فرنگیس صدریه، مدیری کوشا*

 

حسین مسرّت

 

فرنگیس صدریه، فرزند میر سیدعلی در سال 1295 ش در یزد به دنیا آمد .تحصیلات مقدماتی را در یزد و تحصیلات متوسّطه را در دبیرستان ایزد پیمان به پایان رسانید و در ردیف شش دختری قرار گرفت  که در سال 1314 ش موفّق به گرفتن دیپلم می شدند.   وی در سال 1317 ش به استخدام آموزش و پرورش یزد درآمد و به مدّت بیست سال به عنوان مدیر دبستان و دبیرستان ایراندخت مشغول بود .در سال 1341ش به دبیرستان پهلوی منتقل شد و سال ها مدیر آن دبیرستان بود تا آنکه پس از چهل سال خدمت عاشقانه و صادقانه  در سال 1357 ش بازنشسته شد و در 25 آبان 1380 ش درگذشت.

منابع

کاظمینی، محمّد: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانه الرّسول، ویرایش دوم، 1382، ج 2: 905.

نیز:

گفت‌وگوی علی‌محمّد فخّار زاده  با احمد بحری (فرزند فرنگیس صدریه) ،مضبوط در بنیاد ریحانه الرّسول یزد (27/1/1381).

 

برگرفته از ندای یزد شماره 1639*

حاج آقا حسین  صدر، بانی فخر آباد و حسین آباد پشتکوه

 

حسین مسرّت

 

    حسین آقا فرزند میرزا علیرضا صدرالعلماء و تاج‌الملوک در سال 1295 ش در محلّۀ شاهزاده فاضل یزد به دنیا آمد. وی تحصیلات ابتدایی را در مدرسۀ کاظمی یزد که به مدیریّت حاج علی کاظمی اداره می‌شد گذرانید. سپس برای ادامۀ تحصیلات راهی دبیرستان کیخسروی یزد شد و آنگاه به کالج آمریکایی‌ها در تهران رفت و در همان‌جا پس از اتمام تحصیلات متوسطه در امتحان ورودی رشتۀ حقوق ثبت‌نام نمود، ولی پس از امتحان از ادامۀ تحصیل منصرف شد. سپس به یزد برگشت و مدّت کوتاهی در دبیرستان کیخسروی به‌عنوان معلّم ریاضی مشغول به کار بود.

    حسین آقا نیز چون خاندانش به عمران و آبادانی علاقه داشت. عمده فعالیّت وی احداث چندین قنات در منطقۀ پیشکوه یزد است. دو آبادی یکی به نام فخرآباد (نام همسرش) و دیگری حسین‌آباد دایر کرد که فخرآباد هم‌اکنون دایر است، ولی حسین‌آباد خشک‌شده است.حاج حسین آقا صدر دارای دو پسر به نام های: علی و  مهدی است که علی ساکن کرمان است.حسین آقا  تا واپسین روزهای حیات در همان خانۀ قدیمی صدرالعلماء واقع در بازار صدری (شاهزاده فاضل) می‌زیست.وی در سال؟؟؟ در گذشت و در ؟؟؟ به خاک سپرده شد.

منابع

صادق احمدي، مهدی: مطالعات، طرح مرمّت، حفاظت و ساماندهی مجموعۀ صدر العلماء و تبديل به موزۀ بزرگ شهر تاريخی يزد (جلد اوّل: مطالعات بافت و بنا)، یزد: مهندسين مشاور هنرسرای معماری يزد

،1396، ص 200.

کاظمینی، محمّد: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانه الرّسول، ویرایش دوم، 1382، ج 2: 898.

نیز:

گفت‌وگو با حسین بشارت (14/7/1397)

گفت‌وگو با علی محمّد فخّار زاده با حسین صدر، مضبوط در بنیاد ریحانه الرّسول (4/10/1380)

گفت‌وگو با محمّدعلی عسکری کامران (2/5/1397)

 

 

آقا صادق نوّاب، فرمانداری مردمی*

 

حسین مسرّت

    صادق نوّاب، پسر دوم  محمّدحسین نوّاب بود .پدرش معروف به آقا حسین نوّاب از نوادگان صدر الممالک بود. (هنوز فرمانی را که نادرشاه برای جدّش صادر کرده است در خانوادۀ او موجود است و نکتۀ جالب اینکه در این فرمان، نادرشاه دستور داده بود طلاّب علوم دینی نیز فنون نظامی بیاموزند).پدرش در دوره‌های هشتم تا سیزدهم نمایندۀ یزد در مجلس شورای ملی بود و مادرش از اعقاب علاّمۀ مجلسی است .آقا صادق در سال 1298 ش به دنیا آمد.پس از تحصیلات مقدّماتی در یزد و تهران در رشتۀ کشاورزی در دانشکدۀ کشاورزی کرج ادامۀ تحصیل داد و بعدها به استخدام وزارت کشور درامد. آقا صادق نوّاب با گلین صدر، دختر صدر العلماء ازدواج کرد.

    نوّاب در زمان حیات مسئولیّت‌های گوناگونی ازجمله شهردار شهرهای یزد و کرمان و فرمانداری شهرهای: نوشهر ، بابل، دامغان( در زمان نخست‌وزیری دکتر محمّد مصدق) قم ( در دو نوبت در زمان مرجعیّت آیت‌الله بروجردی) ، قزوین(به مدّت شش سال) ، کاشان و سرانجام فرمانداری کلّ بندرعبّاس را برعهده داشت. هنوز مردم بندرعبّاس خاطرۀ خدمات بسیار زیاد وی را به یاد دارند. وی مدّتی نیز  رئیس نظارت بر انتخابات و بازرس استانداران و فرمانداران استان‌ها به‌ویژه استان خراسان را در زمان استانداری پیرنیا را بر عهده داشت.

    نوّاب براثر لیاقت و کاردانی، پله‌های ترّقی را یکی به یکی پیمود و درحالی‌که هنوز خیلی جوان بود شهردار یزد شد.امّا به‌واسطۀ دودستگی‌ها و اختلافاتی که در یزد، بین طرفداران نوّاب و دکتر هادی طاهری بود ، شهردار بودن او در یزد دوامی نداشت و بی‌درنگ از سوی استاندار کرمان به شهرداری کرمان انتخاب شد و خدمات زیادی در آن شهر انجام داد و چون برخی یزدی‌های صاحب نفوذ در کرمان مانند ابوالقاسم هرندی، غلامرضا آگاه و مرشد در آنجا معروف بودند و نزد اهالی کرمان قرب و منزلتی داشتند و خدمات زیادی به کرمانی‌ها انجام داده بودند، با صادق نوّاب هم روابط بسیار خوبی داشتند و نوّاب در مدت شهرداری کرمان، کارهایش با موّفقیّت قرین بود .وی سپس به فرمانداری کاشان و قم و قزوین انتخاب شد .

    آخرین مسئولیت وی فرمانداری کلّ هرمزگان بود و چون مدّت زیادی در آنجا بود و خدمات سودمندی انجام داده بود از جمله آنکه گفته می شد در آزاد سازی جزایر ایرانی تنب بزرگ و کوچک نقش پررنگی داشته است؛و یکی از مشکلات بزرگ زندگی مردم آنجا که وجود آب غیر بهداشتی بود و هرساله مردم زیادی گرفتار بیماری پیوک یا رشته می شدند و بر اثر آن درمی گذشتند، با سرانگشت تدبیر او در موقع مسافرت محمّد رضا شاه پهلوی به هرمزگان حل شد و توانست آب بهداشتی را برای مردم آن سامان به ارمغان بیاورد. ازینرو قرار بود به استانداری هرمزگان انتخاب شود، امّا متأسّفانه شبی که به‌اتّفاق آقای سید موسی صدر ، رئیس شیعیان لبنان، مهمان آقای  مقدّس زاده ، مدیر روزنامۀ ناهید بود، دیر وقت به خانه برگشت و سینه‌اش شدیداً درد گرفت، امّا هیچ‌یک از اعضای خانواده را بیدار نکرد و به بستر رفت و بر اثر سکته در خواب درگذشت.

     نوّاب در میان مردم و نیز دوستان و آشنایان به صداقت ، صفا، نجابت و مردم‌داری معروف بود و همواره چون پدرش در غم‌ها و شادی‌های مردم شریک بود. به‌ویژه در ایّام درگذشت آیت‌الله بروجردی که او فرماندار قم بود و وسایل رفاه مردم ایران را برای شرکت در آیین تشییع‌ جنازه فراهم نمود. هرگز کسی در دوران خدمات اجتماعی و اداری او از او گله و ناخشنودی نداشت.وی همواره به نیازمندان، صادقانه کمک می‌کرد.

   نوّاب از دوستان صمیمی آیت‌الله طالقانی  و نیز امام موسی صدر، روحانی برجستۀ ایرانی مقیم لبنان بود.  وی در آذر 1350 در تهران درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.علی حافظی، سردبیر روزنامۀ دنیای جدید که بیشتر بازتاب‌دهنده افکار یزدی‌ها در تهران بود، دربارۀ درگذشت وی نوشت:«صداقت در نگاه‌های لبریز از انسانیّتش موج می‌زد؛ وقتی با لهجۀ یزدی شیرینش سخن می‌گفت و نگاه‌هایش را برای پرس‌وجو حواله می‌کرد، صمیمی بود و صمیمیّت را در خون خود داشت . بارها اتّفاق  افتاد که کنار هم می‌نشستیم از این در و آن در سخن می‌گفتیم و به اقتضای حال، سخن از دیگران به میان می‌آمد در همه این بارها آزمودم و دیدم مردانگی را در ذات خود دارد، می‌گفت: چرا غیبت‌کنیم چرا تامی توانیم دوست نسازیم و دشمن خلق کنیم .... او خوب بود . باید صفت دیگری برایش قائل شوم، ولی خوب، صمیمیّتی دیگر دارد، صمیمیّتی که نظیر آن را صادق نوّاب داشت .مردی را که از دست دادیم نه‌تنها دوستانش بلکه آن‌ها که زمزمه صمیمیّت و انسانیّتش را دورادور شنیده بودند، او را دوست داشتند». ( ندای یزد)

    خوشبختانه دختر وی به نام سهیلا نوّاب هنوز در قید حیات است.

منابع

[عسکری کامران ، محمّدعلی]: «یادی از صادق نوّاب» ندای یزد س7، ش296(18/9/1370)،ص1و2و4.

کاظمینی، محمّد: دانشنامۀ مشاهیر یزد، یزد: ریحانه الرّسول، ویرایش دوم، 1382، ج 3: 1616.

نیز:

گفت‌وگو با حسین بشارت (14/7/1397).

گفت‌وگو با محمّد فرح (24/7/1397).

گفت‌وگو با رضا سخندان (5/4/1397).

گفت‌وگوی علی‌محمّد فخّار زاده  با گلین صدر، مضبوط در بنیاد ریحانه الرّسول یزد(26/10/1380).

 

 

 

*برگرفته از پیمان یزد، ش 5339.

 

رویدادهای فرهنگی یزد در عصر قاجار ( 1300-1200 ق )*(بخش سوم)

 

حسین مسرّت

 

1288 ق : تولّد عبدالحسین آیتی تفتی ( آواره ) مؤلّف کتابهای تاریخ یزد ، سیاحت نامۀ دکتر ژاک ، کشف الحیل و ... ( تاریخ یزد آیتی : 277 ) . در تذکرۀ سخنوران به نادرست 1278 ق آمده است ( ص 374 ) .

1290 ق : سرایش « ریاض الحکمه » اثر عرفانی ملّا محمّد باقر ریاضی یزدی.

1292 ق : درگذشت محمّد باقر ریاضی یزدی از شاعران ، حکیمان و ریاضی دانان عصر قاجار در یزد ( میکده : 310 ) .

1292 ق : نگارش « الدرّه الثمینه » اثر سیّد علی اکبر لغوی یزدی.

1292 ق : تولّد دکتر میرزا محمّد علی خان حافظ الصّحفه ، بنیانگذار داروخانۀ رایگان برای مستمندان در یزد ( دیوان حکیم : 93 ) .

1295 ق :عبور حاج سیّاح محلّاتی نویسندۀ خاطرات حاج سیّاح از یزد و تفت و ترسیم خاطرات خود از یزد ( خاطرات حاج سیّاح ، به کوشش حمید سیّاح ، ص 172 ) .

1296 ق : تولّد عبدالوهّاب ایرانپور ( گلشن اردکانی ) ، مؤلّف کلیله و دمنۀ منظوم به نام گلشن آرا ، دلکش و پریوش و مدیر روزنامۀ اختر مسعود در اصفهان ( سخنوران یزد : 696-695 ).

1296 ق : درگذشت فرزانه بهرام رستم نرسی آبادی ( مسکین ) از شاعران زرتشتی ( تذکرۀ شعرای یزد : 180 ) .

1300 ق : تولّد شیخ محمّد مجتهد علومی از نویسندگان ( دیوان حکیم : 114 ) .

1300 ق : تولّد بانو شمس کسمایی یزدی از شاعران و زنان روشنفکر یزدی ( سخنوران یزد : 693 ) .

 

کتابنامه

آقا بزرگ طهرانی، محمّدمحسن (بی تا)، الذریعه الی تصانیف الشیعه، اسماعیلیان.

آیتی یزدی، عبدالحسین (1317)، آتشکدۀ یزدان یا تاریخ یزد، یزد: [گلبهار].

افشار، ايرج (1374)، يادگارهای يزد، جلد اوّل و دوم، چاپ دوم، يزد: خانۀ کتاب یزد و انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

باقرزاده، علی (1367)،ده مقاله در شعر و ادب : ، مشهد : کتابستان مشهد.

بامداد، مهدی (1371)، شرح حال رجال ایران، جلد اوّل ، چاپ چهارم، تهران: زوّار.

بسمل  شیرازی، علی­اکبر (1371)، تذکرۀ دلگشا، به کوشش منصور رستگار فسایی،  شیراز: نوید شیراز.

ح‍ب‍ی‍ب‌آب‍ادی‌، م‍ح‍م‍د ع‍ل‍ی(بی تا)‌،م‍ک‍ارم‌‌الآث‍ار در اح‍وال‌ رج‍ال‌ دو ق‍رن‌ ۱۳ و ۱۴ ه‍ج‍ری‌اصفهان: ‏مؤسّسۀ نشر نفائس مخطوطات‏، ج5.

حکیم، میرزا محمدعلی طبیب(بی تا)، دیوان غزلیات میرزا محمدعلی طبیب متخلص به حکیم، به کوشش: محمود ملکی، بیجا: بی نا.

خ‍اض‍ع‌، اردش‍ی‍ر(۱۳۴۱)، ت‍ذک‍رۀ‌ س‍خ‍ن‍وران‌ ی‍زد: ش‍ام‍ل‌ ت‍ذک‍رۀ‌ ش‍ع‍رای‌ م‍ت‍ق‍دّم‍ی‍ن‌ و م‍ع‍اص‍ری‍ن‌ ی‍زد و ن‍ائ‍ی‍ن‌ و ج‍ن‍دق‌         بمبئی: كتابفروشي خاضع‏.

دیوان بیگی، احمد(1364-1365): حدیقة الشّعرا  ، به کوشش : عبدالحسین نوایی ، تهران : زرّین ، ج 1 و 2.

س‍ی‍اح‌، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی‌ب‍ن‌ م‍ح‍م‍درض‍ا(۱۳۵۹)، خ‍اطرات‌ ح‍اج‌ س‍یّ‍ّاح‌ ی‍ا دوره‌ خ‍وف‌ و وح‍ش‍ت‌، ب‍ک‍وش‍ش‌ ح‍م‍ی‍د س‍ی‍ّاح‌؛ ب‍ه ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌: س‍ی‍ف‌ال‍ل‍ه‌ گ‍ل‍ک‍ار   ؛ زیر نظر ایرج افشار، تهران: امیر کبیر،.

            ش‍ه‍م‍ردان‌، رش‍ی‍د(۱۳۶۳، ت‍اری‍خ‌ زرت‍ش‍ت‍ی‍ان‌: ف‍رزان‍گ‍ان‌ زرت‍ش‍ت‍ی‌ [ت‍ه‍ران‌]: ف‍روه‍ر.

طاهری، عبدالغفور(1317)، «تاریخ یزد در تذکرۀ جلالی»، یزدنامه، به کوشش ایرج افشار، تهران: فرهنگ ایران زمین، ج1: 177-217.

طرازیزدی، عبدالوّهاب (1366)، دیوان طرازیزدی، به کوشش احمد کرمی،  تهران: ما.

طرب­نائینی، محمّدجعفر (1353)، جامع جعفری، تاريخ يزد در دوران نادري، زندي و عصر سلطنت فتحعلي شاه، به کوشش ایرج افشار، تهران: انجمن آثار ملّی.

فتوحی یزدی، عبّاس(1372)، تذکرۀ شعرای یزد، یزد: بی نا، ویرایش دوم.

قلمسیاه، اکبر (1370)، تاریخ سالشماری یزد،  تهران: فرهنگ ایران زمین.

مجموعۀ خطی کتابخانه وزیری، شمارۀ 2763.

محمود میرزا قاجار: سفینة المحمود(1346)  ، به کوشش : عبدالرّسول خیّامپور ، تبریز : دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی  ، ج 1 .

م‍درس‌، م‍ح‍مّ‍دع‍ل‍ی(1369)،‌ ری‍ح‍ان‍ه‌ الادب‌: ف‍ی‌ ت‍راج‍م‌ ال‍م‍ع‍روف‍ی‍ن‌ ب‍ال‍ک‍ن‍ی‍ه‌ اوال‍ل‍ق‍ب‌ ی‍اک‍ن‍ی‌ و ال‍ق‍اب‌،ت‍ه‍ران‌: خ‍یّ‍ّام‌‏،چاپ سوم،  ج4.

کاوه، علی محمّد(1352): «تاریخچۀ خط و شر حال خطّاطان» در کتاب مروارید کویر: استانداری یزد، یزد: استانداری یزد.

مسرّت، حسین(1375)، شکوه پارسایی و پایداری، زندگی و مبارزات و آثار آیت الله العظمی سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی، یزد: فرمانداری یزد، چاپ اوّل و دوم، (بدون نام).

مسرّت، حسین (1376)، یزد، یادگار تاریخ، یزد: انجمن کتابخانه های عمومی کشور.

م‍ع‍ی‍ن‌، م‍ح‍م‍د(1364)، ف‍ره‍ن‍گ‌ ف‍ارس‍ی‌، ت‍ه‍ران‌: ام‍ی‍رک‍ب‍ی‍ر‏،چاپ هفتم، ج5.

ن‍ج‍ف‍ی‌ ق‍وچ‍ان‍ی، م‍ح‍م‍دح‍س‍ن(‌۱۳۷۷)،‌س‍ی‍اح‍ت‌ ش‍رق‌: زن‍دگ‍ینامۀ آق‍ا ن‍ج‍ف‍ی ‌‌ق‍وچ‍ان‍ی‌ تهران: مؤسّسۀ چاپ و انتشارات حدیث.

وامق­یزدی، محمّدعلی (1371)، تذکرۀ میکده، به کوشش: حسین مسرّت،  تهران: فرهنگ ایران زمین و کتاب ما.

وزیری، علی‌محمّد(1355)، مجمع الجواهر، نسخۀ خطّی کتابخانۀ وزیری، ج1.

هدایت، رضاقلی(۱۳۴۰)، م‍ج‍م‍ع‌ ‌ال‍ف‍ص‍ح‍اء، ؛ ب‍ه ک‍وش‍ش:‌ م‍ظاه‍ر م‍ص‍ف‍ّا. ت‍ه‍ران‌: ام‍ی‍رک‍ب‍ی‍ر‏‏، ج5 .

 

 

 

 

 

*ویرایش نخست: تذکرۀ میکده، همراه با تاریخ ادبیّات یزد در عصر قاجار، محمّدعلی وامق یزدی، به کوشش و پژوهش: حسین مسرّت، يزد: انديشمندان يزد و بنياد ريحانه‌الرّسول یزد، [ويرايش دوم]، 1381: 112 – 100.

 

رویدادهای فرهنگی یزد در عصر قاجار ( 1300-1200 ق )* (بخش 2)

 

حسین مسرّت

 

1248 ق : نگارش گلشن طراز ، به کوشش و خطّ عبدالوهّاب طراز یزدی.

1250 ق : تولّد محمّد جیحون یزدی از شاعران سرآمد یزد در عصر قاجار در کوی گازرگاه یزد ( ده مقاله در شعر و ادب : 23 ) .

1250 ق : تولّد زیور یزدی از شاعران ( تاریخ یزد آیتی : 294 ) .

1250 ق : درگذشت میرزا عبدالله طباطبایی ( سودایی زواره ای – بیابانکی –جندقی ) از شاعران نامی مقیم یزد و تفت ( میکده : 310 ) .

1250 ق : درگذشت سیّد جعفر ذاکر بفروئی ( سیّد میبدی ) از قصیده پردازان دیار بفروئیۀ میبد ( میکده : 312 ) .

1250 ق : درگذشت میرزا محمّد علی شعری ( شعرای ) یزدی ملقّب به ملک الشّعرا فرزند علی اکبر خان موالی ( میکده : 315 ) .

1251 ق : درگذشت میرزا سلیمان طباطبایی ( یادگارها 2 : 197 ) از مجتهدان نامی عصر که طراز یزدی دو قطعه در مدح او دارد ( دیوان : 185 – 184 ، 203 ) .

وی در بیتی از آن گوید :

ای سلیمان زمان ای که همی منبر تو    طعنه بر تخت سلیمان زند از ناموری

( دیوان طراز یزدی : 203 )

1252 ق : در گذشت آقا سیّد حسین ازغندی در 15 ربیع آاخر ( یادداشت دست نویس ).

1253 ق : سفر نخست میرزا احمد دیوان بیگی شیرازی ، مؤلّف حدیقة الشّعرا برای کارهای دیوانی و گردآوری شرح حال شعرای یزد تا سال 1257 ق ( حدیقة الشّعرا ، ج 1 : 378 ) .

1257 ق : نگارش کتابچۀ موقوفات یزد به وسیلۀ طراز یزدی و به سفارش میرزا آقاسی

1257 ق : درگذشت آقا زین العابدین بیدل ترک یزدی از شاعران سلسلۀ پاپلی در یزد ، کمی پس از 1257 ق .

1258 ق : نگارش جامع الّلغات ( فرهنگ عربی به فارسی ) تألیف ملّامحمّد جعفر ندوشنی.

1260 ق : تولّد میرزا علی نقی مدرّس ( حجاب یزدی ) از شاعران خوب عصر قاجار ( میکده :282 ).

1261 ق : درگذشت حاجی محمّد ابراهیم کلباسی از مجتهدان در 7 جمادی الاوّل ( یادداشت دست نویس ).

1262 ق : درگذشت عبدالوهّاب طراز یزدی از خوشنویسان و شاعران برجستۀ یزد در عصر قاجار و مؤلّف کتابچۀ موقوفات و گلشن طراز . وی پس از چوب خوردن به وسیلۀ حاکم نائین که به دستور میرزا آقاسی انجام شده بود ، پس از سه روز در یزد درگذشت ( یزد ، یادگار تاریخ :498 ) . در برخی منابع 1261 ق آمده است امّا چون وامق در تذکرۀ خود معترض چنین کاری نشده ، احتمالاً باید تاریخ 1262 ق درست باشد . آیتی در تاریخ یزد به نادرستی درگذشت وی را 1221 ق نوشته است .( ص 305 )

1262 ق : نگارش نهایی تذکرۀ میکده تألیف محمّد علی وامق یزدی و ارسال آن به یحیی فدایی یزدی فرزند خود ( میکده : 268 ).

1262 ق : درگذشت میرزا ابوالحسن سُهای یزدی از شاعران و خوانین قاجار ( میکده : 156 ) .

1262 ق : بروز وبای همه گیر در یزد و پیرامون آن و مرگ و میر سی هزار نفر از مردم یزد ( میکده : 268 )

1262 ق : درگذشت میرزا محمّد علی مدرّس متخلّص به ساقی و وامق یزدی ، صاحب تذکرۀ میکده در روستای فهرج یزد بر اثر بروز وبای همه گیر ( میکده : 164 – 160 ، 276-264 ).

1263 ق : تولّد آقا سیّد یحیی یزدی فرزند سیّد کاظم موسوی از علما و مجتهدان یزد که در حوزه های علمیّۀ یزد مشغول تدریس بود ( مکارم الآثار 5 : 1734 ).

1265 ق : درگذشت میرزا سیّد محمّد علی (مدرّس بزرگ ) از دانشمندان ، فقیهان و شاعران یگانۀ عصر خود متخلّص به حیران یزدی ، در برخی منابع تاریخ فوت او 1260 ق آمده که جای تردید دارد ، زیرا اگر چنین امری در این سال اتّفاق بود ، حتماً وامق در تذکرۀ خود می آورد ، پس باید تاریخ 1265 ق درست تر دانست که در حدیقة الشّعرا ( ج 1 : 491 ) امده است .

1265 ق : فرمان امیر کبیر دایر بر عدم ستم به زرتشتیان یزد به آقا خان نایب الحکومۀ یزد در ذیحجۀ 1265 ق ( فرزانگان زرتشتی : 23 ) .

1265 ق : تولّد میر سیّد علی حایری از علما و فقهای بزرگ که پس از فوت میرزا حسن شیرازی مرجع تقلید شیعیان گردید. ( سالشمار تاریخ یزد : 206 ) .

1266 ق : درگذشت محمّدباقر رشحۀ اصفهانی مؤلّف تذکرۀ منظوم رشحه و مثنوی نوروز و جمشید که نیمۀ پایانی عمر خود را در یزد زیست و در همین شهر درگذشت. ( میکده : 308 ) .

1266 ق : درگذشت ملّا علی اکبر زارچی از شاگردان سیّد علی طباطبایی . درآینۀ دانشوران ( ص 215 ) به نادرست 1206 آمد است. ( یادگارهای یزد 2 : 362 ).

1267 ق : درگذشت ابوالحسن حیدری میبدی یزدی از شعرا ، علما و سادات که به گردآوری احادیث می پرداخت در 5 ذیقعده ( میکده : 300 ) .

1267 ق : تاریخ وفات حاجی سیّد مرتضی (؟) امام مسجّد (؟) ( یادداشت دست نویس ) .

1270 ق : صدور حکم آزادی برخی امور برای زرتشتیان یزد از سوی میرزا علی مجتهد یزد ( فرزانگان زرتشتی :23 ).

1271 ق : درگذشت میرزا زین العابدین ثاقب کرمانی ( یزدی ) از عرفا و حکما و پزشکان کرمانی مقیم یزد ( میکده : 295 ) .

1276 ق : تولّد آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری ( بنیانگذار حوزۀ علمیّۀ قم ) در روستای مهرجرد میبد ( ریحانة الادب 1 : 32 ) در فرهنگ فارسی اثر محمّد معین به نادرست 1376 ق آمده است. ( ج 5 : 452 ) .

1277 ق : سرودن فرهنگ خداپرستی ، اثر عرفانی میرزا عبدالوهّاب محرم یزدی (لسان الحق )

1279 ق : سرودن « منظومه در نحو » به زبان عربی اثر سیّد یحیی فدایی یزدی.

1280 ق : نگارش کتاب « مستیقظ » نگارش سیّد یحیی مدرّس ( فدایی یزدی ).

1281 ق : تولّد شیخ محمّد حسین یزدی ندوشنی از بنیانگذاران شیر و خورشید ایران ( مجمع الجواهر ، ج 1 : 33 ) .

1281 ق : ترسیم نقّاشیهای امامزاده عبدااله بافق ( یادگارهای یزد، ج 1 : 201 ) و خانۀ میرزا احمد عرب ( فاتح ) در یزد ( یادگارهای یزد 2 : 720 ).

1282 ق : درگذشت حاج میرزا سیّد علی مدرّس یزدی ( علی یزدی ) از علما و خوشنویسان یزد ( حدیقة الشّعرا 2 : 1220 ) در تذکرۀ سخنوران یزد تاریخ آن 1281 ق آمده است. ( ص 120 ) .

1282 ق : درگذشت احمدالشریف یزدی از خوشنویسان خطوط شش گانه در یزد که آثار و مرقعاتی از وی در یزد باقی است ، در سن 57 سالگی. ( مروارید کویر : 55 ) .

1282 ق : درگذشت میرزا سیّد یحیی مدرّسی ( فدایی یزدی ) ، از ادبا ، علما و نویسندگان یزد و سرایندۀ منظومه در نحو و نویسندۀ مستیقظ ( ر . ک . میکده : تعلیقات 324 ) .

1282 ق : نگارش « صبح صادق » اثر عروضی ملّا محمّد صادق اردکانی.

1282 ق : ظاهرا ً اتمام تذکرۀ شبستان اثر سیّد محمّد علی مدرّسی ( شهلا یزدی ).

1282 ق : وبای همه گیر در شهر یزد و اطراف و درگذشت تعداد فراوانی از مردم یزد از جمله فدایی یزدی و دیگران ( ریحانة الادب 4 : 277 ) و شاید شهلای یزدی .

1283 ق : درگذشت ملّا ابوتراب زارچی ( یادگارهای یزد 2 : 362 ) .

1285 ق : تولد ابوطالب سیّاح یزدی ازخوشنویسان و شاعران یزد ( سخنوران یزد :827 ) .

1285 ق : درگذشت استاد ابوالقاسم مسگر ( حبیب صفّار یزدی ) ازشاعران هجا گو مادّه تاریخ سرای یزد ( تذکرۀ شعرای یزد : 297 ) . در جایی تاریخ درگذشت 1260 ق آمده که چون وامق آن را ثبت نکرده ، نمی تواند درست باشد .

1285 ق : درگذشت حاجی میرزا سیّد مرتضی یزدی ( کامل یزدی ) از شعرا و نویسندگان قاجار که آثاری در زمینۀ معارف و حکمیّات داشته است ( میکده : 287 ).

1286 ق : درگذشت میرزا تقی زیور یزدی از شاعران ( حدیقة الشّعرا ، ج 1 : 711 ) .

1287 ق : نگارش نخبة المیزان اثر علی اکبر لغوی یزد در فرهنگ لغت.

1287 ق : سفر دوم میرزا احمد دیوان بیگی شیرازی ، مؤلّف حدیقة الشّعرا و اخبار الیزد به یزد و نگارش اخبارالیزد در این شهر ( حدیقة الشّعرا ، ج 1 : 6 ) .

1287 ق : نگارش اخبارالیزد اثر احمد دیوان بیگی شیرازی.

1287 ق : درگذشت میرزا محمّد علی طبیب حکیم ( قتیل ) یزدی، از شاعران و پزشکان معروف عصر خود ( میکده : 326 ) .

رویدادهای فرهنگی یزد در عصر قاجار ( 1300-1200 ق )* (بخش یکم)

 

حسین مسرّت

پیش در آمد

یزد در عصر قاجار ، حدود 100 شاعر خوب و متوسّط به عرضۀ اشعار خود می پرداختند که نامورترین آن ها طراز ، قضایی ، جیحون ، شیدا و محرم یزدی بودند و از خلال تذکرۀ میکده باخبر می شویم که در آن زمان محافل و انجمن های ادبی هم وجود داشته است تا از این طریق  ، شعرا به نقد اشعار خود بپردازند ، در چند جای میکده چنین آمده است : « تمنّا ، غالب اوان در مصلّای صفدرخان ، از هم صحبتان [ غلامرضا ] حیران و فدایی و فیمابین آنها کمال اتّحاد و آشنایی است . » ( وامق، ص 80 ) « حبیب ، از شعرا بیشتر با مولانا رشحه و فدایی محشور و در مجالست و مخالطت با ایشان نهایت ادب و احترام را از دست نمی گذارد و اکثر اوقات باصفایی محشور و در آشنایی او کمال صداقت را منظور می دارد . » ( وامق، ص 257 )

و چنانکه روشن می شود یکی از محلّ های مهمّ تشکیل جلسات مدرسۀ مصلّی صفدرخان بوده است ، چنانکه ذیل محرم بافقی ( همان،ص 234 ) ، تمنّا ( همان، ص 80 ) آمده است و از طریق دیگر منابع مطّلع می شویم که حجرات مدرسۀ خان محلّ آمد و شد شعرا بویژه قضایی و طراز بوده است . نیز یکی دو حاکم یزد به تشکیل محفل شعرا اقدام کرده اند . وامق ذیل شرح حال میرزا محمّد علی خان ( انجم یزدی ) می آورد : « مجملاً در تربیّت اصحاب کمال و ارباب استعداد کمال اهتمام و امداد را مراعات می نماید ... و شعرا را در محفل خاص او بار و ظرفا را در خدمتش نهایت اختصار و اعتبار. » ( همان،ص 65 ) و در جای دیگر ذیل شرح حال علی اکبر خان موالی می نویسد : « پیوسته مستعدّین را به محفل خاص خود بار دادی و نکته سنجان را بر سر خوان احسان خوانده ، طبق صبحت و نعمت در میان نهادی ، به گفتگوی شعر و شاعری رغبت تمام داشت . » ( همان،ص 232 )

با این همه برخی از شعرا که بر پایۀ طبع بلند در حلقۀ مدّاحان نبوده و از خوان گسترۀ خوانین و حکّام بهره ور نبودند ، روزگار خوشی نداشتند . انعکاس اوضاع اجتماعی ، فقر ، قحطی و ستم در برخی اشعار طراز و قضایی دیده می شود که پیش تر اشاره شد . امّا در اینجا به مناسبت فصل به ذکر دو قطعه از شیدای یزدی سخنور دانشمندی که از افاضل علما و ادبای عصر خود بوده ، پرداخته می شود تا شاید اندکی با اوضاع فرهنگی آن روزگار بتوان آشنا شد :

لذّت از زندگی برد آن کس       که ورا نیست دانش و فرهنگ

هم ندارد ز طعن مردم باک        هم نمی باشدش هراس از ننگ

(همان : 171)

ای بسا عاقل صاحب خرد دانشمند        که بر او می گذرد تنگ ، جهان گذران

وی بسا جاهل بی دانش خالی ز خرد       که به کام دل او هست به گردش دوران

(همان : 172 )

در این عصر بیش از هشتاد نفر از نویسندگان ، شاعران ، عالمان ، فقیهان و دانشمندان آثار خود را به رشتۀ نظم و نثر کشیده اند که از این میان سعی شد 40 اثر برجسته در زمینۀ فرهنگ و ادب و تاریخ در تذکرۀ میکده  معرّفی شود و نام بقیّه آثار ذیل نام نویسندگان بیاید . اینک در این بخش سعی خواهد شد که از درون منابع مکتوب به برجسته ترین رویدادهای ادبی عصر قاجار (1200-1262ق)، به ترتیب تاریخ اشاره شود :

1210 ق : تولّد ملّاغلامرضا حیران ، شاعر ، کاتب و خوشنویس نامی یزد در عصر قاجار ( مجموعۀ خطّی وزیری ، ش 2763 : 8 ) .

1217 ق : محمّد حسین حسینی یزدی از خوشنویسان و شعرای خوب یزد به واسطۀ بر زبان راندن برخی گفته ها و مخالفتها به دستور یکی از مقرّبان دربار قاجار در تهران با خوراندن سم کشته شد ، و چندی نگذشت که بر اثر مکافات روزگار آن محرم ، مجرم شد و به اشارۀ پادشاه وقت کور گردید ( ر . ک . میکده : 104 ) . برخی منابع تاریخ فوت او را 1221 ق آورده اند .

1224 ق : هجوم به سلسلۀ صوفیّه در یزد و فرار آقا محمّد محرم بافقی به شیراز ( میکده : 234 ) .

1229 ق : درگذشت میرزا ابوالحسن شیدای یزدی ، شاعر ، فقیه ، دانشمند لغت شناس و صاحب کتاب نصاب در روز 26 ذیحجه (میکده : 167 ).

1230 ق : درگذشت آخوند ملّا اسماعیل عقدایی ، بانی مسجّد و مدرسۀ ملّااسماعیل  و مؤلّف کتابهایی در زمینۀ فقد و اصول و ادب از جمله منظومه در علم معانی و بیان و بدیع در روز 19 شوّال.

1231 ق : درگذشت میرزا محمّد علی محرم یزدی ، شاعر ، خوشنویس و مُذهّب یزد در عصر قاجار . قضایی یزدی در مادّه تاریخ وفاتش گوید :

بهر تاریخ قضایی گفتا :       حرم قصر جنان را محرم

(1231 ق ) ( میکده : 236 )

1232 ق : رخداد قتل شاه خلیل الله از سادات فرقۀ اسمعیلیّه و چند تن از همراهان در روز 7 رجب به وسیلۀ مردم یزد و به دستور ملّا محمّد حسین یزدی از علمای یزد ( یزدنامه 1: 198 ) .

1234 ق : درگذشت محمّد علی صفایی یزدی از شاعران و محرّران مندرج در تدکرۀ میکده ( الذّریعه 9 : 613 ) هدایت تاریخ فوت او را 1244 ق آورده است ( مجمع الفصحا ، ج 5 : 673 ) .

1235 ق : درگذشت علی اکبر خان موالی یزدی فرزند محمّد تقی خان بافقی از شاعران و والیان یزد که محفلی در دستگاه خود ایجاد کرده بود . در شب 14 رمضان ( جامع جعفری : 765 ) .

1236 ق : نگارش مهیّج الاحزان ، کتابی در مقتل ، نگارش ملّاحسن بن محمّد علی حائری.

1237 ق : بروز وبای همه گیر در یزد و درگذشت عبدالرّحیم خان، حاکم پیشین یزد و دو فرزندش : محمّد علی خان و « محمّد جواد خان که طبعی موزون و به انشادِ اشعار قدرت تمام داشت . » ( جامع جعفری : 520 )

1237 ق : نگارش کتاب « رجال » ، تألیف ابوالحسن حسینی یزدی.

1237 ق : درگذشت امّ هانی شاعرۀ یزدی ، دختر عبدالرّحیم خان بیگلربیگی ، حاکم خوشنام یزد بر اثر وبای همه گیر ( تذکرۀ شعرای یزد : 173 ) .

1239 ق : درگذشت آقا میرزا علیرضا یزدی از علما و دانشمندان یزد ( حدیقة الشّعرا 2 : 1225 ).

1239 ق : درگذشت میرزا عبدالعلی ( محمّد علی ) نوّاب ( کوکب یزدی – خراسانی ) از نامی ترین خوشنویسان یزد در عصر قاجار که آثارش در گنجینه های ایران موجود است . بر اثر نوبۀ غشی در شیراز برخی تاریخ درگذشت وی را 1239  و برخی 1241 ق نوشته اند ، و در سفینة المحمود ( ج 1 : 274-273 ) 1240 ق است . محمود میرزا قاجار معتقد است خطّ او را در مواردی می توان بر خطّ میرزا احمد نیریزی برتر دانست ( سفینة المحمود 1 : 273 ) . مأخذ ما مندرجات تذکرۀ دلگشاست که از بروز زلزله و نوبۀ غشی شیراز در سال 1239 ق حکایت دارد .

1240 ق : بنیان مدرسۀ شاهزاده ( اشرفیّه ) به وسیلۀ شاهزاده محمّد ولی میرزا حاکم یزد ( 1245 – 1236 ق ) در کنار چهارسوق قدیمی یزد در جنب مسجّد جامع کبیر ، که شامل کتابخانه و مدرسه و دارالترجمه بود و نقش مهمّی در شکوفایی فرهنگ یزد داشت .

1240 ق : درگذشت میرزا محمّد علی مدرّس یزدی ، متخلّص به وامق و حیران یزدی ( تاریخ یزد آیتی : 340 ) .

1240 ق : (حدوداً ) درگذشت میرزا محمّد امین ( راقم کرمانی ) از شاعران و منشیان کرمانی دستگاه حکّام یزد و مقیم یزد ( میکده : 307 ) .

1241 ق : تاریخ وقف و نگارش وقف نامۀ مدرسۀ شاهزاده محمّد ولی میرزا ( یادگارهای یزد 2 : 580 ) .

1243 ق : سفر میرزا حبیب قاآنی شاعر نامی عصر قاجار به همراه حسنعلی میرزا شجاع السّلطنه حاکم کرمان به یزد ( رجال ایران : مهدی بامداد ، ج 1 : 309 ) در 21 رمضان ( یادداشت دست نویس ) .

1243 ق : درگذشت میرزا احمد خان ( بیدل یزدی ) فرزند محمّد تقی خان بافقی ، از شاعران و خوانین یزد که در امر آبادی یزد کوشا بود ( جامع جعفری : 775 ) .

1244 ق : درگذشت عبدالرّحیم قضایی یزدی از شاعران قصیده پرداز و هنرمندان نغمه پرداز ، فدایی یزدی در مادّه تاریخ فوت وی سروده است :

نوشت از بهر تاریخ وفاتش    فدایی : « کز قضایی حیف و افسوس »

(میکده : 207 )

1244 ق : درگذشت میرزا محمّد علی صفایی یزدی از شاعران و نویسندگان ( مجمع الفصحا 5 : 673 ) .

1244 ق : نگارش کتاب میزان الاخلاق ، اثر سیّد محمّد بن سیّد محمّد جعفر یزدی.

1244 ق : تولّد میرزا محمّد علی طبیب ( قتیل ) حکیم یزدی فرزند میرزا عبدالوهّاب ( دیوان حکیم: 34 ) .

1245 ق : نگارش جامع جعفری تألیف جعفر طرب نائینی.

1247 ق : تولّد آیت الله العظمی سیّد محمّد کاظم طباطبایی یزدی صاحب االعروة الوثقی در کسنویۀ یزد . در برخی منابع ( سیاحت شرق : 297 ) تاریخ تولّد وی 1256ق آمده است ( شکوه پارسایی و پایداری :3 ).

1248 ق : نگارش گلشن طراز ، به کوشش و خطّ عبدالوهّاب طراز یزدی.

محمدباقر یزدی ریاضیدانی در ردیف خواجه نصیرالدین*

 

محمدباقر یزدی ریاضیدانی در ردیف خواجه نصیرالدین

ایسنا/یزد محمّدباقر یزدی یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان ریاضی ایران و در ردیف خواجه نصیرالدّین طوسی و غیاث الدّین جمشید کاشانی بوده که علت اشتهارش به واسطۀ کشف یکی از مسائل لگاریتم است.

"حسین مسرت" محقق و پژوهشگر یزدی در گفت و گو با ایسنا از "محمّدباقر یزدی" به عنوان یکی از ریاضی دان نامی یزد یاد کرد و گفت: شهر یزد با وجود این که شهری کویری است و زمین سترونی دارد ولی در عوض آسمان پرستاره‌ای دارد و دانشمندان بزرگی در طول تاریخ در این شهر پا به عرصۀ وجود گذاشتند که هر کدام باعث افتخار یزدی‌ها و هم باعث افتخار ایرانی‌هاست.

وی ملا محمّدباقر یزدی را از بزرگ‌ترین دانشمندان ریاضی ایران و در ردیف خواجه نصیرالدّین طوسی و غیاث الدّین جمشید کاشانی خواند و علّت اشتهارش را هم به واسطۀ کشف یکی از مسائل لگاریتم دانست.  

مسرت اضافه کرد: البته اثبات این حرف که دقیقاً محمّد باقر یزدی کاشف آن بوده یا به نام او مشهور شده است، برعهدۀ آقایان ریاضی‌دانان است.

وی گریزی به زندگی محمّدباقر یزدی زد و بیان کرد: او فرزند زین‌العالدین یزدی و از ریاضی‌دانان نامی دورۀ صفویه است. تاریخ تولّدی از او در دست نیست و تنها در حاشیۀ یکی از کتاب‌ها تاریخ ۱۰۴۷ هجری قمری ذکر شده و این موضوع را "سید جلال‌الدین تهرانی" در کتاب گاهنامۀ خود نوشته و در حواشی کتاب مانالاوس اسم آن آمده است.

به گفته این پژوهشگر یزدی، محمّدباقر یزدی آثار خیلی زیادی داشته ولی آن‌ چه بر جا مانده، تنها پنج کتاب است که به ترتیب «عیون الحساب» به عربی است که به وسیلۀ محمّدباقر بن میراسماعیل خاتون‌آبادی به فارسی ترجمه شده است.  

وی افزود: این کتاب را وی به تقلید از کتاب «مفتاح‌الحساب» اثر غیاث‌الدّین جمشید کاشانی که او هم از ریاضی‌دانان نامی ایران است، ‌نوشته است.

وی دیگر آثار این دانشمند یزدی را حواشی و شرح تذکرۀ خفری، حاشیه بر شرح  اکرمانالاوس، تحریر مخروطات آپولونیوس و فتوحات غیبیه که به فارسی در براهین اعمال هندسیه از ابوالوفای بوزجانی است، برشمرد.

مسرت در مورد «عیون الحساب» به عنوان معروف‌ترین کتاب محمّدباقر یزدی، اظهار کرد: این کتاب در هفت باب است.

وی متذکر شد: ابوالقاسم قربانی در کتاب «ری‍اض‍ی‍دان‍ان‌ ای‍ران‍ی‌: از خ‍وارزم‍ی‌ ت‍ا اب‍ن‌س‍ی‍ن‍ا»(۴۳۶ تا۴۴۱)، نام کتاب های دیگری را از ملا محمّد باقر یزدی را نیز می برد.  

مسرت در پایان نیز عنوان می کند: تنها تاریخ دقیقی که از زندگی این دانشمند یزدی وجود دارد، تاریخ وفات اوست که در حدود سال ۱۰۶۹ هجری قمری به دیار باقی شتافت.

*برگرفته از خبرگزاری ایسنای یزد(1400/6/19)

در سوگ سعید

 

 

بگو به خضر که جز مرگ دوستان دیدن

دگر چه حاصل از این عمر جاودان دیدی ؟

    چگونه قلم را بگریانم در سوگ دوستی که سال ها بی ریا و یکرنگ و صمیمی در کنارم بود ؛ در سوگ دوستی که همواره در محضر پر فیض او بهره مند از دانسته های ناب ادبی و هنری اش می شدم؛ دوستی که همواره با کتاب، آن هم شاهکارهای هنری نفیس و ارزنده ای همچون: شاهنامۀ  فردوسی ، دیوان حافظ و تصاویر ایران به دیدارم می آمد ؛ دوستی که همواره دغدغۀ یزدی شاداب و پر جنب و جوش و هنری را داشت. هر سال، نخستین کس که برای شادباش نوروزی به خانه ام سر می زد، او بود . همیشه خندان ، همیشه پر انرژی ، همیشه شاداب .

    بارها در همراهی او به جاذبه های دیدنی استان یزد مانند: چشمه های جوشان ندوشن ، درّه های عمیق و ساکت دُربید و مهریز، درّه گاهان تفت ، فراشاه ، ده بالا، توران پشت و بیداخوید می رفتیم .

   همواره در هر محفلی که به نام هنر در یزد برپا بود، او نخستین شرکت کننده بود. بارها به دعوت او به کنسرت هایی رفتم که خود پیشنهاد دهنده و حامی مالی آن بود.کنسرت باشکوه فرهاد فخرالدینی و سالار عقیلی و ...  

   آخ، آخ که چه بگویم که دنیا چه بی وفاست. چه گلچین است و چه خوبانی را که به سوی آسمان می کشاند و از میان ما می برد.

   چگونه در باور خود بگنجانم که دیگر سعید در بین ما نیست. دیگر آن خنده های شیرینش را نمی بینم ، دیگر عیدها به دیدارم نمی آید .

    سعید جان! هنوز کوچ پرستوها آغاز نشده بود که تو رفتی . به کجا چنین شتابان؟ غمت به ما و دوستانت نبود، غمت به پدرو مادر و برادرانت هم نبود ؟ سعید جان ! سعید جان! اکنون آسوده بخواب ، زیرا ماهم برای خود خدایی داریم و تنها می توانیم در سوگ تو بگرییم . امّا بدان که ما را سخت تنها گذاشتی و رفتی. باشد، باشد دیدار ما و تو به قیامت.  

دوست سوگوارت

حسین مسرّت

جاوید اوست

 

 

زنده‌یاد مهندس سعید افضلی‌پور بانی انجمن فرهنگی-هنری پاژنگ یزد و حامی مالی فعالیت‌های فرهنگی هنری در یزد درگذشت.

بدین‌وسیله با آرزوی شادی روح آن زنده‌یاد، درگذشت وی را به اهالی فرهنگ، ادب و هنر یزد و خانوادۀ وی تسلیت می‌گوییم.

مهدی آرایی ، امیر احمدی، فاطمۀ پاک سرشت، مهران پورخواجه، سید عبدالعظیم پویا، علی‌اکبر جعفری ندوشن، مجید جوادیان زاده، امیرحسین جلالی ندوشن، علی دستگاه دار، سید احمد دشمه، حمید دهقان، محمود رهبران، سعید زنجیرچی، رضا سالیانی، علیرضا سهیلی زاده، علی شاهنده، شادی شعاعی ، پیام شمس‌الدینی، علی غیاثی ندوشن، سید مصطفی فاطمی ،ایمان کریمیان ، حسین مسرّت، عباس ملازینلی ، عباسعلی نجم آبادی، مرتضی یغمایی.

از خراسان تا حافظیه شیراز؛ روایت زندگی نیای خاندان نوّاب‌های یزد*

 

از خراسان تا حافظیه شیراز؛ روایت زندگی نیای خاندان نوّاب‌های یزد

این عکس تزئینی است

ایسنا/یزد «کوکب یزدی» شاعر و هنرمند خوشنویس به‌نام این دیار در عهد قاجار و از نیای خاندان صدر و نواب‌های یزد است که پس از سرپیچی از دستور حکومت به شیراز فرار کرد و در همانجا بر اثر بیماری فوت کرد و در تکیه‌ی حافظیّه به خاک سپرده شد.

«حسین مسرّت» محقق و پژوهشگر فرهنگی استان یزد در گفت‌وگو با ایسنا در این رابطه، از میرزا عبدالعلی نوّاب یزدی ملقّب به صدر رکاب و متخلّص به کوکب به عنوان یکی از مشاهیر این دیار یاد می‌کند و در موردش می‌گوید: میرزا عبدالعلی که در برخی منابع به اشتباه نام او را محمّدعلی ذکر کرده‌اند، فرزند نوّاب میرزا محمّد محسن خراسانی بود که حدود سال ۱۱۶۴ هجری قمری در خراسان به دنیا آمد ولی نیای خاندان نوّاب‌های یزدی است.

وی اضافه می‌کند: محمّد تقی خان یزدی پس از بنیان مدرسه‌ی خان یزد، او و پدرش را برای تدریس به یزد دعوت کرد و میرزا عبدالعلی پس از سفر به یزد با یکی از دختران محمّدتقی خان ازدواج کرد و پس از درگذشت محمّدتقی خان در سال ۱۲۱۳ قمری در شمار نزدیکان محمّد ولی میرزا، شاهزاده و حاکم قاجاری یزد در آمد و او از فتحعلی شاه درخواست لقب «صدر رکاب» برایش  کرد.

این محقق فرهنگ عامه یزد با اشاره به این که فرمانی از «عبدالعلی نوّاب» در اختیار «محمّدعلی عسکری کامران» است که نشان می‌دهد خانواده‌های صدر از نوادگان کوکب یزدی هستند، ادامه می‌دهد: «دیوان بیگی» می‌نویسد که میرزا عبدالعلی « از علومات رسمی و کمالات ظاهری بهره‌ی تمام داشته است» و «مهدی بیانی» می‌نویسد؛ «از فضلا و شعرا و هنرمندان آغاز دوره‌ی قاجاریّه و مدّتی از ملتزمین حضور فتحعلی شاه و به محاسن صفات و ظرافت و نکته دانی معروف بوده است .. هنگامی که دوباره به یزد رفت، فتحعلی شاه وی را بار دیگر به تهران احضار کرد».

مسرت با بیان این که میرزا عبدالعلی خطّ نسخ را نیکو می‌نوشته است، خاطرنشان می کند: بیشتر کتاب‌های رایج آن روزگار، خطّ وی را ستوده‌اند چنان که «محمود میرزا قاجار»، «محمد فاضل‌خان» راوی گروسی و «مهدی بیانی» او را با «میرزا احمد نیریزی» نسخ‌نویس نامی ایران مقایسه کرده‌اند. «مفتون دنبلی» می‌آورد؛ «خطّ نسخ را به جایی رساند که دست هیچ کسی به او نرسید. از بس که بطاء کتابت داشته، رایت شهرت نیفراشته و سایر خطوط را نیز نیکو می‌نوشته».

وی می‌گوید: نسخه‌ای به خط و کوشش کوکب یزدی به سال ۱۲۲۱ هجری قمری در کتابخانه‌ی مرکزی آستان قدس مشهد وجود دارد و «منشی زاده» نیز در سفرنامه‌ی مکّه‌ خود می‌آورد؛ «در مقامات کوفه سنگ‌هایی اغلب از مرمر ارسالی محمّد تقی خان و علی نقی خان در سال ۱۲۲۱ هجری قمری نصب شده است. بعضی به خط عبدالعلی نوّاب رقم شده است».

به گفته‌ی حسین مسرت، در حال حاضر پنج نمونه از خطوط نسخ و رقاع کوکب یزدی در موزه‌ی قصر آیینه‌ی یزد موجود است.

وی در ادامه با اشاره به طبع و ذوق شاعرانه کوکب که با همین تخلّص نیز شعر می‌سروده است، به برخی نمونه اشعارش که در تذکره‌های گوناگون درج شده است، اشاره و بیان می‌کند:
ساقی است به کف شراب دارد                            یا مه به کف آفتاب دارد؟
گفتا: آیم شبی به خوابت                            پنداشت که دیده، خواب دارد
*****
تویی مقصودم از عالم و گر نه                      سر و کاریم با عالم نباشد
نگارم بر سر مهراست و ترسم                     که چشم آسمان برهم نباشد
*****
به من چشم عنایت دارد آن ماه                اگر برهم  گذارد آسمان چشم
زبیم انکه چشمش برمن افتد                      نیندازد به سوی دیگران چشم
(تذکرۀ میکده: ۴۶۵)

این نویسنده و پژوهشگر فرهنگی استان یزد با بیان این که میرزا عبدالعلی در زمان حکومت نوّاب اشرف والا «محمد ولی میرزا»، مأمور کتابت شد امّا او  از فرمان سرپیچی کرد، اظهار می‌کند: به هنگام ورود وی به یزد که همه به استقبال رفته بودند، او همراه برادر کوچکترش شیخ المشایخ میرزا محمّدعلی شیخ‌الاسلام و یکی دو نفر از اولاد و اقوام از راه ابرکوه به شیراز فرار کرد و در آنجا مورد احترام بسیار از سوی حسین علی میرزا فرمانفرما شد. علی اکبر نواب شیرازی که او را در تهران ملاقات کرده است، می‌گوید؛ «وی در سال ۱۲۳۷ هجری قمری راهی شیراز شده است.

وی ادامه می‌دهد: البته در سال ۱۲۳۹ زلزله‌ی شدیدی در آن دیار روی داد و به اندک زمان، بیماری نوبۀ غشی رایج شد و کوکب به واسطه‌ی «نوبۀ غشی» که در آن ولایت شایع شده بود، چندی بعد در سال ۱۲۴۰ قمری که در برخی منابع تاریخ ۱۲۳۹ هجری قمری قید شده، در همان جا در گذشت و در تکیه‌ی حافظیّه به خاک سپرده شد و پس از آن برادرش شیخ الاسلام درگذشت و در کنار برادرش دفن شد.

مسرت در پایان و در وصف کوکب یزدی به نوشته‌ی «وامق یزدی» در توصیف او که می‌نویسد:« درخشان کوکب، سپهر صدارت و برتری و فروزان اختر آسمان جلالت و نیک اختری، مظهر کمالات خفی و جلی .. ناسخ کلکش پایل خط نسخ را برلوحی نگاشته که دست قلم از دامن توصیف آن کوتاه و نوشتتجاتش بر این مطلب گواه است. فی الحقیقه بدون شایبۀ اغراق، در این صنعت، سرآمد اهل آفاق و مملکت خط را مالک بالاستحقاق بود .. دعوات و مرقعات و قطعات بسیار به خطّ ایشان در هر یک از ولایات یافت می‌شود.. خلاصه‌ی کلام، نوّاب معظّم الیه در مراتب نظم و نثر هر دو مدخلیّت می‌نمود و از صنوف شعر بیشتر به غزل‌سرایی مایل بود.»

 

*برگرفته از خبرگزاری ایسنای یزد (1400/6/15)

ناگفته‌های حسین مسرّت(16)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

سال 1375 ضرورت وجود «دانشنامۀ یزد» را احساس کردم و آن را پیشنهاد دادم.[1] یزد، نخستین استانی بود که پیشنهاد دانشنامه داد. بعدازآن گیلانی‌ها این کار را به نام «کتاب گیلان» انجام دادند. بعد، سه یا چهار کتاب به نام «دانشنامۀ کاشان» زیر نظر آقای حسین محلوجی کار شد. اخیراً سه جلد کتاب «دانشنامۀ گرگان و استرآباد» کارشده است. کم‌کم نهضتی به راه افتاد که در بیشتر استانها زیر نظر حوزۀ‌ هنری کتاب‌هایی با عنوان «دانشنامۀ فرهنگ و تمدّن»، این کار انجام شد؛ که هرچند با طرح من که به صورت دائره‌المعارفی دربارۀ یزد است، تفاوت دارد و هر موضوع یک کتاب است؛ با این ‌حال، الآن دانشنامۀ فرهنگ و تمدّن گیلان به 80 جلد رسیده است. استانهای ایلام، زاهدان و کهکیلویه و بویراحمد هم چندین جلد کارکردهاند؛ در بوشهر سی جلد به انتشار رسیده است؛ امّا در استان یزد دریغ از یک جلد! علیرغم مکاتبات مکرّری که با استاندارهای یزد کردم و حضوراً با خودشان و معاونانشان صحبت کردم؛ به دلیل کمتوجّهی و به دلیل اختلافهایی که بین استانداری و حوزۀ هنری وجود داشت، این کتاب چاپ نشد. حتّی در زمان مدیریّت آقای سید ناصر امامی میبدی در حوزۀ هنری یزد، ده جلد از این کتابها را برای چاپ آماده کردیم، امّا با تغییر دولت و تغییرات حوزۀ هنری، ده جلد کتاب ماند؛ و اخیراً خانۀ فرهنگ صدوقی اظهار تمایل کرده که آن‌ها را چاپ کند.

  • آماده شد و چاپ نشد؟

بله.

  • با چه عنوانها و موضوعاتی؟

فرّخی یزدی را آقای غلامرضا محمّدی در حال نوشتن بود، استاد ایرج افشار را من نوشتم، دست‌بافت‌های شهر یزد را خانم صدّیقۀ رمضانخانی تهیّه کرد، مازاری های یزد را آقای حسین دهقان منشادی نوشت و... . من یک فهرست از 200 عنوان کتاب دربارۀ یزد دارم که نویسندگانش را هم مشخّص کردهام. متأسّفانه به دلیل کمتوجّهیها به نتیجه نرسیده است.

متأسّفانه در ایران، اکثر جاها قائم به شخص است، مثلاً استاندار همدان در سال 1394 صد میلیون تومان برای چاپ دانشنامۀ همدان کنار گذاشته بود، امّا متأسّفانه این کار در یزد انجام نشد. نه این کار شد و نه آن دانشنامه‌ای که مدّ نظر من بود. در این زمینه استانهای دیگر از یزد کارآمدتر بودند.

  • جناب استاد مسرّت؛ چه توصیه‌ای به دانشجویان و علاقه‌مندان به یزدشناسی دارید؟

    من در مقامی نیستم که سفارش کنم، ولی دوست دارم افراد، رشته‌ای را انتخاب کنند که به آن علاقه دارند. بعضاً دانشگاه را انتخاب می‌کنند که چهار سال دیرتر سربازی بروند؛ یا مدرکی بگیرند که در محلّ کارشان گروه و پایهشان ارتقاء پیدا کند، یا مثلاً پیش فامیل بگویند: بچّۀ ما لیسانس و فوق‌لیسانس دارد. من دوست دارم افراد رشته‌ای را انتخاب کنند که دوست دارند.

دربارۀ یزدشناسی، طبعاً کسانی می‌توانند در آن موفّق شوند که وقت بگذارند. هرکسی که در کتابخانۀ وزیری برای پژوهشهای یزدشناسی نزد من می‌آمد، او را به قفسۀ یزدشناسی راهنمایی میکردم و می‌گفتم: «از اوّل تا آخر را نگاه کن. نخستین کار این است که عناوین کتابها در ذهنت برود. وقتی عنوان‌ها در ذهنت برود، دیگر نمی‌آیی و مثلاً سؤال کنی در مورد بادگیر هم کتابی نوشته‌شده یا نه. اوّل عنوان‌ها را نگاه کن و بعد در تحقیقاتی که هست، غور کن.»

    مصاحبه‌ای در روزنامۀ ایران دارم با عنوان «امیدوار به نسل آیندۀ یزدپژوهی».[2] که در آنجا مفصّلاً به این موضوع پرداخته‌ام.امیدوارم دوستانی که در ارتباط هستیم، عاشقانه کارشان را دوست داشته باشند. من با آنکه بازنشسته شدم، کارم چندین برابر شده. علیرغم آنکه ساعت بیشتری آزاد هستم، ولی در جلسات مکرّر حضور دارم و مورد وثوق بسیاری از افراد هستم، مشورتهای تلفنی میدهم؛ و هرکسی که درزمینۀ یزد کار می‌کند به رایگان در اختیارش هستم. بسیاری از دانشجوها من را می‌بینند و تشکّر می‌کنند که فلان روزی آمدیم و راهنمایی کردید. بعضی وقتها هفته‌ای 20 تا 30 مراجعه‌کننده داشتم.

اغراق و گزافه نباشد به ‌غیر از خودم، کسی را نمی‌بینم که این‌چنین برای یزدشناسی وقت گذاشته باشد. محقّقانی هستند که در برخی از زمینه‌ها شاخص‌اند؛ مانند آقای دکتر محمّدرضا اولیاء درزمینۀ معماری یزد، یا استاد عبدالعظیم پویا و آقای دکتر اصغر سمسار درزمینۀ قنات و آب؛ ولی کسی که در تمام حیطه‌های یزدشناسی و یزدپژوهی به‌اندازۀ من با علاقه‌مندی کارکرده باشد، سراغ ندارم.

  • اگر نکته‌ای ناگفته مانده و لازم به طرح است، بفرمایید.

همیشه میگویم:

 خدایا چنان کن سرانجام کار                                        تو خشنود باشی و ما رستگار

شاید در این مدّت، سختی زیادی به خانواده‌ام دادم و خانواده‌ام ناراضی باشند، امّا من به دنبال یک هدفی بودم که به این هدف رسیدهام. خدا را شاکرم و خودم هم راضی هستم که میبینم آثارم روز به روز مورداستفادۀ‌ بیشتری است و دائم از گوشه و کنار ایران زنگ می‌زنند و پیرامون برخی کتاب‌ها و مقالاتم می‌پرسند.

آرزو دارم عمری داشته باشم و زمینه‌اش جور باشد تا جلدهای دوم تا چهارم «یزد، یادگار تاریخ» و کتاب «ایران، یادگار تاریخ» و مقالات متفرّقهام را چاپ کنم. چند کتاب چاپ‌نشده هم دارم؛ مثل «آیینۀ روزگار» و کارهایی که طرحش ریخته شده و باید انجام شود. امیدوارم که عمری باشد و دوستان و مدیران فرهنگی یزد همیاری بکنند تا به نتیجه برسد.

 


[1] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: ص 295.

[2] - روزنامۀ ایران، ش 6396(13/10/1395).

ناگفته های حسین مسرّت (15)

دو سه روزی بعد از فوت نیما، استاد ایرج افشار به من تلفن زدند. می‌دانید که استاد ایرج افشار پسر بزرگش، بابک را از دست داده بود. ایشان به من گفتند که: «مسرّت؛ می‌توانی با طبیعت بجنگی؟» گفتم: «نه». استاد گفت: «پس بیهوده تلاش نکن و برو به کارهای پژوهشی‌ات برس». همان کاری که خودش کرده بود. اگر دیده باشید استاد افشار با لباس بیمارستان در حال نگارش کتاب است. چند روز بعد هم استاد علی باقرزاده (بقا) که او نیز پسر بزرگش، ناصر را از دست ‌داده بود و بعد به ترتیب آقای دکتر اسلامی ندوشن و خانم دکتر شیرین بیانی و دوستان دیگر زنگ زدند و دلداری دادند.

در طول این سالیان، به خصوص بعد از فوت نیما، اگر کارهای پژوهشی نبود، من از بین رفته بودم. عشق به کارهای پژوهشی و ذوقی که به این کار داشته و دارم، مرا زنده نگه داشته است.

فرزند دومم، مینا لیسانس مدیریّت جهانگردی دارد. ازدواج‌کرده و حدود یک ماه دیگر صاحب فرزند پسر می‌شود. فرزند سومم سینا، لیسانس حقوق از دانشگاه بوعلی سینا همدان دارد. رتبه‌اش بسیار خوب شده بود و به دانشگاه بوعلی که یکی از دانشگاههای معتبر حقوق است، رفت. مدرک کارشناسیاش را گرفته و می‌خواهد در شغل قضاوت یا وکالت ادامه بدهد. اخیراً به صورت معلّم حقّالتّدریسی در حال کار است.

همان‌طور که اشاره کردم پدرم، سردفتر اسناد رسمی و ازدواج بود. یکی از اخوی‌ها به نام اکبر آن حرفه را پی گرفت و در دفترخانه کار می‌کند. یکی از اخویها به نام علی، کارمند بازنشستۀ بانک تجارت است؛ و اخوی دیگر، حمیدرضا در یکی از کارخانه‌های تهران کار می‌کند؛ من این راه را انتخاب کردم و خدا را شاکرم. برادران من برخلاف من خوشبختانه سال‌هاست وضعیّت مالی خوبی دارند و همه‌جا باافتخار اعلام می‌کنند که بله! ما برادر فلانی هستیم.

مطمئن هستم اگر پدرم در قید حیات بودند، بسیار خوشحال می‌شدند که من این راه را انتخاب کردم. خوشبختانه سرشناس‌ترین فرد خانوادۀ مسرّت هستم. پدرم سردفتر بسیار معروفی در یزد بود. کمتر کسی بود که پدر من را ‌نشناسد و بعد از او من سرشناس هستم. به‌هرحال به دلیل کتابهایی که دارم و کارهای پژوهشیام، سرشناس‌ شدم. در نزد اهالی فرهنگ و ادب احترام خوبی دارم و این احترام ناشی از آن است که به کارم عشق و علاقه داشته و دارم. در زندگی به‌ غیر از خانه و ماشین چیزی ندارم. از این بابت هم ناراحت نیستم. خدا را شکر که از لحاظ مالی در خودم کمبودی احساس نمی‌کنم. هرچند فقط حقوق بازنشستگی دارم، امّا کمبودی احساس نمی‌کنم.

خیلی از چیزها را لطف خدا میدانم. خدا را شاکرم که همسری به من داده که علیرغم معلولیّت جسمی که دارد با من بسیار سازگار بوده است. فرزندانی دارم که هر سه، فرزندان خوبی بوده و هستند. مطمئن هستم که خانواده‌ام از دست من دلخورند. به خصوص بچّه‌هایم که ممکن است بگویند: به ما کم محبّتی کردی و کم رسیدی و بیشتر وقتت را روی نوشتن و تحقیق گذاشتی. به‌هرحال این کار را عاشقانه دوست داشتم و دارم و تا زمانی که توان دارم و می‌توانم قلم بردارم، این کار را ادامه میدهم.

  • استاد مسرّت؛ اگر قرار باشد خودتان از ویژگی‌های روحی و اخلاقی حسین مسرّت بگویید، چه می‌گویید؟!

بخشی از چیزها که می‌گویم خودستایی است، ولی می‌توانم بگویم سختکوشم. دقیق هستم. کار را در نیمه رها نمیکنم و به سرانجام میرسانم. سعی میکنم کارم را به نحو احسنت انجام دهم؛ البته در زندگی اینطور نیستم و به خیلی از مسائل منزل دقّت نمیکنم؛ کما اینکه در سال 1395 آب در زیرزمین خانه‌ام افتاد و برخی از کاغذهایم از بین رفت. برای اینکه بتوانم مقاله‌ای را کامل‌تر کنم با تلفن‌ها و مصاحبه‌ها سعی میکنم آخرین اطّلاعات را دربارۀ یک مبحثی که کار میکنم به دست بیاورم و در این کار پیگیری عجیبی دارم.

قانع هستم. پایبند مال دنیا نیستم. در پی ثروتاندوزی نیستم؛ و به همین دلیل سالها برادرانم چون وضع مالی خیلی خوبی داشتند، از رابطه با من اکراه داشتند. به جای آنکه کارهای دلاّلی کنم و اوقاتم را برای واسطهگری اقتصادی بگذارم، مطالعه کردم و مقاله‌ تهیّه نمودم. طبعاً به لحاظ اقتصادی از زندگی عقب هستم. ناراضی‌ هم نیستم؛ چون به چیزی که میخواستم رسیدم.

همانطوری که گفتم خوشبختانه تقریباً از لحاظ تعداد کتاب و مقاله در صدر نویسندگان ایران هستم. نه از جهت آماری بلکه همه‌ مقالاتم کیفی است. مثلاً برای مقالۀ «خواجو و گوشۀ چشمی به یزد» که دربارۀ خواجوی کرمانی نوشتهام، شش ماه وقت گذاشتم؛ و برای نوشتنش کلیّۀ کتابهای تاریخی کرمان و یزد را خواندم. یا برای مقالۀ «اصفهان در عصر خواجو» کلیّه مقالات و کتابها دربارۀ خواجو و تواریخ اصفهان را خواندم و مقالهای نوشتم که در مجموعه مقالات اصفهان، در ناموارۀ افشار و جاهای دیگر چاپ شد.

  • استاد مسرّت؛ چندین سال پیش که با شما مصاحبه کردم، فرمودید: «کارهای پژوهشی نشده دربارۀ یزد، بسیار بیشتر از کارهایی است که دربارۀ یزد شده است». در حال حاضر که چیزی حدود پانزده سال از آن مصاحبه گذشته؛ وضعیّت چگونه است و شما جای چه تحقیقات و پژوهشهایی را در حوزۀ یزدشناسی خالی می‌بینید؟

هنوز کتاب جامعی دربارۀ تاریخ یزد از آغاز تا عصر صفوی به ویژه دورۀ آل‌بویه و آل کاکویه نداریم. یک سلسله فعّالیّتهای باستانشناسی انجام‌شده؛ و مقاله و کتابهای کوچکی در دست هست. مثلاً دانشجویی به نام حمید افضلی دربارۀ اتابکان یزد پژوهش کوچکی انجام داده، امّا این موضوع کتابی در حدّ پانصد صفحه را میطلبد؛ یا آقای دکتر محمّدحسن میرحسینی، کتاب کوچکی دربارۀ آل مظفر چاپ کردهاند و گویا قرار است کتاب مفصّل تری چاپ کنند.

دربارۀ عصر صفوی آقای دکتر علی‌اکبر تشکّری، کتاب جامعی به نام «یزد در عصر صفوی» کارکردهاند؛ امّا دربارۀ ده قرن پیش از عصر صفوی کار جامعی نشده است. کتاب «تاریخ یزد» و کتاب «تاریخ جدید یزد» جزو منابع قدیمی پیش از عصر صفوی یزد هستند؛ و درزمینۀ آل مظفّر، کتابهای «تاریخ آل مظفّر» نوشتۀ محمود کتبی و «تاریخ آل مظفّر» نوشته حسین قلی ستوده و «مواهب الهی» نوشتۀ معلّم یزدی در دست ماست، امّا منبع موثّق خوب جامع و کاملی که اختصاصاً دربارۀ یزد دورۀ آل مظفّر باشد، کسی کارنکرده است.

همچنان که گفتم دربارۀ یزد، کار آنقدر زیاد است که من یک موضوع تحقیق را تابه‌حال به ده‌ها نفر پیشنهاد دادهام، امّا دریغ از آنکه انجام دهند. مثلاً تحقیقی به نام «هنرهای از یاد رفتۀ یزد»؛ مثل مشکی بافی، تیماج سازی، چیتسازی، مستریزه بافی و... . حدود دویست هنر یزدی داریم که یکی‌یکی یا از بین رفتهاند یا در حال از بین رفتن هستند. با درگذشت استاد غضنفر ملک ثابت، دارایی بافی رفت. با درگذشت چاقوساز‌های مهریزی، چاقوسازی در حال از بین رفتن است. در ندوشن چلنگری و آهنگری بود که الآن دیگر نیست. در بازار خان، آهنگرها بودند و کارهای زیادی میکردند. بسیاری از این هنرها از یاد رفته است. تعدادی از آن‌ها هم به دلیل آنکه بازار خوبی دارد، رونق دارد مانند ترمه و مسگری؛ البته حالا ترمهاش، ترمۀ دستی نیست و مسگرها هم چیزهای تزیینی و فانتزی درست میکنند. برای احیای هنرهای از دست ‌رفته، جای کار بسیار وجود دارد، امّا گوش شنوا کو!؟

ناگفته‌های حسین مسرّت (14)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

در جلسۀ دفاع من، آقای دکتر سعید میرمحمّد صادق که یکی از استادان داور من بودند، گفتند: «جبر زمانه باعث شده که من، داور و آقای مسرّت دانشجو باشد... امروز به مسرّت، مدرک تحصیلی داده نشده، بلکه مسرّت امروز به مدرک اعتبار داده است.» و خانم دکتر افکاری و خانم دکتر طاحونی تأیید کردند. آقای سید عبدالله انوار که 85 سالشان بود و جزء دوستان صمیمی استاد ایرج افشار بودند، داوری کار مرا پذیرفتند و در آن جلسه از کارم بسیار تعریف کردند. این قدر از رسالهام راضی بودند که کلّ مبحث داوری ایشان به تعریف، اختصاص داده شد. استاد انوار که در کارشان خیلی سختگیر هستند، سطر به سطر و ریز به‌ ریز کار من را خوانده بودند و هر دو داور پیشنهاد چاپ آن را دادند.

  • آیا کلاسهای درس دانشگاه برایتان مفید بود؟

بله؛ مفید بود. اگرچه بعضی‌ از دروس برایم تازگی نداشت. درعین‌حال نکته‌های جدیدی مطرح میشد. مثلاً روش‌های جدیدی در ارجاع دهی و فهرست‌نویسی مطرح میشد، سیاق فراگرفتیم. درس آفت زدایی نسخ داشتیم و در مجموع دورۀ مفیدی بود.

  • استاد مسرّت؛ از یک‌طرف دانش و شخصیّت جنابعالی فراتر از مدرک دانشگاهی است؛ و می‌دانیم بسیاری از تحقیقات و پژوهشهایی که شما انجام دادهاید، تحت تأثیر تحصیلتان در دانشگاه نبوده است؛ بنابراین از شما به عنوان کسی که وام‌دار تحصیلات دانشگاهی نیستید، میپرسم نظام دانشگاهی ما را چگونه ارزیابی میکنید؟

من خیلی از افراد را می‌بینم که فقط برای اخذ مدرک به دانشگاه می‌آیند. تعداد استادانی که در دانشگاه نسبت به رشته‌ای که تدریس می‌کنند، متخصّص و صاحبنظر باشند روز به روز در حال کم شدن است. مثلاً در مقطع کارشناسی ادبیّات فارسی، استادی داشتیم که صائب درس می‌داد. من خوش‌باورانه تصوّر می‌کردم ایشان دیگر همه چیز درباره صائب می‌داند. در جلسات ابتدایی دو سه کتاب دربارۀ صائب را معرّفی کردم، دیدم که اصلاً به گوشش نخورده و حس کردم خوشش نمی‌آید سر کلاس صحبت شود که چنین آثاری دربارۀ صائب هست و صائبشناسی داریم. تعدادی از این مدرّسان را بعد از یکی دو جلسه شناختم و سعی میکردم در کلاس آن‌ها حرف نزنم. چون دربارۀ یک استاد که کاملاً مرا می‌شناخت کلاّ به ضررم شد، زیرا وقتی به واسطۀ کار بنّایی خانه، چند جلسه غایب بودم، آن استاد فکر کرد که تعمّداً به کلاس‌هایش نرفتم و آن ترم برخلاف ترم‌های گذشته‌اش، همه نمرات چند درسی را که با او داشتم کم کرد. آنچه درس می‌دادند یا آنچه در کتاب بود، می‌خواندم و امتحان می‌دادم.

البتّه استادانی هم داشتیم که بادانش و به‌روز بودند. مثلاً دکتر جلالی پندری و دکتر محمّدعلی صادقیان، عالی بودند. در دانشگاهی که اخیراً بودم آقای دکتر ابراهیم افشار زنجانی، خانم دکتر افکاری و آقای دکتر احمدرضا رحیمی روی درسشان بسیار مسلّط بودند. آقای دکتر یعقوب آژند، هم خوب و با مطالعه و باسواد بودند.

سالیان پیش آقای دکتر شفیعی کدکنی این درد مدرک‌فروشی را مطرح کرده بود. جلوی دانشگاه پایاننامه می‌فروشند و راحت جار می‌زنند: «پایان‌نامه...!» و دانشجو پول می‌دهد؛ و پایاننامه می‌خرد؛ و یکی دو روز روی آن را می‌خواند؛ و دفاع می‌کند؛ و مدرک می‌گیرد. به همین راحتی! تعدادی به خصوص در تهران، شغلشان نوشتن پایان‌نامه است.

  • استاد مسرّت؛ پیش ‌از این اشارۀ گذرایی به ازدواجتان کردید و مختصری از همراهیهای همسرتان گفتید. از همسر و فرزندانتان بیشتر بگویید.

 من در سال 1362 ازدواج کردم. مراسم ازدواج ما در هشتم فروردین 1362 بود. دقیقاً در حدود سالروز تولّد همسرم. مراسم در شهر گلپایگان برگزار شد. فرزند اوّلم در دهم آذر 1363 به دنیا آمد، شناسنامهاش را به دلیل مدرسه رفتن، سیاُم شهریور گرفتیم. به دلیل اینکه به نیما یوشیج علاقه داشتم، نامش را نیما گذاشتم. فرزند دومم میناست. مینا قلب نیما است؛ یعنی اگر حروف واژه نیما را پس‌وپیش کنیم میشود: مینا. او در 26 تیر 1369 به دنیا آمد. همان سالی که من دانشگاه پذیرفته شدم. با قبولی من او هم به دنیا آمد. البتّه من ورودی بهمن 1369 شدم. فرزند سومم سینا بر وزن میناست. او در 10 مهر 1372 به دنیا آمد.

همسرم دیپلم اقتصاد دارد. در طول این سالیان، یار و یاور من بوده است. این را میگویم تا ثبت شود: من زمانی مشغول یک کار تحقیقی بودم. نه پول داشتم و نه حقوق. همسرم گفت: «هیچ‌چیز نداریم». در خانه این‌طرف و آن‌طرف گشتم و یک پاکتی پیدا کردم که کمی تخمۀ هندوانه در آن بود. تخمههای اندک هندوانه را فروختم و چند قرص نان خریدم. جا دارد از همسرم قدردانی کنم. او یزدی نیست، ولی بیش از یک یزدی، سازگار است. هیچگاه من را سرزنش نکرد که تو با این ‌کارهای تحقیقاتی، زندگی ما را تباه کردی و ما از زندگی عقب هستیم و هیچ‌چیزی نداریم. هیچ‌وقت حتّی سرزنش هم نکرد که چرا ما این‌طور زندگی‌ای داریم و تو دنبال کارهای تحقیقیات نشستهای. در سخت‌ترین شرایط همراه من بود. بعضی وقت‌ها بود که من مثلاً یک کت ‌و شلوار را پنج تا ده سال داشتم؛ نه که خسیس باشم، پولش را نداشتم که بخرم. کفش را آن‌قدر پا میکردم که تکه‌تکه می‌شد.

  • حتماً برای خرید کتاب از برخی هزینههای مهمّ زندگی هم صرفنظر میکردید؟

بله؛ به یاد خاطرهای افتادم. میدانید که فرهنگ‌ها و دائره‌المعارف‌ها جزو کتابهای‌ پایه‌ای هر پژوهشگری است. نمیدانم به یاد می‌آورید یا نه؛ زمان جنگ بود و چاپ کتاب با مشکلات فراوان همراه بود. خیلی از کتابهایی که الآن در بازار است، جزو کتابهایی بود که فقط در بازار آزاد یافت میشد. مثلاً قیمت دائره‌المعارف فارسی اثر مصاحب در آن سال‌ها به صد هزار تومان رسیده بود. فرهنگ فارسی اثر محمّد معین هم چاپ نمی‌شد و کمیاب بود. در کتابفروشی خادمی، در گلپایگان، دورۀ فرهنگ معین را دیدم. قیمتش پنج هزار تومان بود. به همسرم گفتم: «من میخواهم این کتاب را بخرم.» گفت: «این حقوق دو ماه و نیم توست! میخواهی چه‌کار کنی؟» آن زمان حقوقم از کتابخانۀ وزیری دو هزار و دویست تومان بود. گفتم: «مرضیّه! من اگر این کتاب را نداشته باشم، لنگِ لنگ هستم.» گفت: «هر جوری میدونی؛ بخر.» و من با حقوق دو ماهم، دورۀ فرهنگ معین را خریدم و هنوز آن را دارم. از همه چیز زندگی می‌زدم.

      یکی دیگر از خاطراتم را تعریف کنم. روزی جلوی دانشگاه تهران بودم. در کتابفروشی اَوِستا که برای آقای احمد شفیع حسینی از اهالی ده بالای یزد است، یک دوره کتاب مرجع دیده بودم و آن را میخواستم. پول نداشتم که بخرم. فقط پول بلیت برگشت به یزد داشتم و خوردن شام بین راهی. رفتم جلوی کتابفروشی و خودگویه کردم: «خدایا! یک یزدی اینجا رد شود تا از او پول بگیرم و این دوره را بخرم...». از شانس من همین اتّفاق افتاد و توانستم آن دوره را بخرم.

      همیشه بسیار سختی‌ها را به خود هموار کردم و منابع مرجع را خریداری نمودم. الآن در زیرزمین خانه‌ام، کتابخانه‌ای با دو هزار جلد دارم که عمدتاً کتابهای مرجع و یزدشناسی است.

  • استاد مسرّت؛ داشتید از خانوادهتان میگفتید که بحث به مشقّتهایتان برای خرید کتاب رسید.  

     بر اثر فوت نیما، من دچار میگرن شدم و همسرم دچار دیابت و ناراحتی اعصاب. نیمای من، از همان نوجوانی به غیرازآنکه بازیکن تنیس روی میز نوجوانان و بعدها جوانان یزد بود، به تئاتر هم علاقه پیدا کرد. پسر عمّه‌اش، عبّاس ملاّزینلی بازیگر تئاتر بود و این موضوع بر علاقهمندی نیما هم تأثیر داشت. در دانشگاه پیام نور بافق، رشتۀ روانشناسی می‌خواند. دوست داشتم پسرم کاری باشد؛ می‌خواستم با زندگی و اجتماع آشنا شود؛ به همین دلیل از همان نوجوانی تابستانها به کار می‌فرستادمش. بعدازآنکه دیپلمش را گرفت، کارهای مختلفی را ازجمله کتاب‌فروشی را تجربه کرد. مدّتی در بنیاد ریحانهالرّسول بود و مدّتی در یک شرکت اتّصالات و آجرسازی دی. با همسرش وحیدۀ مهرافزا در دانشگاه پیام نور آشنا شده بود. در سال 1385 ازدواج کرد. آخرین کارش در واحد خبر صداوسیمای یزد بود. در 13 تیر 1388 به دلیل برقگرفتگی در خانه، خودش و همسرش فوت کردند. در سالیان آخر عمر به ‌غیر از بازیگری تئاتر، کارگردانی هم می‌کرد. طبق نظر هنرمندان تئاتر، آیندۀ بسیار درخشانی داشت. برنامه‌های مختلف رادیویی ازجمله نمایش‌های رادیویی هم انجام داده بود، شما خودتان در جریان کارهای رادیوییاش هستید. صدای خوبی داشت. هنرمندی بود که دست تقدیر او را از من گرفت.

ناگفته‌های حسین مسرّت(13)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

بنیاد ریحانهالرّسول ابتدا در امامزاده جعفر یزد مستقر شد. به آقای کاظمینی گفتم: برای شروع کار باید کتابخانه‌ای داشته باشیم تا از رفت‌وآمد محقّقان به دیگر کتابخانه‌ها کاسته شود. برای راهاندازیِ آن ابتدا کتابهای کتابخانه شخصی‌شان را به بنیاد ریحانهالرّسول منتقل کردم. حدود هزار جلد بود. با بودجۀ خوبی که آقای کاظمینی در اختیار من گذاشته بود، از کتاب‌فروشی‌های یزد و چندین کتابخانۀ شخصی، کتاب‌های مرجع، تاریخ، زندگی‌نامه، کتاب‌های دربارۀ یزد و غیره را خریدم. کتابهایی را هم که نداشتیم طبق شیوۀ دائره‌المعارف بزرگ اسلامی کُپی گرفتیم. مثلاً کتاب جامع جعفری از سال 1353 تاکنون، چاپ دوباره نشده است. کتابخانۀ تخصّصی بزرگی درست کردیم. بعدها بنیاد در ساختمانی سه‌طبقه جنب کتابخانۀ شرفالدّین علی مستقر شد. یک طبقه ویژۀ کتابخانه، یک طبقه مدیریّت و یک طبقه ویژۀ پژوهشگران بود. برای انجام کار پژوهشی، چهارده یا پانزده گروه‌ تخصّصی شکل گرفت. نخستین خروجی این گروه «دانشنامۀ مشاهیر یزد» در سه جلد بود. این مجموعۀ حدود هزار و هشت‌صد صفحه‌ای در سال 1381 منتشر شد. در این دانشنامه حدود پنج هزار نفر از بزرگان و انسانهای شاخص، مفاخر و مشاهیر و کارآفرینان یزد معرّفی شدند. بعدها «دانشنامۀ مفاخر یزد» تدوین شد و کتابهای دیگری که در انتشارات ریحانهالرّسول شکل گرفت. شروعش با من بود و بعد آقای سید محمّد موسوی و دیگران مسئولیّتش را به عهده گرفتند و همچنان کار میکنند.

  • به نظر میرسد فعّالیّت بنیاد ریحانهالرّسول مثل گذشته چشمگیر نیست.

شاید چشمگیر نباشد، ولی به کارهای نشر و پژوهش می‌پردازند. من تا انجام ویرایش دوم دانشنامۀ مشاهیر در سال 1382 که آقای پیام شمسالدّینی ویراستاری‌اش را بر عهده داشت، هم کاری کردم. من در اسفند 1382 به دلیل پرداختن به کارهای پژوهشی خودم از هیئت‌مدیره و مدیریّت آن استعفا دادم. تا آن زمان حدود سی عنوان کتاب منتشر کردیم. البته همچنان بنیاد ریحانهالرّسول در حال کار است. طرح دانشنامۀ شعرای یزد هم در آنجا ریخته شد که متأسّفانه به دلیل برخی از بدقولی‌هایی که شد، انجام نشد و سالیان سال است که بلاتکلیف مانده است.

  • به نظر شما مشاهیری هستند که نامشان در دانشنامۀ مشاهیر از قلم ‌افتاده باشد؟

بله؛ آن وقت تعدادی بودند که همکاری نکردند، مثلاً یکی از کسانی که به هیچ‌وجه شرح‌حال ندادند، آقای دکتر محمّدرضا اولیاء بودند.

ما گروه‌های مختلف داشتیم. حتّی یک نامۀ واحد به کلیّۀ‌ سفارتخانه‌های ایران در کشورهای جهان نوشتیم که اگر یک یزدی را در آنجا دارند به ما معرّفی کنند. مثلاً از اوکراین یک یزدی تماس گرفت. البته من موافق این تعداد نبودم. تعدادی از افراد در فهرست مشاهیر قرار گرفتند که مشاهیر نبودند. مثلاً یک چاقوساز خوب و معروف که جزو مشاهیر نیست. به نظرم از این پنج هزار نفر، در حد هزار نفرشان جزو مشاهیر و مفاخر بودند و بقیه را باید در کتابی با عنوان کارآفرینان و غیره چاپ کرد.

  • اگر قرار باشد مجموعه سه‌جلدی مشاهیر یزد را تجدید چاپ کنند و مدیریّت آن را بر عهدۀ‌ شما بگذارند، حجمش را کمتر میکنید؟

بله؛ چهار هزار نفر آن را کنار میگذارم. مثلاً فالوده فروش معروف باید در زیرمجموعۀ برجستگان صنوف قرار گیرد. به‌هرروی مدیریّت این کار با آقای کاظمینی بود و تصمیم‌گیرنده و سرمایهگذار ایشان بودند؛ و من هم نظر خودم را دارم و همچنان بر نظرم هستم.

  • پسرتان، نیما هم یک مدّتی در بنیاد ریحانهالرّسول کار می‌کرد؟

بله؛ نیما مدّتی در سال‌های 1380 تا 1381 در گروه مشاغل کار میکرد. به این ترتیب که ما در هر شغلی، آدمهای برجسته و سرشناسش را شناسایی و معرّفی میکردیم؛ و نیما کار جمعآوری این اطّلاعات را بر عهده داشت؛ مدّتی هم در بخش انتشارات و کتاب‌فروشی بنیاد حضور داشت؛ آخرین کاری که در حدود سال 1386 یا 1387 در بنیاد بر عهدهاش بود، پیاده کردن سلسله مصاحبه‌های شفاهی با مشاهیر یزد بود؛ و الآن به خطّ خودش در بنیاد ریحانه وجود دارد.

  • استاد مسرّت؛ مروری هم داشته باشیم بر روند ادامۀ تحصیلات دانشگاهیتان. شما مدرک کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی را از دانشگاه پیام نور تفت در تیر 1374 اخذ کردید؛ و بعد...؟

در کشور تاجیکستان شرایطی وجود داشت که افرادی که تألیفات زیادی داشتند، میتوانستند در آنجا پس از ارزشگذاری آثارشان مستقیماً در دورۀ دکترا شرکت کنند. من هم درخواست دادم. با پیگیری آقای دکتر کمالالدّین عینی ـ پسر صدرالدّین عینی ـ دانشجوی ادبیّات فارسی دانشگاه رودکی تاجیکستان در مقطع دکترا شدم. در آن مقطع با آقای غلامرضا محمّدی، فرماندار پیشین یزد، همشاگردی بودیم. ایشان فوق‌لیسانس ادبیّات داشتند و من نداشتم. بعد از امتحانات و مکاتبات زیاد، در اردیبهشت 1383 به تاجیکستان رفتیم و یک مرحله دفاع دکترا را هم پشت سر گذاشتم. در ادامه، موانعی تحصیلم را دچار وقفه کرد. ازجملۀ آن موانع، تغییر قوانین بود که ادامۀ تحصیل در مقطع دکترا را مشروط به داشتن مدرک کارشناسی ارشد کرد. از سال 1383 تا 1388 راههای مختلفی را امتحان کردم که ادامۀ تحصیل بدهم. چندین بار در آزمون‌های کارشناسی ارشد ادبیّات فارسی و کتابداری شرکت کردم.

 درگذشت جان‌سوز پسرم نیما در سیزدهم تیر 1388 باعث شد که اصلاً فکر ادامه دادن تحصیلات دانشگاهی نباشم. آن داغ بر من بسیار سنگین بود. داغ، داغ کمرشکنی بود. دوستانی سراغ دارم که نتوانستند تحمّل کنند و خودشان هم از بین رفتند. سالها طول کشید تا من از غم نیما کمر راست کنم. بعدازآن باز به تشویق آقای دکتر جلالی پندری در سال 1393 در آزمون کنکور کارشناسی ارشد ثبت‌نام کردم و در مهر 1394 دانشجوی کارشناسی ارشد بنیاد ایرانشناسی ـ زیرمجموعۀ دانشگاه شهید بهشتی شدم. چون نمرات کتابداری من خوب بود در رشتۀ نسخهشناسی پذیرفته شدم. در مجموع رتبه‌ام هشت بود و در گرایش نسخهشناسی رتبه‌ام چهار بود. در این گرایش نُه دانشجو پذیرش‌شده بودند. حتّی در آن مقطع هم تصمیم به انصراف داشتم. به دلیل اینکه حساب کردم هفته‌ای دو روز باید در تهران باشم و هفته‌ای دو روز هم در راه رفت ‌و برگشت. با هرکسی مشورت میکردم از انصراف، منصرفم میکرد. باز هم آقای دکتر جلالی پندری مشوّقم بودند. خانم دکتر فریبا افکاری، مدیر گروه که هر دو از دوستان ایرج افشار بودیم، نیز اصرار داشتند که ثبت‌نام کنم و میگفتند: «استاد مسرّت؛ آبروی دانشگاه ما هستید و انصراف ندهید. من سعی میکنم کمکتان کنم.» ولی از نظر ساعتی نمیتوانستند کاری بکنند. نهایتاً برای رفتن به تهران از حدود شصت روز ذخیره مرخصیام استفاده کردم. در اواخر هم مرخصی‌های بدون حقوق میگرفتم.

برای بسیاری جای تعجّب داشت که من در 57 سالگی داشتم درس می‌خواندم و به کنایه می‌گفتند: «ز گهواره تا گور، دانش بجوی» دانشجوهایی بودند که از من ده سال کوچک‌تر بودند. دانشجویی بود که هم سنّ پسرم سینا و متولّد سال 1372 بود، یعنی وقتی من کارشناسی ادبیّات می‌خواندم، او هنوز به دنیا نیامده بود. این اختلاف سنّی بعضاً با حسادت‌هایی همراه بود. با تعجّب می‌گفتند: چه طوری این بنده خدا در این سن درس می‌خواند!؟ آقای دکتر احمدرضا رحیمی، یکی از استادان می‌گفت: «جای من و آقای مسرّت باید عوض شود، یعنی مسرّت باید بالا بشنید و درس بدهد».

به‌هرحال دی 1395 امتحانات و درس دانشگاه تمام شد؛ و من دو ماه بعدازآن بازنشسته شدم؛ و به مدّت شش ماه رسالهام را نوشتم. در تابستان به دلیل مشکلات اداری بنیاد ایران‌شناسی نتوانستم دفاع کنم؛ و نهایتاً در 17 دی‌ 1396 از پایاننامهام با عنوان «تصحیح دو نسخۀ خطّی سفر به جنوب ایران همراه با تأکید بر تاریخ یزد در عصر قاجار» با نمرۀ‌ 20 دفاع کردم. در جلسۀ دفاع میگفتند: شما نخستین دانشجویی هستی که از بنیاد ایرانشناسی نمرۀ‌ 20 می‌گیری، نمرهام 19 شده بود و اجازه داشتند به دلیل داشتن مقالات یک نمره اضافه کنند؛ در همان جلسه خانم دکتر پوران طاحونی، مدیر تحصیلات تکمیلی گفت: «ایشان به ‌غیر از ده‌ها مقاله، چهار کتاب تألیفی هم داشتند و نمی‌شود بیشتر از یک نمره به ایشان داد» و درنتیجه 20 دادند.

ناگفته‌های حسین مسرّت (12)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

. &

  • شما درزمینۀ نشر هم فعّالیّت دارید و بنیان‌گذار انتشارات اندیشمندان یزد هستید. از سابقۀ حضورتان در نشر کتاب بگویید.

سال 1379 درخواست مجوّز انتشارات کردم و با مساعدت آقای محمّد کاظمینی (مدیر کلّ وقت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد) در موعدی زودتر مجوّز آن را در فروردین 1380 اخذ کردم. ممکن بود این روند یک سالی طول بکشد، ولی با سرعت زیادی انجام شد. تابه‌حال با کمک و یاری دوست خوبم آقای سید محمّد موسوی بین 300 تا 400 عنوان کتاب چاپ کردیم که 50 درصد کتابها مربوط به یزد است. خوشبختانه در این 10 سال اخیر، بالاترین آمار چاپ کتاب را در یزد داریم و به همین دلیل همیشه ناشر برتر استان یزد هستیم.

اگر آمار استان یزد در نشر کتاب در ردۀ قابل توجّهی قرار دارد، به دلیل فعّالیّت انتشارات ماست. استان یزد گاهی در میزان نشر کتاب در رتبۀ پنجم و ششم و گاهی دهم و یازدهم است. هر سال جزو ناشر برتر هستیم، هرچند که بعضی سالها به توصیۀ دوستان ادارۀ فرهنگ ارشاد یزد برای تشویق دیگر ناشران از امتیاز خودمان صرف‌نظر میکنیم.

  • به‌ غیر از حوزۀ نشر، در جشنوارههای متعدّدی هم از شما تقدیر شده است.

بله در سال‌های 1382 و 1384 پژوهشگر نمونۀ استان یزد بودم. در سال 1383 با امضای دکتر محمدرضا عارف، معاون اوّل رئیس‌جمهور و احمد مسجد جامعی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی کتاب‌شناس و کتابدار نمونۀ کشوری شدم که 5 سکه به من جایزه دادند و با فروش آن هزینۀ تحصیلم در تاجیکستان فراهم شد. چندین دوره هم پژوهشگر برتر یا ممتاز آستان قدس شدم و در سال‌های 1382 و 1384 دو کتاب من به نام‌های «تذکرۀ میکده» و «پیشوای آزادی» نامزد دریافت جایزۀ کتاب سال بود.

  • استاد مسرّت؛ مدیریّت انتشارات اندیشمندان را واگذار کردید؟

نه؛ به دلیل اینکه کارهای اجرایی‌اش وقتگیر است، یکی از دوستان صمیمیام آقای سید محمّد موسوی که از فعّالان حوزۀ نشر است به عنوان مدیر اجرایی انتشارات معرّفی کردم و ایشان از سال 1382 تاکنون با من همکاری دارند. بر انتخاب کتاب که چه کتابی چاپ شود و چه کتابی چاپ نشود، خودم نظارت دارم.

  • آیا شرایط چاپ و انتشار کتابهای تألیفی شما به راحتی فراهم است یا به قول سعدی: آری! شود ولیک به خون جگر شود؟

بسیاری از کتابهایم با خون دل گردآوری و چاپ شد. چند نمونهاش را میگویم:

تقریباً درزمینۀ کتابشناسی میبدی به ‌غیر از اندوخته‌های پیشین، یک سال کار مداوم کردم، عضو هیئت‌علمی کنگرۀ میبدی هم بودم، با همه‌ این تفاسیر در سال 1374 به من پنجاه هزار تومان حقّ تألیف دادند. درحالی‌که برای مشابه همان کار در تهران، همان موقع، پنج میلیون تومان پرداخت‌شده بود.

در سال 1372 همایش دانشآموزی برای وحشی بافقی در یزد برگزار شد که من عضو کمیتۀ اجرایی آن هم بودم. برای کتاب «نادر فرخنده پیام» در آن همایش، پانزده هزار تومان حقّ تألیف گرفتم.

با زحمت بسیار، ویرایش سوم دیوان فرّخی یزدی را در سال 1384 کارکرده بودم. با بدقولی ناشری، انتشارش شش سال به تعویق افتاد؛ و ناشر بعدی گفت: «کلاًّ این کتاب را یک‌میلیون و دویست هزار تومان می‌خرم». این مقدار، پول حروفچینی کتاب هم نمی‌شد که من سال 1384 پرداخت کرده بودم، امّا چون دوست داشتم چاپ شود، به صورت دائم چاپ آن را واگذار کردم. اگر به صورت معمول بود، میبایست بابت این کتاب بیست میلیون تومان میگرفتم، چون سالها این کتاب چاپ میشود و حقّ چاپش با آن ناشر است.

کتابهایی هست که بنا به دلایلی نام من روی آن نیست. مثلاً کتاب «شکوه پارسایی و پایداری» که دربارۀ آیت‌الله‌العظمی سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی است. برای تألیف آن کتاب بحث‌وجدلی پیش‌آمده بود و یکی از آقایان گفته بود: «فلانی میخواهد به واسطۀ سید محمّدکاظم برای خودش شهرتی به دست بیاورد.» من هم نامم را روی کتاب نگذاشتم. آن کتاب به چاپ دوم هم رسید.

هر دو جلد مجموعه مقالات شهید صدوقی کار من است. ولی به نام دیگری چاپ‌شده است. حقّتألیف هم بالمناصفه تقسیم شد.

برای تعدادی از کتاب‌هایی که نوشتم یا تدوین کردم. حتّی یک ریال، حقّ تألیف به من داده نشده است. پس از یک سال که کتاب مصوّر سیمای یزد را گردآوری کردم و سازمان میراث فرهنگی یزد هزینۀ چاپ آن را داد، بر اثر دغل‌کاری طرّاح و صفحه‌آرای آن، یک ریال حقّ‌ تألیف به من پرداخت‌نشده است. هم‌چنین است کتاب «میراث نیاکان، یادنامۀ مهدی اخوان ثالث» که اوّل با زرنگی فردی از کتاب‌های کنگره کنار گذاشته شد و بعد قرار بود مبلغی برای آن به من پرداخت شود، امّا کتاب چاپ شد و من بی‌نصیب ماندم. تقریباً این شصت کتاب، هر کدام داستانی دارد که به چه ترتیبی و با چه خون دلی چاپ‌شده است.

در سال 1395 حدوداً بیست کتاب از من چاپ شد یا زیر چاپ بود. یکی از روزنامه‌ها تیتر زده بود: «رکورد زنی توسّط نویسنده‌ یزدی» و بعضی گفتند: «این هم کتاب سازی کرده است»! این در حالی بود که کتاب رباعیّات مؤمن حسین یزدی، چهار سال دست ناشر بود و سال 1395 آن را چاپ کرد. کتاب «از خاک تا خشت» هم بعد از چهار سال منتشر شد. تعدادی هم در زیر چاپ بود. پنج جلد هم کتاب دیدگاه‌ها در نقد آثار دکتر اسلامی ندوشن بود. کتاب دیباچه‌ها هم به چاپ دوم رسید و به قول قدما بخت تمام این کتابها در سال 1395 باز شد. نمیدانند من چه خون دلی خوردم.

پایگاه میراث فرهنگی یزد، کتابی از من با عنوان «در آیینۀ خشت خام» چاپ کرده بود. این کتاب خلاصۀ یک پژوهش گستردهتر بود و من چون دیدم زحمتی کشیدهام، کامل آن را به نشر یزدا دادم و با نام «از خاک تا خشت» در سال 1395 چاپ شد. برای این کتاب پانصد هزار تومان به من حقّ تألیف داده شد. این در حالی بود که من حدود همین مبلغ برای پژوهش آن، فیلم و عکس گرفته و تقریباً دو میلیون هزینه کرده بودم. با این‌ همه همین‌که چاپ شد، راضیام.بر همین حال است رباعیّات مؤمن یزدی که چندین میلیون تومان صرف تهیّۀ عکس از نسخه‌های خطّی آن شد و چند سال وقت صرف مقابله و تصحیح آن گردید و پس از چهار سال که در شمارگان 500 نسخه چاپ شد، تنها 500 هزار تومان به من پرداخت شد.

سعی میکنم کارم را به بهترین نحو انجام دهم. سال هشتاد و اندی بود که آقای مجتبی فرهمند، مسئول پایگاه میراث فرهنگی یزد قرار گذاشتند که برای آن پایگاه دو کتاب کارکنم. یکی کتاب «آبانبارهای شهر یزد» و دیگری کتاب «خشت خام». سابقۀ کار پژوهشیام روی آبانبارها به سال 1365 بازمیگردد. منابع و مطالب و مصاحبه‌ها جمع‌آوری‌شده بود. پایگاه پژوهشی میراث فرهنگی کتابی میخواست در حداکثر دویست صفحه و کتابی که من کارکرده بودم چهارصد صفحه بود. این کتاب جامع‌ترین کتابی بود که در مورد آبانبارها نوشته‌شده بود. پایگاه میراث، طبق قرارداد، کتاب دویست‌صفحه‌ای را از من می‌خواست که تحویل دادم و به نام «پژوهشی در آب‌انبارهای شهر یزد» در سال 1389 چاپ شد؛ و کتاب اصلی که جامع‌تر و کامل‌تر بود به نام «آبانبارهای شهر یزد» توسّط نشر یزدا در سال 1389 چاپ شد و بر همین رقم است کتاب خلاصه‌ای به نام «در آیینۀ خشت خام» در سال 1384 تحویل پایگاه میراث دادم و کتاب جامع آن را با نام «از خاک تا خشت» در سال 1394 چاپ کردم. چون پایگاه قصد حذف بقیّه مطالبی را داشت که ماه‌ها وقت صرف پژوهش و گردآوری آن شده بود.

  • استاد مسرّت؛ از دانشنامۀ مشاهیر یزد و همکاری‌تان با بنیاد ریحانه الرّسول بگویید.

طرح دانشنامۀ یزد را که در سال 1375 به آقای غلامعلی سفید، استاندار وقت یزد ارائه کرده بودم، به نتیجه نرسیده بود و یکی از افرادی که در جریان آن قرار گرفت، آقای محمّد کاظمینی، مدیر کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد بود.

ایشان به من گفتند: «میخواهم در طرح دانشنامۀ یزد، بخش مشاهیر را کارکنم. حاضری با من همکاری کنی؟» من هم از خدا خواسته، استقبال کردم؛ زیرا هرکسی بخواهد درزمینۀ یزد کار کند من با جان‌ و دل قدم برمی‌دارم. گفتم: «بله». سال 1378 مقدّماتش فراهم شد و نهایتاً به نتیجه رسید. همزمان با آن، من یک کاری انجام داده بودم به نام «تندیس پارسایی» که کارهای گردآوری‌اش با آقای کاظمینی بود. تدوینش را من انجام دادم و ویراستاری آن را آقای محمّد اسفندیاری انجام داد. الآن تندیس پارسایی به چاپ هفتم رسیده است. این کتاب شرح زندگی آیتالله شیخ غلامرضا فقیه خراسانی (یزدی) است.

ناگفته‌های حسین مسرّت (11)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

     دیگر کنگرۀ بزرگداشت فرّخی یزدی بود که در اسفند 1378 و در زمان مدیریّت دکتر محمّدعلی وحدت زاد در دانشگاه یزد برگزار شد. کنگرۀ باشکوه و آبرومندی با مدیریّت اجرایی بسیار خوب مرحوم دکتر مهدی نوّاب پور برگزار شد. دبیر علمی آن آقای دکتر محمّدکاظم کهدویی بود و من هم از اعضای کمیتۀ علمی آن بودم. جالب است که برخی، مخالف عضویّت من در کمیتۀ علمی بودند. چون همگی دکتر بودند و من یک دانشجوی ادبیّات بودم. در آن کنگره موفّق شدم سه کتاب و یک ویژه‌نامه چاپ کنم. ویژه‌نامۀ کنگره هرچند با نام من چاپ نشد، ولی خودم انجام دادم. «دیوان فرّخی یزدی» را بسیار کامل‌تر از دیوانی که به کوشش حسین مکّی است به چاپ رساندم که نسبت به چاپ مکّی چند صد بیت بیشتر دارد، همراه با صدها کلمۀ‌ درست و اشعار نایاب و تازه یاب. کتاب دیگرم به نام «شاعر لب‌دوخته» بود که قرار بود با همکاری دکتر غلامرضا محمّدی انجام شود، امّا مستقلاً انجام دادم، هرچند نام ایشان روی جلد آمد. این کتاب بعدها با بازنگری و افزایش بسیاری مباحث به نام «پیشوای آزادی» در سال 1384 چاپ شد. اخیراً پیشوای آزادی به چاپ دوم رسیده است. «کتاب‌شناسی فرّخی یزدی» هم کتاب سوم بود.

مدّتهاست با تعدادی از دوستان مانند آقایان: استاد عبدالعظیم پویا، دکتر جلالی پندری، دکتر علی‌اکبر جعفری ندوشن، پیام شمس‌الدّینی، حسین بشارت، استاد محمود رهبران و محمّدحسین رافی میبدی، انجمن دوستداران کتاب یزد را بنیان‌گذاری کردیم و چندین سال است که برگزاری یادمان‌ها و نکوداشت‌ها را پیشنهاد میدهیم و پیش می‌رود؛ مانند مجلس دیدار با دکتر اسلامی ندوشن در سال 1384، نکوداشت دکتر اسلامی و رونمایی از کتاب روزها در سال 1391، نکوداشت دکتر اصغر دادبه در سال 1393، کنگرۀ مهدی اخوان ثالث در سال 1394 و نکوداشت استاد عبدالعظیم پویا در سال 1395.

در نکوداشت دوم دکتر اسلامی، من به همراه آقای شمس‌الدّینی کتاب «در آیینۀ روزها» را کارکردیم. در نکوداشت اخوان ثالث، من «کتاب‌شناسی اخوان ثالث» را کارکردم، ولی بنا به دلایلی که گفتنش فعلاً درست نیست کتاب دیگرم با عنوان «میراث نیاکان» چاپ نشد و آن را در سال 1396 چاپ کردم. در نکوداشت استاد پویا، من کتاب «پویای فرهنگ» را تدوین کردم و به پیشنهاد ما دانشگاه میبد پذیرفت که برگزار کند و به زیبایی برگزار شد. هر کدام از این‌ها را ما انجام می‌دادیم و برای ما مهم، برگزاری بود. مثلاً اگر یادتان باشد شب بخارا را در یزد برگزار کردیم و یکی از مباحث مطرح‌شده در آنجا ایرج افشار بود و با هر کدام از دوستان که مطرح می‌کردیم، می‌گفتند که چه کسی بهتر از خودت؟ تو بیا صحبت کن... امّا من دوست داشتم این مراسم برگزار شود و یکی از دوستان ایرج افشار یعنی آقای دکتر ایرج پارسی نژاد را برای این کار دعوت کردیم. نفس کار مهم بود.

در برگزاری همایش و کنگره‌های متعدّدی شرکت داشتم. مثل کنگرۀ شهید صدوقی که کتاب یادنامۀ شهید صدوقی را داشتم. یادنامه در دو جلد چاپ شد. جلد اوّل آن به نام دیگری چاپ شد و جلد دومش به نام خودم است (نه روی جلد)؛ در حقیقت هر دو جلد کار من است.

  • در سرشناسۀ جلد اوّل کتاب یادنامۀ شهید صدوقی ذکر نامتان شده است؟

نیست و باید باشد. البته خیلی برای من مهم نبود و همیشه برگزاری و نفس کار مهم بود.

  • تا آنجا که به خاطر دارم مراسم نکوداشت استاد مهدی آذر یزدی و یادبود استاد ایرج افشار هم برپا کردید.

بله؛ به آقای محمّدرضا ملک ثابت که آن زمان مدیر سازمان اسناد ملّی یزد بود، نخست پیشنهاد سلسله همایش‌های یزد شناسی را دادم و پیشنهاد بزرگداشت ایرج افشار را در سلسله نشستهای یزدشناسی دادم. در آن مراسم، دوستان دربارۀ ایرج افشار سخنرانی کردند، تحقیقات یزدشناسی ارائه شد و همزمان با آن کتاب «یزدشناس نامور» را کارکردم که در آن به پژوهش‌ها، تلاش‌ها و زندگی ایرج افشار با تأکید بر یزد پرداختم.

در بنیاد ریحانهالرّسول هم سعی کردیم کارهایی انجام بدهیم. ازآنجاکه آقای محمّد کاظمینی که هم رئیس هیئت‌امنای بنیاد و هم مدیر کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد بودند، فضای مناسبی بود تا فعّالیّتهای فرهنگی خوبی انجام دهیم. در بنیاد ریحانه، دو نکوداشت گرفتیم. یکی یادمان آذر یزدی که به آن مناسبت کتاب «ویژه‌نامۀ همايش نكوداشت استاد مهدی آذر يزدي» را همراه با آقای شمسالدّینی کارکردم؛ و دیگری هم مراسم یادبود مرحوم وزیری که کتاب «يادمان شادروان حجّة ‌الاسلام وزيری يزدی» را کارکردم. این کتاب را بعدها تکمیل کردم و به نام «روحانی فرهنگدوست» چاپ شد.

در کنگرۀ بزرگداشت وحشی بافقی که دانشگاه یزد با حمایت شرکت سنگ آهن مرکزی ایران-بافق برگزار کرد، تألیف و تدوین کتابها بر عهدۀ من گذاشته شد. «کتابشناسی وحشی بافقی» و کتاب «آتش جانسوز» دو کتابی بود که برای آن کنگره آماده کردم. پیش از آن کتاب «نادر فرخنده پیام» را کارکرده بودم. همان کتاب را تعمیم و گسترش دادم؛ به‌روزش کردم؛ و به نام «آتش جانسوز» چاپ شد. عنوانش برگرفته از شعر وحشی بافقی است.

از سال 1362 که فعّالیّت های تحقیقی را شروع کردم، یکی از افرادی که به کار دربارۀ آن علاقهمند شدم، وحشی بافقی بود. از همان موقع هرچه مقاله دربارۀ وحشی بافقی نوشته‌شده بود، گردآوری کردم. با این پیشینه، کتاب بادیۀ عشق حروفچینی شد و چون بودجه نرسید، چاپ نشد. «آتش جانسوز» و «کتابشناسی وحشی بافقی» در مهر 1392 توزیع شد. کتاب «بادیه عشق» مانده بود که نامش هم برگرفته از شعر وحشی بافقی است. برای چاپش از پا ننشستم و با تلاش و کوششی که خودم داشتم، بارها به فرمانداران مختلف بافق رجوع کردم تا اینکه در سال 1395 نزد آقای محمّد زاده رحمانی، فرماندار فرهنگ دوست بافق رفتم و به محضی که موضوع را گفتم، ایشان استقبال کردند و با مدیر سنگ آهن صحبت کردند. نهایتاً هزینۀ حروفچینی‌ کتاب را ادارۀ فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد و هزینه‌های نهایی‌اش را شرکت سنگ آهن مرکزی بافق داد و «بادیه عشق» هم در سال 1396 منتشر شد.

  • از دیگر فعّالیّتهایتان در عرصههای فرهنگی بگویید.

از سال 1373 تا 1383 عضو هیئت‌منصفۀ مطبوعات استان یزد بودم. عضو نخستین انجمن میراث فرهنگی شهرستان یزد هستم.

راه‌اندازی و سردبیری هفده شمارۀ نخست روزنامۀ آفتاب یزد با من بود. نویسنده‌اش بودم و گاهی حتّی صفحهآرایی و حروفچینی آن را هم انجام میدادم. آفتاب یزد، نخستین روزنامه‌ای بود که در یزد شکل ‌گرفت. صاحب‌امتیازش سید محمود حسینی و من هم سردبیر آن بودم. تا دو یا سه شماره اعلام نکردم، امّا بعد از دو سه شماره، نامم به عنوان سردبیر ذکر شد. هفده شماره آن در یزد چاپ شد و بعد آقای منصور مظفّری امتیازش را خرید و به تهران برد و روزنامۀ سراسری شد (البتّه از نخست امتیاز آن سراسری بود).

سالهای 1374 و 1378 داور جشنوارۀ مطبوعات استان یزد بودم. یک دوره داور جشن پژوهش بافق بودم. سالهای 1394 و 1396 داور مرحلۀ دوم جشنوارۀ نقد کتاب ایران از سوی خانۀ کتاب بودم. سال 1395 داور جشنواره کتاب سال شدم.

     بیست سالی است که عضو هیئت تحریریه فصلنامۀ فرهنگ یزد هستم. دبیری انجمن اهل قلم استان یزد و مسئولیّت گروه تاریخ موزۀ بزرگ استان یزد را بر عهده‌دارم و نیز عضو کمیتۀ نام‌گذاری شهر یزد از سوی شورای شهر هستم و همین طور در کمیتۀ مشورتی اتاق فکر و برنامه‌ریزی میراث فرهنگی یزد عضویت دارم و با حکم استاندار پیشین یزد، آقای سید محمّد میرمحمّدی، عضو شورای راهبردی شهر تاریخی یزد شدم. این شورای راهبردی، اعضای حقیقی و حقوقی دارد. خوشبختانه با اعتمادی که به من شده، یکی از دو عضو حقیقی شورا هستم و بقیّه حقوقی هستند.

شرح حالی از آداب و رسوم و نام‌آوران و بزرگان یزد*

سومین جلد کتاب «یزد، یادگار تاریخ» در راه انتشار

 

جلد سوم کتاب «یزد، یادگار تاریخ» دربردارنده 110 مقاله در زمینه‌های زندگی و آثار بزرگان، تاریخ، فرهنگ، کتابشناسی، ادب، دین، اندیشه، هنر و معماری استان یزد است.

شرح حالی از آداب و رسوم و نام‌آوران و بزرگان یزد

حسین مسرت، نویسنده کتاب «یزد، یادگار تاریخ» به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: این دفتر نیز چونان دو دفتر گذشته دربردارنده گفتارهایی در حوزه یزدشناسی و یزدپژوهی است که پیش‌تر در بازه زمانی سال‌های 1364 تا پایان 1398 در کتاب‌ها، مطبوعات و دیگر رسانه‌های کشور درج، منتشر یا چاپ شده است. گفتارهای مذکور گلچینی است از بین حدود هزار مقاله که کوشیده‌ام همچون دفترهای پیشین، از تنوع موضوعی برخوردار باشد.

وی افزود: این کتاب در هفت فصل و به ترتیب سامان گرفته است: گفتارهای تاریخی؛ شرح حال نام‌آوران و بزرگان یزد؛ آداب و فرهنگ؛ نقد کتاب؛ معماری، هنر و مردم‌شناسی. این کتاب مجموعاً دارای 110 مقاله در زمینه‌های زندگی و آثار بزرگان، تاریخ، فرهنگ، کتابشناسی، ادب، دین، اندیشه، هنر و معماری استان یزد و دارای 660 صفحه متن و 24 صفحه افزوده تمام‌رنگی است.

 



این پژوهشگر تاریخ بیان کرد: مقدمه این کتاب از دکتر یدالله جلالی پندری، استاد ممتاز دانشگاه یزد، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی و چهره سرشناس پژوهش‌های ادبی معاصر است. همچنین دفتر سوم یزد، یادگار تاریخ دارای مقدمه‌ای است ادبی به قلم نویسنده همین کتاب و با عنوان «یزد، یادگار تاریخ» است.

این مقدمه به زبان‌های آلمانی، اردو، اسپانیایی، انگلیسی، ایتالیایی، پرتغالی، چینی، روسی، ژاپنی، عربی، فرانسه و هندی از سوی مترجمان نامداری چون دکتر خوزه کوتیاس فرر، استاد زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در دانشگاه الیسانته اسپانیا، دکتر پیر دونینی از دانشگاه ایتالیا، دکتر فاطمه سماواتی از دانشگاه تهران، دکتر یوشیدا یوسکه از ژاپن، کسرا اشتری و غیره به زبان‌های گوناگون برگردانده شده است.

 

 



وی ادامه داد: گزینش گفتارها، ساماندهی و ویراستاری کتاب با دکتر پیام شمس‌الدینی، ویراستار و عضو انجمن صنفی ویراستاران است. در بین بخش‌های کتاب سه مجموعه تصویر شامل عکس‌هایی از آثار و بناهای تاریخی و دیدنی‌های یزد اثر هنر ابوالقاسم ابوترابی و فرشاد میرافضلی و نگاره‌هایی از استادان برتر نقاشی یزد مانند محمّدعلی حِدّت، دکتر علی‌اکبر شریفی و مجید ابریشمی جای گرفته است.
مسرت ادامه داد: روی جلد کتاب و مقدمه ادبی و قطعاتی از شعرای یزد به خط خوش استاد محمود رهبران، خوشنویس توانای جهان اسلام زینت‌بخش کتاب شده است. ناشر این کتاب انتشارات اندیشمندان یزد است که آن را با سرمایه‌گذاری گروهی از اهالی فرهنگ یزد (مهندس سعید افضلی پور، دکتر محمّد کاظمینی و سید محمّد موسوی) به زیر چاپ فرستاده است.

حسین مسرت نویسنده، پژوهشگر، مقاله‌های بسیاری در نشریات گوناگون ازجمله آیینه پژوهش، ندای یزد، وقف میراث جاویدان، جهان کتاب و فرهنگ یزد منتشر کرده است. وی در بزرگداشت مفاخر یزد نقش بسزایی داشته و از جمله بنیان‌گذاران انجمن فهرست‌نگاران نسخه‌های خطی به شمار می‌رود و با کتابخانه‌ی وزیری، کتابخانه‌ی کاظمینی، بنیاد فرهنگی و پژوهشی ریحانه الرسول(ص)، انجمن کتابخانه‌های عمومی یزد و انجمن مفاخر فرهنگی یزد همکاری داشته است.

 

*خبرگزاری ایبنا(1400/6/15)

ناگفته‌های حسین مسرّت (10)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

 

  • دربارۀ دکتر اسلامی ندوشن هم مقالات و کتابهایی نوشتهاید.

بله؛ در ندای یزد سلسله مقالاتی مینوشتم که در آن‌ها به معرّفی کتاب‌های یزد پرداخته میشد. گاهی نقد گونه‌ای هم مینوشتم. کتابهای «پنجره‌های بسته» و «روزها» اثر دکتر اسلامی ندوشن را هم معرّفی کردم. آن موقع هنوز با دکتر اسلامی دیدار نکرده بودم، امّا دو سه بار باهم مکاتبه کرده بودیم و نوشته بودند: هر موقع به تهران می‌آیی، بیا ببینمت. به من میگفتند: «دوست نادیدۀ‌ گرامی» و من خجالت میکشیدم و میگفتم: دکتر اسلامی کجا و من کجا!؟ تا اینکه به تهران و به خانهشان رفتم و باهم آشنا شدیم. هر وقت هم خودشان و همسرشان خانم دکتر شیرین بیانی به یزد می‌آمدند، هم را میدیدیم.

نزدیک به بیست مقاله و هفت کتاب دربارۀ ایشان نوشته‌ام. نخستین کتاب «روشن‌تر از روشن» به مناسبت نکوداشت دکتر اسلامی در سال 1384 بود. کتاب دوم «رهاورد دیدار» بود که بعد از نکوداشت به چاپ رسید و با همکاری دکتر جلالی پندری کارکردیم. در سال 1394 کتاب «دیباچه‌ها» که گردآوری مقدّمه‌های دکتر اسلامی بود؛ منتشر شد و آخرین اثر، مجموعۀ پنج‌جلدی «دیدگاه‌ها» است که مجموعه نقدهای دکتر اسلامی ندوشن است. از سال 1363 تا سال 1394 مشغول جمعآوری این مجموعه بوده‌ام که با همکاری دوست خوبم دکتر پیام شمسالدّینی منتشر شد.

سعادتی میدانم که با این بزرگان حشرونشر و نشست‌وبرخاست کردهام و مورد اعتمادشان بودهام... .

  • آقای مسرّت؛ شما با توجّه به روابطی که با استاد ایرج افشار، استاد مهدی آذر یزدی و استاد اسلامی ندوشن داشتید و دارید، نامه‌هایی هم بینتان ردّ و بدل شده؛ مجموع این نامهها در حدّ کتاب میشود؟ و برای چه کتابهایی در آینده برنامهریزی کردهاید؟

بله؛ با هر سه مکاتباتی داشتم. خوشبختانه طرح کتابهای زیادی دارم. اگر عمر وفا کند میخواهم به سرانجامشان برسانم. مثلاً کتابی را از سال 1372 تا 1376 تدوین کردم به نام «آیینۀ روزگار»، عنوانش برگرفته از این شعر بدیع‌الزّمان فروزانفر است:

کتاب است آیینه روزگار                                                که بینی در او رازها بیشمار

     در این کتاب، کلّیّۀ اشعاری را که با موضوع کتاب است، گردآوری کردهام. چاپ و انتشار آن در بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس به تصویب هم رسید، امّا گویا در حروفچینی گم شد که خوشبختانه یک کپی از آن دارم؛ و خانۀ کتاب ایران قول داده چاپ کند.

طرح حدود بیست کتاب ریختهام که باید انجام دهم. مثلاً سالیان سال است در حال گرد‌آوری کتابشناسی بیهقی و کتابشناسی حلاّج هستم. همچنین است سفرنامۀ تاجیکستان در سال 1383؛ دیوان کامل وحشی بافقی؛ تصحیح تاریخ یزد اثر عبدالحسین آیتی؛ تاریخ مطبوعات یزد از آغاز تا بهمن 1357؛ جلدهای دوم تا چهارم یزد، یادگار تاریخ؛ کتاب ایران، یادگار تاریخ؛ کتاب پژوهی، مجموعه مقالات من در حوزۀ کتاب، کتابداری و کتاب‌خوانی و پژوهش و.... سفرنامه‌ای که اخیراً در دی 1396 در بنیاد ایرانشناسی از آن دفاع کردم، جزو طرحهای بیست‌ساله‌ام بوده است.

  • همان سفرنامه‌ای که پیش ‌از این در کتاب «یزد، یادگار تاریخ» مقاله‌ای به آن اختصاص دادید؟

بله؛ عنوان قراردادی مرحوم ایرج افشار، «سفرنامۀ تلگرافچی»[1] بود که من اخیراً متن آلمانی آن را پیدا کردم. عنوانش «سفر به جنوب ایران» است که موضوع رساله‌ام را در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه، همین سفرنامه انتخاب کردم.

حدود شش کتاب هم در دست کار دارم. بیش از شصت عنوان کتاب دارم. دو کتاب آن زیر چاپ است. یکی دیوان اشعار ثابتی اشرف[2] و دیگری تاریخ دانشگاه یزد.

  • پیش ‌از این نیز یکی دو کتاب هم دربارۀ‌ مرحوم وزیری و کتابخانهاش تألیف کردهاید.

بله؛ کتابهای «روحانی فرهنگدوست» و «گنج کویر». همچنین مقرّر شده در سلسلۀ مشاهیر واقفان کتاب و کتابخانه، زندگی‌نامۀ مرحوم وزیری را با توجّه به شناختی که دارم، کارکنم و زیر چاپ است. تا دیگر نویسندگان ایران با الگو گیری از آن، بقیّه افراد را در کل کشور معرّفی و کار کنند. در یزد مرحومان: حجّت الاسلام سیّد علی محمّد وزیری، سیّد احمد اخوان دستمالچی و تقی رسولیان را انتخاب کرده‌ام که در حال گردآوری مطالب آن هستم.

  • در صفحات پایانی ویرایش اوّل کتاب «یزد، یادگار تاریخ» سروده‌هایی هم از شما به چاپ رسیده است.

بله؛ در چاپ دوم حذف کردم.

  • چرا؟

شاعر نبودم. در کتاب «یزد، یادگار تاریخ»، شعرهایم را حذف کردم تا انشاءالله پخته‌تر شود و اگر امکان داشت در مجموعه‌ای چاپ شود؛ ولی تذکرۀ منظوم سخنوران یزد هست. به‌هرروی خودم را شاعر نمیدانم.

  • شما در دانشکدۀ معماری یزد هم فعّالیّت می‌کردید؟

بله؛ از مهر 1370 تا 1375 به دانشکدۀ معماری رفتم و در آنجا به کارهای پژوهشی و راهنمایی دانشجویان مشغول بودم. عمده‌ کاری که آنجا انجام دادم، راهاندازی مرکز اسناد و تحقیقات آنجا بود.

  • به موازات کتابخانۀ وزیری در دانشکدۀ معماری هم حضور داشتید؟

بله؛ هفته‌ای که صبح در کتابخانه بودم، بعدازظهرش به دانشکدۀ معماری میرفتم و بالعکس. به صورت چرخشی بود.

  • وقتی شما وارد میراث فرهنگی شدید، مرکز اسناد و کتابخانه آن فعّال بود؟

نه؛ اصلاً. در سال 1364 با پنج جلد کتاب آغاز کردم و سپس با خرید کتاب‌های معماری با همراهی آقای مهندس اولیاء، کتابخانۀ خیلی کوچکی راه‌اندازی کردیم که بعدها گسترش پیدا کرد و کتابخانه و مرکز اسناد میراث فرهنگی یزد شد. چون خانۀ لاری‌ها فاصلۀ‌ کمی با کتابخانۀ وزیری داشت، در آن زمان منبع اصلی ما کتابخانۀ وزیری بود.

  • استاد مسرّت؛ شما به ‌غیر از پژوهش و چاپ مقاله و انتشار کتاب، فعّالیّتهای فرهنگی دیگری هم داشتهاید و دارید. از همایشهایی بگویید که در برپایی آن‌ها نقش داشتهاید.

نخستین بار در سال 1373 عضو کمیتۀ اجرایی کنگرۀ بزرگداشت ابوالفضل رشیدالدّین میبدی ـ صاحب تفسیر کشفالاسرار ـ شدم؛ و خوشبختانه توانستم در گردآوری «زبان اهل اشارت» همکار دکتر جلالی پندری باشم. خودم کتاب‌شناسی ابوالفضل رشیدالدین میبدی را انجام دادم؛ و در چکیده مقالات با دو سه نفر از دوستان همکاری داشتم. کار دیگری که من را در یزد نگه داشت؛ و علی‌رغم میل باطنی نتوانستم در کنگره شرکت کنم؛ و کلاً نیم ساعت در کنگره شرکت داشتم، نشریۀ خبری پژوهشی کنگره بود که مجبور بودیم در یزد تهیّه و تکثیر کنیم. مسئولیّت نشریه با من بود و به‌ناچار در یزد ماندگار شدم و سعادت دیدار بسیاری از بزرگان ازجمله دکتر عبدالحسین زرّین کوب و بسیاری دیگر را از دست دادم. امّا به‌هرحال کاری بود که بر عهده‌ من گذاشته بودند.

 


[1] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 28-36 (با عنوان: سفرنامۀ یزد)

[2] - این کتاب در سال 1396 به کوشش حسین مسرّت و کاظم کشمیرشکن منتشر شد.

ناگفته‌های حسین مسرّت (9)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

استاد ایرج افشار وقتی مقدّمۀ کتاب «تذکرۀ شعرای یزد» اثر آقای عبّاس فتوحی یزدی را نوشتند، اشاره کردند که حسین مسرّت با شوری زائدالوصف در کار معرّفی کتابهای یزد است و آرزو کرده بودند که من روزی کتابشناسی یزد را گردآوری کنم که هنوز موفّق نشدهام.

آنقدر استاد ایرج افشار به من احترام و اعتماد داشتند که در میان کاغذهایی که از ایشان برجای‌مانده کاغذی پیداشده که به آقای دکتر احسان یارشاطر که دانشنامۀ ایرانیکا در آمریکا کار میکنند[1] نوشته بودند که اگر درزمینۀ یزد میخواهی کارکنی یکی از منابع و افراد مهمّ تو در این زمینه حسین مسرّت است. من از این موضوع بعد از فوتشان باخبر شدم که دست خطّ ایشان را پسرشان آقای آرش افشار برایم فرستاد. متأسّفانه من از این فرصت خوب استفاده نکردم، زیرا یکی از معتبرترین دائره‌المعارف‌هایی که دربارۀ ایران تحقیق می‌کند و چاپ می‌شود، ایرانیکا است؛ و چندین بار خودشان هم شفاهی به من گفته بودند.

به سفارش استاد ایرج افشار، برای دائره‌المعارف گالیمار در فرانسه که کتابی دربارۀ ایران در دست کار داشت، مدخل «یزد» آن را نوشتم و آقای دکتر حامد فولادوند به فرانسه ترجمه کردند؛ که متأسّفانه هنوز چاپ‌نشده است. این‌چنین اعتمادی به من داشتند. استاد ایرج افشار در هر شهری از ایران، چنین افرادی را شناسایی می‌کردند و تشویقشان میکردند و کتابهایشان را چاپ میکردند. اینها از بزرگی‌های این مرد بود.

من خاطرات زیادی از استاد ایرج افشار دارم که همه را در مقاله‌ای با عنوان «خاطراتی از استاد ایرج افشار» چاپ کرده‌ام.ایشان هر وقت به سوی یزد می‌آمدند، از راه دور تلفن میزدند و میگفتند: «ایرج افشار هستم؛ هتل مشیر را برای ما بگیر.» خیلی علاقه به هتل باغ مشیرالممالک داشتند و همراه دکتر شفیعی کدکنی، دکتر منوچهر ستوده و یا دکتر تورج دریایی با آنجا می‌آمدند و چند روزی که در یزد بودند، همراهیشان میکردم. پژوهشگران ایرانی و خارجی مانند «یوکو هاماهاتا»، «نوبو آکی کندو» و «سوزوکی» میآمدند و میگفتند: «آقای افشار گفتهاند با شما تماس بگیریم» و این دلیلی بود که آقای افشار من را قبول داشتند.

      استاد ایرج افشار خطاب به آقای جعفری ندوشن عضو انجمن دانشجویان یزدی دانشگاه‌های تهران دربارۀ من گفته بودند: «مسرّت، جهانی است بنشسته در گوشه‌ای... هر بار به مشکلی برمی‌خوریم، کافی است به مسرّت زنگ بزنم تا گره مشکلات ما باز شود». نسبت به من بسیار عنایت داشتند.

  • حالا که اشاره به کتابشناسی یزد کردید، از سلسله نوشتارتان بگویید که سالهاست در فصلنامۀ فرهنگ یزد با موضوع کتابشناسی یزد چاپ میشود.

بله؛ تقریباً بیست سالی است که به چاپ میرسد. اوایل، نام این بخش از فصلنامه «تازه‌های کتاب یزد» بود که اخیراً با عنوان «تازه‌های نشر و پژوهش یزد» به چاپ میرسد؛ چون به ‌غیر از کتاب، پژوهشها و پایاننامه‌ها هم معرّفی میشود. هدفم این است که هر کس درزمینۀ یزد کار میکند، بداند چه کتابها و چه پژوهشهایی وجود دارد تا از دوبارهکاری‌ها جلوگیری شود. «تازههای پژوهش» سه بخش دارد: 1- نویسندگان شاخص یزدی 2- کتابهای نشر یزد 3- کتابهایی که دربارۀ یزد است؛ مثلاً اگر یک ناشر تهرانی هم کتابی دربارۀ یزد چاپ کرده باشد، آن کتاب معرّفی میشود. موضوعات هم به علوم انسانی منحصر شده است.

مقالههای دیگری هم دارم که بیارتباط با پرسش شما نیست. مثلاً مقالهای در فصلنامۀ فرهنگ یزد با نام «قرآن‌پژوهی و پیامبر پژوهی در گسترۀ استان یزد» به چاپ رساندهام. در این مقاله کلیّۀ پژوهش‌ها و کتاب‌هایی که درزمینۀ قرآن و پیامبر از سوی نویسندگان و ناشران استان یزد انجام‌شده، معرّفی کردهام. یا یک مقاله‌ای دارم که در «گزارش میراث» چاپ‌شده است، به نام «متن پژوهی در گسترۀ استان یزد». در این مقاله کلیّه متون قدیمیِ تصحیح‌شده را معرّفی کردم. هم متون قدیمی تصحیح‌شده دربارۀ یزد و هم متونی که در یزد و به همّت پژوهشگران یزدی تصحیح‌شده است؛ از آغاز تا آن وقت که مقاله را نوشتم. مقاله دیگری دارم به نام «کتابشناسی کتابهای داستانی در یزد».

کتاب‌شناسی‌هایی که کارکردم اندوخته‌ای از همۀ سالیانی است که به پژوهش مشغول بودهام. کتابشناسی میبدی، کتابشناسی فرّخی یزدی، کتاب‌شناسی وحشی بافقی، کتابشناسی اخوان ثالث و.... برای کتابشناسی اخوان ثالث و غیره به جز اندوختههایم، یک سال وقت گذاشتم و آن‌ها را بهروز کردم. بیش از بیست مقالۀ کتابشناسی دارم. مثل کتابشناسی آثار دکتر اسلامی ندوشن، کتابشناسی دکتر علیمحمّد کاردان، کتابشناسی توصیفی استاد علی باقرزاده، کتابشناسی دکتر اصغر دادبه، کتاب‌شناسی مرادی کرمانی و مقالات کتابشناسی هم دارم.[2]

  • جناب مسرّت! شما یکی از پسرهای خوب استاد مهدی آذر یزدی بودید.

بله؛ قبل از اینکه آذر از تهران به یزد بازگردد، من و او دوست مکاتبه‌ای بودیم. نامه‌های زیادی از او دارم که هیچ‌کدام چاپ‌نشده است.

در سال 1372 آقای مهندس سفید، استاندار وقت از آقای آذر یزدی دعوت کردند که به یزد بیاید. ازینرو در موزۀ قصر آیینه، مجلسی ترتیب دادند. بسیاری از اهل قلم و بزرگان یزد برای دیدار با آذر یزدی به آنجا آمده بودند. من هم در حال پیگیری تدارک مراسم بودم و به دوستان کمک می‌کردم که مجلس آبرومندی برگزار شود. دوستان گفتند که آقای آذر خیلی احوالت را میپرسد و چرا جلو نمی‌آیی؟ تا آن زمان آذر را از نزدیک ندیده بودم. استاد آذر وقتی مرا دیدند با همان لهجۀ نیمه تهرانی، نیمه یزدی گفتند: «حسین مسرّت تویی!؟» گفتم: «بله!» خندیدند و گفتند: «تو که بچه‌ای!؟ تو که خیلی بچه هستی!؟» و تقریباً مشابه آقای ایرج افشار ادامه دادند که همه‌اش فکر میکردم حسین مسرّت یک آدم پیر و پاتال با موهای ریخته و سر کچل، گوشهای نشسته و دارد کارهای تحقیقی میکند و از آن وقت به قول یزدی‌ها گِل ما گرفت و باهم دوست شدیم.

 چند سال بعد به همّت دوستان، آذر به یزد آمد؛ و دیگر رابطه‌ای صمیمی برقرار شد؛ به حدّی که اگر یکی دو هفته خانه‌اش نمیرفتم گلایه میکردند. آذر، فرزندی نداشت و می‌گفت: «تو مثل پسر من هستی، مثل فرزندخواندۀ من هستی.» خاطرات دوستی من و آذر یزدی مفصّل است که بیانش حدّاقل یک‌ساعتی وقت می‌طلبد و من بارها تعریف کرده‌ام چند مقاله و چهار کتاب دربارۀ آذر یزدی نوشتهام.

سلسله کتابهایی در تهران چاپ می‌شود به نام «مشاهیر کتابشناسی» که من در آن سلسلۀ کتاب«آذر یزدی» را کارکردم، امّا کتابی که کارکرده بودم، دو برابر چیزی بود که از من خواسته بودند. گفته بودند این کتاب باید 48 صفحه و ده هزار کلمه باشد. آن کتاب را چاپ کردیم و بعدها مجموعۀ کامل آن به نام «آذر یزدی، شیفتۀ کتاب» به همّت مؤسّسۀ ریحانه الرّسول یزد و با سرمایۀ آقای محمّد کاظمینی چاپ شد.

  • چند خاطرۀ ناگفته و نانوشته از استاد آذر یزدی تعریف کنید.

هر وقت به دیدارش می‌رفتم؛ می‌گفت: «ببخشید! ما در خانه کسی را نداریم که پذیرایی کند؛ پری هم که نیست! آی... پری! کجایی که مسرّت آمده!؟»

مکرّراً خدمت آقای آذر یزدی میرفتم؛ دو سه بارش نیما، پسرم را هم بردم. یکبار نیما به استاد آذر یزدی گفت: «آقای آذر یزدی؛ شما که نویسنده هستید؛ و میخواهید به بچّه‌ها درس بدهید؛ چرا خودتان سیگار می‌کشید!؟» آن روز گذشت. دفعۀ دیگری که محضرشان رفتم؛ آقای آذر یزدی گفت: «من سیگار را ترک کردم». گفتم: «چرا ترک کردید؟» پاسخ داد: «یادت نیست آن دفعه نیما به من چه گفت؟ شما که میخواهی درس به دیگران بدهید، چرا خودتان سیگار میکشید؟!» من از همان ‌وقت سیگار را ترک کردم.

استاد آذر یزدی تعریف میکرد: همکاری داشتم که هر وقت حقوقش میدادند؛ شروع به شمردن اسکناسها میکرد. می‌شمرد؛ و ناگهان دست از شمردن برمی‌داشت و میگفت: «تا اینجاش که درسته؛ پس بقیه‌اش هم درسته» و هیچ‌وقت اسکناسهایی را که گرفته بود تا آخر نمی‌شمرد.

خاطره‌ای دیگر تعریف کنم که در هیچ کتابی نیست. بسیاری میپرسیدند و میپرسند که چرا آذر یزدی ازدواج نکرد؟! آذر یزدی، دختر خاله‌ای داشت که یکدیگر را خیلی دوست ‌داشتند. روزی دختر خاله‌اش نزد آذر میآید و می‌گوید: «میخواهند مرا عروس کنند؛ تو جلو نمی‌آیی؟» آذر میگفت: «من که وضعیّت مالی بسیار بدی داشتم؛ نتوانستم ازدواج کنم؛ و وقتی خبر عروس شدن دختر خاله‌ام رسید؛ یک روز تمام ته باغ نشستم و گریه کردم و قید ازدواج را زدم» البته آذر جایی هم گفته بود: «مادرم بسیار بداخلاق بود و با پدرم بدرفتاری میکرد و من هم از ترس اینکه چنین زنی گیرم بیاید؛ هرگز ازدواج نکردم.».....

 


[1] - دکتر احسان یار شاطر در تاریخ 10/6/1397 بدرود حیات گفت.

[2] - برای آشنایی با فهرست و محل چاپ کتابشناسیهای حسین مسرّت بنگرید به «کارنامه سیساله حسین مسرّت»، گردآورنده: واحد پژوهش نشر مهر گردان، تهران: مهر گردان، 1394: 171-177.

ناگفته‌های حسین مسرّت (8)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

در سمینار اطّلاع رسانی که سال 1372 برگزار شد، 15 مقاله را انتخاب کرده بودند. مقاله من هم در کنار مقالۀ کسانی بود که همه آنان استاد دانشگاه بودند و بینشان فقط من دانشجوی کارشناسی ادبیّات بودم. عنوان مقاله‌ام من این بود: «کتابشناسی، نخستین گام اطّلاع رسانی است».[1] آقای دکتر علی شکوهی که از استادان بنام کتابداری ایران بودند، گفتند: «عجب عنوان قشنگی انتخاب کردی. خود من هم به کتابشناسی علاقه دارم. بله! کتابشناسی، نخستین گام اطّلاع رسانی است.» این مقاله را بعدها در مقدّمۀ کتابشناسی رشیدالدّین میبدی چاپ کردم.

  • موضوع مطلب منتقدی که اشاره کردید در هفتهنامۀ ندای یزد علیهتان مطلبی نوشته بود، چه بود؟

نویسنده مدّعی بود هفتهنامۀ ندای یزد چند نویسنده را اجیر کرده تا همیشه برایش مطلب بنویسند! مثلاً آقای حسین مسرّت که هر چه به دستش میرسد مینویسد! این در حالی بود که همزمانی که با ندای یزد همکاری داشتم، هفته‌ای یک‌بار هم در روزنامۀ اطّلاعات سلسله مطالبم به نام «سخنگویان خاموش» به چاپ میرسید.[2] موضوعش تاریخچۀ کتابخانه‌های یزد بود. سوار دوچرخهام میشدم و از این کتابخانه به آن کتابخانه میرفتم و گزارش تهیّه میکردم. اینها همه لطف خدادادی است که در طول این سالیان، زمانی بیکار ننشسته‌ام... .

من همیشه از نهایت ساعتهایی که داشتهام، نهایت استفاده کردهام. مثلاً اگر قرار است پنج روز به گلپایگان بروم، برای این پنج روز برنامهریزی میکنم که بدون نیاز به کتابخانه، چه کارهایی را انجام دهم. نمیخواهم یک روزم از بین برود. به همین دلیل است که تعداد مقالاتم زیاد است. اگر در شرایطی باشم که نتوانم کارکنم، رنج میکشم.

  • جناب مسرّت؛ شما قبل از ورود به دانشگاه پیام نور و تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیّات فارسی با استادانی مثل ایرج افشار، جناب دکتر جلالی پندری و... در ارتباط بودید.

بله؛ نخستین دیدارم با آقای دکتر جلالی پندری در حدود سال 1366 یا 1367 در کتابفروشی آگاه یزد بود. من نامشان را شنیده بودم و ایشان هم نام من را شنیده بودند. من خودم را معرّفی کردم و بعدها این دوستی عمیق شد و در حدّ رابطه‌ مریدی و مرادی رسید. به ایشان علاقۀ زیادی دارم. خیلی روی من تأثیر گذاشتند. از مشوّقان من در ادامۀ تحصیل بوده‌اند.

  • از آشنایی‌تان با استاد ایرج افشار بگویید.

چنانکه اشاره شد من در ندای یزد مقاله مینوشتم. مرحوم محمّدتقی عسکری کامران این هفتهنامه را به دلیل شناختی که نسبت به بزرگان علم و ادب داشت،‌رایگان برای آنان می‌فرستاد محمّدتقی خان، آدم بسیار متین، افتاده و دوستداشتنی بودند. هنوز که هنوز است، علیرغم مشکلات کاغذی که وجود دارد، فرزندانش پنج نسخه از هر شماره‌ای که چاپ می‌شود به کتابخانۀ وزیری می‌آورند. این روزنامه به دست مرحومان دکتر محمّدابراهیم باستانی پاریزی، ایرج افشار و بسیاری از بزرگان اهل قلم میرسید. همانطور که قبلاً گفتم در کارخانۀ یزدپیچ که مشغول بودم، تعدادی موضوع پژوهشی برای خودم نوشته بودم که دربارۀ آن‌ها کارکنم. یکی از آن موضوعات «تاریخ یزد» بود. میخواستم بنشینم و تاریخ یزد بنویسم. به‌هرروی به اصطلاح یک آدم ناشیِ بلندپروازی میخواست تاریخ یزد بنویسد. بعدها که وارد عرصۀ پژوهش شدم، گفتم بهتر است دامنۀ کار را محدود کنم؛ علاقهمند شدم تا دربارۀ تاریخ مشروطه در یزد کارکنم. برای انجام آن از آگاهان، از استادان، از معلّمان، از قدیمی‌ها و... پرسوجو میکردم و منابع کتابخانهای را هم جمع‌آوری میکردم. اکثر جاهایی که میرفتم میگفتند: «تو دیگر در یزد، کسی را پیدا نمی‌کنی، باید بروی و آقای دکتر ایرج افشار را پیدا کنی و ایشان میتواند به تو کمک کند.»

نشانی مجلّۀ آینده را پیدا کردم: تهران، خیابان تجریش، ایستگاه پسیان و در تاریخ 2/4/1364 به تهران رفتم. به دفتر مجلّۀ‌ آینده رفتم. دیدم استاد ایرج افشار آنجا نشسته‌اند و مشغول تصحیح کتاب هستند. استاد کریم اصفهانیان هم که خودشان از نویسندگان بودند، در کنارشان بودند. هر دو سرگرم کار بودند. در زدم. استاد ایرج افشار گفتند: «بفرما» گفتم: «استاد؛ من از یزد برای تحقیق آمدم و از شما سؤال دارم» گفتند: «خوب! کارت چیست؟» گفتم: «استاد؛ من درزمینۀ تاریخ مشروطه یزد کار میکنم». استاد ایرج افشار همچنان که مشغول قلم‌زدن بودند، گفتند: «جوان! چرا این همه راه بلند شدی و به تهران آمدی؟ من آدمی در یزد میشناسم که بسیار کارکرده؛ و تحقیقات زیادی دارد؛ و خوب بود به سراغ ایشان می‌رفتی؛ و اگر نمیتوانستند کمک کنند به اینجا می‌آمدی. آقایی هستند در یزد که من مقالاتشان را در ندای یزد میخوانم» و شروع کردند به تعریف کردن از آن نویسنده و بعد گفتند: «اگر اسمش یادم بیاید... آهان! میروی یزد، سراغ آقای حسین مسرّت». من لبخندی زدم و گفتم: «استاد! حسین مسرّت خود من هستم» آن موقع خیلی جوان بودم؛ ضمن اینکه چهره‌ام از سنّم کمتر نشان میداد. تمام موهایم سیاه بود و اگر سن من 25 سال بود، 20 ساله به نظر می‌آمدم.

آقای ایرج افشار قلمش را کنار گذاشت و گفت: «حسین مسرّت تو هستی؟!» گفتم: «بله!» گفت: «جدّاً خودت هستی؟!» گفتم: «بله استاد!» فرمودند: «این آقای حسین مسرّتی که ما مدّت‌ها داریم مقالاتشان را میبینیم؛ فکر میکردیم یک آدم پیر و پاتال، با یک عینک ته‌استکانی است؛ و دارد گوشه یزد تحقیق می‌کند...! تو که خیلی جوان هستی!؟» و آقای اصفهانیان را صدا زد و گفت: «آقای اصفهانیان! حسین مسرّت همین است». آقای اصفهانیان گفتند: «چه عرض کنم!؟ استاد!» خلاصه خودکارشان را کنار گذاشتند و مرا پهلوی خودشان نشاندند و گفتند: «آقای اصفهانیان! یک چای برای مسرّت ما هم بیاور». استاد همیشه مرا با کسرۀ حرف «ر» صدا می‌زدند: مسِرت.

نشستم و صحبت کردیم و تعریف کردم چطور علاقهمند شدم و گفتند: «خیلی جوان هستی و من با بودن تو به آیندۀ تاریخ یزد امیدوار شدم». همان موقع کتابی چاپ‌شده بود به نام «محیط ادب» که استادان ایرج افشار و عبّاس زریاب خویی دربارۀ استاد محمّد محیط طباطبایی نوشته بودند. نسخهای از آن کتاب را به من دادند و در آن نوشتند: «به آقای حسین مسرّت که روزگاری درخشان در پیش دارد و به‌پاس کوششی که در راه شناخت تاریخ یزد در پیش‌گرفته، داده شد.» از آن وقت دیگر رابطۀ‌ دوستانه ما شروع شد. استاد ایرج افشار می‌گفتند: «هر وقت مقاله‌ای داشتی بفرست چاپ کنم» و برای اوّلین بار سال 1368 بود که مقاله‌ام را با عنوان «روزنامه‌های یزد در عصر مشروطیّت» در ناموارۀ دکتر محمود افشار، چاپ کردند.[3] بعدها با پیشنهاد ایشان این مقاله را کاملتر کردم و به معرّفی روزنامههای یزد تا سال 1357 پرداختم که بخش نخست و دوم آن را تا سال 1320 در یزدنامه چاپ کردند؛[4] و در همان سال با سفارش استاد دکتر جلالی پندری، «تذکرۀ میکده» را از من گرفتند و غلطگیری کردند و در «فرهنگ ایران‌زمین» که اختیارش با استاد ایرج افشار بود، چاپ کردند. چاپ اثری از من در سلسلۀ فرهنگ ایران‌زمین که جزو معتبرترین ناشران کتاب تاریخ و فرهنگ بود، علیرغم سنّ کمی که داشتم، اعتباری به من داد. آن وقت تقریباً جزو انگشتشمار کسانی بودم که درزمینۀ یزدشناسی تحقیق میکردند؛ حضورم در کتابخانۀ وزیری آشناییم را با منابع و مآخذ بیشتر و بیشتر کرد؛ و مرجع اهل پژوهش شدم.

 


[1] - بنگرید به مجلّۀ اطّلاعرسانی، س 11، ش 1 (زمستان 1373): 69-84؛ و کتابشناسی ابوالفضل رشیدالدین میبدی: حسین مسرّت، یزد: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، انتشارات یزد، 1374: 41-81.

[2] - بنگرید به «سخنگویان خاموش» (1-64)، اطّلاعات، ویژه یزد و کرمان، ش 17865 تا 18378 (3/2/65) تا (30/10/66)

[3] - بنگرید به «ناموارۀ دکتر محمود افشار»، گردآورنده: ایرج افشار و کریم اصفهانیان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، 1368، ج 5: 2637-2677 (با عنوان: مطبوعات یزد در مشروطیّت)

[4] - بنگرید به «یزدنامه»: گردآورنده: ایرج افشار، تهران: فرهنگ ایران‌زمین، 1371، ج 1: 513-590.

ناگفته‌های حسین مسرّت (7)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

آقای انتظاری علاقهام را دیده بود. حضورم در آثار باستانی هم ثابت نبود. همانطور که گفتم بعد از 85 روز میگفتند: «برو؛ خبرت میکنیم؛ اگر شد دوباره میگوییم بیایی.» گاهی بیکاریام به ده روز میرسید. چون کارم در میراث، ثابت نبود و به کتابخانه هم علاقه داشتم، در دی 1364 درخواست کار در کتابخانه دادم. آن وقت‌ها استخدام با خود آقای انتظاری، مدیر کتابخانۀ وزیری بود. دقیقاً در 4/6/1365 کارمند کتابخانۀ‌ وزیری شدم؛ و البتّه حقوق من هم نصف شد. از ادارۀ آثار باستانی، چهار هزار و هشت‌صد تومان میگرفتم و از کتابخانۀ وزیری دو هزار و دویست تومان؛ امّا دوست داشتم و سالیان سال ساختم.

  • آن زمان هم کتابخانه وزیری در دو نوبت پاسخگوی مراجعهکنندگان بود؟

بله؛ ساعت کار کتابخانه در دو نوبت بود. ساعت 6 و 7 بعدازظهر که از کتابخانه به خانه می‌آمدم، به انجام کارهای تحقیقی مشغول میشدم. خرده‌خرده هم برای خودم کتابخانۀ شخصی درست کردم. خیلیها می‌گفتند: «تو خودت در کتابخانه هستی و دیگر کتابخانۀ شخصی می‌خواهی چه کار؟!» و پاسخ من این بود: «زمانی که من در خانه هستم، نیاز به منابع دارم و در آن ساعت دسترسی به منابع امکانپذیر نیست. کتاب، مثل آچارفرانسه است». به همین دلیل شروع کردم به خرید کتابهای مرجع. بیشتر، کتابهایی را خریداری می‌کردم که به صورت دائم با آن‌ها سروکار داشتم، به خصوص منابع دربارۀ یزد. از همان ‌وقت در کنار همکاری با نشریۀ ندای یزد به جاهای دیگر هم مقاله می‌دادم. خدا لطفی در حقّ من کرده بود که سریع کار میکردم. گاهی هم‌زمان زیادی برای یک مقاله گذاشتهام. مثلاً برای کنگرۀ‌ خواجو که در کرمان برگزار ‌شد، شش ماه وقت گذاشتم. میخواستم کار جامع باشد؛ بنابراین به کلیّۀ کتابهایی که دربارۀ تاریخ و فرهنگ اصفهان و کرمان و زندگی‌نامۀ شاعران بود مراجعه کردم. درعین‌حال به دلیل شناختم نسبت به منابع، مقالاتی هم دارم که یک هفته‌ روی آن کارکردم، امّا به قول یزدی‌ها سرهم‌بندی نکرده‌ام.

  • همان یک هفته هم واقعاً وقت میگذارید.

بله؛ وقت میگذاشتم. مثلاً ساعت دو نصفه شب، همسرم می‌آمد و می‌گفت: «صبح باید بروی سرکار. دیگر کی میخواهی بخوابی؟» دیگر تمام وقت زندگی من در طول این سالیان، صرف کار پژوهش می‌شد. حالا دوستان باید قضاوت کنند. تعداد مقالاتم را شمارش نکردهام. شاید هشت‌صد مقاله باشد که برای تمامش وقت گذاشتهام. مثلاً چندین هزار تومان هزینۀ تلفن من شده که از کسی پرسیدم فلان تاریخ، فلان واژه، فلان اطّلاع، چیست. یا مثلاً زمانی که پانزده روز تعطیلات عید نوروز بود، همسرم و فرزندانم به گلپایگان می‌رفتند و من در خانه تنها بودم و جایی نمیرفتم. 28 اسفند که تعطیل میشدیم تا 13 فروردین من در خانه بودم. مینشستم و کارهای پژوهشی انجام می‌دادم. بیش‌ترین زمانی که کارهایم را انجام می‌دادم، زمانی بود که همسر و بچّه‌ها مسافرت بودند؛ و من از این فرصت استفاده میکردم؛ و مقاله می‌نوشتم. منابع در دسترسم بود؛ نسبت به منابع شناخت داشتم، علاقه داشتم، دست‌به‌قلمم خوب بود؛ و همه اینها باعث میشد خوب و راحت بنویسم.

  • استاد مسرّت؛ کِی به دانشگاه رفتید و چه رشته‌ای انتخاب کردید؟

علی‌رغم اینکه پدرم خیلی در رشد من تأثیر داشتند، امّا یک گلایه‌ از ایشان داشتم. گلایهام این بود که من به ادبیّات علاقه داشتم و میخواستم در دورۀ دبیرستان، رشتۀ فرهنگ و ادب بخوانم، امّا پدرم مصرّ بودند که در دبیرستان دیهیمی که نزدیک خانه‌مان بود، رشتۀ علوم تجربی تحصیل کنم. گفتم: «بابا! من دوست ندارم». گفتند: «بخوان.» گفتم: «بابا! من علاقه ندارم، نمیتوانم بخوانم.» بابایم گفتند: «میگویم: بخوان.» گفتم: «چشم» و چهار سالِ تمام، زجر کشیدم تا دیپلم علوم تجربی گرفتم. اگر به رشتۀ فرهنگ و ادب رفته بودم، چه‌بسا سالیان زودتری به عشق و علاقه‌ام رسیده بودم.

بعدها به دلیل فوت بابا و مسئولیّت داشتن و ازدواج نتوانستم به دانشگاه بروم. در صورتی میتوانستم به دانشگاه بروم که حتماً سر کلاس باشم؛ و من کارمند بودم و نمیتوانستم در کلاسها شرکت کنم؛ تا اینکه خوشبختانه دانشگاه پیام نور آمد؛ و به تشویق استادم آقای دکتر یدالله جلالی پندری که زندگی ادبیام را مدیون ایشان هستم در سال 1368 در دانشگاه پیام نور، ثبت‌نام کردم و سال بعد پذیرفته شدم.

  • چه سالی؟

بهمن 1369 وارد دانشگاه پیام نور تفت شدم و رشتۀ زبان و ادبیّات فارسی خواندم. همان سالی که دانشگاه پذیرفته شدم، صاحب دختری به نام مینا شدم.

کلاسهای دانشگاه پیام نور بعدازظهرهای چهارشنبه و پنجشنبه و روز جمعه بود و این خللی در شغل و کارم ایجاد نمیکرد. اگر دانشگاه پیام نور نبود، من به هیچ وجه نمیتوانستم ادامۀ تحصیل بدهم. آن روزها برخلاف حالا شرکت در تمام کلاس‌ها الزامی بود و سه جلسه غیبت مساوی با حذف درس بود.

  • پیش از آنکه وارد دانشگاه پیام نور شوید، مقالات مختلفی در نشریات ازجمله ندای یزد مینوشتید و با مجلات گوناگونی همکاری داشتید. آیا کتابی تا آن زمان از شما چاپ‌شده بود؟

خیر؛ تا سال 1369 کتابی چاپ‌نشده بود. امّا در کتابخانۀ وزیری «تذکرۀ میکده» را دیده بودم؛ و در پی نسخه‌های خطّی آن رفته بودم؛ و برای نخستین بار بدون ارشاد و راهنمایی کسی، مشغول تصحیح آن بودم. تصحیح، کار سادهای نیست. بسیاری در دوره‌های دانشگاهی آن شرکت میکنند و باز هم در کار تصحیح می‌مانند و من برای نخستین بار تصحیح یک کتاب را انجام میدادم. وقتی استاد ایرج افشار به یزد آمدند و در جریان کارم قرار گرفتند، با سفارش آقای دکتر جلالی پندری و با بلندنظری که استاد افشار داشتند، کتاب را گرفتند و خودشان در تهران غلطگیری آن را انجام ‌دادند. سال 1368 تصحیح تذکره میکده را تمام کردم که حدود دو سه سالی طول کشید؛ امّا چون استاد افشار دائم در سفر بودند، غلطگیری و چاپ آن به تعویق افتاد و سال 1371 منتشر شد. آن زمان ترم سه یا چهار دانشگاه بودم.

تذکرۀ میکده که در سال 1381 ویرایش دوم آن چاپ شد، در مقایسه با متن نسخۀ اصلی دو برابر است؛ چون مقدّمۀ مفصّلی با عنوان «تاریخ ادبیّات یزد در عصر قاجار» بر آن‌ نوشتم که میتواند خود کتاب جداگانه‌ای باشد.

  • پیش از آنکه حسین مسرّت وارد دانشگاه شود از لحاظ فعّالیّتهای پژوهشی از چه جایگاهی برخوردار بود؟ تا چه اندازه آثارش شناخته‌شده بود و تا چه اندازه به عنوان یزدشناس مطرح بود؟

هفته‌نامۀ‌ ندای یزد، هفتهنامهای بود که بهطور جدّی وارد مقولات پژوهشی شده بود. به دلیل علاقه‌ای که مرحوم عسکری کامران به پژوهشهای یزدشناسی داشت، بیشتر صفحات هفتهنامهاش را به چنین مقالاتی اختصاص میداد. مقالات من هم در ندای یزد چاپ می‌شد؛ به حدّی که نوشتههایم به دست شمس آل احمد، برادر جلال احمد هم رسیده بود. یادم است که در سال 1368 شخصی به نام آقایی از میبد، علیه من برای ندای یزد مطلبی فرستاده بود و ندای یزد آن را چاپ کرده بود. البته دوستان میگفتند: «شاید نام مستعار باشد». تقریباً هفتۀ بعدازآن آقای آل احمد، مطلبی را برای ندای یزد فرستاده بود و جواب او را داده بود. وی نوشته بود: «آقای حسین مسرّت، تاج ادبیّات یزد هستند». این عین جمله‌ آقای شمس آل احمد بود. میدانید که ایشان کتاب «طوطی نامه» و کتاب «از چشم برادر» را کارکردهاند؛ و مقالاتشان در کیهانِ آن زمان چاپ میشد.

در سال 1370 از بین 250 مقالۀ ارسالی، مقالۀ من در شمار 60 مقالۀ کنگرۀ‌ جهانی خواجو پذیرفته شد و برای نخستین بار در یک کنگره شرکت کردم. تمام کسانی که در آن کنگره مقالاتشان پذیرفته‌شده بود، پیشوند دکتر داشتند و در این میان، تنها من دانشجوی ترم سوم دانشگاه پیام نور بودم. و بگذریم از اینکه مقالات برخی از این دکترها رد شده بود

   خاطره‌ای از آن کنگره دارم. داشتم در محلّ برگزاری کنگره قدم میزدم که آقای دکتر محمود مدبّری که آن وقت استاد و مدیر گروه دانشکدۀ ادبیّات کرمان و یکی از مسئولان کنگره بودند، اتیکت‌ سینۀ من را نگاه کردند و گفتند: «تو خود حسین مسرّت هستی؟!» گفتم: «بله!» گفت: «باور کنم خودتی؟! تو که خیلی جوانی!» و به شوخی گفت: «اگر من میدانستم تو حسین مسرّت هستی، مقاله‌ات را رد کرده بودم». به‌هرحال خیلی جوان بودم و چهره‌ام هم جوان بود و مقاله‌ام در بین مقالات بزرگان جا گرفته بود. در آن کنگره مقاله من جزو مقالات منتخب بود و در مجموعه مقالات کنگره با عنوان «نخلبند شعرا» چاپ شد.[1]

 


[1] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 4-11. (با عنوان: خواجو و گوشه چشمی به یزد)// نخلبند شعرا، مجموعۀ مقالات کنگرۀ جهانی بزرگداشت خواجوی کرمانی، به کوشش: احمد امیری خراسانی و یحیی طالبیان، کرمان: دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه شهید باهنر کرمان، مرکز کرمان شناسی، 1379، ج 2: 1156 – 1141

کسری بودجه‌ها را با کاستن از اعتبارات کتاب و کتابخوانی تامین نکنید*

حسین مسرت در آئین «از تبار قلم»:

کسری بودجه‌ها را با کاستن از اعتبارات کتاب و کتابخوانی تامین نکنید

هفتمین ویژه‌برنامه «از تبار قلم» با تجلیل از نویسندگان و اهالی قلم چهار استان شامل قاسم سیاسر از سیستان و بلوچستان، سیدعلی میرافضلی از کرمان، پروانه ماندگاری از هرمزگان و حسین مسرت از یزد، به میزبانی شهر یزد برگزار شد.

کسری بودجه‌ها را با کاستن از اعتبارات کتاب و کتابخوانی تامین نکنید

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در یزد، هفتمین ویژه‌برنامه «از تبار قلم» روز یکشنبه 27 تیرماه با مشارکت مجازی نویسندگان مختلف از استان‌های سیستان و بلوچستان، کرمان، هرمزگان و یزد و به میزبانی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان یزد برگزار شد.

رقیه دوست‌فاطمیها، مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان یزد در این مراسم گفت: سلسله نشست‌های «از تبار قلم» به همت نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور و به مناسبت «روز قلم» در تیرماه جاری و با هدف ارج‌گذاری به نویسندگان و اهالی فرهیخته دانش و نخبگان کشور در استان‌های مختلف در حال برگزاری است که هفتمین نشست آن به میزبانی استان یزد امروز در حال برگزاری‌ است.

وی ضمن گرامیداشت روز قلم و همچنین روز ملی ادبیات کودک و نوجوان گفت: مرحوم مهدی آذریزدی به عنوان پدر ادبیات کودکان و نوجوانان است که توانست با ایجاد آثاری متفاوت در این مسیر بسیار موثر گام بردارد.

دوست فاطمیها با اشاره به آشنایی خود با مرحوم آذریزدی در دوران حیات وی گفت: در آن روزها، من به واسطه آقای حسین مسرت با مرحوم آذریزدی آشنا شدم و این آشنایی باعث شد که مسیر زندگی من نیز عوض شود و به سمت کتاب و فعالیت‌های این گونه سوق پیدا کرد.

وی همچنین با اشاره به آثار مسرت در مسیر یزدشناسی و تاریخ یزد گفت: هر فردی که می‌خواهد با یزد آشنا شود می‌تواند با مراجعه به آثار مسرت به خوبی در این مسیر حرکت کند.

امین متولیان، معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور نیز در این نشست گفت: ما در دوره‌های مختلف شاهد برگزاری محافل ادبی در کتابخانه‌های عمومی کشور بوده‌ایم به طوری که از دهه 40 به بعد نیز شاهد این محافل بوده‌ایم و این ماندگاری نیز به دلیل ثبت آنها توسط افرادی همچون مسرت بوده است زیرا روایت‌هایی را به جامعه ارائه کرده‌اند.


 


وی افزود: در کنار فعالیت‌های انجمن‌های ادبی، متن خواندن‌ها و تقدیر و تشکر از مفاخر استانی و کشور، چیزی که در کارنامه و تاریخ انجمن‌های ادبی می‌ماند همین محصولات ادبی است.

معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور بیان کرد: امیدواریم محصولات فاخر در فرهنگ ملی، استانی و منطقه‌ای ارائه شود که نقش انجمن‌های ادبی در این میان بسیار مهم و اثرگذار است.

متولیان بیان کرد: شناخت عموم مردم با چهره‌های خدوم فرهنگی به واسطه این برنامه‌ها شکل می‌گیرد.

حسین مسرت نویسنده یزدی نیز در این مراسم گفت: پاسداشت کسانی که در حوزه فرهنگ، ادب، تاریخ، علم، دانش و علم ایران کار کردند، بسیار مهم است؛ زیرا این باور را به نسل جدید می‌دهد که جایی دیده می‌شوند.

وی افزود: جامعه چشمانی بیدار دارد و همه افراد فعال در حوزه فرهنگ و ادب را می‌بیند و کسانی که در این مسیر گام برمی‌دارند، حتما شاهد توجه جامعه به آنها خواهیم بود.

این نویسنده یزدی با اشاره به وضعیت کتابخوانی در چند سال اخیر گفت: ما از مسئولان فرهنگی استان کمال تشکر را داریم که با ایجاد کتابخانه‌هایی مانند کتابخانه مرکزی در این مسیر گام برداشته‌اند و باعث ترغیب افراد برای اهدای کتاب شده‌اند.

وی با اشاره به آغاز نویسندگی خود گفت: من از ابتدا در مدرسه تمام تلاش خودم را برای نوشتن به کار می‌گرفتم و بهترین زنگ‌ها نیز برای من زنگ انشا بود. یادم هست روزی انشایی نوشتم که معلم باور نمی‌کرد که من آن را نوشته‌ام و همین باعث شد که به من نمره 5 دهد.

مسرت بیان کرد: در دوره راهنمایی و دبیرستان انشاهای خوبی می‌نوشتم و در دبیرستان روزنامه‌نگاری کردم و علاقه شدیدی به نوشتن داشتم.

وی با اشاره به آشنایی خود با مرحوم آذریزدی گفت: سال 73 به دعوت استاندار وقت، مرحوم آذریزدی به یزد آمده بود و با دیدن من گفت «تو خیلی جوان هستی، من فکر می‌کردم پیر کهنسالی باشی» و همین امر باعث آشنایی من با وی بود.

این نویسنده یزدی با اشاره به تعداد آثار خود گفت: تاکنون 75 کتاب چاپ شده دارم و امسال هم 5 کتاب از من چاپ می‌شود.

وی ادامه داد: با توجه به گران شدن کتاب دوست دارم در هر جایی از این بودجه، کم نشود و هر کجا بودجه‌ها تامین می‌شود، به بودجه کتاب دست نزنند و کاهش پیدا نکند.

مسرت بیان کرد: کتاب با وجود فضای جدید همچنان جایگزین ندارد و اگر کتابداران تامین شوند و کتابخانه‌ها پررونق‌تر شوند شاهد توسعه و گسترش فرهنگ می‌شویم.

در پایان این مراسم نیز قاسم سیاسر از استان سیستان و بلوچستان، سیدعلی میرافضلی از استان کرمان، پروانه ماندگاری از استان هرمزگان و حسین مسرت از استان یزد تقدیر شدند.

گزارشگر: سیدضیا میررحیمی

 

*خبرگزاری ایبنا (1400/4/28)

ناگفته‌های حسین مسرّت(6)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

 

  • که هر سه در کتاب «یزد، یادگار تاریخ» به چاپ رسیده است. از ادامۀ فعّالیّت خودتان در میراث بگویید.

قسمت شرقی باغ دولت‌آباد، فضایی بود به نام عمارت آیینه‌خانه که در اختیار دفتر فنّی یزد بود. آنجا محلّ کارمان بود. بعدها به خانۀ لاری‌ها منتقل شدیم؛ و باز هم اینجا باید از آقای اولیاء یاد کنیم کسی که این شجاعت و جسارت را داشت که این اقدام را انجام دهد. او برای نخستین ‌بار به این نتیجه رسید که می‌شود آثار قدیمی را به عنوان یک اداره در اختیار داشت؛ و برای عملی شدن این مسئله خیلی اذیّت شد. مسخرهاش میکردند که بودجه را از بین بردهای و... . به‌هرحال آن خانه بازسازی شد و دفتر آثار باستانی را به خانۀ لاری‌ها منتقل شد. به آقای اولیاء اعتراض می‌شد که پول بیت‌المال را از بین برده‌ای و خرابه‌ای را اداره کرده‌ای! اما مدّتی بعد، سیل گردشگرانی که به یزد می‌آمدند، یکی از جاهایی که برای دیدن انتخاب می‌کردند خانۀ لاری‌ها بود. خانه بازسازی‌شده بود و محلّ کار بود و با فعّالیّت خود اداره هم سنخیّتی داشت. و سال‌ها بعد طرح جایگزینی ادارات در بافت قدیم شکل گرفت و هتل‌های سنتی در خانه‌های قدیمی ایجاد شد.

  • خانۀ رسولیان هم که بعداً دانشکدۀ معماری دانشگاه یزد شد.

بله. باز هم به پیشنهاد ایشان بود که استاد دانشکدۀ معماری بودند. 

        من تا 30/5/1365 در میراث فرهنگی بودم. گزارش‌های تاریخی بناها را تهیّه می‌کردم. چون خودتان هم در میراث بودید، می‌دانید که برای ثبت آثار تاریخی در فهرست میراث ملّی، باید گزارشی تهیّه شود. گزارش‌ تاریخی برخی بناها را مانند پیر چراغ بیدۀ میبد، مسجد امام حسن بُندرآباد، مسجد جامع عزّآباد و آن سه بنا را که پیش‌تر اشاره شد، همراه با عکس، من تهیّه ‌کرده‌ام. آن وقت‌ها هم که مثل حالا ابزار تکثیر در دسترس همۀ اداره‌ها نبود، آقای اولیاء خودشان با خودنویس و خطّ بسیار خوبی که داشتند می‌نوشتند و به تهران می‌فرستادند.

در این دوره از افرادی همچون: استاد علی‌اکبر باغبان زاده، استاد علی‌اکبر خرّمی و استاد محمّد قادری برای تحقیقات اوّلیّۀ آب‌انبارها خیلی بهره بردم. در میراث به ‌غیر از استادانی که سواد دانشگاهی داشتند، استادان تجربی هم بودند. بعضی‌ از این استادان تجربی در پروژه‌های مرمّتی و بازسازی کار میکردند و بعضی هم در اداره، مستقر بودند که یکی از ایشان استاد باغبان زاده بود.

     یکی از خاطرات خوبم را بگویم که از دکتر اولیاء دارم. ایشان باخبر شدند که می‌خواهند بلوار بسیج را احداث کنند. قرار بود این بلوار به قول ما یزدی‌ها به صورت سیخَکی در برود و دو سه اثر تاریخی ارزشمند در این پروژه خراب شود. آن موقع پای آقای اولیاء شکسته بود؛ با پای گچ گرفته گفتند: «مسرّت! بلند شو برویم که کار واجبی است.» من هم دوربین را برداشتم و تک‌تک آثاری را که قرار بود در پروژه احداث بلوار تخریب شود، شناسایی کردیم و به تهران فرستادیم. عکس‌هایش را هم خودم چاپ کردم. اگر الآن می‌بینید بلوار بسیج این قدر پیچ‌وخم دارد به دلیل همّت آقای دکتر اولیاء بود که اجازه ندادند تعدادی از آثار و ابنیه تخریب شود و من هم همراهی‌شان ‌کردم.

  • حتّی گویا جناب اولیاء خیلی تلاش کرده بودند که این بلوار احداث نشود.

بله؛ آقای اولیاء با احداث این بلوار مخالف بودند. گاهی ایشان با چهره‌ای برافروخته به اداره می‌آمدند؛ و بعد می‌فهمیدم که برای جلوگیری از تخریب آثار تاریخی با فلان شهردار یا فلان مأمور شهرداری بحث کردهاند و تنها کاری که نمی‌کردند درگیری فیزیکی بود. ایشان نسبت به آثار تاریخی، خیلی حسّاسیّت و تعصّب داشتند. به‌ناچار در پروژۀ بلوار بسیج چند خانه خراب شد، ولی مسجد چهار کوچه، آسیاب، درب مهر زرتشتیان و از همه مهم‌تر آب‌انبار رستم گیو سالم ماندند. البته بخش‌‌هایی از خانۀ‌ مرشد خراب شد.

  • آقای مسرّت؛ شما با هفته‌نامۀ ندای یزد هم همکاری خوبی داشتید و مقالات شما آنجا چاپ می‌شد. از چه زمانی این همکاری شروع شد؟

 

بله. نخستین مقاله‌ام در اردیبهشت 1364 در ندای یزد چاپ شد. عنوانش این بود: «مدارس اسلامی یزد بعد از حملۀ‌ مغول‌ها». این مقاله تلخیص متنی بود که به آقای محمّدتقی عسکری کامران دادم و ایشان خیلی خوششان آمد و همیشه می‌گفتند: «آقای مسرّت؛ ما چشم‌به‌راه هستیم.» تقریباً هیچ هفته‌ای نبود که من در ندای یزد مقاله نداشته باشم. البته در این حدود ده سال گذشته کم شده، ولی سال‌های اوّل بیش از صد مقاله از من در ندای یزد چاپ شد.تاکنون 280 مقاله از من در ندای یزد چاپ شده است.

هزینۀ دورۀ روزنامه‌نگاری من را هم آقای عسکری کامران پرداخت کردند. سال 1369 بود. من آن زمان کارمند کتابخانۀ وزیری بودم. هرچند هزینۀ دورۀ روزنامه‌نگاری اندک بود، امّا من توانایی پرداخت آن را نداشتم. این دوره را مرکز رسانه‌ها در تهران برگزار کرده بود. آقای حسین قندی یکی از مدرّسان ما در آن دوره بود. به ایشان «استاد تیتر» می‌گفتند. استاد حسین عماد افشار بودند. استاد محمّدمهدی فرقانی (یزدی) هم بودند که جزو روزنامه‌نگاران نامی ایران و صاحب کتاب و تألیفاتی هستند. ایشان در آن زمان در روزنامۀ‌ کیهان مشغول بودند، ولی بعدها فقط در دانشگاه علاّمه طباطبایی تدریس می‌کردند. در آن دوره اکثر استادان ما استاد روزنامه‌نگاری دانشگاه علاّمه طباطبایی بودند.

  • استاد مسرّت؛ چاپ نوشتههایتان در هفتهنامۀ ندای یزد تا چه زمانی ادامه پیدا کرد؟

هیچ‌وقت تعطیل نشد، امّا کم شد. از سال 1364 تا زمان فوت آقای عسکری کامران تقریباً خیلی زیاد بود. من به دلایل عاطفی قطع همکاری نکردم، امّا به این دلیل که با مطبوعات بیشتری همکاری می‌کردم، دیگر وقت و زمان کافیِ منحصر به ندای یزد نداشتم. اوایل چاپ نوشتههایم فقط به ندای یزد و روزنامۀ اطّلاعات، ویژه یزد و کرمان محدود بود. امّا بعدها گسترش پیدا کرد. مثلاً مقالات من در نشریۀ «دانش پاکستان» هم چاپ‌شده است؛ در دائره‌المعارف «گالیمار» هم مقاله دارم که آقای دکتر حامد فولادوند به فرانسه ترجمه کردند؛ بنابراین به دلیل گسترش کارهایم، همکاریام با ندای یزد محدودتر شد.

در هفتهنامۀ خاتم یزد 150 مقاله دارم. تقریباً در هر شماره آن مقالهای داشتم. جوانان علاقه‌مند و خوشذوقی در آن نشریه فعّال بودند. گروه خیلی خوبی بود. اگر هفتهنامۀ خاتم ادامه داشت، شاید حدود چهارصد مقاله در آن چاپ کرده بودم. با رفتن آقای حقیقت نژاد و تغییر مدیریّت داخلی نشریه، خاتم به یک نشریۀ ورزشی تبدیل شد و بعدها هم تعطیل شد.

  • چه شد که از اداره میراث فرهنگی رفتید؟

از سال 1363 که کارمند میراث شدم به‌ غیر از کتابخانۀ شرفالدّین علی، یکی از منابع پژوهش من کتابخانۀ وزیری بود؛ به خصوص آنکه ادارۀ میراث فرهنگی هم در خانۀ‌ لاری‌ها مستقرشده بود و به کتابخانۀ وزیری نزدیکتر بود. موتور داشتم و به کتابخانه می‌رفتم. از همان‌ وقت با کتابخانه همکاری داشتم. بعدازظهرها به کتابخانۀ وزیری میرفتم و در کارهای کتابداری شرکت میکردم.

یکی از کارهایی که وقتی کارمند میراث بودم، انجام دادم این بود که به مدیر کتابخانه، آقای محمّدرضا انتظاری گفتم: «من کتابی دارم به نام "راهنمای واحدهای تولیدکنندۀ اطّلاعات در ایران" که در آن کلیّۀ‌ مراکز پژوهشی کشور که بیش از صد مرکز بود، معرّفی شده است. میخواهید مکاتبه کنید که این مراکز، کتابهایشان را برای ما بفرستند؟» ایشان گفت: «مگر چنین کاری می‌کنند؟» گفتم: «امتحانش مجّانی است.» متنی نوشتم و آقای انتظاری آن را اصلاح کردند. در نامه اشاره‌شده بود که کتابخانۀ وزیری به وسیلۀ مرحوم وزیری در سال 1334 ش بنیان‌گذاری شده است؛ و روزانه پانصد نفر مراجعه‌کننده داریم؛ و احتیاج به منابع تحقیقی شما داریم.

سال 1365 بود و خیلی کاغذ و کتاب ارزان بود. تقریباً از هفتۀ بعد آن، روزی یک وانت کتاب به کتابخانه میآمد. بسیاری مراکز پژوهشی کتاب‌هایشان را فرستاده بودند. کمیتۀ ملّی المپیک، مرکز اسناد و مدارک فرهنگی، مرکز تحقیقات آفتهای گیاهی، بانک ملی، سپه و غیره کلیّۀ کتابهایشان را داده بودند. مثلاً مرکز تحقیقات مس، کلیّۀ کتاب‌هایی که درزمینۀ مس به زبان فارسی و انگلیسی بود، برای ما فرستاده بود و در کتابخانه داریم. خلاصه تمام مراکزی که ما با آن‌ها مکاتبه کرده بودیم، کتاب فرستاده بودند؛ و آقای انتظاری از یک‌طرف میگفت: «دستت درد نکند» و از طرف دیگر میگفت: «عجب کاری کردیم!». تقریباً هفته‌ای یک وانت کتاب در کتابخانه خالی می‌شد. هزاران جلد کتاب آن وقت‌ به کتابهای کتابخانه وزیری اضافه شد.

ناگفته‌های حسین مسرّت (5)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

 

  • چگونه در میراث فرهنگی یزد مشغول به کار شدید؟

قبل از آنکه به آثار باستانی (میراث فرهنگی کنونی) بروم، در شرکت توانیر یزد شروع به کارکرده بودم. سه روز بود که در آنجا مشغول بودم. یک روز تعطیل یا یک بعدازظهر بود که به باغ دولت‌آباد رفتم. آنجا را تا آن موقع ندیده بودم. نزد مسئول دفتر آن، آقای علی‌اکبر عطّاری رفتم. دربارۀ باغ پرسیدم، آقای عطّاری شرح داد و گفت: «در حال حاضر اینجا دفتر آثار باستانی یزد است». آن وقت نامش «سازمان ملی آثار باستانی، دفتر فنّی یزد» بود. آقای عطّاری پرسید: «مثل اینکه به آثار باستانی علاقه داری؟» گفتم: «بله». در مورد اشتراک مجلّۀ آگاهی‌نامه هم به ایشان گفتم. گفت: «بله نامت آشناست. اتّفاقاً ما یک مدیری داریم که او هم خیلی به آثار باستانی و میراث فرهنگی علاقه‌مند است؛ می‌خواهی با او آشنایت کنم؟ می‌خواهی برویم پهلوی مدیر؟» من هم از خدا خواسته، استقبال کردم و رفتیم. و شاید اگر این پیشنهاد را آقای عطّاری نمی‌داد، من هرگز وارد مقولات آثار باستانی نمی‌شدم و راه زندگی من فرق می‌کرد. ببینید لحظه‌ها چقدر در زندگی آدم‌ها مهم و تأثیرگذار است. چه بسیار «عطّاری‌ها» در زندگی آدم‌ها پیدا می‌شوند که خطّ زندگی را عوض می‌کنند و آدمی به‌سادگی از کنارشان می‌گذرد و یا به فراموشی می‌سپارد.

  • چه سالی بود؟

آبان 1363 بود. من فروردین 1362 ازدواج کردم؛ و سال 1363 که از شرکت یزدپیچ اخراج ‌شدم، همسر داشتم.

  • از ازدواجتان بگویید.

من با برادر همسرم، عبّاس آقا در دوران آموزشی خدمت همراه بودیم؛ و با هم آشنا شده بودیم.

او بعدها برای ادامۀ خدمت به یزد آمد. یک روز به من گفت: «من دارم می‌روم گلپایگان» و دعوتم کرد که من هم به شهر و خانه‌شان بروم. رفتم و با خانواده‌شان آشنا شدم و به‌هرروی دل‌بستگی پیدا شد. من معاف شده بودم؛ ولی عبّاس آقا در خدمت بود که ازدواج کردم. اگر از من پرسیده شود: کجایی هستی؟ باید جواب دهم: مادرم کرمانی است، پدرم یزدی و همسرم گلپایگانی.

 بعد از خدمت، عباس آقا در یزد ماندنی شد و هر سه در یک خانه زندگی می‌کردیم و هر دو برای کار به شرکت الکترود یزد رفتیم. بعد از دو ماه مرا از شرکت الکترود اخراج کردند. به این‌ صورت که مدیر شرکت من را خواست و گفت: «آقای مسرّت! ببخشید! شما گاو پیشانی سفید شدی!!» گفتم: «چرا؟!» گفت: «به خاطر این‌که از یکی دو جای دیگر هم اخراج شدی.» گفتم: «اینکه دلیل نمی‌شود» و توضیحاتی دادم. گفت: «ما مدیران در جلساتی که داریم، می‌گوییم باید مواظب چه کسانی بود. این است که ما اخیراً تحقیق کردیم و دیدیدم شما یکی دو جای دیگر بودید و اخراج شدید». درست می‌گفت. من در شرکت رز برگ به علّت مخالفت با تصمیمات غیرقانونی مدیر و اعضای هیئت‌مدیرۀ شرکت تعاونی کارگران و در شرکت میخ سازی یزد به دلیل غیبت اخراج شده بودم. پس‌ازآن من به شرکت یزدپیچ رفتم، امّا عباس آقا سالیان سال در شرکت الکترود ماند.

  • داشتید تعریف می‌کردید که به باغ دولت‌آباد رفته بودید و با آقای عطّاری از کارمندان پیشکسوت میراث فرهنگی یزد هم‌صحبت شدید.

 بله؛ آقای عطّاری حالا بازنشسته شده است. آن موقع دفتردار بود. می‌گویند آدم‌ها تأثیرگذارند؛ این نمونه‌اش است. اگر آقای عطّاری آن لحظه به من پیشنهاد نداده بود که برویم با مدیر صحبت کنیم، شاید اصلاً زمینۀ ذهنی و زندگی‌ام چیز دیگری بود. رفتیم و با آقای مهندس محمّدرضا اولیاء صحبت کردیم و ایشان علاقه‌مندی من را به میراث فرهنگی دیدند. گفتند: «حاضری یک کاری بکنی؟ برو دربارۀ‌ یکی از آثار تاریخی یزد یک مطلب بنویس و برایم بیاور». من هم یک‌دفعه ذهنم به مسجد زاویه معطوف شد. چون سال‌ها پیش که در محلّۀ سر دو راه، همراه مادر زندگی می‌کردیم، آن مسجد را می‌دیدم و نسبت به آن کنجکاو شده بودم. پس از مطالعات کتابخانه‌ای و میدانی، گزارشی دربارۀ مسجد زاویه نوشتم. فکر کنم روزی که با آقای اولیاء صحبت کردم، چهار‌شنبه بود و من صبح شنبه گزارش را به ایشان تحویل دادم. آقای اولیاء به محض مطالعۀ گزارش گفتند: «از فردا بیا سرکار».

  • آقای مسرّت یکی از ویژگی‌های شما این است که کاری که بر عهده می‌گیرید با سرعت انجام می‌دهید. قبول دارید؟

بله.

  • مثلاً همین کار پژوهش مسجد زاویه را اگر کسی ده روز هم برایش وقت می‌گذاشت، قابل‌قبول بود؛ امّا شما دوروزه این کار را انجام و تحویل دادید. الآن هم نسخه‌ی اصلی آن با دست خطّی زیبا در مرکز اسناد میراث فرهنگی موجود است.

دست خطّ آقای محمّدرضا اولیاء است. می‌خواستند این مسجد به ثبت آثار ملّی برسد و آقای اولیاء گفت: «همین گزارش را تکمیل کن» و من با کاغذ مویی نقشه‌های کاشی‌ها را پیاده کردم و رنگ کردم و ضمیمه گزارش شد و ارسال شد.[1] آقای اولیاء هم خطّ بسیار خوبی داشتند. آن موقع ایشان مهندس بودند و بعدها دکترای معماری گرفتند و حالا استاد دانشگاه هستند. یکی از خوبی‌های میراث فرهنگی آن دوره، وجود آقای اولیاء بود. من هم اقبال خوبی‌ داشتم که با ایشان آشنا شدم. آقای اولیاء بسیار من را تشویق کردند و تأثیرگذار بودند و باز شاید اگر علاقه‌مندی ایشان به کارشان نبود، من هرگز در این اداره مشغول به کار نمی‌شدم.

من در میراث فرهنگی کار پژوهشگری می‌کردم، امّا در پرداخت‌ حقوق، کارگر ساختمانی بقعۀ شاهولی تفت و دیگر بناها بودم. آقای اولیاء گفتند: «برای آن‌که بتوانیم در اینجا محملی برای پرداخت حقوق داشته باشیم، برو تهران عکّاسی یاد بگیر». من هم در ماه دی همان سال به سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی تهران، واقع در خیابان لارستان رفتم و زیر نظر یکی از عکّاسان بنامِ ایران آموزش دیدم. این هم از شانس‌های خوبی بود که من داشتم. از ژرژ موسیسیان؛ فنون عکّاسی یاد گرفتم و زیر نظر آقایان غلامحسین ملک عراقی و علی علی‌آبادی، در دفتر آثار تاریخی، جنب موزۀ ایران باستان، ظهور فیلم و چاپ عکس را آموزش دیدم.

  • صحبت عکّاسی هم که می‌شود باید در نظر بگیریم که در آن سال‌ها دوربین عکّاسی به همین سادگی در اختیار همه نبود و اصلاً در ذهن کسی چیزی به نام دوربین دیجیتال خطور نمی‌کرد. چه زمانی در میراث فرهنگی یزد مشغول به کار شدید؟

    من در آبان 1363 به میراث فرهنگی رفتم و تا 30/5/1365 در آنجا بودم. امّا چون زمان جنگ هشت‌ساله بود، خیلی مشکلات زیادی داشتیم. تقریباً من 85 روزه به سرکار می‌رفتم و پنج روز تا ده روز بی‌کار بودم. در ماه‌های اسفند تا فروردین که تخصیص بودجه‌ها نامعلوم بود، بیشتر بیکار بودم. عصرها و در مواقع بیکاری، خودم در حمّام خانه، کارگاه ظهور و چاپ فیلم و عکس سیاه و سفید با نام تجاری «چاپکس» راه انداخته بودم و فیلم‌های سیاه و سفید را از عکّاسی‌های یزد می‌گرفتم و چاپ می‌کردم.

به دلیل علاقه‌ای که آقای مهندس اولیاء به کار پژوهش داشتند و دارند، ما سه مجموعه باهم کارکردیم که به همّت ایشان بازنویسی و در شمار اندک چاپ شد. این سه پژوهش عبارت بودند از: «نگاهی به مجموعۀ زاویه»[2]، «دخمه‌های زرتشتیان یزد»[3] و «مسجد عُلیا نعیم‌آباد»[4].

 


[1] - عجب حکایتی است! زمانی که در میراث فرهنگی یزد مشغول بودم؛ در بازخوانی‌ای که سازمان از فهرست آثار به ثبت رسیدۀ ملّی داشت، معلوم شد در گیرودارهای اداری حکم ثبتی برای مسجد زاویه صادر نشده است؛ و من بر اساس منبع پژوهشی حسین مسرّت، گزارشی تکمیل کردم و به تهران ارسال شد. این بنا به شمارۀ 11649 در فهرست آثار ملّی به ثبت رسید. این نخستین گزارش پیشنهاد ثبتی بود که انجام دادم. [امیری]

[2] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 489-492. (با عنوان: نگاهی به مجموعه زاویه)

[3] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 506-511 (با عنوان: برج‌های خاموشی)

[4] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 501-502 (با عنوان: مسجد عُلیا نعیم‌آباد)

ناگفته‌های حسین مسرّت (4)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

آن وقت‌ها عضو کتابخانۀ شرف‌الدّین‌ علی شده بودم و کتاب‌ها را ازآنجا می‌گرفتم و اشعار را استخراج می‌کردم. یک‌بار که دیوان شمس تبریزی را گرفته بودم. بابایم ‌گفتند: «خیلی مواظب باش.» پدرم احساس می‌کردند حال و هوای عرفانی اشعار شمس برای دورۀ سنّی من سنگین است. می‌گفتند: «حواست باشد که یک‌دفعه از راه به در نشوی، چون گاهی افکار عرفانی و صوفیانه بعضی چیزها را نفی می‌کند.»

  • آیا تشویق هم می‌شدید یا اطرافیان در جریان بودند که دارید این کارها را انجام می‌دهید؟

فقط پدرم در جریان بود. بعضی از شعرهای «خدا» را که گردآوری کرده‌ام، با راهنمایی پدرم بود.

  • می‌شود گفت که جزو نخستین تألیف‌های شما بوده است؟

بله.

  • آقای مسرّت؛ به این ترتیب خودآگاه یا ناخودآگاه خطّ سیر شما مشخّص شده بود. از یک‌طرف جمع‌آوری اشعار و تألیف کتاب و از طرف دیگر همکاری با مطبوعات و تهیّۀ روزنامۀ دیواری مدرسه.

بله؛ هفده یا هیجده ساله بودم که نخستین کتابم را تألیف کردم. اگر این سه مجموعه چاپ شود، یکی از کامل‌ترین مجموعۀ اشعار دربارۀ‌ خدا است. این همه کتابی که دربارۀ شعر خدا چاپ‌شده است، هیچ‌کدام به کاملی این مجموعه نیست که من تهیّه کرده بودم.

از همان سال‌ها به آثار باستانی علاقه پیداکرده بودم. مجلّه‌ای بود به نام آگاهی‌نامه که به همۀ کتابخانه‌ها می‌رفت. من آن مجله را در کتابخانۀ‌ شرف‌الدّینعلی دیده بودم. این مجلّه برای سازمان ملّی حفاظت آثار باستانی بود. با دفتر مجلّه مکاتبه کردم و برای من رایگان ارسال می‌شد. آگاهی‌نامه مسابقه‌ای داشت که موضوعش شناخت تصویر بود. عکس می‌گذاشت و می‌پرسید: این عکس کجاست؟ من در این مسابقات شرکت می‌کردم. جایزه یکی از مسابقه‌ها که در آن شرکت کردم، آلبوم اسلاید بود. هنوز آن آلبوم را دارم. این‌ها مقدّمه‌ای بود که بعدها جذب سازمان حفاظت آثار باستانی یزد شوم.

  • الآن آگاهینامه چاپ می‌شود؟

نه. آگاهی‌نامه مجلّۀ بسیار خوبی بود. بعد از انقلاب مجلّه‌ای به جای آن چاپ شد به نام «اثر» که هنوز هم چاپ می‌شود.

  • در صحبتهایتان اشارههایی کردید که گاهی زندگی‌تان با مشقّت و سختی سپری می‌شد؛ و گویا پدرتان هم در مقطعی با مشکلات مالی روبهرو بودند؛ آیا شما خودتان هم برای امرار معاش کار می‌کردید؟

نه؛ پدرم محضر داشت و کفاف می‌داد، منتها با سختی. مثل حالا نبود که مثلاً بچّه ها اعتراض کنند که چرا فلانی، فلان لباس دارد و ما نداریم!؟ ما می‌دانستیم پدر بیشتر از این نمی‌تواند تهیّه کند و فشار نمی‌آوردیم. به هرچه برایمان تهیّه می‌شد، قانع بودیم. مثلاً ممکن بود سالی یک جفت کفش لاستیکی بخرد و ما راضی بودیم. یا مثلاً دفترمان، دفتر کاهی بود و ما انتظار داشتن دفتر سفید نداشتیم. قانع بودن جزو ذات ما و نسل ما بود. هیچ‌وقت گلایه نمی‌کردیم. راضی بودیم.

من یک هفته بعد از فوت پدر به کار مشغول شدم. وقتی پدرم از دنیا رفت، کسی یک ریال به من کمک نکرد؛ حتّی برادرهای بزرگ‌تر هم ندادند. هیچ‌کدام نپرسیدند که تا دیروز بابا خرجت را می‌داده و حالا این یکی دو ماه، ما پول به تو قرض می‌دهیم تا راه بیفتی... . تا هفته قبلش پدر، پول توجیبی به من می‌داد و بلافاصله بعد از فوتش همه چیز قطع شد. من ناچار شدم و دنبال کار رفتم. همه کاری کردم. برق‌کشی، لولهکشی، عینک‌سازی و کارگری در کارخانه‌ها و شرکت‌های مختلف... . شاید حدود بیست تا سی کار انجام دادم. کارهای یک‌روزه تا چندماهه و چندساله.

  • وقتی پدرتان به رحمت خدا رفتند، بیست‌ساله بودید؟

بله؛ پدرم 29 آبان 1359 از دنیا رفتند. بهمن همان سال به سربازی رفتم؛ و این چند ماه را برای گذران زندگی کار می‌کردم. هر کاری پیش آمد

  • چرا کار ثابتی را انتخاب نکردید؟

مثلاً پس از دو سه روز که به عینک‌سازی رفتم، صاحب‌کار گفت: «ما دیگر نیاز نداریم» و حتّی هیچ پولی هم به من نداد. یا کار برقکشی برایم خیلی سخت بود؛ استادکارم کلّ کارهای یک ساختمان را که دشوارترین آن کندن جای لوله در دیوار و زیر سقف بود، روی دوشم می‌گذاشت. یا مثلاً در شرکت میخ سازی یزد می‌بایست روزانه چند تُن میلگرد را می‌بستم و کنار می‌گذاشتم. روز سوم از دردِ کمر صبح نتوانستم از جایم بلند شوم. فردای آن روز که به شرکت رفتم، گفتند: «شما اخراج هستی» و وقتی علّت را پرسیدم، گفتند: «برای اینکه کارت را ترک کردی!؟».

  • حسین مسرّتی که اهل مطالعه بود، مدام به کتابخانه می‌رفت، نه‌صد صفحه شعر با موضوع خداوند جمع‌آوری ‌کرده بود، در روزنامه‌ مطلب می‌نوشت و با رادیو همکاری داشت... . بعد از فوت پدر در شرایطی قرار می‌گیرد که باید دربهدر به دنبال کاری باشد که بتواند امرار معاش کند. در آن شرایط، مطالعات و کارهای فرهنگی شما ادامه داشت یا تحت تأثیر یافتن کار گذشت؟

دیگر آن زمان، فقط دغدغۀ نان بود. فقط خودم هم نبودم. مادر و خواهر کوچکم هم بودند. دغدغۀ نان جلوی همه چیز را گرفته بود. با همۀ این احوال، یادم می‌آید زمانی که در شرکت یزدپیچ کار می‌کردم، کاغذهایی بود که باید در آن‌ها گزارش کار می‌نوشتم؛ و من پشت تعدادی از آن کاغذها یادداشتهایی کرده بودم. هنوز آن کاغذها را که لبه‌هایش روغن‌مالی است دارم. از آن موقع برای خودم طرح ریخته بودم که چه کتاب‌هایی و چه تحقیقاتی را دربارۀ یزد بنویسم. منظورم این است که علاقه‌ام جایی نرفته بود.

     در همین شرکت یزدپیچ، یک سال و خرده‌ای کارکردم و بعد اخراج شدم. علّت اخراج هم به دلیل این بود که نوبت شب داشت و من هفته‌هایی که نوبت شب بودم، اصلاً خواب نمی‌رفتم. دیگرانی که شب‌ها به شرکت می‌آمدند تا ظهر می‌خوابیدند، امّا من اصلاً خواب نمی‌رفتم. یک هفته بی‌خوابی در ماه، حسابی لاغرم کرده بود، حسابی روی روان و اعصابم اثر گذاشته بود و دکتر طبّ حرفه‌ای نوشته بود که به من نوبت شب ندهند؛ امّا مدیر شرکت می‌گفت: «دکتر این‌ها را برای خودش نوشته، می‌خواهی بیایی بیا و نمی‌خواهی، بفرما، برو». یک روز هم نامه دادند که آقا شما دیگر سر کار نیا: «آقای حسین مسرّت.نظر به اینکه جنابعالی به طور ممتد در قسمت خود رعایت دستورات سرپرستی خودرا ننموده و با توجّه به اینکه کراراً اعلام داشته اید که در آن قسمت نمی توانید به فعالیّت خود ادامه بدهید. به نظر این شرکت ادامۀ فعالیّت جنابعالی به صلاح نمی باشد، بنابر این از نظر این شرکت اخراج می شوید».

پس از کلّی شکایت و ادارۀ کار رفتن، تقریباً دو سه هزار تومان پول دادند و تمام شد.

  • قبل از دورۀ سربازی در این شرکت مشغول شدید؟

من در بهمن 1359 به سربازی رفتم. بعد از شش ماه از خدمت سربازی به دلیل کفالت مادرم، معاف شدم. دوران سربازی‌ نیروی هوایی، آموزشی در سرآسیاب مهرآباد تهران و بعد در جزیرۀ خارک بودم. در تابستان 1360 معاف شدم. به یزد آمدم و جدّی‌تر از قبل وارد کار شدم؛ بعد از سربازی در شرکت رز برگ واقع در شاهدیه و کارخانۀ پارچه‌بافی وکیل واقع در خیابان مطهّری مشغول به کار بودم. بعد به شرکت الکترود واقع در حسن‌آباد و سپس به شرکت یزدپیچ در بلوار جمهوری اسلامی رفتم.

ناگفته‌های حسین مسرّت (3)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

.&

  • دوره‌ای که شما در مدرسه تحصیل می‌کردید، مقاطع تحصیلی در دو دورۀ دبستان و دبیرستان بود یا دورۀ راهنمایی داشت؟

 

 ما نخستین یا دومین گروهی بودیم که در دورۀ راهنمایی درس خواندیم. سه سال راهنمایی را تا خرداد 1353 به مدرسۀ نمونۀ فرهنگیان، نزدیک میدان شهید بهشتی و اوّل خیابان ایرانشهر رفتم که بعدها نامش علاّمه اقبال شد و الآن خانۀ ریاضیّات است. در آن سه سال، مدیر مدرسه‌ آقای تقی‌ اشتری ـ پدر آقای دکتر ساسان اشتری ـ و ناظم آقای جواد فرازی بودند.

چهار سالِ دورۀ بعد را از مهر 1353 تا خرداد 1359 در دبیرستان علی دیهیمی روبهروی سینما ایران گذراندم. البته به دلیل همان مشکلاتی که گفتم، سال اوّل دبیرستان، مردود شدم.

بعد از وقوع زلزلۀ خفیف در یزد، حدود سال 1356 به نزد مادرم و خواهر کوچکم طیّبه رفتم که در محلّۀ سر دو راه ساکن بودند. تا حدود سال 1358 نزد مادرم بودم و از آن سال تا بهمن سال 1359 با برادرم حمید یکجا زندگی کردیم که به سربازی رفتم و باز در بدری های من شروع شد. بگذریم.

  • جناب مسرّت؛ بین معلّمانی که داشتید، کدامشان در زندگی شما تأثیرگذارتر بودند؟

در هر مقطعی، معلّمی شاخص بود. در دورۀ دبستان، شیوۀ آموزش استاد محمّد فرزانه بسیار خوب بود. او کسی بود که همیشه در جیبش، قلم، پاککن، تراش و... داشت؛ و به دانش‌آموزی که خوب درس جواب می‌داد، جایزه می‌داد. گویا فرزند نداشت. او خیلی بچّه‌ها را دوست می‌داشت و دانش‌آموزان را بچّه‌های خودش می‌دانست. شیرین‌ترین کلاس درس من در دورۀ اوّل دبستان با استاد فرزانه بود. هر وقت که می‌بینمشان از ایشان تشکّر میکنم.

معلّم کلاس پنجم دبستانم آقای سید مرتضی بُکاء اهل تفت بود. فارسی را خوب تدریس میکرد. بعدها من بر اساس برخورد کوتاه با ایشان داستان کوتاهی نوشتم و در روزنامه چاپ شد که اگر فرصتی شد تعریف می‌کنم.

در دورۀ راهنمایی یکی از معلّمانی که بسیار بر من تأثیر گذاشت، آقای مرتضی فروتن بود. ایشان هر هفته زندگی یکی از بزرگان را برای ما توضیح می‌داد. مثل فروغ فرخزاد، حافظ، سعدی، مولوی، نیما یوشیج و... . من عاشقانه گفته‌های آقای فروتن را در دفترچه‌ای یادداشت می‌کردم. آن دفترچه را هنوز دارم. ایشان مرا بسیار علاقه‌مند ‌کرد. بر اساس همین علاقه، در همان سال‌ها فهمیدم کتاب‌هایی وجود دارد به نام «اطّلاعات عمومی» که مطالبی که آقای فروتن می‌گوید در آن کتاب‌ها هست.

از دورۀ راهنمایی فهمیدم کتابی به نام «فرهنگ لغت» وجود دارد. یادم است وقتی معنای کلمه‌ «اطلس» را از معلّمی پرسیدم. گفت: «خودم هم نمی‌دانم»؛ و رفت در فرهنگ نگاه کرد. از آن وقت با فرهنگ لغت آشنا شدم.

یکی از معلّمان فارسی ما در دوران دبیرستان آقای مستنبط بود که دبیر دینی دانشسرای راهنمایی هم بود. یکی دیگر از دبیرانمان آقای طهماسبی بود که بعدها به دانشسرای تربیت معلّم رفت و در آنجا مشغول تدریس شد. نیز باید یاد کنم از آقای عطّار. این سه معلّم ادبیّات، مشوّقان من در دورۀ تحصیل بودند.

دورۀ‌ دانشگاه هم که بحث جدایی است که بعداً می‌گویم.

  • از آقای بکاء چه خاطرهای دارید؟

تقریباً سال 1374 یا 1375 بود که داشتم از سه‌راه تعاون یزد می‌گذشتم. دیدم فردی آنجا درون ماشین نشسته و دارد سیگار می‌فروشد. چهرهاش خیلی آشنا بود. خیلی ناراحت شدم. معلّم قدیمم را می‌دیدم که سالیان سال تدریس کرده و حالا باید در این سال‌های پایانی عمر، بنشیند و سیگار بفروشد! البته خودش هم سیگاری بود. نشسته بود عقب ماشین ژیان پیکاب و سیگارها را کنار هم چیده بود و می‌فروخت. با آن‌که بسیار به ایشان علاقه و احترام داشتم، خجالت، مانع آن شد تا جلو بروم و سلام کنم. او در دوران دبستان برای خودش وجهه‌ای داشت و حالا خوب نبود که شاگرد سابقش، او را در این حالت ببیند. پس خودم را نشانش ندادم. بر اساس این ماجرا داستانی نوشتم که در روزنامۀ آفتاب یزد و بعدها در روزنامۀ خاتم یزد چاپ شد.[1]

  • اگر خواسته باشیم دربارۀ سابقۀ‌ نویسندگی شما صحبت کنیم، باید به دورۀ‌ دبیرستان بازگردیم که در ‌ مدرسه فعّال بودید؟

بله؛ یکی از فعّالیّت‌هایی که در دورۀ دبیرستان داشتم تهیّۀ روزنامۀ دیواری بود. گروهی بودیم به نام گروه روزنامۀ دیواری. نمی‌دانم آن روزها را به یاد دارید یا نه!؟ در مدرسه‌ها گروه روزنامۀ دیواری درست می‌کردند. در این گروه، فعّال‌ترین من بودم. چون خطّم خوب نبود، مطالب را تهیّه می‌کردم و یکی از دوستان به نام داریوش حسن‌زاده که خطّ خوبی داشت، می‌نوشت. یکی دیگر از دوستان هم طرّاحی و نقّاشی روزنامه را انجام میداد. روزنامۀ دیواری به صورت هفتگی در مدرسه نصب می‌شد. مطالب انتقادی هم داشت.

  • وقتی برای نخستین بار نوشتهتان در روزنامۀ اطّلاعات چاپ شد، دانشآموز دورۀ دبیرستان بودید. شما چگونه به روزنامه علاقه‌مند شده بودید که برای اطّلاعات، مطلب هم فرستادید؟

پدرم روزنامه می‌گرفتند. ایشان اهل خرید روزنامه بودند و معمولاً روزنامۀ‌ اطّلاعات و گاهی هم کیهان میخریدند.

در آن دوره به فوتبال بسیار علاقه داشتم و دفترچه‌ای تهیّه کرده بودم که کلیّۀ نتایج تیم ملّی فوتبال ایران و تیم تاج (استقلال فعلی) را در آن می‌نوشتم. سال‌ها در کتابخانۀ وزیری از روزنامه‌ها و مجلّه‌های قدیمی، نتایج تیم فوتبال را درمی‌آوردم و گردآوری می‌کردم. به تیم ملّی و تیم استقلال (تاج سابق) علاقه داشتم. خودم هم کوتاه زمانی بازیکن تیم تاج یزد بودم. بعدها که به دبیرستان رفتم و به کارهای ادبی علاقه پیدا کردم، هر چه روزنامه و مجلّۀ ورزشی داشتم به همراه آن دفتر به یکی از دوستانم، آقای خاکی که بعدها رانندۀ اتوبوس شهری شد، هدیه دادم. او خیلی به فوتبال علاقه داشت. نمی‌دانم آن‌ها را نگه داشته است یا نه.

نکتۀ جالب دیگر اینکه من در سال‌هایی که دورۀ‌ دبیرستان را طی می‌کردم، خودم نشریه‌ای در خانه درست می‌کردم که به شماره شصتم رسید. هر هفته، هشت برگ وسط دفتر را جدا میکردم و نشریّه درست می‌کردم. در آن نشریّه عکس می‌چسباندم و مطلب می‌نوشتم. صفحات ورزشی، تاریخی و ادبی و گاهی سیاسی هم داشت. بعدها که انقلاب شد، گفتم خوب نیست این‌ها را نگه‌دارم و متأسّفانه تمامش را آتش زدم.

 جالب است بدانید که از سال سوم دبیرستان به گردآوری اشعاری دربارۀ خدا شروع کردم. مجموع آن‌ها سه دفترِ سیصدصفحه‌ای شد؛ یعنی نه‌صد صفحه. برای این کار همیشه یکی دو دیوان شعر دستم بود. اوایل، اشعار بلند را گردآوری می‌کردم؛ بعدها به این نتیجه رسیدم که تکبیت‌ها را هم جمع‌آوری کنم؛ بنابراین کلّ دیوان را می‌خواندم. این مجموعه، سه جلد شد. بعدها که در کتابخانۀ وزیری مشغول شدم، چون توانایی چاپش را نداشتم و ممکن بود خراب شود یا از بین برود به کتابخانه اهداء کردم. نام یکی را گذاشتم: «بار الها»، دیگری را «ذات لایزال» و سومی را «یکتای بی‌همتا». الآن این سه جلد جزو نسخه‌های خطّی کتابخانۀ وزیری است. این اشعار را در دورۀ دبیرستان جمع‌آوری کرده بودم و انجام آن سه سال طول کشید؛ تا حدود سال‌ 1358. در انتهای کتاب، نام نزدیک به دویست مجموعۀ شعر و فهرست نام شاعران را بر اساس صفحه آورده‌ام. این‌گونه نبود که بدانم شیوۀ دقیق ذکر مأخذ چیست؛ به همین دلیل به ذکر نام کتاب‌ها بسنده کرده‌ بودم.

 


[1] - بنگرید به داستان «تردیدهای یک شاگرد قدیمی» در روزنامۀ آفتاب یزد، س 1، ش 1 (2/12/77): 6. (به نام: ح.نسیمی) و هفتهنامۀ خاتم یزد، س 1، ش 79 (14/2/84): 3

ناگفته‌های حسین مسرّت(2)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

من از همان ایّام کودکی به ادبیّات علاقه‌مند شدم. این علاقهمندی همیشه بود، امّا از کلاس پنجم به بعد بیشتر شد. هم‌کلاسی‌هایم دوست داشتند که من انشایم را بخوانم. حتّی برای دانش‌آموزانی که نوشتن انشاء برایشان مشکل بود، می‌نوشتم. گاهی چندین انشاء می‌شد.

خاطرهای از نخستین بازخورد انشایم دارم. کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم. معلّم گفته بود این شعر ملک‌الشعرا بهار را به نثر بنویسید:

جدا شد یکی چشمه از کوهسار                                  به ره گشت ناگه به سنگی دچار

     من این شعر را در خانه به نثر نوشتم. وقتی آن را مدرسه خواندم، معلّم، نمرۀ انشایم را پنج داد! گفتم: «چرا پنج؟! آقا!» گفت: «چرا انشاء را دادی بابات برایت بنویسد؟!» هرچه گفتم: «آقا! من خودم نوشتم. به خدا خودم نوشتم.» قبول نکرد و گفت: «بچّه به این سن نباید دروغ بگوید! نمرۀ پنج هم که دادم برای این است که بابات برایت بالا داده و تو نوشتی، وگرنه همین هم نباید می‌دادم».

  • استاد مسرّت؛ پدر شما کتابخانۀ عظیمی داشتند، صاحب خطّ خوش بودند، صاحب ذوق ادبی هم بودند، به شما شعر حافظ هم آموزش می‌دادند، بنابراین تأیید می‌فرمایید که در چنین فضایی بزرگ‌شده‌اید که خطّ سیر زندگیتان به پژوهش و تألیف رسیده است؟

عوامل زیادی دست در دست هم می‌دهد که خطّ سیر زندگی آدمی شکل گیرد. یکی از عواملی که من همیشه روی آن تأکید دارم، جوهرۀ خود آدمی است. نمی‌گویم من نویسندۀ برجسته‌ای هستم. نمی‌گویم نویسندۀ شاخصی هستم؛ ولی همین اندازه که هستم، بیشتر به جوهره برمی‌گردد. من و دو اخوی دیگرم، علی و اکبر، همگی در دامان پدربزرگ شدیم. پدر اشعار حافظ را به همه ما یاد می‌دادند، ولی هیچ‌کدام از برادرانم اهل‌نوشتن نبودند؛ حتّی شاید مشکلشان بود یک انشایی هم بنویسند؛ پس این برمی‌گردد به جوهرۀ خود آدم. به‌هرروی، محیط رشد و زندگی همه ما یکی بود. ما هر سه در دبستان سعدی درس خواندیم؛ معلّمان مشترکی داشتیم؛ معلّمان خوبی هم بودند؛ مثلاً آقای محمّد فرزانه که پدرشان- ابوالقاسم فرزانه- نویسنده و خبرنگار اطّلاعات هفتگی بودند؛ ولی در میان برادرها من این‌گونه علاقه‌مند به نوشتن شدم.

شوق به نگارش در سال‌های بعد (در دورۀ راهنمایی و به خصوص دبیرستان) در من بیشتر و بیشتر شد. در دورۀ دبیرستان به محض این‌که ساعت انشاء شروع می‌شد، دانش‌آموزان به دبیر می‌گفتند: «آقا! مسرّت، انشایش را بخواند.» و دبیرمان می‌گفت: «نه! او که انشایش را نوشته و تکلیفش را انجام داده؛ شما چه کارکرده‌اید!؟». در میان دوستانم آقای مهدی اسلامی مهدی‌آبادی هم از دانش‌آموزانی بود که قلم خوبی داشت. او اهل مهدیآباد رستاق یزد بود. من و او باهم به اصطلاح رقابت داشتیم؛ و گاهی در نگارش انشاء به هم جواب می‌دادیم. حالتی از مجادلۀ قلمی باهم داشتیم و کلاس گرم می‌شد. به همین دلیل هم‌کلاسی‌ها دوست داشتند ما دو نفر انشایمان را بخوانیم. در خاطرم هست که در جلسۀ امتحان هم برای همکلاسی‌هایم انشاء می‌نوشتم؛ یعنی این قدر انشایم را زود می‌نوشتم که دوستانم می‌گفتند: «برای ما هم بنویس». یکی دو انشاء هم برای آن‌ها می‌نوشتم.

من از دورۀ راهنمایی، خرید کتاب را شروع کردم. کتابها را از کتابفروشی امیرکبیر در اوّل خیابان ایرانشهر (شهید رجایی امروزی) می‌خریدم. همچنان آن کتاب‌ها را دارم؛ مثلاً بینوایان ویکتور هوگو. البته آن کتاب، خلاصۀ‌ بینوایان و در قالب کتابهای جیبی بود. عضو کتابخانۀ ‌دبیرستان هم بودم و در امانت دادن کتاب به دانش‌آموزان فعّالیّت می‌کردم.

با معلّمان انشاء و فارسی رابطه‌ام خیلی خوب بود. از ساعات ریاضی متنفّر و گریزان بودم. زجرآورترین ساعت‌هایی که در طول سال تحصیلی داشتم، در درس‌های ریاضی، هندسه و مثلّثات می‌گذشت؛ و خوش‌ترین کلاس‌های درسم، تاریخ و ادبیّات فارسی و انشاء بود.

کلاس دوم دبیرستان بودم که نخستین نوشته‌ام در روزنامۀ اطّلاعات چاپ شد. یک نوشتۀ انتقادی بود. آن زمان خبرنگار اطّلاعات در یزد مرحوم آقای احمد خضری یزدان بود. موضوع مطلبم را با ایشان در میان گذاشتم. گفت: «بنویس. من چاپ می‌کنم». جالب است بدانید که من هنوز آن نوشته را ندیده‌ام. دوستانم آن مطلب را خوانده بودند، امّا خودم ندیدم! همیشه برای خودم هم جای سؤال است که چرا نرفتم آن روزنامه را تهیّه کنم و متن به چاپ رسیدهاش را نگاه کنم!؟ و حالا که سال‌هاست گذشته، نمی‌دانم در کدام شماره از انبوه روزنامه‌های سال 1355 یا 1356 به چاپ رسیده است. فقط این را می‌دانم که این نخستین فعّالیّت مطبوعاتی من بود.

 

     همان سال‌های 1355 و 1356 با رادیو یزد هم شروع به همکاری کردم. به مناسبت هفتۀ ‌استان یزد، رادیو یزد برنامه‌ای به نام «گنجینه» داشت. مجری آن آقای محمّدرضا جاودانی بود. من هم برای برنامۀ گنجینه در قالب طنز، انشاء می‌نوشتم. مثلاً فایدۀ جوی خیابان چیست؟ در این برنامۀ هفتگی انشای من خوانده می‌شد. این‌ها نخستین فعّالیّت‌های من بود. بعدها در سال 1367 آن انشاءها را در روزنامۀ ملک یزد به نام همشهری چاپ کردم.

  • باز هم برگردیم به دوران دبستان. درس شما نسبت به شاگردان کلاس در چه سطحی بود؟

درسم متوسّط بود. در مجموع همیشه نمره‌هایم بین 15 تا 19 و بعضی از درس‌ها 20 بود. درعین‌حال به خاطر سختی‌هایی که در خانه داشتیم، قبول شدنم، شاهکار بود. من از هفت‌سالگی به اجبار برادران از مادر جدا شدم. چهار برادر در یک خانه‌ بودیم. ما خودمان به همراه پدر، پخت‌وپز و شستن رخت و لباس و ظرف و کاسه و همه ‌کارهای خانه را انجام می‌دادیم؛ یعنی باید هم خرید کنیم؛ هم پخت‌وپز کنیم؛ و هم درس بخوانیم. این جور وظایفی هم داشتیم و این بود که با همه‌ مشکلاتی که داشتیم، قبولی من یک شاهکار بود.

  • ناز پرورد تنعّم نبودید.

اصلاً. بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. سختی‌های بسیاری کشیدم که یک‌صدم آن هم قابل‌گفتن نیست و همیشه از تکرار و یادآوری آن در رنج و عذاب می‌شوم و بغض گلویم را می‌فشارد. آن زمان می‌گفتم: «خدایا! چرا باید این همه سختی بکشم؟» شاید روزی زندگی‌نامه‌ام را نوشتم و به آن‌ها پرداختم. امّا بعید است.

شرح این هجران و این خون جگر                         این زمان بگذار تا وقت دگر

  • آقای مسرّت؛ چه چیزهایی را نمی‌شود گفت!؟ اگر خاطره‌ای قابل طرح در ذهن دارید، بفرمایید.

نه! خاطره نیست. چون ممکن است این‌ها پخش شود، گفتنش خوب نیست. دو همسری پدر، اختلاف بین ایشان، به‌هرروی برادرهای بزرگ و فرزندان همسر دیگر... . مشکلاتی که با فرزندان زن دوم هست... . خلاصه آزار و اذیت و این جور چیزها زیاد بود و سختی زیاد کشیدیم. به محض اینکه از مدرسه که در دو نوبت بود به خانه می‌رسیدیم، باید خانه را جارو می‌کردیم، لباسمان را می‌شستیم، ظرف‌ها را می‌شستیم، غذا درست کردیم؛ و دیگر چه وقتی برای درس خواندن می‌ماند؟! آنچه یاد می‌گرفتیم، سر کلاس بود. یادم نمی‌آید به ‌غیر از دورۀ‌ دبیرستان، هیچ‌وقت درس‌خوانده باشم. بیشتر محفوظات ذهنی بود که در کلاس آموخته بودم؛ چون فرصت درس خواندن نداشتم. کمی در دورۀ دبیرستان به دلیل این‌که برادرهایم یکی‌یکی ازدواج می‌کردند و می‌رفتند، بارمان سبک‌تر می‌شد و فرصت درس خواندنمان بیشتر. به خصوص سال‌های آخر که دو برادر بزرگ‌ترم، ازدواج کردند و رفتند. از آن وقت من و برادر کوچک‌ترم، حمیدرضا، باهم بودیم و روزهای خوشمان بود؛ و بعد با فوت پدر باز دچار مشکلاتی شدیم.

  • شما چند خواهر و برادر دارید؟

سه خواهر (به نام‌های طاهره، فاطمه و طیّبه) و سه برادر (به نام‌های علی، اکبر و حمیدرضا). من داستان عجیبی داریم. مثلاً من سه خواهر دارم. مادرم قبل از این‌که با پدرم ازدواج کند، همسر کس دیگری بود. شوهرش که بنّا بود، ساختمان روی سرش خراب شد و از دنیا رفت. مادرم از آن شوهر یک دختر به نام فاطمه داشت. یکی دیگر از خواهرهایم از پدر خودم، ولی از مادر دیگر است؛ و یک خواهر هم از پدر و مادر خودم دارم.

ناگفته‌های حسین مسرّت(1)

 

حمیدرضا امیری

کارشناس ارشد ایرانشناسی

 

  •    هر جا که نام یزد در میان است و هر جا که سخن از یزدشناسی است، ناگزیر نام حسین مسرّت هم بر زبان است. در این گفتگو با حسین مسرّت که در دی 1396 انجام‌شده، می‌پرسم تا از خودش بگوید. از زندگیاش، کارش و دغدغههایش... .

استاد مسرّت؛ خودتان را بیشتر معرّفی کنید. کِی و کجا به دنیا آمدید؟

من در دوم شهریور 1339 در شهر یزد و در زایشگاه بهمن به دنیا آمدم. خانۀ ما در سمت راست، طرف بیمارستان رهنمون واقع در خیابان شاهپور (فرّخی یزدی کنونی)، چسبیده به محلّ کار پدرم بود. پدرم همان‌جا دفترخانه‌ داشتند. من و مادرم مدّتی بعد به محلّۀ مصلّی ‌عتیق، بالای یک نانوایی نقل‌مکان کردیم.

  • اصالتاً اهل کدام‌یک از محلّه‌های یزد هستید؟

پدر من اهل محلّۀ دو منار بود. این محلّه در محدودۀ خیابان سید گل سرخ است؛ نزدیکی میدان شاه [عباسیّه] یا بعثت کنونی. اگر محلّۀ میدان شاه [عباسیّه] را گسترده کنیم، دو منار، زیرمجموعۀ آن قرار می‌گیرد.

  • در حال حاضر از مدرسۀ تاریخی دو منار چیزی باقی‌مانده است؟

بله؛ چند متری باقی‌مانده؛ بخش کوچکی که با احداث خیابان سیّد گل‌سرخ، کنار پیاده‌رو افتاده است.

  • از پدرتان مرحوم عبّاس مسرّت بگویید. گویا ایشان ذوق شاعری داشتند و گاهی شعر هم می‌سرودند.

پدر من کتابخانۀ عظیمی در خانه داشتند. وقتی او دچار اختلافات خانوادگی شد، وضع مالی‌اش بد شد و به‌ناچار خانه را به گرو یکی از نزول‌خواران به نام مهدی .... داد تا با پولی که به امانت می‌گیرد، بتواند زندگیاش را بگذراند. پدرم بعد از چند سال توانستند خانه را از گرو بیرون بیاورند. برادر بزرگم تعریف می‌کند: «وقتی خانه از گرو درآورده شد، تمام کتاب‌ها که عمدتاً خطّی و چاپ سنگی بود، تَرده[1] خورده بود و چیزی تقریباً از آن‌ها باقی نمانده بود».

پدر من قبل از این‌که سردفتر اسناد رسمی شوند، در محلّۀ دو منار عطّاری داشتند. در کاغذی که از پدرم در دست دارم، شهرتش به این صورت است: عبّاسآقا عطّار. بعدها که در سال 1304 ش نام خانوادگی رسمیّت یافت، پدرم شهرت «مسرّت» را انتخاب کرد.

بابای من سواد ششم قدیم داشتند که تقریباً برابر لیسانس حالاست. آن زمان بالاترین مدرک تحصیلی، ششم بود. پدرم می‌گفتند: «کلاس دوم دبستان که بودم، گلستان سعدی می‌خواندیم». او ابتدا در چند محضر، منشی بود و کم‌کم خودش امتحان سردفتری داده بود و سردفتر شده بودند.

پدرم طبع شعر هم داشتند. کاغذی از ایشان باقی است که آقای حسینعلی حُسنی از کازرون برایش نوشته و فرستاده است. نویسندۀ نامه طبع شاعری داشته و یکی از سروده‌هایش را فرستاده تا پدرم آن را اصلاح کنند. متأسّفانه به علّت مشکلاتی که پدر در جریان زندگی داشتند، بسیاری از اشعار و نوشته‌هایش از بین رفته است. ما فقط پنج قطعه از اشعار ایشان را پیداکرده‌ایم. من این پنج سروده‌ را در ویرایش جدید کتاب «یزد، یادگار تاریخ» آورده‌ام. ایشان با مرحوم عبدالحسین آیتی، نویسندۀ کتاب تاریخ یزد[2]، هم ارتباطی داشتند. مثلاً پدرم شعری برای آقای آیتی فرستاده بودند که آیتی هم در جواب این ابیات را سروده بود:

آمد به برم تازه جوانی دو سه کرّت

پرسود وجود وی و خالی ز مضرّت

پس رفت و فرستاد یکی قطعۀ اشعار

یک قطعۀ با معنی و بی‌‌عیب و معرّت

امید که مِن‌بعد خجالت نفزاید

بر آیتی از خامۀ عبّاس مسرّت

احتمالاً پدرم با مجلّۀ نمکدان آیتی ارتباطی داشتند. در حال حاضر، شماره‌های مجلّه نمکدان کامل نیست و من در شماره‌های موجود، نوشته یا سروده‌ای از پدرم پیدا نکرده‌ام.هم‌چنین یک کارتپستالی از سال 1317 ش از آیتی به یادگار مانده که حکایت از این دارد که او در کتابفروشی گلبهار با پدربزرگم، علی آقا بمانی دیداری داشته است؛ و در آنجا صحبت از پدرم به میان می‌آید که آن زمان در کرمان، دوران سربازی را طی می‌کرده است. پدرم هنگام سربازی به دلیل خط و سواد خوبش، منشیِ گُردان بوده است.[3]

  • از خانواده مادریتان هم بگویید.

مادرم بی‌بی شریفی پیر جِل، همسرِ دومِ پدرم بود. مادرم یزدی نیست. اهل یکی از روستاهای اطراف شهربابک است، روستایی به نام پیر جل. می‌گویند نام دقیقش «پیر گِرد» بوده است که به صورت پیر جرد معرّب شده و بعدها به پیر جل تغییریافته است؛ بنابراین من از خانوادۀ پدریم یزدی و از خانوادۀ مادریم شهربابکی هستم.

خانوادۀ مادریم کشاورز بودند. بعد از فوت پدربزرگم، میرزا، مادربزرگم و به اصطلاح بی‌بی‌ام، سکینۀ فاضلی با دخترش به یزد مهاجرت کردند و همین جا ماندگار شدند؛ و تعدادی دیگر از فرزندانش به تهران و مشهد رفتند.

  • از دوران دبستان و از وقتی‌که مدرسه رفتید، بگویید.

به دلیل مشکلاتی که در خانۀ ما وجود داشت و خیلی از آن‌ها را نمی‌توان گفت، در هفت‌سالگی به مدرسه رفتم، یک سال دیرتر از دیگران.

  • چه مشکلاتی؟

دو همسری، اختلاف بین همسرها و اختلاف فرزندانشان که معمولاً در خانواده‌های این‌چنینی وجود دارد... . من تا هفت‌سالگی پهلوی مادر بودم و بعدازآن به اجبار، پیش پدر و برادرها.

  • خوب از مدرسه بگویید.

من در مهر 1346 به دبستان سعدی رفتم. پنج سال در آنجا درس خواندم. این مدرسه، پشت پاساژ سیّد، جنب کوچۀ دکتر عرب خردمند، واقع در خیابان فرّخی یزدی بود که گویا تخریبش کرده‌اند و به پاساژ تبدیل‌شده است. آقای پیمانی، مدیر و آقای هلاکویی، ناظم مدرسهمان بودند.

     من در آنجا خیلی خوب انشاء می‌نوشتم. تقریباً از زمانی‌ که درس خواندن را شروع کردم، پدرم غزل‌های حافظ را به من و سه برادر دیگرم یاد می‌داد. او دیوان حافظ را از حفظ بود، اگر شعر حافظ را از برمی‌کردیم، جایزهای هم به ما می‌داد. نخستین غزلی که آموختم با این مطلع بود:

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

 


[1] - به موریانه در یزد «ترده» میگویند.

[2] - «تاریخ یزد» یا «آتشکده یزدان» نام کتابی است از عبدالحسین آیتی که در سال 1317 شمسی چاپ شد. دربارۀ آیتی بنگرید به «دانشنامۀ مشاهیر یزد»، محمّد کاظمینی، یزد: بنیاد ریحانهالرّسول، 1382، ج 1: 43.

[3] - بنگرید به «یزد، یادگار تاریخ»، حسین مسرّت، تهران: دف، 1395، ج 1: 115-119 (با عنوان: کارگشای مردم، یادنامۀ عباس مسرّت)

«محمّدصادق سفینه»؛ روزنامه‌نگار و آزادی‌خواه یزدی در عصر مشروطه*

 

«محمّدصادق سفینه»؛ روزنامه‌نگار و آزادی‌خواه یزدی در عصر مشروطه

ایسنا/یزد محقق و نویسنده‌ی استان یزد از «محمّدصادق سفینه» به عنوان یکی از روزنامه‌نگاران یزدی عصر مشروطه و آزادی‌خواه و همفکر و همراه فرّخی یزدی که کمتر از او نام برده شده است، یاد کرد.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با ایسنا ضمن بیان این که متاسفانه تاکنون محمّدصادق سفینه از نویسندگان، نقاشان، طرّاحان و خطاطان نامی عصر قاجار در یزد گمنام مانده است، گفت: به همّت او نخستین روزنامه‌های یزد در عصر مشروطیّت پا گرفت.

وی با اشاره به سردبیری و همکاری محمدصادق سفینه به عنوان سردبیر هفته‌نامه‌های سفینۀ نجات، محاکمات یزد و در پنج نشریه دورۀ مشروطیّت در یزد، افزود: محمّدصادق سفینه همراه برادرش محمّدحسین یک شرکت نوغان را در یزد تأسیس می‌کنند که به پرورش کرم ابریشم می‌پردازند. بعداً برادرش به رشت می‌رود و خوشبختانه او نیز در رشت صاحب روزنامه‌ی گلستان می‌شود ‌ولی محمّدصادق در یزد بعد از این که شغل نوغان‌داری را کنار می‌گذارد، وارد کار عدلیه می‌شود و پس از چندی به ریاست عدلیه یزد می‌رسد و روزنامۀ محاکمات را چاپ می‌کند که تقریباً ارگان عدلیه‌ی یزد بوده است.

مسرت با بیان این که سفینه از آزادی‌خواهان یزد و همفکر و همراه فرّخی یزدی بوده است، عنوان کرد: اگر به نشریه‌ی محاکمات یزد رجوع کنیم، تمام شرح مظالم و دادخواهی‌های مردم فرودست اجتماع یزد را می‌بینم.

وی ادامه داد: خوشبختانه نقاشی‌های چندی از این هنرمند به‌جا مانده و علاقه‌مندان می‌توانند برای دیدن آن به دبیرستان ایرانشهر یزد رجوع کنند که در کتابخانه‌اش نقاشی‌های او موجود است.

به گفته‌ی این پژوهشگر فرهنگ عامه‌ی یزد، محمدصادق سفینه، تنها کسی است که در یزد خط ناخنی می‌نوشته است؛ یعنی کاغذ را بین دو انگشت خود می‌گذاشته و خطی خوش را با ناخن به صورت برجسته می‌نوشته است و خوشبختانه خطوط ناخنی‌اش و طراحی‌های وی همچنان موجود است.

مسرت از دیگر کارهای سفینه که اتفاقاً باعث توقیف نشریه‌ سفینه می‌شود را چاپ کاریکاتور ناصرالملک ذکر کرد و افزود: همچنین وی اقدام به رسم و چاپ کاریکاتوری که دهن فرّخی را می‌دوزند، کرده و همینطور از کسانی که در یزد اعمال نفوذ می‌کردند و ستم می‌کردند مثل صدرالعلماء و غیره، کاریکاتوری از آنان می‌کشیده است.

وی با اشاره به فوت محمدصادق سفینه در سال ۱۳۷۴ در یزد، از آثار ماندگار وی که اقدامی نیکوکارانه بوده را ساخت مدرسه‌ای در هدش(ده بالا) نزدیک پل قاسم خانی به نام «دبستان دولتی سفینه» خواند که بر بالای آن‌ به خط خودش نوشته: «بگذاریم و بگذریم».

مسرت در پایان یادآور شد: شرح کامل خدمات و آثار سفینه در مقاله تاریخ مطبوعات یزد یا روزنامه‌های یزد در جلد اول کتاب «یزد، یادگار تاریخ» درج شده است.

*برگرفته از ایسنای یزد (1400/5/28)

پیام های تبریک

از میان ده ها پیام تبریک که به مناسبت روز تولد در دوم شهریور دریافت کردم . به درج یک نمونه از این پیام ها از آقای ابوالقاسم شعشعی، از چهره های برجستۀ فرهنگی استان یزد، نخستین مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد پس از انقلاب و سفیر پیشین ایران در کویت و... بسنده می شود.

پژوهشگر موفق و فرهنگی تلاشگر

جناب حسین آقا مسرّت

با سلام

بسی خوشحالیم که در شصت و یک سال پیش دامان پاک مادری به نوزادی امید بخش و امید آفرین سبز شد که امروز موجب سرافرازی اهل تحقیق و نمونه ای بارز از شخصیتی

خود یافته و باورمند و به معنی واقعی کلمه یزدباورو یزدیاور است ، و پژوهش‌ها و اقدامات قلمی ایشان بُن مایه عزّت یزدی تباران .

تولدتان مبارک ،گامهایتان به راه تحقیق نو پدیدها در ذخائرمعرفتی پُرقدرت تر ،نگاهتان به زوایای تاریخی دیارمان پُر نفوذتر، وعمرتان پایا ، مانا و مستدام بر سرکتاب و کتابخوان .

دعاگو : ق . شعشعی

 

 

کِلکی هنر بار، طبعی هنرور*

«استاد رهبران، خوشنویسی در اوج کمال

استاد رهبران، خوشنویسی در اوج کمال

ایسنا/یزد محقق و نویسنده برجسته ی کتب فرهنگی استان یزد با اشاره به بخشی از زندگی و افتخارات محمود رهبران خوشنویس چیره دست یزدی، گفت: بارها در مصاحبت با اساتید به نام خوشنویسی ایران شنیده ام که؛ رهبران آینده ای درخشان در پیش دارد.

«حسین مسرّت» در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا ضمن نقل شعری از کاظم کشمیر شکن (حسرت) با این مضمون که "جای خط، از نیِ کِلکِ تو گهر می‌ریزد/از سرانگشتِ هنرمندِ تو زر می‌ریزد/میر اگر گشت به یک نوعِ هنر، شهرۀ دهر/از هر انگشت تو، صد گونه هنر می‌ریزد"، اظهار کرد: در قلب ایران، آن‌جایی که دیر زمانی مهد هنر و معماری بوده است، هنرمند پرتوان و وارسته‌ای بر بیاض کاغذ، سواد خطوط زیبا و منقّشی را ترسیم می‌کند که در نگاه نخست، هر بیننده‌ای را به شگفتی وا می‌دارد.

وی با بیان این که سخن از استاد «محمود رهبران» است که بسیار پخته و قانونمند می‌نگارد،تصریح کرد: کِلکِ هنربار او، خطوط استادان بزرگ را به یاد می‌آورد.

مسرت متذکر شد: بارها در مصاحبت استادان؛ غلامحسین امیرخانی، یدالله کابلی خوانساری، حمید دیرین، کرمعلی شیرازی، امیر احمد فلسفی و تنی چند دیگر، از زبان ایشان شنیده ام که: رهبران آینده‌ای درخشان در پیش دارد.

وی ادامه داد: این خوشنویس یزدی تاکنون هفت نمایشگاه انفرادی از آثارش را در سال‌های گوناگون در شهرهای یزد، بندرعباس و شیراز و هرات یزد و نیز چهار نمایشگاه سه نفره با استادان احمد احمدی و یادگار خیّام با عنوان «نقطه» در شهرهای تهران، کاشان و رفسنجان ترتیب داده و خوشبختانه بسیاری از آثارش در نمایشگاه‌های جمعی و بین‌المللی خوشنویسان جهان اسلام بویژه در ترکیّه، دبی، الجزایر، تاجیکستان و نمایشگاه استادان بزرگ نستعلیق، مورد تأیید استادان قرار گرفته و راه یافته است.

این متحقق فرهنگی در ادامه به اختصار گریزی به زندگی این هنرمند یزدی زد و خاطرنشان کرد: محمود رهبران در سال ۱۳۴۱ در یزد به دنیا آمد، از همان آغاز دوران دبستان علاقه‌ای وافر به خطّ خوش پیدا کرد و از سال ۱۳۶۱ در کلاس‌های درس ابوالقاسم صالح‌زاده، خوشنویس یزدی حاضر شد.

وی افزود : سپس از سال ۶۱ تا ۶۳ نزد استاد حمید دیرین در شیراز تا دوره ی عالی را فراگرفت و بعد از آن در محضر استادان؛ یدالله کابلی خوانساری، غلامحسین امیرخانی و غیره موفّق به اخذ گواهینامه ممتاز در سال ۱۳۶۵ از انجمن خوشنویسان ایران شد.

مسرت در ادامه عنوان کرد: رهبران در سال ۱۳۷۲ موفق به اخذ درجه‌ی فوق ممتاز (درجه‌ی ۲ هنری) از انجمن خوشنویسان و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد و در سال ۱۳۸۶ گواهینامه‌ی استادی در رشته‌ی نستعلیق را از انجمن خوشنویسان ایران و از طرف استادان برجسته‌ی خوشنویسی به ویژه استاد امیرخانی و سپس نشان درجۀ یک هنری را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد.

وی با بیان اینکه رهبران از سال ۱۳۶۴ تاکنون در کتابخانه‌های مروّج و وزیری یزد به عنوان هنرمند خطّاط مشغول خدمت است، گفت: او در این مدّت، هنر صحّافی را نیز به نیکی یاد گرفته است و در سال‌های اخیر آثاری از وی در نشریات «هستی»، «آشنا»، «پاژ»، |«همیاران بنیاد کودک»، «دانشگاه یزد»، «خاتم یزد»، «فرهنگ یزد»، «ندای یزد»، «کِلک آشنا» و برخی کتاب‌ها همچون «نادر فرخنده پیام»، «یزد، یادگار تاریخ(ج۱تا۳)»، «کتابشناسی میبدی»، «نوشته‌های بی‌سرنوشت» «دیوان فرّخی یزدی»، «پیشوای آزادی»، «روشن تر از روشن»، «رهاورد دیدار»، «بادیۀ عشق» و ده ها کتاب دیگر چاپ شده است.

مسرت با اشاره به تحریر کتاب «نی‌نواز اوّل» نوشتة عبدالحسین جلالیان به خطّ وی در سال ۱۳۶۸ و چاپ آن در سال ۱۳۷۲، یادآور شد: در سال ۱۳۷۹ دیوان حافظ شیرازی به خطّ نستعلیق او چاپ شد و در سال ۱۳۸۱ کتاب «بستان نیاز و گلستان راز» اثر سیّد محمّدکاظم طباطبایی یزدی را کتابت کرد که در سال ۱۳۸۴ چاپ شد.

وی خوشنویسی گات‌ها(سروده‌های زرتشت) گردآوری کورش نیکنام و کتاب ارجمند «نامه به فرزند» اثر دکتر اسلامی ندوشن در سال ۱۳۹۸ را از دیگر آثار او خواند.

این نویسنده یزدی از کتابت «گلشن راز» اثر شیخ محمود شبستری در سال ۱۳۸۷ توسط محمود رهبران خبر داد و با بیان اینکه قرار است کتاب مذکور از سوی نشر یزدا چاپ شود، ابراز کرد: هم چنین خوشنویسی ده ها پوستر، نشانه و عنوان های کتاب و مجلات از دیگر کارهای به یادماندنی اوست.

وی تاکید کرد: استاد رهبران، تنها مدرّسی است که کلاس رسمی ندارد امّا شاگردان زیادی از گوشه و کنار ایران به محضرش شتافته و به رایگان از هنر و تجربه‌اش بهره می‌گیرند.

مسرت در پایان مصاحبه با ایسنا از جمله بهترین مقام‌های محمود رهبران را رتبۀ نخست جشنوارۀ بین‌المللی خوشنویسی رضوی در رشتة نستعلیق در چهار دورۀ متوالی (۱۳۸۵-۱۳۸۲)، رتبه برتر و کسب لوح افتخار جشنواره بین‌المللی خوشنویسی یاسین (۱۳۸۸ در ایران و ترکیه)، برگزیدة سیزدهمین جشنوارة بین‌المللی علوم قرآنی در خوشنویسی، برگزیدة پنجمین جشنواره طریق جاوید در رشته خوشنویسی از سوی دانشگاه تهران، ذکر کرد.

مقام اوّل جشنواره بین‌المللی خوشنویسی «حِلیه». (استانبول ترکیّه، ۱۳۹۰)، مقام برتر جشنواره بین‌المللی خوشنویسی البُرده (دبی امارات، ۱۳۹۰)، رتبۀ نخست فستیوال جهانی الجزایر در رشتۀ نستعلیق(۱۳۹۲)، رتبه برتر جشنواره خوشنویسی دوسالانۀ قزوین، رتبه نخست و برتر جشنواره ملی خوشنوسیس محمّد رسول الله(ص)(۱۳۹۵)، شرکت در بخش ویژه استادان دوّمین جشنواره فرهنگی و هنری خلیج فارس و پرده‌برداری از تابلوی خوشنویسی وی (بندرعبّاس، بهار ۱۳۹۱) و داور و عضو فعّال دبیرخانه و مشاور هنری جشنواره بین‌المللی خوشنویسی رضوی از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۱، از دیگر افتخارات محود رهبران است که حسین مسرت به آنها اشاره کرد.

*برگرفته از ایسنای یزد (1400/5/23)

نت‌خوانی و نت‌نویسی استاد اصغر حسینی در ایران منحصربفرد است*

 

نت‌خوانی و نت‌نویسی استاد اصغر حسینی در ایران منحصربفرد است

ایسنا/یزد محقق و نویسنده معروف یزد از استاد اصغر حسینی به عنوان یکی از نام‌اوران عرصه موسیقی یاد کرد که شیوه‌ی نت خوانی و نت نویسی وی در ایران از این جهت که بدون در دست داشتن ساز و تنها از روی حافظه و به مدد مطالعه و تمرین زیاد به آموزش نت می‌پردازد، منحصر بفرد خواند.

«حسین مسرت» در گفت‌وگو با ایسنا از «اصغر حسینی» به عنوان یکی از مشاهیر به نام یزدی در حوزه موسیقی یاد کرد و گفت: اصغر حسینی فرزند علی اکبر و بی بی زهرا در روز یکم تیرماه ۱۳۰۸ در برزن گازرگاه که یکی از برزن‌های کهن و ریشه دار یزد بوده و به پایگاه موسیقی یزد معروف است، به دنیا آمد و در سال ۱۳۱۵ به دبستان بدر در محلّۀ امامزاده جعفر رفت.

وی با بیان این که پدر و عمویش ابوالقاسم، هر دو در شهربانی خدمت می کردند و درجه‌ی نایبی داشتند و اتّفاقاً هر دو دارای آواز خوشی بودند، ابراز کرد: افزون بر این‌ها نایب علی اکبر، دستی هم به تار داشت و طنین صدای تار در خانه از همان کودکی اصغر و سه برادر دیگرش را دلبسته‌ی تار و موسیقی کرد و اصغر چون صدای خوشی هم داشت، با نوای تار پدر زمزمه  می‌کرد.

این پژوهشگر یزدی اضافه کرد: اصغر روزها دور از چشم پدر، تار او را برمیداشت و بدون آنکه نزد استادی رفته باشد و نتی را فرا گرفته باشد، به نواختن تار می‌پرداخت تا این که در دبستان، نزد استاد «حسین آموزگار» که معلّم سرود و موسیقی بود، نت را  آموخت و کم کم در سنّی حدود ۱۳ یا ۱۴ ساله بود که موضوع را به مادر گفت و پدر با خرسندی پذیرفت که او هم با تار پدر بنوازد.

وی ادامه داد: اصغر تصدیق ششم را از همان دبستان بدر در سال ۱۳۲۲ گرفت و به یک باره تحصیل را رها کرد و وارد بازار کار شد و چون به سان پدر، آوازی خوش داشت، ظهرها به مانند مرحوم دماوندی جلوی مغازه‌اش به گفتن اذان می پرداخت و باعث جلب توجّه مغازه‌داران و رهگذران می‌شد تا این که روزی یکی از دوستان پدرش به نام  «اکبر دانایی» که به استعداد وافر او در زمینه‌ی موسیقی پی برده بود، پیشنهاد داد که به او آواز و ردیف‌های موسیقی را یاد دهد و حسینی بسیار خوشحال از این پیشنهاد، در ایّام فراغت به یادگیری نزد استاد دانایی می‌پرداخت و آواز و نوازندگی را به گونه‌ی اصولی از او یاد گرفت.

وی خاطرنشان کرد: نخستین بار که حسینی، آواز سه گاه را فرا گرفت، در همان روز نخست، خرسند از فراگیری به نزد پدر رفت و به اجرای آن با تار پرداخت و اندک اندک، خود تک تک پرده‌های آن را کشف کرد و در پوست خود نمی‌گنجید.

 مسرت در ادامه با بیان این که حسینی از این زمان بود که با گوش دادن به صفحات گرامافون و رادیو به ویژه آهنگ‌های جلال تاج اصفهانی و جواد بدیع زاده به گونه‌ی سماعی با بیشتر دستگاه‌ها و ردیف‌های موسیقی ایرانی به ویژه در زمینه‌ی تار و آواز آشنا شد، عنوان کرد: در سال ۱۳۲۷ یا ۱۳۲۸ که سنّی حدود بیست سال داشت، به عضویّت ارکستر یزد درآمد که آن موقع استاد «رحمت الله صفایی» رهبر آن بود و در دبیرستان ایرانشهر فعّالیّت داشت. وی به سفارش استاد صفایی به فراگرفتن سنتور پرداخت و این بار نیز به واسطه‌ی استعداد شگرفی که داشت، مانند آموختن تار، سنتور را نیز بدون استاد فرا گرفت.

وی ادامه داد: حسینی تا سال ۱۳۲۷ در بازار بود و پس از آن یک سال به کارخانه‌ی هراتی رفت تا این که در حدود سال ۱۳۳۰ به دعوت مرندی شهردار وقت یزد که از دوستان تاج اصفهانی بود و برای برگزاری کنسرت به یزد آمده بود و به در خواست مرندی و تاج اصفهانی به همراه دوستان خود از جمله استاد «غلامحسین باربدم و استاد «احمدخان باربد» در تالار سینما تئاتر یزد به اجرای برنامه پرداخت و از همان زمان بود که پی برد می تواند خود نیز آهنگ بسازد.

 این نویسنده یزدی ادامه داد: چندی پس از آن در سال ۱۳۳۲ و در زمان مدیریّت «سید کاظم معصوم خانی« در آموزش و پرورش یزد، حسینی به استخدام آموزش و پرورش یزد درآمد و در مدارسی همچون سعادت، هدایت و نمونه‌ی فرهنگیان به آموزش موسیقی به نوآموزان پرداخت. وی برای تکمیل دانش موسیقی خود برای تدریس با مراجعه به کتاب‌های گوناگون آموزش موسیقی تألیف استادان «کلنل علینقی وزیری»، «روح الله خالقی» و دیگران به یادگیری نت خوانی، آشنایی با قواعد و فنون مو سیقی و شیوه‌ی کار با سازهای گوناگون به گونه‌ی علمی پرداخت و همزمان به کار ردیف نوازی مشغول شد.

به گفته مسرت، حسینی چون دریافت برای آموزش موسیقی، تنها نواختن ساز تار را که تخصصی آموخته بود کافی نیست، به یادگیری سنتور، ویولون، پیانو، سه تار و حتّی تنبک پرداخت که به باور وی تنبک پایه‌ی موسیقی است و تا آن را بلد نشوند، به فراگیری بقیه‌ی سازها نمی‌توانند بپردازند لذا وی نه تنها سازهای نامبرده را آموزش می‌داد، بلکه حتّی به آموزش قره نی هم مشغول شد.

وی ادامه داد: استاد حسینی تا سال ۱۳۴۰ در همان محلّۀ گازرگاه بود و پس از آن به محلّۀ خرّمشاه رفت. وی در سال  ۱۳۴۸به در خواست «حسین بهشتی» مدیر آموزش و پرورش یزد به اداره آمد و در سمت ریاست امور تربیتی مشغول به کار شد و پس از آن و همزمان با تدریس به ادامه‌ی تحصیل در دانشسرای مقدماتی پرداخت و موفّق به اخذ سیکل خود شد.

وی با بیان این که استاد حسینی در زمان  ریاست امور تربیتی یزد توانست با علاقه مندی فراوان کنسرت های بسیاری را در یزد سامان دهد، گفت: حسینی که اکنون در قید حیات است، بسیار به استادان موسیقی مانند «مرتضی خان محجوبی»، «مهدی خالدی» و «پرویز یاحقّی» ارادت ویژه‌ای دارد و براین باور است که استادانی مانند « کلنل علینقی وزیری»، «روح الله خالقی» و «ابوالحسن صبا» در اوج قرار داشتند و در بین نوازندگان؛ تار استاد «فرهنگ شریف» و سنتور استاد «رضا ورزنده» به دل می نشیند و صدای استادانی چون «سعادتمند قمی»، «حسین قوامی»، «غلامحسین بنان» و «محمّدرضا شجریان» را دوست می دارد.

وی ضمن اشاره به این مطلب که استاد حسینی در بین اهالی موسیقی یزد نیز آواز استاد صدقیانی و اشتری را می پسندید، افزود: وی در سال ۱۳۵۹ پس از ۲۷ سال خدمت هنری از آموزش و پرورش یزد بازنشسته شد و پس آز آن اوقات خود را یکسره وقف آموزش موسیقی و نت خوانی کرد که معروف‌ترین شاگردان او « امیر محمّد تفتی»، «علی سهیلی زاده»، «امید حسینی»، «حسین ناصربافقی»، «مهدی انتظاری» و «مسعود آرامش مقدّم» هستند.

مسرت با تاکید بر این نکته که شیوه‌ی نت خوانی و نت نویسی استاد حسینی در ایران منحصر بفرد است زیرا وی بدون در دست داشتن ساز و تنها از روی حافظه و به مدد مطالعه و تمرین زیاد به آموزش نت می‌پردازد، گفت: حسینی در سال ۱۳۸۵ و پس از درگذشت استاد احمدخان باربد که از نزدیکترین دوستانش بود، به یک باره تار زدن و نواختن را به کناری نهاد.

وی با بیان این که استاد حسینی کتابخانه‌ی  شخصی نیز دارد که بیشتر آن کتابهای تاریخی است و شمار فراوانی کتاب های موسیقی در آن به چشم می خورد، افزود: او در این ایّام، بیشتر وقت خود را صرف مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی می کند و از بین شاعران  بیشتر به حافظ که به نظر او اشعارش بوی آهنگ می‌دهد و سعدی و مولوی و وحشی بافقی علاقه‌مند است.

این محقق فرهنگ عامه یزد در ادامه خاطرنشان کرد: استاد اصغر حسینی دارای دو فرزند دختر و پسر است که پسر وی با نام علی به غیر از آنکه دانش آموختۀ کارشناسی ارشد نقّاشی است، در زمینه‌ی نوازندگی سنتور، ویولون، تار و پیانو ایرانی نیز خبره است و همه را با استادی می‌نوازد و دختر وی نیز همسر «عبّاس فروتن» هنرمند توانای ویولون کشورمان است.

 وی یادآور شد: خوشبختانه در سال ۱۳۸۳ از سوی ادارۀ کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان یزد و به همّت و پیگیری «علی غیاثی ندوشن» مدیر کل وقت آن اداره، مجلس بزرگداشتی برای حسینی در محلّ تالار تربیت معلّم یزد با شکوهی بیمانند برگزار شد که استاد «همایون خرّم» آهنگ ساز و نوازندۀ نامی ویولون هم در این گردهمایی حضور داشت.

 مسرت در پایان متذکر شد: استاد اصغر حسینی تاکنون نزدیک به ۳۰۰ آهنگ شامل؛ پیش در آمد، ترانه و تصنیف ساخته است که عمده آهنگ‌هایی که وی ساخته، آهنگ‌هایی است که بر پایه‌ی اشعاری به گویش محلّی یزد سروده‌ی استادان کاظم ثابتی اشرف و سرهنگ احمد اشتری بوده و بوسیله‌ی خوانندگانی مانند «قاسم عطّارها»، «حسین فلاحتی»، «صادق شیخ علیشاهی»، «نازی دولت آبادی« خوانده شده است. وی کتابی نیز با عنوان «ردیف موسیقی ایرانی(ردیف میرزا عبدالله) بخش نخست:مقام نوا » را نیز آماده چاپ دارد که امید می‌رود هرچه زودتر چاپ و منتشر شود و در دسترس دوستداران موسیقی ایرانی قرار گیرد.

*ایسنای یزد(1400/5/18)

کارنامۀ فعالیت های پژوهشی حسین مسرّت در سال 1397 (بخش 3)

«کتاب‌فروشی گلبهار و یزد، میعادگاه اهل کتاب»،پیمان یزد، س26، ش4634 (26/10/1397):3.

«کتابی برای بچّه های خوب» ،پیمان یزد، س26، ش4627 (30/10/1397):3.

«کوبه‌های شهر یزد» ،به وقت یزد ،ش3(25/11/1397):1// ایرنای یزد(28/12/1397).

«کوچه و چرخ»،به وقت یزد،س1،ش4 (25/12/1397): 1 با عنوان: کوچه و دوچرخه.

«کوچه‌های شهر یزد» ،پیمان یزد، س26، ش4651(1/12/1397): 3// ایرنای یزد(6/12/1397).

«گذری بر گزیده‌های اشعار وحشی بافقی»،افق کویر، ش 832(19/1/1397):3.

«گنجینه‌ای گران‌سنگ در یزد»،پرگار، ویژه‌نامۀ سال یاد شهید صدوقی و مرحوم شیخ محمّدعلی صدوقی (11/4/1397):3.

«لزوم ایجاد گنجینه ای آبرومند برای اسناد هویّتی مشاهیر و مفاخر استان یزد»،ایسنای یزد(7/12/1397)// پیمان یزد، س26، ش4659( 11/12/1397):3// ملک ، س69، ش2803( 11/12/1397): 7// پرگار، س6، ش159( 6/12/1397) : 4 با عنوان: لزوم ایجاد گنجینه ای ابرومند برای مفاخر یزد.

«لطف‌های پنهانی استاد ایرج افشار»،یزد و یزدی‌ها، س 10، ش 36(پاییز 1397):25-26.

«مازاری های یزد از عصر شتر تا عصر موتور»،آفتاب یزد، ش 5172(19/2/1397):6// تارنمای ادارۀ کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد (23/4/1397).

«مردم یزد، فرهنگ یزد» ،پیمان یزد، س26، ش4639(14/11/1397): 3// ایرنای یزد(14/11/1397).

«مسجد  جامع یزد، نیایش گاهی کهن» ،صبح یزد، س4، ش530(14/12/1397): 4.

«مسجد  زاویه، نخستین قرارگاه امام رضا در شهر یزد» ،پیمان یزد، س26، ش4655(6/12/1397): 3.

«مشروطیّت در یزد»،پیمان یزد ، س26، ش4662(14/12/1397): 3.

«مطبوعات یزد، گرفتار در چنبرۀ مشکلات»،پیمان یزد،س26، ش4635 (9/11/1397) :3 و ش 4636(10/11/1397):3// ایرنا، خبرگزاری جمهوری  اسلامی ایران (10/11/1397).

«معرّفی آب‌انبارهای معروف یزد»،ماهنامۀ لوله و اتّصالات، ش 81(خرداد 1397):39، ش86(آبان 1397): 39.

«معرّفی یزد به عنوان پایگاه ادبیّات کودکان ایران»،ایسنای یزد(28/8/1397).

«مفتاح العلوم، نسخه‌ای نادر در کتابخانۀ وزیری یزد»،تارنمای دایرة المعارف بزرگ اسلامی (9/11/1397).

«مهمانی آب و آیینه»،به وقت یزد،ش2 (1 دی 1397):2.

«نخستین خانۀ مطبوعات کشور در یزد»،ایسنای یزد (2/10/1397)// یزد امروز، س17، ش 705 (10/10/1397): 1// شهر کهن ، س4، ش40(آبان و آذر 1397): 5.

«نستعلیق، عروس خطوط اسلامی»(1-5)،اطّلاعات، ضمیمۀ فرهنگی، س 92، ش 27016(9/3/1397): 1 و 3 و ش 27024(23/3/1397): 3 و ش 27029(30/3/1397): 3 و ش 27035(6/4/1397): 3 و ش 27042(14/4/1397):3// تارنمای دایرة المعارف بزرگ اسلامی(6/9/1397)و (20/9/1397) با عنوان: عروس خطوط ( نستعلیق).

«نغمۀ مهرگان»،پیمان یزد، س26، ش4667 (20/12/1397): 3.

«نقش آذر یزدی در پی‌ریزی ادبیّات  کودکان ایران»،خبرگزاری میراث آریا (26/4/1397)// کتابک(14/12/1397)// ملک، س69،ش2804(18/12/1397): 7.

«نقش اسناد فرّخی یزدی در روشنگری زندگی وی» ،پیمان یزد، س26، ش4648(28/11/1397): 3// ایرنای یزد(29/11/1397).

« نقش صداوسیمای یزد در بازتاب جلوه‌های راستین تاریخ و فرهنگ دیار یزد» ، پیمان یزد،س26، ش2615 (16/10/1397): 3.

«واقفان، بانیان، متولّیّان و سازندگان آب‌انبارهای یزد» ،لوله و اتّصالات،ش88(دی 1397): 34.

«وجین کتاب به چه قیمتی؟»،تارنمای دائرة المعارف بزرگ اسلامی (2/10/1397)// تارنمای کتابخانۀ عمومی خاتم الانبیای سنندج (2/10/1397).

«وحشی، آن دستان سرای معنوی»،دیوان وحشی بافقی، به کوشش: محمّد حسن سیّدان، تهران: طلایه، چاپ 14، 1397، دیباچه: بیست‌ویک – چهل‌وپنج.

« وحشی بافقی، شاعری که قبل و بعد از مرگش به آرامش نرسید»،پرگار،س6، ش156(17/10/1397):4.(نقل از ایسنا)(بدون نام).

«هدش، نشسته در دامان شیرکوه»،پردیس یزد،س3،ش14(27/12/1397):3.

«یاد امام حسین در یزد»،پیام یزد، س 1، ش 5(نیمۀ دوم شهریور 1397):4.

«یادی از زنده یاد دکتر محمّد بامشاد»،حکیم یزد، س2، ش13 (دی 1397): 2 (بدون نام).

«یزد از دیروز تا امروز»،مهرطلبان، س 16، ش 74(3/7/1397):8.

«یزد بر فراز تاریخ»،ارتباطات پویا، ش 55(نوروز 1397):12-13// بخارا، ش 128(آذر – دی 1397) :420-423 // پیام شمیم ، ش1( بهمن 1397): 8-9// فروهر ، س52، ش482(1397): 22-24.

«یزد، پایتخت کتاب ایران»،تارنمای ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی یزد (3/4/1397)//  یزد، شهر کتاب و دانایی، پایتخت کتاب ایران، زیر نظر: مجید جوادیان زاده،  یزد: ادارۀ کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد، 1397: 18 با عنوان: معرفی شهر.

«یزد زیبا، باتدبیر زیبا»،پیمان یزد، س 25، ش 2417(9/2/1397): 2.

پ – گفت وگو

«آذر یزدی، نویسنده‌ای که حقش هرگز ادانشده است» ،کاریز یزد (19/4/1397). (به همراه اسدالله شکرانه).

«استفادۀ بهینه‌تر از ظرفیّت‌های موزۀ کاظمینی برای پژوهشگران و گردشگران»،ایسنای یزد (28/3/1397)// شهر کهن، س 4، ش 38(مرداد 1397):4 باعنوان چند پیشنهاد برای موزۀ کاظمینی ...// یزد امروز، س 17، ش 679(4/4/1397): 4 با عنوان: درخواست پژوهشگر یزدی برای استفادۀ بهینه‌تر....

«اهل قلم یزد صاحب انجمن شدند»،ایسنای یزد (15/5/1397).

«با دو عنوان کتاب در دومین دورۀ کتاب سال یزد شرکت خواهم کرد»، خبرگزاری پانای یزد (5/4/1397)// کاریز یزد (10/4/1397).

«برداشتن اوّلین قدم‌ها برای خانۀ فرّخی یزدی»،ایسنای مرکزی (22/2/1397).

«تخریب تاریخ به بهانۀ تمدّن»، ایسنای یزد (28/4/1397)// یزد پلاس (29/4/1397)// پرگار، س 6، ش 145(3/5/1397): 4.

«تقویّت جهانی‌شدن یزد، نیازمند صرف هزینه است»،بشارت یزد، ش 533(16/4/1397): 7.

«چلّۀ دیروز، یلدای امروز»(گفت و گوی جمعی)،ایسنای یزد (20/9/1397) با عنوان اصلی: یلدای ایرانیان و ریشه های مشترک آن با دیگر ادیان// صبح یزد، س4، ش499 ( 21/9/1397): 2.با عنوان اصلی: بقای ایرانیان و ریشه های مشترک آن با دیگر ادیان.

«دسترسی آسان به کتاب، مهمترین دستاورد نمایشگاه های استانی»،کتاب استان، یازدهمین نمایشگاه بزرگ کتاب یزد(27 بهمن تا اسفند 1397): 3.

«دست هایی که به قلم نمی رود» (گفت و گوی گروهی) ،همشهری ویژۀ یزد و چهارمحال، ش7491(3/7/1397):3.

«سفیدی امروز مطبوعاتمان از اعتراض نیست»(گفت وگوی جمعی)،ایسنای مرکزی (13/9/1397).

«شعر فرّخی یزدی»،گفتار در فیلم مستند خانۀ دوست کجاست، گزارشگر: مرجان حاجی رحیمی، تصویر بردار: آرزو کریمی، تدوین حسین عبدی، تهیه کننده : مؤسّسۀ گرا(گروه رسانه ای ایران)، بهمن 1397.

«شیخ غلامرضا یزدی، علی دیگری در زمان خود بود»،ایسنای یزد (19/2/1397).

«عمر 158 سالۀ صنعت چاپ در یزد»،همشهری یزد، س 26، ش 7270(18/2/1397): 4.

«فصل نامۀ فرهنگ یزد»،گفتار در فیلم مستند بیستمین سالگرد فصل نامۀ فرهنگ یزد، کارگردان: مهدی جعفری نعیمی، تهیّه کننده : سازمان فرهنگی ، اجتماعی شهرداری یزد. (26/8/ 1397).

«کتاب سال یزد، انگیزه‌بخش ناشران»،همشهری یزد، س 26، ش 7203(21/3/1397):4.

« کتاب نویسندگان یزدی در غل و زنجیر مشکلات اقتصادی»(گفت وگوی گروهی)،همشهری یزد (4/6/1397).

«لهجۀ یزدی اصالت یزدی‌هاست. این لهجه ظرفیت جهانی‌شدن دارد»،ایسنای یزد (15/1/1397).

«نشریّات فرهنگی یزد»، گفت و گو در برنامۀ کافه هنر، سیمای مرکز یزد، (16/12/ 1397 و 23/12/1397)، کارگردان: محمّدجواد شفیع حسینی، مجری: محسن آخوندی.

«ویژگی های هویت یزدی ها در طول تاریخ»،ارتباطات پویا، ش 5(آبان و آذر 1397):22-23.

«یادگار ماندگار»،گفتارمتن فیلم یادگار ماندگار، تهیّه کننده و کارگردان: سید ناصر مهین طاهری، سرمایه گذار: بیمارستان سیدالشهدای یزد، 1397.

«یزد، شهر نگاره های ماندگار»،ویژه نامۀ نخستین جشنوارۀ فیلم کوتاه یزد (11/11/1397).

«یک عمر مبارزه و زندان برای وطن»،ایبنا (25/7/1397).

ت – سخنرانی

«آرامگاه وحشی بافقی کجاست؟» ،سخنرانی در شب بخارا در شهر بافق (4/4/1397).

«پیوندهای فرهنگی یزد و بم»،سخنرانی در جمع مردم بم در جشنوارۀ حنای بم (16/12/1397)

«خاطراتی از استاد ایرج افشار»،سخنرانی در شب نمایش فیلم فرزانه فروتن ایران‌مدار در فرهنگسرای شهرداری یزد (5/2/1397).

«خاطراتی از کتابخوانی» ،سخنرانی در جمع دانش آموزان دبیرستان جوادالائمّۀ یزد(24/8/1397).

«روزها»،سخنرانی در آئین شبی با روزها در تالار خانۀ فرهنگ دکتر اسلامی ندوشن (20/10/1397).

«کتابدار، مهم‌ترین عامل است»،سخنرانی در محلّ تالار علوم اجتماعی دانشگاه یزد(21/8/1397).

«لطف‌های پنهانی استاد ایرج افشار»،سخنرانی در شب نمایش فیلم فرزانه فروتن ایران‌مدار در فرهنگسرای شهرداری یزد (5/2/1397) .

«نقش آذر یزدی در پی‌ریزی ادبیّات  کودکان ایران»،سخنرانی در آیین رونمایی از فیلم زیر خطّ کودکی در محل کتابخانه ملی ایران(10/12/1397).

«یزد بر فراز تاریخ»،سخنرانی در شب وحدت ملّی یزد در بنیاد موقوفات افشار (6/6/1397).

ث - هیئت تحریریه

فصل نامۀ فرهنگ یزد / فصل نامۀ یزد و یزدی ها.

ج - تقدیر ، جوایز و...

3 مورد شرکت در همایش و سخنرانی در بخش سخنرانی آمده است.

5/2/1397           حضور در برنامۀ برخوان دوست،آیین اکران ، نقد و بررسی مستند فرزانۀ فروتن ایران مدار ما (ایرج افشار) در فرهنگسرای شهرداری یزد همراه با سخنرانی ودریافت لوح تقدیر به دلیل همکاری در اکران

4/4/1397         شرکت در شب بافق(شب بخارا) در تالار وحشی بافقی شهر بافق همراه با سخنرانی و دریافت لوح تقدیر

14/4/1397            اخذ جایزۀ کتاب برگزیده در دومین دورۀ کتاب سال استان یزد در گروه یزد شناسی بواسطۀ نگارش و تدوین کتاب «یزد، یادگار تاریخ» همراه با دریافت لوح تقدیر و تندیس به انتخاب داوران خانۀ کتاب ایران   و با حضور دکتر رضا داوری اردکانی  

      1397                انتخاب به عنوان  مسئول گروه تاریخ موزۀ بزرگ استان یزد

16/5/1397                 انتخاب به عنوان عضو اتاق فکر و کمیتۀ طرح و برنامه ریزی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان یزد از سوی مدیر کلّ سازمان

تابستان 1397      عضویّت در کمیتۀ علمی بزرگداشت ستی فاطمه از سوی آستان قدس رضوی

20/12/1397     تقدیر به مناسبت پژوهشگر برتر استان یزد در محل انجمن ادبی یاداشت نو همزمان با درگذشت استاد ایرج افشار

21/12/1397    دریافت لوح تقدیر از سوی استاندار یزد بواسطۀ همکاری در گزینش یزد به عنوان یزد پایتخت کتاب

د- داوری

داوری کتاب صادق خودساخته (زندگانی صادق حمّامی بلدی) اثر کاظم دهقانیان نصرآبادی.