به نگارش محمّد طاهر در زمان سلطان محمّد گورگان ، حاکم آن شهر بوده، در اواخر سنۀ 854 ق مدرسه ای را در نصرآباد بنیان می گذارد که هنوز بخشی از سر در آن پابرجاست . این مدرسه در کنار خانقاه شیخ ابوالقاسم و وصل بدان بوده و دارای موقوفات  فراوانی در پیرامون خود و در روستاهای بید هند گلپایگان و دو دانگ خوانسار بوده است .

جدّ پدری او میرزا صالح آزادانی اصفهانی ، فردی با کمال و اهل فضل و علم بوده که به دلیل ناسازگاری اوضاع زمانه ، به ناچار رخت سفر به هند می بندد و در عهد جهانگیر شاه تیموری (1037-1015 ق ) صاحب اعتبار فراوانی بوده و هم در آنجا پیوند زناشویی برقرار کرده و صاحب چهار پسر از جمله میرزا صادق مینا - عموی محمّد طاهر - است . میرزا صالح در دهم شوّال 1043 ق درگذشت، او دارای طبعی روان بوده ، چنانکه می گوید :

از بزمگاه وصلت اگر برکناره ام    محروم نیستم ز تو، گرم نظاره ام

الفت میانۀ من و غم های عشق تو     جایی رسیده است که من هیچ کاره ام

میرزا صادق مینا متخلّص به صادقی، عموی محمّدطاهر از شاعران نامور عصر صفوی بود که شرح حالی از وی در تذکرۀ نصرآبادی و بسیاری از تذکره ها درج است . او به سال 1018 ق در بندر سورت هندوستان به دنیا آمد . در سال 1036 ق در سلک ملّا زمان شاه جهان به خدمت وقایع نویسی سرفراز گردید . ( رک . تاریخ تذکره ها 2 : 667 ) از میرزا صادق دو اثر نفیس به نام های : «صبح صادق » و « شاهد صادق »( رک . تاریخ تذکره ها 2 : 668-665 ) در دست است . وی در سال 1061 ق در بنگاله درگذشت ، از اوست :

سوی میخانه به تأیید جنون خواهم رفت   باز از عالم اسباب برون خواهم رفت

حدّ این بادیه جز اشک ندیده است کسی    آه خواهم شد و از اشک برون خواهم رفت

راه گم کرده ام و میکده را می جویم   گر نیابم ، زخم چرخ برون خواهم رفت [1]

بنا بر فحوای نامه های مندرج در منشآت نصرآبادی ( نسخۀ خطّی کتابخانۀ نجفی مرعشی، ش 3945 ) روشن می گردد که محمّد طاهر ، برادری به نام میرزا فصیح داشته است. ( نامۀ شمارۀ 19 )

جلال الدّین همایی در تاریخ اصفهان می نویسد : « خاندان نصرآبادی اکثر تعلیم خط و سواد از ملّا علی بیگ حشمتی داشتند .» [2]

خانوادۀ نصرآبادی

محمّد طاهر تنها دارای یک فرزند به نام تاجمیر و ملقّب به بدیع الزّمان بوده که شرحی از زندگی و اشعارش در تذکرۀ نصرآبادی درج است . وی نیز چون پدر ، شاعر و ادیب و صاحب ذوق بود . حزین لاهیجی درباره اش می گوید :

« از کودکی در حجر تربیّت پدر سخنور ، چون سرو به موزونی علم گشته تا پایان زندگانی که از هفتاد درگذشته بود ، به سخن مأنوس و شاعری را پیشه خود ساخته ، در تاریخ گویی و معمّا مهارت داشت . تواریخ بسیار گفته ، همگی لطیف و بدیع است و در قصاید و غزل نیز ابیات خوب دارد . شاه سلطان حسین صفوی او را به خطاب ملک الشعرا و قطاع اراضی نصرآباد نوازش نمود . با فقیر ربطی قدیم داشت .

این چند بیت از اوست :

گلچین داغ عاشقی از خار خار باش    گلچین طراز ناله چون باد بهار باش

از چاک زینت دل آشفته ده " بدیع "    چون شانه در گشایش زلف نگار باش »[3]

بدیع الزّمان در سال 1121 ق در اصفهان درگذشت . ( دربارۀ وی بنگرید : خزانۀ عامره : 151 ، شمع انجمن :80 ، تذکرة القبور ، چاپ دوم :87 ، الذرّیعه 1/9 :130 ، ریاض الشعرا : برگ 60 ) از وی کتابی به نام « تاریخ بنیاد چهل ستون » بر جا مانده ، بدیع الزّمان مثنوی را به گونه ای سروده که از هر بیت آن تاریخ بنیاد چهل ستون استخراج می شود . چنانکه مصرع نخست آغاز و مصرع دوم پایان ساختمان یعنی 1116 ق است . ( دربارۀ این مثنوی بنگرید : وحید ، س 9 (1350 ) : 223 ) .

فرزندان بدیع الزّمان با نام خانوادگی تاجمیر هم اکنون در نصرآباد و اصفهان زندگی می کنند که مرحوم عبّاس تاجمیر، بزرگ این سلسله بود و چندین سال پیش درگذشت . فرزند وی با نام طاهر تاجمیر ریاحی اکنون ساکن اصفهان است .

نصرآباد کجاست

نصرآباد از دهات پیرامون ماربین واقع در نیم فرسنگی اصفهان و مشرّف بر بستر زاینده رود است که : « به وفور آب و درخت و میوه بر تمام دهستان های اطراف اصفهان برتری دارد و از کثرت درخت، کمتر آفتاب زمین آن را پیدا می کند و از دور مانند یک جنگل که درختان وی دست به هم داده باشند ، نمایان و پدیدار است ، چنانکه شاعری در وصف آن گوید :

«ماربینش چو روضۀ ارم است    آفتاب اندرو ، درم ، درم است » [4]

نصرآباد همواره زادگاه دانشمندان و فضلا و عرفا بوده، هنوز هم خانقاه عارف بزرگ شیخ ابوالقاسم نصرآبادی که آرامگاه و زیارتگاه عمومی هست ، در آنجا پابرجاست . همایی دربارۀ نصرآباد می نویسد : «نام قدیم ساسانی آن نرسی آباد[5] و نرسه آباد است. [ محاسن مافروخی ] در حدود یک فرسخی سمت مغرب شهر جنب کارلاوان [ =کلادان ] که منار جنبان معروف آنجاست . [6]

بنا بر مندرجات کتاب « فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور »[7] 78 روستا اکنون به نام نصرآباد در ایران وجود دارد که سهم استان اصفهان یازده و سهم استان یزد سه [ چهار روستا درست تر است ] روستاست .

 

کتابنامه

پاپلی، محمدحسین: فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور، مشهد: آستان قدس رضوی،1367.

تاهباززاده (خیّامپور)، عبدالرسول: فرهنگ سخنوران، تهران: طلایه، چاپ دوم، 1372.

حزین لاهیجی، محمدعلی: تذکره المعاصرین، به کوشش:معصومه سالک، تهران:سایه، 1375.

گ‍زی‌ ب‍رخ‍واری‌، ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌: رج‍ال‌ اص‍ف‍ه‍ان‌ ، ی‍ا  ت‍ذک‍ره ال‍ق‍ب‍ور، به کوشش:  م‍ص‍ل‍ح‌ال‍دّی‍ن‌ م‍ه‍دوی‌، بی جا: بی نا، بی تا.

گلچین معانی ، احمد: تاریخ تذکره های فارسی، تهران: سنایی، چاپ دوم، 1363، ج2.

-----------------: کاروان هند، مشهد: آستان قدس رضوی، 1369، ج1.

مدرّس تبریزی، محمّدعلی: ریحانه الادب، تهران: خیّام، چاپ سوم، 1369، ج4.

معصوم علیشاه ، م‍ح‍مّ‍دم‍ع‍ص‍وم‌ ش‍ی‍رازی:‌ طرایق الحقایق، به کوشش: م‍ح‍م‍ّدج‍ع‍ف‍ر م‍ح‍ج‍وب‌ ، تهران: کتابفروشی بارانی، بی تا ،ج2.

مهدوی، مصلح الدّین: تذکره القبور، یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، اصفهان: ثقفی، چاپ دوم، 1348.

نصرآبادی، میرزا محمّدطاهر: تذکرۀ نصرآبادی، نسخۀ خطّی کتابخانۀ وزیری یزد، ش2602، در 1091ق.

--------------------------: تذکرۀ نصرآبادی، به کوشش: حسن وحید دستگردی، تهران: فروغی، چاپ سوم ، 1361.

-----------------------: منشآت نصرآبادی، نسخۀ خطی کتابخانۀ مرعشی نجفی، ش 3945، در 1077.

همایی، جلال الدّین: تاریخ اصفهان، مجلۀ هنر وهنرمندان، ، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، 1375.

 

* ماخذ: تذکره نصرآبادی به کوشش: احمد مدقق یزدی، یزد: دانشگاه یزد، 1379.(بدون نام)

و مهرو ناهید ، ش32 (بهار وتابستان 1400)

 


[1] کاروان هند : احمد گلچین معانی ، ج 1 :678 .

[2] تاریخ اصفهان : جلال الدّین همایی : 161 .

[3] تذکرة المعاصرین :حزین لاهیجی :180-179 .

[4] تذکرۀ نصرآبادی ؛ دیباچۀ وحید : الف .

[5] اکنون نیز یکی از دهات پیرامون شهر یزد که بیشتر محلّ سکنای زرتشتیان است به نام نرسی آباد شهرت دارد که در تداول عامّه بدان نَرس آباد یا اشتباهاً نصرآباد می گویند . بعید نیست که نصرآباد یزد که روستای کهن است نیز نامش نرسی آباد بوده باشد .

[6] تاریخ اصفهان ؛ ج 1 :167 .

[7] فرهنگ آبادیها ... : محمّد حسین پاپلی ، مشهد : آستان قدس ، 1367 ، ص 562-561 .

زندگی نامۀ محمّد طاهر نصر آبادی* (1)

 

حسین مسرت

 

از آنجا که نصرآبادی به طور کامل به بیان سرگذشت و آثار خود به گونۀ زندگی نامۀ خود نوشت ( auto biography)    در تذکرۀ نصرآبادی ذیل فصول : صف پنجم و خاتمه پرداخته و تقریباً کار را بر نگارندۀ این سطور آسان نموده ، با این حال جای آن دارد که در این جا نیز شرح مختصری از زندگی و آثار او بویژه آنچه ناگفته مانده است درج شود .

میرزا محمّد طاهر نصرآبادی از نویسندگان و سخنوران نامی سدۀ یازدهم هجری قمری است . وی به سال 1027 ق در نصرآباد ماربین اصفهان دیده به دنیا گشود ، پدرش صاحب فضل و کمال بود، امّا در هیچ کدام از کتاب ها نامش نیامده است، ولی از فحوای نوشتۀ تذکرۀ صبح صادق ( 76-75 ) بر می آید که گویا نامش محمّد تقی بوده است . پدر وی از بازماندگان میرزا صالح آزادانی نصرآبادی ( اصفهانی ) معاصر جهانگیر شاه تیموری بود که در هند می زیست . میرزا صالح، صاحب فرزندانی چند از جمله میرزا صادق مینا ( عموی محمّد طاهر نصرآبادی ) بود .

محمّد طاهر در سال 1044 در سن ّ هفده سالگی پدرش را از دست داد و چون سرپرستی نداشت ، روزگار جوانی را در پی کارهای بیهوده به سر برد : « گرد یتیمی خاطرم را غبارآلوده کرد ... در ایّام رعونت و غفلت ، مدار به لاطایل و حرکات باطل می گذشت . » [1] از اینرو نتوانست به تحصیل علم بپردازد ، کم کم از این روزگار بیهوده ناخرسند شده و به درویشی روی آورد . پس از آن گذارش به قهوه خانه ای در اصفهان افتاد . « قهوه خانه در آن عصر جایگاه اهل فضل و دانش و ادب و شعر و موسیقی بوده و همه کس بدان راه نداشته ، چنانکه شاه عبّاس هم گاهگاهی بدان جا می رفته است »[2] که محلّ گردهمایی شعرا و ادبا و اهل کمال آن شهر بود . کم کم در اثر علاقه ای که به این حضور پیدا کرد ، باب آشنایی و معاشرت با برخی سخنوران آن محفل گشوده شد و توانست از محضر دانشمند نامی آن عصر ، آقا حسین خوانساری ( بنگرید به تذکرۀ نصرآبادی ) نهایت استفاده را ببرد . سعادتی که نصیب کمتر کسی می شود.

محمّد طاهر در اثر این رفت و آمد ها تمایل زیادی به نثر و شعر پیدا کرد و در راه کسب آداب فضل و هنر و شعر کوشید ؛ و به یک باره گذشتۀ غفلت زدۀ خود را از یاد برد و گام در راهی نو گذاشت . نصرآبادی پس از آنکه تسلّطی در سرودن مادّۀ تاریخ پیدا کرد ، شهرتی به هم زده و دوستانی گرد آورد . بنابر آنچه در تذکرۀ می آورد، زندگی سختی داشته و با کار کشاورزی به گذران زندگی می پرداخته است . چونان که در شرح حال خود نوشت آمده ، دست پروردۀ فقر است ، جدّ اعلای او خواجه صدرالدّین علی در زمان سلطان محمّد گورکان « مالک آب و زمین بسیار بود » و به ساختن مدارس همراه با موقوفات فراوان بر آن همّت می گمارده ، ولی « در زمان شاه جنّت مکان شاه طماسب ، موقوفات به تصرّف دیوان درآمده ، الحال ما بیچارگان ، محروم و پریشان احوالیم . » [3]

      امّا وحید دستگردی در این باره می نویسد : « معاش وی به عهدۀ باغ و مزرعه کمی که در نصرآباد داشته ، مقرّر بوده و زیادت طلبی نداشته و با اینکه اجداد و اعمام وی همه دارای مشاغل دیوانی بوده اند، وی مسلک خرسندی و قناعت را از دست نداده ، در گوشۀ انزوا به خدمات ادبی مشغول و در نظر بزرگان عصر محترم و در نزد امرا و مقرّبان درگاه شاهی معزّز بوده و هرگاه شاه سلیمان صفوی به نصرآباد می رفته ، در خانۀ وی که اکنون هم اثری از عمارت ظریف و شاعرانۀ آن باقی است ، منزل گزین می شده است »[4]

وی سفری به مشهد و حجاز و مکّه کرد و در بازگشت همچنان پیوندش را با دوستان قهوه خانه ای اش حفظ نموده بود . پس از درگذشت چند نفر از اصحاب قهوه خانه به محلّۀ لنبان رفت و در مسجّد لنبان حجره ای گرفته و حلقه ای از دوستان را تشکیل داد و در آنجا پذیرای شعرا و ادبا و دراویش شد و به گفتۀ خودش تا سال نوشتن تذکرۀ نصرآبادی ( یعنی 1083 ق ) در 56 سالگی ، هفت سال بود که در آنجا مستقر بود . هر چند در این باره سال ها در اصفهان می زیست و سرگرم کار تدوین و نگارش تذکره بود . امّا خانه و مزرعه اش در نصرآباد پابرجا بود و گه گاهی بدان جا رفت و آمد می کرد .

ملیحای سمرقندی، مؤلّف تذکرۀ مذکّرالاصحاب که در سال 1088 ق به اصفهان آمده ، در تذکرۀ خود پس از آنکه به اوصاف نصرآباد اصفهان و محلّ اقامت و استراحت میرزا طاهر می پردازد ، چنین می آورد :

« آثار زیرکی و اطوار تازگی از طرز ملاقات و طریق حالاتش پیداست . به هرکس سلوک مشفّقانه و واخورد دوستانه دارد . محرّر این حروف در ماوراءالنهر پسندیدگی افعال و سنجیدگی احوالش را شنیده بود . به مجرّد دخول اصفهان از مومی الیه سراغ گرفته شد . میرزا طاهر با یکی از پیش خدمتان خود رقعه ای نوشته ، راهی کرد . میرزا طاهر چند نوبت مرا به محلّ اقامت خود نصرآباد همراه موزونان برد . به فرمودۀ او شعرای دیگر به دستور ، صحبت ها به روی مخترع این سواد آراستند . قریب به هفت ماه بیش تر که در دارالسّلطنۀ مذکور مانده شد . همراه حاجی فریدون بیگ سابق ، میرزا مسعودا ولد زمانای زرکش و شاه شوکت اکثر به خدمت او رسیده می شد .» [5]

به غیر از برخی نامه ها و آثار منظوم و منثوری که از وی در دست است ، مهم ترین اثرش همانا تذکرۀ نصرآبادی است که در بخش آثار نصرآبادی به آن خواهیم پرداخت .

سالمرگ نصر آبادی

آنچه روشن است نصرآبادی تا سال 1099 ق در قید حیات بوده است . متأسّفانه از فحوای هیچ کدام از تذکره های موجود ، سال وفاتش به درستی روشن نیست و بی جا نخواهد بود اگر بر مبنای برخی تواریخ جدید نسخه هایی از تذکرۀ نصرآبادی ، بگوییم تا آغاز سدۀ دوازدهم قمری زنده بوده است . ( یعنی 88 سالگی ) . هر چند جلال الدّین همایی ، تاریخ وفات مسیحای معنی را در 1115 ق که در تذکره ضبط است ، محلّ تردید دانسته که این تاریخ از خود مؤلّف یا الحاقی باشد . [6]

 

 

آرامگاه نصر آبادی

چنانکه در کتاب های رجال اصفهان ( عبدالکریم گزی ) و دیباچۀ تذکرۀ نصرآبادی ( چاپ وحید دستگردی ) آمده ، وی در نصرآباد زادگاه خود در نزدیک مدرسۀ خواجه صدرالدّین علی در جوار آرامگاه نیاکانش و در دهلیز خانقاه شیخ ابوالقاسم نصرآبادی و به عبارتی در مقبرۀ میرزاها آرمیده است .

«خانقاه شیخ ابوالقاسم هنرآبادی و مدفن وی در نصرآباد واقع شده و در سال 854 هجری بوسیلۀ خواجه صدرالدّین علی طبیب ، جدّ اعلای میرزا طاهر نصرآبادی مدرسه در جنب آن بنا شده است ... اکنون این خانقاه به تکیۀ میان ده نصرآباد معروف است . » [7]

شایان گفتن است که نباید او را با محمّد طاهر اصفهانی ( شعرباف ) ، همچنین میرزا محمّد طاهر کاتب « وقایع سلطان العجم » در اواخر عهد شاه عبّاس اوّل و میرزا محمّد طاهر اصفهانی از سلسلۀ میرزایان و میرزا محمّد طاهر اصفهانی ( التفات خان ) که هر سه در سدۀ یازدهم و دوازدهم می زیستند و محمّد طاهر نصرآبادی [ یزدی ] که در آغاز زندیّه در نصرآباد یزد می زیسته اشتباه کرد . فرد دیگری هم به نام محمّد طاهر سپاهانی [ اصفهانی ] گردآورندۀ کتاب « صریح الملک » در سدۀ یازدهم در اصفهان می زیسته است .

خانۀ نصرآبادی

وحید دستگردی در دیباچۀ تذکرۀ نصرآبادی می نویسد : «خانۀ مسکونی میرزا طاهر در نصرآباد هنوز برقرار و چند اطاق بسیار ظریف شاعرانۀ آن از دستبرد حوادث مصون مانده است. این خانه مشتمل بر باغ دلگشای بسیار خوبی است و نهر بزرگ معروف به " مادی قمش"  که با یک رود بزرگ برابری می کند از وسط باغ می گذرد .» ( ص : و )

خاندان نصرآبادی

    کامل ترین شرح حال را خود نصرآبادی دربارۀ خاندان و خویشان در صف پنجم تذکره درج کرده که ما را از هرگونه شرح اضافه بی نیاز می سازد . مصلح الدّین مهدوی در  « تذکره القبور » شرح حال چهارده نفر از برچستگان این خاندان را بر می شمارد که همگی اهل علم و دانش و فرهنگ و ادب و برخی از آن ها هنرمند بویژه خوشنویس بوده اند با این وجود با نگاهی گذرا وضع خاندان اهل علم و فضیلت این نویسندۀ توانا را بررسی می کنیم. گفته می شود محمّد طاهر نصرآبادی از نوادگان شیخ ابوالقاسم نصرآبادی [8] عارف بزرگ و نامی ایران در سدۀ چهارم هجری است که شرح حال و کرامات وی در بیشتر کتاب های عرفانی از جمله تفسیر کشف الاسرار میبدی و تذکرة الاولیای عطّار نیشابوری درج است وی  خلیفۀ شیخ شبلی بغدادی بوده که درگذشت وی به سال 372 یا 367 هجری قمری در  نصرآباد اصفهان یا به روایتی در مکّه و به روایتی دیگر در مدینه روی داد . (بنگرید: ریحانة الادب 4 : 194 ، طریق الحقایق 2 : 210 ) .

 


[1] تذکرۀ نصرآبادی ، نسخۀ وزیری :713و715 .

[2] تذکرۀ نصرآبادی ، چاپ وحید :460 .

[3] تذکرۀ نسخۀ وزیری همان جا :713.

[4] تذکرۀ نصرآبادی ، وحید : دیباچه ، ص : ج .

[5] تاریخ تذکره های فارسی 2 : 239 . با تخلیص .

[6] تاریخ اصفهان :جلال الدّین همایی :150 .

[7] تذکرۀ نصرآبادی ، وحید دیباچه ؛ ص : د – ز .

[8] جالب است بداینم علاوه بر شخصی به نام محمّد طاهر که در نصرآباد یزد وجود داشته ، آرامگاهی نیز در نصرآباد یزد با نام ابوالقاسم نصرآبادی وجود دارد که از قرن نهم تاکنون مردم به زیارت آنجا می روند وی نیز از بزرگان آن دیار و صاحب کرامات چندی بوده است ( بنگرید ، تاریخ یزد :115 ) .

چه کسی ۴۰۰ سال پیش اولین نماز جمعه یزد را اقامه کرد؟ *

 

چه کسی ۴۰۰ سال پیش اولین نماز جمعه یزد را اقامه کرد؟

ایسنا/یزد محقق و نویسنده یزد، «مولانا محمد مقیم یزدی» امام جمعه اولین نماز جمعه یزد را سرآمد ابناء روزگار در زمینه‌ی علم فقه، حدیث، تفسیر، فصاحت و بلاغت خواند که ۴۰۰ سال قبل به مدت ۴۰ سال اقامه‌ی نماز جمعه و جماعت مسجد جامع کبیر یزد را برعهده داشته است.

«حسین مسرّت» در گفت وگو با ایسنا از مشاهیر نامی یزد را «محمّد مقیم» معروف به «ملا مقیما» از عالمان دینی و خوشنویسان سده‌ی یازدهم قمری خواند و گفت: او در علوم فقه و حدیث مهارت بسیار داشت و به غیر از فرزندان خود، شاگردان بسیاری را تربیت کرد.

وی با بیان این که مقیم را سرآمد ابناء روزگار در زمینه‌ی علم فقه، حدیث، تفسیر، فصاحت و بلاغت بر می‌شمارند، افزود: نخستین نماز جمعه در یزد به امامت وی برگزار شد و او به مدت ۴۰ سال اقامه‌ی نماز جمعه و جماعت مسجد جامع کبیر یزد را برعهده داشت. همچنین در تواریخ آمده است که نخستین نماز جمعه‌ی شیعیان در شهر یزد در حدود سال‌های ۱۰۴۴ هجری قمری اقامه شده است و پس از وی در اختیار فرزندان عالم و پارسای او بوده و اقامه‌ی نماز جمعه در اعقاب وی تا زمان فتح علی شاه قاجار باقی مانده بود.

مسرت در مورد این شخصیت فقهی خاطرنشان کرد: «مولانا محمّد مقیم یزدی» فرزند محمّد علی بن قاسم علی بن اسماعیل بن تاج الدّین یزدی و متولد سال ۱۰۱۰ قمری در یزد بوده است. ملا مقیما پس از کسب علوم نخستین، در محضر درس «ملاّ محمّد تقی مجلسی» در اصفهان حاضر شد و از شاگردان برجسته و طراز اوّل وی بود.؟

وی ادامه داد: در  توصیف محمد مقیم آمده است: «پس از تبحّر در علوم اسلامی از جمله فقه، حدیث و تفسیر، زعامت علمی، مرجعیّت دینی و صدور فتوا را در یزد بر عهده گرفت و بر کرسی تدریس تکیه زد. جمع زیادی از طلاّب در درس حدیث و تفسیر وی شرکت جسته و از محضرش بهرمند می‌شدند. او مجتهدی بزرگ بود و مسلک اخباری داشت. ملاّ مقیما در رسایی کلام و صدق گفتار زبانزد خاص و عام بود و دانشمند و مفسری بزرگ، محدثی متتبع، عابد، پرهیزکار، خوشنویس ماهر و از اکابر علمای امامیّه به شمار می‌رفت» و در جای دیگر  افزوده شده است: «منابع او را جامع فروع و اصول و مرجع رسیدگی به مشکلات مردم خوانده‌اند.»

این پژوهشگر یزدی همچنین عنوان کرد: «محمّد مفید مستوفی بافقی» که با او معاصر بوده، صفحاتی چند را در مدح و ستایش از جایگاه علمی و دینی او رقم زده است و کتاب دانشمندان یزد در ستایش او گفته است: «دینداری و پرهیزکاریش نزد اکابر و اصاغر به سان فروغ آفتاب ظاهر و هویدا و چون آن مزیّن محراب عبادت به صفت علم و عمل موصوف است و به غایت تقوی و دینداری معروف».

مسرت در مورد سرانجام این عالم دینی گفت: او بر اثر بروز سانحه‌ای که در روز جمعه در میدان قلعه‌ی شهر یزد برایش رخ داد و سه روز بعد از آن در یکشنبه ۲۷ رمضان ۱۰۸۴ هجری قمری درگذشت و پیکرش را در حظیره‌ای(محوطه‌ای) حوالی میدان وقت و ساعت یزد، به خاک سپرده شد.

وی بیان کرد: بنا به نوشته‌ی مستوفی بافقی، فرزندان وی به نام‌های «مولانا کمال الدّین محسن»، «مولانا حسنا» که در نسخه‌ی تفسیر کتابخانه‌ وزیری در یزد، محمّد محسن آمده است، «مولانامحمّد تقی»، «مولانامحمّد مفیدا»، «مولانا مطیعا محمّدا» و :مولانا محمّد ابراهیما» نیز در ردیف عالمان یزد بودند.

نویسنده کتاب «یزد، یادگار تاریخ» راجع به آثار محمد مقیم یزدی نیز گفت: محمّد مقیم یزدی در زمان حیات خود آثار ارزشمندی به یادگار نهاد که به برخی از آن ها در کتاب جامع مفیدی اشاره شده است و برخی از این آثار هم اکنون در کتابخانه‌های ایران وجود دارد.

وی از این میان به تفسیر سفینة النجاه اشاره و تصریح کرد: در میان تفاسیر شیعی سده‌ی یازدهم قمری، تفسیر «سفینة النجاة الموصلة الی النعیم المقیم» معروف به «تفسیر ملاّ مقیما» از ملاّ محمّد مقیم یزدی به دلیل سادگی و روانی کلام مورد توجّه است و قرار بود نخست به وسیله کتابخانه‌ی وزیری در حدود سال ۱۳۵۰ شمسی و پس از آن به وسیله‌ی مرکز پژوهشی میراث مکتوب چاپ شود امّا به دلیلی نامشخص هنوز چاپ نشده است تا این که اخیراً به همّت یکی از دوستداران آیت الله «سید علی محمّد علاقه بند» قرار شد بر پایه نسخه‌ی به خطّ ایشان چاپ شده و در دسترس دوستداران علوم قرآنی قرار گیرد.

به گفته‌ی مسرت، نخستین بار محمّد مفید مستوفی بافقی، صاحب کتاب جامع مفیدی که در تاریخ یزد عصر صفوی است، از این کتاب یاد کرده و نوشته است: «به نکات بدیع  و استعارات دقیق نوشته و در میان طوایف انام مشهور گردیده» و پس از آن «سید علیرضا ریحان یزدی» در کتاب خود از آن به عنوان تفسیری بزرگ و بسیار مفید یاد کرده است.

وی عنوان کرد: قدیمی‌ترین نسخه شناخته شده‌ی این تفسیر، جلد اوّل این کتاب به تاریخ  جمادی الاوّل ۱۰۷۰ قمری است که در مرکز احیای میراث اسلامی قم قرار دارد و جلد دوم به تاریخ عرفه‌ی ۱۰۷۲ قمری است و شاید به خط مؤلّف باشد اما این که چرا برخلاف روند معمول کتاب‌های تصحیحی، نه قدیمی‌ترین نسخه ملاک قرار گرفته و نه کامل‌ترین و نه این که با دیگر نسخه‌ها مقابله شده است می‌باید در ارادت دوستداران آیت الله سید علی محمّد علاقه بند نسبت به ایشان جست که دوست داشتند تفسیر مقیمای یزدی را به خطّ ایشان چاپ و پخش کنند و لاغیر.

مسرت در پایان ابراز کرد: با این وجود هنوز جای کار برای پژوهندگان بعدی وجود دارد که بر مبنای اصول تصحیح نسخه‌ها نسبت به چاپ متن کامل این تفسیر اقدام کنند زیرا تفسیری که اینک چاپ می‌شود، فاقد سوره‌های نساء تا کهف است ولی ناشر متن حروفی آن را در پایان کتاب آورده است.

 

*ایسنای یزد (1401/1/14)گفتگو با حمیدرضا دهقان

قسمت‌نامه در ادب پارسی*  (از عصر صفوی تا اقبال لاهوری) (3)

 

حسین مسرّت

 

۲۷- آتشكدۀ آذر (شهیدی:۲۳)، اختران ادب: استران.

۲۸- اختران ادب: سواری.

۲۹- آتشكدۀ آذر (شهیدی)، اختران ادب: وان.

۳۰- آتشكدۀ آذر (شهیدی): ماند.

۳۱- آتشكده (سادات ناصری) نسخه چ: چیزها.

۳۲- آتشكده (شهیدی): آن چیزها كه مانده.

۳۳- این بیت فقط در داستان های امثال مرتضویان است و در بهار ادب (۳٦۰) چنین است:

آن اسب سركش لگدآور برای من  /  آن گربه معوكن زیبا از آن تو

۳۴- امثال شعر فارسی:۲۳۷: برادر.

۳۵- امثال شعر فارسی، ۲۳۷، كاوش در امثال و حكم:۴۸: جانا، اختران ادب۲:۳۵۵: مهتر.

۳٦- اختران ادب: تو و هر.

۳۷- امثال شعر فارسی:۵۷۷: بیت را ندارد.

۳۸- اختران ادب، سفینه فرّخ ۱:۳۸۵: بیت ششم.

۳۹- سفینۀ فرّخ: بیت را ندارد.

۴۰- امثال شعر فارسی۱: ۵۷۷، سفینه فرّخ، اختران ادب: دایه.

۴۱- امثال شعر فارسی، ج ۱:۵۷۷: داد.

۴۲- امثال شعر فارسی ۵۷۷، اختران ادب: كلفت/ سفینه فرّخ: گاوی.

۴۳- امثال شعر فارسی ۵۷۷: بیت ۴/ اختران ادب، سفینه فرخ: بیت ۵.

۴۴- امثال شعر فارسی، اختران ادب: زایده.

۴۵- سفینۀ فرخ: اشتران.

۴٦- آتشكدۀ آذر (شهیدی):۲۵۰.

کتابنامه

آذر بیگدلی ، لطفعلی بیگ : آتشکده، ج 1 و 2 ، به کوشش: حسن سادات ناصری ، تهران : امیر کبیر، 1336 و 1337 .

------------------------: آتشکده ، به کوشش: جعفر شهیدی ، تهران: مؤسّسۀ نشر کتاب ، 1337 .

-آقا بزرگ تهرانی ( منزوی ) ، محمّد حسن : الذریعه الی تصانیف الشیعه ، قم : اسماعیلیان ، [ بی تا ] ، ج 9 و 17 .

-اقبال لاهوری ، محمّد : پیام مشرق ، به کوشش: چوهدری محمّد حسین ایم ای ، لاهور : پاکستان تایمز ، چ 12 ، 1969 م .

-------------------: کلیّات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری ، به کوشش: احمد سروش ، تهران : سنایی ، [ بی تا ] .

 ------------------: کلیّات اشعار فارسی اقبال لاهوری ، به کوشش: م . درویش ، تهران : جاویدان ، 1359 .

امینی ، امیر قلی : داستان های امثال ، اصفهان، بی نا ، 1351 ، ج3.

انصاری ، محمّد علی : اختران ادب ،  قم ، [ بی نا ] ، 1352، ج2.

باقرزاده ، علی : لطیفه ها ، مشهد : باستان ، چ 2 ، [ بی تا ] .

باقی شهرضایی ، عبدالباقی : بهار ادب ، تهران ، برهان ، 1374 .

برقعی ، یحیی : کاوش در امثال و حکم ، قم : نمایشگاه و نشر کتاب ، چ 2 ، 1364 .

توانایان فرد ، حسن : ادبیّات ایران از دیدگاه اقتصاد ، تهران ، علوی ، [ بی تا ] ، ج1.

حیرت سجّادی ، عبدالحمید : گزیده ای از تأثیر قرآن بر نظم فارسی ، تهران : امیر کبیر ، 1371 .

داد ، سیما : فرهنگ اصطلاحات ادبی ، تهران : مروارید ، 1382 .

دانش پژوه ، محمّد تقی : فهرست نسخه های خطّی دانشگاه تهران ، تهران : کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران ، 1340 ،ج11.

دایی جواد ، محمّدرضا : تاریخ ادبیّات ایران ، اصفهان : تأیید ، 1339 ، ج 1 .

دهخدا ، علی اکبر: امثال و حکم فارسی ، تهران : امیرکبیر ، 1363 ،ج 1 و 2 و6.

شاملو ، احمد : کتاب کوچه ، تهران: مازیار ، چ 2 ، 1361 ، 1372، ج3و7.

شعاعی ، عبدالحمید : امثال شعر فارسی ، تهران ، گوتنبرگ ، 1351 ، ج1.

شهلای یزدی ( مدرّس ) ، محمّد علی : تذکرۀ شبستان ، نسخۀ خطّی کتابخانۀ وزیری یزد ، ش 2702 ، تألیف حدود 1274 ق .

طاهری یزدی ، احمد: تاریخ یزد ، یزد : دبیرستان ایرانشهر ، 1317 .

عفیفی ، رحیم : مثل ها و حکمت ها ، تهران: سروش ، 1371 .

فارسانی مرتضویان ، کمال الدین : داستان های امثال ، اصفهان : [ بی نا ] ، 1340 .

فخرالمحقّقین ، محمّد هادی: از هر فنّی ، شیراز: [ بی نا ] ، 1350 .

فرّخ ( جواهری ) ، محمود: سفینۀ فرّخ ، مشهد ، زوار ، 1332-1344 ، ج1و2.

مسرّت ، حسین : گزیدۀ اشعار وحشی بافقی ، تهران : قطره ، 1378 .

مصفّا ، مظاهر : قندپارسی ، نمونه های شعر دری ، تهران : صفی علیشاه ، چ 2 ، 1353، ج2.

منزوی ، احمد : فهرست نسخه های خطّی فارسی ، تهران : مؤسّسۀ فرهنگی منطقه ای ، 1351 ، ج4.

وحشی بافقی ، کمال الدّین : دیوان کامل وحشی بافقی ، به کوشش: حسین نخعی، تهران : امیر کبیر ، چ 7 ، 1366 .

--------------------------: « اثری جالب از وحشی بافقی » ندای یزد ، س 9 ، ش 396 ( 30/10/70) : 3 .

خبرنامۀ هفتمین جشنوارۀ ادبی دانش آموزان کشور ، ش 1 (2/9/72 ) : 9 .

 

 

 

* گزارش میراث، دورۀ دوم، س 2، ش 19 و 20 (فروردین – اردیبهشت 87 13): 14 – 10.

 

قسمت‌نامه در ادب پارسی*  (از عصر صفوی تا اقبال لاهوری) (2)

 

حسین مسرّت

مانده بابا

همشیــره! خرج ماتــم بابا از آن تـــو (۲۳)                            صبر از من و تردد غوغا (۲۴) از آنِ تو (۲۵)!

در خفیه (۲٦) استمــاع وصــیت از آن مــن                                     در نوحــه، همزبانــی ماما از آنِ تـو!

كهنـه قلــم دوات شكستــه از آن مـــن                                               طومــار نظم و دفتر انشــا از آن تـو!

آن لاشــه اشتــران (۲۷) قـطاری (۲۸) از آن مــن                          آن (۲۹) باركش خــران توانـا از آن تــو!

یك هفته خـرج مطرب و ساقی از آن من                                                هفتــادساله طاعـت بابــا از آن تــو!

آن مالــها كه مانـده (۳۰) به دنیــا از آن مـن                       وان خیرها (۳۱) كه كرده (۳۲) به عقبا از آن تو!

آن قاطــر چمـوش لگــدزن از آن مــن                                         آن گربــه سلیــم شكیبـا از آن تو (۳۳)!

(آذر بیگدلی،۳: ۳۹)

میر حیدر معمایی (رفیعی كاشانی) (ف ۱۰۲۵ ق) كه از دوستان نزدیك وحشی بافقی بوده و مادّه تاریخ‌هایی در زمینۀ فرهاد و شیرین وحشی و سوگ وی دارد، در استقبال از قطعۀ وحشی در ردیفی دیگر گوید:

جنسی كه هست از همه بهتر از آن من

مـال و مــنال حضــرت بابـــا بـــرادر (۳۴)                                           یك نیمــه از تو، نیمه دیگر از آنِ مـن

من آن نیم كه گویم ازین جنس ها كه هست                                       جنسی كه هست از همه بهتر از آن من!

جان (۳۵) بــرادری تو ز (۳٦) هرچه بهتــر است                        بد هرچه هست جان برادر از آن من (۳۷)!

قرض پدر كه از همه بیش است از آن تــو                                    وجهش كه هست‌ از همه كمتر از آن مـن!

آن چـاربـــاغ خــرّم مرهــون از آن تـــو                                    آن یك دو باغ كهنــه بی‌در از آن مـن (۳۸)

مــلك نفیــس خالصـــه شهـر از آن تــو                                       امــلاك هیــچ نفع نیاســر از آن من (۳۹)

داهــی (۴۰) كه شیــر داده (۴۱) بــه بابا از آن تــو              واهی (۴۲) كزوست خون‌ دل مادر از آن‌ من (۴۳)

آن مادیـان كه داشته (۴۴) صــد كـره زان تــو                         آن استــران (۴۵) كودكــش نَر از آن من (۴٦)

در چند نسخۀ خطی هم چند قسمت نامه درج است. از جمله در نسخه شمارۀ ۱۸/۳۳۴۹ و ۴۳۵۳ و ۳/۴۳۴۳ هر سه در دانشگاه تهران كه از جمله نامی از سراینده آن نیست و تا زمانی كه توفیق دیدن آن نسخه‌های خطی دست نداده، نمی‌توان به چند و چون آن پی برد كه آیا همین قسمت نامه‌هاست یا چیز دیگری. از جمله این ها قطعه‌ای است كه در كتاب داستان های امثال كمال فارسانی آمده و روشن نیست از كیست، آن قطعه چنین است (ظاهراً از شاعری معاصر):

كَل تقــی بُتّه‌های خار از تــو                                                             خس و خاشــاك، باربار از تــو

آن زمیــن زراعتـــی از مــن                                                         آن همه سنگ كوهســار از تــو

كشت پاییـز سر به سر از مـن                                                        بادِ جــان پـرور بهـــار از تـــو

شامگــه، شیر گوسفند از مــن                                                        صبحـدم بانـگ آبشــار از تــو

سینه كبـك و ران مـرغ از مـن                                                       نغمــه قمــری و هــزار از تـو

جوی آبــی كه مـی‌رود از مـن                                                          لـذّت آب جویبــــار از تـــو

دو سه من نقـره و طلا از مــن                                              برف و یخ هـای نقـره‌وار از تـو

گنــدم و لوبیا و مـاش از مــن                                                علـف سبــز و مرغـزار از تـو

دود و دم از تو كبــاب از مــن                                               گلــه‌ها از مــن و غبـار از تـو

كیســه‌های پر از برنــج از مـن                                       در عوض ریگ بی‌شمــار از تو

جامـــه نازك حریـــر از مــن                                                        خرقــه زهد وصلــه‌دار از تــو

روز محشر همه حسـاب از مـن                                                        رحمـت لطــف كردگـار از تـو

نیز اشاره شده در دیوان فارسی فضولی بغدادی (ت ۸۸۸ ـ ف ۹٦۳ق) نسخه ی خطی كتاب خانۀ مركزی دانشگاه تهران، قسمت نامه‌ای است كه فعلاً بدان دسترسی نیست، شاید پس از دسترسی به این شعر بتوان گفت فضولی بغدادی مقدم بر همه است.

قسمت نامۀ اقبال لاهوری

امّا اوج این استقبال ها، قطعه ای است که اقبال لاهوری، شاعر نامور و فیلسوف نامدار اسلامی سروده است . اقبال در این قطعه در قالب مکالمه ای بین سرمایه دار و کارگر، روابط ظالمانه و نابرابر جوامع سرمایه داری را آشکار می کند.در این قطعه سرمایه دار سعی در تحمیق کارگر دارد و از این طریق می کوشد او را استثمار کند. این قطعه نخست بار در پیام مشرق (اقبال، پیام مشرق: 256-257) چاپ شده است:

قسمت نامۀ سرمایه دار و کارگر

غوغای کارخانۀ آهنگری ز من                                                               گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج برو می نهد ز من                                                        باغ بهشت و سدرۀ طوبا از آن تو

تلخابه ای که دردسرآورد از آن من                                                            صهبای پاک آدم و حوّا از آن تو

مرغابی و تذرو و کبوتر از آن من                                                           ظلّ هما و شهپر عنقا از آن تو

این خاک و آنچه در شکم  او از آن من                                                 وز خاک تا به عرش معلا از آن تو

 

پی‌نوشت ها:

۱- امثال و حكم، دهخدا، ج۱: ۱۰۴: مانده.

۲- اختران ادب، ج ۲، آتشكده ی آذر (شهیدی): كاسه.

۳- از هر فنی: ۱۳۷: بیخ.

۴- كتاب كوچه، ج ۳:٦٦۳: بیت ششم.

۵- از هر فنی، تاریخ یزد طاهری: آن.

٦- آتشكدۀ آذر (شهیدی)، ۱۳۲: حریسه.

۷- كتاب كوچه: بیت سوم.

۸- آتشكدۀ آذر (شهیدی)، تذكره شبستان، تاریخ یزد: آن.

۹- تاریخ یزد، لطیفه‌ها: ۲۴۹: زن.

۱۰- از هر فنی: شاخ ها.

۱۱- كتاب كوچه: بیت چهارم.

۱۲- تذكرۀ شبستان، كتاب كوچه: آن.

۱۳- امثال و حكم، داستان های امثال، كتاب كوچه: قاطر.

۱۴- شبستان، سفینه فرّخ: وان.

۱۵- امثال و حكم، داستان های امثال: میومیوكن/ اختران ادب: معوكن.

۱٦- كتاب كوچه: بیت پنجم/ آتشكده (شهیدی) این بیت و بیت بعد را ندارد.

۱۷- آتشكده، سفینه فرّخ: وز.

۱۸- استاد گلچین معانی در كاروان هند (۲: ۱۰۷۳) معتقد است بیت اول از وحشی بافقی است.

۱۹- اختران ادب، ج ۲: ۳۵٦: نه كتاب.

۲۰- همان‌جا: ده.

۲۱- همان جا: وان.

۲۲- فهرست نسخه‌های خطّی دانشگاه تهران، همان‌جا.

۲۳- آتشكدۀ آذر (سادات ناصری) ج ۱: ۹۳، نسخه چ: من.

۲۴- همان‌جا، نسخه ش و س: تردّد و غوغا.

۲۵- در اختران ادب (ج۲: ۳۵٦) بدون نام گوینده، این بیت چنین است:

صبر از تو و تحمّل و غوغا از آنِ من                                             پیوسته خـرج ماتم بابا از آن تو

بیت در كتاب داستان های امثال مرتضویان چنین است:

همشیره صبــر ماتــم بابا از آن من                                  خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو

۲٦- داستان های امثال (مرتضویان): خمیه.

قسمت‌نامه در ادب پارسی*  (از عصر صفوی تا اقبال لاهوری) (1)

 

حسین مسرّت

از میان شعرهای گنجینۀ فارسی، شعرهایی هم به نام «قسمت‌نامه» به جای مانده است كه با كمی گذشت می‌توان آن را از انواع شعر فارسی برشمرد كه در بیش تر كتاب‌هایی كه در زمینۀ تقسیم‌بندی شعر فارسی نوشته شده، جایی برای آن در نظر گرفته نشده است. نزدیك‌ترین تعریفی كه برای آن داریم، ذیل صنعت تقسیم است كه گویند: «صناعتی بدیعی است كه به موجب آن شاعر معنایی را در نظر می‌گیرد و بعد آن را به چند جزء تقسیم می‌كند. در شعر فارسی، شاعر هر جزء را با معنی آن مربوط می‌كند» (داد:۱۵۰). اما تقسیم‌نامۀ موردنظر ما از نظر شكل و محتوا تفاوتی با صنعت تقسیم دارد.

آن چه از قسمت‌نامه‌ها فعلاً در دست است، مربوط به شعرهای طنزگونه (مطایبه) در قالب قطعه است كه شاعر، جنگِ ناعادلانه دو وارث را در زمان تقسیم ارث بیان می‌كند. هرچند كه نكوهش بی‌عدالتی‌های رایج زمان، فراموش‌شدن ارزش‌های برادری و انسانیت و چیرگی سالوس و ریا و از بین‌رفتن قدر و منزلت و ارزش‌های دیگر انسانی و اجتماعی هم موردنظر شاعر بوده است.

مشهورترین قسمت‌نامه‌ها از وحشی بافقی است كه به مرور زمان، بیش تر مصراع‌های آن در حكم مَثَل درآمده و به بسیاری از كتاب های امثال راه یافته است. دهخدا در امثال و حكم (۱/٦٦) و عبدالحمید حیرت سجادی در گزیده‌ای از تأثیر قرآن به نظم فارسی (۵۴) این بیت ها را تلمیحی می‌دانند به این آیۀ قرآن: «تِلكَ اذا قسمه ضیزی» (نجم:۲۳): «اگر چنین بود، چه تقسیم نادرستی بود.»

با تردیدی كم‌مایه می‌توان گفت قدیمی‌ترین قطعه از وحشی است كه دیگران (به‌ویژه معاصران او) به پی روی از وی به سرودن این گونه شعرهای دست یازیده‌اند، مثلً دایی‌جواد (۱/۵۱۳) می‌نویسد: «میرزاقلی میلی (م: ۹۸۵ ق) قسمت‌نامه‌ای دارد كه شاید به نظر وحشی رسیده باشد» در حالی كه می‌دانیم فوت وحشی بافقی ۹۹۱ ق بوده است. یا در فهرست نسخه‌های خطی دانشگاه تهران (دانش‌پژوه ۵۴۲۲ ـ ۱۱/۲۲۴۷) قطعه‌ای بلند از فهمی آمده كه تمام بیت ها قطعه وحشی است، این گمان را تقویت می‌بخشد که شاید قطعۀ مشهور وحشی از آن استخراج شده یا فهمی آن بیت ها را تضمین كرده باشد.

آن چه اكنون در دست است، مربوط به شاعرانی چون: وحشی بافقی، میرزاقلی میلی تُرك هروی، ملا محمّد فهمی رازی تهرانی، میرحیدر رفیعی معمّایی كاشانی، اقبال لاهوری و چند قسمت‌نامۀ بی‌نام دیگر است. در آغازبه درج  قطعۀ مشهور وحشی بافقی مبادرت می شود:

میراث بابا

از  بامِ خانــه تا به ثریــا از آن تــو!

زیباتــر، آنچــه مانــد (۱) ز بابا، از آنِ تــو!                         بَد ای برادر از من و اعــلا از آنِ تو!

این طاسِ خالی از من و آن كوزه‌ای (۲) كه بود                 پارینه پُر ز شَهدِ مُصــفّا، از آنِ تــو!

یا بوی ریسمـان گُسَــلِ میــخ (۳) كَــن زِ من            مهمیـــزِ كلّـــه‌تیز مطلا از آن تـو  (۴)!

این (۵) دیـگِ لب‌شكستــه صابون‌‌پزی ز مـن            آن چمچه هریسه (٦) و حلوا از آن تو (۷)!

این (۸) قوچِ شاخ‌كج (۹) كه زند (۱۰) شاخ از آن من         غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو (۱۱)!

این (۱۲) استــر (۱۳) چمــوشِ لگــدزن، از آن من        آن (۱۴) گــربه مصاحــــب (۱۵) بابــا از آن تو (۱٦)!

از صحــنِ خانه تا به لبِ بــام از آن من                          از (۱۷) بامِ خانــه تا به ثریــا از آن تــو!

(مسرت 1378)

چنان كه آمد چون بیت ها و مصاریع این قطعه مَثَل سایر شده است، اختلاف زیادی با ضبط اصلی آن در دیوان وحشی به چشم می‌خورد.

احمد شاملو (۳:۲٦٦) معتقد است كه «قطعه از زبان برادر بزرگ تری به نظم درآمده كه در تقسیم مرده‌ریگ پدر به ریشخند برادر كوچك‌تر می‌كوشد». مرحوم امیرقلی امینی (برگ ۵۲) در كتاب داستان‌های امثال، داستان این قطعه را چنین می‌آورد: «پدری مُرد، دو پسر داشت، یكی بسیار با هوش و حیله‌گر و دیگری گول و ابله. موقع تقسیم میراث پدر، برادر با هوش هرچیز خوب و گران بها را با زبان‌بازی به خود اختصاص می‌داد و هر چیز بد و بی‌بها را با چرب‌زبانی و سفسطه‌سازی سهم برادر می‌ساخت.»

امینی (برگ های ۵۲ـ٦۲) در ادامه می‌افزاید: «این شعر مَثَلی از شاعر شیرین‌‌سخن وحشی بافقی است. اكثر، صورت ارسال مثل به خود گرفته است و در محاوره های عامه اغلب مورد تمثیل قرار می‌گیرد... این امثال هریك در مورد افراز و تقسیم‌های نامتناسب كه از روی حیله‌گری و حقه‌بازی و به منظور سوء استفاده شخصی انجام می‌پذیرد، ایراد می‌شود.» و حمید شعاعی در كتاب امثال در شعر فارسی (۱:۷۵۵) كاربرد آن را چنین می‌داند: «در مورد كسی كه بخواهد با حقّه‌بازی و شیرین‌زبانی و حیله و فن و نیرنگ، اشیای گران بهایی را ناچیز جلوه داده و آن را از چنگ صاحبش به در برد گفته می‌شود».

هر چند این قطعه در بیش تر نسخه‌های خطی دیوان وحشی وجود ندارد، اما بنا به قراینی چند می‌توان اصل قطعه را از وحشی دانست و او را مقدم بر همه شمرد:

یک، دوبیتی‌ای كه غضنفر گُلجاری در هجو وحشی دارد، ناظر بر چنین تقسیمی است:

وحشی و برادرش كه خلوت كردند                            در مُلك سخن ترك خصومت كردند

هر شعر كه در كهنه كتابی دیدند                          بردنـد و برادرانــه قسمت كردنــد

(آذر بیگدلی:۲۴۰)

دو. فهمی تهرانی هم در هجویه خود اشاره‌ای تلویحی به همین قسمت‌گری دارد و چنان كه برمی‌آید، چنین عملی بین وحشی و برادرش صورت گرفته است. این بیت ها بر همان ردیف «تو» است و اشاره‌ای هم به همان كاسه ی مورد دعوا دارد:

برخوان یكی یكی كه چون بـود                          دزدی تو و بــرادر تـــو

چون بود شكنجه‌ها كه خوردی                     وافكندن تاس بر سـر تو

(وحشی بافقی:۸۲)

دو هجویۀ نام برده تضاد دارد با شعرهای سوزناك وحشی در سوگ برادرش، مرادی، كه در چند جای كلیات مندرج است. شاید وحشی چند برادر داشته است. این فرضیه ها در صورتی درست است كه آن قطعه را (که رشید یاسمی در مجله ی آینده و چند جای دیگر آن را قصیده می‌خواند) زبان‌حال وحشی بافقی بدانیم.

اما قسمت‌نامۀ ملا محمد تهرانی «فهمی رازی» (۹۳۰ـ  ۹۸۴ق) كه همۀ هفت بیت مطایبه وحشی را در خود دارد و در فهرست نسخه های خطی كتاب خانۀ مركزی دانشگاه تهران، ش ۳۰/ ۳۲۸۰ مورخ ۱۲۳۹ق، برگ های ۱۵۵ـ۱۵۷، قرار دارد و این گمان را تقویت می‌کند كه یا فهمی بیت های وحشی را تضمین كرده است ــ كه با توجه به دشمنی شدید آن دو بعید می‌نماید ــ و یا این كه آن هفت بیت از این قطعه استخراج و به وحشی منتسب شده است. (فهمی هفت سال پیش از وحشی درگذشته است.) اصل این قطعه چنین است:

زیبــا هر آن چــه مانـــده ز بابــا از آنِ تـو                      بـد ای برادر از من و زیبا از آنِ تـو (۱۸)

آن بد (۱۹)  كتــاب مغلــق مشكــل از آن مــن               آن یك (۲۰)  ورق ترسّـل خوانا از آن تو

آن طاس خالی از من و آن كوزه‌ای كه بود                پارینــه پر ز شهد مصفــا از آنِ تـو

وجـــه تمســك سجــل تا شــده ز مــن                   الزام خصــم منكر و دعوا از آن تـو

آن دو غــلام بچــه جاهــل از آن مــــن                      كاكــای پیــر پُختــه دانـا از آن تـو

آن دیـگ لب شكسته صابون‌پزی از آن مـن            آن كمچه هریســه پاپـــا از آن تــو

مرســول قریه كهـــنه وقفــی از آن مـــن                  گلگشــت سرزمین مصلـی از آن تو

انگشتــری كه رفتــه ســوادش از آن مــن                   سجعی كه پرنگین شده انشا از آن تو

یابــوی ریسمان گســل میــخ‌كن ز مـــن                     مهمیـــز كلّــه تیـــز مطـلا از آن تو

آن استــر چمــوش لگــدزن از آن مــــن                      آن (۲۱) گربــه خموشــك بابا از آن تـو

قوچ شكستــه شاخ سیــه‌چشم از آن مـن              غوغای جنگ قوچ و تماشـا از آن تو

طنبــــوره شكستــه خالـــو از آن مــــن                 آن تــار ترتنـه ثرنـــا (؟) از آن تــو

از فرش خانــه تا به لب جــو از آن مـــن                 از پشت بــام تا به ثریــا از آن تـــو

آن میوه‌ای كه می‌رســد از بــاغ از آن مـن              برگی كه به سرش شده پیدا از آن تـو

دیگر میان ما و تو جنــگ و جدل نمانـــد                 این ها كه گفتم از مـن و آنهـا از آن تـو

بوده اگــر برادر دیگــری به جـــای مــن                 اعلی ز خود شمردی و ادنی از آن تـو

«فهمی» عجــب كه روی به انصــاف آوری           گر فی‌المثل بــود همه دنیــا از آن تو (۲۲)

اما قطعۀ میرزاقلی میلی تُرك هروی (م: ۹۸۰ـ۹۸۵) كه در آتشكدۀ آذر بیگدلی با عنوان «صورت قسمت میراث پدر به عنوان مطایبه» آمده و آقای دایی جواد معتقد است: «شاید به نظر وحشی رسیده باشد.» (میلی هروی پنج یا ده سال پیش از وحشی درگذشته است)، چنین است:

چند نفر از خاندان صدر (2)

 

حسین مسرّت

محمّد علی صدرالممالك

 

از آنجا که در بارۀ محمّدعلی صدر الممالک، بسیار منبع کم است و حتّی در کتاب جامع دانشنامۀ مشاهیر یزد و دیگر کتاب های تاریخ یزد، شرحی از زندگانی او نیست به نقل کامل نوشتۀ  آقای صادق احمدی با اعمال برخی نکات نگارشی مبادرت می شود که اتّفاقا مقدّمۀ خوبی هم در بارۀ پیشینۀ خاندان نوّاب و صدر در یزد دارد.وی چنین می نویسد:

     در دورۀ صفويه با رسميّت يافتن تشيّع، منصب« صدر » به يكي از مقامات عالي روحانيّت و رسمي كشور تبديل شد. پيش از عهد صفوى ، صدر الصدور يا رئيس امور روحانى، توسط حكّام سنّى منصوب مى شدند. با اين حال مقام ياد شده از اوان تشكيل دولت صفويّه به عنوان يكي از مقام هاي مذهبي از موقعيّت ويژه و روزافزون برخوردار شد . علّت امر اين است كه مذهب تشيّع در زمان صفويّه از قدرت بيشتري برخوردار بود و همچنين نقش بسزاي علماي شيعه در حاكميّت سياسي در دورۀ صفويه بر اين مهم افزود. مقام صدارت در ايران به دو نفر اختصاص داشت؛ يكى صدر خاصّه و ديگر صدر عامّه يا صدر ممالك. برخي از وظايف اين مقام، تعيين حكّام شرعي، ريش سفيدي سادات و علما و نظارت بر كلّ اوقاف بوده است. صدر خاصّه در برخي از روزها به ديوان مي نشست و حكّام شرع نواحي مختلفي را تعيين مي كرد .صدرالممالك نيز، حكّام شرع و مباشران موقوفات و مدارس و...را تعيين مي كرد.همچنين صدر عامّه و خاصّه را« نوّاب » هم می گفتند، زيرا كه در امور شرعى نايب شاه بودند. از ديگر مناصب اين دوره،« شيخ الاسلام » بوده است. (عبدي، 1394)

     در زمان نادر شاه به علّت بي توجّهي به مسائل مذهبي و ديني وي مانع از حضور علماي دين در ساختار ديواني دولتي شد . همچنين نظامي گري و تسلّط نهاد سياسي بر نهاد ديني در دورۀ افشار، حضور علماي دين را كمرنگ كرد، از اين رو فقط نامي از « صدر» باقي ماند. گويا وظايف اين منصب نيز محو شد و آن جنبه از وظايف اجتماعي در منصب شيخ الاسلامي ادغام گرديد. همچنين بي توجّهي افشاريّه به اوقاف نيز در نابودي صدارت بي تاثير نبود. (عبدي، 1394)

    با توجّه به حضور صدرالممالك خراساني در تاجگذاري نادرشاه، احتمالاً نخستين شخصي كه د ر زمان افشاريّه مقام صدارت را دريافت كرد، محمّدعلي صدرالممالك بوده است. گفته مي شود وي درمراسم تاج گذاري نادرشاه( 1148 ه.ق) كه در صحراي مغان انجام گرفت، شركت داشت و به دست خود تاج را بر سر نادرشاه افشار گذاشت و اين بزرگ ترين افتخاري بود كه نصيب صدرالممالك گرديد. (رستگار،1354).

    پدر ايشان در اواخر سلطنت شاه اسماعيل دوم، به عنوان سفير وارد دربار گوركانيان هند شد و تا ا نقراض سلسلۀ صفويّه و زمامداري نادر شاه افشار در آن ديار باقي بود. پس از فتح هند تو سّط نادر، محمّدعلي صدر الممالك به امر نادر شاه به ايران آمد. در روزنامۀ پيكار مردان در مورد علّت عزيمت ايشان به يزد اين چنين مي نويسد: والي خراسان استدعا مي كند براي مداوا و معالجۀ كسالتش ( نقرس) به خطّۀ يزد كه از لحاظ آب و هوا مناسب تر است، عزيمت نمايند، شاهنشاه موافقت مي فرمايد و فرمان سرپرستي يزد و توابع را صادر مي كند. (رحيمي، 1335)

    صدر الممالك علاوه بر مسئوليّت هاي مختلفي كه در مسائل سياسي و امور داخلي و خارجي مملكت داشت، بر حسب فرمان نادر مأمور بود با دادن وظيفۀ كافي به طالبان علوم ديني آنان را به فنون حرب و امور لشكري و نظامي آ شنا سازد. اين موضوع در سند فرمان نادري كه در خانوادۀ صدر موجود است، آمده است. (رستگار ،1354).

    به روايت آيتي در آتشكدۀ يزدان، صدر الممالك در اوايل سلطنت نادرشاه موفّق به خدماتي شد كه موجب تقرّب او گشت . از جمله خدماتش اين بود كه به امر نادر به كشور عثماني رفته و اختلافات چندين ساله را حلّ و تصفيه كرد. ازاين رو در دستگاه سلطنت آبرويي به هم ر سانيد. وي همواره ملازم ركاب نادر شاه بود و طرف مشورت ايشان و محلّ اعتماد و همسفر نادر در سفر هندوستان بود و در حسن نيّت و انجام وظيفۀ دولتي قصور نمي نمود .به هر حال صدر بعد از توطئۀ قتل نادر در دورۀ ملوك الطوايفي عازم يزد شد،در اين ديار توطّن اختيار كرد و عايلۀ مهمّي تشكيل داد و خانواده هاي نوّاب و صدر به انتساب دارند. (رستگار، 1354)

به روايت حسين صدر، جدّ خانواده صدر و اصل وی از اصفهان بوده است.  صدرالممالك خراساني بعد از حضور در تاج گذاري نادرشاه براي رفع اختلافات به عثماني رفته و بعداً طبق سند فرمان نادر با گرفتن تعداد زيادي قشون از آذربايجان و قزوين و اصفهان ، نيابت نادر را در تمام ممالك محروسه ايران و هندوستان اختيار مي كند تا عوايد كليّۀ موقوفات ايران را جمع آوري و به طلاب علوم ديني بدهند. . وی بعدها به دربار نادرشاه وارد می شود. وي در يكي از سفره هاي نادر مورد غضب واقع شده و از آن جهت که به وزیرش قول داده بود که اگر بر صدر خشم بگیرد، او را نمی بخشد. بنابر این به صدر امر می کند که از میان شهرهای اصفهان ،کرمان ،شیراز و یزد وي پس از استخاره يزد را براي سكونت انتخاب می كند و بدان جا می رود و الآن حدود دویست سال است این خاندان در یزد ساکن هستند. ، هرچند از محلّ مسكن وي در يزد اطّلاعي در دست نيست.(مصاحبۀ احمد صدر با حسين صدر، 1372).

منبع

 

صادق احمدی، مهدی: مطالعات، طرح مرمّت، حفاظت و ساماندهی مجموعۀ صدر العلما ء و تبديل به موزۀ بزرگ شهر تاريخی يزد (جلد اوّل: مطالعات بافت و بنا)، یزد: مهندسين مشاور هنرسرای معماری يزد،1396، ص191-189.

 

ميرزا محمّد صدر

 

     صادق احمدی دربارۀ میرزا محمّد صدر آورده است:«ايرج افشار در كتاب يزد نامه، صدر عليرضا را يادگار محمّد صدر  مي خواند.ايشان همچنين در كتاب يادگار هاي يزد در معرّفي مسجد فرط ا شاره مي كند كه در سال 1254 ه.ق صدر ميرزا محمّد، شبستاني نو در مسجد فرط مي سازد . (افشار،1374: 212)

     با توجه به نامۀ ناصرالدّين شاه قاجار براي تسليت فوت محمّد صدر به علي رضا صدرالعلماء، تاريخ فوت وي به سال 1312 قمري بوده ا ست . همچنين در حكم مالكيّت زمين هاي خندق كه ناصرالدين شاه به صدرالعلماء داده است، وي را فرزند محمد صدرالممالك خوانده است».

منبع

صادق احمدی، مهدی: مطالعات، طرح مرمّت، حفاظت و ساماندهی مجموعۀ صدر العلما ء و تبديل به موزۀ بزرگ شهر تاريخی يزد (جلد اوّل: مطالعات بافت و بنا)، یزد: مهندسين مشاور هنرسرای معماری يزد،1396، ص194.

چند نفر از خاندان صدر (1)

 

حسین مسرّت

 

دکتر احمد نوّابی

 

    احمد نوّابی، فرزند علیرضا نوّاب به سال 1302 در شهر یزد به دنیا آمد.پس از تحصیلات مقدّماتی در یزد و متوسطه در  تهران، درجۀ دکتری پزشکی را از دانشگاه تهران دریافت کرد. وی سپس عازم فرانسه شد و دورۀ تخصّصی زیبایی و جرّاحی پلاستیک را در دانشگاه فرانسه گذراند. نوّابی از نخستین جرّاحان ترمیمی پلاستیک در ایران بود.نامبرده داماد مصطفی فاتح یزدی ،صاحب کارخانۀ جهان چیت تهران بود. وی به سال 1359 ش در تهران در گذشت.

 

منابع

کاظمینی، محمّد: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانه الرّسول، ویرایش دوم، 1382، ج 3: 1620.

نیز:

گفت وگوی علی محمّد فخارزاده  با محمّد ناصر از دوستان نوّابی(24/5/1380)، سند بنیاد ریحانه الرسول یزد،ش4713.

حسین توکّلی یزدی

 

حسین توکّلی یزدی،وی فرزند علی یا علیرضا (درگذشتۀ 1338ش)و بی بی زهرا هراتی بوده است.  وی به سال 1300 ش در شهر یزد به دنیا آمد. در نه سالگی نزد دایی خود محمّدآقا هراتی، کارخانه دار معروف یزدی در اصفهان مشغول به کار شد . تا 15 سالگی نزد او در اصفهان ماند. سپس به تهران رفت و وارد کارهای تجاری شد.ابتدا همۀ رشته ها را آزمود تا سرانجام تجارت آهن آلات ساختمانی را انتخاب کرد. وی در 28 سالگی با فخری خانم(متولّد 1311ش) ، دختر بزرگ میرزا ولی صدر و نوۀ صدر العلماء ازدواج کرد .حسین توکّلی  تا دهۀ 1350 به تجارت آهن پرداخت. وی بر اثر کوشش و جدیّت خود به زودی در شمار بازرگانان نام آور و موفّق آهن آلات ساختمانی در سراسر کشور  قرار گرفت. پس از آن به مسافرت پرداخت و به کار واردات موتور و چرخ از ایتالیا و شرکت هندای ژاپن مشغول بود.سپس درآمدش را صرف خرید املاک و زمین کرد و ثروت زیادی در این راه اندوخت به اندازه ای که توانست املاک زیادی را در عبّاس آباد شمال خریداری کند. وی در کارهای خیر نیز پیشگام بود و به ساخت زایشگاه، مدرسه، دبیرستان و  مسجد در عبّاس آباد دست زد که به نام خودش معروف است.در یزد نیز کارهای خیری کرده است.

توکّلی نظر به علاقه ای که به ادبیّات داشت ،گهگاه نیز به سرودن  شعر می پرداخت و اکنون دفتری از اشعار او وجود دارد و نمونۀ اشعارش در ندای یزد درج است.یک بار که وی به همراه دکتر ناظرزادۀ کرمانی به دعوت فرماندار به یزد آمده بود، موفق به کسب جایزه از طرف شاه  شد که فرماندار یزد بدو داد.

سرانجام حاج حسین توکّلی در سال 1377ش درگذشت و سه سال بعد همسرش فخری خانم به سال 1380 به دیار باقی شتافت و هر دو در تهران به خاک سپرده شدند.

وی دارای هشت فرزند(6پسر و 2 دختر) بود . عبدالرّضا توکّلی فرزند اوست.

منابع

گفت‌وگو با محمّدعلی عسکری کامران (2/5/1397).

گفت‌وگو با عبدالرّضا توکّلی(20/8/1397).

صدر میرزا محمّد

 

     صادق احمدی در گزارش خود می نویسد:« به روايت حسين صدر، ميرزا محمّدجعفر، فرزند  صدر ميرزا محمّد است كه ايشان از روحانيان درجۀ اوّل بوده كه او نيز فرزند محمّد علي صدر الممالك است.( احمد صدر،  1372    :  15    (با توجّه به اختلاف زمان سفر صدرالممالك خراساني به يزد در زمان نادر شاه، يعني حدود سال 1147 ه.ق و نيابت شاهزادۀ قاجاری توسّط صدر ميرزا محمّدجعفر در تاريخ 1244 ق (طرب نائيني  ) اين طور استنباط مي شود يك دورۀ زماني بين اين دو دوره وجود دارد و در نتيجه يك نسل ما بين اين دو دوره است و روايت حسين صدر صحيح بوده و محمّد صدر،  فرزند محمّد علي صدرالممالك و پدر صدر ميرزا محمّدجعفر ا ست كه ايشان با شاهزاده محمّدولي ميرزا هم زمان بوده است.»(ص191)

در خاطرات نوّاب وکيل از صدر ميرزا محمّد به عنوان« صدر شهيد » ياد شده است.

منابع

صادق احمدی، مهدی: مطالعات، طرح مرمّت، حفاظت و ساماندهی مجموعۀ صدر العلما ء و تبديل به موزۀ بزرگ شهر تاريخی يزد (جلد اوّل: مطالعات بافت و بنا)، یزد: مهندسين مشاور هنرسرای معماری يزد،1396، ص191.

طرب نائینی، محمدجعفر: جامع جعفری، به کوشش: ایرج افشار، تهران: انجمن آثار ملّی ،1353 .

نوّاب رضوی، سید محمّد:خاطرات نوّاب وکیل ،  به کوشش:اکبر قلمسیاه، یزد: گیتا،1378،ص275، 301، 383.

بهار در پاییز  (گزیده رباعی ها) (3)

 

 

حسین مسرّت

چون زلف به روی شانه افکنده شود

کفر است و به نامِ دین پراکنده شود

بس دست به سـوی او شتابنده شود

جــویندۀ کُفـــر بـود و یـابنده شود

 

ایـــــران به هـزار جلوه در کار آید

گـه دل به نشـــاط و گـاه بیــمار آید

او را که دو صد یـــار به بـازار آید

آن نیست که هر سفله خریدار آید

 

گـر میـوه‌ای از باغِ زمان بگرفتم

تــا ظـنّ نَبَـری که رایگان بگرفتم

یک عمــرِ عــزیـز در ازایـش دادم

این دادم و آن جانِ جهان بگرفتم

 

آن جانِ جــهان مــرا قَـلَم بود، قَـلَم

وآن روی نگارگون و آن زلف به خَــم

در صبح امیدبخش و در شـام دُژم

وین‌ها همه رفتند و عدم ماند، عدم

 

نا‌سودگی اَر نبود، آن می‌‌جستیم

آن را که نداریم، همان می‌جستیم

بر اندُهِ ناخواسته دل می‌بستیم

از شادیِ پیوسته، امان می‌جستیم

 

دستی به دعـا فراشتیـم و رفتیم

خطّی به هوس نگاشتیم و رفتیم

هِشتيم هـر آنچه داشتیم و رفتیم

سر بر سرِ هم گذاشتیم و رفتیــــم

 

پُرسـان‌پُرسـان خـرام تــا شهــرِ گزیـن

در سـایۀ زُلـف جـای بگزین و نشـین

این است مقامِ امـن و این است یقیــن

آن گمشدۀ فردوس، همین است همیـن

 

 

زان سیل که بر شیب دوان است بگو

توفنده چو خشـمِ آســــمان است بگو

شـویندۀ زشتیِ زمــان است بگو

بر هم زنِ خوابِ ناکسان است بگو

 

افســانه بگو بهـــــار، افسـانه بگـو

شـب می‌گذرد، ز صبحِ جانانه بگو

بی‌برگـیِ پائیـــز به انگـور ببـخش

وز بادۀ گلــرنگِ بهـــــــارانه بگـو

 

چونیم و کِه‌ایم؟ می‌ندانیم همه

هـر چـند که غوغای زمانیم همه

گه قُقنُس و گـاه ماکیانیــم همه

خود آنچه گمـان بریم، آنیم همه

 

گر حکمِ طبیعت‌است و گر حکمِ خدای

نامَـــرد به جــای مَـــــــرد نگذارد پـــای

هـرچند که بر فــرازِ این کهنـه سَــــرای

گه سایۀ کرکس است و گه فـرّ همای

 

بـر بستـر ناز آن که خفــته است تویـی

رؤیا به دو زلــف در نهفــته است تویـی

با مُـژّه ره نیــاز رُفته است تویــــی

وین رازِ مگو به کَس نگفته است تویی

 

* بهار در پاييز (مجموعۀ 74 رباعی): محمّدعلى اسلامی ندوشن، تهران: انجمن خوشنويسان ايران، 1384.

بهار در پاییز (گزیده رباعی ها) (2)

حسین مسرّت

در میان همۀ فرشتگان، تنها ابلیس است که نامی از او برجای مانده، برای آنکه ابراز وجود کرد و چون و چرا پیش آورد. زندگی می‌بایست به گونه‌ای باشد که غوغا داشته باشد.

 

گزیده رباعی ها

گویی خبری هست، بلی یک خبـر است

آن یک خبـــر از هـــزار پُـر بارتــر است

گویـد که طلیعۀ ورودِ سحـــــر است

او در راه است، گرچه ره پُر خطر است

 

آئیــنه که در حُـکمِ صـدای جَــرَس است

گوید به سفر کرده که این دوْر بس است

پـایانِ ســفر چــرا نه دلـخواهِ کس است؟

چون زنده به «یاد» این سرِ پُر هوس است

 

آن دُختِ پری‌وار کـه ایــــرانِ من است

پیـدا و نهـــان بر سـَـرِ پیـمانِ من است

هم نیست ولی نهفته در جانِ من است

هم هست، ولی دور زِ دامــانِ من است

 

البـرز ز برف، کوهِ سیمیـن شده است

تهران به هزار جلـوه آذیـن شده است

هـر چـند کـه چــون دو روزِ دیگر گذرد

بینی که همان عجوزِ پیشین شده است

 

ديديم كه زندگى همين است كه هست              

گه پست و بلند و گاه پيوست و گسست

 از حاصل عمر آنچه ماند در دست

 گويد كه نجات نيست در ساحل پست

 

پیشانیِ صبح را دگر پاکی نیست

اندر نَفَـسِ نسیـــم چالاکـی نیست

بویی اگر از خاک وزد، خاکی نیست

احساسی هست، لیک ادراکی نیست

 

ایـــــران  به نهــادِ خود، مُعمّـــا  دارد

بـس معـرکۀ نهــــان و  پیــدا  دارد

هم کوهِ یخ است‌ و نیز هم شعلۀ تاک

آتشـکــده‌ای  درونِ  دریـــــــــــا دارد

 

آن یــار کــه از یـار سُــراغی دارد

در گوشه‌ای از بهشت، باغی دارد

در رهگـذرِ عمــر، چــراغی دارد

از نیک و بدِ دهر، فراغی دارد

 

یک بهرۀ زندگی به گفتن گذرد

وان بهــرِ دگر به ناشِنُفتـن گذرد

گر شاهدِ بی‌پرده نیاید به سخن

آن رازِ بــزرگ در نهُفتــن گـذرد

 

روزی آید که روزِ روزان باشد

رخسارۀ دلبران، فروزان باشد

در مجمرِ مِهـر، عود سوزان باشد

وین دود نه از کتابســــوزان باشد

 

آبی است که تشنگی فرو ننشاند

ابری است که بــارانِ سـیَه باراند

سِیلی است که رَه به سوی ویرانه بَرَد

داننـده نداند به چـه نامــش خـوانـد

 

آن صبـح کـه بر پنجـره زد، صبح نبود

وآن پنجره رُخ به روشــنایی نگشـــود

هم چشم به‌ در ماند و کس از ره نرسید

هم دل به‌ طلب رفـت و کس او را نربود

 

دوْری گذراندیم که هنجار نبود

دیّـار به حکمِ عقــل در کار نبود

چون یوسفِ مُلک را خریدار نبود

تب کرد و بخُفت، گرچه بیـمار نبود

 

از مرگ خطا مبین که گر مرگ نبود

بر شاخِ درخـتِ عمــر، یک برگ نبود

نه صولتِ حُسن بود و نه دولتِ عشق

آرایـشِ بـــاغ و زیـبِ گُلبـــرگ نبود

 

آن روز که تاریخ، سیه‌پوش نبود

آمیختۀ شـرنگ بـا نــوش نبود

ویرانه هـزار در جهـان بود ولیک

بشکوه ‌تر از خـرابۀ شوش نبود

 

بی‌نقـدِ نیــاز، رهـگُشــایی نبوَد

بی‌حاجتِ بندگان، خدایی نبوَد

گر خلقِ بهشت فارغ آید ز «نیاز»

بیهوده‌ تر از بهشـت، جایی نبوَد